چمن های خونین از نور غروب (۱)

خب. همه چیز از اونجایی شروع شد که من مردی رو دیدم که میتونست با نگاه کردن من رو حشری کنه. آره. حرفهای فیلمها مسخره است. عشق در نگاه اول!زکی! بی اونکه کاری بکنه یا اصلا حرفی بزنه. تمام بود. یک نگاه و من حشری بودم. چشم های ساده ای داشت. اما چیزی رو به چشم های من میریخت که وحشتناک بود. زندگی زناشویی اونقدرها هم که همه خیال میکنند پیچیده و درهم گره خورده نیست. بعد از یکسال، بعد از از دست رفتن تمام کنجکاوی‌ها به کیر و کس همدیگه دیگه تمام. چیزی برای پیدا کردن نمیمونه، تازه خیال کیرهای دیگه، کس های دیگه، مثل خاطره‌‌های دور میاد توی ذهن. راهی نمیمونه. افراد یا ریسک رو میکنن یا بقیه رو اونقدر نقد و قضاوت میکنند تا خودشون هم رو و جرات انجام اون کار رو پیدا کنند. خیانت…شرف… تا قبل از اون همه خیانت کار، همه سراپا شهوت و نامتمدن. ولی من چیزی رو میدونم که از اول بشر باهاش بوده و هنوز هم ( ؟) همراهشه و تمدن هیچ لطفی در حقش نکرده جز سرکوب سرکوب و سرکوب. میل به گاییدن. آره. میل به گاییدن میل به سکس کردن نیست. میل به گاییدن میل به گاییدن هست و بس. میل به فرو رفتن یا کردن کیر توی کس یا کون هست و متقابلا برای من که زن جوونی هستم هم میل به فرو شدن اینها توی بدنم هست و بس. وقتی جهان از همه چیز خالی شد تنها میل به گاییدن مارو زنده نگه میداره و بس. بعد از ازدواج بود که میل به گاییدن اونهم صرفا بکن بکن توی وجودم رخنه کرد. مثل جوهری سیاه که روی کاغذی رها میشه و کم کم تمام سطح رو مسیر پیشروی خودش میکنه . آبی که توی جو رها شده .بریم سراغ این مرد اغواگر. خود این شخص هم تمام مشخصات یک بگای خوب رو داشت. دو هفته ی دیدارم باهاش که به زور میشد تعریفش رو حتی زیر اسم « دیدار » گذاشت باعث دگرگونی چیزهای زیادی شده بود. آرایش های رنگ و بارنگ من، رژهای قرمز تر، لباس های جدیدی که برای خودم میخریدم ،تنگ و سینه ها و ران ها بیرون تر، عطرها و ادکلن هایی که جاشون رو به کتاب های روی میز دادند، و اصلا میز آرایشم دوباره شکلی گرفت. کتاب ها رو توی قفسه ها جا دادم. سال ها زندگی افرادی رو خونده بودم که میکردند، میخوردند، فکر میکردند، دلنگران و افسرده میشدند و گاهی خود کشی میکردند، عاشق میشدند، و بعد میمردند(روزی زیر درخت های بید توی غروب آفتاب ، خوابیده پای تنه ی درخت روی چمن های خونین از نور غروب).
اما حالا نوبت من بود. برو که بریم.
زندگی همه‌ش همین بود. گاییدن. تو روز اولی که اومد تو دو چشم مست میگونش ببرد آرام از کسم و آبم روان شد ، کسم گرم شد و نفسم بند شد. دستامو روی دستگیره‌ی در محکم فشار دادم و لب هام به هم فشار اومد و توی چشم هاش نگاه کردم. هیولایی درونم بلند شد و سینه های شیطانی آتشینش رو جای سینه های من کشید که نوک سینه هام سفت شد . یکمی باز تر وایسادم. دستامو گذاشتم تو جیبم و سینه هامو دادم جلو(پا داده بودم. وا داده بودم.).
گفت من تازه اومدم توی این آپارتمان، عصری یکی میخواد بیاد بالا تو خونه‌ی من برای طراحی، یه خانوم، لطف کنید کلید رو بهش بدید اگه در زد. زحمتتون که نیست؟
دستگیره‌ی در رو رها کردم و گفتم نه نه نه اصلا. چشم. بفرمایید داخل؟( وا داده بودم چجورم)
خندید و گفت مرسی. یوقت دیگه. رفت. گذاشتم توی خیالم از خیابون های گردوخاک گرفته‌ی شهر توی تابستون رد بشه و تمام کوچه ها رو بره تا دور دور دور که شد ، بخزم توی خونه‌ش.
یک گایینده‌ی خوب هیچ مشخصات تازه ای نداره. جز شلختگی پسرهای جوون.
دور تا دور خونه رو که میدیدی چیزی جز کتاب های تلنبار شده نمیدیدی. و یک تخت خواب توی وسط سالن و یک فرش زیر این ها. پنجره ای روبه خیابون. آسمونی که نور رنگ پریده‌ی خورشید تابستونی رو میریخت روی کف سنگی خونه. تلویزیون نداشت. بوی سیگار هم جزیی از بوی دیوار شده بود توی همین دوروزی که به قول خودش تازه اومده بود. در رو باز کردم. پادری نداشت. هیچ نشانی از خوش امد گوبی؟ نخیر. خونه برای کی گایینده‌ی تنها بود. در خونه مستقیم به سالن باز میشد. هال. یا به قول انگلیسی ها لیوینگ روم. پس زندگی توی هال هاست. چیزی که ما جسته گریخته انگامش میدیم همه توی محدوده‌ی هال و آشپزخونه اتفاق می افته. جایی که قاعدتا باید تلویزبون رو میذاشت یک میز کامپیوتر بود با تلی از کتاب های قطور خاک گرفته. انگار اینجا انبار کتابخونه ای کهن بود. یا این دوستمون دزد کتاب های قدیمی کتابخونه‌ها. خیمه زده به باستان ، به نوشته های قدیمی ها. یونان، ایران، رُم. چین. کنفسیوس. بودا. سارتر. هگل. آلمان. نازی ها. انگلیس. هانس کریستین اندرسن. روسیه. برادران کارامازوف. مادام بواری از فرانسه. این گایینده خود من بود با جنون بیشتر؟ کف زمین بقایای چیزی که می‌شد اسمش رو وعده‌ی غذایی گذاشت توی نور آتاب شکل حال به هم زنی گرفته بود. یک‌مگس هم تنهایی، جیره‌ی گله ای رو برده بود و داشت خودش رو سیر میکرد. تنین کلمه‌ی کردن توی گوش هام من رو یاد ران‌ها پسر مینداخت. ران هایی که میون اونها کیرش نشسته بود. دهانم دلتنگ کیر شد. پرده های اتاق رو کشیدم روی چشم های پنجره ها. روی تختش دراز کشیدم. تی شرت رها شده‌ش رو انداختم پایین تخت و بی لحظه ای تردید دستم رو به کُسم رسوندم. تو خیالم من رو خوابوند روی تخت و از پشت گذاشت توی کسم. تلمبه زدن های قدرتیش. گاییدن من.

عصر ساعت چهار بود که دیگه از انتظار اومدن دختر خسته شده بودم. لب هامو رژ زده بودم. لباس خونگی مد روز رو پوشیده بودم. شم زنانه ام مبدونست که رقابتی در راهه. میخواستم برنده باشم. هرچند بردن برام غریب بود. بازنده بودن و میل به باختن رو داستم کنار میذاشتم و دنیای برنده ها هیچ برام جذاب نبود. همین ابتدای راه ترجیح میدادم تا ابد توی خیال کیر پسر جوون گایینده خود ارضایی کنم تا سال ها بعد توی پیری از حسرت این خاطره، از یادآوری دست های قوی و کیر سیاه پسر همسایه تمام وجودم لبریز از غم بشه. ولی میدونستم که خاطره جز یادآوری چیزی که احساس کردیم نیست. بعد از پنجاه سال از یک اتفاق چیزی که مهمه احساس اون لحظه است و نه چیستی اتفاق. شدن یا نشدن؟ ابدا مهم نبود. پس حالاکه مهم نبود باید احساسی رو تجربه میکردم که میخواستم. خواستن. زن ها همیشه میخوان. خواستن رو میخوان.
ساعت شش زنگ در رو زدن. باز کردم. معامله ی بدی نبود. کلید رو تادم و در عوض فهمیدم برنده ی مسابقه‌ام. دختر کم سن و سالی بود که اغوا گری نمیدونست. زیبا نبود. تمام مدتی که توی آپارتمان اون نشسته بودیم برای من از نقاشی و رنگ ها و طرح ها و نیاز شدیدش به پول برای پول پیش یک واحد آپارتمانی نقلی حرف زد. تموم که شد رفت. من هم کلید رو برداشتم. توی آسانسور وقتی روی سیم های سیاهش سر میخورد به این فکر میکردم که امشب چطوری بکشونمش توی خونه. شوهرم هم اومده بود. پاستا درست کرده بودم. چهار دست وپا که خودمو تصور میکردم کسم داغ میشد. بی مقدمه از همسایه‌ی جدید حرف زدیم. من زودی گفتم که دیدمش و با طراح سالن خونه‌ش حرف زدمو تمام عصر رو با اون دختر جوون وقت گذروندم. شوهرم شوخی هایی میکرد سر اینکه دختره صرفا اومده طرحی بزنه تا پسر بگادش. بعد از شامش رفت پشت لپ تاپش نشست به دیدن گیم آو ترونز. میگفت بهترین سریال تمام تاریخ. قصد داشت خودش هم روزی چیزی مثل این داستان رو بنویسه. من که نوشتن برام چیز مزخرفی بود. وقتی مینشست پشت لپ تاپش و قیافه‌ی از خود راضی ها رو‌میگرفت حالم ازش به هم میخورد. خودم سال ها بود از نوشتن ناامید شده بودم. زندگی کردن رو بیشتر دوست داشتم. و این پسر جوون جدید هم به فکرم انداخته بود. گاییدن. به در بسته‌ی اتاق نگاه کردم و دیدم فرصت خوبیه برای اینکه برم بالا و پاستا رو بذارم روی میزش و برگردم. مطمعن بودم اگه تعارف میکردم نمیگرفت. یا حداقل کلی اصرار و تعارف باید میشد . رفتم و کردمش تو پاچه اش. ساعت یازده شب که اومد دم در چشم های خسته اش تمام خستگی‌ش رو توی تن من ریخت. ولی کمی باهاش حرف زدم و در باره‌ی خونه‌ش نظر دادم. گفت اگه فردا میتونم بیام و درباره‌ی وسایل آشپزخونه بهش کمک کنم. گفتم حتما. شماره‌ی همو از هم گرفتیم. قرار بود خبرش کتم. حالا دیگه من توی سرش بودم. نوبت من بود که بازی کنم.
هر بازی اغوایی باید به کثیف ترین حالتش بازی بشه. زنگ زدمو گفتم بیا خیابون مولوی. توی دفتر دوستم مشغول کاری هستمو میتونم یک لیستی بهت بدم که بری و‌وسایلت رو بخری. وقتی پیاده شد چشم های حشری ای داشت. دو انسان حشری بودیم که درمورد ماکروویو و یخچال حرف میزدیم. گفت اگه میشه همراهی برم. بلد نیستم میزنم چیز خرابی میخرم. وفتتونو نمیگیرم خیلی. لطف میکنید اگه بیاید. باریک الله داشت التماس میکرد. حشری کردن رو بلد بود ولی بابد یاد میگرفت من رو به دست بیاره. نه گول بزنه. کسم داغ شده بود و به برجستگی روی شلوار اون هم توجه داشتم. گفتم باشه بریم. از ملیحه خداحافظی کردیم و رفتیم. توی ماشینش بوی ادکلن می‌اومد. سردرد. کمی نق زدم که گفت ماشین خودش نیست. برای اینکه بیاد دنبال من ماشین قرض گرفته. توی دهانم این بود که بریم یجایی. ولی نگفتم. گفتم بریم وسایلت رو بخریم.
شب پیام داده بود و‌تشکر. بعد خواهش کرده بود برای چینش وسایل کمکش کنم.
داشتیم جای وسایل رو مشخص میکردیم من شالم رو درآورده بودم. به گردنم نگاه میکرد. بعد خم شدم و کابینت هارو چک‌کردم. میدونستم سینه هامو نگاه میکنه. توی پنجره یک‌پرنده نشسته بود و‌مگس هنوز دور غذای باقی مانده.ی ظهر پرواز میکرد. می‌دونستم دارم دیوونه اش میکنم. یکهو از پشت من رو گرفت.کیرش به کونم چسبیده بود. برگشتم و یکی خوابوندم توی گوشش. ولی بعد که صورتش رو دیدم دلم آتیش گرفت. و عجیب این بود که دوست داشتم من رو شدیدا، وحشیانه بکنه. دوباره رفتم طرفش و یکی دیگه زدم توی گوشش. هیچکاری نمیکرد. یکی زدم به سینه اش. عقب عقب رفت. تمام دیواره‌ی کسم داشت آتیش میگرفت. وسط پام داغ شده بود و دلم کیرش رو میخواست که به من بخوره.پرنده پر زد و‌رفت. به من خیره شده بود و مثل سنگ بود. تکون نمی‌خورد. صورتش سبزه بود و سرخی روی گونه هاش مشخص نبود. لجم گرفته بود. داد زدم دفعه ی آخرت. . . دیگه نتونستم حرف بزنم. کسم داشت آتیش میگرفت. خوابیدم‌روی تخت. دیدم لباس هاشو در میاره. .نه نه بذار خودم در بیارم. پیراهنش رودانداخت کناری و اومد نزدیک به من . شلوار باز کردن همانا کیر سیخ شده‌پریدن بیرون همانا. کیرش رو توی دهانم کردم و انگار موجود زنده ای که به تمام سلول های دهانم احساس لذت میداد توی دهنم بازی مکرد. دوست داستم توی دهانم نگهش دارم.
با صدای شوهرم از خواب بیدار شدم. پاشو برو دم در این پسر مرد از بس اومد دم در. برو ببین چیکارت داره بنده خدا. کمکش کن روبه راه بشه دیگه. خوابیدی؟
کابینت رو که نگاه میکردم گفتم اینجاهارو باید بهتر کنی. قشنگ نیست. تازه این دختره چیکار‌کرد برات طرحشو زد؟!
آره.مونده منم کارشو بکنم براش. هرچیزی قیمتی داره. درست میگی. هرچیزی.

ادامه…

نوشته:‌ کایوگا

بازدید 14,646

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

21 پاسخ به “چمن های خونین از نور غروب (۱)”

  1. صرف نظر از اینکه خیانت حتی فکرشم توجیحی نداره اما نگارشت عالی بود و داستان جالب.خیلی خوشم اومد.عجبه بعد از مدتها دوتا داستان بدردبخور آپ شد.لایک اول کایوگا جان.و اینکه خسته هم نباشی

  2. با خوندن داستانت فقط یک کلمه توی ذهنم تکرار شد !یعنی داستانت فقط یک حس رو به خواننده منتقل میکنه ابتذال!داستان بشدت مبتذلی بود

  3. نه اینکه سوژه داستانتون بد باشه یا خط سیر اون ! اتفاقا یه جورایی دستمایه بکری رو نشون کردی یعنی چیزی که عشق نیست اما کشش شخص و شناور شدن اون توی لذت خود خواستشه …تا اینجا پذیرفتن کارتون ساده ست و تصمیم کبرایی ! شما واسه ادامه این دالاناما داستانتون اونجاها بد میشه که واژه ها و تعبیرهای خشن و بی روحی انتخاب کردین و خط کشی واسه تعبیر و استعاره هاتون نذاشتینشاید با صرف کمی وقت و کنترل بهتر احساستون میشد داستانی بهتر و قوی تر نوشته بشهاستعدادتون خیلی خوبه موفق باشین

  4. سپیده، امیدوارم تو جز دسته ای نباشی که برای هر چیزی کلمه‌ی مبتذل رو بکار میبرند. از موسیقی پاپ تا دستپخت سرآشپز های خلاق. از سکس تا دروس دانشگاهی و سیاست. اگه حرفی بهتر داری بزن. نشانه های ابتذال رو بگو. و در ضمن، میل به گفتن مبتذل و برچسب ابتذال زدن به هرچیزی خودش نوعی نگرش مبتذله.

  5. افرادی هم که میگن گند زدی توش. متوجه پیچش داستانی توی نوشتار نشدن. فکر می‌کنن یهو رسوندم همه چی رو به سکس. وقتی میخونید دستتونو از رو کیرتون بردارید.

  6. تک مرد، من خط کشی نمیذارم توی به قول تو استعاره. اصولا از خط کشی خوشم نمیاد. متنفرم در واقع. چیزی رو مینویسم که شخصیتم حس می‌کنه. شما چیزی که شخصیت حس میکنه رو میتونی تحلیل کنی. من چیزی حس نمیکنم. من مرده‌ام. شخصیتم، این خانوم و اون مرد زنده ان. و در ضمن روح و بی روحیش رو من نمی تونم کاری کنم. کله مال من نیست. مال این خانم توی داستان هستش. مرسی که خوندی:)!

  7. من عادت ندارم به چیزی برچسب بزنم معمولا هم چیزهای مورد علاقمو پیدا میکنم و با همون وقت میگذرونم چه آهنگ و یا بقول شما آشپزیکسی که داستانی می نویسه باید سعی کنه جنبه انتقاد شنیدن رو داشته باشه چون فکر نمیکنم اینجا باهم آشنا یا قوم و خویش باشن اگر کسی کامنتی میذاره از دلش اومده چه خوب ویا بد!!!پس اگر نویسنده انتقادی میشنوه باید داستانش رو بازنگری کنه و ببینه چه نقصی داشته که خوانندش رو جذب نکرده اینجوری نویسنده خوبی میشه و پیشرفت میکنه در غیر اینصورت حتما درجا میزنه شک نکنیکبار شیوانا صحبت جالبی کرد که به دلم نشست درسته اینجا سایت سکسیه و ما داریم سعی میکنیم تمرین کنیم که بنویسیم اما باید تلاش کنیم تا از سطح سایت بالاتر بریم تا پیشرفت کنیم وگرنه 4تا داستان اینجا نوشتن ارزشی محسوب نمیشه داستانهای خیلی خوبی اینجا نوشته شده که جنبه اروتیک خیلی کمی داشته یا اصلا نداشته و این نشون میده خواننده های سایت حتما و صرفا دنبال سه کاف و سکس در داستانها نیستن نمیگم 100درصد اینجورن اما تعداد بیشتر خواننده ها علاقه دارن داستانهای با محتوا بخونن حتی اگر اروتیک نباشه .آلوده کردن قلمی که میتونه جذاب بنویسه به همچین موضوعات سطح پایینی فقط خیانت به قلم خود نویسنده هست ولاغیراگر نظرات منو بخونی معمولا سعی میکنم پای داستانهایی که ارزش خوندن داره کامنت بذارم داستانهای خوب از نویسنده های خوب معمولا از اسمشون مشخصه یا تعداد لایکهای بالایی که دارند.داستان شما اسم جالبی داشت و ترغیب شدم بخونمش و متاسفانه با خوندنش و طرح موضوع که بهش پرداختی کلمه بهتری برای توصیف داستانت نبود !البته از جوابهای تند شما به خواننده هات مشخصه راه و روش و تفکر خودت بیشتر برات مهمه تا نظر بقیهالبته فکر کنم نگاهی به تعداد لایکهات هم بندازی متوجه میشی که چند نفر لذت بردنموفق باشی

  8. سپیده داستان های دیگه ای هم من دارم توی سایت. فقط این نیست. همیشه هم،همیشه گفتم برا لایک نمینویسم. اتفاقا به قول جارموش، همیشه باید به استقبال عمومی شک کرد. داستان « شعری برای متولدین ۷۲ کلاس تجربی۲» من بیشترین استقبال رو داشته و اتفاقا بدترین داستان من هستش. مطلقا خوب نیست. همیشه هم گفتم، وقتی جایی برای نظر دادن هست دلیل بر صاحب نظر بودن همه نیست. حتی تو کامنت قبلی ازت خواستم نقاط ابتذال، دلیل ابتذال، و توضیحت از مبتذل بودن رو بگی. نگفتی. برچسب زدن خودش گونه ای از رفتار مبتذله. به بقیه بارها گفتم ، اینوهم برا دل ایول میگم، توهم تباه بازی درنیار. حرفی داری دقیق بزن. بگو فلان جا بیسار جا. روهوا رد دادن زیاد میگن همه. و در دفاع از داستانم، این قسمت اول داستان هستش، یعنی قسمت دومی داره که وصله به این. یعنی تو تمام یک اثر رو نخوندی. ابتذال همان که نادیده رخ چیزی ، کونتو کنی سمتش. و بگی مفت نمیارزه و فلان بیسار. داستانی هست برادربزرگتر مشغول تماشای توست… و چندتای دیگه. میتونی ببینی که همیشه خواستم از همه که نظر درست بدن تا بقول تو از سطح سایت بالاتر بریم. ولی تو خودت هم نمیتونی. نمیتونی هم شاید بلد نیستی. اگه بلدی بسم الله. بپاش رو صورتمون بجای تباه بازی.

  9. و در ضمن سپیده ، تباه بازی درنیار و به من نگو چیکار کنم نکنم. نظری داری دقیق بگو. من درجا نزدم. اینجا من رو نویسنده نکرده. برو داستان انتشار تاریکی رو بخون ازمن. برو « همه‌ی این مردها قهرمان بودند» یا اونیکی دیگه رو بخون. من الان میگم به توهم. تو یکی بهتر بنویس اگه تونستی. اینطور اگه تونستی تو متن قدرت نشون بده. بعد بگو دلیل این اون به این دلیل مبتذل. بلدی بگو بلد نیستی هم نگو.

  10. هم جواب دارم و هم سوادش سایت اجازه ارسال متن رو نمیده سعی میکنم تغییرش بدم شاید اجازه داد!اما قبلش برا خودتون میفرستم بخونید!

  11. واژه مبتذل در زبان ما یه مفهوم شفاف توی روابط انسانی داره این معنا زاده تخیل من و شما نیست بلکه این برآیند سالها تبلور و پویش فرهنگ خودمونهدر این راستا اگر رابطه یک زن متاهل با مرد دیگه مورد نظر باشه قطعا این رابطه مبتذل تعریف میشه و طبعا ابتذال میتونه در تفکر ما هم باشهشاید حساسیت شما بخاطر کاربرد نابخردانه و مغرضانه کسانی باشه که در صدر امور هستن اما هیچ چیزی حتی توان بالای هنری نویسنده نمیتونه روی این بازتاب معنایی ابتذال غبار بپاشهمن هرگز نظرمو درباره موسیقی و آشپزی نگفتم اما بعنوان یک انسان متفکر این اجازه رو بدین تا تعریف منصفانه این کلمه رو تغییر ندم و امیدوارم شما هم هرگز مایل نباشین تا مانند اصحاب ز. و. ر و ق. د. ر. ت نظر خودتونو دیکته کنیندر ضمن گرایش گسترده یک عده به کاری هرگز تغییری در اساس وپایه اون فعل وارد نمیکنه یک ر .و. س. پ .ی همیشه ر. و. س . پ. ی و یک ا. د. م .ک. ش همیشه آ. د.م. ک.ش .ه و هدف وسیله را توجیه نمیکند !!!در ضمن من فقط این داستان رو نقد کردم قرار نیست تمام داستانهای یک نویسنده شاهکار باشه!!!

  12. دوست عصبانی ;زیر هر داستان یه کادر وجود داره که همه افراد از تو دانشمند تا بنده بدون ادعا اظهار نظر کنیم و خب هر نویسنده ای میتونه از دیگران بخواد تا نقدش نکننشما مرتبا دم از کارهای دیگرتون میزنین که خب نقد من هرگز شامل اونا نبوده و هر هنرمندی حتی اونایی که برنده نوبل شدن ممکنه سطح همه آثارشون همتراز نباشه شماهم بجای اینهمه عصبانیت بهتره ضمن کنترل اعصابتون با زهم در پاسخ نقد دوستان دچار ابتذال پاسخگویی نشین که بسیار زشت تر از ابتذال داستانیه” ادب مرد به از دولت اوست “!!!

  13. خب حالا بذار چیزی رو بگم بهت. تو چیزی رو توی ادبیات به عنوان مشروع ونامشروع مشخص کردی. داستان ها همه، بخصوص داستان های من به هیچ عنوان توی قوانین نیستن، توی بند اخلاقیات نیستن. من همیشه از پنهان ترین امیال و تیره ترین خواسته های شخصیت هام نوشتم. توی ادبیات ، توی قضه معیار اخلاقی، نقد اخلاقی مشخص میکنی؟ تو شاهکار مارکز، صدسال تنهایی، پسر با خاله اش میخوابه، تو اودیپ شهریار پسر با مادرش می‌خوابه. اینارو هم نقد اخلاقی کن. تو صرفا نظر شخصیت راجع به روابط زن و مرد رو نقد میدونی. یعنی باید چیزی بخونی که چیزی بهت یاد بده یا نده. و چون این چیزی خلاف چیزی که تو سرته رو داره انجام میده- با درنظر گرفتن میل پنهانت به همچین چیزهایی- خوندی و میگی خوب نیست و مبتذل. ادبیات کارش قضاوت آدم ها نیست. اصلا نیست. برچسب نمیزنه به کسی یا چیزی. بلد نیستی. همون که گفتم. اگه تونستی تو متن نوشتن مثل من یکی ، دو خط بنویس. اونوقت میبینی که نمیتونی بچرخی و برچسب هاتو بزنی به این و اون.

  14. از داستان های دیگه میگم چون درمورد این چیز دندون گیری نگفتی جز اینکه پشتتو کنی سمتش بگی مبتذل. میگم که بری ببینی کامنت ها چطوری بوده برامن و هنوزهم میگم برا لایک و این کسشرا نمینویسم. اینجا داستان نویسم نکرده.تازه این قسمت اول داستانه. پریدی میگی مبتذل. من عصبانی نمیشم. فقط سر این چیزا بی تعارف حرف میزنم. 🙂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید