حقیقت تلخ

سلام. محمد هستم ۴۵سالمه.متاهل هستم و خودم و خانومم هر دو تکنسین اتاق جراحی هستیم…البته من الان سوپروایزر بخش هستم…در ضمن یک دختر۱۷ساله بنام سمیه داریم که کلاس یازدهم درس میخونه…این ماجرا مال همین یک ماهه قبله تقریبا۲۰روز قبله و از اون روز توی دلم مونده نمیدونم چکار کنم گفتم اینجا بنویسم.اسامی مستعاره…پدر خانومم تابستون فوت شد. مادر خانومم پیره و تنها مونده…و حال روحیش خوب نیست.۷۰سالشه ولی انگار۹۰به بالاست دلش شکسته تنها شده تنها پسرش خارجه حتی برای مراسم پدرش هم برنگشت.فقط من و خانومم بهش می‌رسیم…و اینو بگم که ما تهران زندگی می‌کردیم و از اول تابستون به این طرف که حال پدر خانمم خراب شد کلا انتقالی گرفتیم و اومدیم شمال…و نمیگم کدوم شهر…و الان دخترم اینجا مدرسه خصوصی میره…و دوست نداشت از تهران بیاد اینجا شمال چون کسی رو نمیشناخت…و ما خونه پدر زنم که دو طبقه است ساکن شدیم…ما خونه خودمون رو تهران دادیم اجاره…و بالاجبار شمالی شدیم البته همسرم چون شمالی هست خیلی هم خوشحال شد…طبقه بالا ما ساکن شدیم و پایین در اختیار مادر خانومم موند.چون پیر هست و نمیتونه بیاد بالا…ما شام و ناهار پایین هستیم و فقط خواب بالا…البته به خاطر ساعات کاری و نگهداری سالمند یک‌جوری نظم زندگیمون بهم خورده و دخترم خیلی از مادرش ناراحته.تقریبا زیاد باهم صحبت نمی‌کنند و برای این مهاجرت اجباری مقصر مادرش رو میدونه که مادر بزرگ رو به دختر ترجیح داده…برای همین اکثر شبها من و دخترم بالا تنها می خوابیم و خانومم پیش مادرش هست…و من مجبور شدم بخاطر اینکه با خانومم ساعت کاریمون رو درست کنیم توی بیمارستان تغییر سمت دادم و شدم سوپروایزر…شبها هر شب من و دختره میریم بالا و خانومم پیش مادرشه…روی سقف خونه یک آلاچیق خوشگل ساخته شده که سقفش ایرانیت است و موقع تگرگ و بارون شلاقی صدا میده…۳هفته ای از آغاز سال تحصیلی جدید گذشته بود که دیدم دختره هر روز شنگولتره و تقریبا یخش باز شده و با دوستاش بیشتر صحبت میکنه و رابطه‌ بر قرار کرده…خوشحال شدم که تونسته خودشو توی محیط جدید جا بندازه…در ضمن دختر من هم مث مادرش شبیه همین شمالی‌شمالیهای سفید مفید وتپل مپل شده…در ضمن رزمی کار خوبیه.ومقام دار هم هست…چند روزی بود که هم ناهار یا شامشو می‌خورد تیز می‌رفت توی گوشی…داشتم شک میکردم…تا اینکه رفت دوش بگیره و من سریع رفتم سراغ گوشیش.و اون که با اثر انگشت بازش می‌کرد ولی من رمز اول ورودی گوشیش رو بلد بودم و زودی رفتم توی اپلیکیشن هاش…ایتا داشت.روبیکا داشت.واتس آپ بود.تلگرام و اینستا بود.گفتم نمیشه باید وقتی کار میکنه آرومی به شوخی هم شده ببینم توی کدوم آپ کار میکنه…تقریبا چک کردم از پسر خبری نبود…تا اینکه برگشت از حموم…و ساعت۱۲شب بود گفت بابا دمنوش بزارم.گفتم دم کن…بارون هم شروع شده بود…و داشت شدت می‌گرفت… هواشناسی هم اعلام رعد وبرق کرده بود…من هم رفتم دوش گرفتم و برگشتم دمنوشش حاضر بود.شلوارک پوشیدم البته شورت داشتم…و بعدشم بالا تنه فقط زیرپوش نازک بود.داشتم موها رو خشک میکردم. دیدم سخت مشغول گوشیه…دوزانو خوشگل نشسته بود روی مبل تک‌نفره…اصلا حواسش نبود.از پشت نزدیکش شدم.دیدم توی روبیکا با یک دختری بنام سپیده مشغوله…قبلا هم چندباری اسمشو ازش شنیده بود…همش میگفت بابا سپیده اینو میگه سپیده اونو میگه.خیلی بهش وابسته شده بود…گفتم تنهاست حالا یک دوست پیدا کرده اشکال نداره…یک آن تا متوجه من شد رنگ و روش پرید…گفت باباجون جاسوسی منو میکردی؟گفتم اولا جاسوسی نیست مواظبته.دوما من الان رسیدم…سوما مگه تو چیکار میکردی.باکی بودی…گوشیش رو نشون داد گفت به خدا من فقط با سپیده هستم…اونم باباش شبها نیست با مامان و داداشش تنها هستن…گفتم اشکال نداره ولی حواست باشه گول نخوری حرف هرکس رو باور نکنی…زرنگ باشی و فقط به من و مامان اطمینان کنی…حرفهای دلت رو هم به کسی نگو…ممکنه هر دوستی یکروز بشه دشمنت و ازون راز دلت پیش همه حرف بزنه…گفت چشم بابا.گفتم حالا برو بخواب.رفت اتاقش و من به خانومم سر زدم و در اصل دلم کوس میخواست و اونم پیش مادرش روی تخت خواب بود.و شب جمعه من هم به فاک رفت…من هم از این وضعیت اعصابم خورد بود…قبلا هم با هم در موردش صحبت کرده بودیم اما باز هم خانوم من مادرش رو به همه چیز و من و دخترم ترجیح میداد…معمولا غذاهایی می‌ساخت که برای مادرش خوب بود و من و دخترم دوست نداشتیم…و میگفت اگه غذای چرب و چیلی بسازم مادرم ممکنه دلش بره…و بخواد بخوره مریض تر بشه…یا توی همین مسئله جنسی از سر کار میومد خسته بود و به مادرش هم که می‌رسید خسته تر میشد…اصلا حواسش بهم نبود…دیگه داشتم کلافه میشدم.چندماهی بود هی بیشتر و بیشتر عذاب می‌دیدیم.تا این شب که رفتم دیدم سفت و سخت خوابه.حتی صدای رعد و برق هم بیدارش نمیکنه…برگشتم بالا اتاقم…آسمون بد جور عصبی بود و ملت رو به فحش خارمادرگرفته بود.در اتاقم باز بود ها.ولی دختره در زد سرم توی گوشی بود و عصبی بودم‌… ما مردها هیچی مث کم بود کوس اذیتمون نمیکنه…گفتم چیه دختر…گفت بابا جون بیام پیشت بخوابم…گفتم چرا اینجا…گفت آخه اتاقم دم پنجره بیرونه من خیلی میترسم رعد و برق داره. صدای آلاچیق بالا هم نمیزاره بخوابم…گفتم بیا فقط بخوابی ها گوشی موشی تعطیله ها…گفت باشه چشم…اومد پیشم روی تخت بزرگ ما خوابید و پتوی خودشم آورده بود کشید روی خودش…با یک شلوار نخی گشاد بود و با یک تیشرت گشاد…من هم یککمی توی اینستا چرخیدم و خوابیدم…کم کم آسمون آروم میشد که خوابم برد…تقریبا۶ صبح بود…نمیدونم چرا بیدار شدم و بشدت هم دستشوییم گرفته بود…وقتی بلند شدم کیر گنده کلفتم…دوستان واقعا بزرگ و کلفته ها.نه که بخام اغراق کنم…کرم شق شق بود.خیلی شاش داشتم…گفتم چون شاش دارم شق شده…رفتم توالت تا درش آوردم سر کیرم چون کیرم خوب سفیده…سرش صورتی و رژ لبی بود…تعجب کردم.و دست کشیدم روش مالوندم دیدم واقعا رژ لب ارغوانی کم رنگ بود و پاک شد…گفتم یعنی معصومه خانومم رو میگم اومده بالا برام توی خواب ساک زده…مگه میشه…کارمو کردم و خودمو شستم برگشتم…توی رختخوابم…دیدم دختره رژ لب زده بوده همون رنگ…گفتم یعنی توی خواب با من کاری کرده…نه نمیشه این چی میدونه این چیزها چیه…خیلی فکر و ذهنم مشغول شد…تا اینکه دوباره خوابم برد…ظهری بیدار شدم و روز از نو روزی از نو…اصلا نمیدونستم چکار کنم…لبهای خانومم که اون رنگی نبود…چیزی هم بهش نگفتم…اصلا نفهمید که من دیشب با دختره روی تخت تنها خوابیده بودم…غروب دختره گفت بابا سپیده و مامانش رفتن لب ساحل ما هم بریم…بردمش لب ساحل و اونجا با یک خانوم۴۰ساله خیلی خوشتیپ.شمالی سفید و قد بلند وبسیار سینه های زیبایی زیر مانتو معلوم میشد.با یک پسر۱۲ساله ودخترش منتظر ما بودن…خانومه خیلی خونگرم بود وانگار چندساله منو میشناسه و انگار نه انگار که اصلا اولین باره هم رو دیدیم.بعدا فهمیدم که خونه دار نیست معلمه…مطلقه است و شوهرش بابای سپیده کم بهشون سر میزنه…دخترش نخواسته به کسی بگه…اینها رو همون روز لب ساحل بهم گفت و درد و دل کرد…من کمی تنقلات آوردم و خوردیم اونم چایی آورده بود و قلیون داشت…ولی من نکشیدم…گفت چرا…گفتم دخترها بزرگ شدن ما بکشیم اونها هم میکشن تحریک میشن فک می‌کنند چیز خوبیه…گفت وای عجب منطقی…اونم نکشید جمعش کرد…گفتم چرا جدا شدین…شما که به نظر گرم و مهربون میایین.گفت راستش خیلی خصوصیه.همین گرمی کار دستم داد.اون سرد بود و مهربون.من گرم بودم و کم طاقت…اون هفته ای یکبار به زور رابطه داشت و من تمایلم هر روز بود…گفتم نه بابا.ایوالله…پس الان در عذابین…گفت نه اتفاقا الان راحت ترم.با کسی دوست هستم و فقط دلیل ارتباطمون همین مسئله است…ولی متاسفانه اون متاهله…گفتم خب این مشکل مال ما متاهل هاست دیگه…که یکطرف به دلایلی رابطه اش سرد میشه…اون که مجرده توی بازار آزاد بلده خودشو چطوری راه ببره.مشکل تعهد و تاهل ما هاست دیگه…گفت شما چطور…گفتم من الان توی برزخ زندگی هستم…گفت مادر خانومتون دیگه.گفتم مثل اینکه فضول خانوم من همه چی رو بهتون گفته…گفت آره شبها باهم درد و دل می‌کنند.از شانس بد من پدر زنم مرد…مادره موند که همسر من وابسته مادرشه…و فقط به اون فکر میکنه و منو سمیه رو فراموش کرده…حتی توی آشپزی.برخورد های روزانه و…خیلی تاثیر بد روی زندگیمون گذاشته…خب محمد آقا چرا نمی برینش خانه سالمندان…گفتم اوه اوه اگه جرات داری جلوی زنم بگو چشماتو در میاره…خلاصه که الکی بیخودی با هم دل دادیم قلوه گرفتیم و شاید حرفهایی که نباید میزدیم و به هم گفتیم…بعضی وقتا آدما از بی کسی برای هرکس و ناکسی درد و دل می‌کنند… من هم شاید دنبال یک سنگ صبور میگشتم تا حرف دلمو گوش بده…گفت پس شما هم الان در تمام موارد زندگی تحت فشارین…گفتم اونم چه جور ناجوری…خندید.گفت خب شما هم برین بازار آزاد که خودتون گفتین…گفتم آخه من ازین کارها بلد نیستم و میترسم…حتی توی دوران دانشجویی هم ازین کارها نکردم.گفت کاری نداره که اگه از خانومی خوشتون اومد بهش شماره بدین…خواست جواب میده نخواست پاره میکنه دور میندازه…گفتم پس الان به شما شماره بدم ناراحت نمیشین…گفت ای وای چقدر زود…نه من شماره نمیخام…گفتم به این زودی مردود شدم…گفت نخیر شماره شما رو من دارم…گفتم از کجا؟گفت دو ساعت قبل اون شماره من بود که بهتون زنگ زدم جواب ندادین.و آدرس اینجا رو اس دادم بهتون.گفتم ببخشید فک کردم از محل کارمه حوصله جواب دادن نداشتم…خب چی سیو کنمتون.گفت من که اسمم مهلا ست.ولی هر چی دوست داری سیو کن.تا یه وقت خانومت نفهمه.در ضمن من۵شنبه ها کلا تنها و بیکارم…در خدمتم…گفتم ممنونم…همون لب ساحل یک ساندویچ حاضری خوردیم و برگشتیم خونه. روز از نو روزی از نو…تاشب الکی سر کردیم و موقع خواب…واقعا حال مادر خانومم خوب نبود…خانومم بردش بیمارستان محل کار خودمون…گفت خودم پیشش میمونم…اون رفت و ما خونه بودیم…دختره گفت بابا تو هم دمنوش میخوری.گفتم این چیه به خورد من میدی…گفت بابا خودمم میخورم دیگه…چای آرام بخشه. گفتم بیار بخوریم…گفت بابا امشبم پیشت بخوابم…آخه میترسم دوباره رعد و برق بشه…گفتم نمیدونم خودت میدونی…خلاصه که توی تخت بودم که مهلا خانوم اومد اینستا.الکی وقت گذروندیم و داشت چشمام از خستگی خودبخود بسته میشد.گوشی رو بستم و خوابیدم.اینبار هم صبح بلند شدم کیرم نیم شق بود رفتم توالت دیدم خبری نیست از رژ لب یا چیزی.ولی توی شورتم آب کیر بود…گفتم ای بابا توی خواب محتلم شدم…توی خواب جوونی و نوجوونی آدم ارضا میشه اونجوری…ولی واقعا دلم کوس میخواست…دوش گرفتم و سمیه رو بیدار کردم که بره مدرسه دیدم بلوز دیشبی تنش نیست…فک کردم اشتباه کردم ولی مطمئن بودم دیشبیه ضخیم‌تر و آبی رنگ بود این لیمویی تنشه.تا رفت توالت تیز رفتم توی ماشین رخت شویی رو نگاه کردم لباسش اونجا بود…و درش آوردم دیدم…روش پر آبکیره…دیگه شک نداشتم این شب میاد سراغ من.و از همون دم نوش هم استفاده میکنه.گفتم همه چی امشب معلوم میشه…ولی از شانس من شب.خانومم برگشت و گفت پرستار جانشین خصوصی برای مادرم گذاشتم فشارش بالاست.اومده بود خونه دوش بگیره خسته بود.رفت حموم.من هم زودی خودمو انداختم توی حموم.گفت محمد بزار چندوقت توی خودم باشم…گفتم چته مگه.گفت به خدا خودمم خسته شدم.گفتم برو زیر دوش آب گرم ماساژت بدم.گفت نه ولم کن.گفتم عزیزم سخت نگیر میدونم عصبی هستی.رفت زیر آب گریه میکرد گفتم چت شد…باشه الان میرم بیرون.گفت نه نرو محمد مامانم آلزایمر گرفته اسم منو و همه رو فراموش کرده.گفتم ای وای.اشکال نداره با دارو خوب میشه هنوز اولشه.یک کمی هم غم پدرت و دوری برادرت روش اثر گذاشته برای همون اینجوری شده…گفت محمد چکار کنم گفتم هیچچی زندگی کن.ما هم مواظبشیم.اما حواست به من و سمیه هم باشه.دختره داره بزرگ میشه حساس شده…گفت ببخشید ازتون معذرت میخام.خودم تمام بدن خوشگلشو شستم…تموم بدنش حتی پاهاش و زیر بغلهاش پر مو شده بود،معلوم بود هر وقت اومده حموم نتراشیده.کوس کوچولو و خوشگلش مث برف سفید و تمیز شد.گفت دوست داری بکنی.منو نگاهم کرد.گفت میدونم خیلی دلت میخاد.منو ببخش.من هم دلم میخاد.ولی دلم گرفته.حس زندگی ندارم.توی بغلم زیر دوش گریه کرد.با کیر شق شده ام بازی کردکمی ساک زد هنوز۲دقیقه نبود آبم اومد.گفت فدات شم خیلی دلت میخواست.بوسیدمش و رفتیم بیرون.یککمی درد و دل کردیم و خوابیدیم.ساعت تقریبا سه نصف شب بود.دیدم خودش داره آروم آروم کیرمو می‌میماله خودمو به خواب زدم دیدم قشنگ داره بوسش میکنه.آروم دست روی کون تپلش گذاشتم و مالوندمش.گفت بیدار شدی گفتم آره… گفت در بسته است.میخوام خوب و محکم کوسمو بکنی که دردم بیاد.میخام تلافی این چند وقته رو در بیاری.گفتم چیه خستگیت در اومد.خندید‌.کوسشو کشیدم طرف خودم به اصطلاح شماها69شدیم.خیلی زیاد اون کوس سفید و تپلش رو خوردم اونم زود ارگاسم شد خیلی حال کرد.چند لحظه ای به لب و بوس گذشت.گفت حالا بیا محکم بکن.خیلی وقته طعم کلفتی کیرتو نچشیدم.بکن کوسم باز بشه کیر ندیده تنگ شده پررو شده.گفتم چشم عزیزم پاهای نازشو انداختم روی شونه هام.ساق خوشگل پاش کنار لبم بود بوسیدمش…کیر کلفتم رو با کمی تف تا تهش کردم توی کوسش که واقعا تنگ شده بود.محکم با پاهاش دور کمرمو قفل کرد گفت بکن قربون اون کیر مردونه ات بشم…دلم براش تنگ شده بود…من و خوب تحریک کرد…چنان تلمبه میزدم که واقعا می خواست نفت در بیاد…محکم با دستاش جلوی دهنشو گرفته بود…گفتم برگرد.برگشت دمر شد.گفتم وای قربون این کونت چقدر گنده و تنگه گفت بکنش خیلی بکن…بهم رحم نکن…گفتم جونم چی شده…گفت هیچی فقط بکن…کرم آوردم زدم سوراخش…گفت محکم بکن کونم خون بیاد گفتم چرا چی شده…گفت هیچی مگه بلد نیستی بکنی…گفتم الان بهت میگم بلدم یا نه؟آروم کردم داخلش به زور رفت توی کونش جیغی زد آروم.گفتم معصومه جون چت شده…گفت محمد محکم بکن دلم از خودم پره.گفتم باشه…هنوز حرفش تموم نشده بود تا ته کیر دادم داخلش با وجودیکه دهنش رو گرفته بود ولی صداش بلند شد.گفتم هیس عزیزم.گفت بیا کونمو بگا فقط حرف نزن…چندتاتلمبه سنگین به کونش زدم و جیغ دادش بلند شد…داگی کردمش و محکمتر گاییدمش…واقعا از کونش خون اومد…کشیدم بیرون دستمال کاغذی گذاشتم روی سوراخش…کیرمو محکم دادم توی کوسش تلمبه های سنگین زدم آبم اومد ریختم توی کوسش…دمرو افتاد…گفتم لعنتی خودت خواستی…گفت خیلی شهوتی بودم…باید گاییده میشدم…من نمیومدم طرفت تو چرا ولم کردی…خیلی بدی محمد…گفتم جانم دلت ناز ناز کردن میخواسته خندید…گفتم قربونت بشم.باشه من بعد فهمیدم دلت چی میخاد…دوست داری ادای دخترای ۱۵ساله رو در بیاری…خندید بوسم کرد…گفت محمد بخدا فک کنم کونم بخیه میخاد…گفتم دستش نزن میخام گشاد بمونه کی بود دلم میخواست کیرمو تا ته کونت بکنم قسمت نمیشد.خندید…تا صبح حرف زدیم.گفت محمد دو سه شبی مامانم رو بیمارستان نگهش میدارم اگه نباشم ناراحت میشی…گفتم نه مواظبش باش تا خوب بشه…ساعت۵صبح خوابیدیم اون شیفتش غروب بود.من صبح بودم بلند شدم با دختره رفتیم بیرون…اون رفت مدرسه و من رفتم سر کارم…من۳برگشتم اون ناهار درست کرده بود.رفت سرکار…معذرت خواهی کرد که شب نمیتونه برگرده…دخترم باهاش سرد بود…تاشب با دختره رفتیم دور زدن و بعدش پیتزا خوردیم برگشتیم خونه…کمی فیلم تماشا کردیم دیر وقت شد گفتم برو بگیر بخواب.گفت بابا دمنوش میخوری.؟گفتم دیره گفت نه الان زودی حاضر میکنم…ده دقیقه نشد حاضر بود.یک لیوان برام ریخت داغ بود.گفتم بذار سرد شه بعد میخورم…توی اون فرصت رفت دستشویی من هم سریع اونو توی سینک خالی کردم و تهش خیلی کم موند الکی مثلا دارم میخورم…اومد بیرون گفت بابا بیام پیشت بخوابم گفتم بیا…وقتی اومد دامن کوتاه با یک تاپ خوشگل تنش بود ولی ساپورت داشت ها…روی تخت با فاصله ازم می‌خوابید… کمی توی اینستا چرخیدم مهلا چندتا پست بیخودی گذاشته بود لایک دادم و مثلا خوابم میاد…گوشی رو خاموش کردم خوابیدم…بازم با شلوارک خوابیدم…ولی اینبار خودم عمدا شورت نپوشیدم…تقریبا یک ساعت بیشتر بود پشتش بهم بود فک کردم واقعا خوابه و من اشتباه فکر کرده بودم…ولی یک آن متوجه شدم براش پیام اومد.زودی تند صدای گوشیش رو قطع کرد…جواب داد و چندتایی پیامک اومد…بعدش آروم برگشت طرف من فقط چراغ آباژور شب خواب روشن بود اتاق تقریبا تاریک بود…چند بار زد روی شیکمم و دست زد به لب و دهنم…میخواست مطمئن بشه که خوابم یا بیدار…وقتی مطمئن شد خوابم دستای سرد و کوچولوش رو از لای پاچه شلوارکم برد داخل اولش دنبال شورتم می‌گشت وقتی دید شورتی نیست…خیالش راحت شد…کیرمو گرفت دستش…چقدر هم وارد بود خوشگل از سرش تا تنه اش رو ماساژ میداد.وقتی رسید پایین قشنگ تخمامو گرفت دستش نوبتی می‌مالند…ناکس با ناخون و انگشت نازکش آروم کرد توی کونم دردم اومد ولی تحمل کردم.دوباره‌ کیرمو مالید…دستشو کشید بیرون دل و جرات به خرج داد رفت طرف دو طرف شلوارکم و کشیدش پایین کیرم عین فنر گروپی افتاد بیرون…خودمو شل گرفته بودم که بتونه شلوارکمو در بیاره…کشید تا زانو پایین.بعدشم شروع کرد بوسیدن و لیسیدن…کونش طرف من بود و سرش روی کیرم…خودش پوزیشن 69 گرفته بود.ولی خیالش راحت بود که من خوابم…خیلی توی ساک زدن وارد بود…اصلا دندون نمیزد…با وجود اینکه کیر کلفته من تموم دهنش رو پره پر کرده بود…من یک آن متوجه لای پاهاش شدم…اصلا شورت نداشت و ساپورتش وسطش پاره بود اون کوس تپل سفید کوچیکش با سوراخ کون نازش دیده میشن…کونش دست خورده بود من فرق کون تنگ رو با گاییده شده خوب میدونم…کونش سوراخش عمودی بلند و باز شده بود…قشنگ کیرم مث سنگ شده بود نزدیک ارضا شدنم بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم مخصوصا با اون صحنه ای که از کوس و کونش دیدم…دوتا مک دیگه که زد عین فواره حوض وسط میدون شهر وقتی تازه روشنش میکنندآب از کیرم پاشید توی دهنش و سریع کشید بیرون به سرفه شدید افتاد دویید توی توالت و من خنده ام گرفته بود.ولی مجبور بودم،خودمو به خواب بزنم…برگشتنی گوشیش رو برداشت رفت توی سالن داشت آروم آروم صحبت می‌کرد.فقط شنیدم میگفت نمیشه سپیده نمیشه…چند دقیقه صحبت کرد برگشت کیرم خوابیده بود.اومد خودش با دستمال دور و برش و تمیز کرد…من نفسهامو سنگین کردم یعنی خوابم.کنارم نشسته بود ولی شلوارکمو داد بالا…آروم بازم با گوشی حرف میزد…میگفت سپیده تاریکه بعدشم دوباره بزرگ نمیشه.قبلا امتحان کردم یکبار که آبش بیاد دوباره طول میکشه راست بشه.عکسشو که یکبار برات فرستادم.بعدشم من نمیتونم اینو بکنم توی کونم.خیلی کلفته…این دیگه خیار و بادمجون که نیست…کیره خیلی هم بزرگه…سپیده قهر نکن دیگه…آره میدونم تو فیلم مامانت رو فرستادی برام…ولی بخدا نمیشه تاریکه…اگه بیدار بشه چی…نه دیوونه مگه میشه۴تا قرص توی دمنوش حل کنم بابام میمیره…دوتا براش ریختم…خوابیده…تازه فهمیدم این ناکس قرص خواب توی دمنوش میریزه.گفت حالا امتحان میکنم اگه شد فیلم میگیرم…دوباره قطع کرد و اومد سر وقت من…با دستای قشنگش خایه هامو می‌مالوند. ناکس نمیدونم از کجا یاد گرفته بود…از دم سوراخ کون با سر ناخون میکشید می‌آورد تا خایه هام…دوباره آروم آروم داشتم تحریک میشدم…دهن سرویس انگشت کوچیکه رو داخل سوراخم کرد.‌درد نداشت ولی لذتی هم نداشت…بازی بازی می‌کرد… دوباره خایه ها رو مالید.اینبار انگشت وسطی رو کرد داخل دردم اومد.الکی خودمو تکون دادم زودی جابجا شد دستشو در آورد.یک دقیقه ای مکث کرد دوباره برگشت.پاهامو باز تر کردم و یک زانو رو جمعش کردم.قشنگ دست انداخت شلوارکمو دوباره به زور درش آورد.دوباره ساک زد و خایه هامو بیشتر خورد فهمیده بود دوست دارم زودتر شق میشه…کیرم شق شد.کنار گوش من گوشیش رو روی دوربین کار گذاشت.یک لامپ کوچیک روشن کرد.خونه روشن‌تر شد…زرنگ بود پرده رو کشید از بیرون ساختمون روبرو دیده نشه.‌.خیلی استادانه با کیر بازی می‌کرد… سفته سفت شده بود…رفت کرم آورد.قشنگ پشتش بهم بود سوار۲۲سانت کیر کلفت شد خیلی سوراخشو چرب کرد.اروم با دستش گرفت نزدیک سوراخش کرد.نشست روش…خیلی خوب فرو کرد توی خودش نفسهای تندی میکشید…تانصف کیر رو میداد داخل کونش و در می‌آورد… مادرش نمیتونست همچین غلطی بکنه…این راحت کیر و می‌کرد داخل خودش در می‌آورد…من هم چون یکبار ارضا شده بودم مگه آبم میومد…چندباری توی کونش تلمبه زد و کشید بیرون یک تف گنده سر کیر انداخت و دوباره سوارش شد…خیلی مواظب بود بیشتر نره داخلش.خیلی خوشش میومد میکشید بیرون دوباره می‌کرد داخل…سوراخش عین غار باز شده بود…همش آروم میگفت وای چرا آبت نمیاد گنده بک…خوشت اومده سوراخ تنگ دیدی…وای چقدر کلفتی تو…وای چی میسوزه.آخ خدا…خاک تو سرت سپیده فقط به خاطر توست…چندبار دیگه کشید بیرون کونشو داد عقب نزدیک دوربین پیش چشم من…سوراخش بوی عن میداد.جا باز کرده بود…ولی خیلی کون دخترونه ناز و تمیزی داشت…ولی گشاد بود بد گشاد بود…دوباره رفت سراغ کیر و بازم آب دهن زد و نشست روی کیر و میداد داخل کونش.من آروم خیلی آروم طوری که متوجه نشه کمرمو دادم بالا اون میومد پایین من میدادم بالا خیلی خیلی آروم…سوراخشو می‌میشکافت می‌رفت داخلش…دیدم قشنگ نصفش بیشتر داخلشه.گفت وای مامان چقدر درد داره.تو دیشب چی میکشیدی…چطوری میگفتی تا آخر بده توش حق داشتی جیغ میزدی…دیوس دیشب داشته گوش می‌داده… چند تا تلمبه دیگه زد و گفت خسته شدم.این خیال نداره ابشو بریزه بیرون.از روش بلند شد…رفت دستشویی…تا خواست برگرده من فیلمو پاک کردم.گوشی رو گذاشتم سر جاش…لخت کیرمم بیرون بود.آخه هنوز آبم نیومده بود که…دلم می‌خواست… داشت نامردی می‌کرد… وقتی برگشت فیلمو چک کنه.گفت عه عه اه اه. یادم رفته رکورد رو بزنم فیلم نگرفته…دوباره لخت شد…کونشو شسته بود سرد و یخ بود…دوباره چربش کرد…نشست روش من هم بازم خودمو دادم بالاتر رفت توش…فقط سپیده رو فحش میداد…خودش تند تند تلمبه میزد.چند بار محکم تلمبه زد.یکبار حین تلمبه زدنش منم خودم دادم بالا بیشتر کیر رفت داخلش جیغ زد.گفت وای پاره شدم.آخ.همون موقع آبم تماما پاشید توی کونش با وجود اینکه بار دومم بود ولی خیلی بیشتر بود…گفت وای چه داغه آبش…دمت گرم بابا جونم…کاش بیدار بودی…تا لذت کون دخترونه منو می چشیدی.مث مامان کوسمو میخوردی…پاشد کونشو گرفت جلوی دوربین آب از کونش می‌ریخت بیرون…بعدشم دستمال برداشت کیر و کون رو تمیز کرد.گوشیش رو چک کرد و رفت دستشویی و دوباره خودشو شست…بعدشم اومد خوابید.من نیم‌ساعت صبر کردم…بعدش چنان خوابیده بود که انگار صد ساله نخوابیده.گوشیش رو برداشتم…رفتم سراغ سیستمم.تمام فیلم و عکساش رو توی یک درایو مخفی سیستمم کپی کردم.چقدر عکس و فیلم لختی و سکسی از خودش و رفیقش داشت…حق داشت کونش گشاد بشه…نامرد رفیقش دستهای اینو بسته بود تخت خونه خودشون و نیم کیلو بادمجون رو تا ته کرده بود کونش اینم گریه میکرد…دهنش رو بسته بود و فقط اشکاش میومد…اون دختره خیلی دریده بود.فیلم سکس مادرش رو فرستاده بود…چی مامانی داشت حرفه ای کوس میداد…خیلی عکس و فیلم از خودشون داشتن…نمیدونستم چکار کنم این پر رو شده بود دیگه…همه چی رو دیگه میدونست…تاصبح نخوابیدم.نمیدونستم چکار کنم…صبح قبراق بیدار شد.من تمام شب رو فک کردم بهش.و فقط تنها راه رو دوستی با دخترم و تعویض مدرسه اش.و قطع رابطه با اون دختره دیدم…بلند شد خندید…من فیلمشو پاک کردم و اون خیال می‌کرد هنوز فیلم داره…رفت مدرسه…من رفتم یکی دوتا مدرسه دیگه با وجود اینکه اون مدرسه قبلی شهریه داده بودم ولی رفتم صحبت کردم تا بیارمش اینطرف شهر مدرسه دیگه و پیشرفته تر…شب دوباره دیدمش.تا ۸غروب شیفت یکسره بودم مادرش اومده بود خونه شام درست کرده بود…دیدمش بوسیدمش…حال مادرشو پرسیدم…گفت بده خیلی بد.گفتم من غروب بهش سر زدم خواب بود.ولی حال عمومی و آزمایشاتش که خوب بود…گفت آلزایمر گرفته بده…بعد شام ساعت ده شب رد بود که خانومم رفت بیمارستان پیش مادرش…من یکمی فیلم دیدم ولی اون توی اتاقش بود…ساعت۱۲رفتم توی تختم.اومد در زد گفتم چیه امشب که بارونی نیست.گفت بابا جون کارت دارم…اومد پیشم گفتم چیه چته؟چشاش پر اشک شد و گریه کرد. گفتم چیه…گفت خودت میدونی چیه،تو گوشی منو دیدی.گفتم پس فهمیدی…الان باید باهات چیکار کنم…به بابات تکنسین اتاق عمل دمنوش با قرص خواب میدی…نمیگی توی خواب فشارم بیفته سکته کنم…با خودت نمیگی فیلم مون بیفته دست کسی آبرومون بره…ازمون اخاذی کنند…دختره ساده…اون دختره ننه اش از پدرش به خاطر جندگی کردن مادرش جدا شده.اون میخواد ما هم از هم جدا شیم تو به سرنوشت اون دچار بشی…من حرف میزدم و اون گوش میداد…و گریه میکرد.گفت بابا منو ببخش…گفتم فقط یک شرط داره اگه نه تا آخر عمرم باهات قهرم…گفت چی هرچی باشه قبوله…گفتم هیچی به این سپیده نگو.پرونده تو میگیرم میبرمت مدرسه دیگه.روز آخری ازش خداحافظی کن بگو می‌خواهیم برگردیم تهران…میبرمت مدرسه بهتر…اگه دختر خوبی باشی خط و شماره تلفنت رو هم عوض میکنم.دختر خوبی باشی.به حرف گوش بدی آیفون برات میخرم…محکم بوسم کرد…توی گریه هاش خندید…گفتم بیا پیش خودم بخواب ولی کار زشت نکن تا انشالله بزرگ بشی ازدواج کنی…آبرو مهمترین چیز زندگیه.خندید گفت چشم…توی تخت خودم بغلش کردم…خوابید…بزرگ و گنده شده بود.نرم و نازک و زیبا شده بود.نمیدونستم چیکار کنم.از فرداش دنبال کاراش افتادم و انتقالش دادم مدرسه دیگه خط و گوشیش رو عوض کردم و کلا ارتباطش با اون دختره قطع شد.سرویس خصوصی براش گرفتم.راننده خانوم بود…بهش خیلی تاکید کردم که مواظبش باشه…ده بیست روزی گذشته بود که دوباره حال مادر زنم بد شد بردیمش بیمارستان…شب دخترم پیشم بود.گفت بابا میخام یک چیزی بهت بگم ولی میترسم…گفتم چیه چکار کردی هنوز کار رو خراب نکردی بگو جمعش کنم…گفت نترس در مورد من نیست.در مورد مامانه.گفتم چیه؟گفت اگه بهت بگم خیلی بد میشه.گفتم بگو خون به جگرم کردی…گفت راستش مامان هم دوست پسر داره…تا اینو گفت مث فنر پریدم بالا…گفتم چی…تو از کجا میدونی؟گفت اون اول سال وقتی اسممو نوشتی مدرسه یکروز اومدم بیام خونه سر راه پیاده شدم با مامان برگردم…بدون اجازه و در زدن رفتم توی اتاق رخت کن پرستارها.ساعت۲ظهر بود مامان توی بغل یک دکتر جوون بود هم رو می‌بوسیدن.تا منو دیدن شوکه شدن.برای همین من با مامان قهرم.دخترم تعریف می‌کرد و اینبار من گریه میکردم…تا فهمید من دارم گریه میکنم…گفت ای وای باباجونم. ببخشید بخدا دروغ گفتم…من هیچی نمیتونستم بگم…توی دلم آتیش به پا شده بود.میدونستم دخترم دروغ نمیگه…خودمم شک کرده بودم.چون خانومم خیلی مهربون بود از وقتی که اومدیم شمال…خیلی سرد شد…گفتم بگیر بخواب…گفت حالا چی میشه…شما هم جدا میشین…؟؟گفتم معلوم نیست بهش فک نکن…باید ببینم تا کجا پیش رفتن.کارشون به جای باریک کشیده یا نه؟گفت فک کنم خیلی جای باریک.گفتم چرا.گفت چند روز قبل مامان اومد خونه وقتی لباس زیرش و انداخت توی ماشین لباسشویی رفت حموم لباسش پر آب مردونه بود.حالم لحظه به لحظه خراب تر میشد.گفتم سمیه بگیر بخواب.بزار من هم بخوابم.دعا کن توی خواب سکته کنم بمیرم…گفت وای خدا مرگم بده. خدا نکنه.من مامان رو دوستش ندارم…مامان خیلی نامرده.اگه تو بمیری من خودمو میکشم…میام پیشت…به خدا داشتم به خودکشی فک میکردم که این بچه اینو گفت بهم…تاساعت۳فقط خودبخود اشکم میومد…من هیچوقت توی زندگیم به هیچکسی بدی و خیانت نکرده بودم…البته خوبی زیادم خوب نیست. از قدیم میگن نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند…ساعتو نگاه کردم دقیق نزدیکی بامداد بود…بلند شدم رفتم شوکرم رو که از قشم خریده بودم برداشتم…میخواستم ببرمش بیابون اینقدر بهش شوکر بزنم تا بمیره.دخترم خواب بود رفتم بیمارستان.نگهبان دم در منو شناخت.پرسید مگه شیفت دارین.گفتم نه اومدم به مادر زنم

و خانومم سر بزنم.گفت خانومتون که نیم‌ساعت قبل شیفت دکتر رفعتی تموم شد با هم رفتن…گفتم عه پس برگشته شیفتش تموم شده.تازه فهمیدم از کجا ضربه خوردم این بی ناموس همشهری خانوممه توی دانشگاه قبل اینکه بره خارج با خانوم من همکلاسی بودن.تازه فهمیدم چطوری شد به این زودی ما رو توی این بیمارستان دوتاییمون رو پذیرفتن…با مشخصاتی هم که میداد.قدبلند و خوشتیپ و کمی چاق.فهمیدم خودشه.خونه اش رو بلد بودم باغ ویلای بزرگی بود…ابتدای جاده تهران بود…گازشو گرفتم…رسیدم اونجا…از روی در نگاه کردم چراغهای ویلا روشن بود.و ماشینش داخل بود…ولی بديش این بود ویلای این کوسکش حفاظ شاخ گوزنی داشت جلوی درش…ولی ویلای کناریش نداشت.دل به دریا زدم.چندتایی ماشین رد شدن وایستادم خلوت شد.پریدم ویلای کناری و از روی یک بشکه قدیمی رفتم روی دیوار رو پریدم توی ویلای این نامرد…آروم رفتم داخل…صدای موزیک کمی میومد…دوربینم و روشن کردم.گذاشتم جیب پیرهنم…صداشو خفه کردم…شوکر دستم بود.صدا از توی اتاق آخری میومد…آروم نگاه کردم…لباسای خانومم رو شناختم پخش و پلا بودن وسط خونه…داگی لبه تخت بود.و اونم تلمبه میزد.میگفت معصومه مگه کیر این بی پدر چقدره که اینطوری کونتو گشاد کرده…از کون انداخته بود…آروم نشستم پامرغی رفتم جلو…شوکر رو گذاشتم روی های ولتاژ.گفت فقط بکن محمود حرف نزن تموم شه منو برگردون بیمارستان…محمود این رابطه مسخره باید تموم بشه…گفت مگه من تو رو ولت میکنم…قربون این کوس و کون گشادت بشم.رگباری تلمبه میزد…رسیدم زیر پاش.خدا شاهده پاهاش یکم باز بود.چنان شوکی از زیر خایه هاش بهش دادم به قرآن پرتاب شد روی تخت درجا غش کرد…خانوم جیغ کشید تا منو دید.دو دستی کوبید روی سرش…صبر کردم شارژش پر شد…تا چراغش سبز شد چنان شوکری زدم روی کوس سفیدش که کباب شد.در جا بیهوش شد…دست و پای هر دو روبستم…کنارشون روی تخت خوابیدم…ساعت نمیدونم چند بود که با.صدای رعد وبرق بیدار شدم.دکتره چشماش باز بود و ریده بود به خودش.زبونش نمی‌نمیچرخید حرف بزنه…دکتره دمرو بود…همش منو نگاه می‌کرد.کون تپل و سفیدی داشت…آب ریختم روی خانومم بیدارشد…گفتم فقط نگاهش کن.میدونم با تو چکار کنم…کون و خایه های دکتره پر تاول بود…گفتم الان بهت میگم کیرم چقدر کلفته…تف زدم تا دسته چپوندم توی کونش…نمیدونم از ترس یا از شوکر لال شده بود فقط کونشو تکون تکون میداد…گفتم خوبه اندازه اش خوبه…گریه میکرد…تا ته دادم توی کونش.و اینقدر تنگ بود آبم زود اومد ریختم توی کونش فیلم هم گرفتم…چه کون نرم و بزرگی داشت…کشیدم بیرون آب و خون باهم از کونش بیرون میزد…چشمای معصومه پر ترس بود…تو جای خودش شاشیده بود…گفتم بی ناموس ها منو کشوندین شمال که عشق و حال کنید و آبروی منو ببرید.دیشب دخترم چون شما رو باهم دیده بود برام تعریف می‌کرد و گریه میکرد…زبون دکتره باز شد…گفت تو رو خدا منو ببخش.من غلط کردم به خدا هفته دیگه میخوام برگردم سوئیس.دیگه منو نمیبینی.بخدا خسارتت رو جبران میکنم.منو نکش.ببین روی میز رو همه چی رو فروختم حتی این ویلا رو.گفتم کوسکش به کیرم که فروختی دیوس.زندگی منو از هم پاشوندی.گفت جبرانش میکنم.هر چقدر بگی بهت میدم.گفتم خارکسده کدوم پول آبروی منو برمیگردونه.گفتم ۱۰میلیارد الان بهت میدم.چک میدم برو بردارش.هم سر صبح برو بانک.خندیدم.گفت خوبه.گفتم تو کسخلی،من میخوام دوتاتون رو الان اینجا آتیش بزنم تو میگی۱۰میلیارد میدم بهت.گفت نکن بخدا.غلط کردیم…معصومه ساکت بود.گفتم با تو که خیلی کار دارم…میدونم چکارت کنم.با اون ننه جندت.سرش پایین بود.دکتره گفت بخدا۱۵تومن الان توی حسابمه بقیه چنج کردم ندارم بیا بهت میدم.منو ول کن.الان میرم تهران دیگه منو نمیبینی.گفتم این خوبه…دستاشو باز کردم.خوشگل چک رو نوشت ثبتش کرد.دوباره دستاشو بستم…تموم هارد دوربینشو هم برداشتم.ساعت۸ رد بود رفتم بانک پولو زد به حسابم.برگشتم پیش دکتره ولش کردم لباس پوشید گفت.فقط بهت بگم این جنده است طلاقش بده تنهابا من نیست با کس دیگه هم هست.دخترت منو با این ندیده بود.با کس دیگه بوده.شانس به من افتاد.این توی بیمارستان تهران هم اونجا رو آباد کرده بود.کوس سفیدش تاول گنده زده بود.به زور لباس پوشید رفتیم خونه خودش گفت هیچچی ازت نمیخام فقط دخترمو میخام.گفتم گوه میخوری.گفت اون بچه تو نیست میتونی بری آزمایش ژنتیک بگیری ازش.گفتم احمق دیشب میگفت من از مامانم بدم میاد.بابا اگه تونباشی خودمومیکشم.گفت پسرخوب توازت بچه نمیشه همین باعث شدمن به این راه کشیده بشم.چندبارمن ازت آزمایش گرفتم.تو فک کردی داروها اثر کرده نه عزیزم.راه اشتباه منو حامله کرد دنیا رو سرم خراب شد…همون موقع با حال خرابش با هم رفتیم دادگاه تقاضای طلاق دادیم.ولی گفت به خاطر جون دخترم بهش نمیگم تو باباش نیستی.الان توی بدترین برزخ زندگیم قرار دارم.به یکباره بدبخت شدم.پولدار شدم ها ولی به قیمت بدبختی.

نوشته: محمدی

بازدید 6,661

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “حقیقت تلخ”

  1. واقعاچرند…بی محتوا…بی سروته…دختر،همسر،خودت یه مثلث بی قاعده ومسخره عشقی

  2. واقعا سخت و دردناکه. خیلی متاثر شدم. متاسفانه از این موارد زیاد داریم دوست عزیز. امیدوارم عجولانه تصمیم نگیری. و اینکه به هر حال دوران سوگواری باید طی بشه. قعلا تصمیم نگیر. برات آرزوی موفقیت دازم

  3. من به محتوای داستان کاری ندارماااااافقط یه سوال دارم؟؟به دخترت گفتی با هرکسی درد دل نکنه اعتماد نکنه فلانبعد تو دیدار اول کل زندگیتو برای مادر دوستش مهلا گفتی؟؟؟مغزتو

  4. راسی میگمااااابه دخترت چون کردیش میگی دختره؟؟یا چون فهمیدی دختر تو نیست ؟؟؟😝😝

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید