«صبح بخیر.» گفتم.
«صبح بخیر.» جواب داد.
حرف دیگهای برای گفتن نبود. از وقتی که مهسا رو در حال بوسیدن رامین دیده بودم، رابطهمون شکر آب شده بود.
من (البته) بهش نگفته بودم که تو خط تولید لباسهای زنونه «رامین» برای خودم لباس میدوزم. از نظر اون، من حتی به کیسه لباسهایی که رامین برام آورده بود دست هم نزده بودم.
«امروز با ماشین میری؟» پرسیدم. ته دلم فکر میکردم یه جورایی آدم تنبلیه. اون به ندرت ورزش میکرد و هیچ وقت با دویدن، دوچرخهسواری یا فعالیت بدنی دیگه سر کار نمیرفت. چشمام روی بدنش بالا و پایین رفت و وزنش به چشمم اومد. امروز شلوار کار تنگی پوشیده بود که به بدنش چسبیده بود. مطمئنم خودش فکر میکرد جذاب شده (و شاید منم یه زمانی همین حس رو داشتم…) ولی وقتی برگشت و به باسنش نگاه کردم، نمیتونستم جلوی این حس رو بگیرم که باسن اون در مقایسه با باسن گرد و سفت من، شل و وارفته و ترن آف به نظر میرسید.
«آره.» جواب داد. «تو با دوچرخه میری؟».
«من…» مکث کردم. باید دوباره دوچرخهسواری رو شروع میکردم؟ امروز روز خوبی برای این کار بود، مخصوصاً حالا که رامین قرار گذاشته بود دوباره تو مسیر منو ببینه.
اما وقتی به کیسه لباسهای طبقه بالا فکر کردم، تصمیمم سست شد. «اوم… مطمئن نیستم. شاید بدوم…».
«آها… پس میدویدی؟».
«ام… آره. بعضی وقتا.». نزدیک بود به خاطر احساس گناه بهش بگم، ولی خودمو کنترل کردم.
«باشه پس…» مکث کرد و یه نگاه بامزه بهم انداخت. «بعداً میبینمت.».
«خداحافظ عزیزم. دوستت دارم.».
هیچی جواب نداد و در رو پشت سرش بست.
با دویدن رفتم اداره، نتونستم در مقابل وسوسهی آخرین لباسی که توی کیسه آبی روشن مونده بود، مقاومت کنم. اون یه سرهمی سبز بود که باسن و کمر باریک رو به زیبایی بغل میکرد. پشتش باز بود و دو تا بند ضربدری داشت، بالاتنهاش شبیه رکابی و بدون آستین بود، و قدش تا مچ پا میرسید. وقتی تو محوطه دانشگاه میدویدم، با دیدن نگاههای دخترای جوون جذاب و پسرای خوشتیپ، حس میکردم که جون گرفتم و قدرتمند شدم. در واقع، فکر میکنم اون صبح تو راه اداره بیشتر از کل روزهای دیگهام نگاه و توجه جلب کردم.

متاسفانه سر راهم به هیچ مرد قوی هیکلی برنخوردم و ناامید شدم که باید قبل از ورود به اداره، لباسمو درمیآوردم. تا آخر روز، بی قرار و مشتاق بودم که دوباره برم بیرون.
اما، بعد از اینکه کل روز فکر کردم، تصمیم گرفتم که نمیخوام تو راه خونه به رامین بربخورم. پس برای اینکه از دستش در برم، یکم زودتر، حدود ساعت ۵ عصر، از اداره زدم بیرون. یواشکی لباسمو عوض کردم و شروع به دویدن کردم.
اما وقتی به ورودی مسیر نزدیک اداره رسیدم، دیدمش.
عوضی، ریلکس ایستاده بود و پشتش به من بود. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سر تا پاشو نگاه نکنم. لباسای رامین، یه تیشرت مشکی تنگ و شلوارک خاکستری، هیکل عضلانیاش رو برجسته کرده بود، و برآمدگیاش مثل همیشه فوقالعاده بیرون زده بود. بعد از یه لحظه نگاه کردن به سر تا پاش، سعی کردم برم عقب تا از یه ورودی دیگه برم، ولی همین که تکون خوردم، رامین از گوشه چشمش منو دید.

یه لبخند کوچیک روی صورتش ظاهر شد. برگشت، صاف ایستاد و نگاه شدیدش روی من قفل شد، لبخند مطمئنش روی لباش بازی میکرد. با نگاه کردن به هیکلش، یه موجی از کلافگی همراه با یه حس عجیب تو دلم احساس کردم.
«خب، خب. میبینم که زود اومدی. نتونستی صبر کنی منو ببینی، عزیزم؟ برای قرارمون ذوق داری؟». رامین با یه لحن کشدار گفت و قدمزنان به سمتم اومد.
اخم کردم و دستامو جلوی سینهام قفل کردم. «ما با هم قرار نداریم، رامین.».
نیشخند رامین گشادتر شد و دستشو تو موهای قهوهای روشنش کشید، ژستی که اعتماد به نفس عادی رو نشون میداد و باعث شد تیشرتش بالا بره و سیکس پکهای عضلانیش نمایان بشه. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهشون نگاه نکنم. «اوه، آروم باش، علی. شوخی کردم. ما فقط میخوایم بدویم.» «به هر حال، قول میدم که مودب باشم.» چشمک زد، چشماش از شیطنت برق میزد.
یکم آروم شدم و خودمو به سرنوشتم سپردم.
«لعنتی اون لباس چقدر بهت میاد. یه دور بزن ببینم، نمیزنی؟» ادامه داد.
با وجود خودم، از حرفاش حس خوشایندی بهم دست داد. اون صبح از همه نگاهها هیجانزده شده بودم، اما حرفهای این پسر جوان عضلانی یه جور دیگهای روم تأثیر گذاشت – مثل هجوم آدرنالین. قبل از اینکه بتونم خودمو کنترل کنم، آروم چرخیدم.
وقتی برگشتم، رامین داشت خطرناک بهم لبخند میزد و به بدنم نگاه میکرد. نتونستم جلوی لبخند خودم رو بگیرم.
«خب؟ پس بزن بریم، اگه قراره منو به این کار وادار کنی.». گفتم و از کنارش رد شدم.
شنیدم که زیر لب خندید و فهمیدم که داره بهم میرسه. حدث زدم داره به باسنم خیره میشه. بیشتر از همیشه باسنمو تکون دادم تا اینکه رسید.
بعد رامین کنارم قرار گرفت و ما با هم دویدیم. حرفی نزدیم. گاهی اوقات باید به کنار میرفتیم و پشت سر هم میدویدیم. هر وقت رامین از جلوم رد میشد، خیره میشدم، مسخ شده از دیدن هیکل عضلانی رامین در حال حرکت. همینطور که میدوید، لباسهای تنگی که پوشیده بود به بدنش چسبیده بود و هر برجستگی و عضلهای رو به نمایش میذاشت.
وقتی من جلوی او قرار گرفتم، صدای رامین به راحتی روی صدای دویدن ما شنیده میشد: «میدونی، تو ریتم دویدنت عالیه. ولی میتونی ساق پاها و باسنت رو بیشتر درگیر کنی. این کار بهت قدرت بیشتری میده و از مصدومیت جلوگیری میکنه.».
حالم بد شد و چشمام ریز شد وقتی از رو شونهام نگاه کردم. دیدم رامین داره به باسنم خیره میشه و سرعتم رو کم کردم تا کنارش بدوم و او را از این منظره محروم کنم. «من بلدم چطور بدوم، رامین.» با کلافگی گفتم.
«میدونم بلدی.» با لحنی آرام و شوخ گفت. «ولی یه کم راهنمایی هیچوقت به کسی آسیب نمیرسونه. به هر حال، این یکی از چیزهای خوب دویدنهای ماست، میتونیم به هم راهنمایی و نصیحت کنیم، اینطور نیست؟».
«اوه…» گفتم و از برخوردم احساس بدی پیدا کردم. «آره فکر کنم. ممنون.». شاید دارم زیادی بهش سخت میگیرم، وقتی دوباره به چهره جذابش نگاه کردم، با خودم فکر کردم.
وقتی به محوطه دانشگاه نزدیک شدیم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به توجهی که جلب میکردیم توجه نکنم. زنها سرشونو برمیگردوندن، نگاهشون روی هیکل عضلانی رامین میموند، و بعد با حسادت به من نگاه میکردن. مردها هم با تحسین بهم نگاه میکردن، نگاهشون بین من و رامین میچرخید و هر دوی ما رو بررسی میکردن. این حس عجیبی بود که مورد تحسین قرار بگیرم، حسی که کاملاً بهش عادت نداشتم.
احساسات عجیبی داشتم. هنوز از اصرار رامین کلافه بودم، اما از حس قدرت و جذابیتی که من و رامین روی بقیه داشتیم، کمی هیجانزده هم بودم. نور خورشید پوستم رو گرم میکرد و نسیم موهامو به هم میریخت. حس زنده بودن داشتم.
حدود ۲۰ دقیقه دیگه دویدیم، رامین همزمان که تکنیک دویدن و بدنم رو بررسی میکرد، اینجا و اونجا بهم راهنمایی میداد. وقتی به آخر مسیر رسیدیم، رامین پیشنهاد داد برای خنک شدن یه نوشیدنی بگیریم. نزدیک بود رد کنم، ولی گلوم خشک شده بود و فکر یه نوشیدنی خنک وسوسهانگیز بود. با بیمیلی موافقت کردم و رامین ما رو به یه کافه نزدیک برد.
در رو برام باز نگه داشت، با آداب فوقالعادهاش، و با اشاره گفت که روی یکی از نیمکتها بشینم. حسابی خسته بودم، بیشتر از اونچه که میخواستم اعتراف کنم، و نشستم، از استراحت خوشحال بودم. رامین به سمت پیشخوان رفت و من رو تنها گذاشت تا وقتی سفارش میداد، تماشاش کنم. باریستاه یه زن جوان جذاب بود که به نظر میرسید داره با رامین لاس میزنه. بعد از اینکه رامین دو تا نوشیدنی سفارش داد، متوجه من شد که رامین تنها نیست. بعد از یک ثانیه، دوباره به سمت رامین برگشت و دستشو روی دست او گذاشت، و به لاس زدن ادامه داد.
به یه دلیلی، این کارش منو حسابی عصبانی کرد. خب، معلومه که من با رامین اینجا نبودم – نه به اون معنی – ولی اینکه اون همینطوری یه فرضیاتی داشت، خیلی آزاردهنده بود. وقتی نوشیدنیها رو بهش داد، دیدم یه دستمال کاغذی رو که روش چیزی نوشته شده بود، یواشکی بهش داد. اون دستمال رو تو جیبش گذاشت و بهش چشمک زد.
اون کسکش!.
چند لحظه بعد، رامین با دو تا نوشیدنی برگشت. اون یه لیوان بلند چای صورتی و میوهای رو بهم داد که یخ توش صدا میکرد – و برای خودش یه قهوه سیاه داغ گرفته بود – و به جای اینکه روبروم بنشینه، کنارم نشست. چشمام از تعجب گشاد شد، ولی قبل از اینکه بتونم اعتراضی بکنم، رامین دستشو از پشت نیمکت رد کرد، و انگشتاش شونهام رو لمس کرد. نزدیک بود چیزی بگم که دیدم اون باریستا داره ما رو نگاه میکنه. دهنمو بستم، و به جاش تو چشماش نگاه کردم و ابروهامو یکم بالا انداختم. عصبانی به نظر رسید و روشو برگردوند.
رامین با حرفی که نزدیک گوشم زد، دوباره حواسمو به خودش برگردوند: «فکر کردم ممکنه یه چیز خنک دوست داشته باشی.».
با رامین اینقدر نزدیک به خودم، قلبم تند میزد. دوباره خواستم اعتراض کنم، ولی وقتی برگشتم، صورت جذابش اونقدر بهم نزدیک بود که غافلگیر شدم. چشماش که پر از توجه بود، منو اسیر خودش کرد. «آروم باش، علی.» با صدای آروم گفت، نفسش گونهام رو گرم کرد. «ما فقط داریم از روزمون لذت میبریم، یه نوشیدنی میخوریم. ضرری نداره، درسته؟».
اون زیادی نزدیک بود. ناگهان از جام بلند شدم. «من… من میرم یه کم شکر بریزم.» گفتم، نوشیدنی رو برداشتم و به سمت پیشخوان رفتم.
خوشبختانه باریستا سرش شلوغ بود و لازم نبود با نگاههای عصبانیش روبرو بشم. همینطور که داشتم تو نوشید نیم شکر میریختم، تصمیم گرفتم وقتی به میز برگردم، به جای اینکه کنار رامین بشینم، صندلی روبروش رو انتخاب کنم. یه نگاه بهش انداختم و دیدم که نگاهش روی باسنم ثابت شده. دوباره ستون فقراتم مور مور شد، چون میدونستم چنین مرد جذاب و قوی هیکلی داره منو دید میزنه. شت! از کی تا حالا من به اون به عنوان یه مرد جذاب و هیکلی فکر میکردم؟!.

وقتی به سمت رامین برگشتم، اون بلند شد تا صندلی روبروش رو به میز کنار ما بده، و با مهربانی اونو به یه زن مسنتر که با شوهرش اونجا بود، داد. لعنت بهش. رامین دوباره نشست و با یه لبخند شیطانی بهم اشاره کرد که کنارش بشینم. نتونستم جلوی چرخوندن چشمام و لبخند زدن رو بگیرم و نشستم. آخه نمیتونستم ازش به خاطر انجام یه کار خیرخواهانه مثل این شکایت کنم. اون دوباره دستشو از پشت نیمکت روی من انداخت، و با ساعد بزرگش به آرامی به شونهام خورد.
بیتفاوت نگاهش کردم، یه حس عجیب برقگرفتگی داشتم، هر دو یکم میخندیدیم، صورتمون خیلی از هم دور نبود.
هر دوی ما میدونستیم که داره شیطنت میکنه و مرزها رو آزمایش میکنه.
«شما دوتا چقدر زوج دوستداشتنیای هستید.» نزدیک بود بپرم. این رو همون زنی گفته بود که رامین بهش صندلی داده بود، حالا نزدیک ما نشسته بود و با تحسین به ما نگاه میکرد. «دیدن عشق جوونا خیلی قشنگه.» ادامه داد. «از جوونیتون لذت ببرید، عزیزان، و این لحظهها رو گرامی بدارید.».
نزدیک بود بهش تذکر بدم ولی رامین فقط مودبانه گفت «ممنون خانم». آخه، ارزشش رو داشت که به این زن چیزی بگم؟.
با حالتی مرموز چشمکی به ما زد و دوباره به سمت همسرش برگشت.
رامین خندید، و انگشت شستش شروع به نوازش شونهام کرد. اون شروع به گفتوگوی معمولی کرد و من تصمیم گرفتم فقط آروم باشم و نوشیدنیم رو بخورم. به طرز عجیبی، داشتم از همنشینی با رامین لذت میبردم. خب، وقتی جذابترین پسر تو یه مکان تمام جذابیت و توجهش رو روی تو متمرکز میکنه و میبینی که بقیه دارن با حسادت نگاه میکنن، لذت نبردن ازش سخته. این یه تجربه گیجکننده بود.
اون همچنین مکالمه رو ادامه میداد، و فقط به تعریفهای الکی یا حرفهای لاسزنی تکیه نمیکرد. اون شروع به دادن راهنماییهایی درباره فرم دویدنم کرد. وقتی دوباره بهش گفتم که بلدم چطوری بدوم، جواب داد. «نه عزیزم، تو بلدی دوچرخهسواری کنی! ولی من میتونم خیلی چیزا درباره دویدن بهت یاد بدم. من پیست میدوم.». یه جوری تعجب نکردم، ولی فهمیدم که حق با اون بود و من داشتم لجبازی میکردم. «فکر کنم حق با توئه.» با یه کم خجالت اعتراف کردم.
«یه چیزی بهت بگم.» ادامه داد، و با دستی که دورم بود، چونهام رو به آرومی تکون داد تا به سمتش برگردم. دوباره صورتش خیلی نزدیک بود. «ما میریم دوچرخهسواری و تو میتونی بهم راهنمایی دوچرخهسواری بدی. منم در عوض بهت دویدن یاد میدم، و خیلی چیزای دیگه.». با یه چشمک شیطانی نشون داد که داره شوخی میکنه. «اوه گمشو.» گفتم و زدم به بازوش.
اون خندید و منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و باهاش نخندم.
«دویدن فوقالعادهای بود، نه؟» پرسید.
«ام…» بهش فکر کردم. نمیتونستم انکار کنم که به یه دلیلی واقعاً حس خوبی داشت. «آره بود.». وقتی نوشیدنیم رو میخوردم، جواب دادم. و با وجود اینکه سعی کرده بودم این کار رو نکنم، واقعاً از قهوه خوردن با رامین هم لذت برده بودم. وقتی لیوان خالی شد، نیام صدای «هُرت» داد.
نگاهش کردم و شونههاشو بالا انداخت و بلند شد. با رفتن گرمای بدنش، یه لحظه احساس سرما کردم.
«فردا همین موقع؟» پرسید و دستش رو به سمتم دراز کرد.
«اممم…» درنگ کردم، دستش رو گرفتم. اون منو بدون زحمت بلند کرد. «نمیدونم، رامین…» با صدایی که از نفس افتاده بود، گفتم، چون خیلی سریع بلند شده بودم. خودمو بهش تکیه دادم، دستمو روی سینهاش گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم.
وای خدای من. سینههای بزرگ و عضلهای اون به دستم فشار میآورد. اونا خیلی سفت و برجسته بودن، دستم در مقابلشون خیلی کوچیک به نظر میرسید. اون دست دیگهشو دور کمرم گذاشت و منو نگه داشت. وای من تو بغلش چقدر کوچیک بودم. دستم رو روی سینهاش نگه داشتم، عضلات بزرگ شو گرفته بودم و با تردید بهش نگاه میکردم.
«یه چیزی بهت بگم.» گفت، و چیزی رو توی دست راستش بالا نگه داشت. «میتونی فردا یه چیز جدید امتحان کنی. آخرین طرح.» یه کیسه آبی روشن دستش بود. اون از کجا اومده بود؟ میدونستم داخلش چی هست، یه لباس جدید. قلبم یه لحظه ایستاد. «من هر روز یه چیز جدید برات میارم، عزیزم.».
استفاده از کلمه «عزیزم» یه جورایی منو تحریک کرد. اون چقدر از خودش مطمئن بود. «من قرار نیست هر چی تو بگی بپوشم، رامین.». گفتم و یه قدم عقب رفتم و دستم رو از روی سینهی فوقالعادهاش برداشتم.
قبل از اینکه جواب بده مکث کرد. «حیفه، میدونی مهسا به طراحی این کمک کرده. اون برای این خط تولید سخت کار کرده، و من از اینکه تلاشهای اون هدر بره، بدم مییاد. من نمیخوام هیچ عواقبی پیش بیاد…».
با شنیدن اسم مهسا، دلم ریخت. رامین داشت یه بازی میکرد، از کار مهسا به عنوان اهرم استفاده میکرد. عصبانیتم که در طول قهوه خوردن فروکش کرده بود، دوباره شعلهور شد. ولی مطمئن نبودم که بتونم اون رو اینجا امتحان کنم. اون اهرم فشار داشت، و این قابل انکار نبود. یه نگاه به کیسه آبی انداختم، کنجکاوی و تمایلم دوباره اوج گرفت. «باشه. فقط برای فردا.». گفتم و انگشتام کیسه رو گرفتن.
رامین منو تا بیرون همراهی کرد و بعد یه لبخند شیطانی بهم زد. «فردا میبینمت!». بعد یه سیلی به باسنم زد! من یه آخ گفتم و اون فقط خندید و دوید.
این پسرا! با خودم فکر کردم و باسنمو مالیدم. ولی داشتم لبخند میزدم. عجب، چم شده بود، با خودم فکر کردم و چهرهام رو عادی کردم. اما وقتی به داخل کیسه نگاه کردم، نتونستم جلوی هیجانم رو بگیرم.
.
روز بعد، دوباره رامین رو جلوی ورودی مسیر دیدم. هوا یه کم خنکتر بود، ولی به نظر میرسید رامین با انتخاب لباس من، این رو پیشبینی کرده بود. یه ترکسوت آبی روشن پوشیده بودم که با یه یقه اسکی و یه قسمت میانی باز، ست شده بود. جنس پارچهاش به طرز باورنکردنی نرم، نازک و در عین حال گرم بود. شلوارش هم مثل یه رؤیا بهم میچسبید، و حس فوقالعاده راحت و تنگ به باسنم میداد.
رامین با دقت به بدن و لباسم نگاه کرد و من گرمایی رو حس کردم که شاید فقط به خاطر ترکسوت گرم نبود. اون گوشیشو درآورد. «اجازه بده یه عکس سریع بگیرم.» گفت.
«چی؟!» جواب دادم. «عمراً، رامین.».
«چرا که نه؟ برای خط تولید لازمه. باید چند تا عکس برای تولیدکننده بفرستیم. فقط برای طرحه، هیچ کس دیگهای قرار نیست ببینه.». گفت. ولی من باز هم تردید کردم و دستام رو دور بدنم نگه داشتم.
یه آهی کشید. «ببین، میخوای این خط تولید موفق بشه یا نه؟ موفقیت مهسا ممکنه به این بستگی داشته باشه.».
سرم رو پایین انداختم، کلافه از اینکه باز هم اسم مهسا رو وسط کشید. «باشه.» آروم گفتم.
«عالیه، فقط وایسا. کمرت رو یکم صاف کن، اون باسن بینظیرت رو یکم بده بیرون.» دستور داد.
اطاعت کردم، اخم کردم، هرچند که ته دلم از تعریفش خوشم اومده بود.

این نگاه دقیق به من، یه هیجانی بهم میداد، هرچند سعی کردم نشون ندم. بعد شروع به دویدن کردیم و من دیگه روی آدمایی که از کنارشون رد میشدیم، تمرکز نکردم، کنجکاو نبودم که آیا دارن منو نگاه میکنن یا نه. چون نگاههای زیادی از رامین میگرفتم، جذابترین پسر توی اون مسیر.
در آخر دویدنمون، یه قهوه سریع گرفتیم. این شد برنامه ثابت ما. هر بار که میرفتیم داخل، اون باریستاه بهم یه زیر چشمی نگاه میکرد و من یا نادیدهاش میگرفتم یا بهش لبخند میزدم. بعد از یه قهوه سریع که طبق معمول کنار هم نشستیم، رامین یه کیسه دیگه میآورد.
هر روز از من با لباسهای جدیدم چند تا عکس میگرفت. تردیدم کم شد و من شروع به ژست گرفتن کردم، هرچی رامین میخواست. البته، غر میزدم و اعتراض میکردم، اما این اعتراضها همیشه بیحال بود. روز به روز، لباسهای فوقالعادهای رو یکی پس از دیگری امتحان میکردم، که هر کدوم بدنم رو به زیبایی نشون میداد.






یه بار، رامین ازم خواست روی پاش بشینم تا عکس بگیره. چون به اطاعت کردن عادت کرده بودم، حتی فکر نکردم که نه بگم. روی پای عضلانیش نشستم، پاهام رو دور کمرش حلقه کردم. همینطور که داشت از من با تاپ آبی تنگ و شلوارک کوتاه ورزشیام عکس میگرفت، به شدت به اون نگاه میکردم. من با دقت به صورت جذابش نگاه میکردم و او هم به من. بدن سفتش رو زیر خودم حس میکردم، و برآمدگی کیر بزرگش رو به باسنم فشار میآورد. نزدیک بود شروع به تکون خوردن روی پاش بکنم که خودمو کنترل کردم. داشتم چه غلطی میکردم؟!. کسکش، کیرش داشت بزرگتر میشد؟ لعنتی! تقریباً از روی پاش پریدم، جلوی خودم رو گرفتم تا کاری نکنم که بعداً پشیمون بشم.

یه روز، بیشتر از یه هفته از این برنامه میگذشت، ما کنار رودخانه، کمی پایینتر از قایقخونهها استراحت کردیم. من شلوارک ورزشی خیلی کوتاه و یه تیشرت سفید نازک و بریده شده پوشیده بودم. تمام روز نمیتونستم چشم از رامین بردارم، که یه بادیسوت ورزشی سبز تنگ پوشیده بود و هیچ چیز رو به تخیل نمیسپرد. رامین ازم خواست ژست بگیرم و من بدون تردید این کار رو کردم، مسخ شده از توجه اون مرد جوان قوی هیکل که جلوم ایستاده بود.
همینطور که ژست میگرفتم، دو تا تیم قایقرانی از کنارمون رد شدن، تیمهای مرد و زن با صدای بلند از ما تعریف میکردن. «بوس! بوس! بوس!» فریاد میزدن، صداشون تو آب میپیچید.
صورتم از خجالت سرخ شد. ولی رامین یه قدم جلو گذاشت، چشماش از شیطنت برق میزد. «بهشون چیزی که میخوان رو میدیم، عزیزم؟» پرسید.
اگه هر روز دیگهای بود و این کار رو میکرد، پسش میزدم و حتی بهش داد میزدم. ولی چند روز بود که بین ما کشش ایجاد شده بود. و رامین خیلی فوقالعاده به نظر میرسید -بازوهاش آستینهاشو تا مرز پاره شدن کشیده بود و سینهاش با افتخار جلو زده بود. برآمدگیاش بیرون زده بود و پاهاش پر از عضله بود. هر عضله انگار برجسته و پر از قدرت بود. میتونستم ببینم که سیکس پکهای فوقالعادهاش با هر نفس سفتتر میشن، و نتونستم جلوی این فکر رو بگیرم که چه حسی دارن. حس سرگیجه داشتم، انگار داشتم کنترل اوضاع رو از دست میدادم، ولی نمیتونستم نگاهم رو ازش بردارم.
دهنمو باز کردم ولی کلمه «نه» تو گلوم گیر کرد. به جاش، وقتی یه قدم جلو گذاشت، یه صدای ناله کوچیک از لبم خارج شد. با دهن باز بهش خیره شدم. دستاش دور کمرم حلقه شد، منو محکم به خودش کشید و روی نوک پاهام بلندم کرد. جرم سفت و عضلانی بدنش به من فشار میآورد. من توی بغلش خیلی کوچیک بودم. نفسنفس میزدم و بهش نگاه میکردم. صدای فریادها و شعارها در پسزمینه محو شد وقتی به چشمان عمیق رامین خیره شدم، نگاهم از یکی به دیگری میرفت، همینطور که نزدیک و نزدیکتر میشد. یه نگاه به لبهای وسوسهانگیز و دندونهای سفید و بینظیرش انداختم قبل از اینکه دوباره به چشماش خیره شم. بینیاش به بینیام خورد، بعد روی اون سر خورد، نزدیک و نزدیکتر… تا اینکه…
لبامون به هم خورد.
وای خدا.
دنیام میچرخید، بدنم تو بدن رامین آب میشد. با یه عطش که هرگز نشناخته بودم، رامین رو بوسیدم و لبام رو به لباش فشار دادم. با یه حس تسکین عمیق آه کشیدم. دستام به سمت گردن و سرش رفت، و صورتشو با التماس به صورت خودم نزدیک کردم. این هیچ شباهتی به هیچ بوسه دیگهای نداشت که تا به حال داشتم. من تو بغلش یه اسباببازی بودم، کوچیک و آسیبپذیر اما توسط هیکل بزرگ و قویاش محافظت میشدم. دنیا در پسزمینه محو شد و چشمامو بستم، فقط روی حس رامین تمرکز کرده بودم. لباش روی لبام تسلط داشت، تهریش گونه اصلاح شدهاش منو میخاروند، سینهی بزرگش به من فشار میآورد، حس شونه و پشت عضلانیش زیر انگشتان یکی از دستام، پرزهای ظریف موهای کوتاه شدهاش زیر دست دیگه، و کیرش -اون برآمدگی بزرگش که بین پاهام فشار میآورد. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد، با ناله تو دهنش ناله کردم.

به همان سرعت که شروع شد، رامین عقب کشید، چشماش از میل و سرگرمی تیره شده بود. من نفسنفس میزدم. دنیا دوباره به حالت عادی برگشت و انگار صدا دوباره روشن شده بود وقتی صدای تشویق و فریاد قایقرانها رو شنیدم.
«خب؟» با لبخند گفت. «میخوای ادامه بدیم؟».
این چه کوفتی بود… چطور میتونست جوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاق غیرعادیای نیفتاده، در حالی که تمام دنیای من – هر چیزی که میدونستم – کاملاً زیر و رو شده بود. همچنان نفسنفس میزدم، به اون نگاه میکردم، و بعد بالاخره نگاهم رو ازش برداشتم.
رامین اصلا به اون اتفاق اشارهای نکرد. بقیه مسیر رو در سکوت دویدم و آشکارا به بدن رامین خیره شدم. با سردرگمی و تناقض درگیر بودم. این چه وضعی بود!.
وقتی به کافه رسیدیم، به جای همیشگیم رفتم و منتظر شدم کنارم بشینه… در حالی که با خودم فکر میکردم حالا که داریم دوباره استراحت میکنیم، چه اتفاقی میفته. رامین معمولاً اینجا خیلی نزدیک به من مینشست. اینجا بود که ما از همه جا صمیمیتر بودیم. دوباره منو میبوسید؟. تو دلم آشوب بود و وقتی دوباره داشت از باریستا چیزی سفارش میداد، بهش خیره شدم.
میتونستم ببینم که داره باهاش لاس میزنه و به جای کلافگی مثل گذشته، یه خشم سفید و سوزان رو حس کردم. نزدیک بود بلند شم و سرش داد بزنم. اما بعد رامین برگشت و به سمتم اومد. افکارم درباره باریستا با نزدیک شدن رامین، از ذهنم پرید.
رامین فقط یه نوشیدنی با خودش آورده بود. و یه کیسه آبی دیگه هم دستش بود. هر دو رو به من داد.
«بعداً میبینمت، عزیزم. امروز نمیتونم بمونم.».
«و… ولی…» شروع به اعتراض کردم، از تغییر برنامه شوکه بودم و هنوز گیج بودم.
«اوه، اینقدر ناراحت به نظر نرس، خوشگله.» دستش رو به سمت چونهام دراز کرد. «ما که فردا میبینیم همدیگه رو، درسته؟».
«فردا؟» گیج پرسیدم. امروز جمعه بود.
«البته. این سومین دبل دیت ما با مهسا و پرنسسه. قراره دوچرخهسواری کنیم.» به کیسه اشاره کرد و چشمکی زد. «اون لباس توئه.».
نوشته: بهزاد
3 پاسخ به “کارآموز نوجوان همسرم (۵ و پایانی)”
چرا پایانی ادامه بده
یک ترجمه افتضاح از یک داستان دری وری، تنها زحمتی که کشیدی این بوده که اسامی رو تغییر بدی
چرا ادامه نمیدی داستان