یک انتخاب اشتباه

سلام و عرض ادب. نوید هستم. این ماجرای واقعی خودمه…تمامی اسامي فیک هستند…توی یک شهر کوچیک و سنتی توی یک خانواده خوب و کم جمعیت با پدر مادر فرهنگی بدنیا اومدم…من و خواهرم…کلا کم جمعیت اما از نظر مالی خوب…پدر مادرم همزمان که دبیر بودند فروشگاه بزرگ لوازم التحریر هم داشتند.من بدون وقفه تا لیسانس هم خوندم…اما هیچوقت با مدرکم سر کار نرفتم.وفروشگاه پدر رو در اختیارگرفتم.همزمان که توی شهر خودمون سرباز بودم و توی فروشگاه کار می‌کردم یادمه آخرای خدمتم بود۲۵سالم بود و وقت ازدواجم بود…خیلی هم فروشگاه شلوغ بود.من و پدر مادرم مشغول بودیم… اکثرا فروشگاه بودم تا پادگان…پارتی برای این چیزها خوبه دیگه…پدرم گفت نوید جان پسرم ببین خانومها چی میخان من سرم شلوغه…گفتم خانوم تشریف بیارین اینجا…دو تا خانوم بودن‌‌…هر دو ریزه میزه…یک خانوم تقریبا پیر زن…و یک خانوم جوون چشمای مشکی فنچ خوشگل چادری…حالا منه گولاخ۱۹۰سانتی در یک نگاه عاشق چشای این خوشگله شدم…گفتم بفرمایید امرتون…گفت مقداری دفتر و خودکار و لوازم طراحی و چند قلم دیگه گفت…گفتم چشم…دسته فاکتور رو برداشتم و هر چی رو گفت براش نوشتم.گفتم حاج خانوم شما بشینید خسته میشین…تا سفارشات آماده بشن طول داره…خانومه نشست و من موندم و این پونی کوچولو…گفت قیمتهاشو بهم نمیگین؟زیاد نشه ها چون خرید دیگه هم داریم…بهش نگاه کردم گفتم…تو اصلا پول نده…خوشگله کی ازت پول خواست…لبخند زد…الان میگی ولی بعدا دولا پهنا حساب میکنی.گفتم خیالت جمع حرف مرد حرفه دروغ نیست…تو پول نده اگه حرفی زدم…گفت بعدا چرا…گفتم تو فقط اینو داشته باش…کارت خودمو با شماره تلفنم بهش دادم.اروم برداشت گذاشت توی کیفش…گفتم کلاس چندمی.گفت سال آخرم… انشالله امسال میخام کنکور بدم…گفتم انشالله…گفتم من نویدم…گفت من هم آمنه هستم…گفتم جانم آمنه خانوم…دروغ نگی ها…گفت نه بخدا اسمم آمنه است.گفتم آمنه جون بهم زنگ بزنی ها.خندید،گفت اینجا کار میکنی…گفتم نه من سربازم اینجا هم مال خودمونه…اونها هم مامان بابام هستند…این خانوم مامان بزرگته؟گفت نه این مامانمه…پیره من بچه ته تغاری خونه ام…گفتم اوه اوه ته تغاری و لوس و بچه ننه،گفت نه اصلا…اتفاقا خونه دار مهربون عصای دست پدر مادر…خندیدم…خودم تمام حسابشو گرفتم و خیلی ارزون زدم خندید گفت مرسی خوش‌تیپ… تاشب منتظر تماسش بودم…زنگ نزد…گفتم ای بابا عجب نامردی بود…مسئله مالی نبود…اونجا خیلی باهام گرم گرفت…شب توی اتاقم بودم ساعت۱۲رد بود…گوشیم اس اومد.نوشته بود سلام آقا نوید‌.آخ توی کونم عروسی شد…نوشتم براش آمنه جون چقدر دیر.چرا زنگ نزدی، نوشت وای خونه ما شلوغه داداشام و خواهرام هستند.نمیشه زنگ بزنم مشکوک میشن.تازه اون همه چیز رو خریدم همه شک کردن چرا ارزون شده…با بدبختی چند باری اس بازی کردیم و آخرش به بهانه ثبت نام و کارای دبیرستانش بلاخره سوارش کردم رفتیم دور زدن…خیلی می‌ترسید…توی ماشین وقتی بوسیدمش چنان رنگ و روش پرید نمیدونم خجالت کشید یا ترسید که سرخه سرخ شد…گفتم آمنه عشقم چی شد…رفتم براش آب گرفتم خورد بردم رسوندمش…خلاصه که با بدبختی کم کم بهم عادت کرد…به مادرم نشونش دادم…گفت پسر با دومتر قد اصلا روت میشه بگی این زن منه…گفتم مامان بدجوری عاشقشم…گفت باشه…رفت خواستگاری و اون ها هم از خدا خواسته دختره رو بهم دادند…خونواده بسیار پر جمعیتی بودند…۵خواهر و ۵برادر…خواهر بزرگش مث مامانش پیرزن بود.از مادرش۱۵سال کوچیک بوده…بنده خدا شکسته و افسرده…۵تا پسر داشت و ۱دختر ناز و خوشگل و قد بلند…بچه کوچیکه دختر بود.شوهرش هم مفنگی و چاه کن بود…دوتا پسرش ازدواج کرده بودند.یکی توی زیرزمین نمدار خونه زندگی می‌کرد… یکی دیگه بالا ۱اتاق دستش بود و کنار پدر مادرش زندگی میکردن…اصلا اوضاع درستی نداشتن…پسرها هم مث پدرشون چاه کنی می‌کردند…کلا همه شون بچه زیاد داشتن و پر جمعیت و فقیر…پدر زن من هم اوضاع درست درمونی نداشت…آخه نمدونم فقرا چرا بچه زیاد هم دارند…آمنه خیلی خجالت میکشید…من کم میرفتم خونه اشون…ولی کم کم اون رو می‌آوردم خونه خودمون…خواهرم که ازدواج کرده بود…نبود پدر مادرم هم سر کار بودند…اولین باری که دو روز بعد عقدمون بود آوردمش خونه…کسی خونه نبود…شیک و خوشگل و آرایش شده بود تازه عروس بود دیگه…بغلش گرفتم کوچولو بود…چندتا بوسیدمش…البته اینو بگم من دوست دختر هم زیاد داشتم و ناوارد نبودم.گفت نوید نکن منو برای چی آوردی اینجا…گفتم واسه عشق و حال واسه چی؟عزیزم خونه شما که کوچیکه و شلوغه…پس بزار اینجا حال کنیم تنها باشیم که، گفت نه نمیخام نمیشه…گفتم چرا خب تو همسر منی عقد منی…گفت آخه… گفتم آخه نداره…مگه دوستم نداری؟گفت خیلی زیاد دوستت دارم…گفتم پس لخت شو ببینم چی گیرم اومده…گفت باشه.ولی تو هم لخت شو.نمیدونست از خدامه.هنوز به خودش نیومده بود با شورت،روبروش وایساده بودم…تا برگشت منو دید گفت هییییننن…اینو چقدر بی آبرویی…خندیدم…آروم لخت شد…چقدر سفید و ناز بود.موهای لخت و مشکی و بلند.خودش ریزه میزه.رفتم از پشت بغلش گرفتم…گیره کرستش رو باز کردم…گفت نه دیگه نکن…برگردوندمش.با دستاش روی سینه هاشو گرفته بود…سینه های۶۵سفت و خوشگلی داشت… لبهاشو بوسیدم…آه قشنگی کشید دستامو گذاشتم روی باسنش…بغلش کردم کشیدمش روی دستم…اومد بالا لب توی لب بودیم.گفتم خوشگله خیلی دوستت دارم. گفت من بیشتر.لبها گردن و چشاشو چند بار بوسیدم…خوابوندمش روی تخت…نوک سینه

هاشو بوسیدم و کردم توی دهنم…گفت آرومتر عزیزم…دردشون میاد…هنوز سفت هستن…آبجیم گفته باید اول آروم بمالیم بعدا دیگه دردشون نمیاد…گفتم باشه نازنین…خب الان بخور، ولی آروم بخورشون…رفتم سراغ کوسش…جان تپل خیلی کوچولو.شورتش رو نمیزاشت در بیارم…دید عصبی شدم…گفت نوید اینجا مال شب زفافه…گفتم مگه میخوام چیکار کنم…میخوام ببینمش ببوسمش…گفت باشه خودش درش آورد… آخ چی کوسی سفید…کوچیک بدون پشم و مو…چقدر کوسشو لیسیدم…دم آخر چوچوله رو مکیدم…آه و ناله می‌کرد.چرخوندنش.از سوراخ کون لیسیدم تا کوس…همش میگفت نکن نخور…چقدر چندشی تو…گفتم آمنه دوستت دارم بهم میگی چندش…گفت آخه اونجامو چرا میخوری،سوراخ کونش رو می گفت…گفتم اوه تا روزی که بتونم جلو رو افتتاح کنم…عشقم فقط این عقبه.‌گفت وای نه زن داداشم بهم گفت آمنه شوهرت گنده است…حتما چیزش هم گنده است.‌شانس بیاری ازت کون نخواد اگه نه دهنت سرویسه…بهم گفت کونت پاره میشه دردت میاد…گفتم باشه یکباره پس من اگه تو رو نکنم برم سراغ کی…پس بدون همه خانومها میدونند که باید کون هم بدن…بلند شدم سرپا کیرم دیگه واقعا توی شورت تنگم جاش نمیشد.کشیدم پایین تا این خوشگل پسر رو دید.گفت وای مامان چقدر بزرگه.گفتم نه متوسطه۱۷سانته…گفت وای اندازه ساعد دستمه…گفتم بخورش.گفت اه نه نمی‌خورم…گفتم باشه نخور…شورتمو پوشیدم.حتی شلوارمو.گفت نوید چی شد.گفتم هیچچی…گفت ناراحت شدی؟گفتم به نظرت الان حالم چطوره…ببین آمنه من سکس کامل دوست دارم…بخورم بخوری…عقب جلو بکنم…رحم هم ندارم…تا ارضا هم نشم…اعصابم درست نمیشه…گفت آخه بدم میاد…گفتم من نمیدونم بدم میاد اینها نداریم،،گفت خب بلد نیستم…گفتم باشه.‌سریع لب تاپ رو روشن کردم و یک فیلم سکس قشنگ براش گذاشتم…دهنش از تعجب باز مونده بود…چشم از صفحه بر نمی‌داشت… گفت وای این ازون فیلم هاست.‌گفتم آره.‌.شاید بیست دقیقه نگاه کرد…گفتم حالا یادگرفتی؟گفت آره… یک‌کم… کیرمو لخت کردم بردم نزدیک صورتش…شروع کرد لیسیدن و خوردن…اولش دندون میزد ولی بعدش خوب یادگرفت…دمرش خوابوندم…چون کوچیک بود.بالش زیر شیکمش گذاشتم و کونش قنبل شد…رفتم روی پشتش روی ران پاهاش بودم…گفتم با دستات باز کن…تا سوراخ پشتت قشنگ دیده بشه…گفت باشه…اصلا نمی‌دونست درد داره…فقط شنیده بود…کیرم در حد اعلای خودش بود…آنقدر ناز لای کون رو باز کرده بود…عین گوسفندی که دراز کشیده تا قربونی بشه…با یک فشارکوچیک سر کیر کلفتمو فشار دادم توی کونش…یک جوری جیغ کشید.‌شیشه ها لرزید…نه یکی نه دوتا چندتا جیغ پشت سر هم…گفتم هیس هیس…آبرومون رفت.گفت نوید جون مامانت پاشو دارم میمیرم…گفتم هیس…عجله نکن…با دستای کوچیکش منو هل میداد تا برم کنار…جفت دستاشو با یک دست گرفتم…پاهاشو با پاهام کنترل کردم…از بالا درست تف کردم رفت افتاد دم سوراخ روی کیرم…هنوز نصف کیر هم توش نبود…فشاردادم بیشتر رفت توش جیغهای بدی میزد.حیف که زود آبم اومد…ولی خوب گاییدمش…از صدای جیغش ارضا شدم…نه تنگی کونش…کشیدم بیرون…سوراخش باز بود…روی پوست کیرم لخته خون بود…تازه وقتی درش آوردم بی حال شد…لش افتاد روی تخت…رفتم براش شربت شیرین آوردم خورد…کمی حالش بهتر شد…تازه گریه هاش شروع شد.و چرت و پرت گفتنش،تو ظالمی تو بدی.بیرحمی،دوستم نداری…داشتی منو میکشتی…بغلش کردم کمی دلداریش دادم و ازش عذر خواهی کردم…بلندشد رفت توالت…چنان جیغی توی توالت زد صدا پیچید…رفتم سراغش.گفتم چته،گفت بی شرف ازم خون میریزه…دارم میمیرم…خلاصه که با بدبختی حالش بهترشد و شب ولی خونه خودمون نگهش داشتم خیلی بد بی‌حال و مریض بود…مادرم ازش پرسید چته عزیزم،هیچچی نگفت کم غذا خورد خیلی کم…رفت توی اتاقمون…شب موقع خواب بغلش کردم. گریه کرد…گفت نوید من بدنم ضعیفه تو باید مواظبم باشی نه که آزارم بدی…دوبار رفتم توالت هر دو بار خونریزی داشتم.گفتم ببخشید…خلاصه که خوب شد صبح پدر مادرم هر دو رفته بودن سر کار…این بیدار شد…نتونست بره دبیرستان…من خواب بودم توی خواب صدای جیغ شنیدم…رفته بود پی پی کنه…دوباره درد شدید داشت…خلاصه که این شد اولین و آخرین بار کون کردن من با خانومم…تا اینکه شد شب زفاف…و توی۵ماه عقدمون بدجور عقده ازش داشتم…به زور می‌خورد و به زور لایی میداد…توی،سکس ضعیف و صفر بود…من هم کلی زید و دوست دختر داشتم و خودمو ارضا میکردم…کاش همون موقع طلاقش میدادم…مث خر توی گل مونده شده بودم…لامصب فقط گرفتار نگاهش و صدای قشنگش بودم…خونه اشون هم شلوغ بود نمیشد برم اونجا…مجبور بودم تا خدمتم تموم شد زودی بریم خونه خودمون…شب زفاف بدون ملاحضه هرچی التماس درخواست کرد بهش رحم نکردم.ازش عصبی بودم‌… مادرش خواهراش عمه هاش خاله هاش…پشت در بودن رسم و رسومات مسخره محلی سنتی ایرانی…پاهای کوچولوش رو زدم بالا.کیرم توی حد آخر شقی بود با یک تف چنان تا تهش فشار دادم توی کوسش…جیغی زد فک کنم صداش تا افغانستان رفت…درش که نیاوردم هیچچی، چندین تا تلمبه عمقی وحشتناک دیگه هم زدم…جیغهای بدی میزد…تا آبم اومدریختم توش ولش کردم…خودمو تمیز کردم…توی حالت بسیار بد و بی حالی بود…رفتم بیرون دستمال خونی رو دادم مادرم…چند نفری رفتند داخل…سر و صدا شد…خانوم غش کرده بودن…تا به حال اومدن و خوب شدن…چند روزی طول کشید…ولی مادرم لبخندزد،گفت خیلی ازش عقده داشتی مگه نه،،گفتم خیلی مامان…میگفت مگه نگفتم این بدردت نمیخوره…تو مث بابات گرم مزاجی…این زن ضعیفه…گفتم مامان هیچچی نگو…دیگه نفت نریز روی آتیش قلبم…بلاخره روز دهم بود بعد مهمونی خونه مادرم بردمش خونه…و گفتم لخت شو.گفت نوید دردم میاد…تو بد میکنی،گفتم آمنه دیگه طاقت ندارم.اگه عصبی بشم ممکن هر کار زشتی ازم سر بزنه…گفت باشه ناراحت نشو…فقط عصبی بودم‌… طبقه بالای خونه پدرم زندگی می‌کردیم.اخه خیلی هم ریزه میزه بود…گفت تو رو خدا آروم بکن…همه زنها میگن سکس کیف داره…ولی من فقط زجر میکشم،گفتم چون فقط میخوای رفع تکلیف کنی دل به عشقت و کارش نمیدی…کوس کوچولوش رو خوردم…خودم رفتم زیر کشیدمش روی خودم69کردمش…به زور میتونست کیرمو بخوره…گفتم برو خودت بشین روش بده توی کوست،گفت نه میترسم…گفتم اگه من بکنم جرت میدم ها…گفت باشه…تف زدم اون هم سوراخش رو خیس کرد…نشست روش…خیلی آروم آروم خودشو بالا پایین می‌کرد…بیشتر از سرش نمیذاشت بره داخلش…کمرش رو گرفتم و با یکضرب چپوندم توی کوسش…باز هم جیغ بدی زد…چنان سیلی بهش زدم.لبش خون اومد.گفتم بی شرف آبرومون رفت…مگه فقط تنها تو کوس میدی.لعنتی پدر مادرم هنوز بیدار هستند…لعنتی فقط بلده جیغ بزنه.گفت نوید دوباره جر خوردم داره خون میاد.نگاه کردم دیدم راست میگه…گفتم مهم نیست باید خوب پاره بشه تا دوباره بسته نشه…کشوندمش زیرم و آروم آروم تلمبه زدم کوس کوچیکش خیلی نرم و گرم و آبدار شده بود…ده دقیقه کردمش دیگه بازه باز شده بود.فقط ناله می‌کرد.زیرم مث بچه کوچولو بود.اشک هم کنار پلک چشماش بود خم شدم بوسیدمش…گفت بوسم نکن تو دوستم نداری…گفتم آمنه بقران اگه دوستت نداشتم توی دوران نامزدی طلاقت میدادم…چند ماه نذاشتی یکبار بیشتر باهات سکس پشت داشته باشم…الان دو هفته از عروسیمون گذشته بار دومه باهات سکس میکنم…نخواه حرف بد و زشت ازم بیرون بیاد.‌اگه اینجوری باشه این زندگی ادامه اش برام سخته…من دلم سکس گرم و داغ میخاد…گفت خب چکار کنم دردم میاد…اونشب وقتی آبم اومد لحظه آخر لباشو بوسیدم ابمو ریختم توش.‌…وقتی صدای آه و ناله منو موقع ارضا شدنم شنید…گفت جانم جانم عزیزم خیلی دلت میخواست، گفتم اره خیلی…خودش بوسم کرد گفت باشه بهت میدم.دردش الان خیلی کمه…باور کنید تا صبح۲بار دیگه گاییدمش…هر دفعه تایم بیشتری کردمش…خودش هم کیف می‌کرد… تازه فهمیده بود شوهرش چقدر گرم مزاجه‌‌…کم‌کم میدونست هرشب که نه.‌هر دو شب باید بهم کوس بده…تا اینکه همین جوجه یک وجبی زودی حامله شد…ولی خوب شد…چون خیلی پر خوراک شد و بقران واقعا بدنش افتاد توی رشد…چاق تر و زیباتر شد.بخدا حتی قدش بلندتر شد…نمیدونم چرا…ولی خب مقدار بیشتر میوه و غذا می‌خورد و دیگه درس هم نخوند و خونه دار شده بود و ویتامین مصرف میکرد‌…سینه هاش قشنگ۱سایز بالاتر اومدن…خیلی خوشگلتر شد…حتی مامانم و مادرش و خواهراش و حتی خواهرم که توی ماه۶حاملگیش اینو دید تعجب کرد…خلاصه که همین جغله آدم پسر برام آورد۴کیلو وزنش بود.‌.همه تعجب کردند…ولی خب سزارین شد…و بعد عملش مادرش پیر بود نمیتونست خوب ازش نگهداری کنه…مادر من هم که کار زیاد داشت…خوب شد و ولی بعد حاملگی ضعیف شد…ولی زندگیمون ادامه داشت و پسر خوشگلم ما رو با هم مهربونتر کرده بود…پسرم یک سالش بیشتر بود که دوباره حامله شد…‌البته خودم میخواستم چون واقعا حاملگی اولش تاثیرات خوبی روش گذاشته بود…این بار هم خوش خوراک شده بود.‌.اما رحمش پایین‌تر اومده بود.باید خیلی مواظب میبودیم،،از ۵ماهگی دیگه اصلا سکس نداشتیم توی کف خالص مونده بودم.حتی ساک هم نمیزد عوق میزد.حامله بود دیگه…اوضاع هم طوری بود که پدرم که بازنشست شده بود دائما فروشگاه بود نمیشد زیر آبی رفت.عصبی و بهم ریخته بودم.‌هورمونها توی بدنم غلغله کرده بودند.روانی شده بودم…نزدیک،زایمانش گفت نوید اگه چیزی ازت بخام ناراحت نمیشی،گفتم نه بگو.گفت برو دنبال آبجی بزرگم با خودت بیارش…مامانم پیره بابام هم حالش خوب نیست باید از اون مواظبت کنه…نمیتونه مواظب من باشه…گفتم مامان من که هست…گفت نه از مامانت خجالت میکشم…اون موقع هنوز طبقه بالای خونه پدریم زندگی میکردم…گفتم باشه میرم دنبال خواهرت…گفت برو بزرگه رو بیار.گفتم باشه…بهش زنگ زد رفتم آوردمش.دخترش شبنم رو هم با خودش آورد.کلاس هفتم رو تموم کرده بود شده بود هشتم…تابستون بود کلاس نداشت…البته خوب شد آوردش چون مواظب پسر کوچولوم بود…وقتی اوردمشون خانومم خیلی خوشحال شد.‌هر دو بشدت محجبه بودن حتی توی خونه با روسری و پوشیده بودن،در ضمن بیشتر به این می‌خورد مادر زنم باشه…نه اون پیر زنه لب گور…خلاصه که دو روز بود خونه ما بودن که وقت درد و زایمانش بود که دکترش تعیین کرده بود…شبنم رو با بچه خونه گذاشتیم و بردیمش زایشگاه و ساعت۱۰شب بالاخره سزارین شد.خواهر زنم گفت تو برو موندی چیکار کنی، کاری بود بهت زنگ میزنم…گفتم باشه…تا برگشتم ساعت۱۱شده بود.آروم در رو باز کردم تا بچه ها اگه خواب هستند بیدار نشن…وقتی رفتم داخل جان این شبنم عین پریزاد وسط هال پذیرایی داشت با آهنگ تصویری ماهواره همزمان می‌رقصید.با یک شلوارک تا زانو بود رکابی تنش بود…۱۴سالش شده بود سر سینه هاش تازه بزرگ شده بودن.‌منو ندیده بود…زیر بغلهای ناز و سفیدش تازه مو درآورده بودن…چقدر سفید بود نسبت به سن و سالش خیلی رسیده تر بود…موهاش بلند بودن و کمی فرفری…پرپشت و مشکی…ازپشت سرش دم اسبی بسته بود و می‌رقصید.اصلا حواسش نبود.کون ناز و کمی تپل داشت…لاغرو بود ها…اصلا چاق نبود ولی کمی باسن داشت.خوشگل می‌رقصید خیلی خوشگل…وقتی دور زد کوس تپلی از زیر شلوارک معلوم میشد…تا منو دید جیغ کوتاهی زد و دویید که بره توی اتاق بچه که پاش روی سرامیک کف هال سر خورد و افتاد زمین…آخ بلندی گفت…و دردش اومد…دوییدم طرفش…گفتم خب نترس مواظب خودت باش چته مث اسب وحشی رم کردی…الان پات میشکنه…گریه کرد…گفتم گریه نکن چی شده مگه،گفت عمو نوید پام درد میکنه…گفتم طوریش نیست.‌بغلش کردم نگاهم می‌کرد.چقدر بدن نرم و نازی داشت.‌گذاشتمش روی کاناپه…گفتم بشین تکون نخور…نمیخورمت که…کسی هم خونه نیست…مامانت هم نمیاد راحت باش.نمیخواد روسری سر کنی…کسی نمی‌فهمه.گفت باشه.دستمال برداشتم اشکاشو تمیز کردم…گفتم هنوزم پات درد میگیره؟گفت آره… گفتم بشین تا بیام…رفتم لباس عوض کردم لگن آبگرم آوردم کمی نمک ریختم توش…پای قشنگشو گذاشتم توی آبگرم… اومدم ماساژ بدم گفت وای نه خودم ماساژ میدم…گفتم راست بشین سر جات حرف نزن…دختر خوبی باش…گفت چشم…آروم آروم مچ و پاشنه پای خوشگلش رو ماساژ میدادم…پاهای سفید و زیبایی داشت که کمی هم پرز و موی مشکی زیبایی در آورده بودن…گفتم خوبه بهتر شد…گفت آره خیلی خوب شد…گفتم ولی خوشگل می‌میرقصیدی ها…از کجا یاد گرفتی.‌گفت با زن داداش کوچیکم که ماهواره دارند توی خونه می‌رقصیم…گفتم ایوالله…خودتم خوب خوشگلی…اون روسری چیه سرت میکنی،،موهای به این بلندی خوشگلی.‌لبخند زد.گفت مامانم دعوام میکنه اگه سر لخت باشم و لباسام کم باشه.گفتم اشکال نداره وقتی کسی نبود راحت باش.ده دقیقه ای ماساژش دادم حوله آوردم خشک کردم پاشو گذاشتمش روی کاناپه… گفتم تکون نخور تا برگردم…مچ پاش پیچیده بود…درد داشت…رفتم ویکس آوردم …زدم پاش.باند کشی داشتم آروم بستمش.‌گفتم تا صبح خوب میشه…گفتم بشین…رفتم تنقلات و میوه آوردم با هم خوردیم.کم حرف و خجالتی بود…خیلی خوشگل بود.کمی هم دندون خرگوشی بود که زیباترش کرده بود…اینقدر مژه هاش بلند بودن حد نداشت…نگاهش میکردم سرش رو مینداخت پایین،،گفت عمو من میرم بخوابم…گفت باشه برو…رفت اتاق پسرم…روی تخت کنار پسرم خوابید…من هم نشستم پای ماهواره…کمی هم سکس دیدم…فکر بدن ناز این دختر خرابم کرده بود…خیلی وقت بود سکس هم نداشتم دیوونه شده بودم.ساعت یک و نیم بود…رفتم جق زدم…کمی آروم شدم.رفتم بخوابم قبلش به بچه سر زدم خواب بود…ولی وای چی دیدم…دمرو خواب بود کونش تپل و قشنگ زده بود بیرون…برگشتم توی اتاقم…اما لعنت به شیطون… یک ربع نبود که دراز کشیده بودم.که دوباره کیرم شق شد…نتونستم بخوابم آروم رفتم اتاقش.‌هنوزم دمر بود…کامل دمر دمر بود…آخ آرومی کونش رو مالیدم…مالش آروم کیرم بی امان شق بود…کمی تیشرتش رو زدم بالا پوست سفید کمرش دیده شد…دست انداختم دو طرف شلوارش آروم آروم کشیدم پایین…قشنگ اومد تا زانوهاش…خوابه خواب بود…در آوردم شلوارکشو…شکر خدا کش شلوارکش گشاد بود.اوف شورت سفید قشنگی تنش بود که روی کونش عکس توت فرنگی کشیده بودند…آخ شورت رو زدم کنار سوراخ کون تنگ و کوچیک و چین چینش،،معلوم شد…دو دسته آروم لای کونش رو باز کردم و شروع کردم به زبون زدن و لیسیدن و بوسیدن…توی همین حین یکهویی،بیدار شد و بد جور ترسید…تا فهمید لخته ترسید اومد گریه کنه…خودشو جمع کرد و پاهاشو بغل گرفت…گفتم هیس نترس خوشگله اصلا نترس…کاریت ندارم فقط میبوسمت…زبونش بند اومده بود.ساکت بود…بغلش کردم هیچچی نگفت بردم انداختمش روی تخت خودم…اونجا دیگه گریه کرد. گفتم اصلا نترس فقط یک عشق و حال کوچولو…هیچچی نمی‌گفت فقط می‌ترسید و هق هق گریه میکرد…درازش کردم. باز پاهاشو جمع کرد…گفتم نزار عصبی بشم ها…پاهاتو دراز کن…گوش داد به حرفم…دیگه دمر نشد…گفتم اگه دوست نداری ببینی.فقط چشاتو ببند کاری هم نمیکنی تا من کارم تموم بشه…فهمیدی…با سرش گفت آره.گفتم پس ببند چشاتو.گوش داد…تا چشاشو بست اول لبشو بوسیدم…گفتم آفرین دختر خوشگل…تو فرشته ای دختر نیستی که…نازنینی…چشاشو باز کرد.دوباره بوسش کردم…گفتم نترس خب…با چشاش و تکون دادن سرش گفت باشه…آروم تیشرتش رو زدم بالا…وای قربون دوتا سینه ناز و خوشگلش برم من که…هول شده بودم.نوبتی اون دوتا جوش ور قلمبیده رو میمکیدم…و میلیسیدم که اندازه اشون تیز تر شدن…زبون باز کرد گفت عمو دردشون میاد…گفتم باشه آرومتر میخورم…رفتم زیر بغلهای نازش رو لیس زدم…قلقلکش اومد خندید دستشو بست…دوباره بوسیدمش.گفتم آره بخند دیگه نترسی ها…کارت ندارم…گفت میدونم داری باهام کارهای بی تربیتی میکنی…من که دیگه بچه نیستم.دوباره بوسش کردم.گفتم آخه خیلی خوشگلی…آروم رفتم روی ناف و شیکمش…بوسشون میکردم…اومدم شورتشو در بیارم نمیزاشت محکم گرفته بود…گفتم نترس بخدا فقط بوسش میکنم بهت قول میدم…چشاتو ببند.نترس خب.دستاشو برداشت ولی باز هم گریه کرد…آخ که فداش شم…شورتو کشیدم پایین…چه کوسی داشت مو در آورده بود…چقدر ناز بود…چقدر من این کوس رو بوسیدم و لیسیدم…دیگه آروم شده بود…دستاشو بوسیدم…لبهاشو گردنشو.گفتم شبنم…گفت چیه عمو.گفتم اگه بدونی چقدر دوستت دارم باورت نمیشه…لبخند نازی زد…رفتم کنارش دراز کشیدم…گفتم آخرش رسیده…دستتو بده عمو…آروم گفتم فقط چشاتو ببند خب…گفت باشه…دستشو گذاشتم روی کیرم…گفتم بگیرش…دستاش میلرزید.گفتم نترس عشقم عزیزم…بگیرش دستت.سفت گرفت…گفتم برام بمالش…آروم آروم… البته از روی شورت دادم دستش.اب دهنش رو قورت داد…سیب گلوش رو دیدم…گفتم نترس خب…واسم بمال گناه دارم…خاله چندوقته بهم نمیرسه…واسم نمیماله،.چیزی نگفت فقط آروم آروم میمالوندش…خوبیش این بود سر کیرمو پیدا کرده بود…بیشتر روی کلاهکش مانور میداد…گفتم آخ فدات بشم ادامه بده قربونت بشم…قربون این می می های کوچیکت…آخ بمال کیر عمو رو بمال…دیگه پر رو شده بودم واسش حرف میزدم…گفتم دیدی عمو چقدر کوس ناز و قشنگ و کوچولوت رو لیسید و خورد…آخ مرسی مرسی… دستشو گرفتم گذاشتم روی خایه هام گفتم یاد بگیر اینها رو هم آروم بمال تا مردت همیشه بیشتر دوستت داشته باشه…بمال آره بمال نازنین…چنان آب کیری ازم زد بیرون که حد نداشت…فهمید خیس شدم.محکم بوسیدمش.گفتم فدات بشم…ممنونم…دیدی تموم شد…تا اینو گفتم شورتشو برداشت و الفرار رفت توی اتاقش…من سریع رفتم حموم…توی حموم تازه فهمیدم وای من چه گوهی خوردم…اگه این بره به دیگران بگه که من بدبخت میشم…تندی کارمو تموم کردم و لباس پوشیدم…رفتم سراغش.در اتاق رو بسته بود…رفتم داخل.فهمیدم بیداره…بوسش کردم گفتم عزیزم یکوقت به کسی چیزی نگی ها…عمو بدبخت میشه ها…بخدا ببخشید خب اشتباه کردم…دستشو بوسیدم.‌گفتم اگه به کسی نگی هر چی دوست داشته باشی واست میخرم.‌بهت قول میدم…اروم گفت برام مانتو شلوار

مدرسه میخری.‌گفتم ۱کوله و۱جفت کتونی خوشگل با لوازم التحریر امسال همه مهمون منی…چشاش رو باز کرد.برق توی چشاش بود.گفت بگو بخدا…گفتم بخدا.گفت بگو جون همین آرمان پسرت…گفتم دیوونه قسم نداره که هرچی دیگه هم میخای بگو.‌چون دوستت دارم…بغلم کرد خودش بوسم کرد…گفتم بگیر بخواب صبح برو دوش بگیر خب.‌چون ناز تو هم چندبار ازش آب اومد.خندید.گفتم خوب بود یا نه…گفت خوب بود ولی وقتی که بیدار شدم دیدم لختم دلم داشت میترکید…گفتم ببخشید.دست خودم نبود.دیگه باهم تا آخر دنیا دوستیم…کسی هم نباید بفهمه، این یک رازه…دست دادیم به هم…گفتم در ضمن هر چی دوست داری…هر چی دلت میخاد روی کاغذ بنویس واست میخرم…بهت قول میدم…گفت هر چی؟گفتم هر چیه هرچی که بخای.‌…رفتم خوابیدم…فردا صبح از من زودتر بیدار بود داشت شیر بچه رو میداد حموم هم رفته بود لباس دیگه تنش بود…توی آشپزخونه دیدمش‌‌…خندید خم شدم بوسیدمش…گفتم بقران اندازه آرمان دوستت دارم.گفتم صبحونه بخوریم بریم خاله رو ببینیم…گفت باشه…مث مادر مواظب بچه بود رفتیم گل شیرینی گرفتیم با یک گردن بند خوشگل واسه خانومم…رفتم دیدنش حالش زیاد مساعد نبود…دکترش گفت اگه مشکل مالی ندارید بزارید دو شب دیگه بیمارستان بمونه…کمی ضعیفه…گفتم باشه طوری نیست…به خواهرش گفتم آبجی باید ببخشی ها…کسی رو نداره بغیر
تو هم گفته کسی نیاد برای مراقبت… گفت آخه من از بچه گی هاش مواظبش بودم…در اصل خودم آمنه رو بزرگ کردم…گفتم بخدا تلافی میکنم…توصیه و سفارش زیاد به شبنم کرد ومن با بچه ها رفتیم فروشگاه…دوتا فروشنده با پدرم بودند…گفتم بابا من میرم خونه باید همش برم بیمارستان…گفت برو انشالله مبارک باشه…ولی در اصل شبنم رو برداشتم و رفتیم دور دور…کیف می‌کرد طفلی ماشین سواری خیلی دوست داشت…بستنی گرفتم خوردیم و ظهر بردمش رستوران…خیلی حال می‌کرد.ساعت۲دوباره رفتیم بیمارستان…خیلی از فامیل اومده بودن ملاقات…بعد ملاقات…بچه ها رو بردم خونه…خودم برگشتم بیمارستان…کمی پول دادم خواهر زنم…قبول نمی‌کرد… ولی میدونستم دستش تنگه…خیلی خوشحال شد…گفتم بزار خیالش راحت باشه…تااخر شب چند باری سر زدم…ساعت ده پیتزا گرفتم رفتم خونه…شکر خدا بچه داری بلد بود.‌…ساعت ۱۱بود گفتم میایی پیش من بخوابی.‌آرمان رو هم بیار…گفت وای عمو نوید دیگه…گفتم بیا خیالت راحت نترس…من و تو دوست همیم…گفت باشه…آخ هنوز روی تخت نرفته کیرم شق بود…رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم…گفتم بیا توی بغلم…خودش رو کشید نزدیکم…دستمو پهن کردم روی بالش…گفتم سرتو بزار روی دستم بخواب…میخام چند شبی شوهرت بشم…آروم دستمو بردم توی بلوزش شیکمش رو گرفتم قلقلکش دادم خندید…محکم بغلش کردم…برگشت توی بغلم.بوسیدمش…اون هم بوسم کرد…گفت عمونوید من دیدم حسن داداشم با زنداداشم ازین کارها می‌کرد.گفتم همه زن و شوهرها ازین کارها می‌کنند… شما دخترها خیلی خوشگل هستین…گفت آخه زنداداشم زشته…ولی داداشم همش بوسش میکنه…گفتم باشه ولی بدنش ناز و قشنگه من دیدمش…خندید. گفتم میمی میدی بخورم…گفت دردشون میاد…گفتم هر وقت درد گرفتن بهم بگو…خودش بلوزشو در آورد… آخ رفته بود حموم چقدر بدنش بوی خوبی میداد…چقدر بوسیدم و نازش کردم…بی نظیر بود این دختر…چقدر گردنش رو بوسیدم.‌یک وجبی به زیر و بغل گوشش حساس بود.‌از روبرو توی بغلم بود…‌دستشو گرفتم دوباره گذاشتم روی کیرم…خودش زودی مالوندش…گفت عمو چقدر بزرگه…مال داداشم کوچیک و نازکه…گفتم خب داداشت هم از من ریزه میزه تره…بمالش عزیزم…بمالش…لبهاشو تندتند میخوردم…اون هم می‌مالید… گفتم تو بهترین دختری هستی که من تا الان بغلش کردم…فدات شم…تو تا آخر عمرت مال خودمی…رفتم پایین دیگه آروم بود…شلوار شورتش رو با هم در آوردم… دستشو گذاشت روی کوسش آروم دستشو بوسیدم و دوباره لیسیدم و کوس رو مکیدم…ناله کرد…گفتم جان…چرخوندنش وای امان ازین کون…گفتم بچرخ پشتتو بهم بکن…دیگه اسب وحشی رو انداختمش بیرون…پشتش بهم بود…بغلش کردم…کیرمو خیس کردم تا گذاشتم لای پاهاش اومد فرار کنه…گفتم نترس اصلا نترس…فقط میره لای پاهات.اروم باش و است ببر.‌کوسش هم خیس بود کیر من هم همینجور…آخ ۵دقیقه نشد لایی از کون میزاشتم سر کیرم از جلوش میزد بیرون…دیگه آروم بود.حال میداد…میدونم داشت کیف می‌کرد… آبم که اومد…سریع رکابیم رو برداشتم گذاشتم روی کیرم و آبم رو ریختم توش…گفتم فدات شم چقدر تو ناز و خوبی…آخ خالی شدم…برگرد ببینمت…برگشت اول کیرمو نگاه کرد…به پشت خوابیدم…گفتم دوست داری از نزدیک ببینیش.بگیرش…آروم گرفت.گفت چقدر کلفته…عمو نوید داداشم وقتی از جلو اینو میزاره توی زنداداشم کیف میکنه…میگه بیشتر بکن…ولی وقتی از پشت میکنه همش فحش میده و گریه میکنه.گفتم چون ناز دخترها اینو دوست داره…ولی این سوراخ پشتتون تنگه دردتون میاد…ولی ما پسرها اونجا رو خیلی دوست داریم…گفت برای همین تو همش اونجا رو میبوسی…گفتم آره.خیلی دوستش دارم…رفتم توالت برگشتم بعدش اون هم مث من لختی رفت برگشت…تا اومد محکم بغلش کردم…من زیر بودم اون رو…گفتم چقدر تو نازی…خندید.گفت عمو قول دادی تا آخر عمر همیشه مواظبم باشی…عمو بابام هیچچی برام نمیخره…گفتم به درک مهم نیست…خودم هر چی میخای میخرم…جوش نزن.گفت بهم میگه امسال هم با همون مانتو قبل برم…یا مال دختر عمه رو بپوشم…گفتم غصه نخور…مانتو مدرسه اتون چی رنگه،،گفت سورمه ای، گفتم فردا میبرمت واست میخرم…گفت نه بزار مامانم باشه بعدا.‌‌گفتم پس روز آخر که خواستی برگردی برات میخرم…گفتم از این به بعد هر جا رفتم میام دنبالت به بهونه اینکه خاله مریضه و نمیتونه از دوتا بچه نگهداری کنه…حتی برم مسافرت هم میبرمت…میایی…گفت بخدا از خدامه…هنوز مشهد رو ندیدم…هنوز دریا رو ندیدم…عمو ما بدبختیم…گفتم خدا نکنه…چقدر درد دل داشت…تا صبح یکبار دیگه لایی کردمش…بعدش خوابیدیم…صبح رفت حموم بعدش من رفتم…دوباره روز از نو و روزی از نو…باز هم خانومم موند بیمارستان…خواهر زنم فقط اومد خونه رفت دوش گرفت دوباره غروب برگشت بیمارستان…من و شبنم با پسرم که شیر خشک می‌خورد…
رفتیم رستوران…شب خودش اومد روی تخت من…دوباره لب و لب بازی شروع شد…گفتم امشب اول نوبت توست…گفت که چی…گفتم تو بمال و برام بخورش.گفت من؟گفتم آره دیگه…بهش یاد دادم…شروع کرد به ساک زدن…خیلی ناز و بچه گونه کیرمو می‌خورد… کم میداد توی دهنش…گفتم آفرین خانوم کوچولوی خودم…ماشالله به خوشگلیت…دلم نخواست ابمو بریزم دهنش…آبم رو ریختم توی دستمال…گفتم دوست داری از جلو بلیسم یا از عقب…گفت وقتی از عقب لیس میزنی میایی نزدیک جلوم خیلی دوست دارم…گفتم آفرین… دختر سکسی…چقدر خوشگل بهش یاد دادم داگی کنه…گوش میداد…با انگشت ریز و کوچیکه میکردم توی کونش آخ آخ می‌کرد… گفتم درد داره،؟گفت کم…ولی میسوزه…گفتم خوب میشه بهش عادت میکنی…آروم آروم با انگشت اشاره کونشو انگشتی میکردم…داشت جا باز می‌کرد… البته زیاد هم نق و نوق می‌کرد… تا اینکه دیگه زرنگ شده بود میدونست تا من آبم نیاد اینو ولش نمیکنم…خودش برگشت گفت بزار برات بمالم.گفتم هم بخور هم بمال…گفت الان خوردم که…گفتم تو خوشگلی هرچقدر بخوری کمه…به حالت69کشوندمش روی خودم می‌مالید و می‌خورد… من هم با کوس و کونش بازی می‌کردم… کوس پشمالوی تنگ و سفید و کوچیکش…آبم اومد کمی ریخت دهنش ولی زود خودشو کشید کنار دهنش رو با دستمال پاک کرد…ولی فهمیدم ابمو خورد…برش گردوندم و بوسش کردم.گفتم خوشمزه بود…گفت نه تلخ و شور بود.‌هر دو خندیدیم…گفتم ولی مال تو مث عسل شیرینه…گفت پس بخورش تا عسلم بیاد دیگه…امشب فقط من خوردم…اوه فهمیدم دلش میخاد…نوک سینه هاشو گرفتم و خوردن کوس رو شروع کردم…چه ناز ناله می‌کرد…آبش اومد ریخت دهنم…تا زبون زدم خندید گفت بسه قلقلکم میاد…بغلش کردم بوسش کردم…خوابیدیم…از فرداش که زنم مرخص شد تا روز آخر که اینها می‌خواستند برگردن…خونه خودشون…البته شوهرش و بچه هاش یکبار اومدن دیدن خانومم که پذیرایی خوبی ازشون کردم…به باباش گفتم من به تلافی تموم زحمتهای شبنم خانوم و مامانش با اجازه باباش…فردا میخایم بریم خرید…شاید کمی تلافی بشه…باباش از خداش بود ولی گفت نه وظیفه اشونه…نمیخاد…گفتم بخدا اگه نزاری ببرمش خرید…دیگه اگه کاری داشتم روم نمیشه بیام در خونه ات…توی کونش عروسی بود…و من فرداش برداشتمش…تنهایی بردمش خیابون…از شیر مرغ تا جون آدمیزاد… بهترین ها رو براش خریدم…حتی از توی فروشگاه خودمون غیر لوازم التحریر که بهترینها رو بهش دادم…یک ساعت خوشگل کلی لاک و کش و کلیپس مو و تزئینات و چرت و پرت های دخترونه بهش دادم…حتی براش لباس ورزش هم خریدم…کیف می‌کرد… فقط آخرش گفتم برم انباری چندتا چیز بیاریم بعد بریم خونه.گفت باشه…بردمش انباری‌‌…خودش میدونست باید بده…روی کیسه ها نشستم و بغلش کردم…فقط شلوارش رو دادم پایین و کیرمو کردم لای کوسش و لایی کردمشاز جلو لایی میکردمش…خیلی بوسش کردم آبم اومد ریختم بیرون…بوسش کردم. گفتم مرسی.‌گفت تو هم مرسی…امسال بهترین سال درسی منه…گفتم انشالله خوش باشی فرشته کوچولوی من.ولی اینها رازهای من و توست،راز دلت رو پیش هیچ کس حتی مامانت نگو.وقتی برگشتیم مادرش تعجب کرده بود.گفت وای آقا نوید چرا این همه خرید کردی…گفتم این بچه چند روزه از بازی و تفریحش زده…برای ما…حقشه.خلاصه که برگشتند خونه اشون.و من واقعا دلتنگ این نازنین دختر بودم…عاشقانه دوستش داشتم.مهربون کوچولو و خواستنی بود.پدرش بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد.توی این مدت خانومم کم کم بهتر شد…مادرم طفلکی خیلی توی نگهداری پسرهام کمکش می‌کرد…تا اینکه نزدیک عید بود مامانم گفت نوید عید بریم شمال ویلای دایی مسلم شون…گفتم مامان من دوتا بچه کوچیک دارم با یک زن ضعیف مردنی و ناتوان…به نظرت مسافرت بهم می‌چسبه… گفت اتفاقا بیا بریم چون میدونم عید خونه ات شلوغ میشه و قوم ظالمین می‌میریزن خونه تو…گفتم مامان تو اذیت میشی ها.گفت خب همون دختره بود بچه خواهر زنت اون رو با خودت بیارش…دیدی چقدر خوب مواظب آرمان بود…گفتم گناه داره…گفت پسر جون همه گناه دارند تو نداری…برو بیارش…هم اون کیف میکنه هم خانومت خوشحال میشه،،گفتم تا ببینم چی میشه.شب جریان مسافرت عید رو به آمنه گفتم…گفت ولش کن نوید من توی خونه نمیتونم اینها رو نگه دارم…این آرمان تازه راه افتاده خیلی اذیتم میکنه…گفتم برای اون هم فکر کردم…البته مامانم فک کرده…گفت برم دنبال شبنم بیارمش تا با خودمون ببریمش مسافرت…گفت وای نه دروغ میگی…گفتم چرا دروغ بقران مامانم گفت…گفت اگه اینجوریه که خیلی خوب میشه…بخدا همش فک میکردم عید رو با این دوتا چطوری سر بکنم.فردا شبش بعد شام رفتیم خونه آبجیش،،بقران بعد۶ماه دیدمش بزرگتر شده بود.جانم دختر.منو دید ذوق کرد خندید.به پدرش گفتم میخوام عید بریم مسافرت خانوادگی شمال اگه اجازه بدی ده روزی مهمون ما باشه ممنون میشم…گفت والله چی بگم…گفتم خیالت راحت عین دختر خودم مواظبش هستم…مادرش گفت آخه… گفتم آبجی آخه
نداره،خود آمنه هم هست…هر جا رفتیم و بریم با خودمون میبریمش،با نگرانی گفت آخه… گفتم اوستا چیه نکنه تو نمیزاری، گفت نه بخدا این زن خیلی همه چی رو سخت میگیره…بخدا امسال نتونستم برم تهران برای چاه کنی…خب شهر ما هم که زمستون یخ بندونه کار نیست…پسرها رفتن تهران من نتونستم…این بچه ها امسال خرید عید نکردن…برای همین میگه…زنش گفت اوستا لال بمیر…گفتم آبجی تو فک کردی اگه نمیگفتی و حتی خرید هم کرده بودی من اینو همینجوری میبردمش…خیالت راحت شبنم دختر خودمه…گفتم نگران نباش…فردا میام دنبالش…خانومم خیلی خوشحال شد…فردا عصر رفتم دنبالش…پدرش واقعا اوضاعش خوب نبود…آرومی مبلغی بهش دادم…میدونم کمکش بود.خیلی تشکر کرد.شبنم رو سوار کردم و رفتیم خونه…به آمنه گفتم میایی بریم خرید برای شبنم…گفت بخدا نوید دیدی که برای خودم هم به زور خرید کردم…بچه بغل خسته میشم…گفتم باشه…قطع کردم و گفتم چی بهتر خودم و عشقم میریم خرید…مگه نه…خندید گفت آره دوست دارم باهم بریم…عمو نوید چقدر دلم برات تنگ شده بود.گفتم بقرآن من بیشتر.رفتیم مرکز خرید. اول بردمش خرید لباس زیر لبخند مرموزانه ای زد.به خانومه گفت به دخترم ست میدی دو دست.گفت باشه ماشالله چقدر هم خوشگله…بماند دیگه چه خریدی کردم براش.انگار عروس منه…یک روز به عید مونده بردمشون مسافرت…پدر مادرم جلوتر رفته بودند…من و دوتا خانم ها با پسرهام پشت سرشون راه افتادیم…دائم توی ماشین با آرمان بازی می‌کرد خوب مواظبش بود…اوه وقتی رسیدیم به ویلا دایی بود خاله بود.ما بودیم…البته ویلا بزرگ بود ولی کلی از فامیل بودند.شبنم اولش شوکه شد.ولی بعدش کم کم دید همه مهربونند…یخش باز شد.دو تا دختر چند تا پسر همون سن وسال بودند…کم کم با اونها اخت شده بود…البته با اون لباسها از همه شیک ترین و خوشگل تر شده بود.سپردمش دست نوه داییم گفتم این امانته طوریش بشه من میدونم و تو…گفت پسر عمه خیالت راحت مواظبش هستم…چند تایی رفتند لب دریا و گشت و گذار.خانومم گفت نوید خیلی مواظبش باشی ها…گفتم گناه داره بزار بگرده.خودم کنارتم و بچه ها هم که میبینی بغل فامیل دست به دست میشن…گفت نوید برو داروخانه…هم برای بچه ها هم خودم خرید کن…گفتم باشه…شیر خشک و مای بی بی و نوار بهداشتی و بماند دیگه…وقتی اومدم سوار بشم دیدم خندون و شاد داشت با بچه های دیگه از لب دریا برمی‌گشت.بوق زدم سوار شد…رفتیم خرید.گفتم حالت چطوره…بقران توی ماشین یک‌جوری بوسم کرد…کفم برید.گفت عاشقتم نوید جان.گفتم جان حالا شد.گفتم همیشه وقتی تنهاییم فقط نوید جان صدام کن…گفت باشه…ولی عجب بچه هایی خوبی هستند…گفتم حواست به پسر ها باشه.تو خوشگلی چشمشون دنبالته گولت نزنند ها.گفت نه حواسم هست.رفتیم داروخانه گفتم تو چیزی نمیخای.گفت نه من تازه پاک شدم.گفتم چی چی گفتی؟مگه پریود میشی؟گفت آره دوبار شدم.گفتم ایوالله خانوم شدی بزرگ شدی.خندید.گفتم امشب باید معاینه اش کنم ببینم عشقم چطوری شده.گفت نه دیگه تو رو خدا…گفتم ناراحت شدی…خندید…گفتم داری ناز میکنی.بیشتر خندید…گفت دلم برای خوردنهات تنگ شده.گفتم چشم بزار خاله بخوابه بعد.دستشو گرفتم رفتیم خیابون گردی.‌توی عید کلی شهرهای شمال شلوغ و قشنگن،،کمی شیرینی و شکلات خریدیم برگشتیم…بعد شام تا ساعت۲شرطی دو گروه شدیم گل یا پوچ بازی کردیم…و شکر خدا ما باختیم…آخه شرطش خنده دار بود.ساعت دو ونیم رفتیم توی اتاق…چون ما بچه کوچیک داشتیم و گریه میکردن.یک اتاق رو کامل دادند به من و زن وبچه ام و مهمونم.بقیه هم خودشون جابجا شدند.من و آمنه روی تخت خوابیدیم…بچه ها و شبنم روی زمین کنار تخت.بچه ها رو که شیر داد.پشتش رو بهم کرد.گفت نوید کمی ماساژم بده پریود شدم دل و کمرم درد میگیره.گفتم باشه…کمرش رو آروم با شال بست.چون اولین پریودی بعد زایمانش هم بود کمی اذیت بود.اجبارا یک قرص آرامبخش خورد و خوابید.بچه ها رو هم که شیر خشک میداد.فلاکس آب‌جوش برای شیر خشک کنارمون بود.زودی خوابش برد…توی این حین با خودم فک میکردم چطوری برم سراغ شبنم…که یهو دیدم دست کوچولوش کیرمو گرفت فشار داد…کنار تخت نشسته بود.با دستش برام از پایین بوس فرستاد.از روی شلوار ناز می‌مالید… آروم کشیدمش پایین…تا دیدش چقدر شده…گفت اوه…اشاره کردم بیا بخورش.لبخند زد.اروم اومد بالا من حواسم فقط به آمنه بود…آخ وقتی کیرمو کرد توی دهنش ساک میزد کیف میکردم.چه لذتی داشت نمیتونم بگم…در گوشش آروم گفتم اگه آبم بیاد میخوری…گفت باشه.گفتم زیاده ها…گفت باشه تو رو دوستت دارم…گفتم مرسی… آخ روی زمین روی زانوهای خودشو بلند کرده بود…ساک میزد پایین تخت بود دیگه.کیرمو قشنگ می‌مالید و می‌خورد دستاشو بردم طرف خایه هام.در گوشم گفت عجله نکن.نمیخوام آبت زود بیاد میخام عشقم خوب لذت ببره…گفتم آخ فدات شم عزیزم.گفت خدا نکنه.دوباره شروع کرد خوردن.بلوزش رو زدم بالا.سوتین زده بود…ممه هاش چقدر خوشگل

شده بودن درشون آوردم بیرون چقدر بزرگ شده بودن.نتونستم طاقت کنم.شروع کردم خوردنشون.با دستاش سرمو گرفته بود بوسم هم می‌کرد.دوباره رفت سراغ خوردن…تا خایه هامو با نوک انگشتای قشنگش فشار داد…آبم پاشید توی دهنش…نه یکی نه دوتا بلکه شاید ۶تا پرتاب…کم مونده بود خفه بشه زود رفت پایین و اون زیر خیلی سرفه کرد…ولی آروم… آمنه هنوز خواب بود…گفتم کجا رفتی چی شد.اومد بالا گفت رفتم زیر تخت تف کردم.خندیدم گفتم دمت گرم.گفت خیلی زیاد بود.اروم خزیدم پایین گفتم حالا تو بیا بالا دراز بکش.گفت بیدار نشه…گفتم نه مث خرس خوابیده.دراز کشید…سریع شلوارشو کشیدم پایین…اوه اوه تموم کوسش پر پشم شده بود…توی این۶ماه چقدر بدنش پیشرفت کرده بود.سینه هاش بزرگتر شده بودن…پریود میشد.کوسش پر پشم بود…گفتم وای شده مث پیشی های سیاه تپل…چیزی ازش دیده نمیشه که…پتو رو کشید روی خودش چقدر می‌خندید… قربون خنده هاش…بقران کسی رو که دوست داری وقتی میخنده انگار خودت خوشحالی و میخندی…و خدا نکنه ناراحت باشه…دلت آتیش میشه…گفتم بچرخ بریم پشت…چرخید اوف تازه کون شده بود کون…ولی این هم پشم داشت…ولی چقدر من کوی و کونش رو لیسیدم نمیتونم بگم…تا اذون صبح هر دوتا مون چند بار ارضا شدیم…حتی به بچه ها شیرخشک دادیم ولی آمنه بیدار نشد که نشد…صبح بیدار شدیم خانواده نوبتی دوش می‌گرفتیم چون غروب سال تحویل بود…موقع سال تحویلی،دایی از همه بزرگتر بود عیدی داد.به ریز و

درشت…بعدش پدرم شوهر خاله و همینجور نوبتی…چقدر این رسومات قشنگ هستن…آخرش نوبت من بود بابام گفت زود باش خسیس خان…باید عیدی بدی.الان خودت مردی و پدری…چه سال قشنگی بود…اصلا فراموشم نمیشه…هر شب تا دم صبح بیدار بودیم…دم صبح زنم به بهونه پریود می‌خوابید و من و شبنم یکساعت عشق و حال می‌کردیم… هیچوقت کیر کلفتم رو توش نکردم…فقط مالش و نالش بود…تا تابستون که به بهونه اینکه به یک کارگر توی مغازه احتیاج دارم رفتم به پدرش گفتم و از خدا خواسته تموم تابستون برای خودم کار می‌کرد.البته میبردمش انباری و خوب حال می‌کردیم… هر جا با زنم میرفتیم میبردمش…هر سال تا کرونا کارمون همین بود تابستونها کارگر خودم بود.بقیه سال گاه گداری میرفتم دنبالش و به بهونه بچه ها کنار من و خاله اش بود…بزرگ و زیبا شده بود…گاهی دم مدرسه سوارش میکردم و دور میزدیم…اگه چیزی لازم داشت مخفیانه واسش می گرفتم…یک جفت گوشواره طلا گرون قیمت واسش خریدم…به همه گفته بود بدل هستند.تا اینکه پدرم یک فروشگاه بزرگ توی مرکز استان راه انداخت و تموم این دم و دستگاه رو فروخت رفتیم شهر دیگه.زنم از خداش بود…ولی همچنان توی سکس صفر بود.اونجا پدرم نصف ملک رو بنامم زده بود.ملک بزرگ و خوبی بود.دو طبقه روی فروشگاه…فروشگاه که نگو بگو مرکز بزرگ لوازم التحریر…تک بود و هست.با کل دارایی و پس انداز خودش و مادرم اونجا رو ساخته بودند بازنشست بودن و عشقشون من و بچه هام بودن.چندتا پرسنل زن و مرد داشتیم…مادرم می‌فهمید حال ندارم.گفت چته پسرم.هدف ما فقط خوشحالی تو بود.گفتم مامان مشکلم شما نیستی زنمه.گفت چرا مگه ناراحته تو پیشرفت کردی…گفتم نه بابا اون از خداشه… اومده اینجا.گفت پس چی.گفتم مامان نپرس ازم.گفت اهان میدونم توی زناشویی ضعیفه…خب غصه نخور تو هم که خوشگل و خوشتیپی…کنار گوشه واسه خودت یکی دوتا داشته باش…خلاصه که زندگی رو زیر ابی رد میکردم دیگه.توی این مدت چند باری رفتم دزدکی دیدن شبنم.اون هم ناراحت و کسل بود.بزرگ و زیبا شده بود.نزدیک دیپلمش بود.یک بار توی ماشین بغلش کردم گریه کرد گفت نوید غیر تو هیچ مردی رو دوست ندارم حتی پدر و برادرام رو.بوسیدمش…گفتم بقران من هم عاشقتم.کاش میشد مال من بشی،گریه کرد بعدش فقط گاهی عیدی مجلسی جایی میدیدمش…تا اینکه کم کم پسرام بزرگ شدند.کرونا اومده بود.که زنگ زدن بیایید دعوتی بله برون شبنمه.دلم داشت تیکه تیکه میشد.پدر احمق و نفهمش اینو داده بود به یک پسره بد مدل و روستایی که نظامی بود…و اون هم مرزبانی خدمت می‌کرد اون هم سیستان بلوچستان…هر چی گفتم اوستا نده دختره رو حیف نکن…نشد که نشد.دختره نازنین رو شوهرش داد و رید به آرزوهای من…بعد۶ماه عروسی گرفتن.و با کمی جهیزیه داشتن دختره رو میبردنش که ما رسیدیم قبل جهاز بردن خونه اشون.گفتم آبجی پس جهیزیه اش کو کجاست…گفت کدوم جهیزیه پدرش گورش کجا بود که کفنش باشه…مادر شوهرش دائم دخترمو مسخره میکنه.گفتم گوه میخوره…پس وام ازدواجش چی شد.گفت نتونستیم بگیریم کسی اوستا رو ضامن نشد امتیاز .وام رو فروخت مث خر نعشه کرد.یک تیکه واسش نخرید.گفتم باشه…جلوی شوهر شبنم دستشو گرفتم گفتم دختر با من بیا…مراسم جهاز بردن باشه غروب…از مهمونها همه دعوت کردم شام تشریف بیارند…تموم روز رو توی خیابون بردمش چنان جهیزیه ای براش گرفتم توی کامیون جاش نبود…فقط گریه میکرد و ساکت بود.گفتم شبنم گریه کنی نمیام توی عروسیت…گفت برو
جایی کسی نباشه…با ماشین خودم رفتیم بیرون شهر.یکجوری بوسم می‌کرد.دلم آتیش شد.گفتم نکن اینجوری میخوای نوید سکته کنه…گفت نوید الان میفهمم عشق چیه‌.گفتم فدات شم برو زندگی کن…هر وقت کم و کسر داشتی به خودم زنگ بزن…وقتی با اون ماشین کامیون رسیدیم در خونه پدر مادرش…همه تعجب کرده بودند…مهمونها همه اومدن به خرج خودم شام دادم…و مادر شوهرش آروم بهم گفت…شما تا حالا کجا بودی…اینها که همه یکی از یکی بدبخت ترند.گفتم حاج خانوم این دختر عین بچه خودمه.‌فقط به پسرت بگو اذیتش نکنه و خوب مواظبش باشه…چون همیشه مهربون نیستم…زنه منظورم رو فهمید که دختره همچین بی کس هم نیست.خانومم گفت دیوونه چقدر خرید کردی.گفتم مهم نیست.من خیلی شبنم رو دوستش دارم…بزار بره خوشبخت بشه…شب عروسیش که تموم شد…مادرش به زور دستمو بوسید.گفت خیلی مردی و آقایی در حقش پدری کردی…دخترم با سرافرازی رفت خونه شوهرش…عشقم رفت که رفت…واقعا چند سال اصلا ندیدمش.تا اینکه کرونا که بود پدرزن من فوت شد.بعد فوتش تموم بچه هاش خونه و باغ کوچیکش رو فروختن و مادر زنه موند بیخ ریش من…چکار کنم خب…زنم گفت بخدا چیکار کنم نوید مادرمه نامردها،پسراش همه چی رو فروختن و انداختنش بیخ ریش من.میشه بندازمش بیرون…خلاصه که می‌ساختم و می‌ساختم… فقط یک آپارتمان داشتم واسه کوس کلک بازی‌های خودم…مادرم هم میدونست…میگفت خوش باش زنتو ولش نکن مادر بچه هاته ولی خودت هم از جوونیت لذت ببر.بزار زبونش پیش تو کوتاه باشه…چند باری سفر خارج رفتم و عشق و حال…اصلا و ابدا مخصوصا بعد انحصار وراثت خونه پدر زنم از هیچ کدوم از خانواده همسرم اطلاعی نداشتم…تا اینکه سال۴۰۲ بود…داشتم توی قفسه ها جنس میچیدم…خانومه کارگرمون ار پایین جنس میداد و من میچیدم…صدای قشنگی گفت…ببخشید آقا کارگر نمی خوای، یک کارگر در به در و بدبخت.گفتم خانوم ما خودمون هم اضافه ایم.کارگر زیاد داریم…گفت حالا یکی چی میشه.خانومه کارگر زیر دستم گفت…خانوم مگه نمیشنوی گفت خودمون هم زیادیم…یکهو از زیر پام دختره گفت نوید پس تو هم دیگه منو نمیخوای…تا گفت نوید برگشتم دیدم شبنم خودمه…کم مونده بود از بالا بیفتم پایین…ماسک زده بود.اومدم پایین گفتم شبنم تویی؟کجایی؟چکار میکنی؟خبری ازت نیست.گریه کرد…دستشو گرفتم پدرم مات مونده بود…رفتم ماشین رو آوردم سوارش کردم.اولش ساکت بود.ولی بعدش گریه کرد…گفت نرو خونه نمیخوام کسی بدونه اومدم پیش تو…گفتم چرا مگه چی شده…گفت ۶ماهه جدا شدم…اومدم خونه پدرم…بابام و برادرام همه پولامو ازم گرفتند.حتی جهیزیه ام رو هم فروختند…پدرم روانی شده فقط نشسته خونه دود میکشه.برادرام ازون بدتر…شوهرم بداخلاق بود نمیتونستم باهاش زندگی کنم…توافق کردیم طلاقم داد…پدرم خوب که پولهامو همه رو خرج کرد.مث سگ منو انداخت بیرون…مادرم هم نتونست چیزی بگه…الان دربدرم،گفتم پس من چی هستم.بردمش مستقیم آپارتمان خوشگله خودم…گفتم اینجا مال تو…تو هم مال نوید بمون واسه خودم…لباس مباس هاش همه کهنه بودن…نشست روی مبل و فقط گریه میکرد. گفت اگه نبودی باید میرفتم خودفروشی…گفتم خدا نکنه… گفت بخدا بی پول بدبخت بدون جا و مکان…چکار باید میکردم.گفتم که تو تا آخر عمر مال خودمی.مگه باهم دست ندادیم.گفت آخه نمیشه سر بارت بودم…گفتم نه تو عشق منی…خاله ات که خواستمش هیچوقت نتونست همسر خوبی واسم بشه.ولی تو هر وقت کنارم بودی بهم آرامش دادی…گفتم من باید برم خونه…مادر بزرگ جنده ات مریضه.گفت هنوز اون پیر سگ زنده است…بندازش بیرون…جنده رو…میدونست تو ساده ای راه میبریش و مواظبشی عمدا همه چی رو فروخت داد پسرهاش…خودشو انداخت گردن تو…گفتم جدی…گفت بخدا بندازش بیرون…گفتم نه بزار باشه تا زبون من بلند باشه…ولشون کن. کارت پول بهش دادم.گفتم برو خرید کن این هم کلیدهای خونه…همین دور رو برت،پر مغازه است…هر چی میخوای بخری لازم داری بخر.آرایشگاه هم برو.میخوام شاداب و خوشگل ببینمت…دیگه مال خوده خودمی…لبخند قشنگی زد…اینقدر سرم شلوغ بود تا شب نشد برم دیدنش…فقط پیامکهای خریدهاش واسم میومد.تا اینکه ساعت ده بستم و رفتم دنبال زنم با مادرش مطب دکتر بودند.و سوارشون کردم رسوندمش خونه…گفت مگه نمیایی خونه. گفتم نه تو با مامانت خوش باش.گفت نوید ببخشید دیگه…گفتم ما رو گیر آوردی… یک عمر خیری که ازت بهم نرسید فقط عذاب و رنج و مریضی…الان هم درد و رنج مادرت…بهونه ام جور بود…رفتم سراغ عشقم…زنگ زدم بهش گفتم شام خوردی یا نه؟گفت چیزی نخر بیا خونه خودم واست شام پختم.گفتم دمت گرم…رسیدم خونه…در زدم باز کرد.بقران موهاشو رنگ زده بود اصلاح رفته بود آرایش کرده بود.با یک ست تاپ شلوارک زیبا بود…قد بلند خوشگل تپل خوش‌تیپ… تا هم رو دیدیم محکم بغلم کرد.گفت چیه خوشگل شدم…گفتم لامصب آخرشی،،دمت گرم.از بوسیدن هم سیر نمی‌شدیم… گفتم کی وقت کردی شام درست کنی.گفت دیدم توی یخچال همه چی هست دلم
خواست دست پخت خودمو بخوری…مگه نگفتی دیگه من مال توام…گفتم شک نکن.گفت پس باید همه جوره منو بپسندی،،توی خونه عین کبک می خرامید.پاهای سفید و درشت و نازی داشت چنان شیو کرده بود.ساقهای پاهاش عین الماس می‌درخشیدن.کونش بزرگ کمرش باریک…برگشت چاک کوس قشنگش دیده می‌شد.خندید گفت نوید اینجوری نگاهم نکن دیگه…خجالت میکشم. گفتم جانم نازتو قربون.اخ اومد بغلم نشست روی پام.چه سینه های گنده قشنگی به هم زده بود.گفتم دختر لامصب عین پریزاد توی قصه ها شدی.گفت تو هم هنوزم خوشگلی و آقایی.خوشمزه ترین شام زندگیمو خوردم.ساعت۱۲بود.امنه چند بار زنگ زد برنداشتم.گوشی رو خاموشش کردم…رفتیم توی اتاق خواب…رسید نرسید محکم بغلم کرد و منو بوسه بارون کرد…انداختمش روی تخت…شلوارکش رو کشیدم بیرون.شورت نداشت…خندید.چی کوسی داشت…صاف بزرگ سفید بدون مو.و پشم…گفتم چی عجب یکبار ما اینو کچل دیدیمش…بلند و ناز خندید.اخ سینه هاشو خودش لخت کرد.من هم لخت شدم.و افتادیم به جون هم…از خوردن لب دهن و گردنش سیر نمی‌شدم… وقتی سینه هاشو گرفتم توی دهنم.گفتم دیگه درد نمی‌کنند.خندید گفت بخورشون تموم نمیشن…دور سینه هاشو کبود کردم…خودش کیرمو گرفت گفت فداش بشم چقدر کلفت و خوشگله…دلم براش تنگ شده بود…شروع کرد ساک زدن…موهای بلند و قشنگش که دو رنگه کرده بود.جلوی موهاش کمی استخونی بودن و بقیه شرابی موقع ساک زدن پریشون و زیبا می‌ریخت جلوی صورتش.تا نگاهش کردم دست زد به خایه هام آبم اومد ریخت دهنش…همه رو خورد.عصبی شدم…گفت جانم چی شد نوید جون.گفتم نمیخواستم زود آبم بیاد.گفت باشه اومد که اومد فدای سرت…عزیزم هنوزم وقت زیاده…تا تو مث همیشه این رو حال بیاریش اون خودش بلند میشه…بیا بخورش مث شب اول دلم واسه اون کارات تنگ شده.بجنب…رفتم سراغ کوسش بخور که میخوری…یکی از پاهاشو دادم بالا…از چوچوله تا سوراخ کون رو لیسیدم.اه و ناله می‌کرد… دست انداخت کیرمو گرفت خایه هامو مالید…بعد یکربعه دوباره مست شدم.خیلی جانانه رفتم روش…گفت دیگه بکنش…مال خودته…جرش بده…کیر اون سگ توله کوچیک بود.گفتم باشه…شروع کردم گاییدنش…خوب شد یکبار آبم اومده بود…اینقدری وقت کوس دادن بهم حال داد حد نداشت.تا ته کیرمو میکردم توش…داگی شد گفت بکن عزیز دلم بکن منو…حین داگی شدن دمر شد.‌گفت دراز بکش روم فدات شم.مث خودم قد بلند بود.چقدر کیف میداد عشق و حال کردن باهاش…زنده ام کرد.ابم اومد ریختم ته کوسش.گفت وای حامله میشم ها.گفتم بشی…مال خودمی…فردا صیغه ات میکنم رسمی و محضری تا بتونم عقدت کنم…گفت باشه…شب نرفتم خونه…صبح ساعت ده رسیدم فروشگاه…که آمنه اونجا بود.زود دویید سمت ماشین.نشست توی ماشین…نوید جان کجا بودی دیشب.چرا خونه نیومدی.گفتم بیام خونه چکار کنم.اه و ناله مامانت رو بشنوم…آمنه خسته شدم ازت…مامانم نمیزاره طلاقت بدم.میگه بچه بی مادر نباید بزرگ بشه…گفت نوید دیگه دوستم نداری؟گفتم چرا همش من باید دوستت داشته باشم.چرا تو دوستم نداری…خب مهمون یک روزه دو روزه…مگه پسر نداره بفرستش بره اونجا…توی خونه خودم راحت نیستم…من با تو ازدواج کردم خوش بشم…نه که فقط مریضیهای تو و مامانت رو درمون کنم…از روز اول که باهات از پشت سکس کردم خودتو زدی به بیماری تا الان.چقدر تحمل کنم…من داره جوونیم تموم میشه سوختم پای تو و مامانت…ولم کن دیگه.گفت کی اومده توی زندگیم که بدبختم کرده…گفتم کسی نیومده ولی من دیگه طاقت ندارم…دلم سکس کامل میخاد دلم خوشی میخاد…ننه ات املاکش رو فروخت داد به پسرهاش که سرمایه کنند خوشبخت بشن.خودش شد سر بار من انگار من کوسخولم…یا قسم خوردم اون عجوزه رو راه ببرمش.گفت تو راست میگی ولی چکار کنم.گفتم بگو بره خونه پسراش دخترای دیگه اش.گفت نمیتونم مامانمه،گفتم پس من هم شرمندتم…مجبوریم جدا بشیم…یا که رضایت بدی دیگه دوباره ازدواج کنم…گریه کرد رفت پایین…سوار ماشین خودش شد رفت خونه…شب دوباره رفتم پیش عشقم شبنم.امشب بهم کونی داد که توی عمرم کسی بهم نداده بود…گفت میدونم چندساله توی کف این موندی،،گفت فقط کون بکن.خلاصه چند شبی خونه نرفتم.تا اینکه اومد سراغم گفت مامانم رفته خونه داداشم…گفتم بهش بره برگرد.خونه…گفتم دیگه دیر شده…زن صیغه کردم…چیزی نگفت رفت خونه…شب رفتم پیشش.گفت برگشتی نامرد…گفتم دستت درد نکنه…حالا شدم نامرد.ها…تا دیشب که مامانت بود نامرد نبودم…حالا شدم نامرد.ببین ده روزه میفهمم زن چیه و زندگی چیه…دختره توی سکس نه بهم نمیگه…نه که مث تو دائم ای مردم ای منو کشتی ای ولم کن بسمه،گریه کرد.رفت اتاقش.رفتم پیشش.گفتم حتی ساک زدن هم میگی چندشم میشه…خب تمومه دیگه چرا نمیخوای قبول کنی…گفت باشه خوش باش…من هم فقط میشینم بچه هاتو بزرگ میکنم…ولی بزار مامانم تا وقت مردنش پیشم باشه.جا نداره بره.گفتم بدبختی تو.باشه فردا بیا رضایت بده که بتونم دوباره ازدواج کنم…مهم نیست این خونه در اختیار تو ومال مامانت…ببین نوید اگه تموم دنیا رو هم بهم بدی من فقط خودتو میخوام…اینقدر دوستت دارم که اگه بخوای دو تا زن هم بگیری واسم مهم نیست ولی منو طلاقم نده و ولم نکن…اگه دوستمم نداری اشکال نداره ولی بقول مامانت من مادر بچه هات که هستم…پس تنهام نزار…بعدشم بخدا من خودمو به مریضی نمیزدم و نمیزنم…تو فک کردی من سکس دوست ندارم…بخدا دوست دارم اما منه بدبخت بدنم خیلی ضعیفه…از همون اولش هم کوچیک بودم زودی مریض میشدم…آخه خودت ببین بچه آخر یک خانواده ندار و فقیر باشی اون هم دختر کی به فکر تو میفته…چیزی دیگه بهش نگفتم…فرداش من شبنم رو صیغه دائمی خودم کردم…هنوزم کسی نمیدونه و اصلا برای خانواده اش هم مهم نیست که شبنم کجاست و چکار میکنه.‌.فقط به مادرش تلفنی زنگ میزنه میگه تهرانم صیغه یک حاجی شدم…الان سرحال و خوشگلتر شده.یکبار هم باهم رفتیم ویتنام…با این قد وبالا شیک و زیبا کمی هم سکسی لباس پوشیده بود…یک زوج ایرانی زیبای دیگه اونجا با ما آشنا شدن…دوست داشتن ضربدری باهم باشیم.به مرده گفتم آدم عشقشو که با کسی تقسیم نمیکنه…دختره به شوهرش گفت ببین یادبگیر…مگه من چم شده که همش چشت دنبال خانومای دیگه است…فک کنم با هم قهر هم کردند.ولی عشق منو شبنم بیشتر هم شده…فعلا که شکر خدا حامله نشده که کار دستم بده…آمنه هم کاری به کارم نداره…ولی خب من هم همیشه مواظبش هستم و کم و کسری بهش نمیکنم…ولی هنوز ننه جنده اش با ما زندگی میکنه…متنفرم ازش.‌…انشالله همیشه شما خوش باشید

نوشته: نوید

بازدید 5,354

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “یک انتخاب اشتباه”

  1. این حجم از کصشعر از کجات تراوش شده نوید جان؟کصکش ننه جنده وقتی یه نفر پسرش به دنیا میاد برای اولین بار زیبا ترین روز زندگیش رو تجربه میکنه اونوقت توعه خارکصه داری پدوفیلی میکنی؟ کیرم بره دهنت با این داستانت اگرم واقعی بود خواستم بگم خیلی کصکشی صد رحمت به متجاوز

  2. دوبار کروناروگفتی ها یبار تا کرونا دختره پیشت کارمیکرد یبارهم کرونا پدرزنت فوت کرد کسخلی ؟هرچند تورودیگه همه خوب میشناسن که هرسری ابرقهرمان بازیاتو پولداربودنت رو به رخ میخوای بکشی مطمئنم آه نداری باناله سودا کنی وانقدرم بیکاری که اینهمه کصشعرمینویسی

  3. من تا عقدشون رو خوندم بعد گفتم بذار ببینم چقدر مونه دیدم اهههههه چقدر کص گفتهخداروشکر همشو نخوندمتو این همه سال اولین باره کامنت میذارمواقعا کصشر محض بود

  4. خدارو شکر که قبل از خواندن این کسشعر رفتم تا ته دیدم هرچی میرم تموم نمیشهفهمیدم همون نگهبان ساختمان افغانی اینو نوشته

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید