سلام.
امیدوارم حال دلتون خوب باشه.
من نیلوفر هستم، متولد ۷۹، ساکن تهران. قلم و بیان خوبی ندارم. ولی خب … دل رو زدم به دریا و نوشتم.
من ۲۰ سالم بود که ازدواج کردم. خیلی زود بود. الان که فکرشو میکنم میبینم واقعاً خیلی خیلی زود بود. ولی دیگه زمان هرگز به عقب برنمیگرده.
خلاصه میگم که حوصلهتون سر نره. ازدواج کردم، با پسر یکی از دوستان بابام. اما عمر این زندگی مشترک به ۳ سال هم نرسید و به خاطر اختلافات مالی که سر یه پروژهی سرمایهگذاری بین پدرِ همسرم و بابام ایجاد شد و تاثیر مستقیمش رو روی روابط من و همسرم پدرام گذاشت، علیرغم وجود یک بچه کارمون به جدایی ختم شد. حاصل این ازدواج هم یه دختر کوچولوی نازه که الان ۲ سالشه.
تقریباً ۱سال بعد از جداییمون، بابام و داداشم رو توی ۱ سانحه رانندگی در مسیر برگشت از کرج به تهران از دست دادم و در حال حاضر به همراه مامانم و دخترم زندگی میکنم.
یادمه که از همون نوجوانی یه حس درونی خوشایندی به بعضی از همکلاسیهام داشتم. اینکه باهاشون باشم، لمسشون کنم و دستامون تو دست هم باشه حس خوب و لذتبخشی بهم میداد. بعدها فهمیدم که این حس خوشایند همون میل جنسیه.
خلاصه …
بعد از جدایی از همسر سابقم تا مدتها اصلاً به رابطه جنسی یا حتی دوستی با کسی فکر هم نمیکردم. مخصوصاً بعد از فوت بابام و داداشم که زندگی من و مامان رو به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما یواش یواش و به مرور زمان نبودشون برامون شد یه عادت.
دیگه به هیچ مردی فکر نمیکردم، تمام زندگیم شده بود کارم، مامانم و دخترم. اما هر موقع که شهوت و میل جنسیام بالا میزد مدام به جنس موافق فکر میکردم. نمیدونستم چه کسی، ولی بهش فکر میکردم. دخترهای جذابی که توی محیط کار یا خیابون و جامعه میدیدم توی ذهنم نقش میبستند و بعضی شبها توی رختخواب مدام خودم رو در حال لز بازی با اونا تصور میکردم و خیس میشدم. ولی جراتش رو نداشتم به کسی پیشنهاد بدم. تا اینکه توی اینستا با یه دختری به اسم آرزو آشنا شدم. البته آرزو متاهل بود و جریان آشنا شدنمون هم خیلی مفصل و طولانیه که نمیخوام حوصلهتون رو سر ببرم و ازش میگذرم. آرزو اهل لز بود، یعنی اولش به من اینجوری گفته بود. بعدها که اعتمادمون بهم کامل جلب شد گفت که عاشق اینه که یه خانوم دیگه توی رابطه زناشوییشون حضور داشته باشه و اصلاً علت اصلی دوستیش با من هم همین بوده، توی اینستا دنبال نفر سومی برای رابطهشون میگشته که با من آشنا شده.
وقتی موضوع رو بهم گفت حسابی شوکه و البته از دستش شاکی شدم. کلی دری وری بهش گفتم و بهش توصیه کردم که با آوردن یه خانوم دیگه توی سکس با همسرش، تنها کسی که از این فانتزی نفع میبره همسرش خواهدبود و با این کار تیشه به ریشه زندگیش میزنه.
رابطهمون با هم سرد شد، چون از پیشنهادش خیلی بدم اومده بود. یه مدتی گذشت. از اونجایی که آرزو خیلی دختر مهربون و البته خوشگلیه بعد از چند هفته دلخوری یواش یواش دوباره با هم گرم شدیم. همیشه یه جوری از همسرش تعریف میکرد که پیشنهادش مثل خوره افتاده بود به جونم. اون مارمولک هم متوجه موضوع شده بود و خیلی موذیانه داشت منو میپخت. یادمه اولین باری که عکس از بدنمون واسه همدیگه فرستادیم حسابی حشری شده بود. بعدها که پیشنهادش رو گفت و ازم دعوت کرد که نفر سوم سکسشون باشم، برام تعریف میکرد که با عکسای من چقدر خودارضایی کرده بود و حشری کنندهترین فانتزیش این بوده که من به حالت داگی بین آرزو و پیمان (همسرش) قرار بگیرم، پیمان از پشت منو بکنه و همزمان من کس آرزو رو بخورم. یا اینکه پیمان منو بلند کنه و به حالت سرپا کیرشو بکنه توی کصم و آرزو زانو بزنه و سوراخ کون منو لیس بزنه و انگشتاشو بکنه توش.
بالاخره مخمو زد. قرار شد برم خونهشون. آرزو اینا اهل یکی از شهرهای اطراف زنجان هستن. قرار شد یه روز جمعه برم خونهشون. چون اصلاً اهل رفیقبازی و بیرونگردی نیستم، وقتی به مامانم گفتم که فلان روز به یه مهمونی دعوتم و میخوام یک روز از صبح خیلی زود با دوستام باشم خیلی تعجب کرد.
دل تو دلم نبود. خیلی استرس داشتم. روز قبلش رفتم آرایشگاه و اپیلاسیون. حسابی به خودم رسیدم. جمعه صبح خیلی زود پا شدم. دخترم هنوز خواب. بوسیدمش و سپردمش به مامان و از خونه زدم بیرون. توی مسیر لحظه به لحظه داشت استرسم بیشتر میشد. در حدی که توی عوارضی قزوین خواستم برگردم سمت تهران. ولی باز منصرف شدم و به رانندگیم ادامه دادم. آرزو هم هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و آمارمو میگرفت.
بالاخره رسیدم به ورودی شهرشون. ظهر جمعه بود و همه جا خلوت. گیج و منگ بودم. بدنم یخ بود. استرس، ترس، هیجان، شهوت. همه این احساسات رو باهم داشتم. توی همین افکار بودم که یهو دیدم طبق لوکیشنی که داده بود رسیدم سر خیابونشون. قلبم داشتم میومد تو دهنم. رسیدم جلوی خونه. تا بخوام از ماشین پیاده بشم دیدم در پارکینگ باز شد و همزمان گوشیم زنگ خورد، آرزو بود. گفت درب پارکینگ رو زدم، ماشینو بیار تو و بیا طبقه سوم.
ماشینو گوشه پارکینگ گذاشتم، آسانسور شون پشت دیوار بود و دید نداشت، به زحمت پیداش کردم. سوار آسانسور شدم، طبقه ۳ . درب آسانسور که باز شد آرزو رو توی چارچوب در واحد دیدم. یه نیمتنه لیمویی پوشیده بود با یه شلوارک جذب لی روشن. حسابی به خودش رسیده بود. تا منو دید پرید بغلم و بوسم کرد. آروم با بغض در گوشم گفت خیلی ازت ممنونم نیلو. بوی عطری که به خودش زده بود هنوز توی ذهنمه. من همچنان منگ بودم. خیلی میترسیدم با اینکه به آرزو کاملاً اطمینان داشتم.
رفتیم داخل. جرات اینو نداشتم که سرمو بالا بیارم و همسرش رو ببینم. خیلی سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم، ولی آرزو کاملاً متوجه استرسم شده بود. دوباره بغلم کرد و بوسید. گفت عزیزم چرا اینقدر یخی. گفتم پیمان نیست؟ گفت نه. رفت یه خریدی بکنه و بیاد. دستمو گرفت برد اتاق. گفت تا لباساتو عوض کنی پیمان هم میرسه، من هم میز رو میچینم که ناهار بخوریم. گفتم آرزو من اصلاً میل یه هیچی ندارم و ناهار رو بیخیال شو. گفت دیوونه ما ناهار نخوردیم که تو بیای. زود باش. اگه میخوای لباس عوض کنی زود عوض کن بیا. گفتم نه، همینجوری راحتم. برو الان میام. در رو بست و رفت. کیفم و مانتومو گذاشتم یه گوشه اتاق و رفتم دستشویی. داخل دستشویی بودم که احساس کردم پیمان هم اومده. از شدت ترس و استرس و خجالت داشتم میمردم. اومدم بیرون. بله، پیمان اومده بود و توی هال منتظر ایستاده بود با من احوالپرسی بکنه و خوشآمد بگه. حال و احوالی کردیم و آرزو گفت بیایین سر میز که حسابی گشنمه. رفتیم نشستیم سر میز. آرزو منو نشوند کنار خودش و پیمان نشست دقیقاً روبروی ما. خیلی سعی میکردند که اوضاع رو شبیه یه مهمونی ساده و دوستانه و خودمونی جلوه بدند. خلاصه ناهار تموم شد. من که تقریباً هیچی نخوردم، چیزی از گلوم پایین نمیرفت. از آرزو و پیمان مدام تعارف که بخور، چرا نمیخوری؟ از من هم فقط گفتن یه کلمه؛ مرسی. راستش داشتم از این همه تعارفشون اذیت میشدم. خلاصه تموم شد. آرزو گفت شما پاشید برید بشینید توی پذیرایی، من اینا رو جمع میکنم. من سریع میز رو ترک کردم و رفتم سمت پذیرایی. نشستم روی یکی از مبلهای تکی. پیمان ولی موند که کمک آرزو کنه. همینجوری که داشتن میز رو جمع میکردن سر صحبت رو با من باز کرده بودند که یخم کامل باز شه. کارشون تموم شد. آرزو سینی بستنی به دست اومد و بستنی تعارف کرد. یه نیم ساعتی همینجوری حرف زدیم و آرزو مدام داشت از من تعریف میکرد واسه پیمان. بعدش دستمو گرفت و گفت پیمان جان نیلو از تهران تا اینجا رانندگی کرده و خستهست. مزاحمش نشیم که بره یه کم استراحت کنه. اینو گفت و منو همینجوری که دستم تو دستش بود بلند کرد و با هم رفتیم توی اتاقخوابشون. در رو بست و دستاشو انداخت دور گردنم. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم. قد من یه کوچولو از آرزو بلندتره، سرش یه کم رو به بالا بود مقابل صورتم. نفساش میخورد به صورتم، زل زده بود تو چشمام، سکوت مطلق بود. آروم گفت نیلو! گفتم جونم! گفت خیلی دوستت دارم. ممنون که اومدی. بعد لباشو گذاشت رو لبام و چشاشو بست. یه جوری لبامو میخورد که انگار مدتها تشنه این روز بود. بی اختیار دستام رفت روی سینههاش. حسابی همو خوردیم و بوس کردیم. گفت نیلو میخوای یه کم بخوابی؟ خستهی راهی عزیزم. گفتم نیاز نیست، من خوبم. چون میخوام تا دیروقت نشده برگردم تهران. گفت مطمئنی؟! با سرم اشاره کردم که آره خیالت راحت. دوباره دستاشو انداخت دور گردنم. یواش یواش دستاشو میکشید به پشت و گردنم و باسنم. گفت لباساتو در میاری؟
همینجوری زل زده بودم تو چشاش. آروم دستاشو از پهلوهام کرد زیر تاپم و با احساس و خیلی آروم تاپمو در آورد.
…
ادامه داره
امیدوارم حال دلتون خوب باشه.
من نیلوفر هستم، متولد ۷۹، ساکن تهران. قلم و بیان خوبی ندارم. ولی خب … دل رو زدم به دریا و نوشتم.
من ۲۰ سالم بود که ازدواج کردم. خیلی زود بود. الان که فکرشو میکنم میبینم واقعاً خیلی خیلی زود بود. ولی دیگه زمان هرگز به عقب برنمیگرده.
خلاصه میگم که حوصلهتون سر نره. ازدواج کردم، با پسر یکی از دوستان بابام. اما عمر این زندگی مشترک به ۳ سال هم نرسید و به خاطر اختلافات مالی که سر یه پروژهی سرمایهگذاری بین پدرِ همسرم و بابام ایجاد شد و تاثیر مستقیمش رو روی روابط من و همسرم پدرام گذاشت، علیرغم وجود یک بچه کارمون به جدایی ختم شد. حاصل این ازدواج هم یه دختر کوچولوی نازه که الان ۲ سالشه.
تقریباً ۱سال بعد از جداییمون، بابام و داداشم رو توی ۱ سانحه رانندگی در مسیر برگشت از کرج به تهران از دست دادم و در حال حاضر به همراه مامانم و دخترم زندگی میکنم.
یادمه که از همون نوجوانی یه حس درونی خوشایندی به بعضی از همکلاسیهام داشتم. اینکه باهاشون باشم، لمسشون کنم و دستامون تو دست هم باشه حس خوب و لذتبخشی بهم میداد. بعدها فهمیدم که این حس خوشایند همون میل جنسیه.
خلاصه …
بعد از جدایی از همسر سابقم تا مدتها اصلاً به رابطه جنسی یا حتی دوستی با کسی فکر هم نمیکردم. مخصوصاً بعد از فوت بابام و داداشم که زندگی من و مامان رو به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما یواش یواش و به مرور زمان نبودشون برامون شد یه عادت.
دیگه به هیچ مردی فکر نمیکردم، تمام زندگیم شده بود کارم، مامانم و دخترم. اما هر موقع که شهوت و میل جنسیام بالا میزد مدام به جنس موافق فکر میکردم. نمیدونستم چه کسی، ولی بهش فکر میکردم. دخترهای جذابی که توی محیط کار یا خیابون و جامعه میدیدم توی ذهنم نقش میبستند و بعضی شبها توی رختخواب مدام خودم رو در حال لز بازی با اونا تصور میکردم و خیس میشدم. ولی جراتش رو نداشتم به کسی پیشنهاد بدم. تا اینکه توی اینستا با یه دختری به اسم آرزو آشنا شدم. البته آرزو متاهل بود و جریان آشنا شدنمون هم خیلی مفصل و طولانیه که نمیخوام حوصلهتون رو سر ببرم و ازش میگذرم. آرزو اهل لز بود، یعنی اولش به من اینجوری گفته بود. بعدها که اعتمادمون بهم کامل جلب شد گفت که عاشق اینه که یه خانوم دیگه توی رابطه زناشوییشون حضور داشته باشه و اصلاً علت اصلی دوستیش با من هم همین بوده، توی اینستا دنبال نفر سومی برای رابطهشون میگشته که با من آشنا شده.
وقتی موضوع رو بهم گفت حسابی شوکه و البته از دستش شاکی شدم. کلی دری وری بهش گفتم و بهش توصیه کردم که با آوردن یه خانوم دیگه توی سکس با همسرش، تنها کسی که از این فانتزی نفع میبره همسرش خواهدبود و با این کار تیشه به ریشه زندگیش میزنه.
رابطهمون با هم سرد شد، چون از پیشنهادش خیلی بدم اومده بود. یه مدتی گذشت. از اونجایی که آرزو خیلی دختر مهربون و البته خوشگلیه بعد از چند هفته دلخوری یواش یواش دوباره با هم گرم شدیم. همیشه یه جوری از همسرش تعریف میکرد که پیشنهادش مثل خوره افتاده بود به جونم. اون مارمولک هم متوجه موضوع شده بود و خیلی موذیانه داشت منو میپخت. یادمه اولین باری که عکس از بدنمون واسه همدیگه فرستادیم حسابی حشری شده بود. بعدها که پیشنهادش رو گفت و ازم دعوت کرد که نفر سوم سکسشون باشم، برام تعریف میکرد که با عکسای من چقدر خودارضایی کرده بود و حشری کنندهترین فانتزیش این بوده که من به حالت داگی بین آرزو و پیمان (همسرش) قرار بگیرم، پیمان از پشت منو بکنه و همزمان من کس آرزو رو بخورم. یا اینکه پیمان منو بلند کنه و به حالت سرپا کیرشو بکنه توی کصم و آرزو زانو بزنه و سوراخ کون منو لیس بزنه و انگشتاشو بکنه توش.
بالاخره مخمو زد. قرار شد برم خونهشون. آرزو اینا اهل یکی از شهرهای اطراف زنجان هستن. قرار شد یه روز جمعه برم خونهشون. چون اصلاً اهل رفیقبازی و بیرونگردی نیستم، وقتی به مامانم گفتم که فلان روز به یه مهمونی دعوتم و میخوام یک روز از صبح خیلی زود با دوستام باشم خیلی تعجب کرد.
دل تو دلم نبود. خیلی استرس داشتم. روز قبلش رفتم آرایشگاه و اپیلاسیون. حسابی به خودم رسیدم. جمعه صبح خیلی زود پا شدم. دخترم هنوز خواب. بوسیدمش و سپردمش به مامان و از خونه زدم بیرون. توی مسیر لحظه به لحظه داشت استرسم بیشتر میشد. در حدی که توی عوارضی قزوین خواستم برگردم سمت تهران. ولی باز منصرف شدم و به رانندگیم ادامه دادم. آرزو هم هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و آمارمو میگرفت.
بالاخره رسیدم به ورودی شهرشون. ظهر جمعه بود و همه جا خلوت. گیج و منگ بودم. بدنم یخ بود. استرس، ترس، هیجان، شهوت. همه این احساسات رو باهم داشتم. توی همین افکار بودم که یهو دیدم طبق لوکیشنی که داده بود رسیدم سر خیابونشون. قلبم داشتم میومد تو دهنم. رسیدم جلوی خونه. تا بخوام از ماشین پیاده بشم دیدم در پارکینگ باز شد و همزمان گوشیم زنگ خورد، آرزو بود. گفت درب پارکینگ رو زدم، ماشینو بیار تو و بیا طبقه سوم.
ماشینو گوشه پارکینگ گذاشتم، آسانسور شون پشت دیوار بود و دید نداشت، به زحمت پیداش کردم. سوار آسانسور شدم، طبقه ۳ . درب آسانسور که باز شد آرزو رو توی چارچوب در واحد دیدم. یه نیمتنه لیمویی پوشیده بود با یه شلوارک جذب لی روشن. حسابی به خودش رسیده بود. تا منو دید پرید بغلم و بوسم کرد. آروم با بغض در گوشم گفت خیلی ازت ممنونم نیلو. بوی عطری که به خودش زده بود هنوز توی ذهنمه. من همچنان منگ بودم. خیلی میترسیدم با اینکه به آرزو کاملاً اطمینان داشتم.
رفتیم داخل. جرات اینو نداشتم که سرمو بالا بیارم و همسرش رو ببینم. خیلی سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم، ولی آرزو کاملاً متوجه استرسم شده بود. دوباره بغلم کرد و بوسید. گفت عزیزم چرا اینقدر یخی. گفتم پیمان نیست؟ گفت نه. رفت یه خریدی بکنه و بیاد. دستمو گرفت برد اتاق. گفت تا لباساتو عوض کنی پیمان هم میرسه، من هم میز رو میچینم که ناهار بخوریم. گفتم آرزو من اصلاً میل یه هیچی ندارم و ناهار رو بیخیال شو. گفت دیوونه ما ناهار نخوردیم که تو بیای. زود باش. اگه میخوای لباس عوض کنی زود عوض کن بیا. گفتم نه، همینجوری راحتم. برو الان میام. در رو بست و رفت. کیفم و مانتومو گذاشتم یه گوشه اتاق و رفتم دستشویی. داخل دستشویی بودم که احساس کردم پیمان هم اومده. از شدت ترس و استرس و خجالت داشتم میمردم. اومدم بیرون. بله، پیمان اومده بود و توی هال منتظر ایستاده بود با من احوالپرسی بکنه و خوشآمد بگه. حال و احوالی کردیم و آرزو گفت بیایین سر میز که حسابی گشنمه. رفتیم نشستیم سر میز. آرزو منو نشوند کنار خودش و پیمان نشست دقیقاً روبروی ما. خیلی سعی میکردند که اوضاع رو شبیه یه مهمونی ساده و دوستانه و خودمونی جلوه بدند. خلاصه ناهار تموم شد. من که تقریباً هیچی نخوردم، چیزی از گلوم پایین نمیرفت. از آرزو و پیمان مدام تعارف که بخور، چرا نمیخوری؟ از من هم فقط گفتن یه کلمه؛ مرسی. راستش داشتم از این همه تعارفشون اذیت میشدم. خلاصه تموم شد. آرزو گفت شما پاشید برید بشینید توی پذیرایی، من اینا رو جمع میکنم. من سریع میز رو ترک کردم و رفتم سمت پذیرایی. نشستم روی یکی از مبلهای تکی. پیمان ولی موند که کمک آرزو کنه. همینجوری که داشتن میز رو جمع میکردن سر صحبت رو با من باز کرده بودند که یخم کامل باز شه. کارشون تموم شد. آرزو سینی بستنی به دست اومد و بستنی تعارف کرد. یه نیم ساعتی همینجوری حرف زدیم و آرزو مدام داشت از من تعریف میکرد واسه پیمان. بعدش دستمو گرفت و گفت پیمان جان نیلو از تهران تا اینجا رانندگی کرده و خستهست. مزاحمش نشیم که بره یه کم استراحت کنه. اینو گفت و منو همینجوری که دستم تو دستش بود بلند کرد و با هم رفتیم توی اتاقخوابشون. در رو بست و دستاشو انداخت دور گردنم. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم. قد من یه کوچولو از آرزو بلندتره، سرش یه کم رو به بالا بود مقابل صورتم. نفساش میخورد به صورتم، زل زده بود تو چشمام، سکوت مطلق بود. آروم گفت نیلو! گفتم جونم! گفت خیلی دوستت دارم. ممنون که اومدی. بعد لباشو گذاشت رو لبام و چشاشو بست. یه جوری لبامو میخورد که انگار مدتها تشنه این روز بود. بی اختیار دستام رفت روی سینههاش. حسابی همو خوردیم و بوس کردیم. گفت نیلو میخوای یه کم بخوابی؟ خستهی راهی عزیزم. گفتم نیاز نیست، من خوبم. چون میخوام تا دیروقت نشده برگردم تهران. گفت مطمئنی؟! با سرم اشاره کردم که آره خیالت راحت. دوباره دستاشو انداخت دور گردنم. یواش یواش دستاشو میکشید به پشت و گردنم و باسنم. گفت لباساتو در میاری؟
همینجوری زل زده بودم تو چشاش. آروم دستاشو از پهلوهام کرد زیر تاپم و با احساس و خیلی آروم تاپمو در آورد.
…
ادامه داره
نوشته: نیلوفر
2 پاسخ به “آرزو (۱)”
خوبه بنویس
منم خوشم اومد. ادامه بده♥️