البته بدون اجازه نویسنده.
این داستان بر اساس یک گزارش واقعی نوشته شده است اما شخصیتها و صحنههای جنسی و روند داستان و جزئیات توسط نویسنده خلق شدهاند.
توصیه میکنم برای اینکه داستان رو به درستی درک کنید با حوصله و با دقت بخوانید.
قسمت دوم:
-چی؟
-عمو رو من کشتم و اصلا هم پشیمون نیستم. حسابی دلم خنک شد.
-چرا چرت میگی؟ یعنی چی عمو رو من کشتم؟ چطوری آخه که کسی نفهمید؟
-عمو هیچوقت به من دست نزده بود. یه نقشه کشیدم تا بهش نزدیک بشم. بیشتر میرفتم دیدنش و تو لفافه بهش میرسوندم که ازش ممنونم که باعث شده پولدار بشم. توی حرکت بعدی لباسهای بازتر و بدننما میپوشیدم و سعی میکردم تحریکش کنم. وقتی از چشماش میدیدم تحریک شده فوری میرفتم تا توی کفم بمونه و آتیشش گر بگیره. یه مدت دور میشدم و دوباره میرفتم دیدنش و تحریکش میکردم. حالا وقت ضربه آخر بود. بهش گفتم میخوام باهاش بخوابم. اوایلش قمپز در کرد که تو برادرزادهمی و حرامه و اینا. ولی میدونستم قرمساق مث سگ داره دروغ میگه و فیلم بازی میکنه و توی کفم داره میسوزه. تا اینکه راضی شد. گفتم ۷ شب باهاش میخوابم ولی سکس رو شب هفتم میکنیم. اینجوری بهونه آوردم که بذار کمکم رومون باز بشه و به بدن هم عادت کنیم و سکس سختمون نباشه و از این مزخرفات. گفتم شرطش اینه شبهای قبلش تو یه خونه دیگه باشیم ولی دو شب آخر خونه خودش باشیم. اونم قبول کرد. حالا وقت اجرای اصل نقشه بود.
-چی؟
-مسموم کردنش. با یه قرصی که اسمش رو نمیارم و استنشاق گازش کشنده است مسمومش کردم. شب اول فقط توی بغلش خوابیدم. چندشم میشد ولی مصمم بودم کارم رو تموم کنم. وقتی خوابش برد دمدمای صبح قرص رو آوردم و چند دقیقه گذاشتم گازش فضای اتاق رو پر کنه. دو سه شب این کار رو کردم تا اثر کرد. عمو به سرفه افتاده بود. روزها سر درد و حالت تهوع داشت و همه و از جمله خودش فکر میکردن یه مریضی ساده است. ولی حالش هی بدتر میشد. میخواست بزنه زیر قرار و میگفت بذاریم برای یه وقت دیگه. ولی من گفتم یا الان یا هیچوقت. اون خر عوضی هم قبول کرد. تا اینکه رسیدیم به شب ششم توی خونه خودشون. این شب باید کارش رو تموم میکردم وگرنه مجبور بودم فردا شبش خودم رو کامل در اختیارش قرار بدم. اون شش شب صبر کرده بود که به شب هفتم برسه ولی من فقط شش شب فرصت داشتم. اون شب با وجودی که مرتب سرفه میکرد حسابی باهاش ور رفتم و شهوتیش کردم. التماس میکرد که بذاره همون شب کارمون رو بکنیم. میگفت کلی پول بهم میده ولی خب غافل بود که چه خوابی واسش دیدم. خیلی دیر بالاخره خوابش برد و منم دست به کار شدم و قرص رو بیشتر گذاشتم بمونه. آخرین فرصتم بود و عمو نباید فردا بیدار میشد و همینطور هم شد. صبح زود وقتی هنوز خواب بود از خونشون زدم بیرون، همه آثار حضور خودم رو اونجا پاک کردم و طوری نشون دادم که تنهاست مثلا فقط یکی از بشقابهای شام رو شستم و یکی رو گذاشتم کثیف بمونه. به عمه گفتم برای یه کاری یکی دو روز از شهر میرم بیرون. همش منتظر بودم عمو زنگ بزنه ولی نزد. شب شد و خبری نشد. دلم مث سیر و سرکه میجوشید.
تا اینکه فرداش وقتی بچههای عمو از سفر برمیگردن میبینن عمو وسط هال افتاده و سقط کرده. منو میگی داشتم بال در میآوردم. اون کثافت رو به سزای عملش رسونده بودم ولی خب ترس هم برم داشته بود نکنه دکترها آزمایش کنن و بفهمن مسموم شده ولی چون از چند روز قبلش مریض بود دیگه نداده بودن علت مرگ رو چک کنن.
-باورم نمیشه معصومه.
-باور کن. نمیدونی موقع تشییع جنازه، تو که نیومدی ولی قشنگ معلوم بود توی کو… ببخشید! قشنگ معلوم بود عروسیمه.
-نمیدونم چی بگم. هم ناراحتم و هم یه جورایی خوشحال. ناراحتیم بیشتر بخاطر اتفاقاتیه که واست افتاده و هم به خاطر این کاری که کردی. آخه تو آدم کشتی.
-من یه سگ رو کشتم. کسی که زندگی بابا، زندگی مامان و من و تو رو نابود کرد.
-نمیدونم. شاید حق با تو باشه. تو خیلی سختی کشیدی و حتما بهترین تصمیم و تنها راهت بوده.
-همینطوره! من همیشه در برابر عمه و عمو بیجرأت بودم. مث مامان ساکت بودم ولی از یه جایی به بعد دیگه باید میجنگیدم. الان هم عمه خیلی پاپیچم میشه که دوباره تن به کار بدم، خیلی تهدید میکنه ولی دیگه نمیخوام ادامه بدم. نمیخوام فرشته باشم و میخوام همون معصومه باشم. از تو هم میخوام داداشی بجنگی و از این وضع در بیای.
-ولی من خستهتر از این حرفام.
-بذار کمکت کنم تا از این وضع در بیای.
-میدونی چیه معصومه؟ الان که داشتی اینا رو میگفتی یه حسی که سالها سعی کرده بودم اون رو بکشم و تا حدی هم موفق شده بودم باز دوباره درونم زنده شد. ولی گاه گاهی موج میگرفت و عذابم میدادی.
-چه حسی عزیزم؟
-نمیدونم چجور بگم. تقصیر من بود که مامان دست به … دست به … همون اتفاق دیگه.
-چرا تقصیر تو بود؟ تو که فقط یه بچه بودی کاری نکرده بودی.
-اون روز من خونه بودم. عمو اومده بود خونه و مامان و عمو فکر میکردن تنهان. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم و عه … خب دیدم … دیدم که عمو و مامان تو حمومن.
معصومه از شدت حیرت چشماش گرد میشه و دستاش رو جلوی صورتش میگیره و نیمچه فریادی میزنه: وای …
-همون چیزی رو دیدم که میدونی. عمو و مامان داشتن … بعدش هم منو دیدن، منم فوری در رفتم. تا اینکه همون شب مامان … .
معصومه گریه میکنه و منو بغل میکنه: وای داداشی عزیزم! چی کشیدی تو؟
-شنیدم عمو یه چیزی به مامان میگفت. میگفت تقصیر مامان بوده که بابا فهمیده و خودش رو به کشتن داده. میگفت مامان باید همون اول به عمو میگفت بله. تو چیزی در این مورد میدونی؟
-نمیدونم گفتنش درسته یا نه. ولش کن اصلا.
-نه بگو.
-بذار یه وقت در موردش صحبت میکنیم.
-نه همین الان بگو
-گاهی وقتها پیش میاومد عمو توی مستی و عصبانیت یه چیزایی میگفت، وقتی خیلی مست میکرد به بابا و مامان فحش میداد. عمه میگفت عمو بعد از مامان خیلی بیشتر از قبل مست میکرد. اکثر شبها مست پاتیل بود، اینقدر میخورد که بیهوش میشد یا بالا میآورد. توی مستی بداخلاق میشد. اول فکر میکردم فقط در حد فحش و دری وریه. ولی دیدم یه چیزهایی داره میگه. گیر دادم به عمه که بگه جریان چیه. اونم یه سری چیزها از قدیم گفت. گفت فقط در حد شایعه است و از این و اون شنیده.
-خب چی بوده؟
-انگار خواستگار اصلی مامان عمو بوده. حالا دقیق نمیدونم چجوری ولی مامان، زنِ بابا میشه و اینجوری بین بابا و عمو خراب میشه و رابطهشون قطع میشه. تا اینکه بابا سر یه قمار گنده که باخته بود از عمو میخواد که کمکش کنه، آخه عمو از معتبرهای قماربازی بوده. عمو هم قبول میکنه و کار بابا رو درست میکنه و بعد از اون پاش به خونه ما باز میشه. من یادمه بچه بودم که عمو میاومد خونه. اون موقع تو هنوز نبودی. عمو که هنوز دلباخته مامان بوده با مامان ارتباط میگیره. بابا متوجه ارتباط عمو با مامان میشه و دعوا مرافه راه میندازه و دوباره بینشون خراب میشه. چند سال میگذره. دوباره بابا توی قمار یه باخت سنگین میده ولی این بار بابا حاضر نمیشه از عمو کمک بگیره. اگه یادت باشه بابا اون اواخر خیلی بداخلاق و عصبانی شده بود چون نزدیک بود تمام مال و منالش رو از دست بده. اینجا به بعدش همون شایعاتی که گفتم. انگار مامان بیخبرِ بابا میره از عمو درخواست کمک میکنه. عمو هم با یه شرط بیشرمانه قبول میکنه. مامان هم چارهای نداشته و درخواست عمو رو قبول میکنه. تا اینکه بابا میفهمه و قاطی میکنه و همون کارایی رو که دیدی جلوی چشم ما با مامان میکرد. بابا حاضر نشد کمک عمو رو قبول کنه و میره پیش اونی که قمار رو باخته که چیزی بهت نمیدم و اینا. انگار اونجا دعواشون میشه و اونا هم میزنن بابا رو میکشن. جسد بابا چند هفته بعد توی یه بیابون پیدا میشه و پلیس هیچوقت نمیفهمه کار کی بوده. حسابی کتکش زده بودن و خون زیادی ازش رفته بود. دندههاش شکسته بود و کلیههاش بهشدت آسیب دیده بود. توی همون حال میندازنش توی یه خرابه توی بیابون. اونجا هم از بیغذایی و بیآبی و بیخونی میمیره.
-با زجر میمیره؟
-نمیدونم. شاید تو بیهوشی مرده و چیزی نفهمیده.
-ولی مامان با زجر زیاد مُرد.
-عه!!! بسه دیگه …!
-امیدوارم من و تو بدون زجر بمیریم.
-بس کن دیگه! پاشو بریم یه چیزی بخوریم که مُردم از گشنگی.
-ولی من جدی میگم. بسمون نیست این هم زجر توی زندگی؟ همینمون مونده با زجر هم بمیریم. پس آرزوی مردن راحتمون نباشه؟
همه جا تاریکه. صدای فریاد و نالههای معصومه از دور میاد. با تمام توان به طرف صدا میدوم. صدای جیغی بلند شد و باران خون از آسمون به زمین بارید. چند بار زمین میخورم و صورتم پر از خونه. لختههای خون همه جا رو گرفته. صدای جیغ میاد. معصومه رو میبینم که از دست چند گرگ فرار میکنه. لخت و عوره. فریاد میزنه کمک! کمک! گرگها به اون میرسن و تیکهپارهاش میکنن. وسط دو دیوار بلند که خون از بالای اون به پایین سرازیره وایسادهام. دیوارها بهم نزدیک میشن و وسط دو دیوار گیر کردهام. یک گرگ متوجه من میشه و به سمتم میدوه. نزدیکتر میشه، گرگ صورت عمو رو داره. به سمت من میپره و فریاد بلندی سر میدم.
چشمام رو باز میکنم. نور چند مهتابی بالای سرم چشمم رو میزنه. صدای بوقبوق ممتدی به گوش میرسه. دوباره آروم چشمم رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم. روی یه تخت خوابیدهام و پردهای سبز رنگ دور تا دور تخت کشیده شده. متوجه یه ماسک روی صورتم میشم و شلنگهایی که به دستام وصله. من کجام؟
صدایی از پشت پرده به گوش میرسخ: خدا رو شکر خطر رفع شده. معدهاش رو کامل شست و شو دادیم و چند تا سرم تقویتی هم بهش زدیم. حالش تا چند ساعت دیگه خوب خوب میشه و میتونید مرخصش کنید.
-خیلی ممنون آقای دکتر! اگه به موقع نرسیده بودم خدا میدونست چی میشد.
-آره! به موقع آمبولانس خبر کردید. ولی خب میدونید که اقدام به خودکشی رو باید گزارش بدیم و حتما مددجویان باهاتون تماس میگیرن. اگه کاری داشتید به من خبر بدید.
-بله حتما خیلی ممنون.
صدای زن پشت پرده گفت: خیلی ممنون که اومدی رویا. واقعا لطف کردی. این مدت حالش خیلی خرابه. گفتم شاید تو بتونی کمکش کنی.
صدای رویای من گفت: خواهش میکنم عزیزم. خوب شد بهم گفتی. حالا حالش چطوره؟
پرده کنار رفت و معصومه و رویا اومدن بالای سرم.
معصومه با عصبانیت و نگرانی گفت: این چه کاری بود کردی؟
محو رویام. چقدر دلتنگ اون بودم. چشمهاش مثل همیشه جادویی و مهربانه. خوب نگاش میکنم تا چهرهاش توی مغزم ثبت بشه تا دوباره بتونم توی خیالاتم اون رو واضح ببینم.
زیر لب گفتم، نه توی مغزم گفتم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا، بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
رویا گفت: سلام.
همون صدای آشنا و آرامشبخش بود. این صدا همیشه توی گوشم زمزمه میکرد. چطور میتونستم صداش رو، خود اون رو فراموش کنم که زندگی من وابسته به اوست؟ آیا من یه بیمار روانیام که هنوز توی خاطرات گذشته موندهام و تمنای وجودش رو میکنم یا رویا که بیوفایی کرد و منو به حال خودم رها کرد؟ اصلا مگه مهمه؟ گیریم که بیمار روانی باشم مگه میخوام درمان بشم؟ اصلا مگه میخوام بدون خیالِ رویا باشم؟ اگه هم بخوام نمیتونم. من بدون خیال رویا زنده نیستم، خیال اون چون خون در رگهای منه. من صاحب این خیالاتم و هرطور بخوام با رویا رفتار میکنم و اجازه نمیدم یه بار دیگه منو رها کنه.
نه! نه! خیالش رو نمیخوام. آه! خیالات از من دور بشید، گمشید، دست از سرم بردارید. خود رویا رو میخوام، آغوشش رو، نوازشش رو، گرمای وجودش رو.
رویا گفت: سلام عرض کردم خدمت شما.
روی برمیگردونم.
معصومه گفت: رویا این همه راه اومده تو رو ببینه.
-باشه ببینه.
-معصومه جان امکان داره چند لحظه ما رو تنها بذاری؟
-آره عزیزم حتما.
-چرا اینجوری میکنی با خودت؟ با توام! به من نگاه کن.
تا کلاس پنجم تقریبا هر روز با رویا بودم. راهنمایی که رفتیم رویا قد کشیده بود و سینههاش داشتن نوک میزدن بیرون، به همین خاطر بابای رویا نمیخواست که دخترش با من ارتباط داشته باشه ولی خاله پری که حالا بهش مامان پری میگفتیم میدونست که هم رویا دوست خوبی واسه منه و هم من دوست خوبی واسه رویام. همینطور که بزرگتر میشدیم ارتباطمون کمتر شده بود. من توی درس عالی بودم و به همین خاطر فصل امتحانات بیشتر اوقات خونه رویا بودم و به اون توی درسهاش کمک میکردم.
رویا مینشینه و دستم رو میگیره و با بغض میگه: ببین من هنوز که هنوزه تو رو دوست دارم و دلم نمیاد تو رو اینجوری ببینم. ولی قبول کن ما واسه هم مناسب نبودیم. تو بهترین دوست بچگی من بودی. تو بهترین کسی بود که منو درک میکردی. ولی خب … ولی خب …
-ولی خب چی؟
-ولی خب نمیشد ازدواج کنیم.
-باشه. قبلا هم اینا رو گفتی. حالا برو.
پانزده سالم شده بود. بیشتر حرف پسرها توی مدرسه حرف کیر و کس بود. بچهها فیلم سوپر رد و بدل میکردن و بعضیها هم شونه بالا مینداختن که تونستهان دختر همسایهشون رو تور کنن و بکننش و جوری از پیروزیشون صحبت میکردن که انگار ناپلئونِ فاتح روسیه هستن. ولی خب همه میدونستن که واسه خالی بستن قبضی صادر نمیشه و نهایت فتحشون اینه که سه بار در روز تونستهان جلق بزنن. ولی بحث دختر جذابترین بحث میان پسرهای اون سن و سال بود.
من توی مدرسه دوستی نداشتم و با کسی زیاد دمخور نمیشدم. اونجا فقط توی خیال رویا بودم. اوایل بعضی از بچهها سربهسرم میذاشتن چون هم بچه زرنگ مدرسه و محبوب معلمها بودم و هم بهقول اونها بچهسوسول و ننر بودم. ولی خب طولی نمیکشید که با یه دعوای جانانه حسابشون رو کف دستشون میذاشتم. حتی یه بار نامردی کردن و چند نفری سرم ریختن و حسابی کتک زدن. اما توی اون دعوا من برنده شدم چون فقط زوم کرده بودم روی هیکلیترین و قلدرترینشون که تقریبا هم هیکل خودم بود. نمیذاشتم از دستم در بره. من خیلی کتک خوردم و خونین و مالین شدم. کاری به بقیه نداشتم اما چنان اون یه نفر رو زدم که دست کمی از خودم نداشت. با خودم گفتم اگه گندهشون به زمین بخوره بقیه حساب دستشون میاد. همین طور هم شد. بعد از اون بود که دیگه کسی کاری به کارم نداشت.
همون زمانها بود که با بهترین دوستم، سیگار آشنا شدم و گاهی وقتها هم زنگ تفریحها دور از چشم همه سیگاری دود میکردم.
با وجود این که هر روز حرف کیر و سایز کیر و آبِ منی و انواع روشهای کس کردن محفل بچهها بود اما من که به گونهای قلدر همه هم بودم ولی خب کاری به کسی نداشتم از کیرم وحشت داشتم و هنوز که هنوز بود به کیرم نگاهی نمینداختم.
فکر میکنم یه پنجشنبه بعد از ظهر بود که خونه رویا تنها بودیم. بابا و مامانش به قبرستان رفته بودن. یادم نمیره. اون روز نگاه رویا بیقرار بود، متفاوت بود. مست و خمار و شهوتناک بود. عطر وجودش بکن تو و پر از هوس بود. به من نزدیک میشد و از من دوری میکرد. دل دل میکرد. گویا خجالت میکشید. تا اون زمان ما همدیگه رو عادی و به اسم صدا میزدیم. عین دو پسر. تا اینکه رویا گفت: یه لحظه بیا اینجا عزیزم. اولین بار بود چنین نوع صدایی از اون میشنیدم. دونستم منو به سوی چیزی میخونه ولی نمیدونستم چیه.
نزدیک اون شدم: چی شده رویا؟
-هیچی. یه لحظه بیا یه چیزی توی گوشت بگم.
-خب بلند بگو. کسی که خونه نیست.
-روم نمیشه. گوشت رو بیار جلو.
گوشم رو جلوی دهنش بردم. عطر تنش مست کننده بود. موهای لَختش چون آبشار از صورتم سرازیر میشد.
آروم و مستانه گفت: میخوام بغلم کنی.
-واسه چی؟
-میخوام بغلم کنی.
یادم نمیاومد آخرین بار کی بغلش کردم. بیشتر توی کودکیمون بود که روی پاهای اون سر میذاشتم و به پرواز در میاومدم. چنان آرامشی میداد که از مرگ خوشتر بود.
آروم اون رو در برم کشیدم و سینهاش رو به سینهام چسبوندم. مثل یک جوجه آروم گرفت و من هم آروم شدم. خون توی رگهام متوقف شد. زمان ایستاد و وجودم پر از عطش شد. میخواستم اون رو درون خودم بکشم. اون رو سفت چسبیدم. یک آه شهوتناک سر داد.
هر دو روی زمین خوابیدیم و دستهامون گره کرده در پشت همدیگه بود. نشست و مثل دوران کودکی سرم رو روی پاهاش گذاشت و موهام رو نوازش میکرد. گفت: میدونی؟ تو تنها دوست منی. بهترین کس زندگیمی. امروز یه پسر با موتور افتاد دنبالم. حسابی ترسیده بودم. ول کن نبود. فقط میگفتم کاش تو اونجا بودی. الان که پیشمی خیلی آرومم. قول بده هیچ وقت ترکم نکنی.
-منم عاشقتم رویا. دیوونهتم. نمیدونم بگم چقدر دوستت دارم. هیچ وقت ترکت نمیکنم. اون پسره چه شکلی بود تا حسابش رو برسم؟
-نمیدونم. ترسیده بودم و خوب نگاش نکردم.
-دفعه بعد اگه باز اومد صورتش رو خوب نگاه کن. حتما پیداش میکنم و حالش رو جا میارم.
-قربونت برم.
و بی هوا لباش رو روی لبام گذاشت. داغ داغ بود. نرم بود. برقی توی وجودم جهید و خون توی رگهام فوران کرد.
اون رو روی زمین خوابوندم و صورتش رو میان دستام گرفتم و سیر نگاش کردم. یادم میاد صدایی از درونم میگفت خوب نگاهش کن که روزی نمیبینیاش. چشمان سیاه خمارش، لبهای درشت و نمَکینش، گونههای قرمز گلانداختهاش، موهای خرمایی بلند و لَختش، همه رو به خاطر سپردم تا از یادش نبرم. ولی یه روز از یادش بردم و هر چی میکردم نمیتونستم شفاف به یادش بیارم. حالا که اینجا بر بالینم نشسته و دستام رو توی دست داره به یادش میارم.
اشک توی چشمام حلقه میزنه. روم رو برمیگردونم تا رویا اشکم رو نبینه.
-کجا برم؟ چرا با خودت اینجوری میکنی؟
-فقط برو رویا و بذار توی عذاب خودم غرق بشم.
-چرا اینجوری میگی؟
اشکش در میاد و سرش رو میذاره روی دستم و گریه میکنه. وایساد و گفت: باشه عزیزم. منو ببخش. هیچ وقت نخواستم تو رو اینجوری ببینم. سینهام تنگ شده و نمیتونم حرف دلم رو به کسی بزنم.
صورتش میان دستانم بود و از بالا نگاش میکردم. گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-دوستت دارم.
و لب گوشتی پایینش رو میان لبهام گرفتم و محکم مکیدم. رویا داغ کرده بود. توی حال خودش نبود. مست شهوت بود. توی همون حالت دستش رو برد و از روی شلوار کیرم رو فشار داد. ناگهان بیاختیار از جا جستم و دستش رو دور کردم.
-نه رویا!
-چرا؟ نمیخوای؟
-نمیدونم. نه نمیخوام.
-فکر میکردم دوستم داری.
-معلومه که دوستت دارم.
-خب چرا نمیخوای؟
-نمیدونم.
-نمیفهمم. همه پسرها از خداشونه. تو میگی نمیخوای؟ نکنه مشکلی داری؟
-نه ندارم.
-خب … پس … بذار … حالم اصلا خوب نیست. میخوام آرومم کنی.
-بغلت میکنم. میبوسمت.
-خب پس لختم کن و همه جام رو ببوس.
-نه رویا. همینجوری خوبه.
-ولی من میخوام. منم دوستت دارم و میخوام لخت بشم تو بغلت.
رویا نشست و با یک حرکت سریع تیشرت و سوتینش رو در آورد. پستونهای گلابی شکل اون چشمک میزدن. نوک قهوهای اونها براومده بود. دستم رو گرفت و به سمت پستونش کشید. قبل از اینکه دستم به اونها بخوره دستم رو عقب کشیدم: نه رویا.
بلند شدم و رفتم خونه.
تا چند روز رویا با من حرف نمیزد. دخترک قهر کرده بود. با هزار بدبختی از دلش در آوردم با این شرط که آخر هفته وقتی خونهشون خالی شد برم و این بار کار رو یکسره کنم.
رویا گفت: اون هفته خودم لباسم رو در آوردم. مزهاش به اینه که یکی دیگه لختت کنه. حالا پاشو و لباسام رو در بیار و به جنابعالی یادآوری کنم که قول دادی همه جام رو ببوسی.
بلند شدم و تیشرتش رو در آوردم. از بالای پیشانی شروع کردم به بوسیدن. به گونهها رسیدم و بعد به لبها. محکم هر دو لبش رو به لب میگرفتم و سیر میخوردم. چنان میخوردم که سرخ سرخ شده بودن. آهش بلند شده بود. شهوت توی من جریان پیدا کرد. ولی همچنان کیرم خوابیده بود. آقا خیال بیدار شدن نداشت.
به زیر گردنش رفتم و گاز میزدم و میبوسیدم. نرمی گوشش رو زبون میزدم و میدونستم نقطه فوران کردن شهوته. چشماش خمار شده بود. خودش رو تسلیم من کرده بود. اینقدر از بچههای مدرسه شنیده بودم که چی کار باید بکنیم که انجام نداده حرفهای بودم و هر کس نمیدونست میگفت صدها کُس زمین زدهام.
به پشت خوابوندمش و سوتینش رو باز کردم. کار سختی بود باز کردن سوتین. بعدها هم هیچوقت یاد نگرفتم به راحتی سوتین رو باز کنم و این قسمت رو به دست خودشون میدادم. کمر لخت رویا زیر دستام بود. با دستام از بالا تا پایین کمرش میکشیدم و ماساژ میدادم. طفلک آروم گرفته بود و من از آرامش اون لذت میبردم. با زبونم از پایین کمرش میکشیدم و تا پشت گردنش میرفتم و یک نفس عمیق در میان امواج موهاش میگرفتم و و با هر نفس روح جهان در من حلول میکرد. کمرش رو غرق در بوسه و گاز کردم. چون لبو سرخ شده بود؛ برشته برشته و آماده آماده.
دست کردم و آروم شلوارش رو کشیدم پایین. شورت نازک قرمزی پوشیده بود. از کون تا نوک پاهاش رو نوازش میدادم و دست و زبون و لبم کار میکرد تا اینکه احساس کردم سیر و آماده شده است.
اون رو برگردوندم. شراره شهوت از چشماش به جانم رخنه میکرد. تمنا توی چشماش موج میزد. مست مست و خراب خراب بود. تیشرتم رو در آوردم و سینه لختم رو روی پستونهای داغش گذاشتم و جون تازهای به بدنم تزریق شد. پس سکس چنین جذاب است که مردان شیفته و برده اون هستند؟ یا شایدم این سکس با معشوق است که چنین جذاب است؟ لبام رو به لباش دوختم و اینقدر خوردم تا خسته شدم و هر دو از نا افتادیم.
اما من تازه جون گرفته بودم. تازه شروع کرده بودم. رفتم سراغ پستونهاش. با دست فشارشون میدادم. نوازششون میکردم. مثل نان بربری، داغ داغ و تازه تازه و نرم نرم بودن. همینه مردها چنان عاشق و دلباخته این پستونهای لعنتی هستند. نوک پستون رو به دهن گرفتم و مثل نوزاد گرسنه مک میزدم و چنان جونی به من میداد که پستون مامان نمیداد.
رویا دیوانه شده بود. به خود میلرزید. به بدنش موج میداد. آه میکشید و غرق لذت بود و من از دیدن او، از لذت بردن او، غرقتر.
-شرتم رو در بیار عزیزم.
سرم رو میان پاهاش بردم. از روی شرت کسش رو به دهن کشیدم. نرم و خیس و خوشبو بود. سرم داغ داغ شده بود. داشتم دیوانه میشدم. کونش رو بالا داد و شرت رو پایین کشیدم. نگاهم به چاک کس افتاد. آروم دست گذاشتم لای لبهای کسش. مگه میشه چنین داغی؟ مگه میشه چنین نرم؟ وای این چیه؟
پس بابام حق داشت که دیوانه میشد و مامانم رو جلوی ما پاره میکرد. مامانم زیبا و دلربا بود، بدن خوبی داشت. حتما هم کسش داغ و نرم بود. پس همین بود که عمو مامانم رو میگایید. من که فقط دست به کس زدهام اما می فهمم چه حالی داره کیر رو توی این کس فرو کنی.
سرم رو نزدیک کس رویا کردم و خیره به اون نگاه کردم. از اون پایین لبای رویا رو بین دو پستونش دیدم. کس جای خود داره ولی هیچ چیز لب نمیشه. به سراغ لبش رفتم و هر دو لبش رو به لب گرفتم و با ولع خوردم. هم زمان با دستام با کسش بازی میکردم.
یه بالشت زیر کونش گذاشتم و میان پاهاش رفتم. آب کسش سرازیر شده بود. همین که زبونم رو به کس رویا زدم آه جیغ مانندش بلند شد و یه موج به بدنش داد. از پایین کسش زبون میزدم و تا چوچولهاش بالا میاومدم. هر بار که به چوچوله میرسیدم یه تکون به خودش میداد. رویا داشت پرواز میکرد و منو هم با خود همراه کرده بود: این دختر دوست داشتنی، این دلبر فریبا، این بهترین دوستم، این لبها و پستونها و این کس.
لبهای کسش رو یکی یکی به لب میگرفتم و میخوردم. کس رویا طعم ترش و تیز و تندی میداد اما خوشمزه بود. عطرش مستم میکرد. هم زمان دستم رو روی سوراخ کونش میکشیدم و نوک انگشتم رو کمی فرو میکردم. با این حرکتم عشق میکرد و بعدها از محبوبترین خواستههاش بود که همیشه با دل و جون براش انجام میدادم: انگشت در کون و زبون به کس.
قول داده بودم همه جا رو ببوسم. حالا وقت سوراخ کون بود. زبونم رو به سوراخ کونش میکشیدم و نوک زبونم رو داخل کونش میکردم. نمیدونم توی طبقه چندم بهشت سیر میکرد ولی هر جا بود اون بالا بالاها بود.
نفسهاش تندتر شد. صدای آهش بلندتر و تیزتر شد. به سراغ کسش رفتم. زبونم توی قسمت پایین کسش بود و با انگشتم دایرهوار با چوچولهاش ور میرفتم. رونهای زیباش رو محکم به سرم فشار داد و با دستش به پستونهاش چنگ میزد. یه تکون شدید، یه جیغ بلند و بعد بیجان و بیحال. همون حالی که بعدها همیشه در آرزو و تمناش سوختم و هیچ گاه به دست نیاوردم.
رویا آروم گرفت. کس و پستونهاش کمی سرد شد. کاش توی همون حال مرده بود و هیچ گاه زنده نمیشد و مایه عذاب ابدی من نمیشد. اما زندگی به این راحتیها دست بردار نیست. وقتی دوباره خون توی مغزش به جریان افتاد با صدای نحیفش گفت: وای! عالی بود.
-فقط برو رویا.
رویا با گریه میره: خدانگهدار معصومه جان.
-خدافظ عزیزم.
معصومه با تشر میگه: چرا گذاشتی رویا با گریه بره؟
سکوت میکنم و چشمام رو میبندم.
-با توام. جوابم رو بده.
-ولم کن تو رو خدا. حوصله ندارم معصومه.
-این چه کاری بود کردی؟ چرا این همه قرص خوردی؟ میدونی اومده بودم خبرهای خوشی بهت بدم؟ خدا رو شکر به موقع رسیدم. سکته کردم وقتی دیدمت. نمیخوای بدونی چه خبرهای خوشی داشتم؟
-واسم مهم نیست.
-ولی واسه من مهمه. بالاخره خونه رو از چنگ عمو در آوردم و الان به ناممون شده و منم چند ماهه که پاک پاکم و عمه دیگه بیخیالم شده. همه اون پولهای کثیف هم بخشیدم چند تا خانواده بیسرپرست. الانم یه کار توی یه فروشگاه پیدا کردم.
-آهان! خیلی هم عالی.
-همین قدر بی حس؟ از فردا تمام وسایلت رو جمع میکنی میریم خونه خودمون.
-الان حس رو نشونت میدم.
ماسک و سرمی که بهم وصله رو جدا میکنم و از تخت پایین میرم و میرم.
-کجا میری؟ صبر کن حالت خوب بشه.
به حیاط بیمارستان میرسم. از دور رویا رو میبینم که توی پارکینگ به همراه یه آقا سوار یه ماشین شد. بی شک شوهرشه. دنیا دور سرم چرخید و تاریکی همه جا رو فرا گرفت.
رویا با صدای نحیفش گفت: وای! عالی بود. حالا بیا تا من حسابی حالت رو جا بیارم.
رویا دست کرد که شلوارم رو در بیاوره. دستش رو گرفتم و مانع شدم. گفت: باز چی شده؟
-میشه بذاری یه وقت دیگه؟
-نه! همین الان.
کمربند و زیپ شلوارم رو باز کرد و شلوارم رو در آورد. از روی شرت دست زد به کیر خوابیدهام. شهوت همه جای بدنم بود جز کیرم. انگار کیرم ارتباطش رو با بدنم از دست داده بود. شرتم رو در آورد و به کیر خوابیدهام زل زد. از نگاش مشخص بود برای اولین باره کیر میبینه. آروم به کیرم دست زد و اون رو بالا پایین میکرد. لبخندی روی لباش نقش بست شبیه همون لبخندی که من موقع دیدن پستونهاش داشتم. انگشتاش رو دور کیرم حلقه کرد و آروم بالا پایین کرد: راست نمیشه؟
-نمیدونم.
-فکر میکردم پسرا زود کیرشون راست میشه.
-همینطوره.
-پس چرا این هنوز خوابه؟ چشه؟
-چیزیش نیست. باهاش بازی کن اونم بیدار میشه.
ولی از این حرفم مطمئن نبودم. هنوز نمیتونستم به کیرم نگاه کنم. میترسیدم راست بشه و اختیار از دستم خارج بشه و به رویا تجاوز کنم. کمکم میتونستم گرمای دستای رویا رو از طریق کیرم حس کنم. انگار داشت ارتباطش با بدنم برقرار میشد.
-میخوای برات بخورم؟
-اگه خودت میخوای آره.
رویا دو دل بود که کیرم رو توی دهنش بذاره. سرش رو نزدیک کرد و آروم چند زبون کوچیک به اطراف کیرم زد و کمکم به بوسه تبدیل شد. دل و جرأتش بیشتر شد و آروم اطراف کیرم رو به دهن میگرفت و حرارت دهنش کیرم رو سرزندهتر میکرد تا در نهایت با یه حرکت یکهویی سر کیرم رو تا ته توی دهنش گذاشت و چند لحظه مکث کرد. آتیش از دهن رویا به کیرم تزریق میشد و راست شدن و سفت شدن کیرم رو توی دهن رویا حس میکردم. جرأت کردم و نگاهی به پایین انداختم. لبهای رویا دور کیرم حلقه زده بود و با دیدن همین صحنه جون تازهای به کیرم داده شد و به نهایت سفتی رسید.
کیرم رو در آورد و نگاهی از سر ذوق و حیرت به کیرم کرد: ای جان! بالاخره اوستا افتخار دادن.
کمکم شروع کرد به ساک زدن. ناشی بود ولی تمام تلاشش رو میکرد دندونش به کیرم نخوره. دیدن ساک زدن رویای عزیزم منو غرق در لذت کرده بود. فقط میخواستم زمان در همین جا بمونه و جلو نره و رویا تا ابد برام ساک بزنه و من از بالا تماشا کنم.
-کی آبت میاد؟
-نمیدونم. هر وقت خواست بیاد بهت میگم.
در واقع هیچ نظری نداشتم که آب اومدن چه حسی داره فقط طبق گفتههای بچههای مدرسه باید منتظر میموندم تا حس عجیبی وارد کیرم بشه و فقط چند ثانیه بعد از اون آبم میاومد.
رویا کمی خسته شد. با دست اشاره کردم که روم بخوابه. سینههاش رو به سینهام چسبوند و لباش رو روی لبانم گذاشت و کس داغش رو هم روی کیرم گذاشت. توی همون حالت چند دور دور هم چرخیدیم و همدیگه رو سفت فشار میدادیم. رویا گفت: تا کجا میخوای پیش بریم؟
-نمیدونم. خودت چی میگی؟
-من میخوام با تو تجربهاش کنم.
-الان؟
-آره.
-ولی من …!
ولی من نمیخواستم رویا رو اذیت کنم. نمیخواستم به اون تجاوز کنم.
-ولی من چی؟
-هیچی! فعلا بخورش تا یه بار آبم بیاد.
-بعدش میتونی؟
-حالا فعلا تو بخور.
در واقع فقط میخواستم وقت کشی کنم و از زیرش در برم. رویا برگشت و کسش رو روی دهنم تنظیم کرد و کیرم رو به دهن گرفت. من هم با دست و زبون کسش رو نوازش میکردم. چند دقیقهای بیشتر طول نکشید که حس عجیبی وارد کیرم شد. انگار فلج شده بودم و تمام قوا و حسهای بدنم سر کیرم جمع شده بود. حسِ عجیب شدیدتر شد: فکر کنم داره میاد.
سرعتش رو کمی بیشتر کرد. یک لحظه بسیار کوتاه، خلسهای وصفناپذیر رو حس کردم و یک لرزش به تمام بدنم وارد شد و نیرویی عظیم از کیرم خارج شد و آب کیرم دهن رویا رو پر کرد. آب رو تف کرد و با دستش باقیمانده آب رو خارج کرد. سر کیرم حساس شده بود و با هر لمسی لرزهای به بدنم وارد میشد. وای! پس ارضا شدن اینه؟!!! چه لحظه کوتاه ناب و خالصی.
آروم گرفتم و چشمام سنگینی کرد. وارد یک فضای سفید و خالی از صدا شدم. مرده بودم؟ سبکی غریبی داشتم. تمام دردها و عذابهام رو فراموش کرده بودم. خودم رو فراموش کرده بودم و سکوت و سکون همه جا رو پر کرده بود.
حرارتی رو روی صورتم و لبام حس کردم. دوباره داشتم وارد جریان زندگی میشدم و اون مردگی ناب رو از دست میدادم. صدایی از دور به گوشم رسید: بیدار شو آقایی!
به سختی چشمای سنگینم رو باز کردم و صورت دلبر عزیزم رویا جلوم بود: چه خوابی رفتی!
-خوابم برد؟
-آره. نیم ساعتی میشه خوابیدی.
-واقعا؟ اصلا نفهمیدم.
-دیگه داره دیر میشه. میترسم مامان اینا سر برسن. بهتره پاشی بری.
رابطه من و رویا به همین منوال سپری شد. هر دو سه هفته یک بار یا هر وقت فرصتی میشد با دست و دهن همدیگه رو ارضا میکردیم. رویا از من سکس میخواست اما هر بار با یک بهونه از زیرش در میرفتم. یه بار گفت: تو واقعا نمیخوای منو بکنی؟
-معلومه که میخوام.
-خب چرا هر بار میگی اول ساک بعدشم میخوابی یا میگی خستهام.
بدون فکر از دهنم در رفت: میدونی چیه؟ تا ۱۸ سالگی نمیخوام باهات سکس کنم.
رویا با تعجب و کمی خنده گفت: چی؟ اینو از کجات در آوردی دیگه؟
خلاصه که با چرت و پرت گفتن که هم خودم میدونستم چرت و پرته و هم رویا میدونست هر بار یه چیزی میگفتم. یه بار رویا پرسید: تو واقعا منو دوست داری؟
-معلومه که دوستت دارم. عاشقتم رویا.
-تا حالا فکر کردی با من ازدواج کنی؟
توی چشماش زل زدم. مکث کردم. هیچ آیندهای جز با رویا بودن رو نمیتونستم تصور کنم. تمام خیالاتم از آینده پر بود از رویا: با تمام وجودم میخوام که تو تنها زن زندگی من باشی.
-منم میخوام تو شوهرم باشی. خب چرا نمیخوای الان سکس کنیم؟
جوابی نداشتم. فقط میدونستم نمیخوام به رویا تجاوز کنم حتی توی ازدواج. با خودم میگفتم تا آخر عمر همین جوری بدون دخول همدیگه رو ارضا میکنیم. چه ایرادی داره؟ مگه سکس فقط رفتن کیر توی کسه؟ این همه نوازش، این همه بوسه و در آغوش کشیدن کافی نیست؟ دست و دهن کافی نیست؟ حتما کس باید طعم کیر رو بچشه؟ حتما کیر باید توی فضای کس ارضا بشه؟
از رویا خواهش و از من فرار و پرت و پلا گفتن. رویا هم فهمیده بود نمیتونه نظر منو تغییر بده. تنها تغییری که کرده بودم این بود که با کیرم آشتی کرده بودم و گاهی هم جلق میزدم. گذشت و گذشت و من همون سال اول، کنکور قبول شدم؛ رشته مهندسی کامپیوتر. رویا یه سال بعد از من یه رشته در پیت قبول شد.
حالا وقتش بود. هر دو ۱۸ ساله بودیم و من واقعا بهانهای نداشتم. به همین خاطر درس و دانشگاه و پروژه و کدزنی رو بهانه میکردم و تا جایی که میتونستم از رویا دوری میکردم. در آتش دوریاش میسوختم اما میترسیدم نزدیکش بشم که یه روز کار از کار بگذره. رویا هم دیگه مثل گذشته اصرار نمیکرد که سکس داشته باشیم. گاهی با هم میخوابیدیم. میدونستم رویا منتظره من کاری بکنم ولی من خودم رو به خریت میزدم. توی چشماش میدیدم که میگفت د لامصب بیا بکن دیگه. ولی من توی نفهمی میماندم و هر دو به خوردن کیر و کس همدیگه رضا میدادیم.
من از همون ابتدا به خاطر ذکاوت و زرنگیام توی دانشگاه محبوب اساتید بودم. رشته کامپیوتر دختر نداشت ولی دخترهای رشتههای دیگه گاهی به سراغم میاومدند. هیکل ورزیدهای داشتم و خوشتیپ هم بودم. من حتی سلام هم نمیتونستم به دخترها کنم. زبونم میگرفت. هر دختری به من نزدیک میشد چهره رویا توی ذهنم نقش میبست و دلم هوای اون رو میکرد. یکی دو سال از دانشگاه گذشته بود و من هر روز بیشتر هوایی رویا میشدم. دیگه نمیتونستم دوریاش رو تحمل کنم و آتش فراقش جونم رو میسوزند ولی توان رفتن به سوی اون رو هم نداشتم. باید دست به کاری میزدم. با هزار زور خودم رو راضی کردم که یک صحبت جدی با رویا کنم، با وجود ترس شدیدی که داشتم میخواستم از رویا خواستگاری کنم. باید هر چه زودتر به اون میگفتم. بهش زنگ زدم: سلام عزیز دلم. میخوام ببینمت و باهات یه صحبت جدی دارم.
با لحن سردی متفاوتتر از همیشه گفت: سلام. اتفاقا من هم باهات صحبت دارم. فردا ساعت ۹ تو پارک میبینمت.
نمیدونستم از کجا شروع کنم. پس اجازه دادم اول رویا حرفش رو بزنه: ببین من خیلی فکر کردم. ما دوستای خوبی برای هم بودیم ولی …
قلبم ایستاد. همین ولیِ لعنتی همیشه همه چیز رو خراب میکنه. اون روز تا شب فقط سیگار میکشیدم. این بار حقیقت بر سرم نخورده بود، مثل یک میله آتشین از کونم وارد شده بود و قلب و مغزم رو میسوزند. رویا رفت و کات کرد. یکی از همکلاسیهاش از اون خواستگاری کرده بود. اون و خانوادهاش هم راضی بودن و به همین راحتی همه چیز بین ما تمام شد. میخواستم گریه کنم ولی اشکم در نمیاومد. خودم رو با کد زدن توی شرکت مشغول میکردم تا فراموش کنم اما فراموشیای در کار نبود. فکر میکردم یک شوخیه. هر روز منتظر بودم رویا بیاد و بگه شوخی کردم. شبها چندین بار از خواب میپریدم، میرفتم پای پنجره میگفتم الانه که بیاد، درب آلونکم رو باز میکردم و راهپله رو میپاییدم که اگه بالا اومد بپرم و در آغوشش بگیرم. مرتب گوشی و ایمیل رو چک میکردم تا پیامش رو ببینم. با هر صدای پیامی از جا میپریدم و فوری نگاه میکردم که اسم رویا رو ببینم. توی خیابونها، مغازهها چشم میگردوندم تا پیداش کنم. اما خبری نشد. نمیدونم چقدر گذشت. گذر زمان رو از دست داده بودم تا اینکه یک روز معصومه گفت که رویا ما رو به عروسیاش دعوت کرده. معصومه به عروسیاش رفت اما من اون شب فقط توی خیابون پرسه زدم. روزها و شبهام شده بود خواب. خواب که نه، کابوس. الان چند ساله که نخوابیدهام. راستش از زمانی که یادم میاد خواب به چشمام نیومده. جز همون لحظاتی که در کنار رویا به خواب میرفتم. آرزوم اینه یک بار بخوابم. نه! آرزوی واقعیام اینه بمیرم.
به جای اینکه سیگار، کد زدن، پرسه زدن فکر منو فلج و کرخت کنه، به جای اینکه فراموش کنم روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکرش، اندامش، صورتش خیلی شدیدتر از پیش جلوی چشمم مجسم میشد اما از خیالم نمیرفت و ناپدید نمیشد و هر بار با عطش و شدت بیشتری به یادش میآوردم.
چطور میتونستم فراموش کنم؟ اون جان من بود. چشمهام که باز بود و یا روی هم میذاشتم توی خواب و بیداری اون جلوی من بود. آسایش به من حرام شده بود. عادت کرده بودم هر روز تنگ غروب توی خیابونها پرسه بزنم و دمدمای صبح به خیال اینکه خواب به چشمام بیاد وارد تختم میشدم اما هر بار بیشتر از قبل بیخوابتر میشدم.
توی تمام لحظات به یاد اون بودم. به یاد اولین دیداری که داشتیم. اولین آغوش گرمش، اولین لمس بدنش، اولین هم آغوشی سینههامون و اولین نزدیکی کیرم به کسش.
آیا رویا حقیقتا یک دوست و همراه من بود؟ یا اون هم یکی از خیالات زاده ذهنم بود؟
آخرین شبی که به پرسه زدن رفتم مه غلیظی که جان منو در بر گرفته بود و توی خوابهام منو احاطه کرده بود شهر رو پر کرده بود. نمیدونم چند شب رو بیرون از خونه صبح کردم اما اون شبِ آخر اون مه غلیظ وارد مغزم شد و چهره رویا رو واسه همیشه توی ذهنم مخدوش و خط خطی کرد و بعد از اون دیگه نتونستم صورتش رو، چشماش رو به وضوح قبل ببینم. فقط میدونستم شخصی که توی خیال میبینم رویا است اما اون محو و تاریک شده بود. دیگه حرارت آغوش و دستاش رو حس نمیکردم و من هر لحظه در عطش دیدن دوبارهاش میسوختم و تا مرز جنون پیش میرفتم. تمنای مرگ در من شدت گرفته بود و بیشتر از آب، بیشتر از هوا مرگ رو طلب میکردم. اما حتی مرگ هم از من دوری میکرد.
الان چند ماهی میشه که با معصومه برگشتیم به خونه پدری. البته من با زور معصومه یا بهتره بگم واسه دلخوشی معصومه قبول کردم توی خونه پدری بمونم، وگرنه خودم میخوام توی چهاردیواری دنج خودم باشم. چند روزی در هفته به آلونکم میرم و روزها اونجا توی تختم دراز میکشم. دیوارهای اونجا پره از خیالات من.
معصومهها روزها سر کار میره و این بار واقعا به زور منو مجبور کرده که کار کنم. من هم چند پروژه برداشتهام و مشغولم. هر چند هیچ لحظهای رو بدون خیال رویا نمیگذرونم. بهخصوص حالا که بعد از سالها دیدمش و میتونم چهرهاش رو واضح ببینم.
معصومه شاده و من هم از شادی اون شادم. از اینکه اون رو جنده میدونستم از خودم بدم میاد. اون دختر با حیاییه. حتی یه بار هم جلوی فحش نداد. جلوی من لباس بدننما نمیپوشید حتی لباس آستین کوتاه هم نمیپوشید. به من بسیار محبت میکرد. هر چند من دل و دماغی برای محبت اون نداشتم ولی برای اینکه دلش رو نشکنم خودم رو از بیرون خوب نشون میدادم. سعی میکردم کمی شوخ باشم و معصومه رو بخندونم. از خندههای از ته دلش خوشحال میشدم ولی از درون آشوبناک و بیقرار بودم.
تا اینکه بار دیگه حقیقتی دیگه بر سرمون فرود اومد. معصومه در عرض چند هفته ضعیف و نحیف شد. هر روز لاغرتر میشد. تمام بدنش درد گرفته بود. درد توی استخونهاش نفوذ کرده بود و خواب و خوراک رو از اون گرفته بود. نمیتونست سر کار بره. چند ماهی طول کشید تا آزمایشات زیاد نشون داد که سرطان داره و سرطان توی بدنش پخش شده و درمانی هم نداره. سلولهای بدنش به جونش افتاده بودن و ذرهذره زجرکشش میکردن. معصومة عزیز من با مسکنهای قوی دردش رو کمی آروم میکرد. اما درد اصلی اون سرطانش و مردنش نبود. درد اصلی اون من بودم. هر روز گریه میکرد، نه برای خودش و دردش، برای من. غصه منو میخورد که من بعد از اون چی میکنم. به سختی میتونست حرف بزنه. با هر کلامی آتشی از درد توی مغزش نفوذ میکرد. میخواست به من بگه قوی و محکم باشم.
راستش من هم از مردن اون چندان ناراحت نبودم. بیشتر خوشحال بودم که از این همه عذابی که توی زندگی کشیده داره خلاص میشه. ولی با بد دردی داره خلاص میشه. هر روز منتظر بودم که تمام کنه و راحت بشه و هر روز بیشتر از پیش از درد و رنج اون عذاب میکشیدم. تا اینکه یک روز صبح اون رو مرده توی رختخوابش دیدم. لبخندی روی صورتش نقش بسته بود و من هم لبخندی زدم و اون رو در آغوش گرفتم و با بوسهای روی صورتش برای همیشه از اون و اون خونه نفرین شده خداحافظی کردم و رفتم.
روی تختم توی آلونکم دراز کشیدهام و خیره به طنابِ دارِ بالای سرم نگاه میکنم. میخوام سرم رو توی اون بزارم ولی جراتش رو ندارم. سالهای زیادی از رفتن معصومه میگذره. نمیدونم حالا چند سالمه. احساس یه مرد ۸۰ ساله فرتوت رو دارم. سالهاست خودم رو ندیدهام. آینهها رو پوشوندهام تا خودم رو نبینم. آینهها احساس خفگی به من میدن. نفس همچنان میاد و میره و قلب، عذاب رو توی رگهام پمپاژ میکنه و هنوز خسته نشده. ولی من خسته از حتی تلاش برای فراموش کردن خودم هستم.
هر زنی که دوست داشتم یکی یکی رفتند و منو رها کردن. کاش هیچ وقت هیچ زنی رو دوست نمیداشتم.
آه که چه مشتاق مرگم …
کیرم توی دهن سارا است و گاهی هم داره سوراخ کونم رو زبون میزنه.
پایان.
پ.ن: طبق گزارش، شخصیت اصلی توی صحبتهایش زمانها رو رعایت نمیکرد. توی این داستان نیز زمانها به عمد رعایت نشده است.
نوشته: پریمین
یک پاسخ به “تمنای مرگ و بانو (۲ و پایانی)”
عالی بود