سه گانهٔ آتشین پرواز بی پایان (۴)

قسمت چهارم :

کیرش و دقیق هول داد تو کسم اونقد طول کشید که نفسمون بالا نمیومد کیرش وسط کسم بود بدجور نفس نفس میزدم ،چند بار خواستم بلند شم ولی محکم منم تو بغلش گرفته بود و مثل وحشیا داشت تو کسم تلمبه میزد و سینه هامو میخورد دستمو جلو دهنم گرفته بودم و جیغ میزدم یه آن چنگ انداختم رو سرش ،داد زدم محکم تربکن منو… اونقد کیر رضا کلفت بود که رگاشو تو کسم حس میکردم چنان شهوتی کل بدنمو فرا گرفته بود که از شدتش گریه میکردم و میگفتم تند بزن …تندتر بزن… بلندم کرد رو هوا بغلم کرد می بردم بالا تا ته فرو میکرد تو کوسم و همش قربون صدقه نثار اندامم میکرد و میگفت بهترین سکس زندگیم رو دارم تجربه میکنم و بی وقفه تو کسم تلمبه های سنگین می زد . چند دقیقه ای حسابی تلمبه زد بعدش نشستم رو کیرش و اسب سواری کردم…جون کیرش عالی بود…بعدش رضا گفت حالا نوبت منه و با سرعت بالایی شروع به تلمبه زدن کرد، چون کیرش بزرگ بود با کوچکترین حرکت بدنش کسم شخم می خورد…
به پهلو خوابیدیم، یکی از پاهامو با دست گرفت و کشید طرف خودش، کیرشو گذاشت تو کسم و پاهامو باز کرد، جوون چه حالی میداد، آروم و محکم تلمبه میزد، سر کیرش بزرگ بود مدام رگه های کیرش رو تو کسم احساس میکردم . رضا بغلم کرد سرشو بهم چسبوند و در گوشم قربونم میرفت و بهم گفت: خوشگل خانوم ، کس کوچولوت دست منه، و فشارش داد، چوچولم رو لای انگشتاش گرفته بود و میمالید. یک لحظه انقدر بالا بودم بهش گفتم کیرت ماله منه، همیشه باید منو جر بدی ،بهم گفت : چشم عشقم کیر من دربس مت در خدمت کس خوشگل و کوچولوی توه ، گفتم جون کیر کلفت من، بیا عزیزم همش واسه خودت. … رضا اومد روم دراز شد و کیرشو داد تو کسم، اونقدر بهم حال میداد که دوست داشتم هیچوقت کردنش تموم نشه، با چند تا جیغ کوتاه ارضا شدم، رضا می خواست آب بده، کیرش سنگ شده بود و رگ زیرش بزرگ و پر از آب، بهش گفتم میخوام بخورم کیرتو …بلند شد پایین تخت ایستاد منم سریع جلوش زانو زدم، کیرشو داد دهنم شروع کردم به خوردن و ناز و عشوه اومدن،از شدت لذت داشت دیوونه میشد، همینطور که کیرش تو دهنم بود براش یه چشمک زدم ، ناله کرد گفت عجب چشمایی، آبشو پاشوند رو صورتم، خیلی زیاد بود ،بهم گفت چشمات آبمو آورد، با ناز براش خندیدم، رفتیم روی تخت دراز کشیدیم .
از فرط خستگی خوابم برده بود نمیدونم چقدر خواب بودم که احساس کردم یکی داره صدام میزنه …یلدا پاشو…بیدار شو …باید آماده شی میخوایم بریم…چشامو باز کردم مژی بالا سرم وایساده بود و میگفت: یلدا جان بلند شو هوا داره روشن میشه… زودتر بریم…

چند روز بعد …
یلدا تو خونه، مقابل آینه وایساده بود. کارتِ صورتی رو از لای کتاب درآورد و به شماره نگاه کرد. شماره سعید رو کارت بود ، پسر خوشتیپی که چند روز پیش از یلدا درخواست دوستی کرده بود و در مقابل بی میلی یلدا با اصرار ازش خواسته بود که : شماره منو داشته باش شاید قابل دونستی و با هم دوست شدیم.
یلدا حوصله ش سر رفته بود. تلویزیونِ ۶0 اینچی، بی صدا تصاویری از یک جلسه کاری رو نشون میداد ،کارتِ صورتی رو لای دفترچه گذاشت. تلفن همراهش زنگ خورد: پیامی از رضا:امشب نمیتونم بیام خونه، جلسه فوری داریم. پولتو تو حساب ریختم. یلدا ناخودآگاه به دستشویی رفت و صورتشو با آبِ یخ شست. بازتاب چهره ش تو آینه، زنی رو نشون میداد که چشماش برا اولین بار، جرقه عصیانو پنهون نمی کرد.
رفت تو اتاق خواب رو تخت دراز کشید چشماش بسته بود اما ذهنش کاملاً بیدار دستاشو رو سینه ش گذاشت احساس کرد قلبش دوباره تند می‌زنه ، ناخودآگاه بلند شد و رفت کارت صورتی رو از لای دفترچه درآورد و با شماره روی کارت تماس گرفت…ا اونور خط گوشی رو برداشت…الو … بفرمايید … الو … یلدا جواب نداد و تماسو قطع کرد…بلافاصله گوشیش زنگ خورد…ببخشید تماس گرفته بودید…یلدا:بله ولی فک کنم اشتباه گرفته بودم …صدای اونور خط : چه صدای قشنگ و لطیف و آرامش بخشی دارید خانم …یلدا : ب ب ببخشید من خواستم شماره آقا سعید رو بگیرم فک کنم اشتباه گرفتم. …نه گلم اتفاقا درست گرفتی … من یلدام چند روز پیش کارت ویزیت تون رو …بله بله …وای خدای من ، خدایا شکرت … از اون روز که دیدمت یک لحظه صورت زیبات از جلو چشمام محو نشده …همش به خودم میگفتم یعنی میشه بازم بتونم این خانوم زیبا رو دوباره زیارت کنم؟…
ناگهان صدای زنگِ تلفنِ خونه به صدا دراومد . شماره رضا بود. یلدا لرزید. و به سعید گفت ببخشید تلفن خونه زنگ میخوره …فعلا…
بعد از اون شب روزی چند بار با سعید تماس تلفنی داشتن و صحبت میکردن …سعید خیلی اصرار داشت که یه ملاقات با هم داشته باشن ولی یلدا میگفت سر فرصتی مناسب همو میبینیم.
یلدا ماجرای آشنائی مختصرش با سعید رو به مژگان گفت . مژی که با شنیدن این قضیه، به وجد اومده بود گفت:ای شیطون میبینم بدون من حرکت می زنی؟! یلدا گفت:چه حرکتی ، هنوز حتی درست حسابی همو ندیدیم شایدم با هم اکی نشدیم. مژی گفت: باهاش تو کافی شاپ قرار بذار منم باهات میام. یلدا گفت :آخه نمیشه ، چطور توام با خودم ببرم؟! خیلی ضایعس. مژی گفت: چرا ضایع باشه؟ جوون من ، یلدا ضد حال نزن دیگه، نترس نمیخوام از چنگت در آرامش. یلدا گفت: حالا انگار تحفه س ، اصلا برا تو…
مژگان طوری یلدا رو تو تنگنا گذاشت که مجبورش کرد به سعید زنگ زد و باهاش قرار گذاشت و بهش گفت :دوستم مژگان هم با منه مشکلی نداری؟ سعید گفت با کمال میل مخلص خودت و دوستتم هستی

تو کافی شاپ، مژگان کنار یلدا نشست و سعید روبروی اونا. مژگان با حرکتی نرم موهاش رو پشت گوش انداخت و به سعید نگاه کرد.
سعید از یلدا پرسید :تو چه جور آدمی رو دوست داری؟
یلدا کمی خندید. من آدمای صادق و گرم رو دوست دارم… کسایی که بتونی بهشون اعتماد کنی. مژگان لبخندی زد و دستش را روی دست یلدا گذاشت. پس آقا سعید اگه صاف و صادق باشی… توی لیست یلدا جان هستی.
یلدا سعی کرد بخنده، اما دست مژگان رو دستش سنگینی میکرد. در همین لحظه، گوشی مژگان زنگ خورد. او با حرکتی سریع گوشی را برداشت و به بیرون رفت.سعید به یلدا نگاهی کرد و دستشو رو دست یلدا گذاشت و به چشمای یلدا زل زد و گفت: اگه لایق بدونی با تمام وجود من کنارت باشم؟ در حال صحبت بودن که مژی اومد سر میز و گفت : با عرض پوزش کاری پیش اومده من میرم ، خوش باشید بعدا همو می بینیم.
شاید بیشتر از یه ساعت گذشته بود که یلدا و سعید گرم صحبت بودن …سعید گفت :یلدا خانم میخوای بریم تو ماشین یلدا موافقت کرد و سعید دست یلدا رو تو دستش گرفت و از کافی شاپ اومدن بیرون…

یلدا تو آغوش سعید، احساس امنیت و آرامش می‌کرد—احساسی که تا به حال تجربه نکرده بود. هر بوسه، هر نوازش، اونو بیشتر به سعید گره می‌زد.
سعید با مهارت کامل، مثل هنرمندی که روی بوم نقاشی کار می‌کنه، یلدا رو به سمت خودش می‌کشید. هر حرکتش حساب‌شده بود، هر کلمه‌ش مثل طلسمی بود که یلدا را به اون وابسته می‌کرد. نوازش های سعید مثل شعبده بازی وجود یلدا رو تسخیر کرده بود ، این لذتی بود که حتی با شوهرش اونو تجربه نکرده بود.
ماشین یه خیابون بالاتر از منزل یلدا وایساد و یلدا از ماشین سعید پیاده شد و …

یلدا حالا انگار به سعید وابسته شده بود. هر لحظه، هر خاطره از اون روز، مثل طنابی بود که اونو به سعید گره می‌زد. یلدا را به سمت خودش می‌کشید.
با خودش زمزمه کرد :نوک سینه هام چقدر سفت شدن؟!!!.. و دستاشو روی سینه هاش کشید. هر تماس، هر نوازش، خاطرات اون روز رو زنده می‌کرد. سعید رو مجسم کرد، دست‌های سعید رو رو بدنش احساس کرد، گرم و نرم، مثل آتیشِ آروم و گرم
قلبش تندتر زد. «چرا قلبم به این شدت می‌زنه؟» نفساش سریع‌تر شد، مثل کسی که از ارتفاعی بلند به پایین نگاه می‌کنه. دست راستش شروع به حرکت سریعی کرد، تند و بی‌اختیار دست نوازشگرش به اون لذت مضاعف می بخشید مثل موجی که اونو با خودش می‌برد.
«وایی…» صداش تو اتاق پیچید. بدنش رعشه‌ای شدید گرفت، مثل برگ‌هایی که در باد می‌لرزن. چند فریاد کوتاه کشید و بعدش ساکت شد—ساکت و بی‌تحرک، در حالی که لبخند رضایتی چهرش رو از همیشه جذاب‌تر کرده بود.

سعید تو خیال یلدا، مثل فرشته‌ای بود که اونو به دنیایی جدید برد—دنیایی که فقط مال خودش و سعید بود.

یلدا رو مبل نشسته بود، چشماش به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. مژگان کنارش نشست و دستشو رو دست یلدا گذاشت. یلدا جوون، چی شده؟ چرا اینقدر ساکتی؟ یلدا سرشو تکون داد. چیزی نیست… فقط یه کم خسته‌ام.
مژگان لبخندی زد و کمی نزدیک‌تر شد. می‌دونی، یلدا، بعضی وقتا آدم نیاز داره از زندگی‌ش لذت ببره… نیاز داره چیزای جدید رو تجربه کنه.
یلدا به چشمای مژگان نگاه کرد. منظورت چیه؟
مژگان دستشو رو شونه‌ی یلدا گذاشت. منظورم اینه که تو همیشه مراقب دیگرانی… ولی کی مراقب توئه؟ چرا یه شب دوست‌پسرت رو نمیاری خونه و با هم خوش نمی‌گذرونی؟
یلدا کمی تردید کرد. من… نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم آماده باشم.
مژگان لبخندی زد و دست یلدا رو فشار داد. نترس، یلدا… من کنارت هستم. اگه بخوای، می‌تونم کمکت کنم.

یلدا بین ترس و اشتیاق در نوسان بود. از یک طرف می‌خواست رابطه‌ش رو با سعید عمیق‌تر کنه و از طرف دیگر می‌ترسید که چیزی رو از دست بده.
یلدا بعد از چند روز فکر کردن، تصمیم گرفت به حرف‌های مژگان عمل کنه. به سعید زنگ زد و ازش دعوت کرد که یک شب به خونه‌ش بیاد.
وقتی سعید رسید، یلدا درو باز کرد و لبخندی زد. خوش اومدی… خیلی وقته منتظرتم.
دوست‌پسرش داخل شد و به اتاق نشیمن رفت. یلدا کنارش نشست و دستشو رو دست اون گذاشت. می‌دونی، همیشه دوست داشتم یه شب مثل این رو با تو داشته باشم.
سعید لبخندی زد و دستشو رو صورت یلدا کشید. منم همیشه دوست داشتم با تو وقت بگذرونم… تو خاصی، یلدا…

یلدا تو آغوش سعید،احساس امنیت و آرامش می‌کرداحساسی که تا به حال تجربه نکرده بود. هر لحظه، هر تماس، اونو بیشتر به سعید وصل می کرد.
سعید با حرکات نرم و حساب‌شده و با هر کلمه، هر لبخند، یلدا رو به خودش نزدیک تر می کرد.

ادامه دارد …

نوشته: رضا

بازدید 17,162

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “سه گانهٔ آتشین پرواز بی پایان (۴)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید