شارلاتان

سلام.به همه…مصطفی هستم۳۰سالمه.لیسانس ادبیات گرفتم…الان متاهل هستم.بچه نداریم.و ورزشکار بودم ولی الان برای دل خودم ورزش میکنم.از خودم تعریف نمیکنم.چون معتقدم تعریف از خود مث گوه خوریه…وقت بیکاریم فقط با بازی کامپیوتری و وب گردی و دنیای مجازی میگذره…البته زیاد بیکار نیستم ها…من توی۲۳سالگی که لیسانس گرفتم با خریتی که با رفیقم کردیم…دوست دوران بچگی و نوجوونی و حالا جوونی…اسمش مومن علی بهش میگم مومن…البته اسامی تماما مستعاره شک نکنید.چون ماجرا واقعیه نمیتونم اسم اصلی بگم…اشتباهی که کردیم…یعنی تا وقتی کار گیر بیاد ویا گفتیم استخدام بشیم…از بی‌پولی میرفتیم جنس از شهرهای مرزی می‌آوردیم چند باری هم خلاف سنگین کردیم فقط بار آخری که گرفتنمون. اون بار جنس کم بود و سابقه نداشتیم تا آخرای سال۴۰۰که دیگه کرونا داشت تموم میشد زندان بودیم…که هر دو تقریبا از خونه طرد شده بودیم…ولی پول داشتیم…چون پولمون رو خوب و جایی عالی سرمایه گذاری کرده بودیم…وقتی بیرون اومدیم سرمایه امون چند برابر شده بود…ما اگه میخواستیم ملک یا هر چیز دیگه ای بخریم دولت مصادره می‌کرد.از اولش پی همه چیز رو به تنمون مالیده بودیم با برنامه کار می‌کردیم… ما فقط طلا و سکه خریده بودیم و جایی امن قایمش کرده بودیم وقتی بیرون اومدیم از این بازار کیف کردیم…هم زندان بودیم مفت خوردیم خوابیدیم…هم حرفه حلال خوب،یاد گرفتیم خیاطی.یاد گرفتیم…اومدیم بیرون با پولمون سالن رو خریدیم نه که اجاره کنیم…دولت هم به زندانی‌های خوب وام داد و سر۳ماه کارگاه راه افتاد.و فقط لباس زیر تولید میکنیم…فقط نمیگم کدوم شهر…۱۵تا خانوم استخدام کردیم…همه جای خواهرای ما هستن.جریان ما مال این بنده خداها نیست…چون زحمت کش و متاهل هم هستن…از اول قرار کردیم اصلا زیپ شلوارمو رو توی محل کارمون باز نکنیم،ما دوتا رفیق از برادر برای هم بهتریم…الان که وضعمون خوب شده تازه خانواده هر دو مون یادشون افتاده بچه هم دارند.‌بماند که هر دوی ما اونها رو به تخم چپمون دایورت کردیم…رفیقم مومن مسئول خرید جنس خام بود.من مسئول فروش بودم و کارگاه…به اکثر شهرهای ایران هم فقط جنس کلی می‌فروشیم دوستان تاکید می‌کنم فقط کلی…از همه جا هم مشتری داریم…تو این گیر و دار که داشت کاسبیمون شکل می‌گرفت… زد و من عاشق دختری شدم که با یک خانومی میومد که مشتری و همشهری ما بود و همیشه از ما کلی خرید می‌کرد و توی خونه می فروخت و مغازه نداشت.رفیق بودن خواهر نبودن.همیشه هم نقدی پول می‌داد،دختری که کنارش بود والان خانوم من هست،اسمش نیلوفر بود…۱۹سالش بود الان دوساله ازدواج کردیم.یعنی یک اختلاف سنی ۸یا۹ساله با خانومم دارم…جوون زیبا تپل… خانواده خوب.ولی کم بضاعت داره.خوش قد وبالا و عاشق آرایشگاه و آرایش و ازین جور کارها…که من اینقدر دوستش داشتم و الان هم دارم ها.ولی چون بهم دروغ گفت…ازش خیلی ناراحتم…توی تنبیه روحی قرارش دادم…من خالصانه جلو اومدم و همه چیم رو از اول بهش گفتم.من الان با این وضع مالی خوب و ماشین و خونه و غیره در هر خونه ای رو میزدم بهم دختر خوب میدادن…ولی دلم اینو گرفت…ازش هم تحقیقات کردم هم محل کاری که کار می‌کرد.هم دبیرستانی که تموم کرده بود.هم محل زندگیشون کسی بهم بد نگفت.‌و من به علت اینکه واقعا تنها بودم و عشقی به بودن با خانواده ام نداشتم زود ازدواج کردم…و تقریبا۴ماه نشد رفتیم سر خونه زندگی خودمون.رو با خوبی زندگی می‌کردیم… وآرایشگاه خوبی برای خانومم راه انداختم.اونم وضع مالیش خوب بود.وازم اجازه می‌گرفت.و به خانواده اش کمک مالی هم می‌کرد.وپدرش بسیار زیاد منو دوستم داره…حتی چون کم پول بودن من خودم توی گرفتن جهیزیه کمکشون کردم.حتی الانم بعضی از قسط های وام ازدواجشو خودم میدم که باباش گرفت.مسئله مالیش نیست نوع محبت شه.این خانوم من که الان خودش سالن داره و وضعش در یکسال اول زندگی ما از گوه به عالی تبدیل شد گول خورد.رابطه ازدواج من و این نیلوفر همسرم همین خانوم مشتری من بود.که توی خونه جنس و لباس زیر میفروخت.و وقتی برای خرید اومده بودن کارگاه دیدم و عاشقش شدم.این خانوم که سیمین اسمشه.و واقعا هم جنده اسمش سیمینه.این‌و واقعیش رو گفتم.همیشه نقدی خرید می‌کرد ویکی دو بار هم چکی خرید کرد.و پرداخت کرد.بار آخر اومد مغازه و خیلی زیاد بهش بار دادم حتی از جنسهای وارداتی غیر تولیدی خودمون هم که فقط نقدی می‌فروشیم هم برداشت.تعجب کردم این همه جنس که وانت گرفت برای بردنشون.۳۰درصد نقدی داد.بقیه گفت ای وای دسته چکم یادم رفته.من رودربایستی با کسی ندارم.گفتم شرمنده شریک دارم نمیتونم جنس رو بدم بهت.دیدم رفت بیرون و زنگ زد.و بعدش خانومم باهام تماس گرفت گفت…مصطفی جون دوست منه دیگه.بهش اطمینان کن جنس و بده.گفتم مسئله این نیست مسئله اینه که بدون اجازه شریکم نمیتونم نسیه وبدون چک جنس بدم.گفت خیلی بدی.وقطعش کرد.چند دقیقه بعد مومن زنگ زد گفت برای چندر غاز زن داداش مارو جلوی کس و ناکس کوچیکش نکن.گفتم داداش چند غاز چیه؟زنه۷۵میلیون جنس برداشته۲۵داده…۵۰مونده…دوستان برای کارگاه سال۴۰۱پولی نبود.ولی ما فروش بالامون روی سود کمی که می‌گرفتیم بود…هدفمون جلب بازار بود.با سودی که می‌گرفتیم خدا میدونه فقط دستمزد هامون رو پرداخت می‌کردیم و جنس خام می‌گرفتیم… بعدشم از اول قرارمون با همه مشتریها نقدی بود…گفتم سیمین خانوم…بی‌زحمت ۵۰تومن چک برامون فردا بیارید…گفت صددرصد‌…خیالتون راحت باشه…اونجا فقط من یک زرنگی کردم یک فاکتور و رسید جنس ازش گرفتم که باقی مبلغ پول جنس که مونده…که باید به نرخ روز پرداخت بشه…قبول کرد و حتی ازش اثر انگشت هم گرفتم…خلاصه که رفت و فردا شد نیومد.پس فردا شد نیومد…یک هفته شد نیومد.یکماه شد نیومد.جالبه که هر دفعه که بهش زنگ میزدم هم گوشی رو برمی‌داشت جوابمو میداد.اما به حرفش عمل نمی‌کرد… تا اینکه.بعد از یکماه…رفتم در خونه اش…همسایه اش گفت ازینجا رفته.یکهفته است رفته…به خانومم زنگ زدم گفت…من هم ازش خبری ندارم…من آدرس خونه مادر اینو از کسی گرفتم و پرسون پرسون پیداش کردم و زد وشانس من درست دم در خونه مادرش منتظر اسنپ بود…که مچش رو گرفتم…و تا منو دید به خودش گرخید…گفت تو رو خدا جلوی مادرم چیزی نگو…گفتم پول من کو…گفت بریم چک که ندارم بهت سفته میدم چند روزه پرداخت میکنم…سر من هم کلاه گذاشتن…من الان خونه مادرم زندگی میکنم…من باز اینجا سادگی کردم…وگول حرفهاش رو خوردم…رفتیم بانک به جای۵۰تومن ازش۷۰تومن سفته گرفتم.چون هم دوماه رد شده بود.هم دوماه فرصت خواست.هم اینکه واقعا جنس گرون شده بود.کلا۴ماه.بردمش در خونه مادرش پیاده اش کردم…وبرگشتم کارگاه.وقتی رفتم خونه جریان رو که به نیلوفر گفتم رنگش پرید…گفتم چی شد تو ترش کردی؟گفت هیچچی ازین ناراحتم که۴ماه پولتون عقب افتاد…گفتم جریمه اش رو خودت امشب پرداخت میکنی…گفت عه به من چه…گفتم تو باعثش شدی اگه نه من که بهش جنس نمی‌دادم.گفت من چقدر کار میکنم که بهتون جریمه هم بدم…گفتم مشنگ نمیخاد پول بدی که یک کون خوب و خوشگل بدی تلافیش در میاد…گفت وای نه با اون کیر بزرگت…مگه خرم…گفتم نیلو جون من ۶ماه بیشتره که باهات ازدواج کردم.ولی نمیزاری کون بکنم…گفت آخه جونه ها بادمجون که نیست.کیرت بزرگه…توی کوسم میره امونم و میبره.میخوای بکنیش توی کون تنگم…درد داره…تو که ندادی از کجا میدونی درد داره…یک‌کم خودشو باخت زبونش بند اومد.گفت همه میگن درد داره.حتما داره.گفتم باشه دل منو بشکن…اومد جلو سر سفره هم بودیم پای میز ناهار خوری نشست روی پام.گفت قربونت بشم قهر نکن دیگه…مگه دوستم نداری؟گفتم ای دل غافل تو هم دائم سواستفاده کن…گفت باشه یکبار بهت میدم دردم اومد.دیگه نمیدم.گفتم ای والله.خیالت راحت نمیزارم درد زیاد بکشی…ازقبل برای این وقت که بتونم کون بکنم…ابزار لازم رو فراهم کرده بودم…لوبریکانت و روان کننده و غیره…روتخت که بودیم…چون کون سفید وبزرگی داره گفت مصطفی بخدا دردم اگه بیاد باهات قهر میشم…گفتم خب یک‌کم که حتما درد داره ولی آروم میکنم…گفت چرا اینقدر کون کردن دوست داری…گفتم چون ما پسرها سکسمون رو از بچه گی با کون کردن و کون دادن شروع کردیم.و اون اولا هیچوقت هم نتونستیم داخل سوراخش بزاریم…گفت راستشو بگو تا الان چند بار کون دادی…گفتم به جون خودت که توی دنیا از همه برام عزیزتری و میدونی بغیر تو کسی رو ندارم ودوست ندارم.قسم میخورم هیچ وقت کون ندادم.مگه کونی ام…گفت پس حتما کردی دیگه…گفتم آره چندباری بچه و نوجوون بودیم با همین مومن دوستم چند بار کون کردیم.حتی توی زندان یک پسره جوون بود کونی بود اونم کردیم.ولی کون ندادیم…گفت خیلی کثیفین…ازت بدم اومد.گفتم جدی که نمیگی…گفت به جون بابام راست میگم…اگه میدونستم اینجور آدمی هستی بهت بله نمیگفتم…گفتم تو خودت بگو تا الان چند بار کون دادی که میدونی درد داره…بلند شد نشست نه گذاشت نه برداشت شتلق خوابوند زیر گوشم…گفت بی غیرت…به من میگه کون دادی…گفتم مرسی از لطفت…چیزی پرسیدی شجاعت داشتم جواب دادم…چیزی پرسیدم باید جوابمو میدادی…گفت یعنی جوابتو نگرفتی؟گفتم باشه…امشبمون رو زهر کردی…کون نکرده بودم…خیلی خیلی عصبی شدم بدجور…وقتی عصبی میشدم.قبلا هم بهش گفته بودم…عصبی بشم فقط سیگار میکشم…رفتم روی تراس…خونه ما آپارتمانی وطبقه۴هستیم.سیگار برای خودم توی خونه قایم کرده بودم برداشتم رفتم اونجا…روشنش کردم…بجای یکی ۳تاکشیدم…گفتم شایدم حق داشت خب این دختره دیگه نباید بهش راستشو میگفتم.و نباید ازش می‌پرسیدم… وقتی برگشتم…روی تخت دمر بود ولی لخت کرده بود…بالش زیر شیکمش گذاشته بود…قمبل بشه…رفتم کنارش دراز کشیدم…گفت لوس نشو قهر نکن…بیا بکن…گفتم نیلوفر من از تو۹سال بزرگترم.دوستت داشتم زدی زیر گوشم بهت چیزی نگفتم…شایدم حق داشتی…ولی گذشته هر کسی حتی تو به خودش مربوطه…من از لحظه ای که عقدم شدی به این

طرف برام مهمه…نه نمیخوام دروغ بشنوم نه بهت دروغ بگم. پس دیگه هیچوقت…این کارتو تکرار نکن که بدجوری ضرر میکنی…همینطور که دمرو بود گفت خیلی خیلی ببخشید عزیزم…بیا بکن تنبیه ام بکن…گفتم الان که اعصابمو خورد کردی…بهم میگی بکن…برگشت نگاهم کرد.اومد پیشم بغلم کرد و خودش سینه سفت و بزرگ و زیبا شو کرد توی دهنم گفت بخورشون بذار دلت آروم بشه عزیزم…بخور پسرم جی جی های مامانی رو خوب بخور…دیگه رگ خواب من دستش اومده بود میدونست قید هرچی رو بزنم قید سینه های بلورینش رو نمیتونم بزنم…حسابی مالوندم و خوردم ممه های نازش رو…خودش برگشت…لوبریکانت رو پلمپش رو باز کردم.گفتم خودتو شل بگیر برات بی‌حسی بزنم دردت نیاد…گفت باشه عشقم…من هم آروم با انگشت کوچیکه میدادم داخلش ولی خیلی روون بود…با انگشت اشاره دادم داخلش ولی هیچ آخ و ناله ای ازش نشنیدم…خیلی دلم شک افتاد…قشنگ بیشتر زدم روی انگشتام و دوتایی تا بند دوم انگشتم میدادم داخل کونش تازه خودشو میداد بالاتر که قنبلتر بشه برن داخل تر…گفتم این حرفه ای تر ازین حرفهاست درسته از کوس باکره بود.نداده بود…درد زیاد کشید وخونریزی داشت…ولی توی کون دادن استاده استاده…فقط داره پیش من جانماز آب میکشه…چند دقیقه ای با سوراخش بازی بازی کردم…گفتم با دوتا دستات باز کن لپهای کونتو…گوش داد.روان کننده زدم.به کیرم.۱۶سانته ولی کلفتیش خیلی خوبه…سرشو با یک فشار دادم داخل…آخی گفت و گفتم ول نکن لپهای کونتو…فک کنم بی‌حس شده دردت کمه…گفت آره بیحسه بی حس شده…میدونستم چرت میگه…من و مومن…توی اینمدت که آزاد شدیم کوس و کون زیاد کردیم…هیچ کونی به این زودی بی حس نمیشه توی ۱۰دقیقه کمتر…هیچ دختر تنگی نمیزاره حتی ۱انگشتی تا بند اول بره توی کونش چی برسه بند دوم وسوم…که حلقه صفر کونش هم راحت باز بشه…دوستان که کون کردن میدونن…هر چقدر هم جا کنی توی کون تا ازون حلقه تنگیش رد نشه داخلش کون کردن معنی نداره…اینو من تا فشار دادم نصف کیرم توی کونش بود…کمرشو کشیدم بالا داگی شد…چون توی کونش پر از لوبریکانت بود کیر من هم تقریبا بی حس بود…خیلی خوب و شلاقی کون میکردم…تایکربع میکردمش…چنان حال می‌کرد.اب کوسش از روی ران پاهاش روان شده بود.کوسش خیسه خیس بود…یک آن کشیدم بیرون…محکم تاته دادم توی کوسش گفت وای چقدر این حال رو دوست داشتم.تجربه کنم…خودش نفهمید چی گفته…قبلا چون باکره بود نمیتونست بعد کون دادن کوس بده تو دلش مونده بود.ولی الان دیگه…تا کردم توی کوسش چندتا تلمبه زدم تا توی ناف من پر آب کوس شده بود…خیلی حال میکرد…من هم آبم اومد اونم ارگاسم کامل شد ریختم توی کوسش…حالی کرد که نگو…برگشت لباشو چسبوند به لبهام…محکم از ته دل بوسم کرد…خب تو که اینقدر کون دادن رو دوست داری چرا نمی دادی…گریه کرد گفت من اولین باره تجربه اش میکنم.از کجا میدونستم اینقدر خوبه…گفتم حالا که فهمیدی من بعد بهم زیاد بده…گفت چشم.رفتیم حموم.نشست خودشو خالی کرد سوراخ کونش اندازه در بطری بیشتر باز بود.حتی خودشو تخلیه کرد دردش نگرفت.من یکبار زنی رو کردم ریختم کونش توی حموم وقتی خودشو تخلیه کرد زد زیر گریه…تازه جنده پولی بود…دوستان نظر ندید…خودم فهمیدم اون کون بزرگ و نرم کیر فراوون دیده…فهمیدم گول خوردم…ولی خب خودمم که پاک نبودم.از اون بدتر هم بودم…ولی دلم نمیخواست منو خر فرضم کنه یا بزنه زیر گوشم یا که ادای تنگها رو در بیاره…توی حموم گفت ولی تو بهم شک داری…خندیدم.گفت کوفت عوضی…گریه الکی کرد خودشو لوس کرد.راست بگو بهم شک کردی…گفتم نه به قرآن… ولی واقعا شک نداشتم بلکه مطمئن بودم کون داده بارها هم داده…برای همین قسم خوردم شک نکردم…ولی نگفتم که مطمئن هستم کونی بودی…اومدیم بیرون و کون خوبی بهم داده بود.حس کون کردنم دیگه زنده شده بود…بالاخره دوماه دیگه گذشت و حتی یک هفته هم بیشتر شد و موعد وصول سفته ها رسید…دیگه کلا خبری از سیمین خانوم اصلا نبود…سیمین که میگم فک نکنید پیر پاتال بود ها…بلکه یک مطلقه ۳۰ساله شاید هم کمتر بسیار زیبا و خوش استیل…و سر و زبون دار…عاشق آرایش… چون هر باری که دیده بودمش موهاش رنگ تازه ای داشت…کلا شیک بود و به خودش می‌رسید… خیلی پلنگ بود…دریده و جریده…دیگه گوشیش رو هم جواب نمی‌داد… سر حساب سیمین من جر و بحث کوچیکی با نیلوفر داشتم…هرچی میگفتم آدرسی چیزی ازش بهم بده میگفت من هم مث تو بی‌خبرم جای من هم دیگه نمیاد…به من هم۵تومن پول رنگ و مش بدهکاره…مادرش هم ازش خبری نداره…تا اینکه نزدیک عید بود و سرمون شلوغ بود‌‌…مومن طفلی سرمای شدید خورده بود.گفت داداش تو برو شیراز جنس‌ها رو تحویل بگیر گفتم چشم…من باوانت کارگاه راه افتادم و درست اول جاده زنجیر نداشتم نمیدونستم که سر گردنه برف جمع شده…خلاصه که کم مونده بود برم ته دره که خدا رحم کرد…زنگ زدم مومن جریان رو گفتم…گفت داداش خدا را شکر خودت طوری نشدی‌‌.

گفتم داداش برمیگردم ماشین خودمو میبرم این یککمی آسیب دیده میزارمش درستش کنیم…گفت باشه…رسیدم دم کارگاه سوارش کردم گفتم بیا بریم دم آرایشگاه نیلوفر سوییچ خودمو ازش بگیرم من با اون میرم تو اینو ببرش صافکاری…‌گفت نرو خودم بعدا میرم…گفتم فدای سرت طوری نیست تو مریضی بهتره استراحت کنی‌…خدایی نکرده کرونا نباشه…تا رسیدیم دم در آرایشگاه مومن گفت صبر صبر کن…اونجا رو…دیدم نیلوفر با همین سیمین خندون خندون از آرایشگاه اومدن بیرون تیپ خفن هم زده بودن.‌…رفتن سوار ماشین شدن و راه افتادن من هم دنبالشون…اول رفتن دم یک پاساژ تازه تاسیس شهرمون…رفتم دنبالش در ضمن عکس هم میگرفتم ازشون…دیدم رفتن توی یک مغازه فقط لباس زیر زنونه بود شیک و زیبا…ورودی زده بود ورود آقایان ممنوع…پرده نازکی داشت…معلوم بود مال سیمینه…چون رفت پشت دخل…کنار در منتظر بودم صداشون میومد یک دختر دیگه هم بود…سیمین میگفت نیلوفر نامرد کی بود نیومده بودی پیش ما…امشب من و ملیحه…همون دختره کنارش و میگفت.‌شب شام رستوران دعوتیم تو هم بیا…میدونی که حامد خاطر تو رو خیلی میخواد…گفت حامد گوه میخوره.‌الانم فقط اومدم مغازه تو ببینم.اونم چون مصطفی نیست…اگه نه جرات نداشتم بیام…تو برای همین بدهیت کار منو خراب کردی…گفت نیلوفر تو خیلی بیشتر ازین پول مدیون و بدهکار منی…من برای همین چندتا عکس و فیلم تو…چندبار جور تور و کشیدم…و۲۰تومن از جیبم دادم حامد.که عکسهارو پخش نکنه…حالا برای۵۰تومن این حرفها رو نزن دیگه…تازه داشتم یک چیزهایی متوجه میشدم…گفت بخدا من نمیدونستم اون نامرد ازم عکس گرفته…بقران اگه مصطفی و مومن بفهمند خون حامد و اون رفیق نامردش رو میریزن.گفت فقط تو رو خدا یک‌جوری سفته های منو از گیر مصطفی در بیار…ازم اثر انگشت داره…گیرم بیاره مستقیم زندانم…نیلوفر گفت سیمین جان مغازه ات مبارکت باشه…این۵تومن رو بده اون حامد بی‌ناموس.بگو نیلوفر گفت این آخرین باج سیبیلیه که بهش میدم تا الان نزدیک۵۰تومن ازم تیغ زده…اگه لازم باشه خودم دیگه همه چیزو به مصطفی میگم…طلاقم هم داد که داد…فوقش از حامد شکایت میکنم پدرشو در میارم…من که تمام عکس و چتهاش رو توی تلگرامم ذخیره دارم من هم پدر اونو در میارم…سیمین گفت دختر خریت نکن…تازه زندگیت درست شده…گفت نمیتونم سیمین…مصطفی مرد خوبیه…اگه آبروش بره بدبخت میشه…نمیخوام بخاطر من توی هچل بیفته…اون بی کله است زندان رفته است از چیزی نمیترسه…من میترسم خون راه بندازه…سیمین گفت خب تو که بهش خیانت نکردی…اینها مال زمان مجردیته…گفت بدبختیم همینه…اون تمام جیک و پیک ها حتی بچه گیهاشم بهم گفته…من اگه همون اول بهش همه چی رو گفته بودم الان بدبخت نبودم…ترسیدم پس بزنه منو…ولی گناه داره…من خیلی دوستش دارم …نمیخوام بخاطر من بدبخت بشه.تا اینجا خیالم راحت شد که از وقتی عقدش کردم به من خیانت نکرده و دوستم داره…گفت کی میری پیشش…گفت ساعت ۹میاد دنبالم میریم رستوران تا بتونم که گوشیش باهاش هست…عکسها و فیلمها تو پاک میکنم…نیلوفر زد بیرون.من رفتم مغازه کناری الکی که جنس میخوام…بعدش برگشتم.ببینم این سیمین چی میگه…ملیحه بهش گفت…سیمین اگه بفهمه تو و حامد باهم ازدواج کردین…خیلی بد میشه.‌گفت کون لقش…این بی پدر مادر فقیر کنار من آدم شد…من بردمش مغازه اون احمقها که اون کوسخول عاشق این پلشت شد…این از۱۷سالگی زیر کیر حامد می‌خوابید… وقتی دید اینطرف سفره رنگین تره‌.حامد رو ول کرد…حامد پسر خاله من بود…از اول هم من میخواستم باهاش ازدواج کنم…اینو که دید منو ول کرد.من هم مجبور شدم با اون معتاد شیشه ای ازدواج کنم…که بدبخت بشم…عامل بدبختی من تمامش همین.نیلوفره…میخوام خوب تیغش بزنم…اتفاقا حامد هم حرف تو رو میزنه میگه اون شوهر داره ولش کن کار دستمون میده…بزار۵۰تومن دیگه تیغش بزنم بعد گوشی رو میارم همه عکس و فیلمهاشو پاک میکنم…بعدشم گوشی رو برداشت و زنگ زد به حامد و قرار شام گذاشتن…گفتم مادری از شما دوتا بگایم که نفهمید از کجا خوردین…مگه من مصطفی دله نباشم…لقبم دله بود توی کوچه امون…رفتم توی ماشین سیر تا پیاز جریان رو از اولش بدون کم وکاست به مومن گفتم…گفت کاری نداره که…میدونم چکار کنم…گفت این دو تا زنه که تازه استخدام کردمشون…یکی زن و یکی خواهر حسن ۴سو هستن…خیلی به کار احتیاج داشتن حسن خیلی بی پدر لات و لاابالی هست…خیلی التماس کرد که بهشون کار بدم…گفت هرچی بدخواه مدخواه داری فقط ندا بدی بقیه اش با من…گفتم دمت گرم…برای ساعت ۹همه توی همین وانت بودیم…من و مومن و دو تا موتوری و دو نفر عقب وانت…حسن گفت داش مومن غصه جا نخور برش میداریم میبریمش…لیانگ شامپو.گفتم اونجا کجاست دیگه…مومن خندید گفت کارت نباشه…گفتم حسن جان داداش گوشیش خیلی لازمه…گفت غمت نباشه.ساعت ۹یک پارس سفید دم پاساژ نگه داشت…بعد چنددقیقه سیمین اومد وسواس شدن و رفتن یک باغ

رستوران بیرون شهر جای خوبی هم بود.اتفاقا ماشینش رو هم جای خوبی به دور از دوربین پارک کرد…رفتن داخل…چنددقیقه بیشتر بود.که یکی از بچه های حسن رفته بود گفته بود داداش بیا ماشین تو بردار جلوی راه رو گرفته…این مشنگ هم اومد…عین پلنگ ریختن سرش و با هم ماشین خودش برداشتنش و رفتن…گوشیش رو هم دادن به من…من و مومن منتظر موندیم…تا یکربع بعد که سیمین اومد بیرون هرچی دنبال حامد گشت نه خودش بود نه ماشینش…چند بار هم زنگ زد به گوشی حامد چون دست من بود جواب ندادم…ماشین گرفت رفت…ما هم رفتیم دنبالش…و خونه اینو یاد گرفتیم…برای صبح که با مامور بریزیم سرش…خلاصه برگشتیم لیانگ شامپو.دیدیم توی سرما دهنش و بستن کون لخت بسته بودنش به درخت توی باغ…گفتم بیارینش داخل‌.گفتم برین بیرون…رفتن بیرون…گفتم منو که حتما میشناسی…گفت گوه خوردم مصطفی خان…گفتم باز کن قفل گوشیتو…باز کرد…اول تمام عکس و فیلمهاش رو که مال نیلوفر بود ریختم گوشی خودم و بعد گفتم زنگ بزن…سیمین جنده زنت…فقط بدون که من میدونم اون هم دختر خاله اته هم زنت…بهش بگو رفیقت تصادف کرده مجبور شدی برگردی…گفت چشم وسریع انجامش داد…گفتم این رفیقت کیه که دو نفری به نیلوفر تجاوز کردین…گفت مجبور شدیم.چون تو رو انتخاب کرد…سعید دوستمه…گفتم زنگ بزن بگو حالت خوش نیست بیاد اینجا دنبالت بگو مشروب خوردی خرابی…تنها بیاد.گفت چشم…نیم ساعت نکشید اون بدبخت هم اومد.و تا صبح اول خودم و بعدش دوستان چند نفری چند بار از خجالت کون حامد و دوستش در اومدیم…صبح اول وقتی مومن با مامور سیمین خانوم رو شکارش کرد.و دستبند زده بردنش کلانتری.و اونم هرچی به حامد زنگ میزد…حامدی در دسترس نبود.که…جواب بده…مجبور شد از حساب شخصیش که زیاد هم بود.‌…وخیلی هم بیشتر داشت…قشنگ۷۰میلیون پول پرداخت کنه…و من۵۰۰میلیون چک خوشگل بدون تاریخ از حامد گرفتم…وتا اون موقع نزدیک ۶۰میلیون زن منو تیغ زده بودن…گفتم زنگ بزن سیمین بیاد اینجا دنبالت…گفت تو رو خدا آبروم رو نبر…گفتم زن منو با رفیقت گاییدی…باید زنتو با رفیقم بگایم…اگه نه همین الان با این چک ومدارک مستقیم میبرمت اداره آگاهی… تازه ماشینت رو هم که معلومه مدل بالاست همین جا آتیش میدم…زنگ زد به سیمین گفت بیا دنبالم دیشب مشروب زیاد خوردم نمیتونم رانندگی کنم…ساعت۱۱بود و سیمین که با پرداخت۷۰میلیون کونش سوخته بود.به مومن می‌گفته بدهی من۵۰تومنه نه۷۰…نامردی نکنید…اگه نه پشیمون میشید…نمی‌دونست که چه خبره…مومن میگفت تعقیبش کردم مستقیم ماشین گرفت اومده سمت شما…وقتی رسید.‌اومد داخل تا منو دید.و حامد و رفیقش رو لخت دید.غش کرد…همه رو انداختم بیرون و خودم لختش کردم…جلوی شوهرش گاییدمش.‌به هوش اومد هرچی پنجول کشید فایده نداشت…مومن هم فیلم گرفت…خلاصه که با کلی مدرک ولشون کردیم و به گوه خوردن افتاده بودن…پشت چک ها رو هم دادم سیمین امضا کرد…گفتم تا تو باشی فک نکنی زرنگی…چند تا فحش و نفرین کرد و رفتن…من از بچه ها تشکر کردم و نفری ۱۰تومن از حساب خودم زدم کارتشون…فرستادمشون رفتن…گوشی اون کوسکش دستم بود.فقط سیم کارت رو دادم بهش…تا شب خونه نرفتم…قبلش هم به سیمین گفتم اگه فقط و فقط یکبار دیگه طرف نیلوفر یا آرایشگاهش یا کارگاه ما پیداشون بشه…چک‌ها بدون تاریخ هستن…حتما اجرا گذاشته میشن…دوستان حتما میگن چک کجا بود.نه آقا جان بود خوبش هم بود.‌ رفیقهاکه ماشین رو گشته بودن توی کیف دستی همراهش دسته چکش و بیشتر مدارکش دستش بود…و ماهم استفاده کردیم…و اما شب که رفتم خونه.‌گفتم زود شام بخوریم که یک فیلم سوپر آوردم تجاوز دو نفری از کون به یک دختر ایرونی کون بزرگ و خوشگل…که کلی هم گریه میکنه…میخوام ببینیم و بعدش از کون محکم بکنمت…گفت اه چی بد و بی‌رحم… گفتم بجنب دیگه…بعد شام رفتیم اتاق خوابمون…و فیلمو انتقال دادم توی لب تاپم و گفتم لخت شو…گفت چی عجله داری…گفتم آخه دختره خیلی شبیه توست.‌گفت بیشعوری دیگه…لخت شد.من با شورت بودم…گفت پخشش کن دیگه.من هم روشن کردم و صداشو بلند کردم…همون اول بلند گفت حامد آروم پاره شدم.وحشی مگه عقل نداری…تا صدای خودشو شنید.منو نگاه کرد.در جا غش کرد…رفتم اب قند آوردم و آب هم آوردم… ریختم روش.به هوش اومد با دستاش صورتشو گرفته بود…گفتم نترس عزیزم دستاتو بردار.تا دستاشو برداشت…چنان زدم توی صورتش که لبش پاره شد…دومی رو محکمتر کوبیدم…گفتم اولینش بجای اون طلبی که ازم داشتی اون روز الکی زدی گوشم…دومیش هم بجای اینکه بهم دروغ گفتی…و سومیش هم نداره چون فردا حتما طلاقت میدم.با چشمای خوشگلش منو نگاه کرد…گفتم احمق حامد شوهر سیمین و پسر خاله اش بود…و تو رو سر کارت گذاشته بودن.‌گفتم فک نکنی اونها رو همینجور به امون خدا ولشون کردم…بعدش فیلم گاییده شدن حامد و سعید و آخرش هم سیمین رو براش پخش کردم…گفتم فقط مونده تو که به حسابت برسم…فردا اول فیلمو نشون

بابات میدم بعدشم طلاقت میدم…با حالت زار و نزار و خیلی آشفته گفت…به خدا منو بکش ولی این فیلمو نشون بابام نده…گناه داره میشکنه.سکته میکنه…اگه نشونش بدی به خدا رگ دستمو میزنم…گفتم به درک.فک کردی برام مهمه…گفت نه تو رو خدا نکنی اینکارو تو که گفتی بابامو دوستش داری…گفتم تو هم گفتی منو دوستم داری…پس چرا نداشتی…گفت بخدا من تورو دوستت داشتم و دارم و عاشقتم…چرا نداشته باشم اینها مال مجردیم هستن…گفتم چرا بهم نگفتی…گفت وای بیام چی بهت بگم…کدوم دختر میگه من قبلا کون دادم و بهم تجاوز شده…من که نمیدونستم ازم فیلم گرفتن…و مدرک دارن…خوب که عقد کردیم معلوم شد…گفتم دیگه مهم نیست من تمام پولهایی که دادی و طلب خودم و خودت رو از اون دوتا گرفتم و بیا این هم پولهات…فقط زود بخواب که فردا کار زیاد داریم…گفت چکار گفتم باید جمع جور کنی دیگه برگردی خونه بابات دیگه سرت شلوغه…منو نگاه کرد…بی‌صدا بدون هیچ چیزی اشکهاش مث بارون از چشم‌هاش پایین می‌ریخت… گفت حق داری…گفتم شاید اگه اون شب اون کشیده رو بهم نمیزدی و ادای تنگها رو در نمیاوردی بخشیده بودمت اما الان نمیتونم…هیچچی نگفت…همچین سرش روی بالش بود گریه میکرد…شیکمش بالا پایین می‌رفت صدای فین فین و فخ وفخ دماغش میومد…انگار سر قبر پدرش داره اشک میریزه…گفتم دیگه فایده نداره.بین من وتو هرچی بود تموم شد دیگه…محکمتر گریه کرد…لخت بود و کون نازش طرف من بود…بلند شدم از روی تخت…گفت کجا میری…گفتم میخوام برم کارگاه بخوابم…من دیگه علاقه ای بهت ندارم…گفت دروغ میگی فقط میخوای منو اذیتم کنی…مگه تو نگفتی گذشته هر کسی به خودش مربوطه…گفتم لعنتی اون زمانیه که باهم رو راست باشیم…احمق اگه فیلمهات بیرون میومد چیکار میکردی…بدبخت و بی آبرو می‌شدیم… اونوقت عشق و علاقه رو میخواستی توی کونمون کنیم…بی وجدان ابروست مگه شوخیه…گفت راست میگی‌‌…حق داری…قربونت بشم…گفتم من نمیخوام تو قربونم بشی‌.من دیگه تا آخر عمرم ازدواج نمیکنم…عجب گوهی خوردم ها…خلاصه اون شب ولش کردم رفتم پیش مومن.‌گفت داداش این حالی که تو ازش تعریف کردی یه وقت کار دست خودش نده.گفتم راست میگی ها…دیوونه هم هست…زودی برگشتم خونه…دیدم نیست…به خدا رفتم دیدم توی حمومه و لباس کامل پوشیده و داره قرآن میخونه و تیغ نزدیکشه که بعدش رگش رو بزنه…یک کاغذ هم نوشته بود…‌روبروش دم در وایستادم…گفت چرا اومدی…تو که دوستم نداری…گفتم میدونستم خریت میکنی.‌برای همین برگشتم…گفتم پاشو بیا خودتو لوس نکن…تیغ رو برداشت گفت الان بهت میگم لوس بازیه یا جدیه…گفتم اگه رگ دستتو بزنی میدونی که نجاتت میدم…ولی دیگه صددرصد طلاقت هم میدم…تا الان فقط میخواستم تنبیهت کنم…ولی اون موقع دیگه بهت رحم نمیکنم…تیغ و انداخت بلند شد خودشو انداخت توی بغلم…گفت ببخشید مصطفی جون…من اشتباه کردم…گفتم اشکال نداره خودم فهمیدم…ولی بار آخرت باشه…چون من رحم توی دلم نیست…چندتا بوس پشت سر هم کرد…گفت دوست داری منو محکم از پشت بکنی…گفتم خیلی…گفت فقط لحظه‌ آخر محکم بزار جلو خیلی اونجوری دوست دارم…گفتم دردت نیاد گفت.نه راستش خیلی دوست دارم کون بدم…گفتم لعنت بهش بیاد که کونتو آبدیده کرده…خندید…گفتم ولی کونشو براش جر دادم…یک مرد بود از کون درد تا صبح زار میزد‌۶کیره چند بار خودشو رفیقشو گاییدیم…گفت دمتگرم…گفتم رفیقتم منو مومن خوب گاییدیمش…چه کوسی هم داره…گفت اونم نوش جونت.حقشونه…دیگه چی بگم…این هم سرگذشت منو این زن نادونه منه که زود باوره و به همه اعتماد میکنه…

نوشته: مصطفی

بازدید 18,785

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

12 پاسخ به “شارلاتان”

  1. امروز گویا روز خوبی هست یا ادمین محترم، گلچین کرده تا حالی به اعضا بده.به هر حال خاطره خوبی بود. ممنون

  2. با اختلاف بالا رکورد بیشترین بکن بکن وگایش رو در سرگذشت تعریفی تان شکستید😂اصلا یه وضعی بوده هاااا داغانید بره داغان یعنی جفت پوچ…شهاب سننننننگ بیا بخوربه زمین

  3. بهت لایک دادم، نه بخاطر اینکه داری به واقعیت نزدیک میشی و کلا واقعیات جهان و هستی از تو کون تو درمیاد، بلکه بخاطر اینکه با نگارش و کوستانت حال کردم !

  4. واقعی یا غیر واقعیش رو‌کاری ندارم، داستان خوبی بود، دمت گرم وقت گذاشتی،

  5. دوست عزیز لطف کن اگر اصفهان کسی را میشناسی که شورت نخی مردانه تولید یا تک فروشی میکنهاسم و آدرس یا شمارشو خصوصی برای من بفرستمن دوسه ساله شورت نخی مردانه پیدا نکردمهمش ازین نخ پلاستیکی ها و گیاهی هاستکه به درد من نمیخوره.

  6. نمیخوام بزنم تو ذوقتمیدونم بدجوری به گا رفتیاگه کارهایی که نوشتی واقعا کردیدمت گرماگرهم فقط تصوراتت را نوشتی بازم دمت گرمفراموششون کن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید