کارآموز نوجوان همسرم (۲)

سلام
خیلی ممنونم که داستانم رو می‌خونید و نظر می‌دید
نظراتتون خیلی برام ارزش داره
سعی کردم تو قسمت بعدی بیشتر دستی و کمتر ماشینی ترجمه کنم، در مورد المان هایی مثل بار و بیسبال دوست داشتم این حس رو القا کنه که ایران قبل از سال 57 و شایدم آینده نه چندان دور 😉
بهرحال بریم سراغ قسمت دوم:

چند روز بعدش مهسا انگار داشت بیشتر با رامین کنار میومد و راحت‌تر بود. با اینکه هنوزم گاهی ازش شکایت می‌کرد و غر می‌زد که چقدر دستوری و از خود راضیه، ولی دیگه اصلاً مخالفت نمی‌کرد. وقتی بهش گفتم یه کم بهش رو نده و نشونش بده کی رئیسه، قیافه‌اش درهم رفت و جا زد. گفت لزومی نداره چون اونا یه تیمن، و راستش «دستوراتش… یعنی پیشنهاداتش…» معمولاً خیلی فکر شده‌ان.
من از اینکه مهسا داشت این قدرت جدید رو قبول می‌کرد، خوشم نمی‌اومد.
به همون اندازه نگران‌کننده بود که یهو خیلی تو محل کارش خوشحال به نظر می‌رسید. دقت کردم دیدم صبح‌ها بیشتر به خودش می‌رسه و وقتی میاد خونه، همیشه سرحال و شاده. می‌دونستم باید از این بابت خوشحال باشم و واقعاً هم سعی می‌کردم باشم. ولی از اینکه بیشتر اوقات حالش به رامین ربط داشت، دلم چرکین بود. حتی گاهی می‌دیدم حواسش پرته یا زل زده به یه جا و یه لبخند ملیح رو لبشه یا لبشو گاز می‌گیره. ازش می‌پرسیدم به چی فکر می‌کنی، هول می‌شد و می‌گفت «اوه، هیچی، فقط یه چیزی رامین گفت» یا یه همچین چیزی. یا کلاً می‌گفت به هیچی فکر نمی‌کنه.
جمعه، مهسا اومد خونه و (حتی بدون اینکه سلام کنه) اعلام کرد: «خیلی خب، رامین تصمیم گرفت فردا برای قرارمون چیکار کنیم».
پرسیدم: «قرارتون؟»
گفت: «اوه، منظورم رو می‌دونی که، دیوونه! دومین قرار دوتاییمون.»
گفتم: «مهسا» امیدوار بودم همه اون قضیه رو یادشون رفته باشه و دیگه قرار دومی در کار نباشه. «واقعاً فکر می‌کنی این ایده خوبیه؟ یه قرار دوتایی دیگه با پسر رئیست؟ منظورم اینه که بار اول برای این بود که بهش جاهای دیدنی رو نشون بدیم، ولی الان انگار داری خودتو به آب و آتیش می‌زنی که این عوضی رو راضی نگه داری».
جا خورد، از لحنم تعجب کرد و یه لحظه ناراحت شد. «من… خب… چند روزه داشتم به این فکر می‌کردم، و… خب، شاید این همون فرصتی باشه که من لازم دارم، علی.»
پرسیدم: «منظورت چیه؟»
«خب… رامین پسر رئیسه، همونطور که خودت گفتی. تحت تأثیر قرار دادنش واقعاً می‌تونه برای من تو شرکت خوب باشه، فکر نمی‌کنی؟»
«من…» واقعاً نمی‌دونستم چی جواب بدم. آدم دوست داره فکر کنه این چیزا فرقی نمی‌کنه، ولی در واقعیت… خب شاید حق با اون بود.
ادامه دادم: «نمی‌دونم… فقط یه جوریه. امیدوار بودم دیگه از این قرارا نداشته باشیم.»
«خب… فکر می‌کنم این یکی خوب باشه. بعدش می‌تونیم دوباره ارزیابی کنیم، عزیزم.»
آه کشیدم و پرسیدم: «چی شده حالا؟»
دستش رو انداخت دور گردنم و لبخند زد. «کوهنوردی!»
با بی‌تفاوتی گفتم: «کوهنوردی»
«آره! همیشه می‌گفتی دلت می‌خواد با من بری کوهنوردی. خب رامین پیشنهاد داد و فکر کردم عالی میشه. و می‌دونستم تو خوشت میاد!»
آره، همیشه من پیشنهاد کوهنوردی می‌دادم. ولی مهسا هیچ‌وقت کوچکترین علاقه‌ای نشون نداده بود. ازش فاصله گرفتم.
با بی‌تفاوتی پرسیدم: «پس من ۵۰ بار بهت میگم بریم کوهنوردی تو رد می‌کنی، ولی رامین یه بار پیشنهاد میده و تو کاملاً مشتاقی؟»
«اوه، قهر نکن. خوش می‌گذره، قول میدم. تازه رامین ایده داشت که همه‌مون می‌تونیم لباس‌های جدید شرکت رو بپوشیم، برای همین قول داد خودش میاره. پس هم لباس ورزشی مجانی گیرمون میاد و هم شاید چند تا سلفی برای بخش مارکتینگ بگیریم. کی می‌دونه، شاید تو تبلیغ هم بریم.» چشمکی زد و دوباره دستش رو انداخت دور گردنم. معلومه که مهسا از فکر لباس مجانی ذوق‌زده می‌شد. احتمالاً به خاطر همین بود که از این ایده انقدر خوشحال بود. شرکتش خیلی خسیس بود تو دادن چیزای مجانی، پس حدس می‌زدم رامین بتونه پارتی‌بازی کنه.
با این فکر کنار اومدم، آه کشیدم و بی‌خیال بحث شدم. لباس مجانی هم خوب بود، آخه دنبال چند تا شورت جدید بودم.

صبح روز بعد آماده شدم، بعد ۴۵ دقیقه تو پذیرایی نشستم و منتظر مهسا موندم تا آماده شه. اون معمولاً طول می‌کشید تا آماده شه، ولی قرار بود بریم کوهنوردی، و رامین هم لباسامون رو می‌آورد پس چی انقدر طولش می‌داد.
وقتی مهسا بالاخره اومد پایین دیدم موهاشو سشوار کشیده. تو دلم چشامو چرخوندم ولی هیچی نگفتم. سوار ماشین شدیم و به پارکینگ یه مسیر کوهنوردی محلی رفتیم. زود رسیده بودیم و نشسته بودیم و منتظر.
پرسیدم: «راستی، سایز کمرم و اینا رو بهش گفتی؟»
گفت: «اوه… می‌دونی که نه.» «ولی سایز خودمم بهش نگفتم. ولی اون خیلی دقیق و با ملاحظه‌اس، مطمئنم می‌دونه چی بیاره!» انقدر بهش اطمینان داشت.
بعد از چند دقیقه دیگه، رامین و پرنسس با یه پیکاپ مشکی براق اومدن و پیاده شدن. پرنسس پیاده شد و دوباره از جذابیت خیره‌کننده‌اش متحیر شدم. یه شلوار یوگای تنگ خاکستری پوشیده بود که انحناهای فوق‌العاده بدنش رو نشون می‌داد و یه تاپ خاکستری هم ستش بود که انگار ترکیبی از سوتین ورزشی و سوتین فنردار بود. وقتی از ماشین بیرون پرید، به من لبخند زد و من هم بی‌اختیار یه لبخند گشاد زدم.
لبخندم محو شد وقتی رامین دستشو انداخت دور کمرش. لعنتی… این پسره.
رامین یه تیشرت مشکی بدون آستین ورزشی و تنگ پوشیده بود، و بازوهاش باورنکردنی بودن. کل نیم‌تنه بزرگش پر از توده‌های عضلانی برجسته و سفت بود. یه شورت آبی روشن تنگ از جنس اسپندکس پوشیده بود که به ران‌های فوق‌العاده بزرگش چسبیده بود. با این لباس، رامین بخش‌هایی از بدن فوق‌العاده قوی خودش رو که تو قرار قبلی مخفی کرده بود، نشون داد… چقدر عضلانی بود… از همه مهمتر، پارچه صاف و تنگ شورت رامین، دوازده تا بیشتر خط تا خورده بود چون پارچه کش اومده بود تا جا برای برجستگی کاملاً عظیمش باز کنه. وای خدایا… لعنتی خیلی بزرگ بود…

چشمام رو با زور از جلوی پای رامین کندم، ولی با ناراحتی دیدم مهسا دقیقاً داشت همونجا رو نگاه می‌کرد.
همین‌طور که اونا به سمتمون می‌اومدن، دوباره از جذابیت فوق‌العاده این زوج شوکه شدم. این حس رو بهم می‌داد که خیلی کوچیک و بی‌اهمیتم، ولی خب اونا اینجا بودن که با ما وقت بگذرونن. پرنسس اول بهمون رسید و یه بغل سریع با من و مهسا کرد، البته برای من خیلی سریع نبود چون سینه‌هاش رو به سینه‌ام فشار داد.
وقتی پرنسس ازم جدا شد، شنیدم رامین از مهسا پرسید: «خب؟ نظرت راجع به طراحی شورت چیه؟»
«اون… یعنی اونا… خوبن…» اون انگشتش رو روی کمر شورت رامین کشید. «البته فکر می‌کنم به سایز بزرگ‌تری نیاز داری» و خندید.
تو دلم گفتم این دیگه چه کوفتیه…
دست مهسا رو با حالتی مالکانه گرفتم و واقعاً اونو از رامین دور کردم
«هی علی» اون با یه نگاه نافذ بهم نگاه کرد. «سلام رامین.» با بی‌میلی جواب دادم. «خوشحالم دوباره می‌بینمت.»
به دستامون که بهم گره خورده بود نگاه کرد و با اعتماد به نفس لبخند زد. «هنوزم خیلی بامزه‌اید.»
رومو برگردوندم. «خیلی خب شما دو تا.» ادامه داد. «من چند تا لباس از آخرین خط تولید مون آوردم. برای تو، مهسا، چیز فانتزی خاصی نیست ولی گفتی راحتی و چیزی راحت‌تر از اینا پیدا نمی‌کنی.» اون یه شورت ورزشی طوسی و یه تاپ سفید رو بالا گرفت. «اینا از خط تولید ‘بزرگ و زیبا’ ی ما هستن.» اضافه کرد.
همسرم، که تا اون لحظه لبخند به لب و ذوق‌زده بود، با خجالت سرش رو پایین انداخت و لبخندش محو شد. به رامین اخم کردم ولی اون ادامه داد. «اینا کوچکترین سایزی هستن که تو اون خط تولید ارائه می‌کنیم، و روی بخش ‘زیبا’ تأکید دارم.» بهش لبخند زد و اون هم با وجود خودش، خندید و از خجالت دراومد.
«تو عالی هستی، مهسا.» اضافه کردم، هنوز به رامین اخم کرده بودم. اون بهم نگاه کرد و لبخند زد.
«و برای تو، علی.» رامین ادامه داد. «من همون چیزی رو آوردم که خودم پوشیدم.» یه تاپ و یه شلوار فیبر مصنوعی بهم داد.
اونا رو گرفتم. جنسش عالی بود ولی وقتی اونا رو بالا گرفتم، می‌دونستم اندازه‌ام نیستن. «رامین، اینا برای من خیلی خیلی بزرگن.» واقعاً هم همینطور بود، پیراهن رو روی تنم گرفتم و مشخص بود که توش غرق می‌شم.
رامین متفکر به نظر می‌رسید. «اوممم… ببخشید، علی. فکر کنم فقط حواسم نبود و همون سایز خودم رو برات آوردم.»
چشمام دوباره به هیکل بزرگش افتاد، بعد به خودم نگاه کردم. تقریباً خنده‌دار بود که چقدر برام بزرگ بود. در واقع وقتی سرم رو بالا آوردم دیدم پرنسس و مهسا دارن به هم نگاه می‌کنن و لبخند شون رو قایم می‌کنن.
«آها… فهمیدم…» جواب دادم. البته واقعاً نفهمیدم. با حس خیانت به مهسا خیره شدم و صورتش افتاد و خجالت‌زده به نظر می‌رسید. «ولی می‌دونی چی!» رامین ادامه داد. «من یه چیز دیگه هم اتفاقاً دارم. هنوز تو مرحله کانسپت هستن ولی چند تا نمونه اولیه دارم. اونا یه خط تولید جدید لباس مردانه هستن، یه کم متفاوت و خارج از عرف.»
مهسا با کنجکاوی پرسید: «چطور؟»
«خب، اونا دارن سعی می‌کنن یه سری موانع رو بین این تمایزات مسخره بین لباس مردانه و زنانه برای کسانی که بدن‌های خاصی دارن، از بین ببرن. مثلاً، چرا مردانی که بدن‌های نرم‌تری دارن و باسن عضلانی کمتری دارن نتونن شلوار های تنگ و راحتی بپوشن که موقع دویدن و اینا باسنشون رو خوب نگه داره.»
«رامین… من شلوار زنونه نمی‌پوشم.» اصرار کردم، حس کردم داره به کجا می‌ره. تو دلم ازش عصبانی بودم که بدن منو «نرم‌تر» صدا می‌کرد.
«زنونه نیستن! این فقط یه کانسپته. این یه خط تولید مردونه‌اس! فقط روی کارایی تمرکز دارن. اسمشو گذاشتیم خط تولید ‘اسپرت#39;»
یه تاپ آبی فیروزه‌ای و یه شلوار کشی مشکی کوچیک بالا گرفت.
«به علاوه…» گفت: «با اون شلوار جینت نمی‌تونی کوهنوردی کنی.» به شلوار جینم نگاه کرد.
مهسا اضافه کرد: «وای، امتحانشون کن، عزیزم! شرط می‌بندم عالی بهت میاد.»
لعنتی.

رفتم تو ماشین تا لباس عوض کنم. شلوار رو پام کردم و اون کش اومد تا به ران‌ها و باسنم جا بده. مثل شورت دوچرخه‌سواری بود با این تفاوت که حس می‌کردم داره باسنم رو بالا می‌کشه و نگه می‌داره. راستش، حس خوبی بهم می‌داد، ولی از پوشیدنش تو جمع حس خوبی نداشتم. و پیراهن هم خیلی کوچیک بود. عمراً با فقط این پیراهن راه نمی‌رفتم، فارغ از اینکه تو یه خط تولید به اصطلاح «مردونه» بود. مثل سوتین ورزشی اندازه تنم بود و شکمم رو به طرز کاملاً مضحکی نشون می‌داد. پیراهن آستین‌بلند کتان ضخیمی که پوشیده بودم رو روش کشیدم. اینطوری بهتر بود چون پیراهنم به اندازه کافی بلند بود که بیشتر باسنم رو بپوشونه، خدا رو شکر.
وقتی از ماشین پیاده شدم، مهسا رو دیدم. لباسش بامزه و راحت به نظر می‌رسید -شورت خاکستری کوتاه و یه تی‌شرت سفید کوتاه. شورت، باسن نسبتاً بزرگش رو به نمایش می‌ذاشت. با این حال، کنار الهه‌ای به اسم پرنسس، خیلی… شلخته… به نظر می‌رسید.
پیراهن گشادم رو کشیدم پایین تا همه چیز رو تا رون پام بپوشونه. مطمئنم مضحک به نظر می‌رسیدم. شاید دوباره شلوار جینم رو بپوشم …
رامین گفت: «شما دخترا عالی به نظر می‌رسید! بریم!» او و پرنسس برگشتند و شروع به رفتن به سمت مسیر کوهنوردی کردن. مهسا بهم اشاره کرد که راه بیفتم قبل از اینکه برگرده و دنبالشون بره. با بی‌میلی، دنبالشون راه افتادم.

حدود سی دقیقه از کوهنوردی گذشته بود و من خیلی خوب نبودم. تمام این مدت سربالایی بود و من از گروه عقب افتاده بودم. با این پیراهن خیلی گرمم بود. حدود ۱۰ دقیقه پیش از آخرین درختان رد شده بودیم و من تو آفتاب پخته می‌شدم. حتی خیره شدن به باسن زیبای پرنسس که تو شلوار یوگاش خودنمایی می‌کرد هم منو سرپا نگه نمی‌داشت. بالاخره، رامین اعلام استراحت کرد و اونا آب خوردن در حالی که من نفس‌نفس می‌زدم و عرق می‌ریختم.
مهسا پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
«آره… فقط یه لحظه استراحت می‌خوام.»
رامین وسط حرفم پرید: «احتمالاً باید پیراهنت رو دربیاری. من یه پیراهن سبک‌تر و خنک‌تر بهت ندادم؟» اون، البته، تقریباً اصلاً نفس‌نفس نمی‌زد.
جواب دادم: «آره… زیرش پوشیدم. ولی انقدر کوچیکه که مضحک به نظر می‌رسه.»
شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: «یعنی… بدون پیراهن هم خوبه.»
مکث کردم و سرم رو پایین انداختم.
رامین گفت، سرش رو کج کرده بود: «جالبه. خجالتی هستی.» «می‌دونی چی؟ هر دو می‌تونیم دوتامون پیرهنمونو دربیاریم.» با این حرف، لبه پیراهنش رو گرفت و بالا کشید
مهسا زیر لب گفت: «فااااااااک…»
می‌خواستم از واکنش اون عصبانی بشم، ولی خودم هم خیلی شوکه شده بودم. بدن رامین دیوانه‌کننده بود. عضله روی عضله، انگار یه خدای یونانی زنده شده بود.
خودم رو مجبور کردم نگاهم رو برگردونم و به مهسا که مات و مبهوت مونده بود، با آرنج زدم. زمزمه کردم: «لعنتی، به خودت بیا.» «اون یه بچه‌اس.»
ولی وقتی دوباره نگاهم رو دنبال نگاه اون کردم، باور کردن این حرف سخت بود. رامین با یه نگاه بهم خیره شد و من دلم می‌خواست آب شم. این یه بچه نبود…
رامین پرسید: «خب؟»
«اوه…» جواب دادم. «خب، باشه… باشه…» ژاکتم رو درآوردم، فراموش کرده بودم که تاپ فیروزه‌ای «خط تولید اسپرت» زیرش پوشیدم.
رفتم تا تاپ رو هم دربیارم. شاید بدنی مثل رامین نداشتم، ولی نمی‌خواستم تاپ دخترونه هم بپوشم. قبل از اینکه بتونم این کار رو بکنم،
پرنسس گفت «وای، اون تاپ عالی به نظر می‌رسه. کاملاً اندازه‌ات هست.» مکث کردم، به این زن خیره‌کننده نگاه کردم. عالی؟ خب… اگه اون فکر می‌کرد خوب به نظر می‌رسه…
رامین هم با تأیید سر تکان داد، آرام از بالا به پایین منو نگاه می‌کرد. دلم می‌خواست زیر نگاهش تکون بخورم.
«خیلی خب، فکر کنم بریم.» جلوتر از بقیه راه افتادم و اونا رو گذاشتم تا بهم برسن. وقتی از سربالایی بالا می‌رفتم رامین یه متلک گفت و من برگشتم نگاه کردم. فهمیدم که با جلو افتادن از اونا تو مسیر، و با درآوردن ژاکتم، باسنم حالا تو این شلوار تنگ کاملاً نمایان بود.


«لعنتی…» شنیدم رامین به اون دو نفر دیگه گفت. »باسن علی شاید از جفتتون بهتر باشه خانما.» مهسا ریز خندید. ای لعنت به هرچی کوهنوردیه.
این کوهنوردی لعنتی کی تموم میشه…

یه ساعت دیگه کوهنوردی کردیم. من بیشتر وقت رو سعی می‌کردم به پرنسس (و تا حدی رامین) زل نزنم.
ولی همین‌طور که راه می‌رفتم، شروع کردم به تصور اینکه باسن خودم چه شکلی ممکنه باشه. همه اون دخترای دانشجو جذاب رو که تو مسیر رفت و آمدم به سر کار می‌دیدم، تصور می‌کردم که تو شورت‌های تنگ و شلوارهای یوگا شون می‌دویدن. آیا باسن منم شبیه اون‌ها بود؟
اینکه دائم رامین رو در حال زل زدن به باسنم می‌دیدم هم کمکی نمی‌کرد. و وقتی متوجه می‌شد که من مچشو گرفتم، مستقیم تو چشمام زل می‌زد و منو دستپاچه می‌کرد.
دیگه نمی‌خواستم جلوتر از اون راه برم، برای همین شروع کردم به عقب افتادن. ولی نمی‌شد به پشت فوق‌العاده عضلانی رامین زل نزد. پاهاش مثل تنه درخت بودن و شورتش محکم به باسن بزرگ و عضلانیش چسبیده بود، همین‌طور که راه می‌رفت. در واقع، سخت بود از مهسا عصبانی بشم، که خیلی بیشتر از من زل زده بود. این پسره فقط به طرز غیرطبیعی بزرگ بود.


تمام مدت مهسا تقریباً با من حرفی نزد. عوضش، تمام مدت با رامین راجع به این «خط تولید اسپرت» حرف می‌زد، اسمی که خودشون روش گذاشته بودن. ظاهراً ایده رامین بود و شرکت هم داشت به پیشنهاد اون نمونه‌های اولیه رو تولید می‌کرد.
بالاخره کوهنوردی تموم شد و برگشتیم سر ماشین‌ها. ذوق داشتم برم خونه و از رامین دور بشم، ولی همین‌که می‌خواستم دست تکون بدم و خداحافظی کنم، پرنسس گفت: «خوب، فکر کنم شما دوتا به ما یه قهوه بدهکارید، نه؟»
گفتم«اوم… نه فکر نمی‌کنم…»
پرنسس با چشمک زدن بهم ادامه داد: «دفعه بعد -قرارمون همین بود، درسته؟» دلم هری ریخت.
مهسا گفت: «اوه آره. باشه، کجا بریم؟»
پرنسس جواب داد: «آدرسم رو برات پیامک می‌کنم. فقط یه رانندگی ۱۵ دقیقه‌ایه -اونجا می‌بینیمتون!»
با این حرف، اون و رامین پریدن تو ماشینشون.
به مهسا اخم کردم: «جدی می‌گی؟ این مسخره‌اس.»
«اوه، بی‌خیال عزیزم. یه قهوه سریع می‌خوریم و میریم.» بی‌تفاوتی نشون داد، ولی حس می‌کردم داره یه چیزی رو ازم قایم می‌کنه.
«مهسا – خیلی زشته. قهوه می‌خوریم و می‌ریم، همین؟»
جواب داد: «باشه باشه.».
پریدیم تو ماشین و راه افتادیم.

نوشته: بهزاد

ادامه…

بازدید 18,653

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “کارآموز نوجوان همسرم (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید