سلام به همه خوبان و عزیزان،امیر علی هستم والان سن و سالی ازم گذشته و این ماجرای عشق و عاشقی من با همسر عزیز و دلبر قشنگم آیناز جونه…نمیتونم قسم بخورم که باور کنید یا نه…ولی این ماجرای سکسی نیستش فقط عاشقیه…باز هم تاکید دارم سکسی نیست خاطره عشق منه،خلاصه اش میکنم چون اگه بخوام همش رو که نه بیشترش رو بگم باید۲۰۰صفحه بنویسم…البته بهتون بگم من نویسنده نیستم و املا انشای خوبی ندارم اگه غلط غلوطی بود خودتون ببخشید…باز هم میگم داستان نیست خاطره و ماجرای عشقی خودم و همسرمه…
نمیدونم از کجا شروع کنم فقط یادمه پدربزرگم که فوت شد.همه شروع کردن به جدا کردن و خواستن ارث و میراث که در این حین باغ بزرگ آقا بزرگ به بابا و عموم رسید و پدرم زرنگی کرد و سهمش رو نفروخت و چند سال بعد افتاد توی طرح زمین شهری بالای شهر و ما هم شدیم جزو از ما بهترون و بالانشین شدیم.البته اتفاق بسیار بدی هم افتاد خواهرم که همسن من بود توی تصادف مفتی مفتی فوت شد. و این بدترین شوک زندگی ما مخصوصا واسه من بود.من موندم و پدر مادرم و خواهر کوچیکم که ازم۳سال کوچیکتر بود…پدرم نصف زمین رو فروخت با پولش و پول باز خرید خودش شروع کرد به ساختن ملک قشنگی…که اولش فروشگاه بزرگی ساخت در شمال شهر منطقه تازه ساخته شده ای که همه دکتر مهندس بودن و خانه ها ویلایی و شیک و زیبا و بزرگ.ماشینهای آنچنانی و اصلا شکل و تیپ آدم ها هم با بقیه مردم شهر فرق داشت…این کار پدرم باعث پیشرفت بی نظیر همه ما شد.در ضمن پدر من و خودم قهرمان کیوکوشین کاراته هستیم و عنوان داریم…اینو بگم حتی شهریه باشگاه توی این منطقه چندین برابر منطقه پایین شهر بود…حتی شاگرد هامون همه گوگولی مگولی بودن…من اون موقع کلاس دوم دبیرستان یعنی دهم الان بودم رشته تجربی میخوندم…همیشه از ساعت۲تا۵عصر مغازه در اختیار من بود تا پدرم بتونه استراحت کنه…اون موقع هنوز کارگری نداشتیم…خونه رو آوردیم همین منطقه ولی هنوز طبقه بالای فروشگاه تکمیل نبود خونه اجاره کرده بودیم.خواهرم مدرسه جدید همین بالا شهر میرفت ولی من با موتور خوشگلم که هدیه تولدم بود مدرسه قبلی میرفتم…در این بین مسابقات قهرمانی کشور نوجوانان برگزار شد و من توی وزن بالا قهرمان شدم و پدرم عکس منو سر در باشگاه و حتی دم در فروشگاهمون روی بنر نصب کرد…البته نوعی تبلیغات باشگاهمون هم بود…که واقعا تاثیر زیادی داشت…دوستان بخدا نمیخام از خودم تعریف کنم.اما خب وقتی پدرت ترک آذری باشه و مادرت کرد سنندجی،،معلوم دو رگه چی میشه دیگه…قد بلند و چشم رنگی و مو هام کمی بور هستش…بخدا خواهرم رو هر کی میبینه فک میکنند خارجی هستش…چشم ابیه،بماند دیگه…همین تبلیغ باعث شد مشتری ها که میومدن شناخته نشناخته بهم تبریک میگفتن و آدرس باشگاه میپرسیدن و بچه هاشون رو برای ثبت نام میآوردند… من فروشگاه اسم مینوشتم… اون شبهایی که تمرین بود…مادرم و خواهرم دوساعتی توی فروشگاه بودند…البته مادرم معلم هستش…یعنی بود الان بازنشسته شده…خلاصه کلام عزیزان…چند روزی بود از ماجرای قهرمانی میگذشت که توی مغازه بودم صدای ترمز دوچرخه ای اومد مغازه مشتری نبود.داشتم توی سیستم مغازه فیلم نگاه میکردم.که اون موقع ها هرکی هرکی سیستم نداشت.یهو نازنین پریزادی اومد داخل.سر لخت بود البته کلاه دوچرخه سواری داشت.لباس تنگ و زیبای دوچرخه سواری تنش بود.من هم مث همیشه جین پوشیده بودم…سلام داد.و چند قلمی جنس جدا کرد..چیپس و مغز تخمه و نوشیدنی و چند تا تنقلات دیگه…گذاشت روی میز پاچال…حساب کردم و گفتم ۳۲۰تومن.خیلی خوشگل بود وقتی راه میرفت لباسش چون تنگ بود…کمر باریک کون تپل و زیبایی داشت خط شورتش دیده میشد… تازه سینه هاش سر بر آورده بودند.لبهای گوشتی نازی داشت که رژ صورتی دخترونه ای زده بود…مژه هاش چنان بلند و خوشگل بودند که چند لحظه ای با هم چشم توی چشم شدیم.پرسیداون شما هستین؟گفتم کدوم.عکس روی بنر رو نشونم داد.گفتم آره.پدرم ذوق کرده چسبونده…خندید.گفت تبریک میگم.گفتم ممنونم…جنس هاشو واسش گذاشتم توی پاکت و دادم بهش…گفت وای ببخشید خودم اومدم فراموشم شده پول بیارم…آخ الان میرم برمیگردم…گفتم مهم نیست شما جنس هاتو ببر بعدا دوباره اومدی حساب میکنی.گفت وای نمیشه که. گفتم میشه چرا نشه.شوخیش گرفته بود.گفت میرم میخورمشون پولتو نمیارم ها…گفتم نوش جونت گوشت بشه بچسبه به جونت…گفت مرسی خیلی خوبی…نترس میام ولی تنبلم شاید فردا پسفردا بیام.گفتم هر روز از ۲تا۵عصر من توی فروشگاه هستم.گفت باشه بای بای.خندیدم سوار شد رفت…چقدر ناز بود.اون چند دقیقه واسم مث یک خواب و رویا بود.اولین چخ چخ و گپ و گفت من با یک دختر و جنس مخالف بود…چنان روم تاثیر گذاشته بود که.اصلا نفهمیدم کی شب شد…حتی نتونستم برم باشگاه…خونه بودم مامانم گفت هی آقاهه چیه مگه عاشقی که منگی،خندیدم…گفت چته فدات بشم.گفتم هیچی مامان جون…رفتم اتاقم و مثلا درس میخونم…فرداش حتی ظهر نرفتم خونه
که ناهار بخورم،یک ساندویچ سرد باز کردم و خوردم…بابام رفت خونه…من هم چشم انتظار ورود دوباره نازنین خانوم بودم.پاییز بود و روزها زود تموم میشد و زود تاریک میشد.با خودم گفتم دیگه نمیاد.همون موقع که پدرم با یک وانت جنس رسید این خوشگله هم با یک تیپ جدید رسید…پدرم داد زد امیرعلی بدو بیا کمک…گفتم باشه اومدم…توی مغازه مشتری دیگه هم بود.ایناز رسید سلام داد.اروم جوابشو دادم.جنسهای مشتری دیگه رو حساب کردم و نوبت آیناز شد.چند قلم دیگه برداشته بود.گفت امیر آقا بیزحمت مال دیروز رو هم حساب کنید.گفتم بخدا قابل نداره.گفت مرسی متشکرم…خیلی باکلاس و خوشگل خوشتیپ بود.معلوم بود سن و سالی نداره.بعدا فهمیدم همون مدرسه خواهرم میره و دوسالی ازم کوچکتره…کلاس نهم بود.پدر و مادرش هر دو پزشک و متخصص بودند…تک فرزند بود.همیشه تنها بود تنهای تنها…ناز بود و هست…اسمش واقعا به شکل و شمایلش میومد…کارت داد.گفتم ببخشید ما هنوز کارت خونمون وصل نیست…اون زمانها تازه کارت بانکی مد شده بود.گفت وای امیر آقا بخدا پول نیاوردم.گفتم باز هم مهم نیست فردا بیار.گفت نمیشه که…گفتم میشه…الان برو فردا زودتر بیا…بابام کارم داره…پرسیدم اسمت چیه؟خندید گفت اینازم،گفتم واقعا نازی…خندید و رفت…پدرم گفت های پسر فک نکنی متوجه نشدم…دختر بازی ممنوعه ها…خندیدم.گفت در ضمن دیشب نیومدی تمرین…تنبیه میشی…گفتم فدای سرت…خندید گفت نه مث اینکه کله ات بوی قورمه سبزی میده باد افتاده…فردا ظهر بعد ناهار زود اومدم مغازه.۵شنبه بود شهر هم غلغله بود چون بازی استقلال پرسپولیس بود…ملت همه یا قرمز پوشیده بودن یا آبی.ساعت۴بازی بود…اینقدر تخمه و تنقلات فروخته بودم خودم خسته شدم…اصلا حواسم نبود که منتظر آیناز هستم.ساعت۳ونیم بود که آیناز رسیدلباس استقلال و هد بند آبی پیشونیش بسته بود مشتری داشتم راه انداختم.اون هم چیز میز زیاد برداشت.گفت آقا امیرعلی بیاحساب کن عجله دارم. با خنده گفتم ما امروز به استقلالیها جنس نمیفروشیم.گفت نگو که پرسپولیسی هستی،گفتم اتفاقا دو اتیشه،گفت وای چقدر بد.گفتم چرا چون پرسپولیسی هستم بد شدم.گفت آخه؟گفتم آخه چی؟گفت هیچچی…حساب کن برم.گفتم میخای بری فوتبال ببینی؟گفت آره دیگه.بخدا فقط شوخی کردم.گفتم بمون با هم ببینیم.من هم تنهام…الان که بازی شروع بشه دیگه مشتری نمیاد.گفت خب کجا بشینم؟وای باورم نمیشد واقعا میخواست بمونه…فقط۱صندلی داشتیم.گفتم تو بشین اینجا بخاری هم روشنه سرما نخوری…من الان چندتا جعبه نوشابه میارم…روشون میشینم…گفت وای اذیت میشی که…گفتم نه من های باید بلند بشم بشینم…تو راحت باش…کاپشنم رو انداختم روی شیشه های نوشابه و نشستم روشون…اون هم جای من نشسته بود.تیپ استقلالی زده بود ناز بود نازه ناز…چشماش مستم میکرد.اولش واسش دو تا نسکافه باز کردم داغه داغ.نگاهم کرد گفت مرسی.گفتم نوش جونت.دوتا کیک خوشگل هم کنارش…بازی شروع شد.و من به جای دیدن بازی فقط اینو نگاهش میکردم…گل اول رو پرسپولیس زد…عصبی شده بود…خنده ام گرفته بود.واسش مغز تخمه باز کردم گفتم بخور بزار فشارت افتاده درست بشی.عصبی بود.گفت اصلا هم نمیخورم.خندیدم…نیمه اول تموم شد.گفت امیر علی؟؟دیگه آقاشو نگفت،،گفتم جانم.گفت امیرعلی.گفتم خب چیه؟گفت کجا برم دستشویی،،خندیدم،گفتم حق داری تیمتون باخته جیشت اومده.ناراحت شد.اومد بره خونه اشون.گفتم آیناز میخای بری؟برگشت.گفتم بخدا شوخی کردم.بیا با من.بردمش ته فروشگاه گفتم.برو اینجا…چند دقیقه بعد اومد…گفتم آیناز ناهار خوردی؟گفت آره ساعت۱خوردم.گفتم ساندویچ سرد بیارم.گفت خب باید پولشو بگیری ازم ها.خندیدم گفتم نه این شیرینی برد تیمممونه،،گفت اصلا نمیخورم.گفتم آیناز خانوم شوخیه دیگه،خلاصه که اون روز بازی دو دو مساوی شد.من اصلا نفهمیدم و متوجه نبودم که بابام دوبار اومده ولی دیده من و آیناز داریم دو نفری فوتبال میبینیم،و برگشته بود،خیلی مرده و اقاست،،فوتبال تموم شد.شنگول بود.ازم تشکر کرد.دست داد بهم و رفت.دلم رو با خودش کند و برد.پدرم رسید و من همه چی رو مرتب کردم…گفت مهمون داشتی؟گفتم آره با یکی از بچه ها فوتبال دیدیم،چیزی نگفت و من برگشتم خونه…مادرم رفت خیابون…خواهرم اومد پیشم گفت داداش داداش…مگه دوست دختر داری،؟گفتم نه…دوست دخترم کجا بود.؟گفت بابا دوبار اومد فروشگاه بهت بگه بیا خونه فوتبال ببین…ولی دیده بود با یک دختره نشستی فوتبال میبینی…دهنت سرویسه،،مامان میخواد حالتو بگیره…میگفت من فهمیدم این سر و گوشش میجنبه،گفتم وای بدبخت شدم که…شب رفتم باشگاه…پدرم دهنمو سرویس کرد…دوش گرفتم برگشتم خونه…مامانم باهام سرسنگین بود.از پشت بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم ببخشید مامان جون.گفت یک وجبی از حالا تریپ عاشقی برنداری که میکشمت ها.خندیدم گفتم ببخشید دیگه،،فردا جمعه بود.معمولا جمعه ها مغازه رو میبندیم،،ولی من رفتم فروشگاه…بابام خندید.ساعت۲بود.گوشی مغازه
زنگ خورد.برداشتم آیناز بود.گفت امیر علی جون مغازه ای.گفتم آره،گفت ناهار نخور بیام باهم بخوریم.گفتم چی میخوری،،بگیرم گفت نه مهمون منی،گفتم نه بابا…خندید.سریع دوباره جعبه ها رو چیدم و چند تا کارتن روشون گذاشتم و سر رسید.یک ظرف غذای مسافرتی کوچیک هم باهاش بود.همیشه هم سر لخت بود.و بی حجاب.تا رسید دو تا پسره دنبالش بودند.برگشت نگاهشون کرد…اونها هم با دوچرخه بودند.پرسیدم طوری شده گفت نه ولشون کن.همون لحظه پسره قد بلنده اومد پشت سرش داخل…رنگ و روی آیناز پرید.گفتم بفرمایید امری بود.گفت چیزی نمیخوام با خانوم با هم هستیم.گفتم گوه خوردی پفیوس.تازه فهمید آیناز اومده پیش من.کشیدمش بیرون پسره دومی تا عکس و بنر منو دید گفت شایان درگیر نشو میزندت،پسره ازم سن و سال بزرگتر بود کسی هم نبود جمعه بود.طفلی با اون سن و سال و قدش با مشت دومی توی شیکمش به گریه افتاد و دوچرخه به دست رفت.تا برگشتم توی مغازه ایناز دم سینک روشویی بود گریه کرده بود. تا منو دید بیشتر گریه کرد. گفتم کی بودن…گفت پسرهای همسایه ما هستند میدونند تنهام همیشه اذیتم میکنند.گفتم خیالت راحت دیگه نمیکنند… گفتم گریه نکن دیگه.خودش اومد بغلم گرفت.گفت امیر علی من تنهام تنهای تنها.گفتم پس من چیم؟چند روزه دیدمت انگار چند ساله میشناسمت…بخدا هر روز چشم به راهم کی دوباره بیایی پیشم.همچین حس قشنگی داشت نمیتونم واستون تعریف کنم.برای اولین بار دختری رو در آغوش بگیری…خوشگل و زیبا.کمی آروم شد نشستیم کنار هم ناهار خوردن.البته من خونه خورده بودم ولی خیلی با آیناز ناهار میچسبید… اونجا بود که بهم گفت پدر مادرش چکاره هستند و این اکثرا تنهاست و همه کارهاش رو کلفت نوکرها انجام میدن…دایه داره و اینجور چیزها…هر دو روز یکبار هم کلاس زبان میره…تازه فهمیدم شاگرد اول مدرسه هستش…مث پدر مادرش نابغه و تیز هوشه…از اون روز من و آیناز بیشتر گرفتار هم شدیم و هر لحظه عاشق تر.هر روز هم رو میدیدیم،،ناهار کمتر میخوردم آیناز از خونه میآورد با هم میخوردیم…صندلی خریده بودم مینشستیم،کنار هم گل میگفتیم و گل می شنیدیم.تقریبا دو سه ماهی از آشناییمون گذشته بود که بهم گفت امیر علی خوب درس بخون خب.گفتم چرا مگه من بد درس میخونم.گفت میخوام کنکور پزشکی قبول بشی.گفتم نمیشه آیناز من اینقدر درسام خوب نیست…گفت تو رو خدا.ببین میخام تو رو به مامان بابام معرفی کنم نشونت بدم.چند روز دیگه تولدمه.گفتم جانم مبارکت باشه…خب چی ربطی به درسام داره.گفت آخه.گفتم آخه چی،گفت ببین خونواده ما همه بیشترشون تحصیلکرده و پزشک و متخصص هستند.دوست دارم تو هم بشی مث ما…تا مامانم زبونش بسته بمونه.گفتم که چی بشه،خب نگو به مامانت.گفت امیر علی من دوستت دارم…نگاهش کردم بخدا مشتری هم داشتم…گفتم من بیشتر.ایناز تو هنوز کوچولویی شاید ندونی،چی میگم ولی من عاشقتم.گفت من نمیدونم ها…من خودم اومدم فروشگاه شما…عمدا اومدم…از اولش خودم دوستت داشتم و دارم…دستشو گرفتم توی دستم آروم بوسیدم.خانومه مشتریم لبخند نازی زد.گفتم خب یعنی اگه مامانت بفهمه من درسام خوب نیست نمیزاره هم رو ببینیم…گفت نه اون نیست که کاری بهم داشته باشه…واسه آینده میگم…گفتم کدوم اینده؟گفت وقتی بزرگ شدیم خواستیم با هم ازدواج کنیم…نمیخام پیش بقیه کم بیاریم.گفتم در اصل نمیخای خودت کم بیاری…هم دوستم داری…هم میخای شوهرت پزشک باشه…اگه نشد چی…ولم میکنی برم دنبال کارم…میری با یک پزشک ازدواج میکنی،گفت نه بخدا من بدون تو میمیرم.گفتم خدا نکنه.عزیزم…باشه سعیم رو میکنم.گفت امیر علی لباس شیک بپوش خوشگل کن بیا تولدم.شلوغه ها.گفتم آخه روم نمیشه.نمیتونم.اگه نیام چی،گفت ازت خیلی دلگیر میشم…تولد بهم خوش نمیاد.گفتم باشه…خلاصه که واسه روز جمعه قبل عید تولدش بود.من هم لباس خرید عیدهامو پوشیدم…حقوقم رو که ناچیز هم بود از بابا گرفتم…به مامانم گفتم کمی دیگه بهم پول داد…رفتم بازار حیوانات مولوی یک توله ژرمن خوشگل سیاه سوخته واسه آیناز خریدم…قبلا بهم گفته بود عاشق سگهای ژرمن هستم…وقتی رسیدم دم در خونه اینها…همراه که نداشتم بهش زنگ بزنم…اون موقع هرکی هرکی گوشی نداشت.پدرم بهم گفت گوشی یا موتور خودم موتور رو انتخاب کردم…با بدبختی و خجالت و دلهره زنگ زدم…سگ کوچولو توی باکس بود.تیپ زده بودم.نسبت به سن و سالم قد و قواره ام خوب بود.بخدا چند تا از پسر های اونجا که هم سن بودیم شاگردای خودمون بودند.خیلی شلوغ بود…حتی همون پسره که کتکش هم زدم با مادرش بودند…آیناز تیپ خفنی زده بود آرایشگاه هم رفته بود…کمی لباسش لختی بود.وای چی مامانی داشت…منو به مادرش معرفی کرد…مامان دوست جدید و خوبم آقا امیر علی…مادرش خودش بهم دست داد و بعدش پدرش و عموهاش و وای وای از خجالت مردم…زیر عرق مونده بودم…اصلا خجالت مجالتی بینشون نبود.مشروب میخوردن و میرقصیدن…بهونه تولد آیناز بود ولی در اصل مهمونی از ما بهترون بود چقدر دختر مختر خوشگل موشگل اونجا بود.ایناز زیاد باهاشون می گفت میخندید.چندباری دیدم منو نشون میداد و حرف میزد.موقع بریدن کیک شد.بعدش کادو ها…وقتی کادوی منو دید بخدا بدون رودربایستی جلوی همه بغلم کرد منو بوسید آب شدم از خجالت…آخر مجلس گفتند نوبت رقصه…تمام دوستای آیناز باید هر کدوم یک بار براش برقصند…ارکستر آهنگهای درخواستی رو میزد و نوبتی میرقصیدن…بعضی ها با آیناز بعضی ها تنها…من خیلی ناراحت شدم آخه با چند تا پسر رقصید.خودش فهمید ولی نمیتونستم نه من نه اون کاری بکنیم.ایناز به نوازنده گفت نوبت آقا امیر علی هستش،آیناز خانوم خواستند ایشون هم افتخار بدن…همه منو نگاه کردند.مات موندم…نمیشد کاریش کرد.رفتم پیش نوازنده گفتم واسم لزگی آذری بزنه…من و پدرم استاد این رقص هستیم…اونجا عمدا بخاطر اینکه به بقیه پسرها بگم از بقیه سر تر هستم رقصی کردم…که همه حتی بابای آیناز بلند میگفتند دوباره دوباره…آیناز کیف کرده بود.دوباره واسش رقصیدم…تموم دخترها و پسرها واسم کف میزدن…چند تا دختره دم پر من میچرخیدن…کم کم من هم باهاشون گرم گرفته بودم…آیناز اومد دست منو گرفت کشید کنار امیر علی داری چکار میکنی؟گفتم هیچچی کاری نکردم که…داشتیم حرف میزدیم.گفت با دخترها؟گفتم خودشون سوال پرسیدن که از کجا رقص رو یاد گرفتم…گفتم بابام اذریه بهم یاد داده…اون یکی گفت راسته شما قهرمان کشوری گفتم آره…خب چی بگم جواب ندم.گفت خیلی بدی.چرا بهشون رو نشون دادی…اونها همه همسایه هستند از فردا توی فروشگاه پلاس پهن میکنند.گفتم عزیزم خب اگه جواب نمیدادم که بدتر بود.میگفتند از دماغ فیل افتاده…ناکس همونجا باهام قهر کرد رفت توی اتاقش.اون که رفت تقریبا مجلس داشت خالی میشد کسی نبود که من ازش خداحافظی کنم.اجبارا از پدر مادرش خداحافظی کردم. پدرش گفت پسر کارت بیسته.ولی دل دخترمو شکوندی ها.نگاهش کردم.گفت مرد خوب نباید جلوی عشقش با دخترای دیگه گرم بگیره.گفتم چطوره دختر خوب جلوی عشقش با پسرهای دیگه میرقصه دل عشقشو آتیش میده…گفت اوه اوه سیمین بیا ببین…کار این دوتا خیلی گره خورده…خنده مستانه ای زد.ازشون خداحافظی کردم و زدم بیرون.اعصابم خورد شد…با موتور بودم زمین هم لغزنده بود دم روز عید بدجور خوردم زمین و دست و پام بدجور آسیب دیدن…البته پوست کنده شدم.چند روز آخر سال بود به جای اینکه به خانواده کمک کنم خونه نشین بودم.اخه دست و پام هنوز خوب نشده بودند.پدرم هر روز میومد خونه میخندید… موتورم رو درست کرده بود.بهم میگفت کجا رفتی چشمت زدند.داغون شدی…درست شب چهارشنبه سوری بود.خیلی همه جا شلوغ بود.تیر و ترقه زیاد بود اومدم فروشگاه…مادرم و خواهرم هم بودند.من و پدرم مشغول چیدن اجناس بودیم.وای بابای آیناز با مادرش اومدند داخل.اون موقع یک پاترول بزرگ و اسپرت داشتند واسه خودش ماشینی بود.تا پدرش رو دیدم رنگ و روم عوض شد.تا منو دید گفت کجایی قهرمان…قهر کردی از ما.دیده نمیشی.گفتم مریض بودم آقای دکتر.گفت خدا بد نده…چشت زدیم.بابام رسید دکتر خودشو معرفی کرد.گفت آقای رسولی امین آقا مگه پسر شما هستند.گفت بله دست بوسه…نگو اینها مشتری همیشه و شبونه بابام هستند.گفت ولی میرقصه ها…خیلی کارش بیسته…پدرم خندید گفت باز کجا رفتی رقصیدی؟گفت تولد آینازم بود امیر علی جون هم دعوت بودن…لطف کردن اومدن و افتخار دادند.ولی نمیدونم از اون شب کجاست دم فروشگاه هم نیست…دیده نمیشه.پدرم گفت والله همون شب با موتور خورده زمین چند روزی خونه نشین بود…تازه تونسته بیاد بیرون…گفت آهان… که اینجور.باشه…پدرش خرید نکرده رفت توی ماشین…مادرش نگاهم میکرد.پدرش برگشت گفت امیرعلی جان میشه بری توی ماشین.گفتم واسه چی؟خندید و گفت برو دیگه…میفهمی.به پدرم نگاهی کردم.گفت برو لولو که نمیخاد بخوردت،رفتم توی ماشین خوبیش این بود شیشه دودی بود و شب بود توی ماشین دیده نمیشد.ایناز بود روی صندلی عقب نشسته بود منو تماشا میکرد.در رو که باز کردم صورتشو چرخوند.رفتم داخل روی صندلی عقب نشسته بود.سلام دادم جواب نداد.دستشو که گرفتم.از توی دستم سریع کشید بیرون.گفتم ببخشید.در رو باز کردم برم بیرون.برگشت دیدم چشاش خیسه،گفتم چی شده ایناز،گفت کجایی چند روزه.چرا باهام قهری…اون شب تولدم بود…اینها پسرخاله پسرعمه ام بودند پسر داییم بود.نمیشد باهاشون نرقصم،بابام بهم گفت تو هم از کارم ناراحت شدی.گفتم اولش تو اومدی گیر دادی.من که دوستت داشتم باز هم دندون روی جیگر گذاشتم چیزی نگفتم…ولی تو تا دیدی من با دوتا دختر صحبت میکنم اومدی خرابم کردی باهام قهر کردی.اخر مجلس تنها موندم خجالت کشیدم کسی نبود باهام خداحافظی کنه…از خجالت پیش پدر مادرت مردم و زنده شدم…بخدا برگشتنی اینقدری که عصبی بودم خوردم زمین همه دست و پاهام زخمی شدند…ببین…تا نشونش دادم زد زیر گریه.وای قربونت بشم امیر علی ببخشید بخدا در موردت فکر بد کردم…کاش میدونستم میومدم خونه دیدنت
گفتم مهم نیست عزیزم.پرسیدم چرا نمیایی پایین،؟لبخند نازی زد گفت آخه باهات قهرم.گفتم هنوزم قهری؟گفت نچ…بقران اومد جلو آروم کنار لبم رو بوسید.نگاهش کردم.اینبار دو تایی هم رو بوسیدیم…دستشو گرفتم رفتیم پایین…با وجودیکه فروشگاه مون شلوغ بود اما از پدرش اجازه گرفتم رفتیم پایین محله یک فضای سبزی بود بچه ها اونجا آتش روشن کرده بودند.خواهرم دنبالم اومده بود زد روی پشتم.گفت کجا چرا منو نمیبری…دست توی دست آیناز بودم.گفت خودم میدونم با هم دوستین…همکلاسیها صد بار شما رو با هم توی فروشگاه دیدن حتی مامان هم میدونه…آیناز خندید.گفت فک کنم توی یک مدرسه هستیم خواهرم گفت آره خانوم خانوما…مخ داداشمو زدی…خندیدم.اونشب تاساعت۱۱بیرون بودیم.وقتی رسیدیم بابام داشت فروشگاه رو میبست… خواهرم رفت پیش پدر مادرم.من موتورم رو برداشتم آیناز با خجالت نشست پشتم.گفتم مامان من آیناز رو برسونم میام.گفت بچه پررو…بعد به حسابت میرسم.بردمش دم خونه شون…روی موتور محکم بغلم کرده بود…سرش رو چسبونده بود پشت گردنم…داغی بازدمش توی اون هوای سرد مستم میکرد… آروم میرفتم.پشتم محکم گرفته بود رسیدم در خونه…گفت امیر جون گفتم جانم.گفت دوستت دارم…گفتم من بیشتر عزیزم…همون موقع گوشیش زنگ خورد…مادرش بود گفت آیناز ما رستورانیم…بیا شام اینجا…گفتم خودم میرسونمت…آدرس گرفت بردم رسوندمش…کلی از فامیلشون اونجا بودن.میز بزرگ و خانوادگی بود.نشست کنار مادرش اما باز هم همون پسره که اولین نفر باهاش رقصید کنارش بود با هم میگفتن میخندیدن…من از دور نگاهشون میکردم…آروم آروم داشت برف میبارید.گوشی هم نداشتم.که پدر مادرم ازم خبری بگیرند.بالای دو ساعت از بیرون زیر برف داشتم بهش نگاه میکردم…با گوشیش چند تا عکس با پسره و خانواده با هم گرفتند…میگفت و میخندید… شوخی میکردند.نمیدونم چقدر گذشته بود اما فقط نگاهش میکردم روی موتور نشسته بودم…تا اینکه شام خوردنشون تموم شد…همه بلند شدن این دوتا از همه زودتر اومدن بیرون.همش میگفت عماد عماد لوس نشو دیگه باید اون عکسها رو برای روی CDبریزیم بیاری…عه تولد من بود ها.اون پسره هم خودشو واسه این چوس میکرد.زمانیکه رسید کنار ماشینشون پدرش هم رسید داشت به عماد دست میداد گفت بابا سردمه در رو بزن…پدرش گفت آیناز این امیر علی نیست…تا منو دید خودش کپ کرد…دویید سمت من…ولی من موتور رو روشن کردم و رفتم سمت خونه…برف شدید شده بود.حتی کلاه هم نداشتم…وقتی رسیدم خونه پدرم هم خیلی نگرانم بود تا صدای موتورم رو شنید در رو زود باز کرد.خونه دو طبقه بود اجاره بود طبقه دیگه یک خانواده دیگه زندگی میکردن…تا منو دید خیس پر برف یک کشیده بدی بهم زد…هیچچی نگفتم رفتم خونه مامانم دوتا سیلی بهم زد.ساکت بودم ساکته ساکت…مث سگ پا سوخته بودم.مادرم دائما غر غر میکرد.رفتم اتاقم.خیلی سردم بود.دم بخاری روی تختم نشستم…آبجیم اومد توی اتاق گفت داداش کجا رفتی نگرانت شدیم.نگاهم کرد گفت چرا گریه میکنی.؟اشکام خودبخود میومد.همش فک میکردم آیناز داره منو مسخره میکنه…پس اون دوست داشتن گفتنش چی بود.تا اومد مادرمو صدا بزنه گفتم آبجی برو هیچچی نگو خب…تا صبح بیدار بودم هیچچی هم نخوردم…مدرسه هم تعطیل بود فرداش عید بود…صبح مامانم بلند بلند صدام میزد…میشنیدم ها ولی نمیتونستم جوابشو بدم…اومد اتاقم دید روی تخت افتادم دست زد به پیشونیم گفت رضا رضا بیا…حال امیرعلی خرابه…تا پدرم اومد گفت وای پسر چت شده.میلرزیدم نمیتونستم حرف بزنم…گفت وای تب و لرز داره چقدر داغه…گفت بدو برو دکتر بیار.گفت وقتی تا ساعت۱نصف شب زیر برف توی خیابون با موتور میچرخی همین میشه دیگه…مامانم دستمو محکم گرفته بود…بغلش کردم گریه کردم.گفت چیه عزیزم پسرم چیه.نمیدونم چکارم شد.ولی وقتی به حال خودم اومدم.دیدم خواهرم روی سرمه.سروم توی دستم بود.اومدم بلند بشم.خواهرم رفت،بیرون بعدش دیدم بابا و مامان آیناز با پدر مادرم اومدن روی سرم…پدرش گفت قهرمان ترسوندیمون،نگاهش کردم. پشت سرش صدای دلبر من اومد.گفت سلام امیر علی…ازش خیلی دلخور بودم.صورتمو چرخوندم…اشکام خودشون میومدن.توی۱۷سالگی پیش خودم باخته بودم شکست خورده بودم…پدر مادرش رفتن بیرون…بابام دست خواهرم رو گرفت برد بیرون…آیناز اومد کنار تختم.نشست.گفت امیر علی بقران اون چیزی که تو فک میکنی نیست…عماد پسر عموی منه…سرطان داره با وجودی که پدر مادر خودش.و پدر مادر من همه کس و کارمون پزشک هستند ولی کسی نمیتونه واسش کاری بکنه…نهایت یکسال دیگه زنده است…من فقط مث خواهرشم…امیرعلی گریه نکن.خب…امیر علی بقران من فقط تو رو دوستت دارم. گفتم دروغ نگو تو فقط منو مسخره ام میکنی،گفت نه بخدا نه…بغلم گرفت گفت بقران از دیشب من همش واسه تو گریه میکردم…خونه شما رو بلد نبودیم…تاساعت۲میگشتیم.بابام شب دنبالت اومد.ولی پیدات نکرد.همون لحظه مامانامون رسیدن.از گریه ما اونها هم،گریه میکردن،،مادرم واسم سوپ آورد.فقط آیناز کنارم بود.باهم کمی سوپ خوردیم.حالم اصلا خوب نبود فرداش عید و سال تحویلی بود.پدر مادر آیناز رفتن…خیلی آدمای روشنفکری بودند و هستند.من و خواهرم با آیناز تنها بودیم پدر و مادرم رفتند سراغ فروشگاه.خواهرم گفت امیر داداش برم دمنوش بسازم.مثلا میخواست ما رو تنها بزاره.گفتم آره برو.بدجور سرفه میکردم.گفتم آیناز تو هم پاشو برو…گفت وای چرا امیر علی…گفتم چون هر دوتاتون مث من مریض میشین.گفت نه مامانم گفت امیر علی بیشتر بخاطر اینکه دلش شکسته بدنش ضعیف شده مریض شده.میخوام برم میخوام کنارت بمونم.دراز کشیدم روی تختم.خم شد پیشونیم رو بوسید همون موقع خواهرم رسید گفت…هییییننن بی ادبها…آیناز گفت آذین من عاشق امیر علی هستم خیلی دوستش دارم.بهترین دوست منه.آذین گفت ها خانوم پس چرا اذیتش میکنی…اون شب بعد تولدت خورده بود زمین.چون با شلوارک بودم.پتو رو زد کنار گفت نگاش کن…سر زانوهام زخمه زخم بود…گفت وای واست بمیرم چیکار شده.اخ…دلش پر غم شد.خلاصه که توی اون چند روز هر روز خونه ما بود ولی آذین هم کنارمون بود…حتی خیلی مهمون هم میومد.ولی من میگفتم بگین امیر علی نیست…حالم بهتر شده بود.بابام نمیزاشت موتور بردارم…فقط میرفتم فروشگاه…از پنجم عید تا۱۴عید آیناز اینها همه رفتند مسافرت شیراز.دلم کباب بود…اصلا عید خوبی نبود بیشتر توی فروشگاه بودم…از اون دخترای توی مهمونی دو سه تاشون چند باری اومدن حتی باهام گرم گرفتند ولی اصلا دل و دماغ هیچ دختری رو نداشتم…توی عید وقتی خوب شدم تاروزی که آیناز شون برگردند هیچ جا نرفتم ولی خیلی سخت و خوب تمرین کردم و باشگاه رو با پدرم اداره کردم…برای مسابقات کاتا و کمیته…اردیبهشت و اعطای کمربند تمرین میکردم…درسته مسابقات توی تهران بود ولی مسابقات کشوری بود و شلوغ بود.پدرم از تمریناتم کیف میکرد…توی این بین پدرم گفت امیر علی روزها نیا فروشگاه بعد عید خلوته…فقط شب باشگاه تمرین کن…روزها درس بخون این برنامه مادرته…واقعا روی کاغذ نوشته بودند که باید چکار کنم چکار نکنم…یادمه همش چشم انتظار دیدن آیناز بودم…نزدیک۲۰روز بود ندیده بودمش…اصلا تایم درسی وکاریم نمیخورد که بتونم ببینمش…داشتم دل نگرون میشدم.دلم میخواست قهرمانی دوباره کشور رو بدست بیارم و این بار چون بهم دان هم میدادند پیشرفتم خوب تر میشد.میخواستم پز بدم…شب بود تمرین میکردم و باشگاه بودم…دیدم دم در باشگاه آرومی از لای در دو تا چشم آهو داره نگاهم میکنه…دوییدم طرفش…زودی رفت…برگشتم سر تمرینم…با خودم گفتم پس چرا رفت.نکنه باز باهام قهره…توی خونه نمیشد بهش زنگ بزنم.فروشگاه هم خانواده نمیزاشتن برم.فقط درس میخوندم و تمرین میکردم…درست نزدیک خرداد مسابقات برگزار شد.خیلی سالن شلوغ بود حتی مادرها هم اومده بودند.مسابقات از رده نونهالان تا نوجوانان و جوانان برگذار میشد…همه میدونید که سخت ترین و خطرناک ترین سبک کاراته…همین کیوکوشین کاراته هستش…(حقیقت کاراته)طی دو روز برگزار شد.بخدا توی هم کاتا هم کمیته مقام اول گرفتم…بهم دان۲رو اعطا کردند…من نمیدونستم که توی مسابقات قبلیم دان۱رو گرفته بودم…خداییش چون پدرم مربیم بود واسم مهم نبود…ولی اینجا خیلی عالی شد…همون روز عصر مسابقات کاتا دختران بود که شیما دختر رفیق فابریک بابام هم حضور داشت و نفر سوم کمیته وزن خودش شد…من که اول بودم.چند باری هم رو دیدیم…توی کاتا خیلی راهنماییش کردم.دختر ریزه میزه و تر و فرزی بود.دان۲داشت از من یکسال کوچیکتر بود.چند باری هم اونها هم ما خونه هم رفته بودیم…اون روز خیلی عکس گرفتیم…من و شیما و پدر هامون…و حتی تیم هامون…خلاصه که برگشتیم خونه و پدرم دوباره بنر جدیدی ازم چسبوند روی در و دیوار ورودی باشگاه و حتی فروشگاه…ولی مادرم گیر داد باید فقط درس بخونی…توی ریاضی ضعیف بودم عمدا واسم معلم گرفته بودند.اصلا نمیشد برم بیرون و برم فروشگاه…بایکوت شده بودم.توی این حین که امتحانات خرداد بود.خواهرم گفت امیر علی اینها رو ببین…توی یک پاکت چند تا عکس بود از من و شیما…ولی از دور گرفته بودند…گفتم اینها کجا بود.گفت پیک موتوری آورد… نگو اینها رو خود آیناز از ما گرفته بوده داده بوده آذین… توی خرداد خیلی درس خوندم و بدون تجدیدی با معدل۱۶قبول شدم…درست روز آخر امتحانات رفتم سراغ موتورم…پنچر بود…برداشتمش.مادرم گفت کجا آقاهه…امروز من و شما و داییت اینها همه میریم چند روزی شمال…گفتم من نمیام.میخوام برم بگردم.خسته شدم۳ماهه فقط درس و تمرین.گفت همین که گفتم.روی حرف مادرم اصلا نمیتونستم حرف بزنم…اجباری رفتیم مسافرت بد نبود.کیف داد.اونجا حتی دختر خاله هام هم بودند…ولی نمیدونم چرا دیگه از هیچ دختری خوشم نمیومد.فقط نگاه ناز آیناز جلوی چشام بود…از مسافرت که برگشتیم.باز رفتم سراغ موتورم…نبود.بابام گفت فروختمش. تا دیگه نباشه که آسیب ببیند.هیچچی نگفتم
خودش فهمید ناراحت شدم.گفت پسرم تموم کارهای ما به صلاح خودته…مطمئن باش من و مادرت صلاحتو میخوام و دوستت داریم.درست ساعت ۱۱ بود از خونه زدم بیرون.که مثلا برم پیش پدرم.نمیدونم چرا رفتم در خونه آیناز اینها.توی کوچه بود با چند تا دختر دیگه سوار دوچرخه بودند…آخه خیلی دوچرخه سواری دوست داشت…منو ندید.ارومی رفتم توی پارک فضای سبز نزدیک خونه اشون روی نیمکت نشستم…رفیقش دوباری از جلوم رد شد.بار سوم وایستاد سلام داد…جوابشو دادم.گفت با آیناز کار داری.گفتم نه همینجوری اینجا نشستم.گفت باشه و رفت…چند دقیقه طول نکشید دیدم آیناز با دو تا دختر دیگه رسیدند پیش من…همدیگه رو نگاه کردیم.توی نگاهمون پر حرف و سوال بود.سوار دوچرخه اش شد.رفیقش گفت آیناز کجا بمون دیگه تو که گفتی اگه ببینمش کلی حرف دارم.ببینمش چشاشو فلان فلان میکنم.پس چی شد؟اومد که بره همون پسره که یکبار باهاش درگیر شدم سر راهش دوباره سبز شد…ولی تا منو دید زودی برگشت.رفیق آیناز گفت امیر علی پاشو برو داداشم ازت کینه داره…میخواد کتکت بزنند.گفتم مگه اون درازه داداشته،گفت آره. از اوندفعه ازت شاکیه…هنوز حرفش تموم نشده بود.که پسره با دوتای دیگه رسیدن…آیناز برگشت.گفت آرمان بخدا اگه کاری باهاش داشته باشین به بابام میگم هر روز مزاحمم میشی.اونوقت بابام میدونه و تو.پرسیدم چی کی مزاحمت میشه؟گفت به تو مربوطی نیست…۳تا شون از دوچرخه ها اومدن پایین…نمیدونستن امیر علی الان آتشفشان خشمش روشن میشه…بخدا نمیخام از خودم تعریف کنم…حتی فرصت نکردند.یک ناخون بهم بکشند.دو تاشون فقط ساق پا رو گرفته بودند گریه میکردن…اون درازه بی هوشه بیهوش بود.مردم از صدای جیغ دخترها جمع شدن و دستگیر شدم.توی کلانتری افسره گفت…بیغیرتها هم روتون میشه شکایت کنید۳تا گردن کلفت دراز از این یک نوجوون کتک خوردین…تازه به قول خودتون دعوا رو هم شما شروع کردین…وقتی پدر و مادرم رسیدند.دو تا کشیده بد جلوی دخترها و خانواده ها از پدرم خوردم.شکر خدا شکایت نکردند و فقط تعهد دادم…توی ماشین مادرم گفت رضا بهت گفتم فکری بکن…عشق و خاطر خواهی اینها آخرش کار دست این پسر میده…ماموره میگفت بخاطر دختر همسایه۳تاشون رو کتک زده.بد هم زده…بلنده ازدرد ضربه شکم بی هوش شده…گفتم آهان پس چند ماهه برنامه ریختین…تا منو آیناز رو از هم دور کنین…خیلی نامرد و خودخواه هستین…چطوری دلتون اومد دو تا جوون رو که همدیگه رو دوست دارند از هم جدا کنید.پدرم گفت.لامصب مگه تو جوونی؟تو هنوز بچه ای،گفتم چطور اونجا که واست مقام میارم…بنر عکس بچه رو همه جا میچسبونی قیافه میگیری…پیش رفیقت با دخترش عکس میگیری…میگی مرد شده مرد…الان بچه ام…باشه باباجون…ازت توقع نداشتم…میدونم مادرها همه حسودی عروسهاشون رو میکنند.اما از تو توقع نداشتم…مادرم چنان خندید.گفت بیا تحویل بگیر…عروس…کدوم عروس بیشعور مگه شما چند سالتونه.بخدا هنوز بچه این…اصلا نمیفهمین دوست داشتن چیه…حتی هوس رو هم نمیفهمین…الکی بیخودی فقط به هم عادت کردین…گفتم مامان من بدون آیناز میمیرم…عاشقشم میفهمی…عاشق…آیناز مال منه…گفت پسرم اونها از ما بهترون هستند…جنازه دختره رو هم روی دوش ما نمیزارند.گفتم اشتباه نکن اونها مخصوصا پدرش منو دوست دارند.گفت نه ندارند…فقط یک بازیچه میخان که تا روزیکه دختره دانشگاه قبول بشه…مواظب دخترشون باشه.بعدش بفرستندش خارج پیش خاله اش و داییش…بخدا مادرش بهم گفت…ازم خواهش کرد…ازت بخام دور و بر آیناز نپلکی…دلم پر غم و غصه شد…رسیدیم فروشگاه مادرم خواست منو ببره خونه.گفتم مامان بخدا دارم دیوونه میشم.گناه دارم…بخدا من بچه نیستم.تا کی میخوای منو قایم کنی،؟پدرم گفت راست میگه. ولش کن…خدا بزرگه…بالاخره گردش روزگار خودش کارها رو درست میکنه…هرچی قسمت باشه…پدرم بوسم کرد.سفارش ناهار داد.باهم خوردیم و اون رفت خونه استراحت کنه.ساعت نزدیک۴بود و هوا خیلی گرم بود…کولر رو زیاد کردم و مشتری نداشتم…دم سینک صورتمو شستم و آب زدم یاد روز اولی افتادم که آیناز رو اینجا بغل گرفتم…تازه فهمیدم این مدت همه این کارها نقشه بوده تا من و آیناز مثلا همدیگه رو فراموش کنیم…ولی نمی دانستند.که چه عشقی بین ما دوتاست…توی عالم خودم بودم که ملیکا دوست آیناز اومد داخل این هم خیلی خوشگل و بی حجاب بود.اومد ته مغازه پیش من.گفتم چی میخوای ملیکا؟گفت امیرعلی آیناز گناه داره چرا خودتو ازش قایم میکنی؟گفتم ملیکا چرا چرت میگی؟اون باهام قهره خودشو نشون نمیده،گفت ۳ماهه نیستی ها.گفتم ملیکا اون که رفت مسافرت مث اینکه مادرش با مادر من با هم صحبت کرده بودند تا برنامه بچینند ما رو از هم جدا کنند تا ما همدیگه رو نبینیم،شاید باد عشق از سرمون بپره،امروز بالاخره پدرم اجازه داد مث قدیما بیام بیرون و بیام فروشگاه…اون هم شانس من با دعوا شروع شد.ملیکا بخدا اینقدر دلم واسش تنگ شده که نگو…بخاطر اون دوباره مقام گرفتم…تا
خوشحالش کنم.ولی اینجوری شد.مامانم میگه اونا فقط میخوان تو رو مسخره کنند.کسی دوستت نداره…اونها تحصیلکرده و پولدارترند،دخترشون رو به تو نمیدن.ملیکا بعضی وقتا خودم هم فکر میکنم مامانم راست میگه…آخه خود آیناز هم چند وقته دیگه روی خوش بهم نشون نمیده.ملیکا دلم واسش یه ذره شده.گفت خب چرا بهش زنگ نزدی؟گفتم ببین من گوشی ندارم.موتورم رو هم ازم گرفتن…توی فروشگاه هم نبودم…که زنگ بزنم…بقیه وقتا هم یا مادرم یا پدرم یا خواهرم کنارم بودند نمیشد دیگه…همون لحظه یک پراید نگه داشت در فروشگاه…اوه اوه رفیقام بودند احمد رفیق فابریکم بود با داداشش و دوتای دیگه از رفیقام… شیرینی گرفته بودند…همه قبلا یک باشگاه بودیم و یک مدرسه…البته بابای احمد با پدر من هر دو پسر خاله هم هستند…تا اومد داخل دید من با ملیکا تنهام.لبخند کشداری زد.گفتم ملیکا جون تو برو من مهمون دارم.بعدا میبینمت.احمد و بچه ها اومدن داخل.هنوز میخندید.گفت دهن سرویس تنها خوری میکنی.گفتم احمد چرت نگو…پرسید صبح کجا بودی.دست و پا شکسته جریان صبح رو تعريف کردم…گفت زنگ میزدی میومدیم جرررشسشون میدادیم… گفتم خنگه بخاطر ۳تاشون هم توی کلانتری هم توی خونه تعهد دادم…واسشون آبمیوه باز کردم و با شیرینی میخوردیم.گفت امیر علی این جیگره کی بود؟گفتم احمد با داداش همین سر زیدم دعوام شد…گفت دهنت سرویس تو که اهل این کارا نبودی زیدم؟؟بچه زید داره…البته دیدمش…همون که مقام آورد.خوشگله ولی زیادی کوچولو نیست؟گفتم مشنگ اون که دوست خانوادگیمون،باباش رفیق بابامه.اون نیست که…گفت دهنت سرویس پس کیه…اینکه تو بخاطرش دعوا کردی؟خندیدم گفتم بماند زیاد فضولی نکن…همون لحظه صدای ناز و قشنگی از پشت سرم اومد.امیر علی برگشتم جانم…آیناز بود و ملیکا و یک دختر دیگه…احمد گفت آهان اومدش حق داشتی درگیر شدی،گفتم احمد چرت نگو.گفتم جانم آیناز جون.گفت بیا کارت دارم.رفتیم ته فروشگاه…ملیکا رفیقش با احمد و رفیقامون پیش هم مونده بودند…تا رسیدیم پشت اجناس جایی که دید نداشت…آیناز تندی بغلم کرد و توی بغلم گریه کرد.چند بار بوسم کرد. گفتم جانم عشقم چی شده؟گفت امیر علی بخدا مامانم هرچی گفته واسه خودش گفته من دوستت دارم زیاد هم دارم.امیر علی دلم واست تنگ شده بود داشتم دق میکردم…ظهر که دیدمت میخواستم از خوشحالی سکته کنم…چرا دعوا کردی؟گفتم بخدا به جون خودت اگه یکبار دیگه آرمان اذیتت کنه تیکه تیکه اش میکنم…توی بغلم بود که احمد لوس اومد گفت جناب سلاخ ما داریم میریم ها.زودی آیناز از بغلم اومد بیرون…لبخند زدم…گفتم خیلی گوهی احمد…خندید.گفت نه حق داری،من فک کردم بخاطر اون فنچ رزمی کاره درگیر شدی، نه حق داری…چند بار به آینه نگاه کرد و با شوخی می گفت حق داری،گفتم احمد دیگه داری زیاده روی میکنی،،گفت راستی آیناز خانوم این رفیقت اسمش چی بود کارت داره…تا اومد اسمشو بگه.گفتم نگو اون میخواد آمار بگیره…ایناز خندید گفت حسود نشو اشکال نداره…اسمش ملیکاست…اون یکی هم نازی اسمشه،گفت آفرین زن داداش…بدبخت بخیل دیدی خدا بزرگه…اومدیم پیش بچه ها…واسه دخترها هم آبمیوه باز کردم با شیرینی می خورند.احمد توی چند دقیقه مخ ملیکا رو زده بود…همون موقع احمد گفت امیر علی بابام گفت به همه بگم نیروی انتظامی میخواد واسه دانشکده افسری ثبت نام کنه…اگه هر کی دوست داره بگه…گفتم اولا من امسال یازدهم هستم دوما سال دیگه کنکور دارم.بعدشم علاقه ای به نظامی گری ندارم.گفت چرت نگو پس میخوای چیکار کنی؟آیناز سریع گفت امیرعلی باید پزشکی قبول بشه…همون موقع پسرها همه زدن زیر خنده…گفت آیناز خانوم این اصلا بزار دانشگاه حتی آزاد بتونه قبول بشه…پزشکی پیشکش…تازه اول بزار دیپلم بگیره…این تازه عاشق شده…قبلش تعطیل بود الان فک کنم دیگه از زندگی خلاص خلاص شده…آیناز گفت بخاطر عشقش حتما قبول میشه بهم قول داده…دوباره پسرها خندیدن…من چیزی نگفتم…همون لحظه۱جیپ در مغازه نگه داشت آرمان بود با۳تا پسره که ریش سیبیل هم داشتند.لات فرم بودند.اومدن پایین.ملیکا زودی قایم شد.من رفتم بیرون آیناز گفت تو رو خدا دعوا نکن امیر علی…احمد گفت آخ جون بچه ها دعوا…گفت نترس زنداداش…الان فقط بشین نگاه کن…گفتم احمد دخالت نکنی ها.گفت داداش۳نفر هستند ما که بوق نیستیم…محمد حمید جواد بدویین،،رفتیم بیرون…آرمان کپکرد.گفت بگو ملیکا بیاد بیرون…گفتم آیناز بگو دوستت بیاد بیرون.داداشش کارش داره.اون لاته گفت بچه جون شنیدم نمیشینی سر جات حالتو میگیرم ها…گفتم ببین آقا بزرگ من همین ظهری کلانتری تعهد دادم اگه نه ترسی از تو و اون شوهرت که کنارته ندارم…پس برو به زندگیت برس.چون اگه پدرم سر برسه خونت گردن خودته گفت پس میمونیم،تا ببینیمش…آرمان گفت رحمان این پدرش خطریه ها.مربی کاراته هستش اندازه غوله،رفیقم احمد گفت عمو جمع کن کاسه کوزه ات رو برو…نگاه نکن ما کم سن و سالیم.ما بچه پایین شهریم.سرمون درد میکنه
واسه دعوا،گفت تو دیگه قدقد نکن.بخدا هنوز حرفش تموم نشده بود…این احمد چنان لگدی توی دهن یارو زد.بخدا دهن دماغش پر خون شد.رفیقاش تا اومدن پایین دیگه همه چی قاطی پاتی شد و درگیری بدی شد.لات بودن و از کتک نمیترسیدند.بد کتک میخورند ولی باز هم درگیر میشدن…تا اینکه کلانتری اومد همه رو بازداشت کرد…توی کلانتری غوغا بود.فقط خوبیش این بود بابای احمد خودش سروان و نظامی بود…توی کلانتری معلوم شد ما مقصر نبودیم…و اونها با اون سن و سالشون و سابقه اشون مزاحم ما شوند… افسره گفت حقتونه،از۴تانوجوون مث سگ کتک خوردین…اصلا روتون میشه شکایت کنید…شکر خدا با تعهد دادن همگی جریان تموم شد.ولی افسره منو پدرم رو نگه داشت…گفت ببینید جناب رسولی…من نمیدونم قضیه چیه…فقط طوری که پرسیدم بهم گفتند امروز توی فروشگاه شما پر دختر پسر بوده…گفتم بقران بابا احمد و بچه ها اومده بودن شیرینی قهرمانی رو بخورند…اونها مزاحم شدند.افسره گفت پس دخترها چی؟گفتم به قران مشتری بودن.خب چی بگم.بگم نیایید توی مغازه…همون موقع مادرم رسید.گفت امیر علی با دایی صحبت کردم…تموم تابستون باید بری کنارش وایستی کار یاد بگیری.گفتم مامان تو منو هم بکشی نمیرم اونجا.ما خودمون کارگر لازم داریم بابا تنهاست…گفت امیر علی این دختره آخرش بدبختت میکنه…افسره پرسید جریان چیه،؟مادرم گفت هیچچی دو تا بچه هستند عاشق شدن.تریپ لیلی مجنون برداشتند…افسره گفت پس حدسم درست بود…ببینید با آخره با تعهد تموم میشه.ها…پسر جون حواست باشه…سابقه دار بشی شغل دولتی بی شغل…از کلانتری اومدیم بیرون پسرها با پدرهاشون منتظر بودند…احمد اومد کنارم گفت امیر علی منو با ملیکا دوست کن.خیلی خوشگله…گفتم لاشی کونی الان مادرم منو از آیناز دور کرد.اونوقت تو رو نزدیک ملیکا کنم.زدی سر و کون داداشش رو ترکوندی،گفت کدوم؟گفتم همون لاغره سفیده.گفت عه تف به این شانس.خب زود بگو تو رو کتک میزدم چرا اونو بزنم…خندیدم…نگو مادرم حرفهامون رو شنیده بود.گفت بقران احمد دوباره اینطرفها ببینمت…خودم حالتو میگیرم…گفت خاله میخام تابستون بیام فروشگاه کمک عمو رضا و امیر علی…گفت نمیخاد مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان… تو نمیخواد کمک کنی.بخدا به مامانت میگم ها…خلاصه که بخیر گذشت…توی فروشگاه با پدرم بودم.که آیناز رسید.با پدرم رودربایستی نداشت.پیشش میومد باهام حرف میزد.پدرم نگاهمون کرد.گفتم بابا اجازه هست.گفت برو موتورت دست اوستا کریمه حاضره بگیرش…نفروختمش…بهم پول هم داد.با آیناز بودیم…خودش دستمو گرفت اولش خجالت میکشیدم… ولی بعدش…محکم گرفتم…موتور رو گرفتم پول دستم زیاد بود…پرسیدم بریم کافی شاپ.آبمیوه بستنی چیزی بخوریم،گفت بریم…آخه شانس هم ندارم.توی کافی شاپ.همکار مامانم که دو تا هم دختر داره.ما رو دید و کلی گرم گرفت.ولبخند معنی داری زد.موقع رفتن اومد پیشم گفت امیرعلی حساب کردم.مهمون من هستین،گفتم آخه چرا خاله.گفت چون سلیقه ات خوبه…این همون خوشگله هستش که مامانت ازش میترسه؟آیناز خندید.گفتم آره… ولی تو رو خدا چیزی بهش نگو…گفت باشه ولی نمیتونم بهت قول بدم…آیناز رو برداشتم و رفتیم دور دور…محکم بغلم کرده بود نوک سینه های سفت و قشنگش بهم میخوردن…حالم یکجوری میشد.بادستاش محکم از دور شیکمم گرفته بود…رفتیم توی پارک.کنارم نشسته بود و داشتیم خاطرات چند ماه گذشته رو مرور میکردیم.پرسیدم آیناز چرا واست مهمه من پزشکی قبول بشم.گفت مگه پزشک بشی بده؟گفتم نه بهترین شغله.ولی نمیتونم…من نه سهمیه دارم نه اینقدر مث تو زرنگم که بتونم قبول بشم…نهایت بتونم پرستاری معلمی چیزی.قبول بشم.تازه اگه بشم.گفت نه تو رو خدا نگو.باید حتما قبول بشی،؟گفتم آیناز تو منو دوستم نداری،فقط میخوای با من پز بدی…بگی عشقم خوشگل و خوشتیپه.ورزشکاره…خوشگل میرقصه…اگه پزشک بشم که خوب میشم شوهرت.اگه نه منو نمیخوای.مث دستمال کاغذی کهنه دورم میندازی…میری با یک پزشک ازدواج میکنی،گفت نه بخدا نه…من میگم بخون تا موفق بشی…من هیچوقت دورت نمیندازم.گفتم آیناز اگه منو بزاری با کس دیگه از ایران بری…بهت قول میدم.به جون خودت و بابام…اون روز میشه روز آخر عمرم.حالا ببین.گفت نه من بدون تو هیچ جایی نمیرم…ولی تو رو خدا زیاد درس بخون…گفتم چشم باشه…تقریبا آخرای تابستون بود.که تولد من بود.پدرم گفت چی میخوای واست بگیرم…نمیخوام مثل بچه کوچیکا واست جشن بگیرم…بگو چی میخوای؟گفتم یک گوشی و سیمکارت،گفت شرمنده…مامانت اینو ممنوع کرده…گفتم پس هیچچی نمیخام.گفت لج نکن.گفتم بابا من دوستت دارم اما دیگه از کارای مامان خسته شدم…مگه من بچه ام…الان دست پیرزنها هم گوشی هست…هرچی دیگه واسم بگیری حتی بازش هم نمیکنم…گفت پسر جون از دست تو و مامانت دارم دیوونه میشم…ساعت۳بود آیناز اومد کنارم.گفت امیر علی چته پکری؟گفتم هیچچی،از دست مامانم خسته شدم.گفت میدونم.
من هم همینطورم…ولشون کن…گفتم آیناز توله سگه رو چیکار کردی؟گفت هدیه تولدم رو میگی؟گفتم آره…زنده است یانه؟گفت آره توی۶ماه اندازه غول شده…اسمشو دیمیتریو گذاشتم…گفت وای امیر علی راستی کی تولد توست.نگاهش کردم.گفتم نمیدونم.گفت چی لوسی؟گفتم ولم کن آیناز.گفت وای امیرعلی ولت کنم.گفتم ببخشید.عصبی هستم.گفت خب بگو دیگه،گفتم آخر هفته تولدمه…خندید.گفت قربونت بشم.کجا میخوای جشن بگیری.خندیدم.گفتم کدوم جشن.مگه من بچه ام.گفت یعنی میخوای جشن بگیری.گفتم نه چی میگی…پدرم گفت کادو چی میخوای.گفتم فقط۱گوشی و سیمکارت…میگه مامانت ممنوعت کرده…نمیشه واست بخرم…میترسند من۲۴ساعته با تو حرف بزنم.امیر علی دیگه همه میدونند ما همدیگه رو دوست داریم.پس ولشون کن مهم نیستن.گفتم هستن مهم هستن…پدر مادرمون هستند.امیرعلی پس خودمون چی.مهم نیستیم.بخدا بخاطر همین میگم خوب درس بخون تا زبون همه رو کوتاه کنی…اون روز کلی حرف زدیم و برنامه بچه گونه چیدیم…فرداش غروب احمد اومد.گفت امیر علی چه خبرها.گفتم کونی مامانم ببیندت جرت میده ها.خندید.گفت یک چی بپرسم ناراحت نمیشی.گفتم نه بپرس…گفت با آیناز تا کجا پیش رفتین.؟پرسیدم یعنی چی،؟گفت یعنی،یعنی؟گفتم مرگه یعنی بگو دیگه لالی،گفت یعنی تا الان کاری هم باهاش کردی؟گفتم یعنی چکار؟گفت بدبخته پخمه یعنی تا الان مالوندی،بوسیدی،حتی کردی،گفتم تو خری یا کوسخولی،گفت بدبخت تو کوسخولی…من توی اینمدت چند بار ملیکا رو کردم.گفتم مگه هنوز میبینیش،گفت پس چی دوستش دارم.میخامش.ده بار سوارش کردم بردمش باغ خودمون…دیگه با من روال شده…میدونه بیاد باید بده.گفتم وای دیگه دختر نیست.؟گفت احمق مگه خرم از جلو بکنم…فقط عقب رو عشقه…کون تپلش رو عشقه…گفتم بی غیرت آدم در مورد ناموسش اینجوری حرف نمیزنه.امیرعلی مشنگی ناموس چیه.زیدمه دیگه بکن و برو.مگه من مث تو هستم که فاز عاشقی بردارم.تو هم خری.بکن و بزن برو بعدی…تا نگاهش کردم. خودش گفت ببخشید.گفتم پسر خوب کسی که خودش خواهر مادر داره فکر بزن در رو نیست.ملیکا دختر خوبیه نامرد نباش.گفت بیا بریم دور دور…گفتم مگه گواهینامه داری.گفت نه چندبار ماشین رو گرفتن بابام خودش درش آورده…همون وقت پدرم رسید.کمی حال احمد رو گرفت.بعدش گفتم بابا میخوام با احمد برم بیرون.گفت اگه بگم نرو ناراحت میشی.اما برو مواظب خودتون باشین.احمد مسخره بازی در نیاری ها.احمد بیرون دیدم با گوشی حرف میزد.حتی بابام هم دید…نگاهش کردم خودش رفت داخل فروشگاه…احمد گفت بیا بریم…هنوز آسمون روشن بود خورشید بود.رفت سمت خونه آیناز اینها.سر کوچه نگه داشت…ملیکا با اون رفیقش سوار شدن عقب سلام دادن.گفت پس آیناز کو.ملیکا گفت با مامانش رفتن.خیابون خرید…گفتم احمد تو برو من نمیام.گفت بشین چرت نگو فقط دور میزنیم جایی نمیریم…خوب شد دو دقیقه نشد گوشی دختره زنگ خورد رفت پایین…من موندم و احمد و ملیکا…انداخت بیرون شهر…نگه داشت گفت امیرعلی بیا بشین پشت فرمون…گفتم چرا؟گفت بشین دیگه…رفت عقب مالیدن و بوسیدن ملیکا…دائما دستش توی لباس ملیکا بود و لبهاش روی لبه ملیکا.گفتم احمد جاده شلوغی کسی بفهمه بدبختیم ها…گفت راست میگی…ملیکا بیا…سرت پایین باشه…نمیدونم چیکار کرده بود دختره چنان رامش بود که حد نداشت…کیرشو کشید بیرون گذاشت دهنش…اون هم شروع کرد به ساک زدن.و چند دقیقه ای آبش اومد.حتی ابشم خورد…گفت امیرعلی شانس نیاوردی اگه نه.ساناز هم الان واسه تو میخورد.ملیکا بلند شد میخندید.توی دستمال تف کرد.برگشتم دم فروشگاه خودمون ملیکا هم پیاده شد…احمد رفت…پرسیدم ملیکا آیناز هم ازین کارا میکنه؟گفت نه اون هم مث تو خوله،،فاز و تریپ عاشقی داره.بغیر تو کسی رو نمیبینه،خیالت راحت…گفت خودت بیشتر باهاش وقت بزار.دوستت داره…همش که حرف زدن نیست…امیرعلی زرنگ باش.ما دخترها غیر محبت چیزهای دیگه هم میخایم،،رفتم سمت فروشگاه تاریک بود.موتورم رو برداشتم…میدونستم آیناز و مادرش از کجا خرید میکردند.مرکز خرید بالا شهر بود.باور کنید اینقدرهمه چیز اونجاگرونه.که حتی من فکر خوردن یک بستنی توی کافی شاپش رو هم نمیکردم…موتورم رو زنجیر کردم رفتم داخل.خلوت بود زیاد شلوغ نبود…پایین توی طبقه همکف بودم که تا بالا رو نگاه کردم. با مادرش و دوتا زن دیگه بودند.دیدمشون…رفتم بالا…توی فروشگاهی بودند.دیدم گوشی خرید و هدفون و چند قلم دیگه…من از دور نگاهشون میکردم…اومدن بیرون رفتند کافی شاپ.آبمیوه خوردن…و چند تا مغازه دیگه رفتند.از اونجا اومدم بیرون همش خوردن و مالیدن و عشق و حال ملیکا و احمد جلوی چشام بود.بعدشم اندام زیبای عشق خودم…ولی اینقدری که دوستش داشتم همش توی فکرم ذهنم رو از این چرت و پرتها پاک میکردم…دو روز بعد.ساعت ۳بود و گرم بود.ایناز اومد فروشگاه.دیگه هر وقت همدیگه رو میدیدیم…اگه کسی نبود.دست می داد…این بار خودم خم شدم آروم لبشو بوسیدم.ازم قد کوتاه تر بود…نگاهم کرد. گفتم
ببخشید عشقم.گفت نه امیرعلی خیلی کیف کردم.دیگه فک میکردم شاید دوستم نداری…آخه علاقه ای نشون نمیدادی،؟گفتم چی میگی آیناز اینقدری میخامت که حد نداره…فقط نمیخواستم که از کارم ناراحت بشی.کنار هم پای سیستم نشسته بودیم…گفت امیر علی ازون آهنگهای لزگی رقص آذری قشنگت واسم بریز توی این فلش…چند تا براش ریختم.کنارم نشسته بود.دست راستش زیر چونه اش بود و داشت مانیتورم رو نگاه میکرد.دست چپش روی زانوش بود.اروم دستمو گذاشتم روی رون پاش کنار دستش…آخ خودش دستشو گذاشت روی دستم.همزمان برگشتیم همدیگه رو دیدیم.امیرعلی،،گفتم جانم…اومد جلو چه لبی بهم داد.شانس که ندارم همونجا مشتری اومد…زود خودمون رو جمع کردیم.بعدش آیناز رفت.فرداش خواستم برم فروشگاه پدرم گفت امیرعلی امروز فروشگاه وامشب باشگاه تعطیله…برو آرایشگاه مرتب شو…امشب مهمون زیاد داریم…بقران به جان خودم دیگه حتی تولد خودم هم فراموشم شده بود.گفتم ول کن باباجون.گفت نه تو دیگه مرد شدی…باید مرتب باشی.ولی باز هم تا ساعت۵فروشگاه بودم.ایناز رسید.گفت امیرعلی فردا کسی خونه ما نیست…بیا پیشم.گفتم نه نمیشه زشته…ما الان دیگه جوونیم.گفت امیرعلی لوس نشو تنهام باید بیایی اگه نیایی…باهات قهر میشم…تیپ خوشگل میزنی میایی…دوتا دوستم هم هستند.میخام بهم رقص یاد بدی.گفتم آیناز،،،،جون امیرعلی ول کن خجالت میکشم.بخدا پدر مادرت بفهمند بد میشه،گفت نه بخدا بیا…حتمابیا منتظرتم.غروب رفتم آرایشگاه برگشتم…فروشگاه.پدرم گفت کجایی پسر بدو لباس عوض کن.مادرت منتظرته.گفتم واسه چی.گفت باید بریم جایی.گفتم شما که گفتی مهمون داریم…گفت آره ولی اول باید بریم جایی.لباس جدید پوشیدم و رفتیم سمت خونه…تا وارد شدیم اوه چقدر مهمون بودند کل فامیل…ارکستر بود و آهنگ تولدت مبارک پخش شد.چه جشنی واسم گرفته بودند…اما بی معرفتها بهم نگفته بودندکه عشقمو دعوت کنم…احمد و چند تا از رفیقام هم بودند.خیلی شلوغ بود.احمد گفت چته امیر علی اخم هاتو باز کن…گفتم اونی که باید باشه نیست…بهم نگفتند که دعوتش کنم.اینقدری دلم میخواست الان کنارم باشه.گفت مشنگی بخدا.اینجا پر دختره که همه چشمشون به توست.دیوونه خوش باش.گفتم نیستم احمد خوش نیستم…من فقط گرفتار آینازم…مادرم اومد دستمو گرفت و باهاش رقصیدم حتی پدرم و خیلی های دیگه…خاله خوبی دارم.گفت امیر علی چرا ناراحتی؟گفتم نه خیلی خوشحالم…مادرم اومد دستمو گرفت برد اتاقم.گفت امیر علی همه فهمیدن یک مرگت هست.چرا اخماتو باز نمیکنی.گفتم چرا نگفتی آیناز رو دعوتش کنم.این همه مهمون فقط اون جای شما رو تنگ میکرد.گفت امیر علی ولش کن این دختره رو.پدرم اومد توی اتاق گفت زشته برگردین توی سالن.گفت ببینش.عزا گرفته چرا اون سلیته رو دعوتش نکردیم.گفتم مرسی مامان ازت توقع نداشتم.دلم عین چینی ترک خورده بود که دیگه شکست.تا توی چشای پدرم نگاه کردم.اشکام عین بارون می ریختند.پدرم گفت ببخشید پسرم مادرت عصبی بود حرف زشتی زد.گفتم بابا از تو توقع نداشتم.جشن منه اما اونی که باید باشه کنارم نیست.خاله ام اومد توی اتاق گفت وای چی شده.گفت چیه خاله جون.اقا رضا چیه…مادرم گفت هیچی منه خاک بر سر کلی واسش زحمت کشیدم مجلس گرفتم بهش نگفتم…خبر نداشت نتونسته دوستشو دعوت کنه ناراحته…خاله گفت دور رو برش که پر پسر هستند این کیه که اینقدر برای امیرعلی مهمه…مادرم گفت پسر نیست.یکساله با یک چی بگم.گفتم بگو دیگه سلیطه…گفت ببخشید پسرم…بخدا معذرت میخوام نفهمیدم چی گفتم…با یک دختره دوست شدن.یه جوری عاشق هم شدن انگار کس دیگه توی این دنیا وجود نداره…فاز عاشقی دارن…خاله گفت اونوقت شما اونو دعوت نکردین؟گفتم نه خاله اون جای همه رو تنگ میکرد.مادرم گفت حالا بیا بریم توی سالن زشته.بخدا معذرت میخوام ببخشید پسرم.اشتباه کردم.رفتم صورتمو شستم…برگشتم توی سالن میخواستن شمع رو روشن کنند بابام گفت نه عجله نکنید مادرش الان میاد.یکبار دیگه آهنگ رقص ملایمی پخش شد.و خاله دستمو گرفت گفت بیا باهم برقصیم.چشم دووندم توی جماعت احمد هم نبود.باخاله میرقصیدم…نیمساعت بیشتر شد.که احمد اومد داد زد.فقط تولدت مبارک بزن.گفتم کدوم گوری هستی کونی تنهام.گفت بچه ها پس شما چی هستین این تنهاست…مادرم اومد.گفت بجنب دستمو گرفت برد پیش میز پذیرایی و کنار کیک…ارکستر با درخواست احمد آهنگ زیبایی پخش کرد.مامانم گفت رقص بعدش ب دایی کوچیکه.همه دایره وار جمع شده بودند دور من…شمع روشن شد.گفتند آرزو کن فوتش کن.مادرم گفت نه عجله نکنید.همون موقع خالم اومد گفت من اولین کادو رو به امیر علی میدم.یکهو لای جماعت باز شد.عشقم با پدر مادرش رسیدند.خاله دستشو گرفته بود.اورد پیش من…همه دست بلند زدند.مادرم با احمد رفته بودن دنبالش…وقتی کنارم وایستاد.به جون خودش تا دستمو گرفت…زانوهام لقه لق شدن…چشام پر اشک شد.خیلی خجالت کشیدم. که دعوتش نکرده بودم…رفتم توی اتاقم.احمد هورای بلندی کشید همه دست زدن.توی
اتاقم حالم خراب بود.ایناز رسید.گفت تولدت مبارک امیرعلی.گفتم آیناز بقران ازت خجالت میکشم. خودم هم نمیدونستم واسم جشن گرفتن…نگفته بودن که دعوتت کنم…مادرم با مادرش رسیدن توی اتاق.مادرم گفت آیناز جون بخدا من مقصرم…از هر دوتاتون معذرت میخام…احمد اومد گفت بیا دیگه لوس نشو…دست منو آیناز و گرفت فرستاد وسط تا باهم برقصیم.لاشی رفته بود ملیکا رو هم آورده بود…کلی زدیم و رقصیدیم…پدرش با پدرم و عموها داییها نشستند لبی تر کردند…مجلس تا دیر وقت طول کشید.خیلی پدرش آدم لارج و خوبیه.نوبت کادوها بود کلی کادو بهم دادن…فک کردم پدر مادرم حتما بهم گوشی میدن اما ندادن…اما و اما…عزیز دلم یک گوشی خوشگل جدید واسه تولدم گرفته بود…مادرم اخمهاش رفت توی هم…احمد گفت امیر علی کارت در اومد دیگه۲۴ساعته تحت نظری…آیناز میخندید… سیم کارت روش بود…سیم کارت هم روش خریده بود واسم…عجب شبی شد.آخر وقت همه که رفتند.پدر و مادرش موندن.چندتا از بزرگای فامیل ما هم بودن…مخصوصا عموهام…پدرش خودشو و همسرش رو معرفی کرد.و گفت چون دخترمون آقا امیرعلی رو دوستش داره.ماهم دوستش داریم…ما همین یک بچه رو داریم.ولی تو رو خدا امیر علی باید قول بده…همیشه مواظب رفتار و کردار خودش و آیناز باشه.نزاره آبروی خانواده ها خدایی نکرده بریزه…ببینید آیناز نور چشم ماست دلمون نمیخواد دخترمون غمگین باشه.شاید همه توی این جمع فک کنند من بی غیرتم ولی نه اینجوری نیست.من خانواده ام رو دوستشون دارم.میدونم امیر علی شیر پاک خورده هستش و الان مطمئن شدم خونواده بزرگی داره و با اصل و نصبه…دست دراز کرد گفت پس قول بده مواظب خودت و آیناز باشی و خوب درس بخونی…تا موفق بشی.دوستتون دارم.پدرم کلی ازش تقدیر تشکر کرد.وقتی اونها رفتند.عموم گفت پسر با کله افتادی توی ظرف عسل…خیلی حواستو جمع کن…عجب دختری هم بود شاه بانویی بود از الان واسه خودش…بچه نکنه مهره مار داری…شب موقع خواب آیناز بهم اس داد امیرعلی میخواستم واست فردا تولد بگیرم.مامانم میدونست ولی جشن امشب نذاشت…مامانت با احمد اومدن در خونه ما.کلی ازمون معذرت خواهی کرد و گفت که حالت خرابه و چون منو دعوت نکردن تو هم دلت نمیخواد توی جشن بمونی،امیر علی دوستت دارم…گفتم ایناز میدونی حالم یکجوریه که حتی دنیا رو یک لحظه بدون تو نمیخام.من دیگه هیچ دختری رو دوست ندارم…فقط و فقط دلم تو رو میخاد.میخام بشینم روز و شب فقط تو رو تماشا کنمت.اونشب اینقدری باهم حرف زدیم که باطری گوشیم تموم شد.وقتی میخواستم بخوابم صبح شده بود.تازه فهمیدم مامانم چرا نمیخواست من گوشی داشته باشم…جمعه بود ساعت۱۱بیدار شدم.واسم اس داده بود ساعت۵خونه ما.نوشتم عزیزم.دیگه جشن لازم نیست میدونم دوستم داری…چند دقیقه ای طول کشید.پیام داد امیر علی تنهای تنهام.دوست دارم بیایی پیشم…نوشتم باشه قربونت بشم…اون روز فروشگاه نرفتم.پدرم هم بعد ناهار با خانواده رفتن گردش.ساعت۴بهم اس داد امیر علی کجایی…نوشتم خونه تنهام منتظرم ساعت۵بشه بیام پیشت.نوشت بدو زود بیا…معطل نکردم و تیپ رو زدم و رفتم خونه آیناز شون.موتور رو بردم توی حیاط…خوب بود کوچه هم خلوت بود.بقران وقتی رفتم توی خونه…برای اولین بار بود اينجوری میدیدمش،شلوارک تنگ سبز لیمویی تنش بود با یک تاپ زیبای تنگ ست خودش.موهای زیبا و لخت و قشنگش که با تل رو به عقب هل داده بود پس سرش.کمی آرایش داشت.کفشامو که در آوردم نزدیک که شد.چشم توی چشم که شدیم خودش کمی خجالت کشید.اومد جلو دست داد.نگاهش که کردم دستشو گرفتم آروم کشیدم طرف خودم…دیگه طاقت نیاوردم بغلش گرفتم و چسبوندمش به خودم اون هم محکم بغلم کرد…از زیر باسن نرم و تپل کوچولوش گرفتم بلندش کردم و برای اولین بار کامل توی بغلم بود…پاهاشو دور کمرم سفت کرد…دستام زیر باسنش بود چقدر نرم بودن.چقدر بدنش بوی خوبی میداد.اخه نمیدونم چیه خدا چطوری خلقتشون کرده،نفس می کشند بوی نفسشون مستت میکنه،یعنی حداقل واسه من که ایناز رو دوستش دارم اینطوره،لبهاشو چسبوند بهم…نمیتونستیم لبها رو از هم جدا کنیم…توی بغلم بردمش سمت اتاق پذیرایی شون،گفت برو اون اتاق.برای اولین بار بود که می رفتیم اتاقش.اتاقش اندازه نصف پذیرایی ما بود.واسه خودش سرویس و حمام و غیره داشت.تخت بزرگ سیستم آنچنانی.هر چی بگی کامل بود.سوییت زیبایی بود…توی بغلم بود نشستم روی تختش.توی بغلم بود.یک پاش اینور یکی اونور کوس کوچولو تپلش درست سوار کیر من بود.واقعا آروم آروم داشتم تحریک میشدم شدید.شلوار کتان کمی گشاد تنم بود.آخرای تابستون بود و هنوز گرم بود.دستامو رسوندم زیر بغلهای نازش.اخ دست خودم نبود.آروم بغل گوشش رو بوسیدم…رسیدم گردنش.فقط میبوسیدمش.اولین و اولین بار بود که حتی با دختری بودم و وارد روابط جنسی و عاشقانه میشدم.همه کارهام روی غریزه بود.ارومی خوابوندمش روی تختش.خودش پاهاشو شل کرد از دور کمرم جدا شد دراز کشید روی تخت.
نمیدونم از کجا شروع کنم فقط یادمه پدربزرگم که فوت شد.همه شروع کردن به جدا کردن و خواستن ارث و میراث که در این حین باغ بزرگ آقا بزرگ به بابا و عموم رسید و پدرم زرنگی کرد و سهمش رو نفروخت و چند سال بعد افتاد توی طرح زمین شهری بالای شهر و ما هم شدیم جزو از ما بهترون و بالانشین شدیم.البته اتفاق بسیار بدی هم افتاد خواهرم که همسن من بود توی تصادف مفتی مفتی فوت شد. و این بدترین شوک زندگی ما مخصوصا واسه من بود.من موندم و پدر مادرم و خواهر کوچیکم که ازم۳سال کوچیکتر بود…پدرم نصف زمین رو فروخت با پولش و پول باز خرید خودش شروع کرد به ساختن ملک قشنگی…که اولش فروشگاه بزرگی ساخت در شمال شهر منطقه تازه ساخته شده ای که همه دکتر مهندس بودن و خانه ها ویلایی و شیک و زیبا و بزرگ.ماشینهای آنچنانی و اصلا شکل و تیپ آدم ها هم با بقیه مردم شهر فرق داشت…این کار پدرم باعث پیشرفت بی نظیر همه ما شد.در ضمن پدر من و خودم قهرمان کیوکوشین کاراته هستیم و عنوان داریم…اینو بگم حتی شهریه باشگاه توی این منطقه چندین برابر منطقه پایین شهر بود…حتی شاگرد هامون همه گوگولی مگولی بودن…من اون موقع کلاس دوم دبیرستان یعنی دهم الان بودم رشته تجربی میخوندم…همیشه از ساعت۲تا۵عصر مغازه در اختیار من بود تا پدرم بتونه استراحت کنه…اون موقع هنوز کارگری نداشتیم…خونه رو آوردیم همین منطقه ولی هنوز طبقه بالای فروشگاه تکمیل نبود خونه اجاره کرده بودیم.خواهرم مدرسه جدید همین بالا شهر میرفت ولی من با موتور خوشگلم که هدیه تولدم بود مدرسه قبلی میرفتم…در این بین مسابقات قهرمانی کشور نوجوانان برگزار شد و من توی وزن بالا قهرمان شدم و پدرم عکس منو سر در باشگاه و حتی دم در فروشگاهمون روی بنر نصب کرد…البته نوعی تبلیغات باشگاهمون هم بود…که واقعا تاثیر زیادی داشت…دوستان بخدا نمیخام از خودم تعریف کنم.اما خب وقتی پدرت ترک آذری باشه و مادرت کرد سنندجی،،معلوم دو رگه چی میشه دیگه…قد بلند و چشم رنگی و مو هام کمی بور هستش…بخدا خواهرم رو هر کی میبینه فک میکنند خارجی هستش…چشم ابیه،بماند دیگه…همین تبلیغ باعث شد مشتری ها که میومدن شناخته نشناخته بهم تبریک میگفتن و آدرس باشگاه میپرسیدن و بچه هاشون رو برای ثبت نام میآوردند… من فروشگاه اسم مینوشتم… اون شبهایی که تمرین بود…مادرم و خواهرم دوساعتی توی فروشگاه بودند…البته مادرم معلم هستش…یعنی بود الان بازنشسته شده…خلاصه کلام عزیزان…چند روزی بود از ماجرای قهرمانی میگذشت که توی مغازه بودم صدای ترمز دوچرخه ای اومد مغازه مشتری نبود.داشتم توی سیستم مغازه فیلم نگاه میکردم.که اون موقع ها هرکی هرکی سیستم نداشت.یهو نازنین پریزادی اومد داخل.سر لخت بود البته کلاه دوچرخه سواری داشت.لباس تنگ و زیبای دوچرخه سواری تنش بود.من هم مث همیشه جین پوشیده بودم…سلام داد.و چند قلمی جنس جدا کرد..چیپس و مغز تخمه و نوشیدنی و چند تا تنقلات دیگه…گذاشت روی میز پاچال…حساب کردم و گفتم ۳۲۰تومن.خیلی خوشگل بود وقتی راه میرفت لباسش چون تنگ بود…کمر باریک کون تپل و زیبایی داشت خط شورتش دیده میشد… تازه سینه هاش سر بر آورده بودند.لبهای گوشتی نازی داشت که رژ صورتی دخترونه ای زده بود…مژه هاش چنان بلند و خوشگل بودند که چند لحظه ای با هم چشم توی چشم شدیم.پرسیداون شما هستین؟گفتم کدوم.عکس روی بنر رو نشونم داد.گفتم آره.پدرم ذوق کرده چسبونده…خندید.گفت تبریک میگم.گفتم ممنونم…جنس هاشو واسش گذاشتم توی پاکت و دادم بهش…گفت وای ببخشید خودم اومدم فراموشم شده پول بیارم…آخ الان میرم برمیگردم…گفتم مهم نیست شما جنس هاتو ببر بعدا دوباره اومدی حساب میکنی.گفت وای نمیشه که. گفتم میشه چرا نشه.شوخیش گرفته بود.گفت میرم میخورمشون پولتو نمیارم ها…گفتم نوش جونت گوشت بشه بچسبه به جونت…گفت مرسی خیلی خوبی…نترس میام ولی تنبلم شاید فردا پسفردا بیام.گفتم هر روز از ۲تا۵عصر من توی فروشگاه هستم.گفت باشه بای بای.خندیدم سوار شد رفت…چقدر ناز بود.اون چند دقیقه واسم مث یک خواب و رویا بود.اولین چخ چخ و گپ و گفت من با یک دختر و جنس مخالف بود…چنان روم تاثیر گذاشته بود که.اصلا نفهمیدم کی شب شد…حتی نتونستم برم باشگاه…خونه بودم مامانم گفت هی آقاهه چیه مگه عاشقی که منگی،خندیدم…گفت چته فدات بشم.گفتم هیچی مامان جون…رفتم اتاقم و مثلا درس میخونم…فرداش حتی ظهر نرفتم خونه
که ناهار بخورم،یک ساندویچ سرد باز کردم و خوردم…بابام رفت خونه…من هم چشم انتظار ورود دوباره نازنین خانوم بودم.پاییز بود و روزها زود تموم میشد و زود تاریک میشد.با خودم گفتم دیگه نمیاد.همون موقع که پدرم با یک وانت جنس رسید این خوشگله هم با یک تیپ جدید رسید…پدرم داد زد امیرعلی بدو بیا کمک…گفتم باشه اومدم…توی مغازه مشتری دیگه هم بود.ایناز رسید سلام داد.اروم جوابشو دادم.جنسهای مشتری دیگه رو حساب کردم و نوبت آیناز شد.چند قلم دیگه برداشته بود.گفت امیر آقا بیزحمت مال دیروز رو هم حساب کنید.گفتم بخدا قابل نداره.گفت مرسی متشکرم…خیلی باکلاس و خوشگل خوشتیپ بود.معلوم بود سن و سالی نداره.بعدا فهمیدم همون مدرسه خواهرم میره و دوسالی ازم کوچکتره…کلاس نهم بود.پدر و مادرش هر دو پزشک و متخصص بودند…تک فرزند بود.همیشه تنها بود تنهای تنها…ناز بود و هست…اسمش واقعا به شکل و شمایلش میومد…کارت داد.گفتم ببخشید ما هنوز کارت خونمون وصل نیست…اون زمانها تازه کارت بانکی مد شده بود.گفت وای امیر آقا بخدا پول نیاوردم.گفتم باز هم مهم نیست فردا بیار.گفت نمیشه که…گفتم میشه…الان برو فردا زودتر بیا…بابام کارم داره…پرسیدم اسمت چیه؟خندید گفت اینازم،گفتم واقعا نازی…خندید و رفت…پدرم گفت های پسر فک نکنی متوجه نشدم…دختر بازی ممنوعه ها…خندیدم.گفت در ضمن دیشب نیومدی تمرین…تنبیه میشی…گفتم فدای سرت…خندید گفت نه مث اینکه کله ات بوی قورمه سبزی میده باد افتاده…فردا ظهر بعد ناهار زود اومدم مغازه.۵شنبه بود شهر هم غلغله بود چون بازی استقلال پرسپولیس بود…ملت همه یا قرمز پوشیده بودن یا آبی.ساعت۴بازی بود…اینقدر تخمه و تنقلات فروخته بودم خودم خسته شدم…اصلا حواسم نبود که منتظر آیناز هستم.ساعت۳ونیم بود که آیناز رسیدلباس استقلال و هد بند آبی پیشونیش بسته بود مشتری داشتم راه انداختم.اون هم چیز میز زیاد برداشت.گفت آقا امیرعلی بیاحساب کن عجله دارم. با خنده گفتم ما امروز به استقلالیها جنس نمیفروشیم.گفت نگو که پرسپولیسی هستی،گفتم اتفاقا دو اتیشه،گفت وای چقدر بد.گفتم چرا چون پرسپولیسی هستم بد شدم.گفت آخه؟گفتم آخه چی؟گفت هیچچی…حساب کن برم.گفتم میخای بری فوتبال ببینی؟گفت آره دیگه.بخدا فقط شوخی کردم.گفتم بمون با هم ببینیم.من هم تنهام…الان که بازی شروع بشه دیگه مشتری نمیاد.گفت خب کجا بشینم؟وای باورم نمیشد واقعا میخواست بمونه…فقط۱صندلی داشتیم.گفتم تو بشین اینجا بخاری هم روشنه سرما نخوری…من الان چندتا جعبه نوشابه میارم…روشون میشینم…گفت وای اذیت میشی که…گفتم نه من های باید بلند بشم بشینم…تو راحت باش…کاپشنم رو انداختم روی شیشه های نوشابه و نشستم روشون…اون هم جای من نشسته بود.تیپ استقلالی زده بود ناز بود نازه ناز…چشماش مستم میکرد.اولش واسش دو تا نسکافه باز کردم داغه داغ.نگاهم کرد گفت مرسی.گفتم نوش جونت.دوتا کیک خوشگل هم کنارش…بازی شروع شد.و من به جای دیدن بازی فقط اینو نگاهش میکردم…گل اول رو پرسپولیس زد…عصبی شده بود…خنده ام گرفته بود.واسش مغز تخمه باز کردم گفتم بخور بزار فشارت افتاده درست بشی.عصبی بود.گفت اصلا هم نمیخورم.خندیدم…نیمه اول تموم شد.گفت امیر علی؟؟دیگه آقاشو نگفت،،گفتم جانم.گفت امیرعلی.گفتم خب چیه؟گفت کجا برم دستشویی،،خندیدم،گفتم حق داری تیمتون باخته جیشت اومده.ناراحت شد.اومد بره خونه اشون.گفتم آیناز میخای بری؟برگشت.گفتم بخدا شوخی کردم.بیا با من.بردمش ته فروشگاه گفتم.برو اینجا…چند دقیقه بعد اومد…گفتم آیناز ناهار خوردی؟گفت آره ساعت۱خوردم.گفتم ساندویچ سرد بیارم.گفت خب باید پولشو بگیری ازم ها.خندیدم گفتم نه این شیرینی برد تیمممونه،،گفت اصلا نمیخورم.گفتم آیناز خانوم شوخیه دیگه،خلاصه که اون روز بازی دو دو مساوی شد.من اصلا نفهمیدم و متوجه نبودم که بابام دوبار اومده ولی دیده من و آیناز داریم دو نفری فوتبال میبینیم،و برگشته بود،خیلی مرده و اقاست،،فوتبال تموم شد.شنگول بود.ازم تشکر کرد.دست داد بهم و رفت.دلم رو با خودش کند و برد.پدرم رسید و من همه چی رو مرتب کردم…گفت مهمون داشتی؟گفتم آره با یکی از بچه ها فوتبال دیدیم،چیزی نگفت و من برگشتم خونه…مادرم رفت خیابون…خواهرم اومد پیشم گفت داداش داداش…مگه دوست دختر داری،؟گفتم نه…دوست دخترم کجا بود.؟گفت بابا دوبار اومد فروشگاه بهت بگه بیا خونه فوتبال ببین…ولی دیده بود با یک دختره نشستی فوتبال میبینی…دهنت سرویسه،،مامان میخواد حالتو بگیره…میگفت من فهمیدم این سر و گوشش میجنبه،گفتم وای بدبخت شدم که…شب رفتم باشگاه…پدرم دهنمو سرویس کرد…دوش گرفتم برگشتم خونه…مامانم باهام سرسنگین بود.از پشت بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم ببخشید مامان جون.گفت یک وجبی از حالا تریپ عاشقی برنداری که میکشمت ها.خندیدم گفتم ببخشید دیگه،،فردا جمعه بود.معمولا جمعه ها مغازه رو میبندیم،،ولی من رفتم فروشگاه…بابام خندید.ساعت۲بود.گوشی مغازه
زنگ خورد.برداشتم آیناز بود.گفت امیر علی جون مغازه ای.گفتم آره،گفت ناهار نخور بیام باهم بخوریم.گفتم چی میخوری،،بگیرم گفت نه مهمون منی،گفتم نه بابا…خندید.سریع دوباره جعبه ها رو چیدم و چند تا کارتن روشون گذاشتم و سر رسید.یک ظرف غذای مسافرتی کوچیک هم باهاش بود.همیشه هم سر لخت بود.و بی حجاب.تا رسید دو تا پسره دنبالش بودند.برگشت نگاهشون کرد…اونها هم با دوچرخه بودند.پرسیدم طوری شده گفت نه ولشون کن.همون لحظه پسره قد بلنده اومد پشت سرش داخل…رنگ و روی آیناز پرید.گفتم بفرمایید امری بود.گفت چیزی نمیخوام با خانوم با هم هستیم.گفتم گوه خوردی پفیوس.تازه فهمید آیناز اومده پیش من.کشیدمش بیرون پسره دومی تا عکس و بنر منو دید گفت شایان درگیر نشو میزندت،پسره ازم سن و سال بزرگتر بود کسی هم نبود جمعه بود.طفلی با اون سن و سال و قدش با مشت دومی توی شیکمش به گریه افتاد و دوچرخه به دست رفت.تا برگشتم توی مغازه ایناز دم سینک روشویی بود گریه کرده بود. تا منو دید بیشتر گریه کرد. گفتم کی بودن…گفت پسرهای همسایه ما هستند میدونند تنهام همیشه اذیتم میکنند.گفتم خیالت راحت دیگه نمیکنند… گفتم گریه نکن دیگه.خودش اومد بغلم گرفت.گفت امیر علی من تنهام تنهای تنها.گفتم پس من چیم؟چند روزه دیدمت انگار چند ساله میشناسمت…بخدا هر روز چشم به راهم کی دوباره بیایی پیشم.همچین حس قشنگی داشت نمیتونم واستون تعریف کنم.برای اولین بار دختری رو در آغوش بگیری…خوشگل و زیبا.کمی آروم شد نشستیم کنار هم ناهار خوردن.البته من خونه خورده بودم ولی خیلی با آیناز ناهار میچسبید… اونجا بود که بهم گفت پدر مادرش چکاره هستند و این اکثرا تنهاست و همه کارهاش رو کلفت نوکرها انجام میدن…دایه داره و اینجور چیزها…هر دو روز یکبار هم کلاس زبان میره…تازه فهمیدم شاگرد اول مدرسه هستش…مث پدر مادرش نابغه و تیز هوشه…از اون روز من و آیناز بیشتر گرفتار هم شدیم و هر لحظه عاشق تر.هر روز هم رو میدیدیم،،ناهار کمتر میخوردم آیناز از خونه میآورد با هم میخوردیم…صندلی خریده بودم مینشستیم،کنار هم گل میگفتیم و گل می شنیدیم.تقریبا دو سه ماهی از آشناییمون گذشته بود که بهم گفت امیر علی خوب درس بخون خب.گفتم چرا مگه من بد درس میخونم.گفت میخوام کنکور پزشکی قبول بشی.گفتم نمیشه آیناز من اینقدر درسام خوب نیست…گفت تو رو خدا.ببین میخام تو رو به مامان بابام معرفی کنم نشونت بدم.چند روز دیگه تولدمه.گفتم جانم مبارکت باشه…خب چی ربطی به درسام داره.گفت آخه.گفتم آخه چی،گفت ببین خونواده ما همه بیشترشون تحصیلکرده و پزشک و متخصص هستند.دوست دارم تو هم بشی مث ما…تا مامانم زبونش بسته بمونه.گفتم که چی بشه،خب نگو به مامانت.گفت امیر علی من دوستت دارم…نگاهش کردم بخدا مشتری هم داشتم…گفتم من بیشتر.ایناز تو هنوز کوچولویی شاید ندونی،چی میگم ولی من عاشقتم.گفت من نمیدونم ها…من خودم اومدم فروشگاه شما…عمدا اومدم…از اولش خودم دوستت داشتم و دارم…دستشو گرفتم توی دستم آروم بوسیدم.خانومه مشتریم لبخند نازی زد.گفتم خب یعنی اگه مامانت بفهمه من درسام خوب نیست نمیزاره هم رو ببینیم…گفت نه اون نیست که کاری بهم داشته باشه…واسه آینده میگم…گفتم کدوم اینده؟گفت وقتی بزرگ شدیم خواستیم با هم ازدواج کنیم…نمیخام پیش بقیه کم بیاریم.گفتم در اصل نمیخای خودت کم بیاری…هم دوستم داری…هم میخای شوهرت پزشک باشه…اگه نشد چی…ولم میکنی برم دنبال کارم…میری با یک پزشک ازدواج میکنی،گفت نه بخدا من بدون تو میمیرم.گفتم خدا نکنه.عزیزم…باشه سعیم رو میکنم.گفت امیر علی لباس شیک بپوش خوشگل کن بیا تولدم.شلوغه ها.گفتم آخه روم نمیشه.نمیتونم.اگه نیام چی،گفت ازت خیلی دلگیر میشم…تولد بهم خوش نمیاد.گفتم باشه…خلاصه که واسه روز جمعه قبل عید تولدش بود.من هم لباس خرید عیدهامو پوشیدم…حقوقم رو که ناچیز هم بود از بابا گرفتم…به مامانم گفتم کمی دیگه بهم پول داد…رفتم بازار حیوانات مولوی یک توله ژرمن خوشگل سیاه سوخته واسه آیناز خریدم…قبلا بهم گفته بود عاشق سگهای ژرمن هستم…وقتی رسیدم دم در خونه اینها…همراه که نداشتم بهش زنگ بزنم…اون موقع هرکی هرکی گوشی نداشت.پدرم بهم گفت گوشی یا موتور خودم موتور رو انتخاب کردم…با بدبختی و خجالت و دلهره زنگ زدم…سگ کوچولو توی باکس بود.تیپ زده بودم.نسبت به سن و سالم قد و قواره ام خوب بود.بخدا چند تا از پسر های اونجا که هم سن بودیم شاگردای خودمون بودند.خیلی شلوغ بود…حتی همون پسره که کتکش هم زدم با مادرش بودند…آیناز تیپ خفنی زده بود آرایشگاه هم رفته بود…کمی لباسش لختی بود.وای چی مامانی داشت…منو به مادرش معرفی کرد…مامان دوست جدید و خوبم آقا امیر علی…مادرش خودش بهم دست داد و بعدش پدرش و عموهاش و وای وای از خجالت مردم…زیر عرق مونده بودم…اصلا خجالت مجالتی بینشون نبود.مشروب میخوردن و میرقصیدن…بهونه تولد آیناز بود ولی در اصل مهمونی از ما بهترون بود چقدر دختر مختر خوشگل موشگل اونجا بود.ایناز زیاد باهاشون می گفت میخندید.چندباری دیدم منو نشون میداد و حرف میزد.موقع بریدن کیک شد.بعدش کادو ها…وقتی کادوی منو دید بخدا بدون رودربایستی جلوی همه بغلم کرد منو بوسید آب شدم از خجالت…آخر مجلس گفتند نوبت رقصه…تمام دوستای آیناز باید هر کدوم یک بار براش برقصند…ارکستر آهنگهای درخواستی رو میزد و نوبتی میرقصیدن…بعضی ها با آیناز بعضی ها تنها…من خیلی ناراحت شدم آخه با چند تا پسر رقصید.خودش فهمید ولی نمیتونستم نه من نه اون کاری بکنیم.ایناز به نوازنده گفت نوبت آقا امیر علی هستش،آیناز خانوم خواستند ایشون هم افتخار بدن…همه منو نگاه کردند.مات موندم…نمیشد کاریش کرد.رفتم پیش نوازنده گفتم واسم لزگی آذری بزنه…من و پدرم استاد این رقص هستیم…اونجا عمدا بخاطر اینکه به بقیه پسرها بگم از بقیه سر تر هستم رقصی کردم…که همه حتی بابای آیناز بلند میگفتند دوباره دوباره…آیناز کیف کرده بود.دوباره واسش رقصیدم…تموم دخترها و پسرها واسم کف میزدن…چند تا دختره دم پر من میچرخیدن…کم کم من هم باهاشون گرم گرفته بودم…آیناز اومد دست منو گرفت کشید کنار امیر علی داری چکار میکنی؟گفتم هیچچی کاری نکردم که…داشتیم حرف میزدیم.گفت با دخترها؟گفتم خودشون سوال پرسیدن که از کجا رقص رو یاد گرفتم…گفتم بابام اذریه بهم یاد داده…اون یکی گفت راسته شما قهرمان کشوری گفتم آره…خب چی بگم جواب ندم.گفت خیلی بدی.چرا بهشون رو نشون دادی…اونها همه همسایه هستند از فردا توی فروشگاه پلاس پهن میکنند.گفتم عزیزم خب اگه جواب نمیدادم که بدتر بود.میگفتند از دماغ فیل افتاده…ناکس همونجا باهام قهر کرد رفت توی اتاقش.اون که رفت تقریبا مجلس داشت خالی میشد کسی نبود که من ازش خداحافظی کنم.اجبارا از پدر مادرش خداحافظی کردم. پدرش گفت پسر کارت بیسته.ولی دل دخترمو شکوندی ها.نگاهش کردم.گفت مرد خوب نباید جلوی عشقش با دخترای دیگه گرم بگیره.گفتم چطوره دختر خوب جلوی عشقش با پسرهای دیگه میرقصه دل عشقشو آتیش میده…گفت اوه اوه سیمین بیا ببین…کار این دوتا خیلی گره خورده…خنده مستانه ای زد.ازشون خداحافظی کردم و زدم بیرون.اعصابم خورد شد…با موتور بودم زمین هم لغزنده بود دم روز عید بدجور خوردم زمین و دست و پام بدجور آسیب دیدن…البته پوست کنده شدم.چند روز آخر سال بود به جای اینکه به خانواده کمک کنم خونه نشین بودم.اخه دست و پام هنوز خوب نشده بودند.پدرم هر روز میومد خونه میخندید… موتورم رو درست کرده بود.بهم میگفت کجا رفتی چشمت زدند.داغون شدی…درست شب چهارشنبه سوری بود.خیلی همه جا شلوغ بود.تیر و ترقه زیاد بود اومدم فروشگاه…مادرم و خواهرم هم بودند.من و پدرم مشغول چیدن اجناس بودیم.وای بابای آیناز با مادرش اومدند داخل.اون موقع یک پاترول بزرگ و اسپرت داشتند واسه خودش ماشینی بود.تا پدرش رو دیدم رنگ و روم عوض شد.تا منو دید گفت کجایی قهرمان…قهر کردی از ما.دیده نمیشی.گفتم مریض بودم آقای دکتر.گفت خدا بد نده…چشت زدیم.بابام رسید دکتر خودشو معرفی کرد.گفت آقای رسولی امین آقا مگه پسر شما هستند.گفت بله دست بوسه…نگو اینها مشتری همیشه و شبونه بابام هستند.گفت ولی میرقصه ها…خیلی کارش بیسته…پدرم خندید گفت باز کجا رفتی رقصیدی؟گفت تولد آینازم بود امیر علی جون هم دعوت بودن…لطف کردن اومدن و افتخار دادند.ولی نمیدونم از اون شب کجاست دم فروشگاه هم نیست…دیده نمیشه.پدرم گفت والله همون شب با موتور خورده زمین چند روزی خونه نشین بود…تازه تونسته بیاد بیرون…گفت آهان… که اینجور.باشه…پدرش خرید نکرده رفت توی ماشین…مادرش نگاهم میکرد.پدرش برگشت گفت امیرعلی جان میشه بری توی ماشین.گفتم واسه چی؟خندید و گفت برو دیگه…میفهمی.به پدرم نگاهی کردم.گفت برو لولو که نمیخاد بخوردت،رفتم توی ماشین خوبیش این بود شیشه دودی بود و شب بود توی ماشین دیده نمیشد.ایناز بود روی صندلی عقب نشسته بود منو تماشا میکرد.در رو که باز کردم صورتشو چرخوند.رفتم داخل روی صندلی عقب نشسته بود.سلام دادم جواب نداد.دستشو که گرفتم.از توی دستم سریع کشید بیرون.گفتم ببخشید.در رو باز کردم برم بیرون.برگشت دیدم چشاش خیسه،گفتم چی شده ایناز،گفت کجایی چند روزه.چرا باهام قهری…اون شب تولدم بود…اینها پسرخاله پسرعمه ام بودند پسر داییم بود.نمیشد باهاشون نرقصم،بابام بهم گفت تو هم از کارم ناراحت شدی.گفتم اولش تو اومدی گیر دادی.من که دوستت داشتم باز هم دندون روی جیگر گذاشتم چیزی نگفتم…ولی تو تا دیدی من با دوتا دختر صحبت میکنم اومدی خرابم کردی باهام قهر کردی.اخر مجلس تنها موندم خجالت کشیدم کسی نبود باهام خداحافظی کنه…از خجالت پیش پدر مادرت مردم و زنده شدم…بخدا برگشتنی اینقدری که عصبی بودم خوردم زمین همه دست و پاهام زخمی شدند…ببین…تا نشونش دادم زد زیر گریه.وای قربونت بشم امیر علی ببخشید بخدا در موردت فکر بد کردم…کاش میدونستم میومدم خونه دیدنت
گفتم مهم نیست عزیزم.پرسیدم چرا نمیایی پایین،؟لبخند نازی زد گفت آخه باهات قهرم.گفتم هنوزم قهری؟گفت نچ…بقران اومد جلو آروم کنار لبم رو بوسید.نگاهش کردم.اینبار دو تایی هم رو بوسیدیم…دستشو گرفتم رفتیم پایین…با وجودیکه فروشگاه مون شلوغ بود اما از پدرش اجازه گرفتم رفتیم پایین محله یک فضای سبزی بود بچه ها اونجا آتش روشن کرده بودند.خواهرم دنبالم اومده بود زد روی پشتم.گفت کجا چرا منو نمیبری…دست توی دست آیناز بودم.گفت خودم میدونم با هم دوستین…همکلاسیها صد بار شما رو با هم توی فروشگاه دیدن حتی مامان هم میدونه…آیناز خندید.گفت فک کنم توی یک مدرسه هستیم خواهرم گفت آره خانوم خانوما…مخ داداشمو زدی…خندیدم.اونشب تاساعت۱۱بیرون بودیم.وقتی رسیدیم بابام داشت فروشگاه رو میبست… خواهرم رفت پیش پدر مادرم.من موتورم رو برداشتم آیناز با خجالت نشست پشتم.گفتم مامان من آیناز رو برسونم میام.گفت بچه پررو…بعد به حسابت میرسم.بردمش دم خونه شون…روی موتور محکم بغلم کرده بود…سرش رو چسبونده بود پشت گردنم…داغی بازدمش توی اون هوای سرد مستم میکرد… آروم میرفتم.پشتم محکم گرفته بود رسیدم در خونه…گفت امیر جون گفتم جانم.گفت دوستت دارم…گفتم من بیشتر عزیزم…همون موقع گوشیش زنگ خورد…مادرش بود گفت آیناز ما رستورانیم…بیا شام اینجا…گفتم خودم میرسونمت…آدرس گرفت بردم رسوندمش…کلی از فامیلشون اونجا بودن.میز بزرگ و خانوادگی بود.نشست کنار مادرش اما باز هم همون پسره که اولین نفر باهاش رقصید کنارش بود با هم میگفتن میخندیدن…من از دور نگاهشون میکردم…آروم آروم داشت برف میبارید.گوشی هم نداشتم.که پدر مادرم ازم خبری بگیرند.بالای دو ساعت از بیرون زیر برف داشتم بهش نگاه میکردم…با گوشیش چند تا عکس با پسره و خانواده با هم گرفتند…میگفت و میخندید… شوخی میکردند.نمیدونم چقدر گذشته بود اما فقط نگاهش میکردم روی موتور نشسته بودم…تا اینکه شام خوردنشون تموم شد…همه بلند شدن این دوتا از همه زودتر اومدن بیرون.همش میگفت عماد عماد لوس نشو دیگه باید اون عکسها رو برای روی CDبریزیم بیاری…عه تولد من بود ها.اون پسره هم خودشو واسه این چوس میکرد.زمانیکه رسید کنار ماشینشون پدرش هم رسید داشت به عماد دست میداد گفت بابا سردمه در رو بزن…پدرش گفت آیناز این امیر علی نیست…تا منو دید خودش کپ کرد…دویید سمت من…ولی من موتور رو روشن کردم و رفتم سمت خونه…برف شدید شده بود.حتی کلاه هم نداشتم…وقتی رسیدم خونه پدرم هم خیلی نگرانم بود تا صدای موتورم رو شنید در رو زود باز کرد.خونه دو طبقه بود اجاره بود طبقه دیگه یک خانواده دیگه زندگی میکردن…تا منو دید خیس پر برف یک کشیده بدی بهم زد…هیچچی نگفتم رفتم خونه مامانم دوتا سیلی بهم زد.ساکت بودم ساکته ساکت…مث سگ پا سوخته بودم.مادرم دائما غر غر میکرد.رفتم اتاقم.خیلی سردم بود.دم بخاری روی تختم نشستم…آبجیم اومد توی اتاق گفت داداش کجا رفتی نگرانت شدیم.نگاهم کرد گفت چرا گریه میکنی.؟اشکام خودبخود میومد.همش فک میکردم آیناز داره منو مسخره میکنه…پس اون دوست داشتن گفتنش چی بود.تا اومد مادرمو صدا بزنه گفتم آبجی برو هیچچی نگو خب…تا صبح بیدار بودم هیچچی هم نخوردم…مدرسه هم تعطیل بود فرداش عید بود…صبح مامانم بلند بلند صدام میزد…میشنیدم ها ولی نمیتونستم جوابشو بدم…اومد اتاقم دید روی تخت افتادم دست زد به پیشونیم گفت رضا رضا بیا…حال امیرعلی خرابه…تا پدرم اومد گفت وای پسر چت شده.میلرزیدم نمیتونستم حرف بزنم…گفت وای تب و لرز داره چقدر داغه…گفت بدو برو دکتر بیار.گفت وقتی تا ساعت۱نصف شب زیر برف توی خیابون با موتور میچرخی همین میشه دیگه…مامانم دستمو محکم گرفته بود…بغلش کردم گریه کردم.گفت چیه عزیزم پسرم چیه.نمیدونم چکارم شد.ولی وقتی به حال خودم اومدم.دیدم خواهرم روی سرمه.سروم توی دستم بود.اومدم بلند بشم.خواهرم رفت،بیرون بعدش دیدم بابا و مامان آیناز با پدر مادرم اومدن روی سرم…پدرش گفت قهرمان ترسوندیمون،نگاهش کردم. پشت سرش صدای دلبر من اومد.گفت سلام امیر علی…ازش خیلی دلخور بودم.صورتمو چرخوندم…اشکام خودشون میومدن.توی۱۷سالگی پیش خودم باخته بودم شکست خورده بودم…پدر مادرش رفتن بیرون…بابام دست خواهرم رو گرفت برد بیرون…آیناز اومد کنار تختم.نشست.گفت امیر علی بقران اون چیزی که تو فک میکنی نیست…عماد پسر عموی منه…سرطان داره با وجودی که پدر مادر خودش.و پدر مادر من همه کس و کارمون پزشک هستند ولی کسی نمیتونه واسش کاری بکنه…نهایت یکسال دیگه زنده است…من فقط مث خواهرشم…امیرعلی گریه نکن.خب…امیر علی بقران من فقط تو رو دوستت دارم. گفتم دروغ نگو تو فقط منو مسخره ام میکنی،گفت نه بخدا نه…بغلم گرفت گفت بقران از دیشب من همش واسه تو گریه میکردم…خونه شما رو بلد نبودیم…تاساعت۲میگشتیم.بابام شب دنبالت اومد.ولی پیدات نکرد.همون لحظه مامانامون رسیدن.از گریه ما اونها هم،گریه میکردن،،مادرم واسم سوپ آورد.فقط آیناز کنارم بود.باهم کمی سوپ خوردیم.حالم اصلا خوب نبود فرداش عید و سال تحویلی بود.پدر مادر آیناز رفتن…خیلی آدمای روشنفکری بودند و هستند.من و خواهرم با آیناز تنها بودیم پدر و مادرم رفتند سراغ فروشگاه.خواهرم گفت امیر داداش برم دمنوش بسازم.مثلا میخواست ما رو تنها بزاره.گفتم آره برو.بدجور سرفه میکردم.گفتم آیناز تو هم پاشو برو…گفت وای چرا امیر علی…گفتم چون هر دوتاتون مث من مریض میشین.گفت نه مامانم گفت امیر علی بیشتر بخاطر اینکه دلش شکسته بدنش ضعیف شده مریض شده.میخوام برم میخوام کنارت بمونم.دراز کشیدم روی تختم.خم شد پیشونیم رو بوسید همون موقع خواهرم رسید گفت…هییییننن بی ادبها…آیناز گفت آذین من عاشق امیر علی هستم خیلی دوستش دارم.بهترین دوست منه.آذین گفت ها خانوم پس چرا اذیتش میکنی…اون شب بعد تولدت خورده بود زمین.چون با شلوارک بودم.پتو رو زد کنار گفت نگاش کن…سر زانوهام زخمه زخم بود…گفت وای واست بمیرم چیکار شده.اخ…دلش پر غم شد.خلاصه که توی اون چند روز هر روز خونه ما بود ولی آذین هم کنارمون بود…حتی خیلی مهمون هم میومد.ولی من میگفتم بگین امیر علی نیست…حالم بهتر شده بود.بابام نمیزاشت موتور بردارم…فقط میرفتم فروشگاه…از پنجم عید تا۱۴عید آیناز اینها همه رفتند مسافرت شیراز.دلم کباب بود…اصلا عید خوبی نبود بیشتر توی فروشگاه بودم…از اون دخترای توی مهمونی دو سه تاشون چند باری اومدن حتی باهام گرم گرفتند ولی اصلا دل و دماغ هیچ دختری رو نداشتم…توی عید وقتی خوب شدم تاروزی که آیناز شون برگردند هیچ جا نرفتم ولی خیلی سخت و خوب تمرین کردم و باشگاه رو با پدرم اداره کردم…برای مسابقات کاتا و کمیته…اردیبهشت و اعطای کمربند تمرین میکردم…درسته مسابقات توی تهران بود ولی مسابقات کشوری بود و شلوغ بود.پدرم از تمریناتم کیف میکرد…توی این بین پدرم گفت امیر علی روزها نیا فروشگاه بعد عید خلوته…فقط شب باشگاه تمرین کن…روزها درس بخون این برنامه مادرته…واقعا روی کاغذ نوشته بودند که باید چکار کنم چکار نکنم…یادمه همش چشم انتظار دیدن آیناز بودم…نزدیک۲۰روز بود ندیده بودمش…اصلا تایم درسی وکاریم نمیخورد که بتونم ببینمش…داشتم دل نگرون میشدم.دلم میخواست قهرمانی دوباره کشور رو بدست بیارم و این بار چون بهم دان هم میدادند پیشرفتم خوب تر میشد.میخواستم پز بدم…شب بود تمرین میکردم و باشگاه بودم…دیدم دم در باشگاه آرومی از لای در دو تا چشم آهو داره نگاهم میکنه…دوییدم طرفش…زودی رفت…برگشتم سر تمرینم…با خودم گفتم پس چرا رفت.نکنه باز باهام قهره…توی خونه نمیشد بهش زنگ بزنم.فروشگاه هم خانواده نمیزاشتن برم.فقط درس میخوندم و تمرین میکردم…درست نزدیک خرداد مسابقات برگزار شد.خیلی سالن شلوغ بود حتی مادرها هم اومده بودند.مسابقات از رده نونهالان تا نوجوانان و جوانان برگذار میشد…همه میدونید که سخت ترین و خطرناک ترین سبک کاراته…همین کیوکوشین کاراته هستش…(حقیقت کاراته)طی دو روز برگزار شد.بخدا توی هم کاتا هم کمیته مقام اول گرفتم…بهم دان۲رو اعطا کردند…من نمیدونستم که توی مسابقات قبلیم دان۱رو گرفته بودم…خداییش چون پدرم مربیم بود واسم مهم نبود…ولی اینجا خیلی عالی شد…همون روز عصر مسابقات کاتا دختران بود که شیما دختر رفیق فابریک بابام هم حضور داشت و نفر سوم کمیته وزن خودش شد…من که اول بودم.چند باری هم رو دیدیم…توی کاتا خیلی راهنماییش کردم.دختر ریزه میزه و تر و فرزی بود.دان۲داشت از من یکسال کوچیکتر بود.چند باری هم اونها هم ما خونه هم رفته بودیم…اون روز خیلی عکس گرفتیم…من و شیما و پدر هامون…و حتی تیم هامون…خلاصه که برگشتیم خونه و پدرم دوباره بنر جدیدی ازم چسبوند روی در و دیوار ورودی باشگاه و حتی فروشگاه…ولی مادرم گیر داد باید فقط درس بخونی…توی ریاضی ضعیف بودم عمدا واسم معلم گرفته بودند.اصلا نمیشد برم بیرون و برم فروشگاه…بایکوت شده بودم.توی این حین که امتحانات خرداد بود.خواهرم گفت امیر علی اینها رو ببین…توی یک پاکت چند تا عکس بود از من و شیما…ولی از دور گرفته بودند…گفتم اینها کجا بود.گفت پیک موتوری آورد… نگو اینها رو خود آیناز از ما گرفته بوده داده بوده آذین… توی خرداد خیلی درس خوندم و بدون تجدیدی با معدل۱۶قبول شدم…درست روز آخر امتحانات رفتم سراغ موتورم…پنچر بود…برداشتمش.مادرم گفت کجا آقاهه…امروز من و شما و داییت اینها همه میریم چند روزی شمال…گفتم من نمیام.میخوام برم بگردم.خسته شدم۳ماهه فقط درس و تمرین.گفت همین که گفتم.روی حرف مادرم اصلا نمیتونستم حرف بزنم…اجباری رفتیم مسافرت بد نبود.کیف داد.اونجا حتی دختر خاله هام هم بودند…ولی نمیدونم چرا دیگه از هیچ دختری خوشم نمیومد.فقط نگاه ناز آیناز جلوی چشام بود…از مسافرت که برگشتیم.باز رفتم سراغ موتورم…نبود.بابام گفت فروختمش. تا دیگه نباشه که آسیب ببیند.هیچچی نگفتم
خودش فهمید ناراحت شدم.گفت پسرم تموم کارهای ما به صلاح خودته…مطمئن باش من و مادرت صلاحتو میخوام و دوستت داریم.درست ساعت ۱۱ بود از خونه زدم بیرون.که مثلا برم پیش پدرم.نمیدونم چرا رفتم در خونه آیناز اینها.توی کوچه بود با چند تا دختر دیگه سوار دوچرخه بودند…آخه خیلی دوچرخه سواری دوست داشت…منو ندید.ارومی رفتم توی پارک فضای سبز نزدیک خونه اشون روی نیمکت نشستم…رفیقش دوباری از جلوم رد شد.بار سوم وایستاد سلام داد…جوابشو دادم.گفت با آیناز کار داری.گفتم نه همینجوری اینجا نشستم.گفت باشه و رفت…چند دقیقه طول نکشید دیدم آیناز با دو تا دختر دیگه رسیدند پیش من…همدیگه رو نگاه کردیم.توی نگاهمون پر حرف و سوال بود.سوار دوچرخه اش شد.رفیقش گفت آیناز کجا بمون دیگه تو که گفتی اگه ببینمش کلی حرف دارم.ببینمش چشاشو فلان فلان میکنم.پس چی شد؟اومد که بره همون پسره که یکبار باهاش درگیر شدم سر راهش دوباره سبز شد…ولی تا منو دید زودی برگشت.رفیق آیناز گفت امیر علی پاشو برو داداشم ازت کینه داره…میخواد کتکت بزنند.گفتم مگه اون درازه داداشته،گفت آره. از اوندفعه ازت شاکیه…هنوز حرفش تموم نشده بود.که پسره با دوتای دیگه رسیدن…آیناز برگشت.گفت آرمان بخدا اگه کاری باهاش داشته باشین به بابام میگم هر روز مزاحمم میشی.اونوقت بابام میدونه و تو.پرسیدم چی کی مزاحمت میشه؟گفت به تو مربوطی نیست…۳تا شون از دوچرخه ها اومدن پایین…نمیدونستن امیر علی الان آتشفشان خشمش روشن میشه…بخدا نمیخام از خودم تعریف کنم…حتی فرصت نکردند.یک ناخون بهم بکشند.دو تاشون فقط ساق پا رو گرفته بودند گریه میکردن…اون درازه بی هوشه بیهوش بود.مردم از صدای جیغ دخترها جمع شدن و دستگیر شدم.توی کلانتری افسره گفت…بیغیرتها هم روتون میشه شکایت کنید۳تا گردن کلفت دراز از این یک نوجوون کتک خوردین…تازه به قول خودتون دعوا رو هم شما شروع کردین…وقتی پدر و مادرم رسیدند.دو تا کشیده بد جلوی دخترها و خانواده ها از پدرم خوردم.شکر خدا شکایت نکردند و فقط تعهد دادم…توی ماشین مادرم گفت رضا بهت گفتم فکری بکن…عشق و خاطر خواهی اینها آخرش کار دست این پسر میده…ماموره میگفت بخاطر دختر همسایه۳تاشون رو کتک زده.بد هم زده…بلنده ازدرد ضربه شکم بی هوش شده…گفتم آهان پس چند ماهه برنامه ریختین…تا منو آیناز رو از هم دور کنین…خیلی نامرد و خودخواه هستین…چطوری دلتون اومد دو تا جوون رو که همدیگه رو دوست دارند از هم جدا کنید.پدرم گفت.لامصب مگه تو جوونی؟تو هنوز بچه ای،گفتم چطور اونجا که واست مقام میارم…بنر عکس بچه رو همه جا میچسبونی قیافه میگیری…پیش رفیقت با دخترش عکس میگیری…میگی مرد شده مرد…الان بچه ام…باشه باباجون…ازت توقع نداشتم…میدونم مادرها همه حسودی عروسهاشون رو میکنند.اما از تو توقع نداشتم…مادرم چنان خندید.گفت بیا تحویل بگیر…عروس…کدوم عروس بیشعور مگه شما چند سالتونه.بخدا هنوز بچه این…اصلا نمیفهمین دوست داشتن چیه…حتی هوس رو هم نمیفهمین…الکی بیخودی فقط به هم عادت کردین…گفتم مامان من بدون آیناز میمیرم…عاشقشم میفهمی…عاشق…آیناز مال منه…گفت پسرم اونها از ما بهترون هستند…جنازه دختره رو هم روی دوش ما نمیزارند.گفتم اشتباه نکن اونها مخصوصا پدرش منو دوست دارند.گفت نه ندارند…فقط یک بازیچه میخان که تا روزیکه دختره دانشگاه قبول بشه…مواظب دخترشون باشه.بعدش بفرستندش خارج پیش خاله اش و داییش…بخدا مادرش بهم گفت…ازم خواهش کرد…ازت بخام دور و بر آیناز نپلکی…دلم پر غم و غصه شد…رسیدیم فروشگاه مادرم خواست منو ببره خونه.گفتم مامان بخدا دارم دیوونه میشم.گناه دارم…بخدا من بچه نیستم.تا کی میخوای منو قایم کنی،؟پدرم گفت راست میگه. ولش کن…خدا بزرگه…بالاخره گردش روزگار خودش کارها رو درست میکنه…هرچی قسمت باشه…پدرم بوسم کرد.سفارش ناهار داد.باهم خوردیم و اون رفت خونه استراحت کنه.ساعت نزدیک۴بود و هوا خیلی گرم بود…کولر رو زیاد کردم و مشتری نداشتم…دم سینک صورتمو شستم و آب زدم یاد روز اولی افتادم که آیناز رو اینجا بغل گرفتم…تازه فهمیدم این مدت همه این کارها نقشه بوده تا من و آیناز مثلا همدیگه رو فراموش کنیم…ولی نمی دانستند.که چه عشقی بین ما دوتاست…توی عالم خودم بودم که ملیکا دوست آیناز اومد داخل این هم خیلی خوشگل و بی حجاب بود.اومد ته مغازه پیش من.گفتم چی میخوای ملیکا؟گفت امیرعلی آیناز گناه داره چرا خودتو ازش قایم میکنی؟گفتم ملیکا چرا چرت میگی؟اون باهام قهره خودشو نشون نمیده،گفت ۳ماهه نیستی ها.گفتم ملیکا اون که رفت مسافرت مث اینکه مادرش با مادر من با هم صحبت کرده بودند تا برنامه بچینند ما رو از هم جدا کنند تا ما همدیگه رو نبینیم،شاید باد عشق از سرمون بپره،امروز بالاخره پدرم اجازه داد مث قدیما بیام بیرون و بیام فروشگاه…اون هم شانس من با دعوا شروع شد.ملیکا بخدا اینقدر دلم واسش تنگ شده که نگو…بخاطر اون دوباره مقام گرفتم…تا
خوشحالش کنم.ولی اینجوری شد.مامانم میگه اونا فقط میخوان تو رو مسخره کنند.کسی دوستت نداره…اونها تحصیلکرده و پولدارترند،دخترشون رو به تو نمیدن.ملیکا بعضی وقتا خودم هم فکر میکنم مامانم راست میگه…آخه خود آیناز هم چند وقته دیگه روی خوش بهم نشون نمیده.ملیکا دلم واسش یه ذره شده.گفت خب چرا بهش زنگ نزدی؟گفتم ببین من گوشی ندارم.موتورم رو هم ازم گرفتن…توی فروشگاه هم نبودم…که زنگ بزنم…بقیه وقتا هم یا مادرم یا پدرم یا خواهرم کنارم بودند نمیشد دیگه…همون لحظه یک پراید نگه داشت در فروشگاه…اوه اوه رفیقام بودند احمد رفیق فابریکم بود با داداشش و دوتای دیگه از رفیقام… شیرینی گرفته بودند…همه قبلا یک باشگاه بودیم و یک مدرسه…البته بابای احمد با پدر من هر دو پسر خاله هم هستند…تا اومد داخل دید من با ملیکا تنهام.لبخند کشداری زد.گفتم ملیکا جون تو برو من مهمون دارم.بعدا میبینمت.احمد و بچه ها اومدن داخل.هنوز میخندید.گفت دهن سرویس تنها خوری میکنی.گفتم احمد چرت نگو…پرسید صبح کجا بودی.دست و پا شکسته جریان صبح رو تعريف کردم…گفت زنگ میزدی میومدیم جرررشسشون میدادیم… گفتم خنگه بخاطر ۳تاشون هم توی کلانتری هم توی خونه تعهد دادم…واسشون آبمیوه باز کردم و با شیرینی میخوردیم.گفت امیر علی این جیگره کی بود؟گفتم احمد با داداش همین سر زیدم دعوام شد…گفت دهنت سرویس تو که اهل این کارا نبودی زیدم؟؟بچه زید داره…البته دیدمش…همون که مقام آورد.خوشگله ولی زیادی کوچولو نیست؟گفتم مشنگ اون که دوست خانوادگیمون،باباش رفیق بابامه.اون نیست که…گفت دهنت سرویس پس کیه…اینکه تو بخاطرش دعوا کردی؟خندیدم گفتم بماند زیاد فضولی نکن…همون لحظه صدای ناز و قشنگی از پشت سرم اومد.امیر علی برگشتم جانم…آیناز بود و ملیکا و یک دختر دیگه…احمد گفت آهان اومدش حق داشتی درگیر شدی،گفتم احمد چرت نگو.گفتم جانم آیناز جون.گفت بیا کارت دارم.رفتیم ته فروشگاه…ملیکا رفیقش با احمد و رفیقامون پیش هم مونده بودند…تا رسیدیم پشت اجناس جایی که دید نداشت…آیناز تندی بغلم کرد و توی بغلم گریه کرد.چند بار بوسم کرد. گفتم جانم عشقم چی شده؟گفت امیر علی بخدا مامانم هرچی گفته واسه خودش گفته من دوستت دارم زیاد هم دارم.امیر علی دلم واست تنگ شده بود داشتم دق میکردم…ظهر که دیدمت میخواستم از خوشحالی سکته کنم…چرا دعوا کردی؟گفتم بخدا به جون خودت اگه یکبار دیگه آرمان اذیتت کنه تیکه تیکه اش میکنم…توی بغلم بود که احمد لوس اومد گفت جناب سلاخ ما داریم میریم ها.زودی آیناز از بغلم اومد بیرون…لبخند زدم…گفتم خیلی گوهی احمد…خندید.گفت نه حق داری،من فک کردم بخاطر اون فنچ رزمی کاره درگیر شدی، نه حق داری…چند بار به آینه نگاه کرد و با شوخی می گفت حق داری،گفتم احمد دیگه داری زیاده روی میکنی،،گفت راستی آیناز خانوم این رفیقت اسمش چی بود کارت داره…تا اومد اسمشو بگه.گفتم نگو اون میخواد آمار بگیره…ایناز خندید گفت حسود نشو اشکال نداره…اسمش ملیکاست…اون یکی هم نازی اسمشه،گفت آفرین زن داداش…بدبخت بخیل دیدی خدا بزرگه…اومدیم پیش بچه ها…واسه دخترها هم آبمیوه باز کردم با شیرینی می خورند.احمد توی چند دقیقه مخ ملیکا رو زده بود…همون موقع احمد گفت امیر علی بابام گفت به همه بگم نیروی انتظامی میخواد واسه دانشکده افسری ثبت نام کنه…اگه هر کی دوست داره بگه…گفتم اولا من امسال یازدهم هستم دوما سال دیگه کنکور دارم.بعدشم علاقه ای به نظامی گری ندارم.گفت چرت نگو پس میخوای چیکار کنی؟آیناز سریع گفت امیرعلی باید پزشکی قبول بشه…همون موقع پسرها همه زدن زیر خنده…گفت آیناز خانوم این اصلا بزار دانشگاه حتی آزاد بتونه قبول بشه…پزشکی پیشکش…تازه اول بزار دیپلم بگیره…این تازه عاشق شده…قبلش تعطیل بود الان فک کنم دیگه از زندگی خلاص خلاص شده…آیناز گفت بخاطر عشقش حتما قبول میشه بهم قول داده…دوباره پسرها خندیدن…من چیزی نگفتم…همون لحظه۱جیپ در مغازه نگه داشت آرمان بود با۳تا پسره که ریش سیبیل هم داشتند.لات فرم بودند.اومدن پایین.ملیکا زودی قایم شد.من رفتم بیرون آیناز گفت تو رو خدا دعوا نکن امیر علی…احمد گفت آخ جون بچه ها دعوا…گفت نترس زنداداش…الان فقط بشین نگاه کن…گفتم احمد دخالت نکنی ها.گفت داداش۳نفر هستند ما که بوق نیستیم…محمد حمید جواد بدویین،،رفتیم بیرون…آرمان کپکرد.گفت بگو ملیکا بیاد بیرون…گفتم آیناز بگو دوستت بیاد بیرون.داداشش کارش داره.اون لاته گفت بچه جون شنیدم نمیشینی سر جات حالتو میگیرم ها…گفتم ببین آقا بزرگ من همین ظهری کلانتری تعهد دادم اگه نه ترسی از تو و اون شوهرت که کنارته ندارم…پس برو به زندگیت برس.چون اگه پدرم سر برسه خونت گردن خودته گفت پس میمونیم،تا ببینیمش…آرمان گفت رحمان این پدرش خطریه ها.مربی کاراته هستش اندازه غوله،رفیقم احمد گفت عمو جمع کن کاسه کوزه ات رو برو…نگاه نکن ما کم سن و سالیم.ما بچه پایین شهریم.سرمون درد میکنه
واسه دعوا،گفت تو دیگه قدقد نکن.بخدا هنوز حرفش تموم نشده بود…این احمد چنان لگدی توی دهن یارو زد.بخدا دهن دماغش پر خون شد.رفیقاش تا اومدن پایین دیگه همه چی قاطی پاتی شد و درگیری بدی شد.لات بودن و از کتک نمیترسیدند.بد کتک میخورند ولی باز هم درگیر میشدن…تا اینکه کلانتری اومد همه رو بازداشت کرد…توی کلانتری غوغا بود.فقط خوبیش این بود بابای احمد خودش سروان و نظامی بود…توی کلانتری معلوم شد ما مقصر نبودیم…و اونها با اون سن و سالشون و سابقه اشون مزاحم ما شوند… افسره گفت حقتونه،از۴تانوجوون مث سگ کتک خوردین…اصلا روتون میشه شکایت کنید…شکر خدا با تعهد دادن همگی جریان تموم شد.ولی افسره منو پدرم رو نگه داشت…گفت ببینید جناب رسولی…من نمیدونم قضیه چیه…فقط طوری که پرسیدم بهم گفتند امروز توی فروشگاه شما پر دختر پسر بوده…گفتم بقران بابا احمد و بچه ها اومده بودن شیرینی قهرمانی رو بخورند…اونها مزاحم شدند.افسره گفت پس دخترها چی؟گفتم به قران مشتری بودن.خب چی بگم.بگم نیایید توی مغازه…همون موقع مادرم رسید.گفت امیر علی با دایی صحبت کردم…تموم تابستون باید بری کنارش وایستی کار یاد بگیری.گفتم مامان تو منو هم بکشی نمیرم اونجا.ما خودمون کارگر لازم داریم بابا تنهاست…گفت امیر علی این دختره آخرش بدبختت میکنه…افسره پرسید جریان چیه،؟مادرم گفت هیچچی دو تا بچه هستند عاشق شدن.تریپ لیلی مجنون برداشتند…افسره گفت پس حدسم درست بود…ببینید با آخره با تعهد تموم میشه.ها…پسر جون حواست باشه…سابقه دار بشی شغل دولتی بی شغل…از کلانتری اومدیم بیرون پسرها با پدرهاشون منتظر بودند…احمد اومد کنارم گفت امیر علی منو با ملیکا دوست کن.خیلی خوشگله…گفتم لاشی کونی الان مادرم منو از آیناز دور کرد.اونوقت تو رو نزدیک ملیکا کنم.زدی سر و کون داداشش رو ترکوندی،گفت کدوم؟گفتم همون لاغره سفیده.گفت عه تف به این شانس.خب زود بگو تو رو کتک میزدم چرا اونو بزنم…خندیدم…نگو مادرم حرفهامون رو شنیده بود.گفت بقران احمد دوباره اینطرفها ببینمت…خودم حالتو میگیرم…گفت خاله میخام تابستون بیام فروشگاه کمک عمو رضا و امیر علی…گفت نمیخاد مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان… تو نمیخواد کمک کنی.بخدا به مامانت میگم ها…خلاصه که بخیر گذشت…توی فروشگاه با پدرم بودم.که آیناز رسید.با پدرم رودربایستی نداشت.پیشش میومد باهام حرف میزد.پدرم نگاهمون کرد.گفتم بابا اجازه هست.گفت برو موتورت دست اوستا کریمه حاضره بگیرش…نفروختمش…بهم پول هم داد.با آیناز بودیم…خودش دستمو گرفت اولش خجالت میکشیدم… ولی بعدش…محکم گرفتم…موتور رو گرفتم پول دستم زیاد بود…پرسیدم بریم کافی شاپ.آبمیوه بستنی چیزی بخوریم،گفت بریم…آخه شانس هم ندارم.توی کافی شاپ.همکار مامانم که دو تا هم دختر داره.ما رو دید و کلی گرم گرفت.ولبخند معنی داری زد.موقع رفتن اومد پیشم گفت امیرعلی حساب کردم.مهمون من هستین،گفتم آخه چرا خاله.گفت چون سلیقه ات خوبه…این همون خوشگله هستش که مامانت ازش میترسه؟آیناز خندید.گفتم آره… ولی تو رو خدا چیزی بهش نگو…گفت باشه ولی نمیتونم بهت قول بدم…آیناز رو برداشتم و رفتیم دور دور…محکم بغلم کرده بود نوک سینه های سفت و قشنگش بهم میخوردن…حالم یکجوری میشد.بادستاش محکم از دور شیکمم گرفته بود…رفتیم توی پارک.کنارم نشسته بود و داشتیم خاطرات چند ماه گذشته رو مرور میکردیم.پرسیدم آیناز چرا واست مهمه من پزشکی قبول بشم.گفت مگه پزشک بشی بده؟گفتم نه بهترین شغله.ولی نمیتونم…من نه سهمیه دارم نه اینقدر مث تو زرنگم که بتونم قبول بشم…نهایت بتونم پرستاری معلمی چیزی.قبول بشم.تازه اگه بشم.گفت نه تو رو خدا نگو.باید حتما قبول بشی،؟گفتم آیناز تو منو دوستم نداری،فقط میخوای با من پز بدی…بگی عشقم خوشگل و خوشتیپه.ورزشکاره…خوشگل میرقصه…اگه پزشک بشم که خوب میشم شوهرت.اگه نه منو نمیخوای.مث دستمال کاغذی کهنه دورم میندازی…میری با یک پزشک ازدواج میکنی،گفت نه بخدا نه…من میگم بخون تا موفق بشی…من هیچوقت دورت نمیندازم.گفتم آیناز اگه منو بزاری با کس دیگه از ایران بری…بهت قول میدم.به جون خودت و بابام…اون روز میشه روز آخر عمرم.حالا ببین.گفت نه من بدون تو هیچ جایی نمیرم…ولی تو رو خدا زیاد درس بخون…گفتم چشم باشه…تقریبا آخرای تابستون بود.که تولد من بود.پدرم گفت چی میخوای واست بگیرم…نمیخوام مثل بچه کوچیکا واست جشن بگیرم…بگو چی میخوای؟گفتم یک گوشی و سیمکارت،گفت شرمنده…مامانت اینو ممنوع کرده…گفتم پس هیچچی نمیخام.گفت لج نکن.گفتم بابا من دوستت دارم اما دیگه از کارای مامان خسته شدم…مگه من بچه ام…الان دست پیرزنها هم گوشی هست…هرچی دیگه واسم بگیری حتی بازش هم نمیکنم…گفت پسر جون از دست تو و مامانت دارم دیوونه میشم…ساعت۳بود آیناز اومد کنارم.گفت امیر علی چته پکری؟گفتم هیچچی،از دست مامانم خسته شدم.گفت میدونم.
من هم همینطورم…ولشون کن…گفتم آیناز توله سگه رو چیکار کردی؟گفت هدیه تولدم رو میگی؟گفتم آره…زنده است یانه؟گفت آره توی۶ماه اندازه غول شده…اسمشو دیمیتریو گذاشتم…گفت وای امیر علی راستی کی تولد توست.نگاهش کردم.گفتم نمیدونم.گفت چی لوسی؟گفتم ولم کن آیناز.گفت وای امیرعلی ولت کنم.گفتم ببخشید.عصبی هستم.گفت خب بگو دیگه،گفتم آخر هفته تولدمه…خندید.گفت قربونت بشم.کجا میخوای جشن بگیری.خندیدم.گفتم کدوم جشن.مگه من بچه ام.گفت یعنی میخوای جشن بگیری.گفتم نه چی میگی…پدرم گفت کادو چی میخوای.گفتم فقط۱گوشی و سیمکارت…میگه مامانت ممنوعت کرده…نمیشه واست بخرم…میترسند من۲۴ساعته با تو حرف بزنم.امیر علی دیگه همه میدونند ما همدیگه رو دوست داریم.پس ولشون کن مهم نیستن.گفتم هستن مهم هستن…پدر مادرمون هستند.امیرعلی پس خودمون چی.مهم نیستیم.بخدا بخاطر همین میگم خوب درس بخون تا زبون همه رو کوتاه کنی…اون روز کلی حرف زدیم و برنامه بچه گونه چیدیم…فرداش غروب احمد اومد.گفت امیر علی چه خبرها.گفتم کونی مامانم ببیندت جرت میده ها.خندید.گفت یک چی بپرسم ناراحت نمیشی.گفتم نه بپرس…گفت با آیناز تا کجا پیش رفتین.؟پرسیدم یعنی چی،؟گفت یعنی،یعنی؟گفتم مرگه یعنی بگو دیگه لالی،گفت یعنی تا الان کاری هم باهاش کردی؟گفتم یعنی چکار؟گفت بدبخته پخمه یعنی تا الان مالوندی،بوسیدی،حتی کردی،گفتم تو خری یا کوسخولی،گفت بدبخت تو کوسخولی…من توی اینمدت چند بار ملیکا رو کردم.گفتم مگه هنوز میبینیش،گفت پس چی دوستش دارم.میخامش.ده بار سوارش کردم بردمش باغ خودمون…دیگه با من روال شده…میدونه بیاد باید بده.گفتم وای دیگه دختر نیست.؟گفت احمق مگه خرم از جلو بکنم…فقط عقب رو عشقه…کون تپلش رو عشقه…گفتم بی غیرت آدم در مورد ناموسش اینجوری حرف نمیزنه.امیرعلی مشنگی ناموس چیه.زیدمه دیگه بکن و برو.مگه من مث تو هستم که فاز عاشقی بردارم.تو هم خری.بکن و بزن برو بعدی…تا نگاهش کردم. خودش گفت ببخشید.گفتم پسر خوب کسی که خودش خواهر مادر داره فکر بزن در رو نیست.ملیکا دختر خوبیه نامرد نباش.گفت بیا بریم دور دور…گفتم مگه گواهینامه داری.گفت نه چندبار ماشین رو گرفتن بابام خودش درش آورده…همون وقت پدرم رسید.کمی حال احمد رو گرفت.بعدش گفتم بابا میخوام با احمد برم بیرون.گفت اگه بگم نرو ناراحت میشی.اما برو مواظب خودتون باشین.احمد مسخره بازی در نیاری ها.احمد بیرون دیدم با گوشی حرف میزد.حتی بابام هم دید…نگاهش کردم خودش رفت داخل فروشگاه…احمد گفت بیا بریم…هنوز آسمون روشن بود خورشید بود.رفت سمت خونه آیناز اینها.سر کوچه نگه داشت…ملیکا با اون رفیقش سوار شدن عقب سلام دادن.گفت پس آیناز کو.ملیکا گفت با مامانش رفتن.خیابون خرید…گفتم احمد تو برو من نمیام.گفت بشین چرت نگو فقط دور میزنیم جایی نمیریم…خوب شد دو دقیقه نشد گوشی دختره زنگ خورد رفت پایین…من موندم و احمد و ملیکا…انداخت بیرون شهر…نگه داشت گفت امیرعلی بیا بشین پشت فرمون…گفتم چرا؟گفت بشین دیگه…رفت عقب مالیدن و بوسیدن ملیکا…دائما دستش توی لباس ملیکا بود و لبهاش روی لبه ملیکا.گفتم احمد جاده شلوغی کسی بفهمه بدبختیم ها…گفت راست میگی…ملیکا بیا…سرت پایین باشه…نمیدونم چیکار کرده بود دختره چنان رامش بود که حد نداشت…کیرشو کشید بیرون گذاشت دهنش…اون هم شروع کرد به ساک زدن.و چند دقیقه ای آبش اومد.حتی ابشم خورد…گفت امیرعلی شانس نیاوردی اگه نه.ساناز هم الان واسه تو میخورد.ملیکا بلند شد میخندید.توی دستمال تف کرد.برگشتم دم فروشگاه خودمون ملیکا هم پیاده شد…احمد رفت…پرسیدم ملیکا آیناز هم ازین کارا میکنه؟گفت نه اون هم مث تو خوله،،فاز و تریپ عاشقی داره.بغیر تو کسی رو نمیبینه،خیالت راحت…گفت خودت بیشتر باهاش وقت بزار.دوستت داره…همش که حرف زدن نیست…امیرعلی زرنگ باش.ما دخترها غیر محبت چیزهای دیگه هم میخایم،،رفتم سمت فروشگاه تاریک بود.موتورم رو برداشتم…میدونستم آیناز و مادرش از کجا خرید میکردند.مرکز خرید بالا شهر بود.باور کنید اینقدرهمه چیز اونجاگرونه.که حتی من فکر خوردن یک بستنی توی کافی شاپش رو هم نمیکردم…موتورم رو زنجیر کردم رفتم داخل.خلوت بود زیاد شلوغ نبود…پایین توی طبقه همکف بودم که تا بالا رو نگاه کردم. با مادرش و دوتا زن دیگه بودند.دیدمشون…رفتم بالا…توی فروشگاهی بودند.دیدم گوشی خرید و هدفون و چند قلم دیگه…من از دور نگاهشون میکردم…اومدن بیرون رفتند کافی شاپ.آبمیوه خوردن…و چند تا مغازه دیگه رفتند.از اونجا اومدم بیرون همش خوردن و مالیدن و عشق و حال ملیکا و احمد جلوی چشام بود.بعدشم اندام زیبای عشق خودم…ولی اینقدری که دوستش داشتم همش توی فکرم ذهنم رو از این چرت و پرتها پاک میکردم…دو روز بعد.ساعت ۳بود و گرم بود.ایناز اومد فروشگاه.دیگه هر وقت همدیگه رو میدیدیم…اگه کسی نبود.دست می داد…این بار خودم خم شدم آروم لبشو بوسیدم.ازم قد کوتاه تر بود…نگاهم کرد. گفتم
ببخشید عشقم.گفت نه امیرعلی خیلی کیف کردم.دیگه فک میکردم شاید دوستم نداری…آخه علاقه ای نشون نمیدادی،؟گفتم چی میگی آیناز اینقدری میخامت که حد نداره…فقط نمیخواستم که از کارم ناراحت بشی.کنار هم پای سیستم نشسته بودیم…گفت امیر علی ازون آهنگهای لزگی رقص آذری قشنگت واسم بریز توی این فلش…چند تا براش ریختم.کنارم نشسته بود.دست راستش زیر چونه اش بود و داشت مانیتورم رو نگاه میکرد.دست چپش روی زانوش بود.اروم دستمو گذاشتم روی رون پاش کنار دستش…آخ خودش دستشو گذاشت روی دستم.همزمان برگشتیم همدیگه رو دیدیم.امیرعلی،،گفتم جانم…اومد جلو چه لبی بهم داد.شانس که ندارم همونجا مشتری اومد…زود خودمون رو جمع کردیم.بعدش آیناز رفت.فرداش خواستم برم فروشگاه پدرم گفت امیرعلی امروز فروشگاه وامشب باشگاه تعطیله…برو آرایشگاه مرتب شو…امشب مهمون زیاد داریم…بقران به جان خودم دیگه حتی تولد خودم هم فراموشم شده بود.گفتم ول کن باباجون.گفت نه تو دیگه مرد شدی…باید مرتب باشی.ولی باز هم تا ساعت۵فروشگاه بودم.ایناز رسید.گفت امیرعلی فردا کسی خونه ما نیست…بیا پیشم.گفتم نه نمیشه زشته…ما الان دیگه جوونیم.گفت امیرعلی لوس نشو تنهام باید بیایی اگه نیایی…باهات قهر میشم…تیپ خوشگل میزنی میایی…دوتا دوستم هم هستند.میخام بهم رقص یاد بدی.گفتم آیناز،،،،جون امیرعلی ول کن خجالت میکشم.بخدا پدر مادرت بفهمند بد میشه،گفت نه بخدا بیا…حتمابیا منتظرتم.غروب رفتم آرایشگاه برگشتم…فروشگاه.پدرم گفت کجایی پسر بدو لباس عوض کن.مادرت منتظرته.گفتم واسه چی.گفت باید بریم جایی.گفتم شما که گفتی مهمون داریم…گفت آره ولی اول باید بریم جایی.لباس جدید پوشیدم و رفتیم سمت خونه…تا وارد شدیم اوه چقدر مهمون بودند کل فامیل…ارکستر بود و آهنگ تولدت مبارک پخش شد.چه جشنی واسم گرفته بودند…اما بی معرفتها بهم نگفته بودندکه عشقمو دعوت کنم…احمد و چند تا از رفیقام هم بودند.خیلی شلوغ بود.احمد گفت چته امیر علی اخم هاتو باز کن…گفتم اونی که باید باشه نیست…بهم نگفتند که دعوتش کنم.اینقدری دلم میخواست الان کنارم باشه.گفت مشنگی بخدا.اینجا پر دختره که همه چشمشون به توست.دیوونه خوش باش.گفتم نیستم احمد خوش نیستم…من فقط گرفتار آینازم…مادرم اومد دستمو گرفت و باهاش رقصیدم حتی پدرم و خیلی های دیگه…خاله خوبی دارم.گفت امیر علی چرا ناراحتی؟گفتم نه خیلی خوشحالم…مادرم اومد دستمو گرفت برد اتاقم.گفت امیر علی همه فهمیدن یک مرگت هست.چرا اخماتو باز نمیکنی.گفتم چرا نگفتی آیناز رو دعوتش کنم.این همه مهمون فقط اون جای شما رو تنگ میکرد.گفت امیر علی ولش کن این دختره رو.پدرم اومد توی اتاق گفت زشته برگردین توی سالن.گفت ببینش.عزا گرفته چرا اون سلیته رو دعوتش نکردیم.گفتم مرسی مامان ازت توقع نداشتم.دلم عین چینی ترک خورده بود که دیگه شکست.تا توی چشای پدرم نگاه کردم.اشکام عین بارون می ریختند.پدرم گفت ببخشید پسرم مادرت عصبی بود حرف زشتی زد.گفتم بابا از تو توقع نداشتم.جشن منه اما اونی که باید باشه کنارم نیست.خاله ام اومد توی اتاق گفت وای چی شده.گفت چیه خاله جون.اقا رضا چیه…مادرم گفت هیچی منه خاک بر سر کلی واسش زحمت کشیدم مجلس گرفتم بهش نگفتم…خبر نداشت نتونسته دوستشو دعوت کنه ناراحته…خاله گفت دور رو برش که پر پسر هستند این کیه که اینقدر برای امیرعلی مهمه…مادرم گفت پسر نیست.یکساله با یک چی بگم.گفتم بگو دیگه سلیطه…گفت ببخشید پسرم…بخدا معذرت میخوام نفهمیدم چی گفتم…با یک دختره دوست شدن.یه جوری عاشق هم شدن انگار کس دیگه توی این دنیا وجود نداره…فاز عاشقی دارن…خاله گفت اونوقت شما اونو دعوت نکردین؟گفتم نه خاله اون جای همه رو تنگ میکرد.مادرم گفت حالا بیا بریم توی سالن زشته.بخدا معذرت میخوام ببخشید پسرم.اشتباه کردم.رفتم صورتمو شستم…برگشتم توی سالن میخواستن شمع رو روشن کنند بابام گفت نه عجله نکنید مادرش الان میاد.یکبار دیگه آهنگ رقص ملایمی پخش شد.و خاله دستمو گرفت گفت بیا باهم برقصیم.چشم دووندم توی جماعت احمد هم نبود.باخاله میرقصیدم…نیمساعت بیشتر شد.که احمد اومد داد زد.فقط تولدت مبارک بزن.گفتم کدوم گوری هستی کونی تنهام.گفت بچه ها پس شما چی هستین این تنهاست…مادرم اومد.گفت بجنب دستمو گرفت برد پیش میز پذیرایی و کنار کیک…ارکستر با درخواست احمد آهنگ زیبایی پخش کرد.مامانم گفت رقص بعدش ب دایی کوچیکه.همه دایره وار جمع شده بودند دور من…شمع روشن شد.گفتند آرزو کن فوتش کن.مادرم گفت نه عجله نکنید.همون موقع خالم اومد گفت من اولین کادو رو به امیر علی میدم.یکهو لای جماعت باز شد.عشقم با پدر مادرش رسیدند.خاله دستشو گرفته بود.اورد پیش من…همه دست بلند زدند.مادرم با احمد رفته بودن دنبالش…وقتی کنارم وایستاد.به جون خودش تا دستمو گرفت…زانوهام لقه لق شدن…چشام پر اشک شد.خیلی خجالت کشیدم. که دعوتش نکرده بودم…رفتم توی اتاقم.احمد هورای بلندی کشید همه دست زدن.توی
اتاقم حالم خراب بود.ایناز رسید.گفت تولدت مبارک امیرعلی.گفتم آیناز بقران ازت خجالت میکشم. خودم هم نمیدونستم واسم جشن گرفتن…نگفته بودن که دعوتت کنم…مادرم با مادرش رسیدن توی اتاق.مادرم گفت آیناز جون بخدا من مقصرم…از هر دوتاتون معذرت میخام…احمد اومد گفت بیا دیگه لوس نشو…دست منو آیناز و گرفت فرستاد وسط تا باهم برقصیم.لاشی رفته بود ملیکا رو هم آورده بود…کلی زدیم و رقصیدیم…پدرش با پدرم و عموها داییها نشستند لبی تر کردند…مجلس تا دیر وقت طول کشید.خیلی پدرش آدم لارج و خوبیه.نوبت کادوها بود کلی کادو بهم دادن…فک کردم پدر مادرم حتما بهم گوشی میدن اما ندادن…اما و اما…عزیز دلم یک گوشی خوشگل جدید واسه تولدم گرفته بود…مادرم اخمهاش رفت توی هم…احمد گفت امیر علی کارت در اومد دیگه۲۴ساعته تحت نظری…آیناز میخندید… سیم کارت روش بود…سیم کارت هم روش خریده بود واسم…عجب شبی شد.آخر وقت همه که رفتند.پدر و مادرش موندن.چندتا از بزرگای فامیل ما هم بودن…مخصوصا عموهام…پدرش خودشو و همسرش رو معرفی کرد.و گفت چون دخترمون آقا امیرعلی رو دوستش داره.ماهم دوستش داریم…ما همین یک بچه رو داریم.ولی تو رو خدا امیر علی باید قول بده…همیشه مواظب رفتار و کردار خودش و آیناز باشه.نزاره آبروی خانواده ها خدایی نکرده بریزه…ببینید آیناز نور چشم ماست دلمون نمیخواد دخترمون غمگین باشه.شاید همه توی این جمع فک کنند من بی غیرتم ولی نه اینجوری نیست.من خانواده ام رو دوستشون دارم.میدونم امیر علی شیر پاک خورده هستش و الان مطمئن شدم خونواده بزرگی داره و با اصل و نصبه…دست دراز کرد گفت پس قول بده مواظب خودت و آیناز باشی و خوب درس بخونی…تا موفق بشی.دوستتون دارم.پدرم کلی ازش تقدیر تشکر کرد.وقتی اونها رفتند.عموم گفت پسر با کله افتادی توی ظرف عسل…خیلی حواستو جمع کن…عجب دختری هم بود شاه بانویی بود از الان واسه خودش…بچه نکنه مهره مار داری…شب موقع خواب آیناز بهم اس داد امیرعلی میخواستم واست فردا تولد بگیرم.مامانم میدونست ولی جشن امشب نذاشت…مامانت با احمد اومدن در خونه ما.کلی ازمون معذرت خواهی کرد و گفت که حالت خرابه و چون منو دعوت نکردن تو هم دلت نمیخواد توی جشن بمونی،امیر علی دوستت دارم…گفتم ایناز میدونی حالم یکجوریه که حتی دنیا رو یک لحظه بدون تو نمیخام.من دیگه هیچ دختری رو دوست ندارم…فقط و فقط دلم تو رو میخاد.میخام بشینم روز و شب فقط تو رو تماشا کنمت.اونشب اینقدری باهم حرف زدیم که باطری گوشیم تموم شد.وقتی میخواستم بخوابم صبح شده بود.تازه فهمیدم مامانم چرا نمیخواست من گوشی داشته باشم…جمعه بود ساعت۱۱بیدار شدم.واسم اس داده بود ساعت۵خونه ما.نوشتم عزیزم.دیگه جشن لازم نیست میدونم دوستم داری…چند دقیقه ای طول کشید.پیام داد امیر علی تنهای تنهام.دوست دارم بیایی پیشم…نوشتم باشه قربونت بشم…اون روز فروشگاه نرفتم.پدرم هم بعد ناهار با خانواده رفتن گردش.ساعت۴بهم اس داد امیر علی کجایی…نوشتم خونه تنهام منتظرم ساعت۵بشه بیام پیشت.نوشت بدو زود بیا…معطل نکردم و تیپ رو زدم و رفتم خونه آیناز شون.موتور رو بردم توی حیاط…خوب بود کوچه هم خلوت بود.بقران وقتی رفتم توی خونه…برای اولین بار بود اينجوری میدیدمش،شلوارک تنگ سبز لیمویی تنش بود با یک تاپ زیبای تنگ ست خودش.موهای زیبا و لخت و قشنگش که با تل رو به عقب هل داده بود پس سرش.کمی آرایش داشت.کفشامو که در آوردم نزدیک که شد.چشم توی چشم که شدیم خودش کمی خجالت کشید.اومد جلو دست داد.نگاهش که کردم دستشو گرفتم آروم کشیدم طرف خودم…دیگه طاقت نیاوردم بغلش گرفتم و چسبوندمش به خودم اون هم محکم بغلم کرد…از زیر باسن نرم و تپل کوچولوش گرفتم بلندش کردم و برای اولین بار کامل توی بغلم بود…پاهاشو دور کمرم سفت کرد…دستام زیر باسنش بود چقدر نرم بودن.چقدر بدنش بوی خوبی میداد.اخه نمیدونم چیه خدا چطوری خلقتشون کرده،نفس می کشند بوی نفسشون مستت میکنه،یعنی حداقل واسه من که ایناز رو دوستش دارم اینطوره،لبهاشو چسبوند بهم…نمیتونستیم لبها رو از هم جدا کنیم…توی بغلم بردمش سمت اتاق پذیرایی شون،گفت برو اون اتاق.برای اولین بار بود که می رفتیم اتاقش.اتاقش اندازه نصف پذیرایی ما بود.واسه خودش سرویس و حمام و غیره داشت.تخت بزرگ سیستم آنچنانی.هر چی بگی کامل بود.سوییت زیبایی بود…توی بغلم بود نشستم روی تختش.توی بغلم بود.یک پاش اینور یکی اونور کوس کوچولو تپلش درست سوار کیر من بود.واقعا آروم آروم داشتم تحریک میشدم شدید.شلوار کتان کمی گشاد تنم بود.آخرای تابستون بود و هنوز گرم بود.دستامو رسوندم زیر بغلهای نازش.اخ دست خودم نبود.آروم بغل گوشش رو بوسیدم…رسیدم گردنش.فقط میبوسیدمش.اولین و اولین بار بود که حتی با دختری بودم و وارد روابط جنسی و عاشقانه میشدم.همه کارهام روی غریزه بود.ارومی خوابوندمش روی تختش.خودش پاهاشو شل کرد از دور کمرم جدا شد دراز کشید روی تخت.
نوشته: امیرعلی
10 پاسخ به “همین قدر عاشق بودم (۱)”
کیرم دهنت ک عاشقی نوشتی و سکسی نیست اینجا سایت سکسی هست بچه کونیبازم کیرم از پهنا تو دهنت ک انقدر طولانی نوشتی و سر آخر هم خوشحالم ک وقت نزاشتم بخونمش 😂
منتظر ادامه اش هستم
من فقط اول داستان خوندم که گفتی داستان سکسی نیست عاشقونه است اومدم بگم کیرم تو اون زندگی عاشقونه مگه اینجا قراره زندگی عاشقونه تو رو بخونیم کیرم تو کس اون زنت
یه سری کله کیری اول ماجرای زندگیت رو نخوندن و فکر کردن داستان سکسیه با اینکه خودت گفتی سکسی نیستادامه بده داداش منتظر ادامه اش هستم👌🏻♥️
ما هم مغازه دار بودیمعاشق یه دختر مدرسه ای مثل تو شده بودمسبزه بود با چشمای عسلی درشت و مستخیره بهم نگاه میکرددیوونه م کرده بودبهش یبار گفتم بدو از پشت خااااانممم یه لحظه…گفت آقا مزاحم نشوووو لطفاًآقا من تا دو سه ماه خراب بودمخواب دیدم دارم واکمن گوش میکنم خواهر زاده ده ساله م بهم میگه اون آهنگ اگه چشمات بگن آره رو بزارآقا دم ظهر مغازه بودم دیدم خود دختره اومد داخل مغازهاز تپش قلب داشتم میمیردم دست و پام و صدام میلرزید و گوله گوله اشک میریختم کم مونده بود بیهوش بشماون شد …
وای دهنت سرویس با اینکه طولانی بود اما دمت گرم با حال بود 👌👌👌👌👌👌👌👌👌
شاید توباز خداراحمی باشی ولی این یکی جالب بود
عالی بودادامه بدید لطفاً
خدایی خودت خسته نشدی اینو نوشتی آخرشم که هیچ
نخوندم… چون… نصفش… سهنقطه… گذاشته… بودی…جای… همه… علایم… نگارشی… و… جملهبندی… و… پاراگراف… و… کوفت… و… زهرمار… فقط…” … “… گذاشتی…