بابت تاخیر عذرخواهی میکنم. متاسفانه مشکلی در ارسال داستان داشتم که حل شد.
خواستم تشکری کنم ازتون بابت نظرات و نقد ها و حمایت های این چند وقته. امیدوارم قسمت آخر هم باب میل شما باشه. از اونجایی که قانون سایت اجازه نمیده بیش از پنج قسمت داستان نوشته بشه، بنابراین مجبور بودم توی این قسمت، به نوعی داستان رو تموم کنم. وگرنه داستان عشق، هرگز تمام شدنی نخواهد بود.
(مجدد یادآور میشم که این داستان، یک داستان با محتوای گی و عاشقی و احساسی، و طولانی است. )
-مامان؟ هندزفریم رو ندیدی؟
+هندزفری؟ نه! مگه آوردی این طرف؟ تو اتاقته دیگه
-نه نیست! هر چقدر میگردم پیدا نمیکنم.
+حالا عیب نداره، برو از کشوی میز اتاق ما، هندزفری بابات رو بردار.
-باشه مرسی
+حالا میخوای چیکار الان؟؟ بیا صبحونه ات رو بخور، مدرسه ات دیر میشه
-الان…الان میام
سریع پا تند کردم به سمت اتاق و کشوی میز رو باز کردم و با زیر و رو کردن وسایل، هندزفری رو پیداش کردم و با حالتی پیروزمندانه، تو دستم گرفتم. همونجا نشستم روی زمین. انقدر عجله داشتم و هول بودم که دستام میلرزید و با کلی تلاش، سیمش رو وصل کردم. عجله برای چی؟ برای شنیدن صدای شهریار! همین که از خواب پا شدم، دیدم شهریار یه ویس برام فرستاده. و به قدری هیجان زده شده بودم که این وضع پیش اومد. کدوم وضع؟ اینکه صبحونه نخورده و دست و صورت نشسته، نشستم روی زمین و میخوام ویسش رو گوش بدم. البته که این اولین ویس شهریار نیست. شاید این چهارمی، یا پنجمین ویس شهریار فقط توی این هفته باشه!! اما شنیدن صداش، هر سری برام تازگی و جذابیت داره. به محض پلی کردن ویسش و شنیدن صداش، موجی از شوق به وجودم تزریق شد. ویسش رو زدم از اول، و با ذوق زیادی، به صدای جذابش گوش سپردم:
«سلام تک ستاره قلبم، خوبی؟ صبح قشنگت بخیر! (اینجا صداش رو آروم تر کرد و ادامه داد) چهل دقیقه دیگه همدیگه رو میبینیم. فعلا عزیزم»
وااااییییی. الان…الان بهم گفت تک ستاره قلبشم؟؟؟؟ خیلیی ذوق زده شدم. انگار یه رعشه شادی تو وجودم افتادم. به من گفت تک ستاره قلبشم! چه تعبیر قشنگی!! وای قند تو دلم آب شد!
+بلا به دور والا! صبح اول وقت، چی داری گوش میدی که اینجور ذوق زده شدی؟؟
یه دفعه ای به سمت مامان برگشتم و حالت صورتم رو عوض کردم.
-اامممم…امم…هی…هیچی… شه…شهریار یه…یه چیز خنده دار از دیروز رو گفت، منم خندم گرفت.آره…
مامانم نگاه تردید آمیزی بهم انداخت و گفت:
+بیا صبحونه ات رو بخور. مگه تو مدرسه همو نمیبینین شما؟؟
-چ…چرا… الان میام سر سفره
بعد از رفتن مامانم، دوباره ویس رو پلی کردم.
« …تک ستاره قلبم…» خیلی عبارت قشنگیه!
گوشیم رو کنار گذاشتم و رفتم سر سفره. چیزی خوردم و حاضر شدم تا برم. کفش هامو پوشیدم و دکمه آسانسور رو زدم. فکری به ذهنم رسید! رفتم تو پلی لیست آهنگ هام و یه آهنگ رو که خیلی دوستش داشتم، انتخاب کردم و برای شهریار فرستادم.
تو مسیر مدرسه بودم و داشتم پیاده روی میکردم که صدای گوشیم در اومد. یه پیام از شهریار. رفتم تلگرام.
+چه قشنگ بود امیر! دستت درد نکنه. خیلی آهنگ جذابی بود
-قربونت عزیزم. آره واقعا قشنگه
+کجایی؟
-من تو راه مدرسه ام دیگه.
+چند دقیقه دیگه میرسی؟
همینطوری تند تند داشتم تایپ میکردم. انگار نه انگار که کمتر از ده دقیقه دیگه،همو تو مدرسه میبینیم!!
-پنج شیش دقیقه دیگه. تو کجایی؟
ناگهان به کسی برخورد کردم و کم مونده بود گوشیم بیوفته که دستانی آشنا، گوشیم رو نگه داشت. سرم رو بلند کردم.
-شهریااار!! تو…تو که اینجایی!
شهریار خنده ای کرد و گفت:
+آره جانم. انقدر محو صفحه گوشی بودی که اصلا حواست به جلو نبود. حواست به خودت باشه همیشه. یه موقع دیدی یه دزدی پیدا شد و خواست این پسر ناز و خواستنی رو بدزده ببره مال خودش کنه!
با لپای گل انداخته، چشمی براش نازک کردم و جواب دادم:
-اون آقا دزده هم باید حواسش باشه. چون این پسر، خیلی تند و تیزه. بعید میدونم دست آقا دزده بهش برسه!
+عههه!!اینجوریاست؟؟
سریع گوشیم رو از دست شهریار قاپیدم و دورش زدم و ازش فرار کردم. بدو بدو سعی میکردم ازش دور بشم، اما سنگینی کیفم مانع از دوییدن درست حسابی می شد. بعد چند ثانیه رسیدیم پارک توی مسیر مدرسه. صدای شهریار رو از پشت شنیدم:
+آی زیرک!! اگر بگیرم که…
و چند ثانیه بعد، شهریار بهم رسید و از شونه ام گرفت
+وایسا! گرفتمت!!
-اااخ. نفسم…نفسم در نمیاد
+تقصیر خودته! عین این خرگوش های چموش میدویی!
-گفتم که! آقا دزده… باید بدونه که … که گرفتن این پسر، به این راحتی نیست.
شهریار بدون اینکه جوابی بده، دستامو تو دستش گرفت و برد سمت صورتش و بوسه ای زد
-شهریار… میبینن یه موقع!!
+کی میخواد ببینه؟ به جز من و تو، کسی نیست که تو پارک این موقع صبح…
مکثی کرد و ادامه داد:
+فعلا که این آقا دزده، خوشبخت ترین دزد دنیاست. چون زیباترین و قشنگ ترین جواهر دنیا رو داره.
و منو به سمت خودش کشید و بغلم کرد
-م…مرسی. همیشه قند تو دلم آب میکنی با این زبون بازیات
+فدای دلت.
تو چشمای قشنگ شهریار خیره شدم و با صدایی آروم گفتم:
-عاشقتم
+من بیشتر
ناگهان شهریار به ساعت مچی اش نگاه کرد و گفت:
+اوه اوه! داره دیرمون میشه! بیا
-باشه بریم.
.
.
+پس چرا چیزی نمیخوری؟
-ها…چ…چی؟؟
+میگم چرا چیزی نمیخوری پس؟ زنگ تفریح الان تموم میشه… وایسا ببینم
شهریار کنارم نشست و توی چشمام نگاه کرد.
-چرا اینجوری نگاهم میکنی؟؟
+چون میخوامت!!
-یوااش. میشنون…
خنده ای کرد و گفت:
+اوکی. چیزی شده امیر؟
-چی؟ نه! چی مثلا؟
+منو گول میزنی، خودتو که نمیتونی گول بزنی.
مکثی کرد و ادامه داد:
+هر چند منم نمیتونی گول بزنی! بگو ببینم چیزی شده؟
-خب… اممم.چیز خاصی نشده… ولی…یه مقدار فکرم مشغوله
+درگیر چی جانم؟
-اینکه…اینکه چند ماه دیگه کنکوره.
+خب! نگران کنکوری؟؟
-نه!
+پس چی؟
خودمو به سمتش کج کردم و تو چشماش نگاه کردم
-تا حالا به این فکر کردی که اگر یه وقت توی یه شهر قبول نشیم، چه اتفاقی میوفته؟
شهریار خنده ای کرد و گفت:
+چه اتفاقی مثلا؟ جت شخصی میگیریم، هر روز همو میبینیم!
-شهریار!
+جانم؟
-دارم جدی حرف میزنم
حالت چهره شهریار عوض شد و حالتی تردید آمیز به خودش گرفت. چند ثانیه همچنان مکث کرده بود. حتی به نظرم میومد که نفس هم نمیکشه! چند لحظه بعد نفسش رو با فشار بیرون داد و بهم نگاه کرد:
+بار ها وبار ها… هر شب موقع خواب، بهش فکر میکنم. به این فکر میکنم که اگر از هم دور بشیم، چی میشه؟ و هر سری استرس تو وجودم ایجاد میشه. اگر یه وقت دیگه همو نبینیم…
« اگر یه وقت دیگه همو نبینیم» این جمله اش حالت خیلی بدی بهم دست داد.حالتی مثل موقعی که انگار چیزی رو تصاحب کرده باشی و حالا مجبوری ازش چشم پوشی کنی و پسش بدی… ولی نه! هرگز! من قلب شهریار رو تصاحب کردم. هرگز نمیذارم چیزی بین من و شهریار فاصله بندازه. هرگز! شهریار از آن خودمه و من هم از آن شهریار!
+امیر…ببین
-بله؟
+هر چند میدونم این مسئله باعث ناراحتی میشه، ناراحتی هر جفتمون! ولی…
مکث کرد
-ولی چی؟
+ولی این دغدغه نباید باعث بشه که تلاش نکنیم و ناامید بشیم. برعکس! باید صدمون رو بذاریم روی کار و تلاش کنیم و امید داشته باشیم که کنار هم میمونیم. اصلا…اصلا خدا رو چه دیدی! یه موقع دیدی دوتایی با هم رفتیم یه دانشگاه! توی همین تهران! فکرشو بکن! چقدر خوب میشه!
-آره… ولی میدونی… سخته خب. اینکه این همه تلاش کنی، ولی در آخر…
زنگ اتمام تفریح به صدا دراومد. نتونستم حرفم رو کامل بزنم. ولی فکر میکنم شهریار ادامه حرفم رو کاملا متوجه شد. چون چهره ای غمگین به خودش گرفت و بدون اینکه کلمه ای بینمون رد و بدل بشه، پله ها و راهرو ها رو طی کردیم تا به کلاسمون برسیم و باز هم بدون هیچ کلمه و حرفی، نشستیم سر جامون و …
و تا آخر اون زنگ، زمان به آهستگی گذشت، بدون هیچ حرف و کلمه ای…
.
.
داخل اتاقم نشسته بودیم. سکوت مطلق… هر دو غرق در سکوت، اما ذهنی پر از هیاهو…
+امیر؟
-بله؟
سکوت…
-بله شهریار؟
+ببین… میدونم که از چه بابت نگرانی، چون من هم دقیقا به همون خاطر نگرانم. ولی بیا یه قولی به هم بدیم
-چه قولی؟
+حتی…حتی اگه از هم…از…از هم ج…جدا شدیم، هیچوقت همو…همو فراموش نکنیم
بغضی گلوم رو گرفت. حتی تصور یک روز جدایی و بی خبری از شهریار، برام عذاب آوره
-ولی شهریار…
+جان
-آخه… آخه من…
+تو چی؟
-من…من…شه…
+عشقم؟؟ حرف بزن. حرفتو نگه ندار جان دلم!
و حرف دلم رو بیان کردم.با نگاهی که تمنا درش موج میزد…
-من…من بدون تو…میمیرم شهریار!
و طغیان! طغیان عواطف و احساسات. بارشی از واژه از دو چشمانم… واژه های دلتنگی… واژه های دل نگرانی… واژه های تمنا! تمنا و التماس. التماس برای بودن کنار یار! ماندن و سوختن در عشق آتشین شهریار… با صدایی محزون گریه کردم. صدایی که یقین دارم قلب سنگ رو هم میشکافت
+الهی بمیرم! الهی فدات بشم! بیا بغلم ببینم امیرم. بیا بغلم نفسم! بیا!
و لحظه ای بعد، در آغوش گرم و پر مهرش، خودم رو رها کردم. اجازه دادم دلتنگی ها و درد دل هام، به جای زبانم، از قلبم و از دریچه چشمانم جاری بشه. گریه کردم… گریه ای ناتمام! گریه ای از اعماق دلم. آنجا که چشمه جوشانی از عواطف و عشق و احساس، فقط برای یک چیزی میجوشید، برای یه کسی! برای شهریار!
-شه…شهری…ار…
+جان! جانم عزیزم! قربونت برم… خودتو خالی کن…خالی کن خودتو… من پیشتم… من اینجام. نفسم اینجام من…
شهریار مکث کرد… نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
+شهریار فدات… فدای اون قلب مهربونت. عزیز دلم من پیشتم
-شه…شهریار
+جانم! جان دلم!
-ول…ولم نکن… بذار…بذار زیاد…تو… تو بغل…بغلت بمونم…
+تو بغلمی دورت بگردم. ولت نمیکنم. تو آغوشم خودتو رها کن جانم! عزیزم!
همراه با هق هق های نامنظم گریه، نفس های عمیقی میکشیدم. میخواستم عطر تن شهریار رو نفس بکشم. من چطور میتونم یک روز رو بدون تنفس عطر تن شهریار دوام بیارم؟ نمیتونم! هرگز!
همچنان که شهریار موهامو نوازش میکرد و بوسه های ریزی بر پیشونیم میزد، با صدایی آرامشبخش و نجوا گونه ، توی گوشم زمزمه کرد:
+عاشقتم امیرم… عاشقتم… عاشق تر از من وجود نداره… هرگز! هیچوقت هیچوقت قرار نیست ترکت کنم. هیچ وقت! همیشه و در هر زمان، کنارت خواهم بود. چه جسمم، چه یادم! در هر حال کنارتم قربونت برم…
خودمو بیشتر تو بغل شهریار جمع کردم و شهریار محکم تر منو در برگرفت. نمیخواستم این لحظه پرشکوه و پر احساس تموم بشه. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت. نمیدونم چند دقیقه، ده دقیقه؟ یک ربع؟ نمیدونم
+عشقم؟
-جانم
+فدای جانت! بیا لباسامونو عوض کنیم و لباس راحتی بپوشیم، بعد…بعدش…بعدش میخوای یه کوچولو بخوابیم؟ بعد بریم سراغ درس…؟
سرم رو به نشونه تایید تکون ریزی دادم. با اکراه خودمو از آغوش شهریار جدا کردم و به سمت کمدم رفتم. یک شلوار راحتی به شهریار دادم و خودم هم لباس هامو عوض کردم. دیگه از این نظر، پیشش خجالت نمیکشیدم. شهریار هم پیراهن مدرسه اش رو درآورد و با همون رکابی مشکی تنش و شلوار راحتی ای که بهش دادم، خودش رو انداخت روی تختم و دستاشو به سمتم دراز کرد. به سمتش رفتم و قبل اینکه برم بغلش، روی لبش، بوسه گرمی کاشتم. شهریار ناگهان دستانم رو گرفت و منو روی شکمش نشوند. با دو دستانش،کمرم رو سفت چسبیده بود. دوباره به سمت صورت شهریار خم شدم و اینبار گونه سمت راستش رو بوس کردم. شهریار اما در جواب من، دو طرف صورتم رو گرفت و به صورت خودش نزدیک کرد. محکم و آتشین، لبانم رو میبوسید و هر از گاهی هم روی چشمانم رو. منو بالاتر کشوند و اینبار بوسه های ریزی روی گلوم زد. پشت سر هم و مجنون وار… گردنم رو میبوسید و گاهی هم میک میزد. حُرم نفس های گرمش، موهای تنم رو سیخ میکرد و احساس عجیبی بهم دست میداد
-شه… شهریار…ب…بسه…ااه
+با… باشه
و ناگهان من رو روی تخت غلت داد و خودش هم روم خیمه زد. اینبار من دو طرف صورت شهریار رو با دستانم گرفتم و سرم رو به سمت بالا خم کردم و دیوانه وار لب های شهریار رو بوسیدم. چنان میبوسیدم که انگار پس از این لحظه و پس از این بوسه ها، دیگه جهانی نخواهد بود.
+قربونت بشم من؟ تو…ما…مال منی!
-اوهوم…
+جانممم. فدای این نفس های کشدارت
همچنان که لحظه ای لبان گرم شهریار رو رها نمیکردم، متوجه نگاه خیره شهریار به چشمانم شدم
-چی… چیه؟
+چشمات…چشمات خیلی خوشگلن! خیلی!
لبخندی زدم و گفتم:
-مرسی. چشمای تو هم خیلی قشنگه
+این چشمای خوشگلت، مثل دو تا تیله درخشان میمونه. تا حالا کسی بهت اینطور گفته بود؟
خنده ریزی کردم جواب دادم:
-نه! چون تا حالا کسی از این زاویه و در این حالت تو چشمام زل نزده بود!
+جیگرتوو. قربون خنده های نازت. انقدر ناز میشی وقتی میخندی، که نگوو!
-شهریار!
+جان شهریار!
-خیلی دوستت دارم
خم شد و روی پیشونیم رو بوسید.
+دورت بگردم. خب؟؟ منم خیلی دوستت دارم تک ستاره قلبم!
دستامو روی دهنم گذاشتم و ذوق زده به شهریار نگاه کردم
-صبح هم که ویس فرستاده بودی و گفتی تک ستاره قلبم، همینطور ذوق کردم!
شهریار دستی به موهام کشید و گفت:
+میدونمم عزیزم! چون واقعا هستی! واقعا تک ستاره قلبمی!
لبخند گشادی تحویلش دادم.
متوجه نگاه تردیدآمیز شهریار شدم. انگار که چیزی رو به یاد آورده باشه
+امیر؟
-جانم
+یادم نرفته ها! حواسم هست!
-چی یادت نرفته؟
+دفعه قبل!
-خ…خب؟
+دفعه قبل که با هم بودیم ، تو منو ارضا کردی، اما من تو رو ارضا نکردم
-میدونم…
+میخوام بدونی که همون موقع هم حواسم بود! فکر نکنی یه وقت که فراموش کرده بودم یا اینکه ارضای تو برام اهمیت نداشت، نه!
-میدونم عزیزم. میدونم
+اون موقع بهت حرفی نزدم، چون احساس کردم که هنوز آماده نیستی، یعنی یجورایی اینطور برداشت کردم از رفتار و نوع نگاهات، که انگار هنوز معذب هستی و نمیخوای که…
حرف شهریار رو با یه بوسه محکم و داغ روی لبش ناتموم گذاشتم
-عاشقتم شهریار! عاشق همین ارزش و احترامی هستم که برام قائلی
+فدات بشم. ارزش و احترام چیه! تو دنیای منی! حالا… بگو بیینم… میخوای الان؟
-الان چی؟
+هیچی! یه سر بریم مریخ و برگردیم. موافقی؟
خنده ام گرفت! در واقع هر جفتمون زدیم زیر خنده
-خدا…نکشتت شهریار!
+والا خب!
مکث کرد و به چشمانم خیره شد
+حالا…میخوای؟
سکوت کرده بودم. نمیدونستم چی باید بگم. خجالت داشتم که جواب بدم…
-اممم… خب…نمیدونم… آ…آخه
+ادامه نده! خودم فهمیدم!
و در حرکتی ناگهانی، به سمت پایین پیراهنم رفت و پیراهنم رو تا روی شکمم بالا داد. نگاهی به شکمم کرد و بعد به چشمانم
+قربونت این شکم سفید و بلوری بشم. تو چقدر نازی!
-واایی. خجالتم میدی شهریار…
خنده ای کرد و با لحنی شیطنت آمیز گفت:
+الان این خجالت، جاشو میده به لذت!
و به سمت شکمم خم شد و ریز، بوسه ای روی شکمم زد. نفس عمیقی کشیدم. شهریار سرش رو بلند کرد و به چشمانم نگاه کرد. رضایتمند لبخندی زد و مجدد به سمت شکمم برگشت. دوباره بوسه! دوباره و دوباره! بوسه های متعددی که روی شکم و اطراف نافم میکاشت، واقعا برام لذت بخش بود. شهریار پیراهنم رو تو دستش گرفت و منو قدری بلند کرد و پیراهنم رو کامل از تنم درآورد. خجالت میکشیدم از اینکه من لخت باشم، اما شهریار نه. خوشبختانه شهریار معنی نگاهم رو فهمید و اون هم رکابیش رو از تنش درآورد و به گوشه ای انداخت. باز هم به بدنش خیره شدم.به عضلات جذاب شکمش، به عضلات سفت سینه اش…
+خوشت میادا هی دید بزنی منو
ناگهان به خودم اومدم
-چ…چچ…چی؟
+همون که شنفتی!
و خنده ریزی کرد.
اینبار شهریار دو دستش رو برد سمت کمرم و منو قدری از تخت بلند کرد. خم شد و نوک سینه ام رو بوسید.
-اااه
+جااانم! قربون این نفس های شهوتی و کشدارت بشم!
شهریار به کارش ادامه داد. نوک سینه هام رو با دست فشار میداد و بعد میمکید. گاهی هم گازی میگرفت که باعث میشد صدام بلندتر بشه. شهریار تنوع به خرج داد و دوباره به سمت شکمم هجوم برد. اینبار بوس نه، بلکه اطراف نافم رو دورانی میلیسید
-اااه شه… شهریار…
+جااان
-ب… بسه…
+هنوز که نرفتم سر اصل کاری !
نگاهی به برجستگی روی شلوارم انداخت.
+اخ قربونت بشم! طاقتت طاق شده آره؟! شهوت تمام وجودت رو گرفته آره؟ جااان
شهریار لبخندی زد و به سمت شلوارم خیز برداشت. شلوارم رو از پام بیرون کشید و صورتش رو به شورتم چسبوند. بوس کوچیکی کرد و اون رو هم از پام دراورد. بلند شد و به سمت گردنم اومد. بوس کوچیکی زد و پایینتر اومد. نوک سینه هام رو با انگشتانش گرفت و به طور مداوم فشرد و در همین حین، شکمم رو میبوسید و اطراف نافم رو میک میزد. حالم به شدت دگرگون شده بود. در اوج شهوت و احساس بودم. تند تند و بلند نفس میکشیدم. صدای آه و ناله های کشدار و شهوت برانگیزم، کل اتاق رو برداشته بود. شهریار نوک سینه هام رو رها کرد و به جاش، با نوک انگشتانش، آروم و آهسته، سینه و شکمم رو لمس میکرد. نوک سرانگشتانش رو خیلی آروم روی بدنش می کشید و با اینکار شهوتم رو دو چندان میکرد
-اااه…شه…ریار
جوابی نداد! لبخندی زد و به سمت د.یکم رفت و با دست راستش گرفت. همزمان با دست چپش هم، بیضه هام رو تو دست گرفت و لمس کرد. چند ثانیه ای مکث کرد. شروع به مالیدن د.یکم و همزمان بیضه هام کرد. خیلی آروم اینکار رو انجام میداد. وجودم یکپارچه، در جوشش احساس و شهوت بود. چشمانم رو بسته بودم و نفس های عمیقی می کشیدم… لذتش برام وصف نشدنی بود. شاید هم میشد وصفش کرد، اما در اون موقع، عقل و هوشم تماما در چنگال شهوتم بودن و به هیچ چیزی نمی تونستم فکر کنم. هیچ چیزی! تمام توجهم متمرکز حرکات شهریار بود. که خیلی آرام و با ملاحظه، د.یکم رو با دستانش می مالید.
ناگهان صورتش رو به سمت بیضه هام برد و لباش رو بهشون چسبوند. آه کشداری کشیدم و سرم رو محکم تر به تخت چسبوندم. آروم شروع کرد به مکیدنشون. داشتم دیوانه میشدم. نمیتونستم این حجم از لذت و شهوت رو تحمل کنم. دستم رو روی سر شهریار گذاشتم. شهریار اما دستم رو از سرش برداشت و بوسه ای بر پشتش زد.
+جان… خیلی داری نفس نفس میزنی خوشگلم
-خیلی…خیل…ی…تو…حسم…
+میدووونم نفسم! آماده ای؟
-آ…آما…ده؟؟ برای…چی؟
جوابی نداد. در عوض سرش رو به سمت د.یکم برگردوند و آروم بوس کرد. د.یکم رو به سمت دهنش گرفت و آروم آروم وارد دهنش کرد
-واا…ااییی… شه…شهر…یار…ااااه
+ج…جان! دستت رو بده من
دستم رو تو دستش گره کرد و محکم فشرد. با دست دیگرش، با بیضه هام ور میرفت. نمیدونستم چیکار کنم واقعا. خیلی بیقرار بودم… خیلی! سعی میکردم خودم رو کنترل کنم، اما شدنی نبود!
حرکات آهسته زبون شهریار دور دیکم، خیلی برام لذت بخش بود و هیچ هوشی برام جا نگذاشته بود. د.یکم رو از دهنش درآورد و تو دستش گرفت. همزمان با بالا پایین کردن دستش، بیضه هام رو با مکشی، تو دهنش کشید. آه بلندی کشیدم و دست شهریار رو محکمتر فشار دادم
-شه…ری.ار…نمیتونم…نمیتو…نم تحمل…کنم…تموم… تمومش…کن
بیضه هام رو از تو دهنش خارج کرد
+باشه نازم… باشه
دوباره د.یکم رو تو دهنش کرد و اینبار سریعتر میمکید… دهنش رو بالا پایین میکرد و با زبونش، نوک د.یکم رو تحریک میکرد. کم کم داشتم احساس میکردم الاناست که ارضا بشم… دست چپ شهریار رو همچنان محکم گرفته بودم و میفشردم.
-ااه…اه…شه…ری…ار
با دست دیگرش که آزاد بود، نوک سینه ام رو فشار داد. میدونست که چقدر روی نوک سینه ام حساسم! سرعت مکیدنش رو بیشتر کرد و همزمان نوک سینه ام رو فشار میداد. تو دلم شروع کردم به شمردن…
ده
نه
دست شهریار رو محکمتر فشار دادم
هشت
هفت
شهریار نوک سینه ام محکم گرفته بود و فشار میداد، کمی حس درد داشتم، اما در برابر احساس لذت، ناچیز بود
شش
پنج
با زبونش، دور نوک د.یکم رو سریعتر میک میزد
چهار
سه
د.یکم رو از دهنش خارج کرد و تو دستش گرفت و مالید
دو
یک!
و…
همراه با ناله ای بلند،ارضا شدم… آب د.یکم با فشار خیلی زیادی روی دست شهریار و روی شکم و سینه ام خالی شد…. تا حالا به این شکل ارضا نشده بودم. سرم رو بلند کردم و اول به سینه و شکمم نگاه انداختم، بعد به شهریار نگاه کردم که با لبخندی به لب، با مهربونی داشت نگاهم میکرد
+هووف… معلومه خیلی وقت بود که ارضا نشده بودی ها!
-آ…آره… وای…شهریار
خم شد و روی پیشونیم رو بوسید ، بعد به چشمام زل زد و گفت:
+جانم؟ جان دلم نفسم؟
-م…مرسی… خیلی…خیلی خوب بود. اصلا… نمیدونم چی بگم
+فدات بشم. هیچی نگو! یه ماچ آبدار بهم بده
خنده ای کردم و سرم رو به سمت صورت شهریار بلند کردن. بوسه ای گرم و آتشین، روی لبش کردم
شهریار از روی تختم بلند شد و به سمت دستمال کاغذی روی میز رفت. پشت سر هم سه چهار تایی برداشت و به سمتم اومد
-بده خودم
+هییشش… بذار کارمو انجام بدم
لبخندی زدم
آروم شکم و سینه ام رو با دستمال تمیز کرد و د.یکم رو هم هم همینطور
دست خودش رو هم با دستمال پاک کرد و به سمت سطل زباله رفت. به سمتم برگشت و به دستمال های تو دستش و سطل زباله اشاره کرد
+اشکال نداره بندازم؟
-نه… بنداز. مشکلی نیست
دستمال ها رو داخل سطل زباله انداخت. منم همین حین شورت و شلوارم رو پام کردم و پیراهنم رو هم از روی زمین برداشتم و اون رو هم تنم کردم. شهریار هم شورت و شلوارش رو پوشید و به سمت رکابیش رفت، اما من سریعتر به رکابیش رسیدم و اونم از زمین برداشتم
-اگه میخوای بهت بدم، یه شرطی داره
خنده ای کرد و پرسید:
+چه شرطی؟
-اینکه بذاری من بپوشونم واست
+از خدامه! بیا!
-آی بلا!
+بلا خودتی شیطون بلا!
جفتمون بلند خندیدیم. به سمت شهریار رفتم و رکابیش رو به سمت سرش گرفتم، اما منصرف شدم و دستامو پایین آوردم.صورتم رو به سینه اش نزدیک کردم و آروم بوسیدمش.
+قربونت برم من
از چونه ام گرفت و سرم رو بلند کرد و روی گونه ام رو بوسید
رکابیش رو به سمت سرش بردم و تنش کردم
بعد به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم، با سر بهش اشاره کردم که بهم ملحق بشه. کنارم دراز کشید و پتو رو روی جفتمون کشید
+بیا بغلم ببینم
-خودمو به شهریار چسبوندم. سرم رو روی بازوش گذاشتم و به سمت سینه اش خم کردم سرمو. شهریار هم با دست دیگرش، موهامو نوازش میکرد. حرکت انگشتانش لای موهام، خیلی بهم حس خوبی میداد،آرامش میداد…
+یه نیم ساعتی بخوابیم و بلند بشیم که فردا امتحان شیمی داریم
-اوهوم
سرم رو بلند کردم و تو چشماش زل زدم… دوباره بغض… من چطور تحمل کنم حتی یک روز دوری از عشقم رو؟! تصورش هم برام خیلی ناراحت کننده است. من بدون شهریار میمیرم
+چی شده نازم؟
-هی… هیچی… فقط… عاشقتم
+دورت بگردم من! منم عاشقتم عزیزم. آروم جونم
پیشونیم رو سه بار پشت سر هم بوسید
-پیشم بمون شهریار. خواهش میکنم
+همیشه پیشتم و خواهم بود…قول میدم امیرم
مکثی کرد
+حالا هم چشم های قشنگت رو ببند و یه کوچولو استراحت کن. منم پیشتم فدات بشم
چشمامو بستم و خودمو بیشتر تو بغل شهریار جا کردم. پیشونیم رو مماس به سینه اش قرار دادم. عطر تنش رو داشتم استشمام میکردم. میخواستم توی ریه هام، به جای هوا، عطر تن شهریار باشه. چند دقیقه ای که به سکوت و نوازش موهام توسط شهریار گذشت، خوابم برد…
.
.
چشمامو باز کردم. تو آغوش شهریار بودم، اما اون خواب بود. چه خوابی! سعی کردم بدون اینکه از خواب بیدارش کنم، از تخت بلند بشم. خب…موفق بودم! به سمت در رفتم تا…
-هیییی
دستامو جلوی دهنم گذاشتم و سریع به سمت شهریار چرخیدم. تکون ریزی خورد، اما خوشبختانه بیدار نشد. کیف لعنتی، جلوی پام بود و ندیدمش! هووف ولی خوب شد که بیدار نشد. به نظرم خیلی خسته است. بهتره کمی بیشتر بخوابه. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر کتری رو روشن کردم، دو لیوان برداشتم و داخل سینی گذاشتم. میخواستم چایی دم کنم تا قبل از خوندن درس، با هم بخوریم، البته نمیدونم کِی بیدار بشه شهریار.
به سمت میز کنار آشپزخونه رفتم و تقویم رو از روش برداشتم. ۱۸ بهمن…
چه زود میگذره همه چیز! الحق که شتاب زندگی قابل توصیف نیست. انگار که همین چند روز پیش با هم آشنا شدیم، ولی تقریبا چهار ماه گذشته! چهار ماه هم تا موعد کنکور مونده، یعنی به عبارتی، چهار ماه دیگه یقینا با شهریار هستم… و امیدوارم… امیدوارم که بعد از کنکور هم باز کنار هم باشیم. واقعا امیدوارم…
ناگهان متوجه شهریار شدم که از پشت بغلم کرد و سرش رو روی شونه ام گذاشت. پشت گوشم و گردنم رو بوسید. با لبخند به سمتش برگشتم
-سر و صدا کردم بیدار شدی. نه؟
+نه عزیزم. دیگه وقت بیدار شدن بود.
-بیا کتاب هامون رو آماده کنیم و یه ذره درس رو پیش ببریم تا چایی آماده بشه
+اوکی
و رفت اتاقم و کتاب های لازم رو روی میزم گذاشت و خودش هم نشست روی صندلی
+اومدی؟؟
-الان میام. بذار این…صندلی رو بردارم بیام
صندلی رو کشان کشان به اتاقم بردم و قبل اینکه شهریار اعتراضی بکنه، نشستم روش
+بیا بشین روی صندلی خودت امیر!
-بشین بابا. چه فرقی میکنه
به کتاب ها نگاه کردم و ادامه دادم:
-خب…؟ مبحث آزمون فردا، فصل دو و سه هستش. فصل دو رو که قبلا خوندیم خودمون.
+فصل سه هم تا حدی رو خوندیم
-اوهوم
+ولی این بحث آنتالپی فروپاشی، نمیدونم چرا تو ذهنم نمیره!
-آره منم اولش خوب نمیفهمیدم، ولی بعدش سعی کردم مفهومی تر بخونم، تا اینکه فهمیدم اونطور که فکر میکردم سخت نبود، فقط باید به یکی دو تا نکته توجه کنی، یکیش بحث شعاع اتمی و شعاع یونی هستش، و نکته دوم هم… چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
+انقدر که خواستنی هستی!خصوصا وقتی توی کاری دقت میکنی
چشمامو با خجالت به سمت دیگه ای چرخوندم و خودمو به حالت خجالت، جمع کردم
-م…مرسی
+آخ قربون این خجالتت… نه! …اینطور نمیشه!
و به سمتم خیز برداشت و بوس محکمی از لپم کرد
دوباره روی صندلی نشست و با خنده، به کتاب جلوم اشاره کرد و گفت:
+خب…؟ میفرمودید استاد!
خندیدم و گفتم:
-از دست تو شهریار!
هر دو خندیدیم.
-خب… داشتم میگفتم که یه سری نکات رو باید بهش دقت کنی… عه! صدای کتری بلند شد، تا من برم چایی رو دم کنم، تو این صفحه رو یه نگاه بنداز تا بیام
+چشم استاد!
چشم غره ای بهش رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم. دو پیمونه چای برداشتم و قبل اینکه داخل قوری بریزم، بوش کردم. چه عطر خوشی! یه تا دونه هل هم داخل قوری ریختم و آب جوش روش گرفتم. بعد گذاشتم روی کتری و به اتاق برگشتم. شهریار سخت روی کتاب شیمی، تمرکز کرده بود و متوجه برگشتن من نشد. روی صندلی نشستم.
+عه برگشتی
-آره. خب…؟ خوندی؟
+آره خوندم. ولی این شعاع های یونی رو قاطی میکنم همش.
-میخوای یه کاری کنیم؟
+چه کاری؟
-بیا شعاع های یون هایی که تو کتاب گفته شده رو، لیست وار داخل یه کاغذ بنویسم. یکی تو، یکی من! بعد بچسبون یه جایی از اتاقت که چشمت بهش باشه، مثلا دیوار رو به روی میزت. اینطوری هی چشمت بهش میوفته و ناخودآگاه مرور میشه
شهریار بشکنی زد و با لبخندی گشاد گفت:
+عجب فکری! باریکلا به امیر باهوش خودم
سرم رو به سمت خودش خم کرد و پیشونیم رو بوسید
-دقت کردی امروز چقدر همو بوس کردیم؟؟
+آره! مگه چیه؟؟ بازم بوس میکنم!
و دو تا بوس دیگه روی پیشونیم زد
خنده ای کردم و سرم رو عقب کشیدم.
-شهریار؟
+جون شهریار!
-اگر میشد یه آرزویی رو همین حالا برآورده کنی، اون چه آرزویی بود؟
+چه سوالی! یهویی پرسیدی!
-آره… یهویی اومد تو ذهنم
چهره اش حالتی متفکرانه به خودش گرفت و به گوشه دیوار رو به رو خیره شد
+خب…اممم… واقعا نمیدونم… خیلی آرزو دارم، ولی نمیدونم کدوم رو واقعا الان میخوام
-اوکی. یکی از آرزوهات رو بگو همینجوری
+اینکه دو تایی با هم بریم ایتالیا
چشمامو گرد کردم و با صدایی نسبتا بلند، پرسیدم:
-ایتالیااا؟؟
+آره ایتالیا! چیه؟ چرا تعجب کردی؟
-خُ…خب چرا اونجا حالا؟
+از دوران راهنمایی دوست داشتم برم ایتالیا. عاشق بنا ها و موزه های ایتالیا هستم، عاشق تاریخ و غذاهاش، کلا، کشور خیلی جذابیه برام. حالا… دوست دارم که با تو برم!
-چه باحال! منم علاقه دارم، ولی خب… فعلا که نمیشه
+میدونم عشقم… ولی بالاخره میشه، بهت قول میدم!
دستامو تو دستش گرفت و به سمت دهنش برد و پشت دستامو بوس کرد
+میبرمت ایتالیا، با هم دیگه کلی میگردیم و غذاهای ایتالیایی میخوریم و خوش میگذرونیم!..وا! چرا میخندی؟
-هیچی
+جون من!
-گفتی غذا ایتالیایی، یاد یه چیز خنده دار افتادم. دیدی توی یکی دو تا از انیمیشن ها، دو نفر از دو سر یه رشته اسپاگتی شروع میکنن به خوردن؟ بعد که به وسط رشته میرسن، لب هاشون میخوره به هم و ماااچ!!
+واای آره
بلند بلند خندید
+عجب شیطونی هستی تو! من چیا گفتم، تو به چی فکر کردی!
با خنده جواب دادم:
-چیکار کنم خب… یهو به ذهنم اومد
ناگهان به ساعت دیواری نگاه کردم
-اوه اوه. دو ساعت بیشتر وقت نداریم شهریار، بیا برگردیم به درس، ایتالیا میتالیا رو بذاریم کنار فعلا
+موافقم!
مجدد سرگرم درس شدیم و نزدیک به دو ساعتی رو مشغول درس بودیم. این سری هم مثل سری های قبل، تونستیم با هم اشکالات مون رو برطرف کردیم و حتی به تسلط برسیم. به نظرم این نتیجه خوبی که بخاطر باهم درس خوندمون حاصل میشه، بابت عشقه 🙂 وگرنه چه چیز دیگه ای میتونه باشه؟؟ من که چیزی به ذهنم نمیرسه…
+امیر؟
از تو فکر بیرون اومدم و به سمت شهریار برگشتم
-جان
+کجایی؟ چرا به میز زل زدی؟
-اممم…هیچی… داشتم فکر میکردم
+به چی؟
-به اینکه چقدر خوبه دارمت. از هررر نظر! کمترین کمترین خوبیش، همینه که میتونیم با هم دوتایی درس بخونیم.
+آره فدات بشم
از روی صندلیم بلند شدم و به سمت صندلی شهریار هجوم بردم. روی پاهاش نشستم و دستامو دور گردنش حلقه کردم. بوسه ای از گردنش زدم
+عزیزم؟ بازم غلیان احساسات؟؟
سرم رو از روی شونه اش بلند کردم و تو چشمای قشنگش نگاه کردم، با خجالت سرم رو پایین انداختم و لبخندی زدم. از چونم گرفت و سرم رو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد
+آره؟؟
خنده روی لبم، بیشتر شد. و همچنین خجالتم…
+فدای چشمای خوشگلت! خب؟؟ اینجوری که دچار غلیان احساسات میشی، من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ها!
-م…مثلا چیکار میکنی؟
چشماشو نازک کرد و لبخند مرموز گونه ای زد
+میخورمت!
و به سمت لبم هجوم آورد و لبامو محکم و آتشین بوسید. من هم همراهیش کردم و بوسه های تندی روی لباش میکردم. از پشت کمرم گرفت و منو بیشتر به خودش چسبوند. هر دو مجنون وار همدیگر رو میبوسیدیم و لحظه ای همو رها نمی کردیم. هرگز از هم سیراب نمی شدیم. این بوسه های آتشین و محبت آمیز، چی هستن؟
این بوسه ها چیزی نیستن جز
لذت دلدادگی…
صید کردن عشق
دیوانگی کردن برای دلبر
آره… و همینه که هرگز از طعم خوش لبان شهریار سیر نمیشم. نفس های بلند و تند شهریار و دستانش که پشت کمرم حرکت میداد، برام خیلی حس برانگیز و جذاب بود. نیروی محرکه ای بودن، برای تداوم بوسه ها!!
-شهریار
+جانم؟
-کاش میشد این بوسه هارو میتونستیم قاب کنیم و برای همدیگه مثل نامه بفرستیم، برای وقتایی که پیش هم نیستیم
ناگهان حالت چشمای شهریار عوض شد. دستامو توی دستش گرفت و با نگاهی غم بار، اما توام با مهربانی، بهم نگاه کرد و پرسید:
+عزیز جانم؟ مگه قراره پیش هم نباشیم؟؟
-امم…خُ…خب…نه… من… منظورم این بود که… ممکنه یه…یعنی…ممکنه…اممم
+امیرم؟
تو چشمان شهریار نگاه کردم. نمیخواستم غم توی چشمان شهریار رو باور کنم، ولی… ولی بود! توی چشمانش غمی بود که حتما در چشمان من هم هست. غم چی؟ غم فراق؟؟
+عزیزم؟ جان دلم. تو چرا انقدر نگرانی؟ چرا؟
-به همون علت که تو نگرانی
مکث کرد…
+من…
باز مکث کرد… نفس عمیقی کشید و سرم رو روی شونه اش گذاشت. شروع کرد به نوازش موهام. آهسته و با صدایی خیلی آروم، دم گوشم زمزمه کرد:
+آره… منم نگرانم… نمیشه که با چشم دروغ گفت. من و تو چشمان همدیگه رو میخونیم. پس… بذار برات بگم
بعد چند لحظه ، ادامه داد:
+منم نگرانم عزیزم. ولی… دورت بگردم. مگه غیر اینه که داریم تلاش میکنیم تا بتونیم بهترین نتیجه رو کسب کنیم و پیش هم بمونیم؟ هوم؟
سرم رو که روی شونه شهریار بود،به نشانه تایید تکون دادم.
+خب… پس نباید خودمون رو اذیت کنیم با این افکار ناراحت کننده. میدونم و کاملا درک میکنم که فکرت درگیر بشه. اما باید تمرکزمون و همه تلاشمون رو بذاریم روی هدف قشنگی که داریم.تو که به هدفمون شک نداری؟
مجدد سرم رو تکون دادم، این بار به نشانه منفی
+فدات بشم، برام حرف بزن. بذار صدات رو بشنوم
-نه… میدونم که به هدفمون میرسیم. باید برسیم! چون… چون به هم قول دادیم که همیشه کنار…
بغض گلوم رو گرفت. نتونستم ادامه حرفم رو بزنم.
+الهی فدای بغضت بشم من. تو چرا اینجوری شدی دورت بگردم؟؟ این دومین بار هستش که امروز ناراحت میشی و بغض میکنی
-دست…دست خودم نیست شهریار. میترسم
سرم رو از روی شونه اش جدا کرد و با دستانش، دو طرف صورتم رو گرفت و تو چشمام زل زد
+تا من کنارتم، از هیچی نباید بترسی! فهمیدی؟؟ هیچوقت قرار نیست ترکت کنم! شاید بینمون فاصله ای بیوفته، اما این فاصله، هرگز باعث نمیشه که از عشقم نسبت به تو کم بشه! باشه؟؟
-باشه… عاشقتم
+من بیشتر ماه خوشگلم
بغلش کردم. محکم! سرم رو توی گودی گردنش فرو بردم و عطر تنش رو نفس کشیدم! آره…هیچ چیزی… هیچ چیزی نمیتونه و نباید عشقمون رو کم کنه، محاله!
ناگهان متوجه صدای چرخوندن کلید توی در شدیم. سریع از روی پای شهریار بلند شدم و دستی به موهام کشیدم. شهریار هم سریع خودشو مرتب کرد. هر دو از اتاق بیرون رفتیم. مامانم نفس نفس زنان، نایلون میوه هایی که خریده بود رو گذاشت روی میز
-سلام مامان!
+سلام! عصرتون بخیر
- سلام شهریار جان، سلام پسرم! خوبین؟
+ممنون - خسته نباشید دکتر های آینده!
نگاهی به هم انداختیم و با لبخند و همزمان جواب دادیم:
±مرسی 🙂
+اممم. خب دیگه… من رفع زحمت کنم - کجا شهریار جان؟ شام رو بمون پیشمون!
+نه خیلی ممنون از لطفتون. زحمت نمیدم - چه زحمتی پسرم!
+خیلی خیلی ممنونم. تعارف نمیکنم بخدا - باشه پسرم. به مادر و پدرت سلام برسون
+بزرگواریتون رو میرسونم - سلامت باشی. خداحافظ پسرم
+خداحافظ شما. امیر جان خدانگهدار
-خداحافظ شهریار
با لبخند، بدرقه اش کردم و در رو پشت سرش بستم. به آشپزخونه رفتم و به مامانم توی خالی کردن میوه ها تو سینک کمک کردم. - مامان جان؟
-بله؟ - چشمات چرا قرمز شده؟
با دستپاچگی جواب دادم:
-اممم. هیچی… بخاطر درسه دیگه
هول هولی چشمام رو مالیدم - باشه پسرم. موقع درس خوندن، سرت رو خیلی پایین نگیر که چشمات اذیت نشن
-چشم…شام چی داریم؟
مامان چشمکی زد و با لبخند جواب داد: - حدس بزن!
-پووف. بازم از این حدس زدنا! - پس چی؟ بگو!
-خب…امم… میرزا قاسمی؟ - وا! اونو که همین هفته پیش خوردیم
-آره… حواسم نبود… امم… بذار… آهان! دلمه؟ - آفرین! آره پسرم. دلمه بادمجان میخوام درست کنم.
-وای مرسی. خیلی وقت بود که نخورده بودیم - آره امیرم. خب! برو سر درست، چایی که خوردی با شهریار؟
-آره آره خوردیم - نوش جونتون. برو پسرم
-چشم
به سمت اتاقم رفتم و در رو بستم. مشغول درسم شدم، اما اقرار میکنم که هوش و حواسم درگیر شهریار و حرفهایی بود که بینمون ردو بدل شد. نمیدونستم افکارم رو به کدوم سمت هدایت کنم…ترس از آینده…فراق… یا قولی که بهم دادیم؟ نمیدونم! چطور شد که این افکار پریشان و نگران کننده، ذهنم رو احاطه کردن؟ تا همین چند روز پیش، چندان توجهی به این افکار نداشتم. اما حالا… انگار که این افکار، چنان یک انسان، بر ذهنم گام نهادن و زمین گیر شدن… و حالا با قدم زدن، به ذهنم خطور میکنن. سرم رو تکونی دادم و سعی کردم ذهنم رو آروم کنم. باید همه هوش و تلاشم رو بر روی هدفم متمرکز کنم. هدفمون! میدونم که موفق میشیم… حتما موفق میشیم! باید موفق بشیم… چون عشق فرمان میده!
.
.
چند ماه بعد… - امیر؟ کارت ملی یادت نره!
-نه بابا! برداشتم. - گفتی ساعت چند باید تو حوزه باشید؟
-از ساعت هفت و نیم باید اونجا باشیم - آهان خوبه. به شهریار گفتی کِی بیاد سر کوچه؟
-آره گفتم!
امروز… ۵ تیر. روزی که در چشم به هم زدنی رسید! چقدر زود گذشت واقعا! اون همه تلاش و اون همه سختی، اون همه تقلا و اون هم استرس، همه و همه برای امروز بودن! اما از اون همه تلاش و سختی ، فقط خاطره باقی مونده و امروز، آورده اون خاطرات رو باید بسنجم! - بیا مامان جان از زیر قرآن رد شو
-چشم
از زیر قرآن رد شدم و بوسه ای بر جلدش زدم. تو دلم دعایی کردم و به سمت آسانسور رفتم. - پسرم. مامان جان! اصلا استرس نداشته باش! خب؟ به خدا توکل کن و با دقت به سوالا جواب بده. باشه؟
-چشم. حالم خوبه. یه ذره استرس طبیعیه - باشه پسرم! برو خدا به همراهت!
-خداحافظ!
سوار ماشین شدیم و به سمت کوچه شهریار اینا راه افتادیم. پدر شهریار بخاطر یک ماموریت شغلی، مجبور شد بره سمنان و قرار بر این شد که پدرم، من و شهریار رو با هم ببره حوزه امتحانی کنکور. با وجود این همه استرس، خوشحال بودم که آخرین چهره و تصویر قبل از شروع امتحان، چهره شهریار خواهد بود. و این یعنی یه انگیزه!
در ماشین باز شد و شهریار نشست تو ماشین، کنار من
+سلام آقای بدیعی. صبحتون بخیر. سلام امیر
-سلام! - سلااااام شهریار خان! صبح شما بخیر!
+ببخشید واقعا! زحمت دادیم به شما هم - چه زحمتی عزیزم!
+متاسفانه این ماموریت یه دفعه ای پیش اومد برای بابام - اشکال نداره پسرم. دیشب با پدرت صحبت کردم اتفاقا. ایشالا که خیره. ما هم خیلی خوشحال شدیم که قراره با ما باشی، خصوصا امیر! مگه نه بابا؟
سرم رو به سمت بابا چرخوندم و بعد به سمت شهریار. با دستپاچگی جواب دادم:
-چی؟…آاا…آره…آره. خیلی خوشحال شدم
شهریار چشمکی بهم زد و مجدد از پدرم تشکر کرد. پدرم ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. در حال عبور از کوچه خودمون بودیم که ناگهان چیزی یادم افتاد
ـ وای بابا! یه لحظه وایسا - چی شده؟
زیپ جامدادیم رو باز کردم و داخلش رو گشتم. نبود!
جیب شلوارم رو هم گشتم.نبود!
-وای بابا! به نظرم آخر سری که هول هولی از خونه اومدیم بیرون، کارت ورود به جلسهام رو روی جاکفشی جا گذاشتم - عیب نداره بابا! نترس! هنوز وقت هست…
صدای تلفن بابا دراومد - بفرما… مامانت هم زنگ زد… الان میریم برمیداریم
سریع برگشتیم خونه. پدرم ماشین رو جلوی در پارک کرد و کمربندش رو باز کرد
-نه خودم میرم بابا. شما چرا؟ - نه بشین. منم یه کاغذی رو جا گذاشتم. بشینین الان میام
-باشه مرسی
به دور شدن بابام خیره شدم. ناگهان متوجه گرمی دستای شهریار روی دستانم شدم. سرم رو به سمتش چرخوندم و تو چشمانش نگاه کردم.
+خوبی عزیزم؟؟
-آ…آره. خوبم
+دستات سرده ولی
-اممم…چیزی نیست…بخاطر استرسه
دستامو بلند کرد و بوسید و بعد شروع کرد به نوازش
+فدات بشم. میدونم. منم استرس دارم. ولی نگران نباش. من و تو تلاشمون رو کردیم. سختی هامون رو کشیدیم. مطمئنا نتیجه تلاش هامون رو امروز میبینیم.
-امیدوارم
+منو یه بوس نمیکنی آروم بشم؟
خنده ای کردم و صورتم رو نزدیک صورتش کردم. گونه اش رو بوسیدم… کمی مکث کردم. لبانم رو نزدیک لباش کردم. اینبار شهریار صورتش رو جلو اورد و لبم رو بوسید. کاش زمان همینجا متوقف میشد.
-شهریار؟
+جان؟
-بعد از کنکورمون چیکار کنیم؟ منظورم تا موقع…
آب دهانم رو قورت دادم، به سختی
-تا موقع اعلام نتایج
لبخند گشادی تحویلم داد و با چشمانی سرشار از شوق بهم خیره شد
+اگه بدونی چه برنامه هایی برات دارم!!
-وای! چه برنامه هایی؟؟
+نمیگم! ولی کاری میکنیم این تابستون، بشه بهترین تابستون عمرت
لبخندی زدم و دستای شهریار رو محکم فشار دادم
-عاشقتم
+منم عاشقتم عزیزم
-مشتاقم بدونم چه برنامه هایی تو ذهنته، ولی حتما…
ناگهان فکری تلخ و سرد به ذهنم خطور کرد. و این سرما در کسری از ثانیه، تمام افکارم رو درگیر کرد
+حتما چی؟
چرا؟ چرا این تابستون باید بهترین تابستون عمرم باشه؟؟ مگه… مگه تابستون های بعدی، قرار نیست خوب باشن؟ نکنه…نکنه منظورش اینه که… اصلا… تابستون های بعدی… کنار هم نباشیم. حس بدی بهم دست داد. حسی غریب
+عزیزم؟؟ چی شده؟
از افکار خودم بیرون اومدم
-هیچی.
+بگو چی شده
-تو گفتی که قراره… این تابستون، بهترین تابستون عمرم بشه
+آره عشقم. خب؟
-چرا؟
شهریار نفس عمیقی کشید و چندباری پشت سر هم پلک زد. زبونش رو روی لبای خشکش کشید و تو چشمام نگاه کرد
+قربونت بشم. منظورم اون چیزی نیست که فکر میکنی. منظورم این بود که قراره هررر روز با هم باشیم و خوش بگذرونیم و از لحظات با هم بودنمون، نهایت لذت رو ببریم، ولی به این معنی نیست که قراره آخرین تابستون…
حرفش رو خورد. نگاهش رو ازم گرفت. یک دفعه منو محکم بغل کرد و با صدایی آروم، دم گوشم گفت:
+امیرم! مطمئن باش هیچوقت قرار نیست بینمون فاصله ای بیوفته.چون روح و قلبمون یکی شده. اصلا نمیشه که از هم جدا باشیم. بهت قول میدم
از آغوشش خودمو رها کردم و با صدایی که به زور شنیده میشد، جواب دادم:
-میدونم… خیلی دوستت دارم
+فدات بشم… اوه. بابات اومد!
خودمون رو جمع و جور کردیم - خب… اینم از این. ببخشید دیر شد! پیدا نمیکردم کاغذی رو که میخواستم. نگران نباشین، حوزه امتحانی نزدیکه، نهایت بیست دقیقه راهه. زود میرسیم
.
.
چهار ساعت بعد…
+امیر؟ اینجایی؟
ـ سلام شهریار. آره خیلی وقته اینجا ایستادم. منتظرت بودم
+ببخشید من اشتباه متوجه شدم جایی که قرار گذاشتیم رو
-اشکال نداره. تو هم مثل من انگاری خوشحالی
+مگه تو هم خوشحالی؟؟
از لحن بامزه اش خنده ام گرفت
-آره
+چطور بود؟ خوب بود؟
-آره راضی بودم. مخصوصا زیست و فیزیکش رو به نظر خودم خیلی خوب زدم
+آره منم دقیقا. زیستش رو خوب زدم. فیزیکش هم آسون بود نسبتا. راستی اون سوال چند موردی شیمی، اون رنگ های واکنش ها رو میگم. گزینه چند زدی؟
-من نزدم اونم. خیلی سخت و طولانی بود
+آره واقعا! منم نزدم.
-خب! بیا بریم. بابام منتظره بیرون
+بریم!
تو مسیر، به چهره های همسن و سالانم نگاه میکردم. بعضی خوشحال، بعضی غمگین و مستاصل، بعضی هم کاملا بی تفاوت… از چهره این افراد کاملا میشد بیتفاوتی نسبت به امتحان و کنکور رو تشخیص داد. تصورش برام عجیب و دشوار بود که چطور ممکنه بی تفاوت باشن. یکی از پسرها با خنده به دوستش میگفت که سر سوالات ریاضی خوابش برد! یا یکی دیگه میگفت با ده بیست سی چهل پاسخنامه رو پر کرده. برام درکش عجیب بود واقعا! البته خب… اهداف متفاوته دیگه.ممکنه خیلی ها اهدافی داشته باشن که مسیر رسیدن بهش، از طریق درس و کنکور نیست. ناگهان ایستادم سرجام. سرم رو سمت چپ و راست چرخوندم ، عقبم رو نگاه کردم. شهریار نبود! کجا رفته پس؟؟ چرا متوجه رفتنش نشدم؟ چرا به من چیزی نگفت؟؟
-شهریااار؟؟
وا! کجا رفته یعنی. شاید رفته باشه سرویس بهداشتی ، ولی بیخبر چرا! هعی… این غرق شدن در افکارم، همیشه کار دستم میده
یک دفعه از جا پریدم
-ههییی.شهریار!!
بلند خنده ای کرد و دستش رو انداخت دور گردنم
+حواست کجاست آقا پسر؟؟
-کجا رفته بودی بی خبر؟
دستش رو از دور گردنم برداشت و کرد تو جیبش. قایمکی و جوری که من متوجه نشم، چیزی رو داخل دستش گذاشت و دستش رو مشت کرد. بعد هر دو دستش رو مشت کرد و جلوم گرفت. با حرکاتی فرز و سریع، سعی میکرد من رو گیج کنه.
-آخه الان چه وقت گل یا پوچه؟؟ اونم اینجا؟
+بگو! کدومه؟
چند ثانیه ای مکث کردم. مشت چپش رو نشون دادم
-این!
+ای بابا! درست گفتی که!
خنده ای کردم و ابروم رو به نشانه افتخار و پز دادن، بالا انداختم
-ما اینیم دیگه
+باهوش خودمی! بیا! انقدر غرق فکر بودی که متوجه رفتنم نشدی. رفتم اون سمت. داشتن از این شکلات ها پخش میکردن. گفتم بعد امتحان خوبه چیز شیرین
-دستت درد نکنه.
+خواهش می کنم. حالا به چی داشتی فکر میکردی؟
-هیچی. به همین بچه ها و واکنش هاشون به کنکور و اینا
+آهان.
-خب دیگه بریم. بابام گفته بود که ماشین رو کنار اون پل هوایی پارک میکنه.
+آره یادمه. بریم
بعد از چند دقیقه پیاده روی،پدرم رو دیدم که کنار ماشین ایستاده بود و به محض دیدن ما،دست تکون داد و جلو اومد. به جفتمون دست داد - سلاااام دانشمندان آینده ایران زمین!
خنده ای کردیم و جواب سلام رو دادیم - چطور بود امتحان؟
-خوب بود. سطحش استاندارد بود، مثل کنکور سال پیش، ولی ریاضیش باز سخت بود
+بله. بقیه درس ها خوب بودن. البته شیمی هم کمی سخت بود
-وقت گیر بود در واقع
+بله بله - خب که اینطور! ایشالا که بهترین نتیجه رو رقم میزنین! سوار بشین که بریم
+چشم مرسی از شما. بازم ببخشید که زحمت دادم - چه زحمتی پسرم! چه حرفیه! بفرما بشین. امیر بابا؟ بشین دیگه
-چ…چشم
.
. - امیر؟ مامااان جان؟؟ گوشیت داره زنگ میخوره. شهریاره!
-چییی؟؟
دوش حموم رو بستم تا صدای مامانم رو بشنوم - میگم شهریار زنگ زده بهت.
-عه باشه. الان میام خودم زنگ میزنم بهش - بااشه.
سریع کف روی بدنم رو شستم و بعد از چند دقیقه، از حموم اومدم بیرون. رفتم تو اتاقم و در رو بستم. حوله رو از کمرم باز کردم و کناری گذاشتم. گوشیم رو برداشتم و عکسی از خودم گرفتم. با اینکه خجالت داشتم، ولی چون شهریار قبلا از خودش عکس فرستاده بود، منم گرفتم تا بفرستم. دروغ چرا… وقتی شهریار ازم تعریف میکرد و قربون صدقه ام میرفت و نازمو میکشید، خیلی کیف میکردم. تو دلم یه حس خیلی خوبی ایجاد میشد.
عکس رو برای شهریار فرستادم. گوشی رو گذاشتم روی میز و مشغول پوشیدن لباسام شدم. چند دقیقه بعد، در حالی که داشتم موهامو با سشوار خشک می کردم، صدای گوشیم در اومد. سریع موهامو خشک کردم و به سمت گوشیم پا تند کردم. شهریار بود 🙂
+« وااااای من قربون این بدن بلوریت بشم!! بذار بیام پیشت! انقدر گاازت میگیرم که جایی سالم روی بدنت نباشه. بعد مجبور بشی توی این گرما، پیراهن یقه اسکی بپوشی😂❤️»
واااییی. یه لحظه فکر کردم اگر واقعی میبود، چی میشد؟؟ وای آبروم میرفت! لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم
-« وای شهریار 🤭»
چند ثانیه بعد:
+« جااان! فدای خجالتت. راستی! فردا ساعت پنج عصر حاضر شو، میام دنبالت»
-« کجا؟»
+« نمیگم! سورپرایز»
-« وا! عجبا»
+« بله عشقم! اینطوریاست😁» - امیر ماماااان؟ ناهارت رو کشیدم بیا! سرد شد!
-چشم، اووومدم
-« شهریار ببخشید من باید برم ناهار.»
+« برو نوش جونت عزیزم. فردا رو حواست باشه»
-« از الان ذوق دارم»
+« جیگرتو. قراره حسابی سورپرایز بشی. برو عزیزم. فعلا خداحافظ ❤️»
-« خدانگهدار عزیزم❤️»
گوشیم رو خاموش کردم و به آشپزخونه رفتم.
.
.
-آخ ببخشید خیلی منتظر موندی! سلام
+سلام آقا! کجایی تو پس؟
ـ ساعتم رو گم کرده بودم و نمیدونستم کجا گذاشتمش. ببخشید دیر شد
+فدا سرت! البته دیر نیست.
-خب؟ کجا میریم؟
+ایستگاه مترو
-مترو؟؟ مگه کجا میخوایم بریم؟
+چند دقیقه دیگه متوجه میشی! بیا
شهریار دستشو دراز کرد و اشاره کرد دستشو بگیرم.
-اممم. دا…داری جدی میگی؟؟
+آره! چیه مگه؟
-آخه خجالت میکشم… بعدشم… از بقیه میترسم. میدونی که چی میگم.
+باشه نفسم. هر طور راحتی. درک میکنم که خجالت بکشی و به قول خودت نگران حرف مردم بشی. نمیخوام اذیت بشی. فقط خواستم بدونی که چقدر دوستت دارم.
-مرسی. منم دوستت دارم عزیزم
+فدات. خب بریم ایستگاه
-بریم
راه افتادیم به سمت ایستگاه مترو. دو سه دقیقه ای بدون رد و بدل شدن حرفی گذشت. سرم به پایین بود و مشغول شمردن کاشی های مشبک کف خیابون. ۴۵…۴۶…۴۷…۴۸
+امیر؟
از شمردن دست کشیدم و سرم رو بالا آوردم و به شهریار نگاه کردم
-جان؟
+اون پسره که اونجا نشسته
و با دستش، نقطه ای رو اشاره کرد
-کدوم؟
+همونی که تیشرت سبز تنشه… اونجا! جلوی بستنی فروشی…
به سمت مورد اشاره شهریار نگاه کردم…شناختمش! احسان بود! رفیق دوستم متین! البته از همون اول شک داشتم که رابطه بین اینا، یه رابطه رفاقت معمولی باشه
-دیدم… احسانه دیگه
+آره راست میگی! از نیم رخ، خوب نشناختمش…عه! نگاه! دوستت متین هم هست! آی کلک! میدونستم بین این دو تا یه خبرایی هست
-کوو؟؟…آآ… دیدم!
+بیا بریم پیششون
-نه
+چی؟
-بهتره نریم. خب… منظورم اینه که شاید دوست نداشته باشن تنهایی و خلوتشون، خراب بشه.
شهریار کمی مکث کرد
+راست میگی! حق با توعه. خب…بریم پس. ایستگاه مترو هم اونا! تقریبا رسیدیم.
-اوهوم
روی صندلی های ایستگاه نشسته بودیم و منتظر…
+تا حالا سوار مترو شده بودی؟
-نه… ما با شتر اینور اونور میریم.
شهریار خنده بلندی سر داد و با دستش، روی رون پام ضربه ای زد
+از دست تو! بابا خب خیلی ها تو همین تهران سوارش نشدن تا حالا. از این بابت پرسیدم.
خنده ای کردم و جواب دادم:
-شوخی کردم. آره سوار شدم. کم نه!
+خوبه. اومد! پاشو سوار شیم که… یا خدااا! چقدر شلوغه!!
-وای آره!
+عیب نداره. پاشو سوار شیم. کلا چهار ایستگاه باید رد کنیم. خیلی طول نمیکشه!
سوار مترو شدیم. به قدری شلوغ بود که به زور جایی برای ایستادن پیدا میشد،چه برسه نشستن!! می ترسیدم نکنه شهریار رو گم کنم تو این شلوغی. کاش میشد…
یک دفعه گرمای دست شهریار رو حس کردم که روی دستم نشست. به دستم نگاه کردم. دستم رو گرفته بود. صورتم رو سمت شهریار برگردوندم. چشمکی بهم زد و سرش رو برگردوند. آخیش… چه حس خوبی داره! بعید میدونم کسی تو این شلوغی متوجه بشه که دو تا پسر دست همو گرفتن!
چند دقیقه گذشت…
🔊 ایستگاه بوستان لاله!
شهریار دستم رو کشید و اشاره کرد که پیاده بشیم. با تقلا تونستیم پیاده بشیم.
-چرا اومدیم اینجا؟
+الان میفهمی. بیا بریم
شهریار همچنان دستم رو گرفته بود و ول نمیکرد. علی رغم خجالتی که داشتم، اما حس خیلی خوبی داشتم. حس امنیت… اینکه شهریار مراقبمه. شهریار سریع راه میرفت و راهش رو از جمعیت باز میکرد و منم با خودش میکشوند.
چند دقیقه بعد، در چند ده متری موزه هنر های معاصر بودیم که ناگهان متوجه سورپرایز شهریار شدم! سرجام ایستادم شهریار هم توقف کرد
+چی شد؟
با ذوق و شوق نگاهش کردم
-شه… شهریار؟؟ نگو که اومدیم نمایشگاه نقاشی!!
+چرا اومدیم!
و خنده ای کرد و با مهربونی نگاهم کرد
+قربون این ذوقت بشم من. چند روز قبل از کنکور، بهم گفته بودی که این نمایشگاه قراره برگزار بشه. منم بعد از کنکور، تحقیق کردم راجع بهش تا زمان و مکان برگزاری این نمایشگاه رو در بیارم! میدونستم که چقدر دوست داری و میخوای بیای
-وااای شهریار! نمیدونی چقدر خوشحالم! تا حالا نیومدم بودم، آرزوم بود بیام نمایشگاه نقاشی و …
مکث کردم. به چهره شهریار نگاه کردم. ناگاه بیخیال همه چیز شدم و دستم رو از دستش رها کردم و محکم بغلش کردم! توی اون لحظه، هیییچ توجهی به اطراف نداشتم. اصلا متوجه نشدم که یه خانم مسن، حین اینکه از ما رد میشد، با تعجب نگاهمون کرد. یا اصلا متوجه نشدم که مردی که کنار پیاده رو در حال صحبت با تلفنش بود، نگاهی به ما کرد و ابرویی بالا انداخت. فقط تو اون لحظه، میخواستم بغلش کنم.
-عاشقتم شهریار. مرسییی… خیلی…خیلی ممنونم ازت
+قربونت بشم… در جریانی که وسط خیابون بغلم کردی؟؟
-اممم…وای ببخشید
خودمو از آغوشش جدا کردم و با لپای گل انداخته از خجالت، نگاهش کردم:
-ببخشید. نتونستم خودمو کنترل کنم
+دورت بگردم من که خوشحالی! بیا! بیا بریم
ـ بریییم!!
از همون لحظه ای که وارد محوطه شدیم، با ذوق و شوق به اطرافم نگاه میکردم و سعی میکردم هر بار چیزای جالب ترین کشف کنم.
+ورودیش اونجاست، بیا بریم.
-باید بلیط بگیریم
شهریار دست تو جیب تکی پیراهنش کرد و دو تا کاغذ کوچیک تا شده رو در آورد. با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:
+قبلا تمهیدات انجام شده جناب سرهنگ!
-واییی شهریار! واقعا غافلگیرم کردی امروز!
حدودا دو ساعتی داخل مجموعه بودیم و آروم و آهسته قدم میزدیم و در مقابل هر اثر هنری، مکث می کردیم و با همدیگه زیبایی و ظرافت آثار هنری رو برای همدیگه بیان میکردیم. از همدیگه عکس می گرفتیم و با هم بگو بخند میکردیم.
-عه اییین!! این نقاشی رو تو اینترنت دیده بودم! اثر گوگِن هستش!
+کی؟؟
-گوگِن! هنرمند و نقاش فرانسوی
+آهان! امیر این کناریش رو ببین! چه عجیبه!
-وای آره!
تمام مدت غرق در تماشای نقاشی ها و آثار هنری بودیم و چنان غرق در لذت بودیم که مطمئنم نه من، نه شهریار نمیخواستیم این لحظات تموم بشن! چندباری حین دیدن نقاشی ها و تابلو ها، به چهره شهریار دقت کردم. چهره جذاب و همیشه خندانش. چقدر خوشبخت بودم من 🙂 از عمیق ترین اعماق دلم از خدا میخواستم عشق و رابطه بین ما ابدی باشه و بتونیم خاطرت خوب بیشماری با هم خلق بکنیم. وقتی یه نقاشی پرتره رو نگاه می انداختم، فکری از ذهنم خطور کرد. شهریار بخاطر من و علاقه ام به اینجا، همه این تدارکات امروز رو آماده کرده. منم باید جبران کنم. اما چجوری؟؟ شاید خوب باشه با هم بریم سینما و فیلم مورد علاقه شهریار رو که مورد علاقه من هم هست، ببینیم. یا شاید هم بریم دریاچه ای چیزی…
بعد از دو ساعت، از در خروجی به سمت محوطه رفتیم. هوا تاریک شده بود. به گمونم الان ساعت باید در و بر هشت. میبود. به ساعتم نگاه کردم. درست فکر میکردم. ۸:۰۵
-شهریار نمیدونی چقدر ازت ممنونم واقعا
+قربونت. منم خیلی خوشحال شدم. واقعا تجربه خیلی جذابی بود!
- خوشحالم که اولین تجربه ام، با تو بود
+فدات عزیزم… میگما! گرسنه ات نیست؟
-چرا!
+نظرت چیه که بریم با هم بیرون یه چیزی بخوریم؟
-موافقم! بریم!
+عشقم معلومه خیلی سرحالی ها!
-آره خیلی! اصلا تو پوست خودم نمیگنجم.
+جااان!
چند دقیقه بعد رسیدیم دم یه ساندویچی فسقلی. پسری که به زور سنش از ما بیشتر بود، پشت سیستم نشسته بود.
+سلام شب بخیر!
- سلام ممنونم. بفرمایید
+لطفا دو تا هات داگ. بی زحمت داخل یکی از هات داگ ها ، پنیر نریزین لطفا - چشم. بفرمایید بشینید تا یه ربع دیگه آماده میشه. همینجا تشریف دارید؟ یا بیرون میبرید؟
+نه بیرون میبریم
پسره سفارشات رو ثبت کرد.
شهریار به سمتم اومد و با تعجب بهم گفت:
+واقعا عجیبه که از پنیر پیتزا اینا بدت میاد! همه میگن پنیر اضافی، بعد تو میگی اصلا نباشه!
ـ ذائقه است دیگه! از همون بچگی دوست نداشتم
+چی بگم والا
بعد آوردن سفارشمون، رفتیم توی پارک اونور خیابون نشستیم و مشغول خوردن ساندویچ هامون شدیم. حین گاز زدن ساندویچ، به همدیگه نگاه میکردیم و میخندیدیم. خاطرات چند ماه گذشته رو برای هم یادآوری می کردیم و به همدیگه لبخندی شیرین و عاشقانه هدیه میدادیم. نمیتونستم چشم از چشمش بردارم. یادمه وقتی برای بار اول شهریار رو دیدم، مجذوب چشماش شدم. برق چشماش، همیشه دلم رو تسلی میداد. چشماش مثل دفتر شعری بود برای من که خدا اون رو به بهترین نحو سروده. به قول یه بنده خدایی، چشم ها، ناب ترین عایده تقدیر هستن.
بعد از خوردن شاممون، به سمت ایستگاه مترو رفتیم و به سمت خونمون برگشتیم. ساعت از نه و نیم هم گذشته بود. این اولین باری بود که تا این ساعت، بیرون بودم. حس عجیبی داشتم. جدای از حس شادکامی و عشقی که داشتم، یه حس دیگری هم تو دلم جوانه زده بود. نمیتونستم توصیفش کنم. مثل یک معمای سخت و حل نشدنی به نظر میومد. چه حسی بود؟ نگرانی از آینده؟ یا شاید هم یه تشویش ذهنی ساده و بی اهمیت. اما تاریکی و سکوت شب، باعث میشد بیشتر و بیشتر ذهنم رو درگیر خودش بکنه.
.
.
چهل روز بعد
آخرین روز های تابستون در حال سپری شدن بود. تابستونی که خاطره خوشش در عمق جانم ریشه دوانده بود. روزهایی که با هم خوش بودیم، شادمان و خندان در کوچه ها و خیابون ها قدم میزدیم، برای همدیگه صحبت می کردیم از اتفاقات دور و نزدیک و کوچیک و بزرگ، دستانمون رو به هم گره می کردیم و حس خوب عشق رو لا به لای انگشتان به هم گره خوردمون احساس میکردیم، عاشقانه هایی سرشار از احساس و لذت رو با هم تجربه کردیم، حاضر جواب بودیم برای هم. چون هیچ دوستت دارمی رو بی بوسه نگذاشتیم! بوسه هایی گرم و آتشین، آغوش های پر مهر و نگاه هایی سرشار از عشق سوزان! آوازه عشق بازی هامون چنان در آسمان پیچید که نیرو های اهریمنی و ممانعت کننده از عشق پاک، همون هایی که همیشه شرط بسته اند به جدایی دو عاشق دلباخته، روسیاه شدند. جاهای مختلفی رفتیم. سینما، پارک،موزه، طبیعت، کتابفروشی، کافه و و و
اما حالا، من و شهریار کنار هم نشسته بودیم. غمزده و اندوهگین…
با بهت و ماتم، به صفحه مانیتور کامپیوترش چشم دوخته بودیم. چشم دوخته بودیم به کابوسی که خدا خدا میکردیم اتفاق نیوفته، اما افتاد.کابوس جدایی…
هر دو در رشته مورد علاقمون، یعنی داروسازی قبول شده بودیم، اما من در تهران و شهریار در تبریز! و این سر آغازی بود برای جدایی چند ساله ما…
سخت بود به چشمان همدیگه نگاه کنیم. به چشمانی که در طول تمام این روز های تابستون، مأمن واژه های عاشقانه و شادی بخش بودن و حالا، جایگاه غمی سنگین. به هر سختی، به سمت شهریار برگشتم. دست بر روی دستان سردش گذاشتم و سرم رو به سینه اش گذاشتم. شهریار، دستان سردتر من رو رها کرد و من رو محکم در آغوش کشید. ریتم نامنظم نفس هاش، گواهی از ناباوری و غمش میداد. نفس های من هم که همیشه در آغوش شهریار، منظم ترین بودن، حالا نامنظم و تند بودن. شهریار با صدایی لرزان لب باز کرد:
+ا…اشکال نداره…تقدیر این بوده عشق من. ولی…ولی قول میدم یک لحظه هم فراموشت نکنم. قول میدم هر موقع که بتونم، به دیدارت بیام. قول میدم!
و ناگهان بغض شهریار ترکید و بی صدا شروع به گریه کرد. میتونستم طاقت بیارم؟ ابدا! من هم در آغوشش شروع به گریه کردم. سرم رو بلند کردم
-کا…کاش نمیرفتی شهری…یار… من…من بدون تو دق…دق میکنم…
+فدات… بشم… بخدا قول دادم بهت…امیرم… نفسم… گریه… نکن!
شهریار چشمانشو پاک کرد و با دستمال، بینیش رو پاک کرد. با چشمانی قرمز و ورم کرده، بهم نگاه کرد
+امیرجونم! بخدا این جدایی باعث نمیشه حتی ذره ای، عشقمون نسبت به هم کم بشه. بخدا اگر میشد، نمیرفتم! ولی…ولی چیکار کنم که چاره ای نداریم.
-قول…قول بده که هر روز بهم زنگ میزنی
+باشه عزیزم… زنگ میزنم. قول میدم. گریه نکن تو رو خدا. اینجوری من ناراحت میشم. امیر؟
از چونه ام گرفت و سرم رو بالا آورد.
+تو چشمام نگاه کن!
بعد کمی مکث ادامه داد:
+قول میدم! این جدایی، هیییچ تغییری در عشقمون و رابطمون ایجاد نکنه. باشه؟؟
سر تکون دادم به نشانه موافقت
+بااشه؟
-با… باشه
+دورت بگردم. بیا بغلم
و دوباره در آغوشش خودمو رها کردم. حرفهای دلنشینش، قدری از ناراحتیم کاسته بود، اما غم این دوری و فراق، چیزی نبود که حل بشه… این غم، هیچ مرهمی نداره، جز آغوش گرم و بوسه های پر مهر یار و معشوق. و حالا بنا بود که سال ها، این غم و دردم، بی مرهم باقی بمونه. تقدیر این بود… تقدیر این بود که من و شهریار هم مثل باقی عاشقان، باقی دلداده ها و دلباخته ها، مدتی طعم تلخ این فراق و دوری رو بچشیم.
.
.
چند روز بعد در حالی که روی تخت شهریار نشسته بودم، به تقلای شهریار حین جمع کردن وسایلش نگاه میکردم
+این از این… اینم پاوربانکم…خوب… حالا نوبت نقاشی قشنگته. بده بذارم داخل این پوشه.
ـ بیا
توی این روزهای آخر، میخواستم بهش یه یادگاری بدم. که هر وقت اونم ببینه، یاد من بیوفته. و چه چیزی میتونست بهتر از نقاشی باشه؟ نقاشی ای که روح خودمو درش دمیده بودم.
قبل گرفتن نقاشیم از دستم، تو چشمان پریشانم نگاه کرد. بعد لحظه ای مکث، پشت دستم رو بوسید:
+قربون دستت بشم!
دستمو عقب کشیدم و آروم جواب دادم:
-خدا نکنه!
و سکوت…
صدای مادر شهریار. سکوت رو شکست - شهریااار مامااان؟؟ جمع نکردی هنوز؟ دیرت نشه؟ به ساعت بلیطت، دو ساعت بیشتر نمونده!
+چششم. الان میااام.
شهریار از جاش بلند شد و به سمت کمدش رفت. قبل باز کردن درش، مکثی کرد. برگشت و بهم نگاه کرد
+خب… راستش منم برات یه چیزی دارم.
با تعجب پرسیدم:
-چی؟
پاسخی نداد. به جاش سرش رو به سمت کمد چرخوند و درش رو باز کرد. از طبقه بالاییش، یه چیزی بسته شده رو برداشت. در کمدش رو بست و قبل اینکه حرکتی کنه، فاطمه خانم در اتاق شهریار رو باز کرد و با چهره ای که نشون دهنده استرس بود، گفت: - پسرم! یه موقع ترافیک میشه، دیر میرسی ها. زود کاراتو تموم کن بیا.
+چشم
فاطمه خانم به بسته تو دست شهریار نگاه کرد و با لبخندی، اتاق رو ترک کرد.
به محض رفتن فاطمه خانم، شهریار اومد کنارم روی تخت نشست. با توجه به اینکه تنها نبودیم، باید حواسمون می بود، اما برام سخت بود خودمو کنترل کنم و برای ساعات آخر دیدارمون، بغلش نکنم، اما چه کنم…
شهریار بسته رو بهم داد. یه چیزی که کادو پیچ شده بود. نمیدونم چرا دستام شروع به لرزیدن کرد. بسته رو از نظرم گذروندم.از شکل و شمایلش، بر میومد که یه کتاب باشه، یه کتاب قطور! با کاغذ کادوی یشمی رنگ ساده ای کادو پیچ شده بود و یه تکه کاغذ تا شده، روش چسبیده شده بود. تای کاغذ رو باز کردم
« برای بهترین رفیقم. امیر جان
تولدت مبارک. با آرزوی بهترین ها
آبان ۱۴۰۲»
-اما…اما تقریبا دو ماه مونده شهریار!
+میدونم عزیزم. ولی… از اونجایی که بعید میدونم اون روز بتونم پیشت باشم، کادوت رو از الان بهت میدم. نگاه به این نوشته تقریبا رسمی نکن! اصل کاری رو داخل کتاب نوشتم .قرارمون رو که یادته؟
سرم رو به نشانه تایید تکون دادم. ماجرا از این قراره که اوایل آشناییمون، با هم قرار گذاشتیم که هر سال موقع تولد، به همدیگه کادو بدیم، مهم نیست چی باشه! یه کتاب، یه خودکار خوشگل، یه لباس، یا حتی یه نامه عاشقانه…
+پس یادت نره ها کادومو بهم بدی! اگر ندی، با اولین پرواز از تبریز میام تهران و به حسابت میرسم!
خنده ای تصنعی کردم و جواب دادم:
-ولی… ولی آخه
+ولی چی؟
-هیچ. خیلی خیلی ممنونم ازت!
+یه قول باید بهم بدی!
-چی؟
+اینکه تا روز تولدت، کادوت رو باز نکنی!
نفس عمیقی کشیدم و آروم و محتاطانه، پشت دستش رو که روی تخت گذاشته بود، لمس کردم.
-قول میدم
+امیدوارم خوشت بیاد.
-معلومه که خوشم میاد. بازم ازت ممنونم.
+قربانت… خب…دیگه باید برم
-منم میام
+کجاا؟
-فرودگاه
+امیر آخه…
-میام! هر چی هم بگی، میام
لبخند کمرنگی زد.
+باشه عزیزم. خوشحال میشم
موقع رفتن، شهریار از زیر قرآن رد شد و بوسه ای بر اون زد. از خونشون خارج شدیم و سوار ماشین پدر شهریار شدیم. من و شهریار عقب نشسته بودیم. به محض اینکه ماشین راه افتاد، گوشی فاطمه خانم زنگ خورد. وقتی جواب داد، متوجه شدم که مادرم پشت خطه. - خیلی ممنون ازتون…سلامت باشید. ایشالا همه جوون ها موفق باشن… زنده باشین… بزرگواریتون رو میرسونم… همیشه قدردان محبت های شما و آقای بدیعی هستیم… چه حرفیه نفرمایید. خواهش میکنم… بله شهریار رو راهی کنیم، برمیگردیم و امیر جان رو میاریم… نه خواهش میکنم چه زحمتی… بله دیگه… رفیقن دیگه. میخوان پیش هم باشن… خواهش میکنم… خدانگهدار شما… خدانگهدار
تمام مدت مسیر رو تقریبا حذفی نزدیم. همش تو فکر بودم. اینکه چطور خواهم توانست این دوری رو تحمل کنم. از خدا میخواستم بهم توان بده تا بتونم با دوری و فراق شهریار کنار بیام. قرار بود بین من و شهریار، کیلومتر ها فاصله باشه! قرار بود تنها پیوند بین من و شهریار، پرتوی آفتاب در روشنای روز و دست مهربون باد باشه در خنکای شب!
وقتی به خودم اومدم، رسیده بودیم فرودگاه. قبل اینکه شهریار از گیت رد بشه، با پدر و مادرش خداحافظی کرد. خداحافظی ای طولانی که با گریه فاطمه خانم همراه بود. بعد گفتن تمام توصیه ها و نکات ، شهریار با چشمانی قرمز ، به سمت من اومد. با صدایی به شدت لرزان گفت:
+م…مرسی که اومدی بدرقه ام
-خوا… خواهش میکنم.
بغضم رو به زور نگه داشته بودم سعی میکردم جلوی پدر و مادر شهریار، احساساتم رو کنترل کنم.
شهریار قدمی جلو اومد و دستاشو باز کرد. همو بغل کردیم. تو آغوش همدیگه، به وضوح صدای بغض فرو خورده همدیگه رو میشنیدیم. صدای ضربان تند قلب هامون. تنم میلرزید. چطور میتونستم… چطور…
-شه… شهریار
+ج…جان
-مُ…مراقب خودت…باش
همچنان که سرش روی شونه ام بود، سرش رو تکون داد - مامان جان! ناراحت نباشید. ایشالا خیلی زود همدیگه رو میبینید.
اما شهریار منو رها نمیکرد. منم خدا خواسته… معلوم نبود این آغوش ها دوباره چه روزی از سر گرفته خواهد شد. پس سعی کردم از آخرین ثانیه ها نهایت بهره رو ببرم و تنم رو به عطر خوش شهریار آغشته کنم و تا منتهی الیه ریه هام رو با عطر تنش پر کنم.
فاطمه خانم با صدایی لرزان گفت: - الهی بمیرم…
ناچارا باید همدیگه رو رها میکردیم. پیش از اینکه از آغوش هم بیرون بیایم، شهریار توی گوشم زمزمه کرد:
+عاشقتم… - شهریار بابا یادت باشه ها! رسیدی زنگ بزن
اشک چشماهش رو با سر آستینش پاک کرد و رو به پدرش گفت:
+چشم. یادم میمونه
🔊 مسافرین محترم پرواز شماره …
-دیگه باید بری شهریار
-
آره پسرم. برو خدا به همراهت
شهریار دستش رو به سمتم دراز کرد. دستش رو گرفتم:
-امیدوارم موفق باشی
+همچنین تو امیرجان
به سمت پدر و مادرش رفت و مجددا صورت پدر و مادرش رو بوسید. ساکش رو تو دستاش جابجا کرد و به سمت گیت رفت. از گیت رد شد و به سوی پله برقی رفت. پشتش به ما بود. یقین داشتم که روبرگردانیش از ما، بخاطر اشک چشماشه. تو دلم گفتم شهریار برگرد… بذار چهره ات رو ببینم…برای بار آخر بذار ببینم چهره ات رو…
ناگهان سرش رو به سمت ما برگردوند و دست تکون داد. دست های لرزانم رو بلند کردم و براش دستی تکون دادم. زیر لب گفتم: عاشقتم… -
امیر جان سوار شو بریم
-چشم
تو مسیر برگشت، سکوت کرده بودم. سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و بیرون رو نگاه میکردم. غروب، چادر نیلوفری رنگش رو بر تن خورشید پیچیده بود. ابری نازک، خورشید رو احاطه کرده بود. سعی کردم شمایل ابر رو به چیزی تشبیه کنم. اما بی حوصله تر از این بودم که فکرم برای اینجور چیز ها کار کنه. غروب خورشید رو دوست داشتم. وقتی که آسمان سرخ و شهری نیمه تاریک، به هم می پیوستند. اما… اما کافی بود غمی در دلم باشه… تا غروب اون روز، هزار بار جانم رو بگیره. و چه چیزی غمبار تر از دوری از همدم و جانم؟؟ -
امیر جان پسرم! ناراحت نباش. هنوز هم با هم در ارتباط خواهید بود.
فاطمه خانم مکثی کرد و ادامه داد: -
شهریار خیلی تو رو دوست داره عزیزم. بیشتر از برادر نداشته اش. مطمئنم که تو هم همینطور. شما دوست های خیلی خوبی برای هم هستین. خدا برای هم نگهتون داره.
با صدایی آرام و لرزان جواب دادم:
-مَ…ممنونم فاطمه خانم. لطف دارید
چند دقیقه بعد که به خودم اومدم، جلوی در خونمون بودیم. بعد از خداحافظی از پدر و مادر شهریار، رفتم خونمون. به قدری اندوهگین و بی حوصله بودم که پدر و مادرم هم با دیدن چهره غمزده من، چهرشون در هم رفت. سعی میکردن با حرف های دلگرم کننده و امیدوار کننده، منو از این وضع در بیارن. اما… اما اونا نمیدونستن که چه غمی رو در دلم تحمل میکنم. اونا نمیدونستن که من امروز، چه کسی رو بدرقه کردم! نمیدونستن که امروز نیمه جانم رو بدرقه کردم. نیمه جانم رو در آغوش گرفتم و بدرقه اش کردم جایی که صدها کیلومتر فاصله بینمون می انداخت…
.
.
سرم رو از روی بالشم برداشتم. از پنجره، فضای تاریک و غروب رو نگاه کردم. از اون روز به بعد، غروب های دلگیر، شده بودن همدم و مونس من برای درد دل… به سمت میزم رفتم و یکبار دیگه تقویمم رو نگاه کردم. ۲۶ آبان…
امروز تولدم بود. از صبح فامیل و چند تا از دوستانم تماس گرفتن و سالروز تولدم رو تبریک گفتن. اما… خبری از شهریار نبود… آخرین بار دیشب باهاش صحبت کردم…
-« الو شهریار؟ صدات قطع شد…نه آهاان. درست شد… میگم فردا پس فردا تعطیل رسمیه. جمعه هم که تعطیله. تهران نمیای؟
+« عشقم خیلی دوست داشتم بیام، ولی نشد. بلیط همه قطار ها و هواپیما پر شده. ضمن اینکه یه پروژه تحقیقاتی رو باید انجام بدم، چون چند روزی مریض بودم، باید انجامش بدم اینو»
-« الان بهتری؟»
+« آره فدات بشم»
-« باشه خداروشکر. مزاحمت نمیشم…»
+« فدات بشم. دورت بگردم خب؟ خیلی دوستت دارم»
-« منم خیلی دوستت دارم»
+« خداحافظ نفسم»
-« خداحافظ عزیز جان» -
امیر مامان؟ بیا دیگه. کیک رو گذاشتم روی میز!
-
اومدم!
قبل اینکه از اتاق خارج بشم، لبخندی تصنعی زدم تا بلکه پدر و مادرم متوجه غم و ناراحتیم نشن. بنده خدا ها این مدت، خیلی سعی میکردن منو خوشحال کنن و از ناراحتی در بیارن. امروز هم برای تولدم، مامانم اصرار داشت که خودش کیک بپزه. رفتم پذیرایی. بوی خوش کیک سیب و دارچینی که معلوم بود تازه از فر دراومده، فضای خونه رو پر کرده بود. به میز مقابلم نگاه کردم. کیک در وسط و ظرف میوه و آجیل و چای هم در کناره های کیک. دو سه بسته کادو هم رو زمین خودنمایی میکردن. روی مبل، کنار پدر و مادرم نشستم. بابام دستم رو تو دستش گرفت. -
امیر مامان فوت کن الان شمع آب میشه
-چشم
نفسی عمیق کشیدم و شمع رو فوت کردم. بابا و مامان، با خوشحالی دست زدن و با هم روبوسی کردیم -
فدای پسر خودم بشم! دیگه مرد شدی!
-
خیلی وقته خانم که پسرم مرد شده! کجای کاری؟
سه تایی خندیدیم. مادرم سه برش کیک جدا کرد و مقابل هر سه مون گذاشت. -
خب بابایی! الان وقت باز کردن کادو هاست!
سرم رو تکون دادم. -
خخخخب! این از اولی! کادوی من و بابا
-دستتون درد نکنه. راضی نبودم زحمت بکشین -
فدات بشم پسرم. مگه میشه؟
کادوم رو باز کردم. یه جعبه مکعبی مشکی رنگ. حدس زدم چی باشه. در جعبه رو باز کردم و چشمانم به یه ساعت نقره ای رنگ زیبا، افتاد. ساعتی نقره ای با صفحه ذغالی رنگ. خیلی قشنگ بود!
-وای… این…این خیلی قشنگه!
بابام خم شد و سرم رو بوسید و گفت -
قربونت بابا. مبارکت باشه!
-
مبارکه مامان جان!
-خیلی خیلی ممنونم. -
خب. این از کادوی دوم! عمه سیمین واست فرستاده
-عمه سیمین ؟؟ -
آره بابا. دو روز پیش پست اومد شرکت من. عمه از چند روز پیش فرستاد که روز تولدت، به دستت برسه
-دستشون درد نکنه -
باز کن ببینیم چیه. چیز سنگینی به نظر میاد!
کادو رو باز کردم. مجموعه سه جلدی کتاب «مدار صفر درجه»، اثر احمد محمود. خیلی وقت بود میخواستم این کتاب رو بخرم. ولی عمه از کجا میدونست؟؟ آهاان! فکر کنم علی بهش گفته بود. چون چند ماه پیش لا به لای صحبت هامون، علی ازم پرسید چه کتابی دوست دارم، و من اسم چند تا رو از جمله همین مدار صفر درجه رو آوردم. -
به به! عمه خوب میدونست ها چه هدیه ای دوست داری! ببینم کتاب رو… به نظر کتاب خیلی خوبیه
-اوهوم
مامان آخرین کادو رو هم داد دستم -
اینم هدیه عزیز و آقاجون. اگر نرفته بودن مشهد، امشب میومدن
این یکی رو هم باز کردم. یه بافت سورمه ای رنگ خیلی قشنگ و شکیل -
چه خوش رنگه مامان جان. خوب شد اتفاقا. برای امسالت، بافت نداشتی. اون بافت طوسی ، برات کوچیک شده بود
-آره. خیلی قشنگه. دستشون درد نکنه. زنگ میزنم تشکر میکنم.
ناگهان چیزی به یادم اومد. از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم -
کجا رفتی مامان؟ کیک نمیخوری ؟
-الان میام
رفتم اتاقم. به سمت کمدم رفتم و کشوی پایینش رو باز کردم. همون کادو یشمی رنگ… کادوی شهریار.
نشستم روی تختم. بغضی راه گلوم رو بست. کاش خودش اینجا بود… شروع کردم به باز کردن کاغذ کادو. عنوان کتاب رو که دیدم، لبخندی بر گوشه لبم نقش بست
«شیاطین» اثر فئودور داستایوفسکی. شهریار میدونست هیچ چیزی اندازه کتاب نمیتونه منو خوشحال کنه. اون هم چه کتابی! کتابی از نویسنده مورد علاقه ام! داستایفسکی!
صفحه اولش رو ورق زدم. ناگهان نوشته ای مقابل چشمانم ظاهر شد. تپش قلبم دوچندان شد. اشک چشمانم رو گرفت… چه…چه متن قشنگی…
«امیر جانم
تک ستاره قلبم
در تمام صفحات کتاب، برات بوسه کار گذاشتم
چون مطمئن بودم برای بوییدن کتاب نو، سرت رو جلو می آوری.
عاشقتم. دوستدارت شهریار»
دستم رو مقابل دهانم گرفتم که مبادا صدای گریه ام از اتاق خارج بشه. شهریار… شهریار! کاش پیشم بودی! کاش…
ناگهان آیفون خونه به صدا دراومد. -
حسام! دستم بنده! آیفون رو باز کن ببین کیه
-
بااشه
بعد چند لحظه، بابام با صدایی بلند منو صدا زد -
امیر بابا! ببین کی اومده!!
-کی؟ -
شهریار!
ناگهان قلبم از تپش ایستاد. دُ…درست شنیدم؟؟ شهریار بود؟؟
-شَ…شهریار؟؟؟
نوشته: امیر
9 پاسخ به “بوی کتاب نو…(۵ و پایانی)”
الان فقط اشک چشام جاریه…دور دوم عزیز دلم آنچه لایق و شایسته تو باشه رو مینوسم
آفرین، خسته نباشی
وای لعنتی عالی بودولی حیف شد اینا یه سکس درست حسابی نکردن
بهترین داستانی هست که با هیجان دنبالش کردم چون همیشه آرزوی داشتن فردی مث شهریار رو داشتم. اکه میشه ادامه داستان رو با عنوان دیکهای بزار ک سایت قبول کنه چون واقعا من عاشق داستانتم و میخام حتما بقیشو بخونم
یکی از عزیزان کامنت گذاشته چقدر جای یک شهریار خالیه تو زندگیش حس میکنم که این عزیز روزای خوب و باهم بودن رو تجربه کرده و یا اینکه واقعا خوش شانس هست که دچار این عشق و علاقه ( که از نظر من خیلی خیلی خاص و ویژه تر و شکوه مند تر از عشق بین پسر و دختر در همین سن و سال هست) نشدهفقط خودت داداش گلم میدونی انکار تو شاهد روزای سخت و سیاه زندگی من بودی با گریه های امیر گریه کردم با خندهایش لبخند و بالذت بردنش لذت بردم علاوه بر لذت خواندن داستان زیبا و عاشقانه و رمانتیک وتو که به نظر من بهترین بهترینهای سایت هست خواهد بود
من هم موافق نظر عزیز دیگه ای هستم که ادامه اش را تا به امروز(زمان خاص نیست زمان حال)با عنوانی دیگه ادامه بدی،اما یک سوال دارم هرکسی که در هر زمانی اگه نظر من را می خونه به این سوال من فقط بدون هیچگونه تعصب و پیش زمینه ای اندکی بیشتر از اندکی فکر کنه چرا این داستان تو اینهمه علاقه مند پیدا کرده و لایک گرفته چون داداش شما غیر از این که زیبایی و شکوه عشق بدون جنسیت زدگی وصف کرده ای پس چرا هریک از ما خوانندگان این داستان به سهم خود در جنسیت زدایی از عشق بین دو انسان قدمی برداریم.
سلام خسته نباشیمرسی برا وقتی که گذاشتیداستانت آرزوی خیلی از گی های دهه هشتادی که تازه دیپلم گرفتن رو به نمایش گذاشت ، من که نمیدونم ،. شاید خیلیا هم اینو زندگی کردن ، یه سوال همیشه ته دل همه هست ، اونم اینه که من واقعا اگه تمام خودمو به این شخص بدم ! اونم همین کارو میکنه ؟ آیا می مونه باهام ؟ و هزار تا سوال دیگه که امیر تو بغل شهریار با خودش مرور میکرد و دست و پا میزد که واقعا آره این همونه که باید باشه؟ هعی این گوشه از دنیا دردا خیلی زیادن ، به شخصه دلم همچین عشقی رو خواست موقع دبیرستان ، اما نشد که بشه ، امیدوارم یکی باشه بیاد و بمونه برا همیشه ، بدرود
بارها در حین خوندن این قسمت، اشک ریختم و این آخرش که دیگه واقعا 😪همه چیز واقعا زیبا بود. احساسات، تصویر سازی، همه چیز. به خاطر لحظات خوبی که ساختی، ممنونم و امیدوارم موفق باشی. ❤️
دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی من که نه صدایت را شنیده ام ونه دیدمت فقط میخواستم بگم دوستت دارم فقط حس واقعی خودمو نوشته ام