بوی کتاب نو…(۴)

سلام وقت همگی بخیر. امیدوارم حالتون خوب باشه. بابت تاخیر عذرخواهی میکنم. حقیقتش من یه پسر کنکوری ام و به همین دلیل، وقت آزاد کم گیر میارم. اما تمام تلاشم رو میکنم. امیدوارم نهایت لذت رو از این قسمت هم ببرید.

«🔅راوی این بخش: شهریار»
زیپ سویشرتم رو کمی بالا دادم. هوای نسبتا سردی بود. امروز ۲۵ آبان ماه…
از مدرسه تازه در اومده بودم و در حال پیاده روی بودم. به درخت های پاییزی با برگ های رنگارنگ زرد و نارنجی نگاه میکردم. توی مسیر ، هر چی برگ خشک زیر پام میومد رو له میکردم. صدای خورد شدن برگ خشک پاییزی رو همیشه دوست داشتم. یه جور بازی میدونستم… اما حالا احوالاتم مناسب بازی و سرخوشی نبود. ناراحت بودم، نگران بودم. نگران و دلواپس امیر…
سرم رو بالا آوردم و کتابفروشی سراج رو ،روبروم دیدم. در رو هل دادم و وارد شدم.
+سلام آقا شهریار! حالت چطوره؟ هوا سرد شده آره؟
-سلام. ممنون. بله نسبتا سرد بشه
+خوش اومدی. راحت باش
-متشکرم
به سمت قفسه رمان های خارجی رفتم. نگاهم مدام روی عطف کتاب ها میچرخید. دنبال کتابی بودم که میدونستم امیر دنبالشه. امیر…رفتم تو فکر. امیر من! نفسم… نیمه وجودم… حواسش به خودش نبود. نه!! من حواسم بهش نبود! تقصیر منه! باید بیشتر مراقبش میبودم. چند شب پیش که به خاطر افت قند شدید، تقریبا از هوش رفته بود، کنارش بودم. باید فرداش به دکتر می‌رفت. بهش گفتم، اما اهمیت نداد. تقصیر منه. باید بیشتر اصرار میکردم. اصلا باید دستاشو میگرفتم، خودم زودتر می بردمش پیش دکتر… خیلی دیر به دکتر مراجعه کرد. و دکتر گفت باید چند روزی بستری بشه…
+حال رفیقت چطوره؟
-خ…خوبه. بهتره یعنی… از دیروز حالش بهتره
+خدا رو شکر. خیلی پسر ماهیه. وقتی گفتی بستری شده، حقیقتا ناراحت شدم. ایشالا زودتر مرخص میشه
-مم… ممنون… امم. راستی… بب…ببخشید کتاب «شقایق و برف» رو موجود کردین؟؟
+بله شهریارخان! بالاخره آوردیمش. یکیش رو هم مخصوص گذاشتم برای امیر جان.
بعد رفت پشت میزش، و کتاب دو جلدی «شقایق و برف» رو نشونم داد. آکبند و نو.
-دستتون درد نکنه. هزینه اش چقدر میشه؟
+قابل نداره شهریار جان
-ممنون
+بی تعارف میگم پسر
-ممنون. شما همیشه لطف داشتین
+قربانت. میشه ۶۸۰ . البته ناقابل
کارت رو بهش دادم و هزینه رو پرداخت کردم. موقعی که کارت رو به سمتم دراز کرد، ناگهان چیزی یادم افتاد
-اخ یادم رفت. میشه لطفا کادوش هم کنید؟؟
آقای راد، لبخندی زد و با گرمی جواب داد:
+چرا نمیشه؟؟ الان
کاغذ کادویی رو انتخاب کردم و بهش تحویل دادم. آقای راد هم با مهارت تمام، کتاب رو کادو کرد.
+بفرما شهریار جان
-ممنونم. لطفا هزینه این رو هم بفرمایید
+نه دیگه. اینو مهمون من باش
-اخه اینجور نمیشه
+چرا نمیشه؟ برو پسر. برو به رفیقت هم سلام برسون
-خیلی خیلی ممنونم ازتون. چشم بزرگواریتون رو میرسونم
+خیر پیش عزیزم
تو محوطه جلوی کتابفروشی ایستاده بودم، منتظر اسنپ. باید میرفتم بیمارستان، پیش عشقم. به نایلون توی دستم نگاه کردم. کتاب کادوپیچ شده رو از توش دراوردم و نگاهی بهش انداختم. حتما خیلی خوشحال میشه. خیلی دنبال این کتاب بود. به ساعتم نگاه کردم. واای خدا! کلا نیم ساعت وقت مونده تا اتمام زمان ملاقات. باید عجله میکردم! لعنتی فرستادم و به صفحه گوشیم نگاه کردم. ماشین یک دقیقه دیگه می‌رسید. تو این فاصله سعی کردم تصور کنم دیدار چند دقیقه دیگه رو. اینکه از دیدنم چقدر خوشحال میشه و خوشحالیش، با این کتاب دو چندان میشه. فردا تولدشه… کاش توی موقعیت دیگه ای تولدش رو جشن می‌گرفتم. نه حالا که… عیب نداره. خدا رو شکر که حالش خیلی بهتره. همین روزا هم مرخص میشه. ولی… ولی از این به بعد، باید بیشتر مراقبش باشم.
ماشینی مشکی رنگ، جلوم توقف کرد. شیشه ماشین رو پایین کشید و پرسید:
+آقا شما منتظر اسنپ بودین؟
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم، مشخصات همون ماشین بود‌.
-بَ… بله.
+کجایی آقا، چند دقیقه است اونور ایستادم، حواست نبود اصلا
-خیلی عذر میخوام.
آروم سلامی کردم و سوار شدم. نایلون کتاب رو گذاشتم روی پاهام، و انگار که یک گنج یا گوهر گران‌بها باشه، چشم ازش برنمیداشتم.
بعد از گذشت تقریبا نیم ساعت، به بیمارستان رسیدم. سریع خودمو به طبقه دوم رسوندم. همین که در آسانسور به روی طبقه دوم باز شد، سهیلا خانم و آقا حسام، پدر و مادر امیر رو دیدم که با چهره ای مضطرب و غمگین، منتظر آسانسور بودن.
-سَ…سلام آقای بدیعی. سلام خانم بدیعی
+سلام پسرم
+سلام شهریار جان. خوب هستی؟
-ممنون
سهیلا خانم گفت:
+دیر کردی پسرم، وقت ملاقات تموم شد.
-واقعا؟؟؟ اما…اما. من خیلی عجله کردم. ترافیک بود
+اشکال نداره شهریار جان. برو ببین شاید گذاشتن بری. ما رو که نذاشتن بیشتر پیش امیر بمونیم
-پ…پس با اجازه
+برو پسرم. خدانگهدارت
-خدانگهدارتون ممنون
سریع به سمت پذیرش رفتم. خانمی که پشت سیستم بود، با بی حوصلگی سرش رو بالا آورد و نیم نگاهی به من انداخت
-س…سلام. اومدم دیدن دوستم. امیر بدیعی
+متاسفم جناب. وقت ملاقات تموم شده
-خواهش میکنم. خواهش میکنم بزارین چند دقیقه ببینمش
+نمیشه جناب. برای ما مسئولیت داره
-تو رو خدا. فقط چند دقیقه… مسئولیتش با خودم. خواهش میکنم بزارین برم ببینمش.
بغض، گلوم رو گرفته بود. باید امیر رو میدیدم. باید میدیدمش…
خانم نسبتا مسنی، از اتاقی بیرون اومد و با چهره ای عصبی، به ما نگاه کرد
+اینجا چه خبره؟؟
+خانم محمدی! این آقا پسر اصرار داره بره عیادت دوستش. اما هر چقدر میگم که وقت ملاقات گذشته، گوشش بدهکار نیست
+ببین پسرم… وق…
-تو رو خدا خواهش می کنم. فقط چند دقیقه. بزارین ببینمش
خانم مسن که حالا فهمیدم فامیلیش محمدی بود، مکثی کرد. با دلسوزی نگاهی بهم انداخت، بعد به همکارش گفت:
+بزارین بره داخل.
بعد نگاهش رو چرخوند به سمت من
+فقط ده دقیقه! فقط ده دقیقه!! بیشتر بشه، مسئولیتش با خودته
-خیلی خیلی ممنونم ازتون. خیلی خیلی ممنون
سریع به سمت انتهای راهرو رفتم. به اتاق ۶ رسیدم. در رو به آرامی باز کردم… الهی قلبم… امیر، با چهره ای نحیف و رنگ پریده، نگاهش رو به پرده های اتاق دوخته بود. کاش من جای تو بودم عشقم… بغضم رو خوردم و لبخندی زدم. میدونم زورکی بود. اما باید خوشحالش میکردم
-سلااام نفسم.
امیر ناگهان به سمت من چرخید و با خوشحالی، بهم نگاه کرد
+س…سلام شهریار. دیر کردی
-ببخشید قربونت برم. ترافیک بود. کلی التماس کردم تا گذاشتن بیام داخل. خوبی تو؟؟
به سمت تختش رفتم، دستای لاغر و نحیفش رو تو دستم گرفتم و نوازش کردم. دستانش سرد بود. خیلی ضعیف شده. زیر چشمای قشنگش، گود افتاده. اااخ. الهی واست بمیرم
+شهریار؟ به چی نگاه میکنی؟
-دارم به فرشته ای که جلومه، نگاه میکنم
چهره رنگ پریده امیر، به سرخی گرایید و سرش رو پایین انداخت
+فرشته… تو فرشته به این حال نزار دیده بودی تا حالا؟؟
خم شدم و بوسه ای از پیشونیش کردم. بعد همچنان که دستاش، تو دستم بود، جواب دادم:
-فدات بشم. حالت نسبت به دیروز ، پریروز، خیلی بهتره. احتمالا فردا پس فردا هم مرخص میشی. یه ذره که به خودت برسی و خوب بخوری، خوب استراحت کنی، قشنگ جون میگیری. اونجوری نگام نکن امیر… هوس میکنم لپت رو گاز بگیرم ها!!
امیر خنده ای کرد و دستش رو به نشانه سکوت گذاشت روی بینیش
+هییس شهریار! یواش تر! میشنون!
-خب بشنون!
دستم رو بردم سمت شکمش و از روی لباس نوازشش کردم. میدونستم که این کار رو دوست داره… چقدر لاغر شده… انگار زیر دستم، هیچی نیست. پیراهنش رو بالا دادم و به شکم لاغر و نحیفش چشم دوختم
+شهریار… چیکار میکنی
-هیچی… دورت بگردم خیلی لاغر شدی. خیلی به خودت فشار آوردی امیر! نباید انقدر خودتو اذیت میکردی جان دلم
+دیگه…مجبور بودم خب‌… باید تلاشم رو میکردم. خدا می‌دونه تو این چند روز، چقدر از درسم عقب افتادم
-فدای سرت. حالت که خوب شد، میخونی، میرسونی خودت رو. بعدش هم، من اینجا هویج تشریف دارم؟؟
آروم خنده ای کرد و به چشمام زل زد. دستش رو بلند کرد و صورتم رو نوازش کرد. دستای لطیفش که روی پوستم تکون میخورد، خیلی برام حس برانگیز بود… دستش رو گرفتم و بوسیدم
+نه… هویج چیه… تو همه وجودمی
-دورت بگردم. عاشقتم امیرم! قربون چشمات، چرا گریه میکنی؟
+هی… هیچ… بخاطر خوشحالیه. خوشحال که پیشمی
-قربونت بشم
خواستم فضا رو عوض کنم. برای همین کادوش رو از نایلون در آوردم و گذاشتم روی پاش
+شهریار! این چیه؟؟
-کادوعه. تولدت مبارک نفسم
نگاهش رو به من دوخت، بعد چهره ای تردیدآمیز به خودش گرفت، بعد چند ثانیه مکث گفت:
+تَ…تولدم؟؟ تولد من فرداست ولی
-می‌دونم عزیزم. خودم از قصد زودتر برات آوردم به سه دلیل! دلیل اول، چون میدونستم حوصله ات اینجا سر میره، برای همین گفتم با کتاب خودتو سرگرم کنی. (چشمکی زدم)همون کتابیه که منتظرش بودی. دلیل دوم، میخواستم اولین نفری باشم که تولدت رو تبریک میگم. فردا تا از مدرسه میومدم، قطعا پدر مادرت میومدن و من اولین نفر نبودم 🙂
+ای حسود! خب…؟ دلیل سوم؟
-چون عاشقتم و عشقم می‌کشه هر موقع میخوام بهت کادو بدم، مشکلیه؟؟
امیر خنده ای سر داد و جواب داد:
+نه نه مشکلی نیست. خیلی هم عالی.
بعد به کادوش نگاه کرد. بهش اشاره کردم که کادوش رو باز کنه . با حوصله، مشغول باز کردن کادوش شد. وقتی چشمش، به عنوان کتاب افتاد ، دچار شور و نشاطی شد که به منم سرایت کرد. جوری ذوق کرده بود و به خاطر این ذوق، ناز شده بود که شیطونه میگفت همونجا ترتیبش رو بدم 🙂 دستاش رو به طرفم دراز کرد. به سمتش خم شدم. دستاشو دور گردنم حلقه کرد و محکم گرفت. بعد بوسه ای از روی گونه ام زد. منم محکم تو بغلم گرفتمش و پشت گردنش رو بوس کردم. تو گوشش آروم زمزمه کردم:
-تولدت مبارک عشق من!
+مرسی. مرسی شهریار! نمیدونی چقدر خوشحالم کردی. خیلی خیلی ازت مچکرم!
سرش رو که به سینه ام چسبونده بود، بالا آورد و به چشمام نگاه کرد. چی توی این چشماش داشت امیر که هر وقت ، بهشون زل میزدم، اینطور از خود بیخود میشدم؟؟ قطره اشکی، گوشه چشم چپش رو تر کرده. با انگشتم پاکش کردم و بعد بوسه ای پیشونیش زدم ، گفتم:
-قربونت برم. کاری نکردم که‌. این هدیه رو با عشق، تقدیم کسی کردم که با اومدنش، تمام فصل های زندگیم، بهاری شد… به تو! تو که بهترین فرستاده و نعمت خدا، برای من هستی. هر روز خدا رو به خاطر گذاشتن تو، سر راهم، شکر میکنم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم
-اوه اوه. باید برم. الان است که بیان و با لگد بیرونم کنن!
امیر چهره ای مظلوم و غمگین به خودش گرفت و گفت:
+ن…نمیشه بیشتر پیشم بمونی؟؟ خواهش میکنم. دوست ندارم از پیشم بری شهریار. اینجا…اینجا برام خیلی زجرآوره. حس خیلی بدی دارم. دوست دارم پیشم باشی و منم ساعتها تو بغلت باشم. بمون
-الهی دورت بگردم. بخدا نمیذارن. همین ده دقیقه هم با کلی التماس گذاشتن بیام. خودت میدونی که چقدر دوست دارم پیشت بمونم. ولی…
امیر سرش رو پایین انداخت و با صدایی آمیخته به بغض، گفت:
+ب…باشه. به سلامت. مرسی. مرسی که اومدی و خوشحالم کردی
-فدات.
خم شدم و مجدد بغلش کردم. دست بردم سمت موهای لخت و خوش حالتش و به هم ریختمشون.
بعد از چند ثانیه ازش جدا شدم و از بیمارستان زدم بیرون. حس و حال خوبی نداشتم. همش تو فکر امیر بودم. کاش زودتر مرخص بشه… وقتی اونجوری ضعیف و نحیف، روی تخت میبینمش، انگار غم عالم روی سرم خراب میشه…
.
‌.
.
-الو؟ سلام سهیلا خانم. خوب هستین؟
+سلام پسرم. حالت خوبه؟
-ممنون سلامت باشین‌
+خواستم بهت بگم که امروز امیر مرخص میشه
-جِ…جدا؟؟؟ امروز مرخص میشه؟؟؟
+آره پسرم. گفتن که حالش خوبه و می‌تونه مرخص بشه. چون میدونستم چقدر خوشحال میشی ، گفتم زود بهت خبر بدم.
-نمیدونین چقدر خوشحالم کردین. واقعا ممنونم. خیلی خوشحال شدم
+خواهش میکنم عزیزم. مرسی از تو که دوست خوبی برای امیرم هستی.
-خوا… خواهش میکنم
+ساعت پنج عصر قراره بریم کارهای ترخیصش رو انجام بدیم. اگر دوست داری، بیایم دنبالت، تو هم بیا.
-نه زحمت میشه براتون. با اسنپ میام خودم
+چه زحمتی شهریار جان. ساعت پنج میایم دم خونتون
-دستتون درد نکنه. لطف میکنین
+خواهش می کنم. فعلا خدانگهدار شهریار جان
-ممنون خدانگهدارتون
خداااای من‌. مچکررررررررم. تو پوست خودم نمیگنجیدم. خیلی خوشحال بودم. امروز نفسم قراره مرخص بشه. قراره برگرده خونه، قراره برگرده تو بغل خودم 🙂 انقدر خوشحال بودم که قابل وصف نبود. زنگ کلاس به صدا دراومد، گوشیم رو تو جیب شلوارم چپوندم و به سمت کلاس رفتم. کل اون روز رو لحظه شماری میکردم برای دیدن امیر. طاقت نداشتم. اما مدرسه به هر نحوی که بود، گذشت…

+سلام شهریار جان بیا بشین
-سلام آقای بدیعی. چشم… سلام خانم بدیعی خوبین؟
+سلام پسرم. ممنون. بریم؟
با ذوق و در حالی که تو پوست خودم نمیگنجیدم ، گفتم:
-بللله!
تو ماشین تقریبا مکالمه ای نشد. یکی دو بار راجع به مدرسه و درس ها ازم پرس و جو کردن، همین. من هم چندان دل و دماغ صحبت کردن نداشتم. همش تو فکر امیر بودم. این که جلوی پدر مادرش، باید جلوی خودمو بگیرم و کنترل کنم که یه وقت آبروریزی نکنم 🙂 آخه خیلی دلم براش تنگ شده. میدونم! همین دیروز دیدمش! ولی… ولی خب دل، دله دیگه… دیروز و امروز نمی‌فهمه. پیوسته در تب و تابه. در تب و تاب عشق…
به بیمارستان رسیدیم. بعد از پارک ماشین تو پارکینگ بیمارستان ، سریع خودمونو به بخشی که امیر بستری بود، رسوندیم. راهرو ها… اتاق ها… بیماران… صدای ناله های ممتد… چقدر از محیط بیمارستان بدم میاد. دلم واسه امیر بدجوری سوخت… این چند روز، چجوری اینجا طاقت آورده؟؟ اونم تنهایی… بمیرم واسش.
در اتاق رو باز کردیم. پزشکش به همراه یه پرستار داخل اتاق بودن و داشتن وضعیت قند خون امیر رو چک میکردن. پزشک که مردی میانسال با قدی متوسط و لاغر بود، بعد از چک کردن وضعیت امیر، به سمت ما اومد.
+آقای دکتر وضعیت پسرم چطوره؟ میتونیم مرخصش کنیم؟
دکتر عینکش رو روی بینیش صاف کرد و تک سرفه ای کرد:
+بله بله. وضعیت قند خونش نرمال شده. میتونید کار های ترخیصش رو انجام بدید.
سهیلا خانم با خوشحالی گفت:
+خیلی ممنونم آقای دکتر. خدا اجرتون بده
-ممنونم سلامت باشید. فقط یه چیزی…
هر سه به دکتر خیره شدیم. منتظر بودیم ادامه حرفش رو بزنه
+چی آقای دکتر؟
-باید بیشتر مراقبش باشید. دیابت شوخی بردار نیست. باید حواستون بهش باشه. نباید بذارین این نوسانات قند، مجددا پیش بیاد. حتما هم خودش، هم شما رعایت کنین. این نوسانات قند خون، برای بدنش، برای هورمون هاش، و حتی برای سلامت مغزش مضره. روزانه حتما حتما به موقع تست خونش رو انجام بده و به موقع انسولینش رو تزریق کنه. بهتره که از این به بعد، قند های مضر مثل قند و نبات و کیک و آبمیوه های صنعتی و شیرینی جات رو کمتر مصرف کنه
+خیلی مراعات میکنیم آقای دکتر. شیرینی و کیک و اینا رو کم میخوره
-بهتره از این هم کمتر بشه. به جاش قند های طبیعی و سالم استفاده کنه. عسل، کشمش، توت خشک، خرما. اینها براش بهتره
+چشم آقای دکتر. مجدد ممنونیم از شما
-خواهش می کنم. فعلا
بعد رفتن دکتر ، هر سه داخل اتاق شدیم. امیر با دیدن هر سه ما، شوکه شد.
+سَ…سلام. خبری شده؟؟
آقا حسام بوسه ای روی پیشونی امیر زد و جواب داد:
+سلام قربونت برم. اومدیم مرخصت کنیم
-وا…واقعا؟؟؟
+آره مامان جان.
آقا حسام از اتاق بیرون رفت تا بره کار های ترخیصش رو انجام بده. سهیلا خانم هم از اتاق بیرون رفت تا با مادربزرگ امیر صحبت کنه.
+شهریار جان لطفا به امیر کمک میکنی حاضر بشه و وسایلش رو جمع کنه؟
-چشم خاله
به سمت امیر رفتم. بدون گفتن کلمه ای، محکم بغلش کردم. بوش کردم… میخواستم ذره ذره وجودش رو نفس بکشم. بوسه ای از گردنش کردم و موهاش رو نوازش کردم.
-قربونت برم… نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
+همین دیروز همو دیدیم ها!
-می‌دونم. منظورم این بود که داری برمیگردی پیشم. اااخ دورت بگردم… بلند شو. بذار کمکت کنم لباساتو عوض کنی.
لباس هاش رو از کشوی کمد کوچیکی که کنار تختش بود، برداشتم.
+بده خودم عوض میکنم
-حرف نباشه!
+شهریار. دوربین داره اینجا!
-نترس… بریم خونه، اونجا ترتیبت رو میدم. الان فقط میخوام لباست رو عوض کنم
+تَ…ترتیب؟؟
-اوهوم. هیچ می‌دونی چند روزه طعم لبای گرمت رو نچشیدم؟؟
امیر خجالت زده سرش رو پایین انداخت و لبخند کوچیکی زد. قربونش برم!
اول دکمه های پیراهنش رو باز کردم. نگاهم روی بدن سفید و بلوریش بود. روی نیپل های صورتی رنگش که وسوسه ام میکرد گازشون بگیرم! با چشمام بخش بخش بدن خوشگلش رو قربون صدقه میرفتم. امیر که متوجه نگاه های خیره من شده بود، خجالت کشید و سرش رو به سمت دیگه ای چرخوند.
-دستاتو ببر بالا تیشرتت رو تنت کنم
+شهریار دستام نشکسته که! خودم میتونم والا
-میدونم. فقط میخوام کار زودتر انجام بشه
+بهانه از این الکی تر نمیتونستی بیاری یعنی!
-خب وقتی می‌دونی بهانه است و هدفم، یه چیز دیگه است، پس انقدر غر نزن! خودت هم بدت نمیاد ها شیطون!!
چشمی برام نازک کرد که باعث شد بیشتر دلم ضعف بره براش.
+شهریار! شهریار نمی‌بینی لختم؟؟ بپوشون دیگه
-با…باشه.
لباسش رو تنش کردم. حین پوشاندن لباسش، آروم نیشگونی از بازوش گرفتم. اینکارم باعث شد اخمی خندم دار بهم بکنه. صدای مادر امیر باعث شد حواسمون جمع بشه
+خب امیر! مامان؟ آماده شدی؟
+آره آماده ام. وسایلم رو هم شهریار کمک کرد جمع کنم
+دست گلت درد نکنه شهریار جان!
-خواهش می کنم ، کاری نکردم.
به سمت امیر برگشتم و تو چشماش نگاه کردم.
-بب… ببخشید من باید برم خونه. امیر! بعدا همدیگر رو میبینیم. اوکیه؟
+آره حتما. مرسی از اینکه اومدی… و… مرسی از کادوت! از دیروز تا حالا نزدیک ۶۰ صفحه خوندم!
+وااای شهریار جان! چرا زحمت کشیدی؟؟ منو باش که میگفتم امروز امیر رو سورپرایزش میکنیم بابت تولدش!
-اممم… ببخشید… نمیدونستم که…
+نه بابا پسرم! شوخی کردم. خیلی زحمت کشیدی، دستت درد نکنه پسرم
-خواهش می کنم. با اجازه تون من برم دیگه
+باشه عزیزم، به خانواده سلام برسون
-چشم، بزرگواریتون رو میرسونم.
به سمت امیر برگشتم و دستمو سمتش دراز کردم و باهاش دست دادم. گرمای دستاش، باعث شد لحظه ای درنگ کنم و دستش رو ول نکنم‌. اما سریع به خودم اومدم و به امیر لبخندی زدم
-خداحافظ امیر
+خداحافظ!
از اتاق زدم بیرون. نمیخواستم ازش جدا بشم. میخواستم راجع به اتفاقاتی که این سه چهار روز افتاده، باهاش کلی حرف بزنم. میخواستم راجع به سوتی معلم ریاضی بهش بگم و بخنده! و منم خنده شیرینش رو ببینم و کیف کنم! میخواستم راجع به قضیه جالبی که معلم فیزیکمون راجع به خورشید و تاج های خورشیدی گفت، بهش بگم. چون میدونستم چقدر به این موضوعات علاقه داره و همیشه با دقت گوش میده. دوست داشتم میگفتم و منم چهره اش رو وقتی دقت میکنه و بی نهایت بامزه میشه رو ببینم و کیف کنم! اما… چاره ای نبود. باید صبر میکردم. یعنی صبر میکردیم… ولی بی نهایت خوشحالم! خوشحالم که حالش بهتر شده. اما باید با خودم عهد ببندم که حتی یک روز هم از حالش بی خبر نباشم. باید بهش اهمیت بدم، البته نه جوری که فکر کنه دارم بهش ترحم میکنم، نه! می‌دونم که از ترحم متنفره. فقط میخوام حواسم بهش باشه و بدونه که چقدر عاشقشم. چقدر میخوامش و اینکه حال بدش، صد برابر منو بدتر می‌کنه. باقی روزم رو با انجام تکالیف مدرسه و کارهای روزمره سپری کردم، اما حواسم پیش امیر بود. به مامان راجع به اینکه امیر مرخص شده، گفتم. مامانم خوشحال شد و گفت که زنگ میزنه و صحبت میکنه.
سر میز شام، یکهو مسئله ای از ذهنم خطور کرد که بدجوری منو برآشفت. اینکه آینده رابطه من و امیر چه خواهد شد؟؟ نمیشه که تا ابد، بدون اطلاع از خانواده هامون، چنین رابطه ای رو در پیش بگیریم. واقعا چی اتفاقی میوفته؟؟ اصلا مگه میشه چنین موضوعی رو به مامان و بابام بگم؟ امیر میتونه بگه به مامان و باباش؟ معلومه که نه! اما خب… پس چیکار کنیم؟؟ من نمیخوام این رابطه، صرفا یه رابطه زودگذر و موقتی باشه. نمی‌خوام! من واقعا امیر رو میخوام. فقط امیر رو میخوام. فقط امیر!! اما… بیخیالش… فعلا که کنار همیم و این مهمه. باقیش رو هم خدا بزرگه! ناگهان صدای پدرم باعث شد به خودم بیام
+پسرم؟ چرا با غذات داری بازی بازی میکنی؟ فکرت کجاست؟
-اممم…نه… بب… ببخشید. حواسم پیش امی… عه… چیزه. حواسم پیش درس امروزم بود. مبحث جالبی بود
+آهان. غذاتو بخور، سرد بشه از دهن میوفته.
+مامان جان تو که عاشق بادمجون شکم پر بودی، نکنه این سری خوشت نیومده؟
-امم…نه نه مامان… خیلی عالیه… ببخشید. حواسم نبود فقط
+بله! مگه میشه ابن بادمجون به این خوبی، خاطرخواه نداشته باشه؟ دست و پنجه ات درد نکنه فاطمه خانم!
بابام چشمکی به مامانم زد و بلند بلند خندید.
بعد از خوردن شام و کمک به جمع کردن ظرف ها، رفتم تو اتاقم و در رو بستم‌. گوشیم رو برداشتم و خواستم که به امیر پیام بدم. میخواستم مطمئن بشم که حالش واقعا خوبه و حواسش به خودش هست. اما… نمیدونم چرا منصرف شدم… حس کردم ممکنه امیر از این پیامم، ناراحت بشه یا حس بدی بهش دست بده. بنابراین فقط یه چیز نوشتم
« عشق نازم شبت بخیر. از خدا خواستم که به فرشته هاش بسپره که مراقبت باشن❤️»
چند دقیقه بعد، سین زد و جواب داد:
« وااایییی🥺 این بهترین شب بخیری بود که میشد گفت. مرسیییی»
بعد از یه ذره دیگه درس خوندن، وسایلم رو مرتب کردم و خوابیدم. قبل از اینکه چشمامو ببندم، طبق عادت این چند ماهه، به امیر فکر کردم. کاش برای لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه، پیشش بودم. کاش میتونستم کاری کنم که فقط پیش خودم بمونه! کاش الان پیشم بود و تو بغلم ، آروم میخوابید.اما حیف که بینمون فاصله هاست… به پهلوی راستم برگشتم و دست چپم رو گذاشتم توی دست راستم و نوازشش کردم. با این کار میخواستم تلقین کنم که دست امیر تو دستمه و نوازش میکنم. با اینکه فقط یه خیال بود و دستای امیر نبود، اما باعث میشد زود خوابم ببره و خوابش رو ببینم.
.
.
امروز چهارشنبه ست و دو روز از مرخص شدن امیر میگذره. امیر ، دوشنبه و سه شنبه رو تو خونه موند و قدری استراحت کرد و سعی کرد یه مقدار درسها رو بخونه تا قدری عقب موندنش رو جبران کنه. اما امروز قراره بیاد مدرسه و من تو پوست خودم نمیگنجم! انقدر خوشحال بودم که صبح، سرحال از خواب پا شدم و با انرژی مضاعفی، صبحانه خوردم و آماده شدم و تو راه مدرسه، دل تو دلم نبود که ببینمش. وقتی به مدرسه رسیدم، طبق قراری که گذاشتیم، جلوی در منتظرش موندم تا اون هم برسه. بعد از گذشت چند دقیقه، امیر هم اومد. امیرم اومد‌… خیلی خوشحال بودم که میدیدم حالش بهتر شده!
+سلام شهریار
-سلاااام. خوبییی؟؟
+بهترم مرسی…هه.چچ…چیکار میکنی شهریار؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم. به جلو خیز برداشتم و محکم بغلش کردم. پشت گوشش رو بو کردم. چقدر برام حس برانگیز بود.
+شهریار!
-چیه؟ مگه دو تا دوست،همو بغل نمیکنن؟؟
+با…باشه. ولی…
-ولی بی ولی…حالا الان اینطوری بگو. وقتی تنها گیرت آوردم، چیکار میخوای بکنی؟ ها؟ اونموقع که لهت میکنم و نمیذارم نفس بکشی، انقدرررر بوست کنم.
امیر به نشانه سکوت، دستاشو بالا آورد و با خنده ای گفت:
+اوکی… فعلا خودتو کنترل کن!
خندیدم و مشتی به بازوش زدم‌. بعد به سمت داخل حیاط راه افتادیم. صدای همهمه بچه ها، کل فضای حیاط رو پر کرده بود. هنوز چند دقیقه ای به مراسم صبحگاه مونده بود. برای همین دوتایی رفتیم در دورترین نقطه حیاط، روی صندلی نشستیم. دستامو بردم سمت دهنم و ها کردم
+امسال، هوا زودتر از معمول سرد شد
-اوهوم
+چرا؟
-بزار یه زنگ بزنم به یکی از رفقام که توی سازمان هواشناسیه، آمارش رو برات در میارم.
امیر چشمی برام نازک کرد و با خنده گفت:
+مسخره!!
-جوون! … اممم…عشقم؟
+بله؟
-بلله؟؟؟
+جاانم؟؟
-آهاان. همین شد. فدای جانت… میگم که حواست به خودت هست؟ مثل قبل ها نشه؟
چهره امیر عوض شد. تو چشماش غبار غم نشست. روش رو اونطرف کرد و آهی کشید. هیچی نگفت. فقط با دستاش بازی میکرد و نفس هاش تندتر شده بود. یه لحظه‌، خیلی دلم براش سوخت. ناخودآگاه میخواستم دستش رو تو دستام بگیرم و نوازش کنم، اما حواسم به خودم اومد. دستمو گذاشتم روی شونه اش و آروم گفتم:
-امیر؟ چرا ناراحت شدی؟ از حرفم ناراحت شدی؟ بخدا منظوری ندارم. میدونی که چقدر برام مهمی. منظورم این…
+میدونم… نه… ناراحت نیستم از تو… یه… یه لحظه… ببخشید… من میرم دستشویی
-امیر؟ وایسا! بخدا منظوری…
امیر بی توجه به صدا زدن های من، به سمت دیگه حیاط رفت. ناراحتش کردم. نباید به روش میاوردم… اما… نگرانشم. ولی باید جور دیگه ای بهش میگفتم. نمی‌خوام غمش رو ببینم. خواستم برم پیشش و ازش عذرخواهی کنم، اما بعد به این نتیجه رسیدم که بهتره کمی تنها باشه. با اینکه سر کلاس، کنار همدیگه می‌نشستیم، اما زنگ اول ، بدون هیچ‌ حرف و کلامی تموم شد. وقتی زنگ تفریح به صدا دراومد، امیر وسایلش رو جمع کرد و از کیفش، ظرف میوه اش رو برداشت و خواست از روی نیمکت بلند بشه که من از بازوش گرفتم و مانع رفتنش شدم. برگشت سمتم و با چشمان قشنگش، تردید آمیز بهم نگاه انداخت. باز هم حرفی نزد. میدونستیم… باید نازش رو بکشم. همچنان که بازوش رو گرفته بودم، نشوندمش روی نیمکت، کنار خودم. بعد منتظر شدم تا اون یکی دو نفری هم که هنوز سر کلاس بودن، خارج بشن. بعد از یکی دو دقیقه، کلاس خالی شد. رومو کردم سمت امیر و بهش لبخند زدم. نفسم رو جمع کردم و سعی کردم با خونسردی و آرامش، باهاش صحبت کنم
-امیر
+بله؟
-ازم ناراحت نشو. باور کن من منظوری نداشتم. فقط…فقط اینکه…
+فقط چی؟
-فقط اینکه نمی‌خوام هیچ وقت ناراحتی و ناخوشیت رو ببینم. بخدا نمیخوام. فقط میخوام شاد و بانشاط باشی، همین!
+شهریار میدونی که…
-صبر کن. بذار من حرفم رو بزنم. من فقط ازت میخوام که بیشتر مراقب خودت باشی. می‌خوام بدونی که من همیشه کنارتم. من همیشه بهت اهمیت میدم. هر موقع مشکلی داشتی، بدون من هستم. بدون یکی هست که با تمام وجود، عاشقته. با تمام وجود، دوستت داره و میخوادت!
یکهو متوجه اشکی شدم که از چشم راستش ، روی گونه اش جاری شد. با نوک انگشتم، اشکش رو پاک کردم و دستاش رو تو دستم گرفتم. با انگشت شستم، پشت دستانش رو نوازش کردم.
-الهی قربونت برم. چرا ناراحت میشی؟ من فقط دارم میگم که…
+نه! تقصیر تو نیست. اصلا تقصیر تو نیست. مشکل از منه. این منم که باید از تو عذرخواهی کنم
-عذرخواهی؟ از من؟ برای چی؟
+آره از تو! بخاطر این که من لیاقت تو و عشق پاک تو رو ندارم. برای اینکه نتونستم اون کسی باشم که باید میبودم. این مدت، همش از خودم ضعف نشون دادم. چه اون شبی که موندی پیشم، چه این مدتی که بستری بودم. مطمئنا تو مغزت، یه تصویر مریض و ضعیف و مفلوک از من نقش بسته و البته که حق داری!
بعد کمی مکث، در حالی که حالش عوض شده بود و به وضوح اضطراب داشت،ادامه داد:
+شهریار… من… من متاسفم. برای اینکه باعث شدم تو مدام به فکر حمایت و مراقبت از من بیوفتی. چون جوری بهت القا کردم که انگار موجود ضعیف و بی اراده ای هستم. چون…
انگشتم رو گذاشتم روی لباش و مانع ادامه حرفهاش شدم:
-هیشش! یه نفس عمیق بکش! برای اولین بار باید بگم که تمام اینایی که گفتی، همش غلط بوده. غلط اندر غلط!
+ولی…
-گوش کن! تو نه ضعیفی، نه بی اراده، نه مفلوک! دیگه نشنوم راجع به عشقم اینطور صحبت کنی. تنها مشکل تو، اینه که اعتماد به نفس نداری. به خودت اعتماد نداری. تو ذهنت، از خودت یه پسر ضعیف و مریض ساختی، در حالی که حتی یک درصد هم نیستی! اینکه من مراقبت هستم، اینکه دوست دارم ازت حمایت کنم، بخاطر اینه که عاشقتم. بخاطر اینه که عاشقمی‌. و این وظیفه منه که حواسم به تو باشه و بهت اهمیت بدم، همون‌طور که تو هم از من حمایت میکنی و بهم اهمیت میدی. الان تو بخاطر یه مسئله ای، نیاز به حمایت افراد نزدیکت داری. پدر، مادر وووو
چشمکی براش زدم و با لبخندی بزرگ ، ادامه دادم:
-ووو من!! چه بسا ممکنه روزی پیش بیاد که برای من مشکلی پیش بیاد و تو ازم مراقبت کنی. این خاصیت عشق حقیقیه. باور کن…
امیر با چشمانی خیس، لبخندی شیرین زد و دستش رو گذاشت روی دست من و با صدایی آروم گفت:
+فقط…میتونم…بگم که… عا…عاشقتم!
-من بیشتررر… حالا پاشو! پاشو بریم حیاط که الان زنگ میخوره
امیر چشماشو پاک کرد و گفت:
+باشه بریم.
.
.
(🔅راوی این بخش: امیر)
+بیا تو. بیا. خوش اومدی
-حالا چه عجله ای بود، یه روز دیگه میومدم
+خودت گفتی که توی درس ریاضی عقب افتادی و نیاز داری
-آره! ولی خب آخه مزاحم شدم باز.
ناگهان شهریار به سمتم خیز برداشت و دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و صورتشو نزدیک صورتم کرد. یه نگاه خمار گونه به چشمام، و یه نگاه به لبام انداخت. بعد لباشو محکم گذاشت روی لبای من و دیوانه وار می بوسید.
-شهر…یا…ر
همچنان که منو با ولع می بوسید، با یک دستش، کمرم رو گرفت و بیشتر به سمت خودش کشید. من هم دستامو دور گردن شهریار حلقه کردم. چون قدم، ۶،۷ سانتی از شهریار کوتاه تر بود، مجبور بودم روی پنجه پاهام بایستم.
-خیلی… دلم… برات تنگ شده بود… شهریار
+قربونت بشم…مَ…منم
لحظه ای همدیگر رو رها نمیکردیم. انگاری اگه همدیگر رو ول کنیم، جهان رو به پایان خواهد رفت. لحظات خیلی احساسی و جذابی بود واقعا. شهریار لب هاش رو از لبام برداشت و دستم رو تو دستش گرفت و با خودش، به سمت اتاقش کشوند. منو روی تختش هل داد و بعد خودشو کنار من انداخت. پیشونیم رو بوس کرد،روی چشمام رو بوس کرد. اون وسطا، بوسه ای هم روی گونه ام کاشت. دوباره اون نگاه خمار! با نگاهی خمارگونه، به لبم نگاه کرد. همچنان که روی تخت خوابیده بودم، شهریار بلند شد و پاهام رو از هم فاصله داد و بین دو پام نشست. خم شد سمت صورتم و دوباره گونه ام رو بوس کرد. جفت دستام رو توی دست راستش گرفت و به سمت بالای سرم هدایت کرد. یه جورایی اختیار دستامو ازم گرفت. خم شد و لبانم رو آتشین بوسید. واقعا لذت وصف نشدنی ای بود!
شهریار با صدایی که شهوت ازش میبارید، آروم دم گوشم زمزمه کرد:
+حالا فهمیدی که درس ریاضی بهانه بود؟ من این لبای شیرینت رو میخواستم امیر!
خندیدم و جواب دادم:
-آره از همون اول فهمیدم
+جونممم. لبات مزه توت فرنگی میده
-چون آدامس توت فرنگی تو دهنم بود.
+ای شیطون!
جفتمون خندیدیم. شهریار دوباره سمتم خم شد، اما اینبار سمت گردنم. واااییی. میدونست که من چقدرررر روی گردنم حساسم. با هر بوسه روی گردنم، حسم چند برابر میشد. گردنم رو محکم می‌بوسید و حتی گاهی مک میزد. انگار روحم به پرواز در میومد. یکهو شهریار ازم فاصله گرفت و بلند شد کنار تخت ایستاد. دست برد سمت دکمه بالایی پیراهنش و شروع کرد، یکی یکی دکمه های پیراهنش رو باز کرد و پیراهن رو از تنش دراورد. چه رکابی مشکی قشنگی! ترکیب عضله های سرشونه اش، با این رکابی، واقعا هوس برانگیز بود! چشمام رو بهش دوخته بودم. شهریار دست برد پایین رکابیش و اونم از تنش جدا کرد. حالا… شهریار با بالاتنه برهنه مقابلم ایستاده بود. وااای من چی میدیدم. یه بدن خوش تراش و واقعا جذاب! شهریار که متوجه نگاه های خیره من بود، با خنده گفت:
+خوب دید میزنی ها!
-چیکار کنم؟ چشمامو ببندم؟
به سمتم اومد و دوباره بین پاهام نشست، روی صورتم خم شد و بوسه ریزی رو لبم کاشت.
+نه! حالا… نوبت توعه
-چ… چی؟؟ من؟
+آره! میخوام اون بدن لاغر و بلوری خوشگلت رو ببینم دوباره
-دوباره؟؟؟ مگه قبلا؟
+آره! یادت نیست اون شب؟ خیلی عرق کرده بودی و من تیشرتت رو عوض کردم. با این که اتاق تاریک بود،ولی بدن سفید و جذابت، عین الماس می‌درخشید!
خجالت زده بهش نگاه کردم، بعد از روی تخت بلند شدم و نشستم. دستم رو بردم سمت دکمه های پیراهنم و من هم به تبعیت از شهریار ، دکمه های پیراهنم رو باز کردم. چون سرمایی بودم، یه تیشرت هم از زیر لباس فرم مدرسه پوشیده بودم. خواستم تیشرتم رو در بیارم که شهریار با گذاشتن دستاش روی دستام، مانع شد
+بذار من در بیارم… دستات رو ببر بالا
دستامو بردم بالا و شهریار همچنان که آروم آروم تیشرت رو از تنم در می آورد، روی شکم و سینه هام رو بوسه های ریزی میزد. اااخ که چقدر حس خوبی بهم دست میداد. حالا هر دو با بالاتنه برهنه، مقابل هم نشسته بودیم و همو نگاه میکردیم.
+جوونم به این بدن سفید قشنگت! بدن به این خوشگلی و نازی ندیده بودم
با لپای گل انداخته جواب دادم:
-مم…مرسی.
+الهی قربونت بشم. چرا خجالت می‌کشی؟؟؟
-نه…نه… خجالت نیست. خب چرا خجالت هست، ولی کم کم درست میشه. آخه اولین باره که این‌طور کنار همیم
+آره میدونم… میگم…اممم
-چیه؟
+میگم…دوست داری که… اممم. چجوری بگم… دوست داری که…با هم… س…سس…سکس کنیم؟
-چ…چیییی؟؟؟
+ببین کاملا درک میکنم اگر نخوای. ولی…ولی ما نزدیک دو ماهه که با هم هستیم
-آخه شهریار… من… مطمئن نیستم
+چرا؟
-خُ…خب… نمی‌دونم. ولی… ولی پیشنهاد غیر منتظره ای دادی
+آره میدونم… الان هم این بستگی به خودت داره. تا تو خودت نخوای، من هیچ کاری نمیکنم. من عاشق توام امیرجونم. حتی اگه بهم بگی نمیخوای سکس کنیم، باز هم عاشقتمممم. من… من فقط میخواستم یه تجربه خاص و جدیدی باشه. اما اگر که نمیخ…
-باشه
+چی؟
-منم… میخوام که…که تجربه کنم
شهریار با بهت و ناباوری بهم خیره شده بود. چند ثانیه ای، هیچی نگفت، بعد که انگار به خودش اومده باشه، گفت:
+را… راست میگی؟؟
-آره… درسته که خجالت میکشم و حتی یه ذره میترسم…ولی خب… تو کنارمی، بنابراین نگران نیستم… دوست دارم تجربه کنم
+قربونت بشم
و به سمتم خیز برداشت و محکم لبم رو بوسید.
-و…ولی
+ولی چی فدات شم؟
-می…میشه امروز نباشه؟ یه…یه روز دیگه
شهریار با مکثی کوتاه جواب داد:
+آره عشقم. هررر موقع که تو خواستی! اصلا فردا، یه هفته دیگه ، یه ماه دیگه! وای نه! یه ماه دیگه خیلی دیره،تا اون موقع من دیوونه میشم. مخصوصا حالا که این بدن الماس گونه ات رو دیدم.
جفتمون زدیم زیر خنده.
+شوخی کردم. من فقط میخوام تو لذت ببری، همین. نمیخوام فکر کنی اجباره. می‌خوام حس خوبی داشته باشی. هر موقع که آماده بودی و خواستی، با هم انجامش میدیم
-مرسی که درکم میکنی
+فدات
-شهریار!
+جونم؟
-عاشقتم!
+من بیشتر عشقممم. قربون اون چشمای قشنگت بشم. قربون این خجالتت بشم که هر موقع خجالتی میشی، قیافه ات دو برابر بامزه و خواستنی میشه.
-خدا نکنه… خیلی دوستت دارم.
+منم همینطور عزیزم. منم همینطور.
و دوباره به سمتم خیز برداشت و منو محکم به سینه اش چسبوند. سرم رو گذاشتم روی سینه اش و محکم بغلم کرد. بعد دوتایی خودمون رو انداختم روی تخت. شهریار تخت رو مرتب کرد و بالشش رو جابجا کرد و بهم اشاره کرد
+بیا. بیا دوتایی بخوابیم و یه ذره خستگی در کنیم، بعدش بلند میشیم درسمون رو میخونیم
-فکر خوبیه
+جونمم. بیا
خودمو چپوندم تو بغل شهریار. سرم رو روی بازوش گذاشتم و دستم رو گذاشتم روی سینه اش. خودمو بهش نزدیک تر کردم تا عطر تنش بیشتر وارد ریه هام بشه. عاشق عطر تنش بودم! همچنان که با دستام، سینه و زیر گردنش رو نوازش میکردم شهریار هم موهام رو ناز میکرد و اون یکی دستم رو تو دستش گرفته بود و آروم لمس میکرد. خیلی خوشم میومد از این کار. آرامش مطلق بود.
-میگم شهریار
+جونم
-یه موقع مادرت از سرکار نیاد؟
+نه بابا. هنوز خیلی مونده. ساعت هفت اینا میاد همیشه.البته امشب یه ذره دیرتر هم میاد. شاید هشت و نیم اینا برسه. نترس
-اوهوم.
و دوباره مشغول لمس کردن بدنش شدم. چشمام رو بستم. دستام رو از زیر گردنش تا روی شکمش حرکت میدادم و لمس میکردم. ذره ذره بدنش رو روی نوک انگشتانم حس میکردم. دستانم رو دورانی روی بدنش حرکت میدادم. دست بردم زیر گلوش، خودمو بلند کردم و بوسه ریزی از زیر گلوش زدم. شهریار هم در جواب، دستم رو که تو دستش بود، بالا آورد و بوسید و گذاشت روی لبهاش. از گردنش پایین تر اومدم. سینه اش رو لمس کردم، دور نوک سینه اش، انگشت هامو دورانی حرکت میدادم و در همین حین، صدای آه های کشدار و شهوت برانگیز شهریار، سکوت فضا رو می‌شکست. دست بردم سمت شکمش و عضلات کات و جذاب شکمش رو لمس کردم. بلند شدم و اطراف نافش رو بوسیدم و کمی هم مک زدم. شهریار هم در جواب، پیشونیم رو بوسید و بوسه ای هم روی لبم زد. دستم رو بردم زیر نافش، ذره موهای زیر نافش، جذابیت خیلی زیادی بهش داده بود. و همین طور آروم آروم دستم رو پایین تر میبردم.
ناگاه دستم رسید به شورتش…مکث کردم… آب دهنم رو قورت دادم و کمی لبه شورتش رو بالا دادم. شهریار از چونه ام گرفت و تو چشمام نگاه کرد. با مهربانی تمام!
+عشقم…میدونی که مجبور نیستی الان. فقط میخوام حس خوبی داشته باشی و آروم باشی.
-می‌دونم… مرسی… آرومم
شهریار گونه ام رو بوسید و دستم رو دوباره گذاشت روی لبش، کف دستم رو بویید و بوس کرد و بعد دستم رو گذاشت روی چشمش. و من… دست بردم زیر شورتش.خیلی آروم اینکار رو میکردم، خیلیی آروم. تو ذهنم، جوری بود که انگار دارم به قسمت ممنوعه ماجرا دست درازی میکنم 🙂 دستم رو کمی دیگه پایین تر بردم و لمس کردم…لمس کردمش… یه د.یک نه چندان سفت ، اما نسبتا کلفت. تند تند نفس میزدم، شهریار هم همینطور. دستم رو کشیدم عقب. از روی بازوی شهریار بلند شدم
+عشقم. کجا میری؟ من که گفتم اصلا اجبار…
-هیس! بذار کارمو بکنم
در کمال بهت و حیرت شهریار، بلند شدم و پتو رو کنار زدم. شورت شهریار رو کامل دراوردم و به کناری انداختم. خودم هم بلند شدم و شلوارم رو دراوردم، اما دستی به شورتم نزدم. شهریار که هر لحظه تعجبش بیشتر میشد، لحظه ای از من نگاه برنمیداشت. دوباره خودمو چپوندم تو بغل شهریار و پتو رو بالا کشیدم. حالا هر دو تقریبا برهنه بودیم، البته به جز من که هنوز شورتم پام بود. دوباره دست بردم سمت دیک شهریار و تو دستم گرفتمش. اینبار سفت تر و بزرگتر شده بود. رگ های دیکش رو با سر انگشتانم حس میکردم و خیلی برام شهوت برانگیز بود. دست بردم پایین تر و بیضه هاش رو لمس کردم. با این کار شهریار سرش رو عقب داد و نفسی که ظاهرا چند ثانیه ای، محبوس بود رو خالی کرد
+ااه امیر… داری… چیکار…میکنی
بدون اینکه جوابش رو بدم، با کف دستم، دیکش رو لمس کردم. یهو متوجه برخورد انگشتم، به پیشاب دیکش شدم
+اخ… ببخشید. بذار دستمال…
-نه! اوکیه
با انگشتم، پیش آبش رو پاک کردم و به کارم ادامه دادم. همچنان داشتم لمس میکردم و با این کار، درجه شهوتم رو بالاتر می بردم. آه های کشدار شهریار هم نشون از لذت سرشارش میداد. ناگهان و در حین اینکه داشتم با دیکش بازی می‌کردم ، گرمای دست شهریار رو روی کمرم حس کردم. این کارش، باعث شد موهای تنم مور مور بشه. به سمتش برگشتم و بهش نگاه کردم. خواست چیزی بگه که مانعش شدم.
-اوکیه… مشکلی ندارم
و لبخندی زدم و بعد لبش رو بوسیدم. شهریار هم روی گونه و لبم رو بوسید و لبخند گشادی تحویلم داد.
هر دو مشغول کارمون شدیم. دستمو دور دیکش حلقه کردم و بالا پایین میکردم. شهریار هم با دستان گرمش، کمرم رو نوازش میکرد و هر از گاهی هم دستش رو پایین تر میبرد. یکهو شهریار دست برد داخل لباس زیرم و آروم ک.ونم رو لمس کرد. حس کردن دستای شهریار روی ک.ونم واقعا برام حس عجیبی داشت. حسی توام با لذت و…و … چطور بگم، کمی هم شرم و خجالت. اما مخالفی نمی‌کردم…
سرعت دستمو بیشتر کردم و همزمان نوک سینه اش رو میبوسیدم و لیس میزدم. فهمیدم روی نوک سینه اش خیلی حساسه. شهریار چشمانش رو بسته بود و تند تند نفس میکشید. اون هم با کمر و ک.ونم بازی میکرد و نوازششون میکرد. یکباری شهریار دستشو پایین تر برد و قسمت دور سوراخم رو لمس کرد که باعث شد خودمو یه ذره جابجا کنم. شهریار هم که متوجه شد، دستشو کنار کشید و صرفا به نوازش کمرم بسنده کرد. نمیدونم چرا میترسیدم…میترسیدم بیش از این ادامه پیدا کنه. برای همین از روی بازوش بلند شدم و پشت بهش، نشستم روی شکمش. دو دستی دیکش رو تو دستم گرفته بودم و میمالیدم. شهریار هیچ کاری نمی‌کرد. فقط نفس نفس میزد و سکوت اتاق رو با آه و ناله های شهوتیش میشکست.
+ام…امیر… ااه…تندترش کن… نزدیکم…
بدون اینکه جواب بدم، سرعت دستامو بیشتر کردم. یکی از دستامو از دور دیکش باز کردم و بردم سمت بیضه هاش. با یک دست دیکش رو میمالیدم و با دست دیگه، با بیضه هاش بازی میکردم. ناگاه شهریار با دو دستش، کمر برهنه ام رو گرفت و با آه و ناله گفت:
+اااخ… داره…می…
و شد! ارضا شد. آب منیش با شدت زیاد ریخت روی دست و کمی هم روی شکمم. از روی شکمش بلند شدم و تو چشمای خمارش نگاه کردم. معلوم بود که خیلی لذت برده… رفتم سمت میز و دو سه تا دستمال کاغذی برداشتم و دست و شکمم رو تمیز کردم. یکی دو تا هم برداشتم برای تمیز کردن د.یک شهریار. بعد به سمت صورتش رفتم. دو طرف صورتش رو با دستام گرفتم و خم شدم. بوسه محکمی از لبش گرفتم.
-خوب بود؟
همچنان که نفس نفس میزد، لبخندی بهم زد و جواب داد:
+عا…عالی بود… هووف. انگار. شیش ساعت تو معدن کار کردم. اصلا نا ندارم بلند شم.
خنده ای کردم و گفتم:
-آره کاملا مشخصه… ساعت چنده؟… عه ساعت چهاره
+آره… چطور؟
-میخوای یه ذره بخوابیم؟…بغل هم؟
شهریار لبخند گشادی تحویلم داد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
+آرره! بیا دورت بگردم.
خودش رو کمی کنار کشید و پتو رو کنار زد و اشاره کرد که برم کنارش. با ذوق رفتم بغلش. سرم رو گذاشتم روی بازوش و چرخیدم به سمتش. نیم نگاهی بهش انداختم و لبخندی زدم. شهریار جواب لبخندم رو با یک بوسه روی چشمم داد. دستم رو تو دستش گرفت و شروع کرد به نوازش پشت دستم. خیلی از این کارش خوشم میومد. حس خیلی خوبی بهم دست میداد. حس آرامش…حس امنیت… چشمامو بستم و به قدری خسته بودم که متوجه نشدم کِی خوابم برد…
تق تق تق تق
تق تق
-شه…شهریار…در!
شهریار چشماشو باز کرد و با گیجی بهم نگاه کرد
+چی؟
-دارن در رو میزنن!
+چی؟ عه! نترس! تو سریع بپوش لباساتو، من میرم در و باز میکنم.
-وای… بدو
شهریار سریع تی‌شرتی که روی دسته صندلیش بود رو برداشت و تنش کرد و شلوار هم پاش کرد و بدو بدو رفت سمت در. من هم با استرس فراوان، لباسامو به سرعتی باورنکردنی پوشیدم. آروم رفتم آشپزخونه تا ببینم کیه
+بله؟
+آقا شهریار؟ عطایی هستم
+یه لحظه
شهریار در رو باز کرد.
+سلام آقا شهریار. خوب هستی؟
+سلام خانم عطایی. ممنون سلامت باشید
+مامان خونه نیست نه؟
+نه سرکار هستش
+آهان. بیا پسرم. آش نذریه. هر سال نیمه شعبان نذری میدادیم.
+آهان بله. خیلی لطف کردید متشکرم. نذرتون هم قبول باشه
+مرسی پسرم. قبول حق باشه. به مادرت سلام برسون
+چشم بزرگواریتون رو میرسونم.
بعد چند ثانیه، شهریار با چهره ای خندان و آش به دست، اومد آشپزخونه و آش رو گذاشت روی میز. چرخید سمتم و تا منو دید، زد زیر خنده! جوری شکمش رو گرفته بود و می‌خندید که من رو هم به خنده انداخت، اما نمی‌دونستم چی باعث خنده اش شده!
-وا! به چی میخندی شهریار؟
+به…به گلی که…کاشتی!
و دوباره خنده! خنده و خنده! اصلا سر در نمیاوردم که منظورش چیه. چه گلی کاشتم؟
-درست بگو خب چی شده؟ من که نمیدونم چی میگی
+…برو جلوی آینه ببین…خودت…متوجه میشی… ای خداااا. خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم
با شک و تردید رفتم سمت آینه قدی ای که کنار ورودی در بود. تا خودمو تو آینه دیدم، از خجالت آب شدم! البته منم خنده ام گرفت. انقدر عجله ای لباسامو پوشیده بودم که دکمه های لباس مدرسه رو جابجا بسته بودم و خودم هم نفهمیده بودم! تازه از اون بدتر! زیپ شلوارم هم باز بود!!! از گیجی خودم خنده ام گرفته بود. همونجا جلوی آینه، لباسامو درست کردم و رفتم سمت شهریار که همچنان داشت می‌خندید
-رو آب بخندی ملوان! خب چیه! پیش میاد دیگه
+آره… پیش میاد… ای خدا… هوووف… بر شیطون لعنت! ولی…ولی قیافه ات خیلیییی بامزه بود!
چشم غره ای براش رفتم و گفتم:
-خودتو مسخره کن!
+وایی. اصلا یادم میوفته نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم. هووف بسه دیگه… بیا… بیا دو تایی یه کاسه کوچیک از این آش بخوریم. همسایه واحد ۴ام ، هر سال این موقع نذری،آش رشته میده.
-آهان. چه خوب!.. میگم…
+جون
-شما چند ساله اینجا زندگی میکنین؟
شهریار به سقف آشپزخانه خیره شد و بعد ذره ای فکر، جواب داد:
+تقریبا شش ساله.
-اوو. که اینطور
+آره. چطور؟
-هیچ همینجوری
+اوکی. بیا…بیا بشین.
تا خواستم بشینم، شهریار هول هولی گفت
+نه نه نه! وایسا ببینم! مگه تو میای خونمون، من بهت لباس نمیدم؟ اصلا چرا لباس های مدرسه ات رو پوشیدی؟
-خدا بگم چیکارت نکنه! ترسیدم! حالا چی میشه مگه؟
+خیلی چیزا! بدو برو از توی کشوی دوم کمدم، یه تیشرت و یه شلوار یا شلوارک بردار و بپوش بیا
-وا نمیشه که. درست نیست من دست بزنم. بیا خودت بده
+حرف نباشه! راحت باش بابا! عه!
-با…باشه.
رفتم اتاقش و در رو پشت سرم بستم. کشوی کمدش رو باز کردم و یه تیشرت سفید و یه شلوار راحتی مشکی برداشتم و پوشیدم. هر دو، برام نسبتا بزرگ بودن. اما خب بهتر از لباس های ناراحت مدرسه است! در رو باز کردم و رفتم سمت آشپزخونه. شهریار سر تا پام رو نگاهی انداخت و اومد سمتم. با تردید داشتم نگاهش میکردم. بدون هیچ حرف پس و پیشی، منو کشوند سمت خودش و محکم بغلم کرد، بعد چند ثانیه منو‌ از بغلش جدا کرد و دست برد تو موهام و به هم ریختشون
-چی…چیکار می‌کنی؟
+قربونت بشم که اینقدر خواستنی و بامزه ای!
-بازم دچار اون غلیان های احساسات شدی؟
خنده ای کرد و نیشگونی از لپم گرفت و گفت:
+آررره! این قلبم همیشه غرق در احساسه وقتی تو رو میبینم.
این حرفش، قند تو دلم آب کرد. همچنان که شهریار به سمت آشپزخونه می رفت و کاسه و قاشق رو می چید روی میز، خیره نگاهش میکردم… چقدر دوستش دارم! یعنی عشق همینه؟؟ حتما همینطوره… هر بار که شهریار رو میبینم، بیشتر ایمان میارم به اینکه، دنیا هنوز زیبایی های خودش رو داره، و یکی از اون زیبایی ها، قطعا شهریار و عشق بینمونه. جوری بهش وابسته شدم که بند دلم، به لبخند ها و چهره قشنگ شهریار بندِ .
+چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟
-چون…
+چون چی؟
-چون دچار عشقت شدم! بیا و چاره ام باش!!
+آخ الهی فدات بشم با احساس من!
بدو بدو اومد سمتم و دستامو تو دستش گرفت. بعد بالا آورد و هر دو دستم رو بوسید. بوسید و بوسید… من هم به تبعیت ازش، دستای شهریار رو گذاشتم روی گونه هام و بعد بوسیدم. تو چشمان مشتاق همدیگه زل زده بودیم… حرفهای عاشقانه و احساسی، از چشمانمون جاری بود و هر دو، معنی این نگاه های همدیگر رو میدونستیم. به خوبی هم میدونستیم. شهریار سرم رو خم کرد و سه بار پیشونیم رو بوسید. دستامو ول کرد و محکم تو بغلم گرفت. خیلی آغوش رو دوست داشتم. خیلی… دوست داشتم مدام تو آغوشش غرق بشم. در تلاطم آغوشش، احمقانه است شناگر ماهری باشم. توی آغوشش، فقط باید غرق شد…
همچنان که سرم رو شونه شهریار بود، با صدایی آروم تو گوشم گفت:
+واقعا نمیدونم… نمیدونم چطور شد، چجوری شد. باهات ملاقات کردم و حالا تو، شدی خاص ترین و قشنگ ترین و با احساس ترین و شیرین ترین قسمت زندگی من!
-تو هم همینطور… تو هم شدی… شدی همه وجودم.

+قربونت بشم من. نفسمی!
منو از شونه اش جدا کرد و تو چشمام نگاه کرد. بعد نیم نگاهی به لبام انداخت. اینبار من پیشقدم شدم و بوسه ریزی روی لبش زدم. شهریار هم روی لب هام و گونه ام رو بوسید. بعد دستامو تو دستش گرفت و گفت:
+میدونی چیه امیر؟
-هوم؟
+دیگه از خدا هیچی نمی‌خوام! هیچی! دیگه هیچ آرزویی هم ندارم. چون آرزویی که همیشه ته دلم بود، حالا روبه روم ایستاده و داره با چشمای قشنگش نگاهم میکنه. دنیا را میخواستم که به دستش آوردم ، رویایی که همان دنیای منه، و تویی که همان دنیای منی…
-واییی شهریار. اینجور میگی نمیدونم جونمو کجا بذارم!
+قربونت بشم.
-عاشقتم!
+من بیشتر!
یک دفعه شهریار نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:
+اوه اوه. نزدیک دو ساعته که اومدیم خونه. اما هنوز یک صفحه‌ هم درس نخوندیم. بیا سریع یه کوچولو آش بخوریم، بعد بریم سر وقت ریاضی که شاخش رو‌ بشکونیم!
-بریممم!
نشستیم دور میز و مشغول خوردن آش رشته شدیم. واقعا خوش طعم و خوش عطر بود. خیلی بهم چسبید. حین خوردن آش، حرفی نزدیم و فقط همو نگاه کردیم و جام های دلمون رو با این نگاه های عاشقانه، پر کردیم. بعد از جمع کردن میز، رفتم اتاق شهریار تا از تو کیفم، انسولینم رو بردارم و تزریق کنم. چون آش رشته کربوهیدرات زیادی داشت و باید کارمو انجام میدادم. حین انجام کارم بودم که شهریار اومد داخل اتاقش
+عه اینجایی… ببخشید… کارتو بکن
-نه نه اوکیه. اشکالی نداره
+یع…یعنی بیام تو؟
-اوهوم
آروم اومد و کنارم چهار زانو نشست. آستین تیشرتم رو بالا زدم و نوک سوزن انسولین رو فرو کردم تو بازوم. بعد اون مقداری که نیاز بود رو تزریق کردم و چند ثانیه ای نگاه داشتم. شهریار داشت بهم نگاه میکرد. با مهربانی و عشق، نه ترحم! شهریار هیچوقت سعی نکرد بهم ترحم کنه. به محض اینکه سوزن انسولین رو از دستم خارج کردم، شهریار خم شد و نقطه تزریق سوزن رو بازوم رو بوسید
-شه… شهریار!
+جونم
-چیکار…میکنی؟
+هیچ. دارم عشقمو بوس میکنم… میگم… یه سوال بپرسم، ناراحت نمیشی؟
-نه بپرس!
+موقعی که انسولین میزنی، دردت نمیاد؟
-اوایل چرا. ولی الان دیگه عادت کردم. البته درد خاصی نداره، سوزنش خیلی نازک و کوچیکه
+آهان… قربونت برم من. کاش این سوزنا میرفت تو چش…
-شهریااار. خواهش میکنم!
+بب… ببخشید. نتونستم خودمو کنترل کنم.
خم شدم و بغلش کردم
-اشکال نداره. میدونم چقدر دوستم داری… ازت…ازت ممنونم. تو تنها کسی هستی که باهاش انقدر راحتم. در حدی که خجالت نمی‌کشم جلوی تو، کارم رو انجام بدم. ازت ممنونم که این حس امنیت رو بهم دادی
+فدات بشم عزیزم. با من راحت نباشی، با کی میخوای راحت باشی؟ خوشحالم که باهام راحتی
-مرسی
+خواهش میکنم عزیزم
-اممم. بریم سر درس؟
شهریار چشمکی زد و دست چپش رو مشت کرد و آورد بالا:
+بزن که بریم!
نزدیک دو ساعت و نیم، با هم درس خوندیم. خیلی مفید بود واقعا. باعث شد تا حد زیادی، عقب ماندگی های درس ریاضیم رو جبران کنم. با همدیگه میخوندیم و سوالات و تست های مختلف رو‌ تمرین می‌کردیم. بعد خوندن ریاضی، شهریار کتاب زیستش رو آورد و ازم راجع به یک شکل و یک موضوعی ازم سوال کرد، و من بهش جواب دادم. این پرسش و پاسخ ها، خیلی برام هیجان انگیز بود. یک ساعت درس خوندن دوتایی، برام بیشتر ارزش داشت تا دو سه ساعت تنهایی درس خوندن. عاشق این بودم که موقعی که شهریار سوالی یا مطلبی رو برام توضیح میداد، به چشماش نگاه کنم و کیف کنم.
+هووف. کم مونده بشه سه ساعت که مشغولیم ها!
-آره… اصلا متوجه زمان نشدم
+اوهوم
-خب… من دیگه برم
+عه کجا؟ بمون با هم یه چایی هم بخوریم
-نه مرسی. همون آش عالی بود. من برم خونه دیگه، کم مونده که مادرت هم برسه
+باشه. اصرار نمیکنم. هر طور راحتی!
ناگهان متوجه صدای چرخوندن کلید در شدیم. حتما مادر شهریار بود. هر دو از اتاق خارج شدیم و رفتیم پذیرایی. فاطمه خانم، مادر شهریار بود، با دو کیسه بزرگ پر از خورد و خوراک و روغن و حبوبات و اینا
+سلام مامان
-سلام فاطمه خانم
فاطمه خانم با لبخندی دلنشین برگشت سمتون و گفت:
*سلام به آقا دکتر های آینده! خسته نباشین!
-ممنون
+مرسی. شما هم خسته نباشی

  • مرسی پسرم. بیا مامان، اینا رو از دستم بگیر، از کت و کول افتادم انقدر سنگینن
    +آخ ببخشید اصلا حواسم نبود. چرا نذاشتی بابا بخره؟
  • دیر میاد بابات، برای شام وسایل لازم داشتم
    شهریار نایلون‌ ها رو از مادرش گرفت و به سمت آشپزخونه برد. فاطمه خانم برگشت به سمتم و ازم پرسید:
  • امیر جان حالت بهتره ایشالا؟
    -بله فاطمه خانم. ممنون خوبم
  • خب خدا رو شکر. عه وا! میگم آخه این تیشرت چقدر آشناست! تیشرت شهریاره نه؟
    -امم…بله… اصرار میکنه که بپوشم و راحت باشم
  • خوب کاری میکنی. بایدم راحت باشی پسرم!
    -مم…منونم. امم… ببخشید من باید برم
  • کجا امیرجان؟ بمون بازم.
    و برگشت سمت شهریار و ازش پرسید:
  • پسرم؟ چایی خوردین؟
    شهریار اشاره ای به کاسه آش روی میز کرد و جواب داد:
    +نه. خانم عطایی آش نذری آورده بود. دوتایی سه چهار قاشقی خوردیم
  • آهان نوش جونتون. دستش درد نکنه. چایی نمیخوری امیرجان؟
    -نه ممنون از لطفتون.
  • باشه پسرم. به مادرت سلام برسون
    -چشم. بزرگواریتون رو میرسونم
  • عزیزی…آهااا صبر کن یه لحظه
    فاطمه خانم رفت سمت یخچال و یه شیشه نسبتا بزرگی رو از یخچال درآورد و گرفت سمت من
  • امیرجان لطفا اینو ببر بده مادرت
    -اممم… دستتون درد نکنه. چرا زحمت کشیدین؟
  • خواهش می کنم. ترشی گل کلم هستش. چند وقتی هست درست کردمش، اما هر سری یادم می‌رفت بدم بهت ببری
    -خیلی لطف کردید. زحمت کشیدید
  • خواهش می کنم پسرم. برو به سلامت. خداحافظت
    -ممنونم. خدانگهدار
    شهریار تا دم در بدرقه ام کرد. همچنان که کفشامو می پوشیدم، با هم راجع به فردا صحبت میکردیم. وقتی کفشم رو پوشیدم و بندهاش رو بستم، بلند شدم. شهریار پشت سرش رو نگاهی انداخت و بعد سریع خم شد و لپم رو بوسید
    -عه… شه…
    شهریار دستش رو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با آروم ترین صدای ممکن، گفت:
    +هیسسس! چیه؟ نمی‌تونستم بذارم خالی خالی بری که!
    خنده ای کردم و چشمی براش نازک کردم
    -از دست تو! خداحافظ
    +خداحافظ عزیز جان
    .
    .
    -سلام. من اومدم
    +سلام پسرم. خسته نباشی
    -ممنون
    به سمت آشپزخونه رفتم. مامانم دست به کمر، مقابل اجاق گاز ایستاده بود و سیب زمینی سرخ میکرد. وقتی متوجه حضور من شد، سرش رو برگردوند و با لبخند بهم، گفت:
    +آقا دکتر مامان چطوره؟ مدرسه خوب بود؟
    -خوب بود مرسی
    +شهریار حالش خوب بود؟ تونستین با هم درس بخونین؟ ریاضیت رو جبران کردی؟
    -شهریار هم خوب بود، سلام رسوند. آره با هم خوب درس خوندیم و …
    ناگهان فکرم درگیر اتفاقات خونه شهریار شد. آغوش های گرم و بوسه های آتشین و نگاه های عاشقانه و…و کاری که برای اولین بار انجام دادیم. حرفهای احساسی ای که بینمون ردو بدل شد… همه از جلوی چشمام گذر کردن، انگار…
    +و چی؟ کجایی امیر؟
    -اممم…عه…هی…هیچی. یه لحظه یاد چیزی افتادم.
    +باشه. برو دستاتو بشور. چایی میخوای برات دم کنم؟ چیزی هم تا شام نمونده البته
    -آره یه دونه میخورم. خیلی عطش دارم.
    +خونه شهریار اینا چیزی نخوردین؟
    -چرا! اتفاقا یکی از همسایه هاشون آش نذری آورد، ما هم چند قاشق خوردیم
    +خیلی هم عالی. خدا قبول کنه
    -اوهوم…اووو! راستی!
    +چی؟
    کیفم رو باز کردم و ترشی نایلون پیچ شده رو دادم دست مامان.
    -اینو فاطمه خانم، مامان شهریار داد، گفت خیلی وقته درست کرده، یادش میرفته بده.
    +ای وای دستش درد نکنه. چه شیشه بزرگی هم درست کرده! باید زنگ بزنم ازش تشکر کنم. تو تشکر کردی؟
    -نه. با اخم ترشی رو گرفتم و بدون حتی خداحافظی، زدم بیرون!
    مامانم با چشمای گرد و متعجب داشت نگاهم میکرد
    -شووخی کردم! مگه میشه تشکر نکنم آخه!
    مامانم با دو انگشتش، روی بینیش رو ماساژ داد و چشم غره ای رفت و گفت:
    +از دست تو!
    خنده ای کردم و رفتم اتاقم. لباسامو عوض کردم و نشستم پشت میزم. فعلا تا موقع شام، مونده بود. بنابراین میخواستم کمی درس بخونم. بعد گذشت یک ربع، مامانم با سینی چای و توت خشک، اومد اتاقم و بعد از گذاشتنشون روز میز، گفت:
    +راستی امیر! یادمون باشه ترشی رو قایم کنیم
    -عه چرا؟
    +مگه نمیدونی بابات قاتل ترشیه؟؟ سه روزه تمومش میکنه
    جفتمون خنده ای کردیم و گفتم:
    -آها. آره آره
    +قربونت بشم. درستو بخون، موقع شام صدات میکنم
    -چشم ممنون.
    باقی اون روز رو به درس خوندن و شام و اینا گذروندم. موقع خواب، گوشیم رو چک کردم. خبری نبود. خیلی خسته بودم، میخواستم بخوابم که ناگهان صدای گوشیم در اومد‌. یه پیام بود… با دیدن اسم مخاطب، هم خوشحال شدم، هم متعجب. علی ، پسر عمه ام بود… پیام داده بود:
    « سلام امیرجون! شب بخیر. نخوابیدی که؟»
    سریع جوابش رو دادم:
    « سلام علی جان. نه بیدارم»
    بعد چند ثانیه، علی پیامم رو سین زد و نوشت:
    « همه چی خوبه؟ درسها خوبن؟»
    « آره ممنون. خوبه»
    « عالی. راستی از مامانم شنیدم که چند روزی بستری بودی. چی شدی تو پسر؟»
    « هیچی. چیز خاصی نبود. بخاطر مشکل قندم بود. الان خوبم»
    « مطمئن؟»
    « آره والا »
    « خداروشکر»
    «مرسی»
    « امیر؟»
    «بله؟»
    « میدونی که چقدر دوستت دارم. هر موقع کاری داشتی، حتما بهم بگو. خب؟ درسته که از هم دوریم، ولی هر کاری بتونم انجام میدم»
    با دیدن پیامش، حس گنگی بهم دست داد. نمیتونستم تشخیص بدم این حرف، صرفا از روی مهربونی و محبته؟ یا از سر دلسوزی و ترحم. ولی… ولی برای خودم، اینطور توجیه کردم که این حرف، از روی مهربونیه، نه چیز دیگه! میدونستم علی دروغ نمیگه…
    «مرسی علی جان. پیامت برام واقعا دلگرم کننده بود. مرسی از لطفت»
    « قربونت ❤️»
    «❤️🌹»
    « مزاحمت نشم دیگه. برو که وقت خوابه»
    « نه خواهش میکنم مراحمی»
    « قربونت. فعلا خدانگهدار »
    « خداحافظ »
    «❤️»
    «🙏🏻❤️»
    گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم روی میزم. قبل اینکه بخوابم، همچنان که روی تختم نشسته بودم، رفته بودم تو فکر. از اینکه علی بعد این همه مدت، دوباره بهم پیام داده بود و ابراز محبت کرده بود. نمیخوام بدبین باشم و بگم بخاطر حرفهایی هستش که دفعه قبلی بینمون ردو بدل شده و این رفتار علی، به نوعی دلسوزی و ترحمه. ولی… خب…برام عجیب بود دیگه. اینکه یه دفعه ای پیام بده و حالم رو بپرسه و اینا. البته دروغ چرا. حس خوبی ازش دریافت کردم. حس اینکه کسانی هستن که دوستت دارن و بهت اهمیت میدن. مامان و بابا که جای خود دارن. علی، و … و شهریار! جنس لطف و محبت شهریار، با همه شون فرق میکنه. همممه!! چون جنسش، از جنس عشقه. از عشق، صادق تر هم پیدا میشه؟ الله اعلم!
    دراز کشیدم و پتوم رو تا زیر گردنم بالا کشیدم‌. فردا تعطیل بود و بنابراین میتونستم به خوبی خستگیم رو در کنم.یاد بعد از ظهر، و کاری که زیر پتوی شهریار انجام میدادیم، افتادم. واقعا شهریار لذت برده بود؟؟ و یه سوال مهم تر… از این جلوتر باید پیش بریم؟؟ خب…خب آخه حس میکنم هنوز زود باشه. شاید باید چند ماهی بگذره، بعد به فکر رابطه باشیم. واایی حتی با فکرش هم خجالت میکشم… چه برسه اینکه…!
    سعی کردم ذهنم رو از افکار خالی کنم و فقط بخوابم…

چشمامو باز کردم… چه صبح قشنگی. به ساعتم نگاه کردم هنوز چند دقیقه ای به موقع به صدا دراومدن ساعتم مونده بود. از روی تختم بلند شدم و پنجره اتاقم رو باز کردم. نسیم خنک و عطر خوش درختان و خاک بارون زده ، حالم رو دگرگون کرد… عاشق بوی خاک بارون زده ام. خیلی حس خوبی بهم منتقل میکنه. حس شادابی، حس طراوت، حس زندگی… زندگی! دستم رو از پنجره بیرون بردم. ناگهان قطره بارانی روی کف دستم چکید. بارون! باز هم قراره بباره. از دستش نمیدم! سریع یه پیراهن ضخیم و شلوار پوشیدم و سویشرتم رو هم تنم کردم. رفتم سمت کشوی کمدم، بازش کردم. چشمم افتاد به چترم. چتری آبی رنگ که بابا بزرگم برام خریده بود. خواستم بردارمش. اما… اما نه! میخواستم قطره قطره بارون رو روی تنم حس کنم. میخواستم بدون هیچ چیزی و بی آلایش، از بارون لذت ببرم. کشو رو بستم و رفتم.
در حیاط رو باز کردم. بارون نسبتا شدت گرفته بود. نم نم میبارید. دستامو توی جیب سویشرتم کردم و قدم زدم. راهم رو به سمت فضای سبزی که اطراف خونمون بود، کج کردم. قطره های بارونی که روی تنم می نشست، چنان وجودم رو آکنده از لذت میکرد که وصفش ، در کلمات نمیگنجه. دستامو در جیب سویشرتم درآوردم و … و… از صحنه ای که مقابلم بود، چنان یکه خوردم که چند مدتی مات و مبهوت مونده بودم. درست چند قدم جلوتر، ایستاده بود. شهریار! شهریار هم اومده بود زیر بارون! مگه…مگه میشه؟؟ چطور ممکنه هر دو، در زمان و مکانی مشابه، باشیم و هم رو ملاقات کنیم… این، این عشقه! جاذبه عشق، ما رو به اینجا کشونده. پا تند کردم و خودمو محکم چسبوندم بهش. همو محکم بغل کردیم. آغوش گرم شهریار،در عین قطرات سرد بارون، واقعا دلچسب بود. از آغوشش بیرون اومدم و دستام رو به دستان گرمش سپردم.
-تو…تو هم اومدی؟
+آره… دیدمت، انگار دنیا رو بهم دادن. میخواستم زنگ بزنم بهت و بگم، اما دلم نیومد. گفتم شاید خواب باشی
-اما حالا…حالا هر دو زیر بارونیم و …
+و داریم عشق میکنیم!
هر دو لبخندی زدیم و به سمت فضای سبز رفتیم. به سمت گوشه ای دنج و آروم، پشت درختای بلند سرو رفتیم. جایی که دیدی نداشت. وقتی رسیدیم، دستان همدیگر رو مجدد گرفتیم. تو چشمان هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. لبخندی سرشار از عشق و مهر…

ای آسمان! ببار! در این لحظه اوج عشق، بر من ببار!
ببار تا تنم در آغوش بارانت، بوی خاک باران خورده بگیرد.
مگر نه این که بوی خاک باران خورده، بوی عشقه؟
بر من ببار تا از پیکرم، بوی عشق برخیزد و این عشق را تماما، تقدیم همدم و نیمه وجودم کنم… شهریار

و در پایان و مثل همیشه، امیدوارم که نسیم عشق، نوازشگر لحظه هاتون باشه ❤️

نوشته: امیر

ادامه…

بازدید 12,121

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “بوی کتاب نو…(۴)”

  1. کلمه و جمله ای که حس خوبمو که تو بهم دادی با نوشتن این قسمت خرابش کنم مرسی که…

  2. خب خیلی خوبهیعنی نوشته سرشار از احساسهاما خب منو بیشتر یاد سریال heartstopper میندازهیکیشون مریض و دومی حامیتوی حال و اوضاع تینیجری هم هستاما بازم خوبه

  3. چقدر زیبا می نویسی. واقعا وقتی شروع به خواندن می کنم غرق میشم در متن.You keep on my toes

  4. عالی بود هرچقد از قشنگی قلکت بگم کم گفتمخط به خط خوندم حتی انقد قشنگ بود بعضی قسمت ها چند بار خوندممیتونم بگم لحظه به لحظه حس کردمعاایه ادامه بده 🌿✨

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید