۱۷سالم بود.پاییزسال۸۸بود.ساعت۲از مدرسه رسیدم خونه کلاس۱۱بودم ریاضی میخوندم درسهام عالی بود نه خوب…عالی…در ضمن ورزشکار خوبی هم بودم و هستم…عاشق والیبال هستم…رسیدم خونه دیدم کسی خونه نیست…بوی غذایی هم نمیومد…خونه ما هم بزرگه سه طبقه بودبابام خودش ساخته بود…همکف انباری خونه بود بابام ابزار و وسایلات کاریش رو میزاشت اونجا…دوطبقه دیگه مال خودمون بود…پشت بوم اتاق شخصی من بود چون کبوترام هم اونجا بودن…پدر بزرگم کفتر باز قدیمیه…من هم ازش یادگرفتم…اول درس…دوم ورزش.سوم تفریح…اولویت برنامه های زندگیم اینجوری بود…زنگ زدم مادرم گوشیش زنگ خورد بر نداشت.زنگ زدم پدرم برداشت گفت کجایی یوسف؟گفتم خونه ام…شما کجایید؟گفت ما اومدیم مجلس تعزیه کسی از دوستان…زنگ بزن برات غذا بیارند…تو بخور استراحت کن ما بر میگردیم…من خداحافظی کردم و باور کردم…ساعت۳پیتزام رسید و چون تنها بودم ولی همیشه چون گنده بودم برای خودم تنهایی پیتزا خانواده سفارش میدادم…اون روز کسی نبود اولین بار بود خونه تنها بودم.سغارش داده بودم پیتزا رسید اما نتونستم حتی نصفشو بخورم…یککمی خوابیدم…زنگ گوشیم بیدارم کرد…پدرم بود گفت یوسف پسرم تا نیمساعت دیگه دختر عمو محسن میاد خونه ما نگهش دار تا من یا باباش بیاییم دنبالش.محسن سر کاره تا برسه اونطرف شهره شب میشه…تا با موتور برسه سرده آروم میاد دیر میشه…بزار خونه ما باشه تا من با باباش بیاییم دنبالش…گفتم خب بره خونه اشون پیش مادرش…گفت مامانش پیش ماست…گفتم بابا کی مرده که تا الان توی مراسم هستین.؟گفت بیام میگم.نترس…گفتم ازچی میترسم تنهام حوصله ام سر رفته…گفت برو پیش کبوترات برو سراغ درسهات.چه میدونم برو توی کامپیوترت…فقط حواست باشه بچه اومد پشت در نمونه…خونه ما رو بلده…گفتم خیالت راحت…رفتم توی سیستم یککم بازی کردم اما نمیدونم چرا دلم شور میزد…درست یکربع نشده بودزنگ در رو زدن.از اف اف نگاه کردم دیدم دختری بود ولی صورتش طرف خیابون بود.سرویس مدرسه اش منتظر بود ببین کسی در رو باز میکنه برای این یا نه…من هم دکمه رو زدم.در باز شد.دیگه نپرسیدم کی هستی وچکار داری؟دم در پاگرد پله ها وایستادم که بگم بیا بالا پایین انباریه…دیدم خودش از من هم واردتره. زود اومد بالا.دم در ورودی هم رو دیدیم…سلام دادم گفتم من یوسفم…تو باید دختر اوستا محسن باشی… گفت آره من ملیحه هستم…گفتم میتونی کیفتو بزاری اونجا…هر کار دوست داری بکن…من توی اتاقم هستم…یک دختر یکمی تپل قد کوتاه…خیلی خیلی خوشگل…تا رسید بی معطلی مانتو مدرسه رو در آورد… موهای بلند مجعد داشت انگار فر زده بود…چشماش هم مث موهاش مشکی مشکی بود…درشت مشکی خودش سفید قد کوتاه گوشتی…بخدا کون داشت به چه بزرگی…سینه داشت چه سینه هایی…اندازه یک پرتغال کوچولو بودن…کمر باریک کون سفت و گنده میخواست شلوارش رو پاره کنه…خط شورتش معلوم بود…قشنگ مقنعه و مانتو و کیفش رو گذاشت روی مبل تک نفره…خودمونی خودمونی انگار ۲۰ساله هم رو میشناسیم…رفت توی آشپزخونه گقت من میخوام چایی بخورم…چای کیسه ای بیارم یا که چای دم کنم…گفتم بیا بشین ببینم بچه کار دستمون میدی کتری رو چپ میکنی رو خودت…بگو خودم برات چایی بزارم…خندید گفت چی فک کردی پسر جون من کلاس هفتمم. روزی هم دوبار چایی دم میکنم…مگه میخوام فیل هوا کنم…يکدفعه ای گفت وای پیتزا…برای من گرفتی…گفتم نه مال خودمه…برای خودم خریدم…ولی اگه گشنه ای میتونی بخوری…گفت یک پیتزا مخصوص خانواده برای خودت خریدی…؟؟گفتم آره پس چی…گفت پس من چی بخورم…گفتم خب برو خونه خودتون هر چی میخوای بخوری بخور…بعدشم من که میگم بخور من دیگه نمیخورم… مامانم نیست اعصابم خورده…هیچچی بهم خوش نمیاد…گفت چی مهمون نوازی؟؟انگار نه انگار که من مهمونم دخترم.بلد نیستی با دخترها چطوری رفتار کنی ها…گفتم بشین بینیم باوو…با حالت لاتی گفتم…دختر دختر…نیم وجبی…انگار خاله بازیه…گفت مگه خودت چندسالته.نکنه چون فک کردی قدت بلنده خیلی مرد شدی و زیادی میفهمی…من دارم۱۲رو تموم میکنم میرم۱۳سالگی…گفتم من۱۷سالمه…گفت پس همچی هم مرد نیستی…خندیدم…گفتم ولش کن هرچی میخای بخوری بخور.چایی هم دم کن…جغله…گفت های گنده بک بهم بی ادبی نکن ها.من حوصله ندارم…مامانم الان که بیاد دنبالم زود میرم خونه امون حوصله تو رو هم ندارم.بچه ننه…یک روز مامانش نیست.ناهار هم نخورده…اونوقت به من میگه جغله…گفتم چرت نگو بابا…الان زنگ میزنم…بابام ببینم مراسم کی تموم میشه بیان دنبالت.گفت مراسم چی…؟؟مامانم رفته بیمارستان مواظب مادرته…مراسم نرفته که…گفتم چی بیمارستان کدوم بیمارستان؟مگه چی شده؟مامانم چکارش شده؟گفت ای وای ببخشید مگه بهت نگفته بودن…کوچولو…پس میترسیدن بفهمی گریه کنی؟؟اونوقت به من میگه بچه…هنوز توی خونه نخودی حسابش میکنند.با اون قد درازش…اونوقت به من میگه جغله بچه…گفتم
یک لحظه زر زر نکن ببینم.چی شده؟زنگ زدم بابام…گفتم بابا…آدرس بده کدوم بیمارستانی…داد زدم چرا بهم نگفتی مامان مریضه…خودش فهمید بهم ریختم…گفت برات smsمیکنم…زود لباس پوشیدم…گفتم میایی یا خونه میمونی…میخوام برم بیمارستان…گفت نه من هم میام تا با مامانم برم خونه خودمون…لباس چرمی موتور سواری رو پوشیدم.گفتم نمیترسی که سوار موتور بشی.گفت آقا پسر مثل اینکه من و مامان بابام فقط با موتور همه جا میریم ها…گفتم چی بهتر…موتورم و از پارکینگ درش آوردم بیرون…از روزی که سرد شده بود…درش نیاورده بودم…هنوز موتورم رو ندیده بود…فک میکرد مث موتور باباش cg125 گوجه ایه…نمیدونست موتور کراس گنده است…من بعضی روزهای جمعه با همون پدر بزرگم میریم پیست خاکی بیابون…تا موتور رو دید گفت ایوالله…۲۵۰کراسGP…دمتگرم…نگاهش کردم گفتم تو دیوانه ای…خدایا امروز چه روزیه.اصلا تو میتونی با اون قد کوتوله ات سوار این بشی…منو نگاه کرد…چشمای قشنگش پر خشم شد…گفتم ببخشید مامانم مریضه خبر نداشتم…عصبی هستم نمیدونم چی میگم…بشین پشت من فقط خودتو محکم بگیر نیفتی ها…بیا دیگه…ببخشید.گفت خیلی بی ادبی…گفتم معذرت میخام. اگه میترسی برات تاکسی بگیرم…گفت نه میشینم…کوله مدرسه اش رو انداخت روی دوشش…در حیاط رو بستم…عشق رو روشنش کردم…صدای موتورش گوشمو نوازش میداد.من خیلی موتور و کفترهامو دوست داشتم…گفتم بیا بالا…گفت نمیتونم که…خیلی بلنده…گفتم بهت که گفتم…برگشتم خندیدم…گفت کوفت…نخند کمک کن.خودمو چرخوندم.دستمو دراز کردم…دستمو گرفت…دستهای نرم و کوچولو…کشیدمش بالا…نشست روی موتور…پاهاش به رکاب نمیرسید.گفتم پاهاتو جدا بگیر نره لای زنجیر موتور…محکم بغلم کن نیفتی…گفت یوسف خیلی بلنده…میترسم…گفتم نترس منو محکم بغل کن…تا راه افتادم…محکم بغلم کرده بود.سینه های سفت و کوچیکش چسبید به پشتم…خیلی ترسیده بود…محکم کمرم رو گرفته بود…من هم عجله داشتم گازشو گرفتم…چند دقیقه ای نشده رسیدم بیمارستان… بدبختی درست دم پله های بیمارستان…پدر و مادرش با پدر من داشتن خداحافظی میکردن…دیگه نمیشد کاریش کرد…محکم چسبیده بود بهم…مامانش تا مارو دید…لبخند زد…بابام سرش و انداخت پایین…پدرش نمیدونست چی بگه…من تیز پریدم از موتور پایین اصلا حواسم نبود.که آخه پسر خوب اینها والدین این هستن دیگه…سریع از دستش گرفتم و اوردمش پایین.سلام دادم…گفتم بابا…مامان کو کجاست…گفت برو ته راهرو…اتاق آخر تازه آوردنش توی بخش…گفتم کجا بوده مگه…چیزی نگفت…رفتم دیدم مامانم…خسته و زار و نزار اونجاست…تا منو دید گریه کرد…من هم گریه کردم…خودمو انداختم بغلش…محکم سر منو گرفت توی بغلش بوسم کرد…پدر بزرگم هم رسید…گفت پسر مگه دیوانه ای توی خیابون بالای ۱۰۰تا می گازید…گفتم سلام آقاجون…مامانم چشه…گفت هیچچی از خودش بپرس…گفتم چته مامان جون…خندید گفت خوبم پسرم…رفتم پیش پرستارها…گفتم خانوم مادرم چش شده…گفت الان که خوبه…ولی اگه یکبار دیگه بچه دار بشه…مث الان که فشارش رفته بالا…بچه خفه شده ممکنه…خودشم خدایی نکرده از دست بره…چون بیماری قلبی هم داره.باردار شدن براش مث خودکشی میمونه…تازه فهمیدم چیه…بچه توی شیکمش خفه شده…خودش فشارش زده بالا…مجبور شدن کورتاژ کنند…یا همچین چیزی…فقط میدونم که بچه مرده رو از شیکمش کشیده بودن بیرون…رفتم اتاقش همون موقع پدرم رسید…گفتم مامان جون هم من که پسرتم چی گلی به سرت زدم که بچه دیگه برات بزنه…بابا جون…میدونم من بچه خوبی نیستم…اما… تو رو خدا مواظب خودتون باشید.بچه میخواهید چکار کنید…اگه مامان طوریش میشد چکار میکردی؟؟،زدم زیر گریه…پدر بزرگم بغلم کرد…گفت این با تموم بچه گیش راست میگه…مادرم دراز کش بود بلند کرد خودشو…نشست روی تخت…گفت بیا پیشم عزیزم…برو خونه من فردا برمیگردم خونه…دو سه ساعتی پیشش بودم…رفتم خونه…پدرم موند پیشش…شب برای اولین بار تنها بودم…پدر بزرگم گفت بیا پیش من…ولی نرفتم…صبح با موتورم رفتم مدرسه.که از اونجا برم بیمارستان…امروز ساعت ۱۲تعطیل میشدیم… از مدرسه بیرون اومدم…زنگ زدم بابام…گفت مرخصش کردم…توی راه خونه هستیم بیا خونه…خیلی خوشحال شدم.وقتی رسیدم دم در خونه…دیدم ملیحه هم از سرویس پیاده شد…تا هم رو دیدیم خندیدیم…گفت وحشی دیشب همش توی خواب میدیدم…دارم با موتور تصادف میکنم…قلبم ریخت…گفتم ترسیدی؟گفت خیلی …ولی کیف کردم.حال داد…گفتم اینجا چکار میکنی…؟؟گفت مامانت کمک لازم داره…مامانم چند روزی میخواد مواظبش باشه…گفتم باشه بزار در رو باز کنم…برو داخل…در رو باز کردم…گفت بفرمایید…اول خانومها…خندید…کوچولو.تپل خیلی خیلی خوشگله…رفت داخل…موتور رو گذاشتم پارکینگ…رفتیم بالا.گفتم یا الله…گفت نه بابا از این چیزها هم بلدی…گفتم تو زبونت از خودت دراز تر و بلندتره ها…مامانم با مادر این توی اتاق خواب
بودن.اسم مامان ملیحه…مریمه. اونجا نفهمیدم.ولی وقتی رفتم داخل.مادرم مریم جون مریم جون میکرد.و جای چیز میز ها رو توی آشپزخونه بهش میگفت…ملیحه سلام داد و گفت خاله من بلدم.گفتم تو از کجا بلدی…؟؟گفت تو چند روز قبل که باشگاه بودی و تمرین داشتی خبر که نداشتی حال مادرت خوب نبود…من و مامانم اینجا بودیم…یاد گرفتم…تازه فهمیدم من چقدر از دنیا عقب بودم…و هیچچی نمیدونستم.مریم خانم ناهار درست کرد.بعد ناهار من توی اتاقم بودم…اومد پیشم گفت خاله جون یوسف میتونی توی ریاضی و علوم یه کمی به ملیحه کمک کنی…گفتم چشم اشکال نداره…این مریم خانوم هم زن زیبا و کون بزرگی بود…ولی چشمهای ملیحه مث پدرش بود.در کل پدرش خوشگلتر بود…مادرش هم خیلی راحت بلوز شلوار توی خونه ما میگشت…ملیحه اومد داخل خودش در روبست.گفتم در رو چرا بستی؟گفت تو یا اوسکلی یا واقعا فک میکنی من بچه ام…خب دیوونه من اومدم پیش تو باهم باشیم…من خودم شاگرد زرنگ مدرسه ام. نکنه فک کردی واقعا به کمک تو احتیاج دارم…گفتم پس الان اینجا چکار داری؟گفت ای وای خدا چقدر این خنگه…گفتم خنگ خودتی…چی میگی اصلا…گفت دیوونه من اومدم پیش تو باشم دیگه…تازه منظورشو درک کردم…زدم زیر خنده بلند هم خندیدم…بد هم خندیدم…آخه این یک وجبی…اومده پیش من دوست دختر من بشه…گفتم جوجه چی میگی تو…من توی خیابون دخترهای هم سن و سال خودمو تحویل نمیگیرم…اونوقت تو اومدی…من تنها نباشم…گفت خب میگم اوسکلی دیگه…بدبخت چی از زندگیت فهمیدی…گفتم احمق چیزهایی که دیگران توی خواب میبینند و آرزوشو دارند من اونها برام شده خاطره…بهترین تفریحات رو دارم…من اگه دلم دختر بخاد…تموم دخترهای فامیلمون آرزوی منو دارند…من فقط دنبال درس و ورزشم. نهایتش کفترهام و موتورم…وقتی رفتم روی پشت بوم…فقط بیا ببین دخترهای همسایه چطوری روی تراس های خونه اشون منتظر من هستن…اونوقت تو اومدی اوقات فراغت منو پر کنی…پیک نیک…گفت چی گفتی؟گفتم بهت گفتم پیک نیک…این گاز پیک نیکی ها رو دیدی…اندازه اونهایی…محکم با کیفش زد توی سرم…من بجای اینکه ناراحت بشم بیشتر خنده ام گرفت…قهر کرد رفت…گفت نشونت میدم…یکروز پشیمونت میکنم…نردبون دزدها…بیشتر خندیدم…مادرش اومد داخل گفت چتونه. ؟به چی میخندی…نرگس خانوم خوابیده بنده خدا…تازه خوابش برده…خاله جون یوسف…الان بابات یک کارگر میفرسته با ماشین نیسان ساختمون…هر چی ابزار توی طبقه پایین هست بده ببره…اونجا خالی بشه…ما تمیزش کنیم.میخایم وسایل بیاریم…گفتم اینجا؟،گفت آره… من چندوقتی باید مواظب مامانت باشم…گفتم دیگه عالی شد…گفت چی؟به ملیحه نگاه کردم خندیدم…خودشو تاب داد قهر کرد رفت…رفتم پایین به پدرم زنگ زدم.گفتم بابا جریان چیه…؟گفت مامانت مریضه…فعلا مدتی اوس محسن بیاد با زن وبچه خونه ما…خانومش مواظب مامان باشه…تازه محل کارش هم دوره همیشه دیر میرسه…بهتره نزدیک خودمون باشه…گفتم اشکال نداره…برگشتم دیدم…ملیحه پشتمه…گفت گوش وایستادی بی ادب…گفت نخیرم…مامانم گفت ماشین دم دره بگو یوسف در بزرگه رو باز کنه نیسان بیاد داخل…گفتم باشه تو برو تو زشته.مرد بیگانه هست…نامحرمه…خندیدم…هر چند که تو هنوز کوچولویی…گفت پس من همینجا هستم و نمیرم خونه…گفتم نه برو داخل زشته…درسته کوتاهی اما…بدن تپلت معلومه.سن و سالت زیاده…گفت خیلی بیشعوری.من سنم زیاده…خاک تو اون سرت با رفتارت…برای من غیرتی میشه…نیسان اومد و وسایل رو برد…بعدش…مریم خانم گفت …ملیحه مادر جون جارو و شیلنگ بردار برو پایین رو تا جایی که میتونی جارو بزن و آب بگیر هر چی رو نتونستی من میام انجام میدم…اون هم رفت.پایین…من رفتم بالا پیش کبوترهام…جدی گفتم ها…وقتی میومدم غروب کفترها رو یک پر بدم حیوونها توی آسمون چرخی بزنند…همسایه روبرویی و دست چپی دختراشون به هزار تا بهونه میومدن روی پشت بوم یا تراس خونه اشون…مشغول بودم.که سایه یکی پشت سرم افتاد به خودم نیاوردم…برنگشتم فقط گفتم خودتو قایم نکن فضول خانوم…فقط اطرافت رو نگاه کن تا بفهمی…گفت به درک به درک…دوباره خندیدم…لجش گرفت…اومد پیش من…گفتم ها چیه؟گفت اوسکلی دیگه… دو رو برت پر از حوری وپری شده اما توی بدبخت اصلا نمیفهمی دختر چیه؟داف چیه زید چیه؟گفتم بچه چی میگی تو…؟؟دیوونه ای… تو هنوز بچه ای…هنوز نوجوون هم نیستی…چقدر ذهنت خرابه.گفت من بچه ام ها…کودن من از مدرسه بیرون میام صدتا پسر دنبالم هستن شماره بدن نمیگیرم…گفتم خب اونها هم چند تا بچه مثل خودتن دیگه…بیا بشین اینجا ببین…چی چرخی میزنند توی آسمون این عشقولیای من…گفت عه چقدر داغونی پسر…خندیدم.گفتم برو پایین…الان دختر همسایه میبینه… فک میکنه من بچه بازم…گفت گوه میخوره…دختره لجن.چطوری الکی مثلا داره با موبایلش حرف میزنه…گفتم کار نداشته باش…یا بشین یا برو…رفت پایین.چند دقیقه ای بودم و بعدش حیوونها رو نشوندم
آب و دونشون رو دادم اومدم پایین…رفتم طبقه اول دیدم مشغول جارو زدنه…کون گنده و قشنگش پشت من بود.واقعا تماشایی بود…گفت ها چیه…چشم چرونی میکنی…گفتم تو فقط از پهلو و عرض بلند شدی ها…از طول فراموشت شده رشد کنی…جیغ زد گفت برو بیرون نردبون…خندیدم…وای وای نگو مادرش هم داشت توی اتاق رو تمیز میکرد… مادرش اومد بیرون گفت خاله یوسف جون اذیتش نکن این از خودش غرغرو ست…گفت مامان بیا ببین چی میگه…خندید گفت شنیدم چی گفت…شوخی میکنه دیگه…تو هم مثل خواهرشی خب…وقتی بهت میگه برو تو نامحرم نبینه تو رو حتما روت تعصب داره دیگه…تازه دختره دو زاریش جا افتاد که بله من هم یک حسی بهش دارم…گفت خب به من میگه مث این گاز پیک نیکی ها.تپل و کوتاهی…مادرش خندید…بد هم خندید…گفت یوسف خدا نکشتت.راست میگی ها…این مث عمه اش میمونه…کوتاه و تپل و خوشگل و زبون دار…من هم خندیدم…جارو رو پرت کرد یکطرف رفت بالا.مادرش گفت ای بابا باز قهر کرد.مگه دیگه آشتی میکنه.گفتم از بس که لوس کردینش…یک آن گفت خودش دیروز تا شنید مامانش مریضه مثل نی نی کوچولوها گریه کرد…گفتم افتخار میکنم که برای سلامتی مامانم گریه کردم…من جونم به جون مامانم وصله…تو بهم بگو بچه ننه…مادرش گفت آفرین پسرم…گفتم خاله اگه کمک میخوای بگو…گفت فقط همین شیلنگ و وصل کن به اون سر شیر سفته زورم نمیرسه…شیلنگ و وصلش کردم…پاچه های شلوارشو زد بالا…تا زانو پاهای سفید و تپلی داشت…جذب پوست سفیدش شدم.ولی به خودم نیاوردم…دلم میخواست برم از پشت ساقهای کپلش گار بگیرم.سرم پایین بود جارو میزدم آبها برن بیرون.کونش خیلی خوشگل بود وقتی خم میشد…اولش فک کردم شورت نداره چون خط شورتی دیده نمیشد…ولی خوب که دقت میکردی یک بندی لای کونش بود.نگو لامبادا پوشیده…اینو بعدا یاد گرفتم…جلوی من بود شیلنگ میگرفت… خیلی تحریکم میکرد… شلوار اسلش گشادی پام بود…یک لحظه که کمر راست کردم کیرم هنوز سفت شق نبود اما داشت خودی نشون میداد…یک لحظه دیدم ملیحه روی پله ها نشسته داره منو تماشا میکنه…لبخندی هم زد…گفتم مسخره بجای اینکه بخندی بیاکمک کن.زود تموم بشه…مادرش گفت نه یک کدوم برین بالا به خاله نرگس سر بزنید…ببینید اگه بیدار شده چایی دم کنیم…تو برو ملیحه چایی هم دم کن…داخلش برای خاله هل و میخک هم بنداز دوست داره…زود بلند شد رفت.خاله مریم گفت یوسف جون تو هم مث ملیحه ای انگار بچه خودمی…خاله بیا اینجا ببین از دوطرف کمر شلوارم بگیر آروم بکش بالا…گفتم من…گفت آره چی میشه مگه…رفتم جلو پشتش بهم بود…آروم دو طرف کمری شلوارشو گرفتم کشیدم بالا…گفت خوبه خوب شد…حالا بیا…آستین لباسمو هم بده بالا خیس نشه…دستهاش خیلی ناز و کشیده بودن…ناخونهاشو لاک قرمز زده بود…من فقط وقتی مهمونی دعوت بودیم میدیدم مامانم لاک میزنه…براش انجام دادم…تشکر کرد…ولی عجیب حالم خراب شد.شیلنگ و انداختم گفتم الان بر میگردم…نمیدونم چرا اینجوری شدم…دلم میخواست از دهنم بیرون بیاد…نمیدونستم میخام چکار کنم…رفتم توی اتاقم.ملیحه داشت چایی دم میکرد… اومد توی اتاقم بدون در زدن در رو باز کرد…گفتم چیه ادب نداری در بزنی…گفت تو که ادب داری چرا به پشت مامانم اونجوری نگاه میکردی…گفتم تو خیلی بی ادب و قیح هستی…ازین کلمه من خنده اش گرفت… گفت وقیح…گفتم تو نصفت زیر زمینه…خیلی پر رو هستی…شرم کن اون مادرته.رفت بیرون.گفت بچه ننه…اونشب گذشت…فردا که از مدرسه برگشتم ساعت۲بود.یکروز ۱۲تعطیل میشدیم یکروز۲…پدرم هم که کلا هیچوقت ظهر ها خونه نبود…وقتی رسیدم خونه دیدم توی حیاط خونه پر اسباب وسایله…و دارند میبرند طبقه همکف…سلام دادم…اوس محسن بود بابای ملیحه…گفتم عمو کمک نمیخای…گفت قربون معرفتت…دست تنها موندم…خاله مریم هم رفت بالا پیش مامانت…بیا همین دو قلم یخچال و کمد و جابجا کنیم…گفتم چشم…رفتم کمکش…بخدا من به پدر مادر خودمم تا الان کمک نکرده بودم…آخه هر کاری هم داشتیم پدرم کارگر میگرفت… از این ها هم کرایه نمیخواست بگیره…به جاش خاله مریم به مامانم کمک میکرد…مشغول کمک بودم.که ملیحه رسید…اومد داخل…سلام الکی داد…گفت بابا اتاق دم پنجره جلویی رو من میخام ها…عقبی رو نمیخامش. به مامان هم گفتم…حوصله ندارم تکرار کنم…خیلی بد با پدرش صحبت کرد…اونم گفت اشکال نداره چقدر غر میزنی…گفتم عمو چقدر رو دادین به این نصف آدم… باباش چنان خنده ای کرد که نگو…گفتم والا…بعدش گفت عمو.جون…پدرت… دفتر قرار دادهاش رو جا گذاشته خونه…فراموشش شده…به من گفته با ناهار خونگی براش ببرم…میتونی تو بهش برسونی…گفتم محل کار جدیدتون کجاست…آدرس دادو لباس گرمتر پوشیدم.موتور رو درش آوردم…ملیحه گفت.بابا تو رو خدا بزار باهاش برم…خیلی باحاله…چقدر موتورش گنده است…گفتم عمو اون روز همچین ترسیده بود…گفت لوس ننر…مث وحشیها رانندگی میکردی…خب آروم برو…باباش
گفت نه نمیشه…بعدشم من تنهام…گفت بابا تو رو خدا دیگه…با هزار تاالتماس پدر بدبختشو راضیش کرد…رفتم ناهار بابامو برداشتم دیدم کلم پلو ساختن که من متنفرم ازش…گفتم مامان جون من بیرون چیزی میخورم…گفت باز کلم پلو دیدی بدت اومد…من نساختم…خاله ساخته…گفتم مگه فرقی داره.من از کلم پلو بدم میاد…شما ناهار بخورین…ناهار بابامو برداشتم…با دفتر قرار داداش…ملیحه هم خودشو حاضر کرده بود ونشست پشتم و راه افتادیم…رسیدم اونجا…بابام منو دید گفت اینو چرا آوردیش؟؟پدر بزرگم گفت مسعود این دختره کار دست یوسف میده…نزار زیاد خودشو به این نزدیک کنه…ببین چقدر چشماش هیزه…بابام گفت حاجی اون بچه است.یوسف ماشالله مردی شده برای خودش…گفت مسعود اون ده برابرش زیر زمینه…فقط قدش کوتاهه…خلاصه که ما برگشتیم.این روی موتور خودشو بهم چسبونده بود.محکم ازم گرفته بود…رسیدم دم فست فودی…گفتم من میخام پیتزا بخورم…تو چی میخوری…گفت من که پول نیاوردم…گفتم خنگی یا خودتو به خنگی زدی…اگه پول هم آورده بودی مگه من میزاشتم حساب کنی…گفت جدی مهمونتم…گفتم آره… پیتزا یا ساندویچ…گفت فقط پیتزا…فرقی هم نداره چی نوعی باشه…نشستیم سر میز…همون موقع دوتا از بچه های مدرسه که هم باشگاهی هم هستن رسیدن…گفتن به به داش یوسف…فنچ بازی میکنی…تنها خوری نداشتیم ها…خیلی بهم برخورد انگار جنده آوردم گروپ بزنیم…تا بلند شدم از روی صندلیم.رفیق دیگه پسره گفت یوسف جان شرمنده…اشتباه کرد… خودش هم معذرتخواهی کرد…رفیقش گفت کوسخول شاید خواهری فامیلی چیزی باشه…چرا چرت میگی…اونها داشتن میرفتن خونه…بعد پیتزا.روی موتور بودیم ملیحه گفت یوسف خیلی ازت خوشم اومد…خوب غیرتی هستی…رو زیدت خوب تعصب داری…کشیدم کنار بهش نگاه کردم.خندیدم…گفتم آخه من به تو چی بگم…مگه تو زید منی.دوست دختر منی چیه منی…؟؟دیوانه…سرش و انداخت پایین…تا خونه چیزی نگفت…رسیدم خونه یککمی دیر شده بود…باباش داشت با مادرش جر وبحث میکرد.صداشون میومد…من رفتم در زدم گفتم ببخشید عمو محسن…من کلم پلو دوست ندارم رفتیم پیتزا خوردیم تا حاضر شد دیر شد…اشتباه از من بود…خاله رو دعوا نکن…ملیحه رفت داخل چیزی نگفت…من رفتم دیدم مامانم خوابه…رفتم اتاقم…پای سیستم بودم…روی صندلی بودم مشغول بازی…در زدن…گفتم بله.ملیحه اومد تو…گفت چایی بیارم…گفتم ملیحه خانومم بابات گناه داره فکر بد میکنه…بهمون شک کرده…زیاد دم پر من نیا.گفت مامانم باهاش صحبت کرد…ولی باشه اگه دوست نداری…نمیام…گفتم کودن.من که برام فرقی نداره.اتفاقا تنها هم هستم تو هستی خوبه…ولی بابات مرده تعصب داره گناه داره…همون لحظه مادرش پشت سرش اومد داخل…گفت آفرین پسرم حقا که شیر پاک خورده ای…بزار پیشت باشه…این هم خواهر برادر که نداره تنهاست…مادرش رفت این اومد پشتم من مشغول بازی بودم…دستهای کوچیکش رو گذاشت روی شونه هام…صدای مامان باباش از توی حیاط میومد داشتن میشستن حیاط خونه رو…اومد کنارم وایستاد طوری که کون تپل و خوشگلش میخورد به ارنجم…گفتم بلدی بازی کنی…گفت نه من اصلا کار با کامپیوتر بلد نیستم…گفتم اشکال نداره یادت میدم…خیلی زرنگ بود هر چی در مورد سیستم میگفتم زود یاد میگرفت.کنارم بود…گفتم برو یک صندلی بیار بیا کنارم…دیگه چی بگم سرتون درد گرفت من و این نیم وجبی بیشتر وقتمون باهم بود…تا نزدیک عید بود که…زد پدر اوس محسن حالش بد شده بود…چون مادر هم نداشت اوس محسن مریم خاله رو برداشت رفتن…شهر اونها.ملیحه رو گذاشتن خونه ما…مادرم شکر خدا حالش خوبه خوب بود…شب اول بود.که من و ملیحه توی اتاق درس میخوندیم.مامانم صدامون زد بیاییم شام بخوریم رفتیم…سر میز…بعد شام مامانم گفت ملیحه عزیزم اگه میترسی تنها بخوابی شب بیا اینجا بالا پیش ما…گفت آره خاله تنها میترسم…گفت باشه.صبح خودتون دیگه برین مدرسه…من چون دارو میخورم تا ۹خوابم…پدرم چیزی نمیگفت…ما همه معمولا اون موقع دیگه ۱۲نشده خواب بودیم یا توی تختمون بودیم…مادرم اتاق سومی رو داد ملیحه…خونه دیگه ساکت و تاریک بود.چندباری در سرویسها باز و بسته شد.دیگه سکوت همه جا رو گرفت…من هندزفری زدم یککم موزیک گوش میدادم…نور کمی توی اتاقم بود…یک لحظه دیدم در باز شد…برگشتم دیدم ملیحه است…گفتم دختر تو اینجا چیکار میکنی…گفت خوابم نمیبره…جام عوض شده…گفتم برو گوسفندای بالا بزرگتو بشمار خوابت میبره…گفت خیلی بیشعوری یعنی من چوپان زاده ام.خندیدم…اومد جلو از بازوم نیشگون گرفت.دستم درد گرفت.از دستش گرفتم پیچوندم…دستش که تاب خورد خودش و چرخوند…قشنگ کونش چسبید به کیرم…من روی تخت نشسته بودم ها سرپا نبودم اگه نه قشنگ کیرم میرفت توی دهنش…گفت یوسف جون ولم کن دستم شکست وای دردم اومد.گفتم هیس الان مامانم میفهمه…با گریه گفت یوسف دردم اومده.دستمو شکوندی…ولش کردم.چشماش پر اشک بود.فهمیدم زياده روی کردم…گفتم
ببخشید ملی جون…معذرت میخام. تو چقدر ظریفی.اشکش اومد بازوش و آرنجش رو گرفته بود…گفت ای وای ببخشید…دستمو گذاشتم روی بازوی نرم و قشنگش…گرفتمش توی دستام…خودش اومد جلوتر چسبید بهم.قشنگ دیگه توی بغلم بود.موهای بلندش جلوی چشمام بود.اروم بازو و دستشو نوازش کردم گفتم ببخشید.خب…گفت اشکال نداره داره خوب میشه…یک ست خوشگل بلوز شلوار تنگ تنش بود تمام اندامش افتاده بود بیرون…به اون کوچولویی چه سینه هایی داشت…ولی من به خودم تا الان اجازه نداده بودم دستمالیش کنم…نمیدونم چرا…فقط میدونم شاید برای این بود که ریزه میزه بود…همینطوری که آروم دستشو ماساژ میدادم…یک لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد.چقدر چشمای سیاهش گیرایی داشت…خیلی زیاد…نگاهش دیوانه ام کرد.میدونم همون لحظه بود که من گرفتارش شدم وعاشقش شدم…نمیدونم چی شد من دیوونه…صورتمو بردم جلو و آروم کنج لب قشنگشو بوسیدم…منو نگاهم کرد…با دستای کوچولوش…دو طرف صورتمو گرفت لباشو گذاشت روی لبهام و محکم بوسید بعدشم زود از توی اتاقم بیرون رفت…باور کنید من تا صبح اصلا خوابم نبرد…ساعت۶صبح تازه خوابیدم.که دیدم یکی داره تکونم میده وقتی بلند شدم تازه فهمیدم وای نزدیکشده. اونم نگو حال منو داشته خوابش نبرده بوده…بازم خوبه اون بیدارشده بود…هوا آفتابی بود وزود لباس پوشیدم کوله مدرسه رو برداشتم…گفت منو هم برسون دیگه…گفتم وای ملیحه دیرم شده امتحان دارم…گفت یوسف سرویسم رفته چطوری برم مدرسه…گفتم باشه بیا بریم.موتور رو برداشتم…سر راهم بود رسوندمش مدرسه…حتی بهش پول تو جیبی دادم برا خودش چیزی بخره بخوره…خندید…و گرفت ازم…گفت ظهر میایی دنبالم…گفتم من امروز ۱۲و نیم تعطیلم که…گفت خب ما هم همون وقت زنگمونه…گفتم ملیحه مگه سرویس نداری…گفت یوسف مگه دوستم نداری…میخای تنها بیام…دیگه لال شدم…گفت مگه دوستم نداری.گفتم خیلی دوستت دارم اما خب تو…گفت چی من قدم کوتاه کوچولوام …هرچی هستم تو رو دوستت دارم…فهمیدی…الانم میدونم تو هم منو دوست داری…گفتم ملیحه اگه پدر مادرامون بفهمن خیلی بد میشه…گفت خب نمیزاریم بفهمن…منتظرتم ها.گفتم ای وای…خدا…خندید رفت…ساعت۱۲شد زنگو زدن…به خدا مونده بودم برم دنبالش یا نه…رفتم نزدیک مدرسه اش…وایستادم تعطیل که شدن.سرویسش رو میشناختم یک ون گنده سبز بود…سوارش نشد…داشت دور رو برش و نگاه میکرد… ببینه من هستم یانه…با دوتا دختر دیگه بود.اونها داشتن میخندیدن…فهمیدم این قپی اومده…من هم گفتم گناه داره روشن کردم و گازشو گرفتم رسیدم بهش.کلاه کاسکتم و برداشتم…گفتم ملیحه بیا.بدو…گفت اومدم عشقم…گفتم هیس دیوانه…عشقم چیه…اون دوتا دختر دیگه…کف کردن.دستشو گرفتم سوارش کردم. راه افتادیم…گفت به خدا اگه نمیومدی دق میکردم…از خجالت دیگه فردا نمیرفتم مدرسه.گفتم حتما پیششون گفتی دوست پسرم خوشگله گنده است پولداره موتور داره…خندید…گفت دروغ که نگفتم تو از دوست پسرای همشون خوش تیپ تر و پولدار تری.تازه موتورت هم از همشون گنده تر و خوشگل تره.گفتم پس برای موتورم منو دوست داری…گفت یوسف من دیشب اصلا نخوابیدم…نمیدونم چرا…همش به تو فک میکردم…نگه داشتم کنار…گفتم من هم همینجوری بودم…گفت اگه بگم یکجا بریم منو میبری…گفتم کجا…گفت یک کافی شاپ هست…دوتا خیابون بالاتر از مدرسه ماست…اکثر دخترهای مدرسه ما که دوست پسر پول دار دارند میرن اونجا نوشیدنی میخورند… گفتم وای چقدر دنبال چشم و هم چشمی هستی…گفت میخام تو رو به همه نشون بدم…پز بدم…گفتم باشه بریم…رفتیم اونجا…چندتا دیگه پسر و دختر نوجوون و جوون دیگه هم بودن…رفتیم پشت میز…دختره کنار دوست پسرش بود…گفت وای اینو از مهد کودک آوردیش…پسره کنارش معتاد بود…گفتم تو چی اینو از کمپ اوردیش…توی اون جمع همه زدن زیر خنده…پسره گفت ژینوس عوضی دهنتو نگه دار…داداش تو چکار به من داری…گفتم یکی گفت یکی شنید… ملیحه خندید…یک پای سیب گنده گفتم آورد… با دوتا نسکافه گنده و داغ…دختره باز گفت مگه مهمونی داری که همچین کیکی سفارش دادی…گفتم اگه گشنه ای یک تیکه بهت بدم…آخه چشمت افتاده…زهر چشمت به دوست دخترم نرسه…گفت وای واقعا این کوچولو دوستته…گفتم عشقمه…گفت وای…چندمین شما…خندیدم…کیک و نصفه کردم براشون بردم.گفتم تو دهنت پر بشه ساکت میشی…گفت مرسی اینکه عرضه نداره…دوست دخترت کوچولوهه.اما شانسش بزرگه.بلند شدم حساب کردم و راه افتادیم.محکم و عاشقانه بغلم کرده بود…رسیدیم خونه…گفتم من میرم کفترهامو دون بدم…تو برو خونه…رفتم پیش مادرم. بعدش.گفت این دختره کجاست گفتم اونم اومد رفت خونه اشون.گفت برو بگو برای ناهار بیاد اینجا.گفتم باشه بعدا میرم.گفت نه الان برو…رفتم پایین.در ورودی باز بود.اروم رفتم داخل.به قرآن لخت بود لباس مدرسه اشو در آورده بود.سوتین زده بود اصلا فک نمیکردم این کوچولو سوتین بزنه.شورت مشکی خوشگلی تنش بود.چقدر سفید بود.
اولین بار بود به غیر فیلمها دختری رو لخت میدیدم…موهای بلندش رسیده بود روی باسن چاق و گوشتیش…کون داشت سفید تپل پوستش سفیده سفید بود…یک آن برگشت منو دید…جیغ آرومی زد…منو دید.گفت خیلی بی ادبی.چرا یالله نگفتی…آروم زد زیر گوشم…شایدم تموم زورش همینقدر بود.گفتم ببخشید…مامانم گفت بیا بالا ناهارحاضره…نمیدونم منه گنده اینه ریزه میزه…هر لحظه بیشتر گرفتارش میشدم…خودمم میدونستم کارم اشتباهه…ولی دله دیگه…گرفتار که بشه شده دیگه…دوباره گفتم ببخشید…فک کردم واقعا عشقتم…گفت یوسف جون شوکه شدم.ترسیدم.خودش اومد جلو…قدش کوتاه بود هنوز لخت بود…محکم بغلم کرد…گفت برو بالا منم میام…بزار لباس بپوشم.گفتم باشه.بعد از ناهار خودش به مادرم کمک کرد ظرفها رو شست.مامانم خیلی ازش تشکر کرد.پدرم که ظهرها نمیومد خونه…مادر این هم زنگ زده بود گفته بود چند روزی صددرصد گرفتارهستن و نمیتونند برگردن…مامان گفت بچه ها من میخام استراحت کنم…گفتم من که میخام کفترامو دون بدم…این هم گفت ولی من درس زیاددارم…من رفتم بالا.تقریبا ۲۰دقیقه ای بالا بودم که اومد پیشم.گفت یوسف جان.گفتم بله گفت ازم ناراحت شدی گفتم برای چی؟گفت برای اون که یکدفعه ای زدم زیر گوشت…گفتم دستت که نرسید به گوشم…خندید.گفتم فکرشو هم نکن.کبوترها داشتن توی آسمون چرخ میزدن…نشستم روی صندلی…همون موقع حیوونا آروم آروم مینشستند روی پشت بوم.این نرها دور ماده ها میچرخیدن و بق بقو میکردن و قلدر بازی در میاوردن…چندتا نر هم رفتن روی پشت ماده ها شون و جفت گیری کردن…ملیحه منو نگاه کرد و من هم اونو…زدیم زیر خنده…گفت بی ادبها…هم خودت بی ادبی هم کبوترات…زودی فرار کرد رفت پایین…من کارم تموم شد…نیمساعتی طول کشید…برگشتم پایین…دیدم روی مبل۳نفره بزرگه خوابش برده…رفتم با مادرم سر کشیدم دیدم خوابه…برگشتم توی هال پذیرایی…روی مبل ناز خواب بود…یک پتو یکنفره کوچولو مث خودش آوردم انداختم روش آروم لپاشو بوسیدم…رفتم اتاقم… خودمم یک چرت کوچولو تا غروب زدم…مادرم بیدارم کرد.گفت پاشو پسرم دم غروب خوب نیست آدم بخوابه…بلند شدم گفتم باید برم خرید لوازم التحریر.چرا زودتر بیدارم نکردی؟خندید گفت خودمم تازه بیدار شدم…گفتم ملیحه کجاست…گفت مث اینکه پایینه.خونه خودشونه…برو صداش بزن بیایید چایی بخورید.رفتم پایین آروم در زدم.نبود.در رو باز کردم…لامپ خونه روشن بود اما خودش نبود…تا خواستم برگردم…دیدم صدای آروم آب میاد…توی حمام بود…رفتم در زدم…گفتم اون تویی…گفت آره… گفتم بیا بالا چایی حاضره…من میخام برم لوازم التحریر بخرم تو چیزی نمیخای…گفت وای تو رو خدا صبر کن من هم بیام دلم گرفته زیاد خونه بودم…گفتم نه میخام با موتور برم زود بیام…موهات بلنده خیس میشه سرما میخوری…داد زد نه من هم میام…اگه بری منو نبری دیگه باهات قهر میشم…گفتم بقران سرما میخوری ها…گفت تو رو خدا…گفتم باشه…پس زود باش…گفتم اگه کمک میخای بیام…گفت دقتی میگم هم خودت بی ادبی هم کبوترات برای همینه دیگه…گفتم حالا که بی ادبم پس من رفتم…الکی مثلا رفتم بیرون در رو باز و بست کردم…ولی نشستم روی مبل…داد زد خیلی لوسی…چند دقیقه بعد…اول در حموم رو باز کرد…بعدش اومد بیرون حوله بپیچه دور خودش…یا خدا چه کوس تپل و کوچیکی داشت…یکذره خیلی کم مو در آورده بود…سینه هاش چقدر خوشگل بودن این لامصب شکل سفید برفی بود توی کارتون ۷کوتوله…بدنش به قرآن مثل الماس میدرخشید. اصلا و اصلا متوجه من نبود…سر سینه هاش تازه داشت برجسته میشد…حوله پیچید دورش…تا سر بلند کرد منو مات دیدن خودش دید.اولش یک هین بلندی کشید…بعدشم مث پلنگ زخمی بهم حمله کرد.گفت خیلی بد و بی ادبی…چرا منو دید زدی…بی شعور…دیگه دوستت ندارم…دروغگو.تند تند داشت با دستاش منو کتکم میزد.پاشو برو گمشو…عوضی…جفت دستاشو گرفتم…نا خودآگاه چسبوندمش به خودم…از روی حوله دستهامو گذاشتم روی تپلی کونش…نگاهش کردم ساکت شد.بوسش کردم.ولی خیلی بی ادبی کرد.تف کرد روی صورتم…ولش کردم…رفتم صورتمو شستم…رفتم بالا.کوله امو برداشتم گفتم مامان اشکالی نداره من امشب برم خونه بابابزرگ خیلی وقته پیشش نبودم…گفت نه عزیزم اتفاقا خیلی دلش میخواست با تو باشه…چندبار بهم گفته…زود وسایلم رو برداشتم.وزدم بیرون…رفتم خونه پدر بزرگم پکر بودم…ولی اون زرنگ بود گفت چیه پسر…بیا بریم بالا…پدر بزرگم روی پشت بوم برج۱۲طبقه کفتر نگه میداره…جا داره عالی آرزوی هر کفتر بازیه…خودش اونجا شراب دست ساز هم داره.چند پیک بهم داد خوردم…قلیون بری خودش ساخت کله من داغ بود…گفتم من هم بکشم…خندید…گفت بیا جلو نری به مامانت بگی ها…حالت خرابه بیا جلو…پسر حواست باشه گرفتار دختری چیزی نشی ها…لازمت دارم…به فنا ندی خودتو…ساکت بودم سفارش شام داده بود خوردیم خوابیدیم.در ضمن من مادر بزرگم دوسالی میشه فوت شده…پدر بزرگ تنهاست
طبقه پایین داییم اینها هستن مواظبشن…ولی خب لایی میکشه خر پوله کوس موس دور رو برش زیادن…خوش تیپ و قد بلنده وبه خودش خیلی میرسه…کلا لوطی و با مرامه و رفیق بازه…و عاشق منه…منو از پسرش هم بیشتر دوست داره…چون هم قد و هیکل و هم اخلاق و مرامم مث خودشه…شب اصلا نرفتم سراغ گوشیم.فرداش بعد مدرسه.به مادرم گفتم ساعت۳تمرین والیبال دارم…ناهار بیرون میخورم…بعدش میرم تمرین…شاید امشبم رفتم خونه پدر بزرگ…فردا ۵شنبه است تعطیلم…گفت خودت میدونی…زنگ زدم پدرم از اونم اجازه گرفتم.خندید.گفت چیه از چی فرار میکنی.که دو روزه اون پیر مرد غر غرو رو به ما ترجیح میدی…گفتم بابا خواهش میکنم دیگه به پدر بزرگ اهانت نکن…تو که میدونی من عاشق بابابزرگم…اگه اجازه نمیدی نده ولی بهش توهین نکن…عصبی میشم…گفت خدا شانس بده چه تعصبی داره به پدر بزرگش اونم مادری…همون موقع صدای خنده پدر بزرگم اومد گفت دمتگرم پسر… کونشو سوزوندی.خوشم اومد ازت…کیف کردم۲۰سال جوونم کردی…بدو بیا دفتر کارت دارم…بدو دیر نکنی تا پشیمون نشدم…با موتور رفتم اونجا…گفت بزارش کنار این لامصبو هوا سرده و زمین لغزنده است…میخوری زمین کار دستمون میدی…گفت برو بشین توی ماشین…رفتم داخل…به قرآن مستقیم برد منو نمایشگاه رفیقش…یکX3سفید خوشگل سوییچش رو گرفت گفت برو به عشقت برس…گفتم آقاجون من که گواهینامه ندارم…گفت زدی به هر جا زنگ بزن من بیام دنبالت…موتور فقط پیست…فقط جمعه ها.گفتم دمتگرم دستشو بوسیدم…گفت قربونت بشم که پسر خودم هنوز دستمو نبوسیده…رفتم پیش پدرم…تا منو دید گفت نامرد با شیرین زبونی خودتو تو دل پیرمرد جاکردی ها…رفتم خونه دیگه نرفتم خونه پدر بزرگم…در خونه رو باز کردم…چندتا بوق وحشی توی خونه زدم مامانم اومد بیرون…ببینه چه خبره…تا منو با این ماشین دید…گفت باز رفتی چکار کردی پیرمرد و تیغش زدی…گفتم پدر بزرگو عشق است…گفت نه خیر شما یکسال مونده به گواهینامه ات…گفتم موتور هم بی گواهینامه سوار میشم مگه زدم جایی…اذیت نکن مامان…همون موقع بابام هم رسید…گفت ببین خودشیرینی کرد…حاجی هم بردش ده دقیقه نکشید ماشین رو داد آورد… خودش گردن گرفته…میگه بزار سوار بشه کیف کنه…من هنوزم با ملیحه قهر بودم اونم فقط نگاه میکرد حرف نمیزد…بعد ناهار رفتم کفترهامو دون دادم…بعدش رفتم دنبال موتورم آوردمش خونه…توی کارگاه ساختمانی کثیف میشد…برگشتم گفتم مامان شیرینی ماشین امشب شام رستوران مهمون من هستین…پدرم گفت منو تو یک روز جدا میریم شیرینی میدی…زنگ زدم بابابزرگ دعوتش کردم…گفت من و بابات امشب قرار کاری مهمی داریم انشالله چند شب دیگه مواظب خودت باش…فقط دختر خوشگلا رو سوار کن…خندیدم…مامان و ملیحه رو برداشتم…بردمشون رستورانی که پدر بزرگ اکثرا اونجا میره…ساعت۱۰بود اتفاقا پدر و پدربزرگم هم بودن…با چند نفر دیگه.محض ادب رفتم پیششون و احوال پرسی کردم…ملیحه ساکت ساکت بود…باز هم پدربزرگ حساب کرد…ملیحه بعد شام رفت دستشویی…مامانم گفت نمیدونم ایم چشه…از دیشب که تو رفتی حتی شام هم نخورد…امروز هم پکره…چرا با تو حرف نمیزنه… گفتم نمیدونم من که نبودم…شاید دلش برای مامانش تنگ شده…گفت شایدم…برگشتیم خونه…شب توی رختخوابم بودم و خیلی خوشحال بودم…صبح شنبه که با این رخش برم مدرسه همه کف میکنند… چندتا از بچه ها با ماشین میومدن ولی حتی دبیرها هم همچین ماشینی نداشتن…توی عالم خودم بودم که دیدم در اتاقم باز شد…نگاه کردم دیدم…ملیحه است…آروم اومد پیشم فهمید بیدارم ولی خودش پتو رو کنار زد…اومد توی بغلم…پشتشو کرد بهم…خودش سرش و گذاشت روی بازوی من…ساکت بود…الکی الکی خوابید توی بغلم نمیدونستم بهش چی بگم…من هم چرخیدم طرفش دست دیگه ام رو هم انداختم روش خیلی کوچولو بود.تپل و کوچیک…خودشو چسبوند بهم.گفتم پاشو برو اتاقت.به خدا مامانم بفهمه بد میشه…گفت یوسف سرم درد میکنه…حالم بده…نمیدونم چکارم شده…گفتم به مامانم میگفتی…من که دکتر نیستم…گفت چرا دیشب رفتی؟من تنها بودم…مگه نگفتی دوستم داری…عشقم میشی…گفتم نمیشه که تو فقط عشق داشته باشی و من نداشته باشم…تو منو دوست نداری…چندباره بهم بی ادبی کردی…چرا رو صورتم تف کردی…دیگه نمیبخشمت…گفت خودم فهمیدم چقدر خرم.تو هیچی بهم نگو…از دیشب همش دارم غصه میخورم…عشقم ازم ناراحت شده…بعدشم پتو رو کشید روی خودش گریه کرد تا صداش بیرون نره…نمیدونستم باید باهاش چکار کنم…ازش خیلی خیلی ناراحت بودم…تجربه هم نداشتم…داشت بدنش از شدت گریه میمیلرزید…آروم زیر پتو گفتم خواهش میکنم ساکت باش.هیس.هیس…با گوشه آستین تیشرت من.اشکهاشو پاک کرد…برگشت توی بغلم…دوتا دست های تپل و کوچولوش رو انداخت دور گردن من…اون لبهای قلوه ای و کوچیکش و انداخت روی لبهام و خیلی خیلی بوسم کرد…چشامو بوسید…صورتش هنوز از گریه خیس بود…دوباره لبامو بوسید…من دست زیرین
رو گذاشتم زیر باسنش.با دست دیگه محکم چسبوندمش به خودم… و دیگه لب و لب بازی ما شروع شد…دستمو انداختم لای چاک کون و کوسش چقدر نرم بود…محکمتر بغلش کردم…برای اولین بار بود که کیرم بغیر فیلم دیدن داشت توی دنیای واقعی شق و راست و سفت میشد…گردن نازش و که تپل و گوشتی بود بوسیدمش…آه کشید.گوشهای قشنگشو که گوشواره هم داشت بوسیدمشون…دیگه ازش اجازه نگرفتم…لباسشو زدم بالا.سوتین داشت…آروم دادم بالا آروم بود…وای خدا چقدر خوشگل بودن…سینه هاشو دیدم…آروم بوسیدم…نوکش که داشت تازه برجسته میشد رو کردم توی دهنم…مکیدمش.گفت وای درد داره… آرومتر… گفتم باشه عزیزم…نوبتی میخوردمشون…یک دفعه ای اونم دست کوچولوش رو رسوند به کیرم.و گرفتش.زود کشیدش کنار…گفت وای چی بود.گفتم میخواستی چی باشه…نکنه فک کردی مال ما پسرها هم مث مال شما دخترها صاف و هیچچی نیست…گفت نه یک چیز بزرگتر توی لباست بود…گفتم نه عزیزم خودشه…گنده شده.گفتم میخای ببینیش…گفت نه اصلا.ترسیدم ازش…بلند شد خودش رفت بیرون.با خودم گفتم ای بابا اینم با خودش درگیره ها…شانس مارو ببین…خودش میاد خودش میره…ولش کن…صبح رو عشقه…با ماشینه چی عشقی کنم… ذوق داشتم…هنوز ذوقم تموم نشده بود دوباره برگشت…گفت زود باش نشونم بده…تو دوبار منو لخت دیدی من ندیدم…میخام ببینمش.گرفتمش گفت ملیحه جون چت شده چرا ناراحتی؟چرا بهم ریختی گفت نمیدونم دو روزه خیلی عصبی هستم.اصلاهم خوابم نمیبره… گفتم عزیزم من بخشیدمت بخدا نگران نباش…من فک کردم دارم باهات شوخی میکنم…میخاستم بترسونمت…نمیدونستم لخت میایی بیرون.ببین برای همین میگم منو تو بدرد هم نمیخوریم…تو هنوز کوچولویی.چشماش پر اشک شد.با دستش آروم اشکاشو برداشت…گفت اگه کسی کسیو دوست داشته باشه به سن و قدش نگاه نمیکنه.وجود خود عشقش براش مهمه…دوست پسر رفیقم ۲۰سالشه…قرار ازدواج گذاشتن…گفتم اون دروغ میگه هدفش سواستفاده از دوستته…گفت اون یکی دیگه دوست پسرش کلاس۱۲ریاضیه. همه دروغ میگن…گفتم خب تو هم دوست پسرت۱۱ریاضیه…گفت چی دوست پسری همش با من قهر میکنی…گفتم تو کتکم میزنی من که چیزی بهت نمیگم…گفت راست میگی…گفت الان حرف و عوض نکن…بزار من هم یکبار ببینمش…گفتم بخدا خجالت میکشم. گفت دیدی پس باهام رو راست نیستی…گفتم زشته بخدا…تو هنوز بچه ای…تا میخواست چیزی بگه زود ازش عذر خواستم…گفتم بیا بغلم دراز میکشم خودت نگاهش کن…گفت باشه خیلی خوبی.گفتم من هم بهت دست بزنم…هر وقت بهت دست میزنم گنده تر میشه…گفت باشه…کونش طرف صورتم بود…با دستش آروم از رو شلوار گرفت دستش…گفت کوچولو شده.…گفتم نترس الان بزرگ میشه…کون گنده تپل ناز و نرمش طرف من بود…تا دست زدم بهش…تمام حس و حالم عوض شد…گفت وای داره توی دستم رشد میکنه…با انگشتم…آروم از روی کمرش مث خط کشیدم بردم تا دم سوراخ کوسش.که زیر شلوارش با اون سن کمش عین کلوچه کوچولو قنبل زده بود بیرون…انگشتمو رسوندم بهش…تا سر انگشتم بهش خورد اول آروم خودشو جمع کرد…بعدش هم گفت وای…نکن اینجوری دلم هرری ریخت پایین…خودشو داگی کرده بود طرفم میخواست شلوارمو بکشه پایین…خودم کمکش کردم…اون موقع راحت۱۷سانت کیر کلفت داشتم.والان راحت بالای۲۲سانت کیر دارم شکر خدا…خودم هم خب قدم بلنده و ورزشکارم.و یک دوره خاصی پروتئین مصرف کردم بدنم سفت تر وسیکس پک دار بشه…همون توی رشد بقیه اندامم موثر تر بود…وقتی کشید پایین کیرمو دید.گفت وای خدا چقدر گنده است…چقدر سفیده و خوشگله…گرفت توی دستش گفت وای اندازه ساعد دسته منه…گفتم من هم ببینم.گفت مگه ندیدی که ببینیش…مال خودته دیگه…گفتم عزیزم مال تو رو ببینم…زود نشست گفت نه اصلا…گفتم خیلی بخیلی.و بدی…گفتم چرا نبینم…تو دیدی دست هم زدی بهش.گفت خب نمیشه دیگه…گفتم پس دیدی تو دوستم نداری…گفت دوستت دارم زیاد خب خجالت میکشم دیگه…گفتم دیگه نباید خجالت بکشی…گفت یوسف اگه یک چیز بگم بهت انجام میدی…گفتم چی…گفت فقط یکبار با ماشینت بیا دم مدرسه ما…بیا اون جلو منو بوق بزن سوارم کن…خندیدم گفتم پیشی کوچولو…تو نمیگفتی هم خودم میومدم عشقمو ببرمش دور زدن…کیرم بیرون بود پرید توی بغلم بوسم کرد.خودش لباسشو زد بالا…گفت دوستشون داری…گفتم خیلی.گفت فهمیدم چون اون بار هروقت بهشون دست میزدی دستهات میلرزید…گفتم توی فیلمها دیدم هروقت مردی سینه های زنشو میخوره اونها هم خوششون میاد…گفت آره ولی مال من درد میگرفت… گفتم آروم میخورم خب…گفت باشه.گفتم همینجا بلند شو سرپا.گفت باشه روی تخت بلند شد.آروم دوطرف شلوارشو گرفتم کشیدم پایین.با دستاش چشماشو گرفته بود.شورتشم آروم اومد پایین.به به چه کوس تپل و نازی داشت کوچولو…سفید عین برف.یک کوچولو دم چوچوله تپلش مو داشت کرک نرم ولی بلند سیاه سیاه روی پیشونی کوسشو آروم بوسیدم.گفت نکن یوسف.گفتم جانم تو کوچولویی اما چقدر نازی…بلند شدم سرپا وایستادم
روی زمین اون روی تخت هم قد شدیم.دستاشو از روی صورتش برداشتم.دیگه دلمو زدم به دریا.تموم لباساشو در آوردم روی تختم درازش کردم…از لبهاش شروع کردم بوسیدن…سینه هاشوخوردن…ناف و شکمش و بوسیدم…همه رو از توی فیلمها یاد گرفته بودم…و اولین تجربه جنسی من بود.به قرآن بدنم از هیجان میلرزید.…نوک برجسته سینه هاش برجسته تر شد…کوسش تپلتر شد.حال میکرد…رفتم سراغ کوسش…زبونم و لای کوسش کردم…با دستاش گوشیمو ماساژ میداد…گفتم خوبه اذیت نیستی.گفتم نه یوسف جون بازم ادامه بده خیلی دوست دارم…گفتم چشم عزیزم…زبون کوسش زدم بیرون با لبهام میگرفتم میکشیدمش بیرون…توی دهنم هورت میکشیدمش و ولش میکردم…ناله های ریز میکرد… چندتا زبون دیگه فرو کردم لای کوسش آه و اوهش در اومد.کمرشو چندبار بلند کرد آروم کوبید روی تخت…اگه من که هرچی بگم شما باور نمیکنید بازم فحش میدین…ولی به جان مادرم یک لحظه یک آب کوس زیاد از کوسش زد بیرون فرچی صدا کرد…تموم تختم خیس شد…گفتم وای چی افتضاحی شد.حالا صبح به مامانم چی بگم…طفلکی گریه کرد…گفت تقصیر خودت بود…من دست خودم نبود…نتونستم جیشمو نگه دارم…خندیدم…گفت چرا میخندی وقتی من گریه میکنم.گفتم خنگه جیشت نیست که آب نازته…آب کوس قشنگته…مث ما پسرها…گفت یعنی چه…گفتم یعنی که زیاد خوشت اومد آب کمرت خالی شد…آب شهوتی توست…نمیدونم میگن خانومها ارگاسم بشن اینجوری میشن.مردها آبشون بیاد ارضا میشن…ببین الان کیر منو بزرگه هر وقت آبش خالی بشه خودش باز کوچیک میشه…گفت چطوری…گفتم گریه نکن.بچرخ قربون اون کون تپل و چاقت بشم…گفت میخای چکار کنی…گفتم میخام تو کونت بزارم…گفت نه نمیخام…گفتم بازم نامردی کردی که…گفتم به خدا یک دوستم اونروز آروم تعریف میکرد میگفت بچه ها هیچوقت کون ندین که دردش وحشتناکه…دو روزه نمیتونم برم دستشویی…دوست پسرش بزور کرده بودش مریض شده بود…گفتم عزیزم هنوز زوده توش بزارم میخام لاش بزارم رفیق من میگفت کون دوست دخترش اینقدر گنده است لاش که میزاره نرمه هم این خوشش میاد هم دوست دخترش…گفتم باشه قول دادی ها…چرخید تشکم خیس آب کوسش بود…دمرو شد.چقدر کونش خوشگل بود تپل سفید قشنگ…نمیدونستم باید باهاش چکار کنم…فقط میدونستم باید خیسش کنم…آب دهن زدم…باور کنید هول شده بودم.دراز کشیدم روش…گفت وای یوسف جون چقدر سنگینی زورتو زیاد ننداز روی من…گفتم باشه…چندبار لای کونش دادم و کشیدم بیرون…گفت آخ بیشتر ببر جلو هنوز کوسش لزج بود وخیس کیرم میخورد به کوسش نرمی و گرمی کون وکوسش هیجانم رو بالاتر میبرد… اینقدر کیرم سفت شده بود تا الان به این بزرگی ندیده بودمش…چندباری تلمبه های آروم لای کونش زدم…گفتم خوبی اذیت نیستی…گفت نه خیلی دوست دارم…مواظبم باشی ها…گفتم چشم عزیزم…حواسم هست…گفتم برگرد…برگشت…چندبار سینه هاشو خوردم همش میگفت آروم آروم به خدا درد داره…نگو این هنوز سینه هاش نارس بودن گنده کامل نبودن که زیاد خوشش بیاد…از جلو لای کوسش گذاشتم…کیرم اینقدر گنده بود کوسشو محو کرده بود…چشماش خود بخود بسته میشدن…اوم اوم میکرد… گفتم چیه دوست داری گفت آره آره… در نیارش…ادامه بده…ادامه بده…آه آه…دوباره ولی اینبار بیشتر و بدتر چنان آب کوسی ازش زد بیرون که تا روی نافم پاشید خیس شد…گفتم وای بدتر شد که…بازم گریه کرد گفت خودت کردی…چکار کنم من اینجوریم دیگه…لباشو گرفتم دهنم…بوسیدمش…گفتم برگرد من هم نزدیکم آبم بیاد…گفت میخام ببینمش ها…گفتم گریه نکن باشه نشونت میدم…دمرو شد…دوباره گذاشتم لای کونش…گفتم با دستات لپای کونتو نگه دار.اروم بازش کرد…بخدا یک سوراخ ریز سرخ کمرنگ تنگه تنگ داشت…کیرمو میمیمالیدم سوراخش دوباره گذاشتم لای کوسش…گفت خودت بمالون سوراخم من هم دوست داشتم…آروم آروم میزدم بهش…هوس توشی به سرم زد.کیرمو آروم فشار دادم توی سوراخش.چون خیلی خیس بود.سرش رفت توش…درست سر قارچی کیر داخلش بود.گفت یوسف پاره شدم…رفته توش.صداش گنگ بود دهنش روی بالش بود.دراز کشیدم روش…گفتم آروم باش میدونم داخلشه…تکونش نمیدم خب…عشقم باید تحمل کنه…منم تلافی میکنم…گفتم نمیخام دردم میاد…مگه نگفتی بهم که من پیشی کوچولوی توأم…میخای پیشی رو بکشی…گفتم خدا نکنه…تازه تو رو پیدا کردم…مگه ولت میکنم…بوسیدمش…اشکش مث جوی آب از چشمش ریخت بیرون.من همین اشک و آه وناله درد ناکش باعث شد زودتر ارضا بشم…گفتم داره آبم میاد بریزم توش یا میخای ببینیش.گفت نه میخام ببینمش.تا کشیدم از کونش بیرون.جیغ زد…گفتم وای ساکت مامانم خوابش سبکه.الان بیدار میشه.گفت دردم گرفت خب.گفتم بشین گفت کونم میسوزه.خندیدم.گفت کوفت دروغگو.کردی توش.دوستم گفت پسرها وقت سکس دروغ زیاد میگن.آروم گفتم بمالش داره آبش میاد. چند دقیقه مالید آبم پاشید توی سر و صورتش…گفتم عه اه اه.حالم بد شد.گفتم بهش ملیحه ازم بدت اومد.گفت نه از آبش بدم اومد.
گفتم ولی من از آب تو بدم نیومد…اگر هم اومد بهت نگفتم…دستمال برداشتیم خودمون و خوب تمیز کردیم…کونشو چند بار دستمال کشید…خندید بوس داد و رفت…منه بدبخت.دو ساعت تشکم رو روی بخاری گرفته بود آب کوس خانوم خشک بشه…چندتا ادکلن خالی کردم تا بوی بد بره… خوب شد صبحش کلاس نداشتم…۱۰بیدار شدم…مادرم گفت ساعت خواب تنبل خان…شبها دیر میخوابی ها…چکار میکردین…سر و صدا داشتین…بخدا دهنم خشک شد میخواستم سکته کنم…گفتم هیچچی بازی میکردیم ترسناک بود…همش میگفتم ساکت بازم گوش نمیداد آخرش از اتاق انداختمش بیرون…گفت نه زشته فعلا مهمون ماست مواظبش باش…من بهت اطمینان دارم تو عزیز دل مادری…گفتم قربونت بشم مامان خوبم…ملیحه هنوز خواب بود…تندی دوش گرفتم و لباس شیک پوشیدم…مامان گفت…عا عا کجا…گفتم ماشین سواری…مامان بخدا نه نگو…ازین ماشین مگه چندتا توی شهر هست…کیف میکنم سوار میشم همه نگاهم میکنند… گفت پس تند نمیری خطا نمیکنی…هر کسی رو سوار نمیکنی…زود هم بر میگردی…شاید ما هم دلمون خواست توی روز سوارش بشیم…رفتم بیرون شیک وتمیز…ماشین تک بود توی محله…چون قدم بلند بود تقریبا یککمی ریش و سبیل هم در آورده بودم کسی شک نمیکرد بی گواهینامه باشم…زنگ زدم مرتضی همکلاسی و هم باشگاهیم…گفتم کونی کجایی بیام دنبالت…گفت کوسخول توی این سرما خر سوار موتور میشه…گفتم اوسکولی دیگه میخام ببرمت جایی بهت شیرینی کلفت بدم بخوری…گفت شیرینی چی؟گفتم حاضر شو…تا بیام…رسیدم در خونه اونها…بخدا منتظر موتور بود…بوق زدم تا منو با این ماشین دید…گقت دهنت سرویس پسر…چی سواری…دیروز بعضی ها دیده بودن گفتن…من گفتم چرت میگن…ایوالله…آخرشه لامصب…عجب بابایی داری…گفتم هدیه پدر بزرگه…گفت.دمشگرم…زنده باشه…شمال لازمیم…ویلا استخر دار و اجاره کنی چندروز عشق کنی…گفتم احمق ما به جای یک ویلا دوتا داریم یکی لواسون یکی لاهیجان…چرا اجاره کنیم…بیا فردا بریم ویلای خودمون شنا…گفت چقدر نامردی الان میگی…گفتم حالا که گفتم…فردا ناهار مهمون منی توی ویلا…گفت یوسف پسر خاله کونیم رو هم بیارم بکنیمش…خوب کونی داره…گفتم کوسخول پسر بکنیم…گفت حالا نه که دخترها تو صف هستن…گفتم اتفاقا چون رفیقمی بهت میگم شیرینی فردا مال ماشینه…شیرینی امروز مال زیدمه…که اولین رابطه رو باهاش داشتم…گفت بخدا مث سگ دروغ میگی…گفتم احمق چرا دروغ بگم…از شانسش همون موقع گوشیم زنگ خورد وملیحه بود…زدم روی بلندگو…گفتم جانم عزیزم…گفت یوسف پس کجا رفتی…باز منو تنهام گذاشتی…گفتم صبحونه بخور حاضر شو بیام دنبالت بریم بچرخیم…خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم…گفت مرسی قربونت بشم…قطع کردم…رفیقم گفت خداییش کارت بیسته…عشق کن داداش عشق کن…ماکه بدبختیم…گفتم خدا نکنه…بردمش کافی شاپ اون روزی تا ازماشین پیاده شدم همون دختره داشت از کافی شاپ بیرون میومد.گفت نه بابا تو از ما بهترونی. کو زیدی کوچولوت.گفتم خونه لالا کرده…داره خستگی در میکنه…گفت خب اون اگه خسته است…ولی من که سرحالم…گفتم خیلی ها تو صف هستن سر حال تر از تو…گفت حالا شماره منو داشته باش…شاید به دردت خوردم…رفیقم سریع ازش گرفت…گفت فردا بهت زنگ میزنیم…دوتاییم ها…گفت پس دوستمم میارم…گفت میای ویلا شنا…گفت از خدامونه…۱۰صبح همینجا…گفتم چی میگی کوسخول قرار میزاری…گفت جون داداش دیگه…گفتم باشه…رفتیم داخل و از خودش خوب پذیرایی کرد…دختره هم برگشت وگفت ماشین مال ددی یا مامی.رفیقم گفت کادوی پدر بزرگشه. مال خودشه…گفت ایول بابا…پس این شیرینی ماشینه…گفت نه مال چیز دیگه است که تو نباید بدونی…گفت خودم میدونم…خندید…کیک و قهوه اش و خورد پاشد رفت…من هم رفیقمو رسوندم.رفتم دنبال ملیحه…اونم دوش گرفته بود.خوشگل پوشیده بود…گفتم چطوری؟گفت خیلی سوراخ پشتم درد گرفت ولی آخرش کارمو کردم…ولی دوستت دارم.گنده بک من…مادرم زنگ زد گفت کجامیری؟دختر مردم و کجا میبریش؟گفتم دوست داره یک دوری بزنه…داریم میچرخیم…گفت زودی برگردین ها…چشمی گفتیم و حرکت کردیم…گفتم دیشب خوب بود گفت خیلی من که کیف کردم…گفتم ولی من تا صبح تشک رو خشک میکردم…خندید گفت نگو دیگه خجالت میکشم.گفتم فدای سرت ولی باید برای این آبت فکری بکنیم…گفت وای مگه باز هم میخای…گفتم تو نمیخای…گفت میخام ولی دردم میاد…صبح توی دستشویی جونم بالا اومد…گفتم چندباری بکنمت خوب میشی…خندیدیم…برگشتیم خونه…بعد از ظهر رفتیم رو پشت بوم کفترها رو دون بدیم…با من بود…گفت یوسف ازون فیلمها داری تو گوشیت من ببینم…گفتم شیطون نشو.گفت تو رو خدا…گوشیمو بهش دادم…اون داشت نگاه میکرد و ساکت بود…من کفتر بازی میکردم… یک لحظه متوجه شدم مامانم داره ما رو چک میکنه…ولی انگار نه انگار که فهمیدم…رفت پایین…من رفتم توی گنجه کفترها…دیدم هنوز نگاه میکنه…گفتم خوبه…گفت وای چی کلفته مال اینها…گفتم اونوقت تو همش
بمن میگی مال تو کلفته…گفت میدونم مال تو هم کلفته…نشستم روی صندلی…گفتم میایی توی بغلم…؟؟اومد…تا رسید بی برو برگرد…زدم بالا پیرهنشو…سوتینش و زدم کنار …سینه هاشو گرفتم دهنم…گفت یوسف بخدا دردم میاد…آروم خب…من که نشسته بودم اون سرپا بود تقریبا هم قد بودیم…سینه هاش درست جلوی دهنم بودن…دیگه پررو شده بودیم…گفت بلد شدی تو هم بخوری.بهش میگن ساک زدن…گفت دوست داری…گفتم نمیدونم وای حتما خوبه که توی تموم فیلمها هست…زیپ شلوارمو باز کردم…کیر رو انداختم بیرون…نشست لای پاهام…کردم توی دهنش.گفت نه تو نکن بزار خودم بخورم…گفتم وای دندون نزن دیگه دردش میاد…خندید…چقدر ناز آروم آروم لیسش میزدم توی دهنش با زبون کیرمو بازی میداد…گفتم چقدر دلم میخواد مال تو رو لیسش بزنم.گفت بزار من بخورم بعدش تو…گفتم نه نمیشه…خیلی شهوتی شدم…بیا رو صندلی…گفت باشه…روی صندلی بود…گفتم نترس نمیفتی دستهاتو تکیه بده دیوار خم شو…گفت میفتم…گفتم بیا بریم توی خونه شما…گفت باشه…فرستادمش پایین…رفتم به مامان سر کشیدم انگار ۲۰سال بود خواب بود…رو تخت مامان باباش…لخته لختش.کردم…یکجوری کوس و کونش و خوردم…گفتم ملیحه…تو آبت زیاده نریزی روی تختشون میفهمن… ملحفه سفیده.گفت وای راست میگی…پس چکار کنیم…گفتم بریم توی حال پذیرایی…برو یک چادری چیزی بیار پهن کنیم روی زمین اونجا…گفت باشه…دیوونه رفت چادر رنگی مادرش و آورد…من دیده بودم مادرش بعضی وقتا با اون نماز میخوند.دوباره مشغول شدیم…ولی اینبار…انگشتمو کردم توی کونش و کوس بچه گونه نازشو میخوردم…اصلا درد براش معنی نداشت فقط ناله میکرد…کوسش توی دهنم بود.انگشتم.اون هم انگشت وسطی بلنده تا بیخ توی کونش بود…خودش کوسشو میمیمالوند دهنم…سرمو محکم فشار به کوسش میداد…تا با دست دیگم نوک سینه اشو گرفتم…جیغ زد بدجور…خودشو کشید کنار ها…ولی آب کوسش عین فواره از یک متری میمیپاشید.روی من…چشماش باز و بسته میشد پاهاش میلرزید…گفت وای نفله شدم…چقدر خوب بود…گفتم این طبیعی نیست ها…عجیبه…گفت نخیرم اصلا هم عجیب نیست.من آب کمرم زیاده کونم گنده است…مگه نمیبینی…گفتم چی ربطی به کون داره…گفتم حالا نوبت منه…برو روتخت مامانت اینها…گفت باشه…یادش دادم داگی کنه…گفتم میخام کونتو جرش بدم.نه نگی ها…فقط جلو دهنتو بگیر جیغ نزنی…گفت باشه…کرم زدم کونش…بی محابا گذاشتم کونش…گفت وای وای مامان پاره شدم…گفتم ساکت…تو دیگه خانوم منی…باید هر روز بهم بدی…گفت چشم عشقم بهت میدم…ولی آروم… گفتم نمیشه من محکم دوست دارم…گفت نه نمیخام…تحمل ندارم…کمرش باریک کونش گنده بود خوب جا دست داشت…گرفتمش و اقلا نصف کیرمو میدادم توش میکشیدم بیرون…خیلی آخ و ناله میکرد… وقتی آبم اومد ریختم ته کونش…ولش هم نکردم.تا خالی شدم…گفت خیلی خیلی بدی…دمرو بود…گفتم بدو برو توالت توی سوراخ کونت پر آب کیر شده…رفت و من رفتم روی پشت بوم در رو بستم…داشتم میومدم پایین…مادرم اومد دم در گفت کجا…،؟؟گفتم میرم توی حیاط…گفت پس کو ملیحه؟گفتم رفته خونه خودشوننمیدونم کجاست…گفتم مامان.من فردا با دوستان میخایم بریم ویلای پدر بزرگ شنا.اشکال نداره که…گفت دوستات کی هستن…گفتم همکلاسی و هم باشگاهیم…گفت اول زنگ بزن پدربزرگت شاید فردا اونجا مهمونی چیزی داشته باشه…دیدم راست میگه…با پدر بزرگم هماهنگ کردم…گفت نه برو حال کن…شب بود.ساعت ۱۲توی اتاقم بودم…دوباره ملیحه اومد پیشم گفت یوسف دلم و زیر دلم خیلی درد میکنه.نمیدونم چکارم شده…گفتم بخدا من نمیدونم چکار کنم…گفت حالم خیلی بده…کمرم هم درد میکنه…گفتم بخدا کاری ازم بر نمیاد…گفت خیلی ظهری روم فشار آوردی… زورتم انداختی روم کمر درد گرفتم…همش دستشویی دارم.گفتم خب تو کوچول موچولی…منم گنده ام…شدیم فیل و فنجون…خندید…یک آن گفت وای مامان کمرم شیکمم…دارم میمیرم…رفت توی هال…میپیچید به خودش…رفت توالت چنددقیقه کشید برگشت رنگش مث کج سفید شده بود…گفتم چته چی شده.گفت دستشویی نداشتم فقط خونریزی داشتم…بعدشم ولو شد توی خونه…من گرفتم بغلش کردم گذاشتمش روی مبل بزرگه…مجبور شدم در اتاق مادرمو زدم…بابام گفت چیه پسر…گفتم بگو مامان بیاد…بگو مامان بیاد…مادر پدرم اومدن گفتن چیه…گفتم این غش کرد…مادرم گفت ای خدا مرگم بده چیکار کردین مگه…گفتم به خدا هیچچی توی اتاقم بودم اومد گفت کمرم و شیکمم درد میگیره…بعدشم رفت دستشویی اومد بیرون گفت دستشویی نداشتم فقط خونریزی کردم…بعدشم ترسید غش کرد…بابام خندید…مامانم بیشتر…گفت شما برین توی اتاق فضولی نکنید…بابام گفت نترس پسر طبیعیه.برو اتاقت دل ما رو ترکوندی.برو بخواب خودش بلده خوبش کنه…ساعت ۳بود خوابم نبرده بود.اس اومد برام…ملیحه بود.نوشت ترسیدی…گفتم خب غش کردی…گفت برای اولین بار پریود شدم…اگه مامانم بود برام کادو میخرید…گفتم خوبه یا بده…گفت
دخترها حتما باید ماهی یکبار خونریزی کنند و طبیعیه…این یعنی بزرگ شدم…میتونم من هم مادر بشم…گفتم پس خدا را شکر…طوری نیست…بگیر بخواب…صبح ۹ بود گوشیم بیزارم کرده بود برداشتم رفیقم بود گفت بیا دیگه…دخترها توی کافی شاپ منتظرند…گفتم عه اصلا یادم رفته بود…باشه میام.نزدیک ده بود دم کافی شاپ.سوارشون کردم.اوف چه دختری رفیق اون یکی بود آورده بود با خودش…کوس تمام عیار.بعدا فهمیدم۲۲سالشه…در اصل جنده بود دختر نبود…جلویی همونی بود که اون روز توی کافی شاپبود.اسمش ریما بود.حالا راست و دروغش نمیدونم واقعی بود یا نه،؟دومی اسمش کیمیا بود…رسیدیم ویلا ریموت زدم در باز شد…رفیقم گفت کاش چیزی برای خوردن میآوردیم… چیزی نخریدیم…گفتم زر نزن یخچال پر نوشیدنی و خوردنیه…دختره گفت کوسخول استخر که خالیه تازه سردم هست…گفتم حقا که دختری و ناقص العقلی…آخه احمق توی این سرما اگه آب هم داشت.مگه میشد توش شنا کرد…بی مغز داخل استخر آب گرم داره…گفت دمتگرم پسر…رفتیم داخل پدر بزرگ خداییش سنگ تموم گذاشته بود…همه چی بود حتی جوج سیخ شده…مث اینکه خودش مهمون داشت ولی نذاشت دل من بشکنه…گفتم بچه ها اول نوشیدنی بخوریم یا بریم توی آب.مرتضی گفت یک چایی دم کنیم بعد…گفتم کودن شراب چندساله هست…میخای چایی بخوری…گفت بقران من تاالان نخوردم…گفتم الان میدم بخوری…خلاصه اون دوتا که عین اسب میخوردن رفیق ما هم که زود چپه شد…نمیفهمید چکار میکنه…گفتم این اگه عرق سگی میخورد چی میشد…وقتی رفتیم توی آب این جنده ها به جای مایو با سوتین و شورت اومدن.توی آب کم کم شوخی شروع شد…اونروز من برای اولین بار کوس گاییدم…اونم چه کوسی…تاشب ما چند دفعه سکس کردیم…خوبیش این بود که ما بی تجربه بودیم ولی اونا در عوض دنیای تجربه…هر دو پرده هم نداشتن…در اصل کوس رسمی بودن…موقع رفتن ریما گفت برام ۱تومن میزنی کارتم…گفتم چرا.گفت دختر به این خوبی آوردم مرد شدی کوس کردی نمیخای جبران کنی…مرتضی در گوشم گفت.کوسخول خب جنده است دیگه خرج داره…من یک تومن براش کارت کشیدم…فرداش پدربزرگم گفت خوش گذشت گفتم ممنونم آقاجون…گفت حالا شماره دوستات رو یده آقاجون که لازم داره…گفتم شماره مرتضی رو میخای چکار…گفت احمق جون شماره ریما رو میخام…گفتم چی تو اونو از کجا میشناسی؟گفت مث اینکه ویلا دوربین صوتی داره ها…صوت وتصویر ضبط میکنه…گفتم ای وای آقاجون سرم کلاه گذاشتی…همه چی رو دیدی.گفت همه چی خیالت راحت…به بابات نمیگم…ولی ازت خوشم اومد مرد شدی ها…بعد ازون زنگ زدم ریما و گفتم کسی بهت زنگ میزنه خوب تحویلش بگیر…گفت کیه؟گفتم چکار داری پول میخای دوست داری حال کنی زنگ زد خوب تحویلش میگیری…صاحب همون ویلا…گفت تو که گفتی مال خودتونه.گفتم مال پدر بزرگمه…گفت نه بابا پیر مرده…گفتم احمق از صدتا جوون خوش تیپ تره…پدربزرگم کیف کرد…گفت پسفردا مدارکت رو ببر ماشینو سند کن بنام خودت به مامان بابات هم گفتم یکوقت داییت نفهمه…حسودی میکنه…چند روزی بود که ملیحه پریود بود…مامانش هم برگشته بود اما باباش هنوز نیومده بود.دیگه نمیشد شب توی اتاق من کاری بکنیم…فقط بعضی روزها بعد ناهار گاه گداری کونی ساکی چیزی…کار همو راه مینداختیم…اون آخرای سال۸شده بود و یکم بزرگتر شده بود اما سینه هاش خوب گنده شده بودن…خیلی خیلی هم خوشگل شده بود…ولی من مطمئن بودم مادرم میدونه من با این رابطه دارم…شاید هم مادر خودشم میدونست…نزدیک کنکورم بود ومن شدید درس میخوندم…و شکر خدا دانشگاه خوبی قبول شدم…اون هم مهندسی اصفهان…وقت رفتنم اون کلاس۹بود ومن ترم اول مهندسی اصفهان…قبول شدم…رتبه خوبی هم داشتم…توی خوابگاه بودم ولی بچه های هم دانشگاهیم میدونستن وضع مالیم خوبه که با این ماشین میام میرم…توی دانشگاه آخرای ترم۲نزدیک امتحانات با دختری به اسم سمیه دوست شدم بچه کازرون بود و لهجه زیبای شیرازی صحبت میکرد… خیلی سبزه و خوشگل بود…ولی من همش دلم با ملیحه خودم بود…از وقتی اومده بودم دانشگاه فقط و فقط تلفنی با ملیحه ارتباط داشتم و واقعا هم هم رو دوست داشتیم…هنوزم توی خونه ما ساکن بودن…پدرش نسبت بهش خیلی سخت گیر شده بود…دائم زیر نظر بود…شب قبل برگشتنم به خونه تیر ماه بود…گفتم میتونی بیایی بیرون تنها باشیم…گفت فقط ساعت۹تا۱۰به بهانه کلاس زبان میام بیرون…گفتم صبح زود میام که تا۹برسم تهران…خوشگل کن میخوام حسابی از خجالتت در بیام…فقط خندید…صبح که نه هنوز تاریک بود راه افتادم تا زود برسم تهران…ساعت۹صبح اونطرف خونه منتظرش بودم…تا رسید منو دید…سوار شد همونجا بوسیدمش…دلم براش یه ذره شده بود…مستقیم رفتم لواسون ویلای پدربزرگم…فقط اتاق خواب پدر بزرگ دوربین نداشت…گفت چقدر هولی…گفتم دلم برات یه ذره شده.بغلش کردم انداختمش روی تخت…گفتم لخت شو…اونم لخت شد…وای برای اولین بار پشمهای کوسشو زده بود…اینقدر سفید و تپل بود این کوس
نمیتونم بگم چقدر…فقط بگم که وحشتناک میخوردمش…سینه ها کوس و کون…هول بودم.توی اینمدت کیرمم دیگه جوون بودم بزرگ بود.همش میگفت اروم آروم یوسف جان آروم عزیزم درد دارم تو رو خدا محکم نخورش تازه موهاشو زدم پوستش نازکه قربونت بشم دلت براش تنگ شده بود؟اروم بخورش اروم.بعدش من بلند شدم .درش آوردم تا دید گفت وای چقدر بزرگ شده…گفتم فقط ساکت باش…از توی کشوی پدر بزرگ ژل برداشتم…حسابی زدم به سوراخ کونش.گفتم داگی کن…گفت به خدا میترسم ازش خیلی کلفتر و بزرگتر شده…گفتم از چی میترسی خب تو هم بزرگ شدی…خانوم شدی…اصلا حس عجیبی داشتم.داگی بود و پر ژل روان کننده…کوس و کون سفیدش برق میزد…گذاشتم دم کونش و با یک فشار نصفشو دادم توش…جیغ کشید عین چی،،؟؟به قرآن گوشهام زنگ زد…دیگه نتونست روی زانوهاش و دستهاش وایسته…دمرو شد…نگاهش کردم گریه میکرد…گفتم جونم عزیزم دردت اومد آره.اروم گفت درش بیار بدبخت شدم…اشتباه کردی…چشماش پر اشک بود…وای وقتی در آوردمش… تخت پر خون بود…ژل که زده بودم روان شده بود…اشتباه رفته بود توی کوس کوچولوش…سریع دستمال آوردم تندتند پاکش کردم…ولی هنوز کوچولو خون میومد…گفتم نترس عزیزم تو اول و آخرش مال خودمی…گفت یوسف شیکمم و پاره کردی…نشستم کنارش…بوسش کردم…اونم بوسم کرد واقعا خیلی خیلی دوستم داشت…گفتم دیگه غصه نخور…فقط مواظب خودت باش به کسی نگی ها…گفت به کی میتونم بگم اصلا…گفتم آفرین…اینجوری شد که تا روزی که کنکور امتحان دادو اومد اصفهان پیش خودم…من فوق خوندم…خیلی مواظبش بودم…دیگه واقعا انگار خانومم بود…مادرم میدونست مادرش میدونست…حتی دیگه پدرم میدونست…شاید بابای اونم میدونست…بعد اینکه فوق گرفتم…برای دولت استخدامی با درجه بسیار بالا استخدام که نه خدمت سربازیم رو انجام میدادم… احتیاج به پول اصلا نداشتم…پدر و پدر بزرگم سنگین ساپورت مالیم میکردن…چند وقتی مجبوری رفتم عسلویه برای گذروندن یک دوره از خدمتم۵ماهی میشد فقط تلفنی حرف میزدیم…چندباری با هواپیما برگشتم تهران ولی اون اصفهان بودمن کارم و خدمتم اصلا اصفهان هم تموم بود…ولی فقط به خاطر ملیحه اونجا بودم…توی همون آخرای ماموریت خدمتم چندباری پدر مادرمو فرستادم که رفتن خواستگاری…پدر مادرش راضی بودن خودش نبود…مادرم گفت خودش دلش نمیخاد.پسر جون.گفتم حتما دلتون نخواسته خوب برید خواستگاری…مادرم گفت خودت برو باهاش صحبت کن…رفتم اصفهان که برم پیشش…بارون میبارید تیپ زدم دختر کش ماشینمو هم تمیز شستم…رفتم دم دانشگاهش سوارش کنم…به خدا توی تموم اون جوونها که از دانشگاه بیرون میومدن و یا توی خیابون بودیم…توی تیپ و قد و هیکل تک بودم…هر دختری رد میشد…چشم ازم بر نمیداشتن…من فقط منتظر ملیحه بودم…توی ماشین نشستم تا بیاد.دوستاشو میشناختم…همون لحظه آخر داشت میومد…گوشیش و روشن کرد…از دور میدیدم…اون نمیدونست من برگشتم اصفهان…زنگ زدفک کردم به من زنگ میزنه…ولی دیدم مشغول حرف زدنه…دم ورودی دانشگاه شلوغ شد.مجبور شدم ماشین و حرکت دادم…رفتم جلوتر پیاده شدم…برم دنبالش…ولی دیدم یک پارس نگه داشت…رفت سوارش شد…یک پسره عینکی مث خودش ریزه میزه بود…رفتند با هم…اصلا منو ندید…تا اومدم سوار بشم برم اتوبوس خوابگاه دانشگاه رسید…نتونستم تعقیبش کنم…ولی شانسم بود که رفیقش و دیدم…صداش زدم…اسمش رحیمه بود میشناختمش…گفتم رحیمه خانوم ببخشید…میشه نیم ساعتی وقتتو بگیرم…تا منو دید خیلی خوب احوال پرسی کرد.میدونست الان دیگه مهندس شدم…گفتم لطفا بشینید خودم میرسونمتون…نشست عقب…گفتم فقط بهم بگو این پسره کیه که ملیحه نشست توی ماشینش…گفت مهندس ببین من چند بار به ملیحه هم گفتم تکلیف رابطه اش رو با شما روشن کنه…شما بهترینی اما نمیدونم این احمق از زندگی چی میخاد…بهم گفت حتی خواستگاریش رفتین…ولی اون بیشعور… جواب رد داده…با این پسره جواد…ریخته روی هم تریپ عشق و عاشقی برداشته.گفتم چی…؟؟مگه از من هم عاشق تر پیدا میکنه…که گرفتارش بشه…شوخی میکنی؟گفت نه ولی تو حیفی مهندس…رابطه قشنگی ندارند…کارشون خیلی به جای باریک کشیده…فقط بهت بگم یک سقطی داشتن…تو رو خدا نگی از من شنیدی…شاید ازدواج کنند…ولش کن…اون فقط از لحاظ مالی گرفتار تو شده…اونم فک کنم پسره بهش یاد میده تیغت بزنند…من خیلی ناراحتم…چند بار می خواستم به شماره ات زنگ بزنم بهت بگم ولی نخواستم فضولی کنم…الان هم چون خودت دیدی بهت میگم…ولش کن برو دنبال زندگیت…گفتم کجا میتونم پیداش کنم…گفت یک گروه هستن میرن یک زیر زمینی کافی شاپ… اونجا شب ها شعر میخونند میتینگ میزارند…گفتم میتونی بهم نشون بدی…منو برد اونجا خودش نیومد…گفتم میگم خودم تعقیبت کردم…وقتی رفتم اونجا…اقلا ۸ تا جوون بودن۳تا پسر و ۵تا دختر…داشت میگفت میخندید.پشتش به در بود…همش نمیدونم چی میگفت و چیکار میکرد که دائم میزد روی شونه پسره…
بخدا وقتی رفتم داخل اون دوتا دختر روبرو مستقیم فقط توی چشمام نگاه میکردن…ملیحه گفت چیه مات موندین؟،،تا برگشت منو دید…اولش جا خورد و ترسید رنگش پرید…بعدش یک لبخند ساختگی زد.وای عزیزم تو اینجا چکار میکنی…پسره گفت عشقم تو با کی هستی؟تا بلند شد منو دید…مث گچ رنگش سفید شد.ریزه میزه بود.من هم ۱۹۵ قد…و فوق عصبانی…اومد…از پای صندلی بلند بشه بره.از پشت گردن پسره گرفتم…سرشو محکم کوبیدم روی میز…گفتم لعنتی از۱۲سالگی مواظبت بودم و پا بندت شدم…تمام نوجوونی و جوونیم پای تو سوخت…الان برا من عاشق شدی…چند بار فرستادم خواستگاریت…منو به این ریقو فروختی…ساکت بود.پسره دست و پا میزد…رفیقش گفت داداش خفه اش کردی مرد ولش کن…تف کردم روی زمین گفتم شاشیدم به هر چی عشقه…لعنت بهت…رفیقش گفت ملیحه…خواستگارت اینه…به خدا تو دیوانه ای…هیچ حرفی نمیزد…پسره رو ولش کردم…بلند شد.گفت چیه کونت سوخته…گفتم اشتباه نکن این خرمایی که من خوردم و هسته اشه که الان تف کردم تو داری لیسش میزنی…تو اگه الان دلت بهش خوشه…من از ۱۲سالگی زیر دست وپام لهش کردم…ولی متاسفم براش…که.دیگه چی بگم…انتخابش همینه دیگه…شعور نداره…داشتم برمیگشتم…اومد روی پله ها…گفت اگه دوستم داشتی و عاشقم بودی…اینجا آبرومو نمیبردی…شاید دلیلی برای کارم داشتم…هر چقدر تو منو دوستم داری من بیشتر داشتم و دارم…حتی با این کاری که الان کردی…برو به زندگیت برس…به قول رحیمه دوستم تو و عشقت حیف هستین…گفتم لعنتی بهم بگو جریان چیه؟؟،گفت نمیتونم…همون لحظه پسره اومد با تشر گفت ملیحه ولش کن بیا بریم من نمیتونم معطل تو و مسخره بازی هات بشم…اگه اومدی که اومدی نیومدی خودت میدونی.من روی پله ها بودم اون پایین میخواست از کنارم رد شه…چنان با لگد زدم تخت سینه اش…که چسبید به دیوار…اینقدر سرشو کوبیدم دیوار اونجا پر خون شد…مأمورا اومدن بازداشتم کردن… و منو بردن…من اون موقع جزو پرسنل ویژه فنی یکی از پالایشگاهها بودم…پسره سرش از چند جا شکسته بود.ولی نمرد و نرفت توی کما…همون لحظه متوجه شدم…ملیحه زود گوشی پسره رو از جیبش برداشت…من که با پرداخت دیه حتی یکساعت هم نموندم .ولی فهمیدم.این ملیحه دیوانه توی یک پارتی بوده اینها بهش تجاوز کردن فیلم گرفتن…که همون فیلم باعث شد پسره شلاق بخوره اخراج بشه…ولی زندگی منو ملیحه بهم ریخت خیلی لجبازه…هرچی میگم اگه منم که بخشیدمت…بیا زندگی کنیم قبول نمیکنه…میگه زندگی من و تو دیگه بدرد نمیخوره…تازه گی که دوباره رفتم سراغش خودم ازش خواستگاری کردم.گفت برو دنبال زندگیت من دیگه دارم با یک استادم ازدواج میکنم…الان هم ملیحه خودشم فوق خونده داره استادیار میشه…رفتم پیش مادرش گفتم خاله تو کاری بکن…خندید گفت عزیزم این پیک نیک من چه جذابیتی داره که تو ازش دست نمیکشی…گفتم عشق میدونی چیه…گفت همون عشق نمیزاره که تو حیف بشی…برو ازدواج کن خوش باش…برای آخرین بار رفتم پیش ملیحه…گفتم عزیزم چرا لج میکنی…گفت یوسف چرا نمیفهمی…اونها چندین بار بهم تجاوز کردند باردار شدم سقط کردم…من نمیتونم همسر خوبی برات بشم…بچه ها الان پدر مادرم دارند مقدمه ازدواج منو میچینند… نمیدونم چکار بکنم…هیچچی بهم نمیگه فقط میگه برو ازدواج کن منو ولم کن…الان۳۲سالم شده…اونم ۲۷ ۸سالشه…هر دو تک فرزندیم…دختر داییم کم سنه اما بهم میگه اینقدری که تو رو دوستت دارم بابا مامانم رو دوست ندارم…خیلی هم خوشگله…ولی یک دنیا خاطره با ملیحه منو آروم نمیزاره…خدایا کمکم کن…والسلام خداحاغظ
نوشته: یوسف
4 پاسخ به “یوسف و دختر همسایه”
اولشو خوندم، اما انقدری خوب نبود که این همه رو بشینم بخونم.
به نظر کودکی سختی داشتی قدت ۱۵۵ باید باشه بی پولی زیاد کشیدی و حسرت های زیادی تو زندگی داریانشالله با تلاش به آرزوهات برسی، از اینهمه جق زدن راحت بشی بحق چن تن ال عبا
داستان جالبی بود
دما دمت گرم خوب نوشتی هرچند غلط املایی زیاد داشتی ولی چون خوب نوشتی وقابل باور البته درپاره ازموارد بااغراق ولی بهت لایک دادم