سلام اسم من میناست و ۲۵ سالمه و چند ساله ک با این سایت اشنا شدم ولی تا حالا داستان ننوشتم
۴ سال پیش ب اجبار خانوادم مجبور به ازدواج با یکی از خواستگارام شدم ک وضع مالی و ظاهر بدی نداشت اما اخلاقش زیادی تند بود
اوایل نامزدیمون برای من خیلی سخت بود ک با کاراش و رفتاراش کنار بیام و همیشه ازش فرار میکردم تا اینکه بعد از عقدمون برای اولین بار قرار شد بریم مسافرت من و ارش کل مسیر راجبه مشکلات رابطمون حرف زدیم و من به تنها چیزی ک فکر نمیکردم سکس بود
ارش سعی میکرد ک بگه منو دوسداره و نمیخواد از من خطایی ببینه و تقصیر و بندازه گردن علاقه اش ب من کم کم حرفامون بالا گرفت و دعوامون شد تا جایی ک دعوامون ب کتک کاری رسید و حواس ارش از جاده پرت شد و با ی ماشین تصادف کردیم کلی معطل شدیم تا افسر بیاد و طرف و راضی کردیم ک با مقداری پول بیخیال بردن ماشین برای تعمیر بشه تا خود ویلای بابای ارش ساکت موندیم و دیگه حرف نزدیم وقتی رسیدیم ب ویلا غذا رو اماده کردم توی سکوت کامل خوردیم خواستم ظرفارو جمع کنم ک یکیش از دستم افتاد و شکست ارش عصبی شد و داد و فریاد راه انداخت گفت عرضه جمع کردن ی میز شامو نداریگوه خوردی شوهر کردی میموندی خونه بابات ب جنده بازیات ادامه میدادی با این حرفش حسابی عصبی شدم و گفتم جنده بازی کار توعه نه من ازت متنفرم حیوون از اونور میز حمله کرد سمتم با ی دستش کل فکمو گرفت بین انگشتاش حس میکردم ارواره هامو ک دارن صدا میدن با صدایی ک از بین دندوناش میومد گفت ی بار دیگه بگو ازت متنفرم بعدش میبینی چی میشه خیلی ترسیده بودم ولی عقب نکشیدم و ب سختی گفتم ازت متنفرم شروع کرد ب خندیدن دستش و شل کرد از روی فکم لیز خورد اومد رو گردنم انگشتاش و خیلی اروم انداخت رو گردنم و فشار داد خواستم تقلا کنم ک محکم فشارم داد تو بغلش بینیشو چسبوند ب موهام بو کشید و گفت مثه ی نسیم بهاری خوشبویی محکمترفشارم داد حالا دیگه دستش از رو گردنم اومده بود روی سینم نمیخواستم تحریک شه ازش متنفر بودم سعی کردم از دستش خلاص شم و بهش بفهمونم ک نمیخوام باهاش بخوابم اما ول کن نبود سرمو اورد بالا جفت دستاش بغل صورتم بود لبامو چسبوند ب لباش محکم ترین حالتی ک ممکن بود میک میزد حس میکردم ک دارن کبود میشن بی اختیارم همراهیش کردم دستم رفتم پشت گردنشو قفل شد محکم سینه هامو چنگ میزد دستش رفت پایین و اومد روی کونم دو تا چک زد بهش منو از کون بلند کرد پاهامو دور کمرش حلقه کردم نشوندم روی اپن حالا نوبت گردنم بود ی لیس محکم از روی ترقوه تا زیر گوشم زد ک صدام بلند شد و با اهههه بلند همراهیش کردم گردنمو میک میزد و گاز میگرفت صدام کل ویلا رو برداشته بود لباشو اورد بغل گوشم گفت فقط ی بار دیگه بگو ک ازم متنفری بعدش چی میشه…
۴ سال پیش ب اجبار خانوادم مجبور به ازدواج با یکی از خواستگارام شدم ک وضع مالی و ظاهر بدی نداشت اما اخلاقش زیادی تند بود
اوایل نامزدیمون برای من خیلی سخت بود ک با کاراش و رفتاراش کنار بیام و همیشه ازش فرار میکردم تا اینکه بعد از عقدمون برای اولین بار قرار شد بریم مسافرت من و ارش کل مسیر راجبه مشکلات رابطمون حرف زدیم و من به تنها چیزی ک فکر نمیکردم سکس بود
ارش سعی میکرد ک بگه منو دوسداره و نمیخواد از من خطایی ببینه و تقصیر و بندازه گردن علاقه اش ب من کم کم حرفامون بالا گرفت و دعوامون شد تا جایی ک دعوامون ب کتک کاری رسید و حواس ارش از جاده پرت شد و با ی ماشین تصادف کردیم کلی معطل شدیم تا افسر بیاد و طرف و راضی کردیم ک با مقداری پول بیخیال بردن ماشین برای تعمیر بشه تا خود ویلای بابای ارش ساکت موندیم و دیگه حرف نزدیم وقتی رسیدیم ب ویلا غذا رو اماده کردم توی سکوت کامل خوردیم خواستم ظرفارو جمع کنم ک یکیش از دستم افتاد و شکست ارش عصبی شد و داد و فریاد راه انداخت گفت عرضه جمع کردن ی میز شامو نداریگوه خوردی شوهر کردی میموندی خونه بابات ب جنده بازیات ادامه میدادی با این حرفش حسابی عصبی شدم و گفتم جنده بازی کار توعه نه من ازت متنفرم حیوون از اونور میز حمله کرد سمتم با ی دستش کل فکمو گرفت بین انگشتاش حس میکردم ارواره هامو ک دارن صدا میدن با صدایی ک از بین دندوناش میومد گفت ی بار دیگه بگو ازت متنفرم بعدش میبینی چی میشه خیلی ترسیده بودم ولی عقب نکشیدم و ب سختی گفتم ازت متنفرم شروع کرد ب خندیدن دستش و شل کرد از روی فکم لیز خورد اومد رو گردنم انگشتاش و خیلی اروم انداخت رو گردنم و فشار داد خواستم تقلا کنم ک محکم فشارم داد تو بغلش بینیشو چسبوند ب موهام بو کشید و گفت مثه ی نسیم بهاری خوشبویی محکمترفشارم داد حالا دیگه دستش از رو گردنم اومده بود روی سینم نمیخواستم تحریک شه ازش متنفر بودم سعی کردم از دستش خلاص شم و بهش بفهمونم ک نمیخوام باهاش بخوابم اما ول کن نبود سرمو اورد بالا جفت دستاش بغل صورتم بود لبامو چسبوند ب لباش محکم ترین حالتی ک ممکن بود میک میزد حس میکردم ک دارن کبود میشن بی اختیارم همراهیش کردم دستم رفتم پشت گردنشو قفل شد محکم سینه هامو چنگ میزد دستش رفت پایین و اومد روی کونم دو تا چک زد بهش منو از کون بلند کرد پاهامو دور کمرش حلقه کردم نشوندم روی اپن حالا نوبت گردنم بود ی لیس محکم از روی ترقوه تا زیر گوشم زد ک صدام بلند شد و با اهههه بلند همراهیش کردم گردنمو میک میزد و گاز میگرفت صدام کل ویلا رو برداشته بود لباشو اورد بغل گوشم گفت فقط ی بار دیگه بگو ک ازم متنفری بعدش چی میشه…
ادامه دارد
نوشته: مینا
8 پاسخ به “ازدواج اجباری (۱)”
بدک نبود.ولی کوتاه بود.بهتر بود قسمت بعدی رو هم داخل همین قسمت مینوشتی
دختره نوشته از همه پسرا متنفرم .
دوتا گاومیش
چرا یه داستان و درست حسابی تو این سایت نمیخونیم،الان چندشبه که همینطوریه بی محتوا و چرت
چرت ، چرت و باز هم چرت .خو استعداد نویسندگی نداری ننویس.
چند ساله با این سایت آشنا شدم ولی تا حالا داستان ننوشتم.تو این مدت کسی اومد بگه فلان فلان شده چرا داستان نمینویسی؟! 🙂
بیشعورمزخرف این چه نوع داستان نوشتنیه نفهمدیسلایک
#کسیشر