سمفونی صداها (گوش کن… می شنوی؟؟)

لذت بخش ترین قسمتش، زمانی بود که لب پایینش رو بین دندون هام میگذاشتم و آروم گاز میگرفتم.
پیچ و تاب خفیفی که به بدنش میداد و آهی که از ته دل میکشید، من رو بیشتر به این کار ترغیب میکرد.
مثل یک تیکه گوشت که هیچ کنترلی روی حرکاتش نداشت خودش رو کاملا به من سپرده بود.
و من این حس برتری رو کاملا دوست داشتم. چشماش رو بسته بود و لذت کل وجودش رو مال خود کرده بود.
دست های من حریصانه و بی مهابا اندام ظریف و نرمش رو می کاوید.
برجستگی سینه هاش رو توی مشتم گرفتم و زبونم رو، روی نوک صورتی رنگ و سفت شده ی سینه ش بازی دادم.
ریز خندید و شاید قلقلکی بودنش باعث لرزش خفیف بدنش میشد.
سرم رو بالا آوردم و لبام رو روی گردنش گذاشتم.
دستم رو به باسنش رسوندم و باسنش رو توی مشتم چلوندم.
با هر در کونی که بهش میزدم، صدای سیلی هام تو کل فضای اتاق میپیچید. با هر ضربه سکوت در هم می شکست و نرمی باسنش بود که چندثانیه بعد از هر ضربه لرزشش رو حس می کردم.
دستش رو از روی سینه ام پایین کشید.
آروم و با طمانینه، وقتی که گرمای دستش رو روی عضله ی آلتم حس کردم گرمای لذت بخشی رو کل وجودم حس کرد.
حالا اون بدن خوش تراش، که انگار یکی از شاهکارهای میکل آنژ بود، پر از شهوت من رو به خودش دعوت میکرد.
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو یک حرکت ناگهانی چرخیدم و روش خیمه زدم.
زانو هام رو دو طرف عضلات رانش روی ملحفه ی تخت، مثل میخی که تو تن چوب فرو میره، فرو بردم.
دستم رو روی شکمش می کشیدم و گاهی با ضربه زدن به نوک سینه هاش حرکت بدنم رو ریتمیک و موزون وسط پاهاش تنظیم میکردم.
دستم رو پایین آوردم و لمبرای کونش رو از پشت گرفتم و با حرکت دادن دستام در جهت های مخالف پاهاش رو باز کردم.
میتونستم حشری بودنش رو از عضلات صورتش که منقبض شده بود ببینم.
روی کُسش دست کشیدم، نفس عمیقی کشید. روش سیلی زدم و از ته دل آهی کشید که باعث شد شهوت چنان بهم غلبه کنه که سر آلتم رو سُر بدم داخل کُسش.
گرمای دیوانه کننده ی واژنش، سر آلتم رو به بازی گرفته بود.
شدت ضربان قلبمون به حدی بالا بود که صدای تپیدنشون رو می شنیدم.
دستاش رو توی دستام فشردم و وحشیانه توی کُسش تلمبه زدم.
کُسش ترشح زیادی داشت و این کمک میکرد با سرعت و شدت بیشتری کیرم رو داخلش عقب و جلو کنم.
درست زمانی که تک تک سلول هام درگیر بیشترین لذت شده بودن، لحظه ای که صدای آه و ناله ی جفتمون مثل سمفونی موتسارت کل اتاق رو پر کرده بود، صدای گوشخراش زنگ موبایلم کل اون حس خوب رو در عرض چندثانیه به باد داد.
اعصابم خورد شده بود و به زمین و زمان و شانس گندم لعنت فرستادم.
صدای زنگ لحظه ای قطع نمیشد و با بی میلی و اعصابی خورد شده مجبور شدم از روش کنار بیام و دراز کش روی تخت دستم رو به شلوارم رسوندم و موبایل رو از جیبم درآوردم.
با دیدن اسم مژگان روی صفحه ی گوشی پوفی کشیدم.
انگشت اشاره ام رو روی لبم گذاشتم با نشون داد هیس به رویا گفتم که حرکتی نکنه.
تماس رو وصل کردم، صدای مضطرب و ترسیده ی مژگان از پشت خط، در حالی که کلمات رو بریده بریده و نامنظم تلفظ میکرد. داشت بهم التماس میکرد که هرجایی هستم سریع برگردم خونه.
_اا للو، الو حح ممید، الو حمید تتورو خددا هررجایی هستی ززود ببیا خوونه. من من میترسم، ببازم بازم اون صداهای للعنتی بازم…
متوجه حرف بعدیش نشدم چون تماس رو قطع کرد.
رویا صداش رو شنیده بود، روی تخت نشست و درحالی که سعی می کرد موهای پریشونش رو با دست مرتب کنه.
رو بهم نیشخندی زد، بلند شدم و لباش رو بین لبام گذاشتم و عمیق و با ولع لباش رو خوردم.
به طرف لباس هام که پایین تخت پخش و پلا شده بودن رفتم. پیرهنم رو برداشتم و با عجله درحالی که دستام می لرزید شروع به بستن دکمه هاش کردم. لرزشی که مطمئن بودم بخاطر اعصاب خوردی بود، اعصاب خوردی که باعثش این سکس نیمه کاره بود، نه چیز دیگه…
رویا در حالی که بی حال روی تخت افتاده بود، با صدای آرومش گفت: بهتره سریع تر بری و به زنت برسی، نکنه لولو بخورتش.
لبخندی زدم و دستم رو لای موهاش بردم و گفتم: بهت قول میدم دفعه ی بعد این سکس نیمه تموم رو کاملش کنیم…

اون شب سرمای عجیبی داشت، سرمایی که حتی باعث شده بود درهای ماشین یخ بزنن.
چند بار دستیگره ی در رو با تمام توان رو به بیرون کشیدم و در نهایت با صدای قیژ مانندی در ماشین باز شد.
پشت فرمون نشستم، اِنگار داخل ماشین سردتر از اون بیرون بود، به حدی سرد که نمیتونستم تا گرم شدن بخاری صبر کنم.
استارت زدم و به طرف خونه حرکت کردم…

کلید رو داخل قفل چرخوندم و آروم وارد خونه شدم، همه ی چراغ ها خاموش بود و تاریکی بهم اجازه نمیداد حتی چند سانتی متری جلوم رو ببینم. کورمال کورمال دستم رو روی دیوار به امید پیدا کردن کلید برق کشیدم، با لمس کلید و صدای تقه ای ضعیفی که حاصل پایین کشیدن شاسی بود بالاخره لامپ های خونه روشن شدن.
نفس راحتی کشیدم و دنبال مژگان گشتم.
وقتی نتونستم توی پذیرایی ببینمش به ناچار صداش زدم، چند بار آهسته و گاهی بلند اسمش رو صدا زدم ولی خبری ازش نبود. نه به اون ترس و صدای هراسونش پشت خط، نه به این آرامش و بی خبری اینجا.
به طرف اتاق خواب رفتم، کلید برق رو فشردم. مژگان پشت به من روی تخت انگار به خواب عمیقی فرو رفته بود. پس دلیل جواب ندادنش هم همین بود.
به طرفش قدم زدم و کنارش روی تخت نشستم.
به صورتش نگاه کردم، رنگ پوستش هنوز رگه هایی از سفیدی درش دیده می شد.
اِنگار حتی الانم ترس توی چهره ش باقیمونده بود.
گاهی توی خواب ازجاش میپرید و زمزمه میکرد، حتی خوابش هم با ترس آمیخته شده بود.
نفس عمیقی کشیدم، کنار پنجره ی اتاق خواب ایستادم و پرده ی نازک اون رو کنار زدم، به بیرون خیره شدم. خیابون خلوتی که تیرهای برق بهش روشنایی کم جونی داده بود.
میشد سوز و سرمای اون بیرون رو حس کرد. یه نخ سیگار از پاکت بیرون آوردم و با فشردن شاسی فندک اون شعله ی کم رمق رو به سیگاری که بین لب هام گذاشته بودم نزدیک کردم. صدایی که روشن شدن فندک ایجاد کرد با اینکه خیلی بلند نبود، ولی همینم برای بیدار شدن مژگان کافی بود.
باصدای گرفته و خسته ای که انگار از ته یک چاه بیرون میومد گفت:
_بالاخره اومدی؟!
به سمتش برگشتم و بهش نگاه کردم، میشد توی چهره ش امید و رهایی از ترس رو دید، ادامه داد:
-خیلی خوبه که هستی حمید، وقتی نیستی من میترسم، وقتی میای آروم میشم، وقتی نیستی اون صداهای لعنتی و مزاحم من رو میترسونن، دیوونم میکنن. هرچی که دنبالشون میگردم هیچی پیدا نمیکنم، ولی مطمئنم اون صداها از تو خونه میان.
درحالی که دود سیگار رو داخل فضای اتاق با یک بازدم بیرون فرستادم به طرفش قدم زدم، بالای سرش ایستادم و با تحکم رو بهش گفتم: هیچ صدایی وجود نداره مژگان، تو خیالاتی شدی…
_ولی…ولی من میشنومشون، حسشون میکنم.
فیلتر سیگار و روی زمین انداختم و گفتم: میشنوی؟؟ ببینم چیا میگن بهت؟!
_نمیدونم! نمیدونم حمید… بیشتر زمزمه های نامفهومه، گاهی خنده های شیطانی، گاهی صدای زجه و جیغ یک زن… گریه ی یه نوزاد… حمید من دیونه شدم؟؟
دستش رو گرفتم و بهش گفتم: باید بریم پیش یک مشاور. فکر میکنم بتونه کمکمون کنه…
لبخند تلخی روی لب هاش شکل گرفت و با غم آشکاری که سعی در پنهان کردنش داشت گفت: یعنی توهم فکر میکنی من دیونه شدم؟ بخدا نمیدونم چرا تا تو میای اون صداها قطع میشن؟! ولی… ولی من دروغ نمیگم باور کن.
بلند شدم و مثلا با حالت کلافه ای که بخاطرش مجبور شدم شیفت شبم رو ترک کنم اتاق رو ترک کردم… احساس میکنم، این رفتارهای مژگان تحمل بودنش رو برام غیر ممکن کرده.
سعی کردم به رویا فکر کنم، به زیبایی هاش. به اندام بی نهایت سکسی و سفیدش… به عاشقانه های بینمون…
شاید حتی آرزو کردم مژگانی وجود نداشت.
مژگانی که یک روزی زیبا بود، گرم و پرحرارت بود، یادمه اوائل ازدواجمون خیلی گرم مزاج بود، همیشه به خودش می رسید و براش مهم بود من چی میخوام… این مژگانی که روی اون تخت خواب مثل یک جنازه افتاده بود اصلا شبیه دختری نبود که چند سال پیش باهاش ازدواج کردم. این اواخر هم که به کلی عقلش رو از دست داده بود. توهم زده بود که از توی خونه صداهایی به گوشش میرسه… هه!! حتی فکر کردن بهش هم مسخره به نظر میومد.
توی اون سکوت مطلق صدای ویبره ی گوشیم، از جیب شلوارم حواسم رو از افکاری که درش غرق بودم پرت کرد.
با نگاه کردن به اسم رویا و پیامکی که برام فرستاده بود، بی اختیار لبخند محوی گوشه ی لبم نقش بست.
“عشقم، من بی صبرانه منتظرم که دوباره بغلت کنم، پس خیلی تنهام نذار”
اگه به خودم بود که دوست داشتم همون لحظه بال در بیارم، به سمت خونه ی نقلی که واسه رویا اجاره کرده بودم پرواز کنم و این عطش لعنتی داشتنش رو تموم کنم…

روز ها میگذشت و بیش از اینکه من دچار روزمرگی های بیخود و مزخرفم بشم، بودن رویا باعث میشد حتی با این روزمرگی ها هم زندگیم رو سر کنم. اکثر شب هایی که به بهانه ی شیفت بودن، وقتم رو کنار رویا سپری میکردم. مژگان مجبور بود توی خونه ای که براش حکم جهنم رو داشت با ترس هاش کنار بیاد.
حالا اون مدتی بود که جلساتی رو پیش یک روانشناس کاربلد میرفت و مشاوره میگرفت. باید اعتراف کنم که نه تنها حالش خوب نشد، بلکه روز به روز بدتر میشد، و روز به روز بیشتر آثار زجر رو در چهره اش میدیدم. گاهی بهم التماس میکرد که خونه رو عوض کنیم… شب ها تنهاش نگذارم و حتی یک مسافرت ببرمش شاید از اون فضا دور باشه.
ولی من هر بار به بهانه ی کار و مشغله های بیخودی یه جوری قانعش میکردم که این صداها توهمی بیش نیست و خودش رو درمان کنه.
این اواخر پیله کرده بود که بریم و به فکر کاشت بچه باشیم…
ما بچه دار نمیشدیم، هیچوقت هم دکتری نرفتیم که مشکلمون رو تشخیص بده… شاید هرکدوم میترسیدیم که اگر مشکل از خودمون باشه، چجوری باید باهاش کنار بیایم؟
اون روز، یا بهتره بگم اون شب، در حالی رویا روی پاهام نشسته بود و مشغول عشق بازی بودیم، موبایلم زنگ خورد…
خواستم جواب بدم که رویا مچ دستام رو سفت گرفت، و با ولع لبام رو طعمه ی لب های گرم و خوشمزه ش کرد.
چندبار دیگه گوشی زنگ خورد و هربار ما بی توجه چنان غرق در لذت بودیم که از جواب دادنش غافل میشدم. آخرین بار رویا با غیظ گوشیم رو برداشت و خاموشش کرد…
اون شب گرم و آتشین خیلی زود به صبح رسید…
با نور آفتاب که از لای پنجره ی اتاق داخل میتابید، چشم هام رو باز کردم، نگاهی به اطراف انداختم و جای خالی رویارو کنارم دیدم.
حس کرختی عجیبی داشتم، با بی حالی توی تخت خواب نشستم و خمیازه ی عمیقی کشیدم، مچ دستام رو مالش دادم و با قدم های خسته و لرزون به طرف پذیرایی رفتم.
رویا میز صبحونه رو با نهایت سلیقه تزئین کرده بود، با دیدن من خندید و گفت: صبح بخیر آقای خوش خواب! یه آبی به دست و صورتت بزن که صبحونه حاضره.
لبخندی از سر رضایت زدم و به طرف دستشویی رفتم.
شیر آب رو باز کردم دستام رو هربار پر از آب میکردم و بی هوا اون حجم کم آب داخل دستام رو روی صورتم میریختم.
توی آینه به خودم نگاهی انداختم.
چشمام پف کرده بود، اِنگار هنوز به بیداری عادت نکرده بودن…
با این فکر که قراره دوباره برم تو خونه ای که مژگان… این زن سرد و دیوانه توش منتظرمه، حالم بدجوری گرفته میشد.
خوردن صبحونه کنار زنی که دوستش داری باعث میشه فراموش کنی زندگی اون بیرون چقدر ممکنه بی رحم باشه.
فراموش میکنی که خودت چه حیوونی هستی؟ فراموش میکنی که زندگیت اونقدرام که به نظر میاد خوش و خرم نیست… و من عاشق این فراموش کردنای موقتی بودم.

وقتی از خونه ی رویا بیرون زدم، بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود، این حس رو دوست داشتم.
یه جورایی حس سرزندگی و نشاط رو درم زنده میکرد.
به طرف ماشین حرکت کردم… چند متر اونطرف تر یه وانت زهوار در رفته در حالی یه بلندگوی قراضه روی باربندش بسته بود داشت حرکت میکرد… از داخل بلند گو صدای خشن و رو مخی مدام داشت داد میزد، هیچوقت درک نکردم چرا تا وقتی میشه به مغازه رفت و میوه های دست چین و تر و تازه ای خرید، یه نفر باید بیاد از اینا خرید کنه؟
به زندگی احمقانه ی اون دستفروش ها فکر کردم و بی اختیار سری تکون دادم و سوار ماشین شدم…
گوشیم رو که از دیشب خاموش بود، روشن کردم و بعد از اون مژگان چند مرتبه ی دیگه هم تماس گرفته بود با یک پیامک… پیامکی که من رو ترسوند…
” حمیدم،،،، سر و صداها زیاد شدن… خیلی بیشتر از شب های دیگه، از تمام گوشه و کنارهای این خونه میتونم صداهارو بشنوم… نمیتونم تحملشون کنم…”
خوندنش باعث شد پام رو روی پدال گاز فشار بدم و با سرعت به طرف خونه رانندگی کردم…
با دستپاچگی کلید رو داخل قفل چرخوندم و سریع در خونه رو باز کردم.
خونه ساکت بود و اثری هم از مژگان نبود.
چندبار صداش زدم،، ولی جوابی نمیداد. اتاق خوابمون رو گشتم نبود، روی کاناپه ی داخل پذیرایی تقریبا خودم رو ولو کردم.
هر لحظه ای که میگذشت، بیشتر استرس بهم غلبه میکرد.
هزار فکر مختلف از ذهنم گذشت و با فکری که یک آن، شاید در عرض چند صدم ثانیه از ذهنم گذشت بدنم یخ کرد…
به طرف حموم دویدم…
در از داخل قفل شده بود، با مشت چند ضربه به در کوبیدم و مژگان رو صدا زدم.
هیچ صدایی نمیومد، گوشم رو به در چسبوندم، صدای شُر شُر آب خیلی ضعیف به گوشم رسید.
دوباره محکم چند ضربه روی در زدم، ولی فایده ای نداشت.
با شکسته شدن در چوبی حمام، صدای گوشخراشی کل محیط خونه رو برداشت.
با دیدن صحنه ای که جلوی چشمام بود، سینه ام به خس خس کردن افتاده بود، دهنم به شدت خشک شده بود…
جسم بی جون مژگان کف حموم افتاده بود، در حالی که از مچ دستش خون جاری شده بود. خونی که سرامیک های سفید حموم رو قرمز کرده بود.
خودم رو بالای سرش رسوندم، سرش رو بین دست هام گرفتم، و محکم تکونش دادم، چندبار بلند اسمش رو صدا زدم و چند سیلی محکم توی صورتش زدم… ولی فایده ای نداشت و هیچ واکنشی نشون نمیداد. بدنش سرد شده بود…
نبضش رو چِک کردم، هیچ حرکتی نداشت، حتی یک تپش ضعیف.
اِنگار کار از کار گذشته بود، از حموم بیرون اومدم، عذاب وجدان داشت آزارم میداد، ولی برای عذاب وجدان داشتن دیر شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم احساس گناه و تقصیری که قلبم رو احاطه کرده بود از خودم دور کنم.
خودم رو روی اولین مبلی که نزدیکم بود انداختم.
افکارم پریشون بود و هنوز شرایط رو درک نکرده بودم.
سعی کردم به خودم مسلط باشم، میدونستم قرار نیست که چیزی تغییر کنه و مژگان حالا دیگه کاملا خاموش شده بود.
نمیدونستم اون خودش رو از شر اون صداها که کابوسی برای بیداریش بودن خلاص کرده بود یا… یا از شر شوهر بی مسئولیت و کم توجهی مثل من.
هرچه که بود، مژگان دیگه امشب صدایی نمیشنید، دردی رو حس نمیکرد و کم توجهی های من رو تحمل نمیکرد.
-پووووف… مژگان! مژگان شاید تو امروز فقط راحت شدی، وگرنه زمانی مردی که از تنهایی، اون صداهای ترسناک رو میشنیدی، شاید زمانی مردی که ما باهم بودیم، ولی فرسنگ ها ازهم فاصله داشتیم.
سری تکون دادم و به در حموم خیره شدم.

چند روز بعد از خاکسپاری مژگان، همه چیز به حالت عادی داشت برمیگشت…

جلوی خونه ترمز کردم و چند دقیقه ی بعد رویا درحالی که حسابی به خودش رسیده بود در رو باز کرد و اومد و کنارم نشست.
بوسه ی کوچیکی به لباش زدم و حرکت کردیم.
حالا توی خونه ای بودیم که شاید به رویا بیشتر از مژگان میومد.
به محض ورودمون به خونه رویا چرخی داخل خونه زد، دستاش رو بالا آورد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
لبخند میزد و انگار داشت پرواز میکرد.
رفتم و از پشت بغلش کردم دم گوشش زمزمه کردم:
_بالاخره تموم شد خانومی… این خونه حتما کدبانوی جدیدش رو دوست داره.
برگشت و با چشم های وحشیش بهم خیره شد… خندید و گفت: فکر کنم هنوز یکسری کارهارو باید انجام بدیم.
با کنجکاوی بهش خیره شدم و منتظر موندم حرفش رو کامل کنه.
درحالی که به طرف آشپزخونه قدم میزد و دیوار های و پنجره های خونه رو نگاه میکرد آروم گفت:
_باید این بلندگوهای کوچیکی که این گوشه ها جاساز کردیم رو جمع کنیم…

نوشته: lovely_grl

بازدید 2,836

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

31 پاسخ به “سمفونی صداها (گوش کن… می شنوی؟؟)”

  1. قشنگ بود.البته قبلاً یه تله فیلم ایرانی که اسمش یادم نیست با همین مضمون دیدم که نقش مرد فیلم رو حمید رضا پگاه بازی میکرد

  2. وقتی جمله ی آخر رو خوندم ، یه لحظه احساس کردم زمان متوقف شد و نفس کشیدن یادم رفت ، دوباره برگشتم از اول خوندم ببینم درست میبینم؟🥴 پشماااام ، پشمااام ، بسیارررر پشم ریزون ! یعنی ها لعنت به دخترایی مثل رویا …که زیاد هم هستن :/

  3. شیرین‌تر از خوانش داستان،خوندن اسم lovely_grl پایین قصه بود…قلمتون رو همیشه دوست داشتم و اینبار هم بسان قبل…

  4. پوووووووووووفانتهاش نابودم کرد؛ چه خواندنی ولی غم انگیزلاولی خوشنویس ممنون ازت

  5. چقدر تلخ و البته دو خط آخر وحشتنااااااک داغونم کرداین داستان مصداق بارز همون جمله های قصار تکراریه که آدما کم کم تموم میشن آدما کم کم حذف میشنو لعنت به تموم زندگی هایی که قراره رو این ویرانه ها بنا بشه

  6. واااای آوا جونم چقدرسکسی شروع شد و غیرمنتظره تموم شد هم ناراحت شدم 😞 هم عصبانی 😕 عاااااالی بود ❤️ 💋

  7. ذوق و شوق و قلم زیبای شما، این داستان رو هم مثل داستانای قبلیتون به شدت زیبا کرده بود…دلیل این زیبایی هم توضیح دادن جزئیات هر لحظه از داستان به دقته که باعث میشه خواننده داستان رو به خوبی توی ذهنش تصور کنه و مجاب به خوندن داستان تا پایان بشه.امیدوارم هر چه زودتر داستانای بعدیتونو ببینم و بخونم…موفق باشید ❤️

  8. وای آخر داستان یه شوک خیلی بزرگ بود. 😑اولش داستان خیلی جذبم نکرد. یعنی مدل نوشتار می‌تونست خیلی بهتر باشه ولی پایان ماجرا و در کل موضوع داستان خیلی خوب بود. تبریک میگم. 🌹❤فقط یه چیزی رو متوجه نشدم. حمید از ماجرا بی‌خبر بود. و به محض ورود رویا بهش گفت صداها کار اون بوده. قطعا اینجوری از چشم حمید میوفته. حتی ممکنه طلاقش بده. میدونم قصدتون شُک دادن آخر داستان بود ولی اینکه رویا این مدلی اعتراف کنه همش زیر سر خودش بوده، واقعا حرکت بعید و غیر منطقی ایه؛ اونم از زن حیله گری مثل رویا!

  9. متاسفانه از اواسط داستان خیلی راحت میشد پایانش رو حدس زد.غیبت طولانی داشتی اما داستانت به نسبت داستان‌های قبلی خیلی ضعیف تر بود و تقریبا چیز خاصی برای گفتن نداشت.شخصیت ها اصلا پرداخته نشده بود و دلایل خیانت مشهود نبود.مژگان هیج فامیلی نداشت ؟ چرا اصلا به مرد داستان هیچی نمیگفت؟که شب کجاست چرا دیر میاد.رفتارهای مژگان اصلا طبق قاعده و اصول معمولی یه زن نبود.چندتا دیالوگ محو و مرگ! و این از شما که چندین داستان نوشتی زیادی عجیب بود.انگار فقط با عجله خواستی چیزی رو بنویسی و منتشر کنی.این داستان با خودکشی زن داستان به پایان رسید و جنایت مستقیمی هم انجام نشد.شما که نویسنده‌ی قدیمی هستی باید نیم فاصله‌ها رو هم رعایت کنی 🙂به امید کارهای بهتری ازت .موفق باشی.

  10. از تک تک دوستایی که زیر داستان با کامتت هاشون بهم امگیزه دادن سپاسگزارم 🌹اما لازمه که چند نکته رو راجع به داستان توضیح بدم.۱ زمانی که شخصیت مرد داستان به بهانه شیفت شب بودنش شب ها خونه نمیره، طبیعتا پرسیدن اینکه شبا کجاست؟ توسط مژگان امری غیر طبیعیه، چون حمید مثل خیلی دیگه از مردها شب ها شیفت کار میکرده و خب منطقی نیست مژگان سین جیمش کنه.۲ در مورد اینکه مژگان فامیلی داشته یا نه؟ این امر حتی اگر به فامیل های مژگان هم در داستان اشاره ای میشد امری عبث بود و اشاره نشدن به این موضوع هم هیچ خللی در روند داستان ایجاد نمیکنه، شاید حتی اگر به این قضیه اشاره ای هم میشد بیشتر جز موارد حاشیه ای و عبث داستان میشد، چون درونمایه ی داستان و محوریتش بر اساس فک و فامیل مژگان نوشته نشده.۳ دلیل خیانت حمید تلویحا در داستان اشاره شده بود، اونجایی که حمید میگفت: مژگان هیچ شباهتی به اون دختر گرم و عاشقی که اوائل باهاش ازدواج کرده نداشته… و چندجای دیگه هم دلایل حمید برای این خیانت به صورت تلویحی بهش اشاره شده.۴ تمامی سه کاراکتر داستان به طور کافی بهشون پرداخته شده. مژگان چنان که از خصوصیاتش برمیاد شخصی افسرده هستش و از ویژگی های انسان های افسرده، کم حرفی و گوشه گیری هست و برعکس احساس میکنم اگر دیالوگ های مژگان بیشتر بود، این یک مشکل اساسی در داستان میشد، پس همین دیالوگ های مژگان در توجیه شخصیت منزوی و افسردش هست.۵ اگر مخاطبی از اواسط داستان تمامی انتهای اون رو حدس زده، بهش تبریک میگم اون دیگه یک انسان باهوش نیست بلکه یک پیشگو هستش.۶ اون‌چیزی که سعی میکنم در نوشتن‌مد نظر قرار بدم، باور پذیری و عامه پسندی داستان هستش.بازم ازتون ممنونم

  11. تماس رو وصل کردم، صدای مضطرب و ترسیده ی مژگان از پشت خط، در حالی که کلمات رو بریده بریده و نامنظم تلفظ میکرد. داشت بهم التماس میکرد که هرجایی هستم سریع برگردم خونه.۱. اگر زن داستان می‌دونست شوهرش سرکاره این تماس بشدت بی‌معنیه چون طبیعتا مردی که سرکار باشه و شیفت شب نمیتونه کارشو رها کنه اونم هر شب و هر شب۲. زنی که می‌ترسه و شوهرش هم خونه نیست در زندگی واقعی به خانواده پدریش رو میاره و پیش اونا میره .داستان‌ باید چفت و بست محکم داشته باشه و باور پذیر باشه اگر قراره مورد توجه قرار بگیره.اینکه نیازی به گفتنش ندیدین دلیل نمیشه سوال برای خواننده ایجاد نشه چون بدیهی ترین راه برای یه آدمی که میترسه چنگ زدن به هر چیزیه که برای لحظاتی اونو از ترسی که گرفتارشه دور کنه. وقتی شوهرش خونه نیست طبیعی ترین کار تماس با خانواده و دوسته نه تحمل ترس و بدتر از اون خودکشی و این اصلا باور پذیر و منطقی نیست.۳. اینکه دختری گرم و پر شور باشه و یهو آدمی سرد و افسرده بشه چه دلیلی میتونه داشته باشه ؟ حتما دلیلی داشته و من هیچ جای داستان ندیدم.داستان ها یا رئال هستن و ریشه در واقعیت زندگی ما دارند، پس باید سیر حوادث منطقی و اصولی و با دلیل بیان بشن یا مستقیم یا تلویحییا سورئال و تخیلی هستن مثل حمله موجودات فضایی که نیازی به دلایل منطقی برای حمله فرازمینی‌ها نیست پس خواننده به دنبال چرا ها و باید‌ها نیست .اما وقتی شما داستانی رو برگرفته از زندگی واقعی شروع کردی، بدیهی ترین قاعده شناسوندن کاراکتر ها به خوانندس، تا جایی که بعد از پایان داستان خواننده رو راضی نگهداری و سوالی غیر منطقی در ذهنش ایجاد نشه.زن داستان بی دلیل افسرده و سرد میشه و مرد داستان راحت ترین راه یعنی خیانت رو انتخاب میکنه.آخر داستان مشخص میشه دوست دختر حمیدتوی خونش میکروفن کار گذاشته(به اینم کار نداریم چطور توی خونه رفته در حالی که مژگان افسرده و گوشه گیر همیشه خونه بوده، طبق تعاریف خودت از مژگان که حتی وقتی می ترسید باز خونه رو رها نمیکرد)‌و در احمقانه‌ترین حرکت بعد از کامیابی و موفقیت و بیرون کردن حریف خیلی راحت اعتراف میکنه که به طور غیر مستقیم زن رو کشته و در محتمل ترین حرکت مرد داستان رو از دست خواهد داد، چون بالاخره زن حمید بوده.جدای از این مسئله زندگی با کسی که میتونه قاتل باشه قطعا از لحاظ عقلی امکان نداره .۴. من پیشگو نیستم عزیزم داستان قابل حدس بود.

  12. سپیده خانم شما که قدیمی تری چرا خودت نیم فاصله و فاصله بعد علائم نگارشی رو رعایت نمیکنی؟ 😂 😂یه سوزن به خود یه جوالدوز به دیگران 😎

  13. Nima.zare6توی کامنت قبلی من نیم‌فاصله رعایت شده بود. اما در داستان هیچ‌کدوم از نیم‌فاصله‌ها رعایت نشده. یاد‌آوری کردم برای داستان‌های بعدی ایشون. مشکلیه از نظر شما ؟ اینکه نکات منفی رو یادآور بشی که داستانی بی نقص باشه؟ کاری که برای داستان‌نویس‌های جشنواره هم انجام می‌دیم.در‌ثانی شما کامنت رو با داستان مقایسه میکنی ؟‌عجب قیاس مع‌الفارقی بود خخخخ

  14. خدایااااا.مطمئنا انسان زمانی که بترسه، واکنش های اون هم غیر منطقی میشه. اینکه مژگان با عجله به حمید زنگ زده نشون از ترس زیادش داشته. و این هیچ ربطی به این نداره که شوهرش شیفت باشه یا نباشه. خود من گاهی که خیلی میترسم با اینکه میدونم همسرم مشغول کار هست بهش زنگ میزنم و میگم هرجایی هست خودش رو برسونه.اینکه مژگان چرا افسرده شده و بیان دلیلش با احترام بازم برمیگرده به موارد حاشیه ای داستان. من هرگز از خط داستانی عدول نمیکنم. و ضمنا اگر جمله ی آخر رو درست بخونید متوجه میشید که رویا از فعل جمع استفاده کرده ” جاساز کردیم” یعنی با همکاری خود حمید این اتفاق افتاده.یه زن افسرده چون افسردس باید بست بشینه خونه ی باباش؟ همون باباش شوهرشو دار نمیزنه که زنشو ول کرده.موارد بعدی هم فکر کنم نیازی به پاسخ نداشته باشن.

  15. سپیده ۵۸لطفا هردو کامنت خودتو بخون. نیم فاصله که هیچ حتی نقطه گذاشتن آخر جملاتم بعضا فراموش کردین. 😂 😂ایراد گرفتن که عیب نیست. ولی به قول معروف یه معتاد به سیگار کشیدن بقیه گیر نمیده. 😎نکنه جشنواره هم همینجوری داوری میکنید؟ 😛 😂

  16. وسط ها داستان قابل حدس بود داستان به سمت خودکشی میرهولی جمله اخر برام سوپرایز بودولی بهتر نبود جاساز کردم استفاده میکردی؟در کل خوب بود ولی انتظارات ازت بالاست چون هر نویسنده ای با داستان ها که نوشته مقایسه میشه این داستانت نسبت به بقیه داستان ها که داشتی یک کار معمولی حساب میشد.لایک 22تقدیم بهت

  17. کل داستان رو دوست داشتم بجز جمله اخرش(_باید این بلندگوهای کوچیکی که این گوشه ها جاساز کردیم رو جمع کنیم…)چون این جمله باعث میشه پارادوکس بین این جمله و عذاب وجدانی که برای حمید بعد مرگ مژگان ایجاد بشهدوما هم اینکه خیلی از مردها و زنها خیانت میکنن(خاک تو سرشون) ولی هیشکی همسرشو بخاطر خیانتکاریش نمیکشه فوووقش از همسرش طلاق میگیره یا اینکه مسعله رو با زن اولش در میون میزاره و زن اولشو راضی میکنه که زن دیگه ای هم داشته باشه، واس همین داستان یکم از واقعیت دور بود چون خیلی حرکت مضخرفیه که طرف به خاطر اینکه میخواد با یکی دیگه بخوابه تو خونه بلندگو بزاره که زنش دیونه بشه و بمیرهولی درکل بیان احساسات داستان و روح داستان زنده و پویا بود و لیاقت لایک رو داشتممنون،مرسی ❤️

  18. پس از ارزوی سلامتی وموفقیتبه احتمال قریب به یقین ، داستانی که الان خوندم ،اولین تجربه من از هنر داستان نویسی شما باید باشهامیدوارم ، در ارشیو سایت داستانهای دیگه ای از شما موجود و در دسترس باشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید