سلام رفقا.علی هستم ۴۰سالمه و مدیر دفتر یک شرکت خدماتی هستم.بنا به دلایلی از همسرم جدا شدم.دو سالی بیشتر بود که فقط بازار آزاد حال میکردم.فیلم داستان رفیق بازی و غیره…پسرم ۱۸سالشه پیش مادرشه…تمام مخارجش با خودمه.عمدا گذاشتم پیشش تا حواسش به مادرش باشه…آخه هنوزم دوستش دارم…خلاصه کلام خودم با مادر پدرم هستم…البته چون پیر هستند و دوستشون دارم …تو این مدت بعضی شبها دیر تر برمیگشتم،،یک شب که اتفاقا زودتر اومدم خونه دیدم سر کوچه مادرم اینها که تقریبا محله متوسط شهرمون هستش یک میوه فروشی باز شده یک جوون معتاد خالکوبی لاغری قد کوتاه با یک یارو نیسانی که بار هندونه هاش روی نیسانش بود تازه مغازه زدند…رفتم یک هندونه گرفتم و گفت برو داخل حساب کن داداش…عشق لاتی بودن…رفتم داخل ای جان یک گل بانو داخل بود سفید مث خودم قد بلند ناز ابروهای تتو شده.دستای قشنگ و کشیده ای داشت مانتو کوتاه تنش بود خیلی اندام نازی داشت.چشم توی چشم شدیم شاید ۲۵سالش می شد یا نه.سلام دادم و هندونه رو گذاشتم روی ترازو…کارت دادم کشید موقع پس گرفتن کارتم عمدا نوک انگشتامو کشیدم روی دستش.نگاه قشنگی بهم انداخت.چیزی نگفت.البته خدا میدونه من از لحاظ تیپ و تار و چهره عالی نباشم بد اصلا نیستم…شغل و درآمد خوبی هم دارم…و در ضمن پدرم و پدرش از قدیم معتمد محله بودند و هستند…یکشب که دیرتر برمیگشتم…کرمم گرفت برم ببینم کی به کیه .وچی به چیه…نازنین خانوم تنها بود.به بهونه ترشیجات و خیار شوراش رفتم داخل…نیسانه نبود…معتاده هم نبود…دیر وقت بود.سلام دادم آروم جوابمو داد.۱شیشه ترشی و ۱شیشه خیارشور برداشتم.کارت دادم بهش…گفت نمیپرسین دونه چنده؟گفتم مهم نیست فقط کارت بکش…گفت آخه این محل مردم اول قیمت میپرسند بعد خرید میکنند.گفتم آقاتون نیستن…گفت اونها داداشام هستند یکی رفته بار بیاره اون یکی دیگه هم رفته کله رو سیاسی کنه…گفتم فهمیدم معتاده…گفت خاک تو سرش…خندیدم…گفتم خودت چی متاهلی گفت نه مطلقه هستم.کارت ویزیتم رو دادم پرسیدم اسمت چیه؟گفت سمیه ام.گفتم سمیه خانوم منتظرم زنگ بزنی ها.گفت خانومت چی؟گفتم من هم مث توام…متارکه کردم.گفت آخه شما مردها همه اینجوری میگین…گفتم من پسر اون حاج خانومم…اون خونه بزرگه اون روبرو همه مارو میشناسند… گفت اوه شما پسر حاج آقا غیاث هستین؟گفتم بله.گفت حاج آقا ضمانت داداشام رو کردن برای اجاره مغازه.گفتم چرا ضمانت نمیخاد که…گفت پول پیش نداشتند حاجی گفت اگه کرایه ندادن خودم میدم…خندیدم.گفتم ازین کارها زیاد میکنه.گفتم فراموش نکنی خوشگله…گفت خیالت راحت…فقط صبحها…تا۱ظهر میتونم ببینمت…گفتم دمت گرم…تا اومدم برم بیرون خریده ام دستم بود معتاده رسید گفت جانم داداش چیزی لازمه.گفتم خرید کردم ممنون…گفت زیاد اینجا نمی بینمت گه گداری میایی خرید…گفتم شبها هستم روزها سر کارم.ولی توی محله غریبه نیستم شما نمیشناسی، خب محله ماست شما تازه واردی ما رو نمیشناسی…گفت عه نه بابا…خواهرش گفت رضا ایشون پسر حاج آقا غیاث هستند…گفت ای داش ببخشید بخدا نشناختمت…گفتم مهم نیست.من تمام روز شرکت هستم توی خونه و محل نیستم…کمتر مردم منو میبینند.برگشتم خونه…مادرم خواب بود شیشه ترشی و خیار ها رو گذاشتم توی یخچال…صبح مادرم زود بیدار شده بود…گفت تو اونها رو خریدی.گفتم آره دیدم دست سازه خوشم اومد…گفت پسر توی انباری دبه دبه ترشی و خیار شور هست نمیخوری…رفتی از بازار خریدی.نکنه این دختره خریدی؟گفتم کدوم دختره؟گفت هیچچی اشتباه کردم…بعد صبحانه دوش خوبی گرفتم و سر و صورتی صفا دادم مرتب زدم بیرون…درسته۴۰سال رو تازه رد کرده بودم اما اصلا بهم نمیخورد و نمیخوره…اولویت زندگیم همیشه رعایت شخصیت و تیپم بوده…مادرم زنم رو خیلی دوست داره…ولی مفتی الکی طلاق گرفتیم…هنوز امید داره برگردیم سر زندگیمون.خلاصه تازه توی ماشین نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد…پرسیدم الو بله،،گفت سلام خوشتیپ. پرسیدم شما؟گفت همون که بهش کارت دادی،،گفتم من به خیلی ها کارت میدم.گفت از سر و زبونت معلومه…منم سمیه دیگه،،دیشب بهم کارت دادی.گفتم آهان همون خوشگله…گفت فک کنم به همه همینو میگی؟گفتم نه خوشگل کمه.تو که تکی.کجایی نازنین.گفت سر چهار راه بعدی توی ایستگاه واحد.گفتم بمون تا بیام.گفت دمت گرم…رسیدم بهش سوارش کردم.گفتم بریم خونه.گفت اوه چی زود…بدون مقدمه…گفتم من و تو نوجوان که نیستیم…میدونیم از هم چی میخوایم.گفت صیغه نمیخونی…گفتم باشه خودم میخونم …من علی راضی،،تو سمیه راضی،، کون لق آدم ناراضی…خندید محکم و قشنگ هم خندید.گفت پس مهریه اش کو…گفتم من اگه بپسندم مهریه میدم.گفت هم نمیخوای مهریه خوشگلیمو بدی…گفتم باشه چقدر…گفت فقط یک بوس قشنگ…گفتم باشه توی ماشین لبشو بوسیدم…بردمش آپارتمان خودم…بردمش اتاق خواب. گفت دمتگرم معلومه لوکس زندگی میکنی.گفتم از وقتی خانومم رفت و جهیزیه اش رو برد اینجا رو
خودم نو نوار کردم.دوباره لوازم خریدم شیکتر شده…خودم آروم لباس در آوردم… گفت علی آقا واقعا نمیخای صیغه بخونی…گفتم واردی ها…صیغه چیه…گفت بقران بعد شوهرم فقط دوبار رابطه داشتم نه برای پول برای آشنایی که خدا میدونه هر دوبار من نپسندیدم.گفتم صیغه خوندن واسه رضایت دو طرفه…خوب ماهم که از بودن کنار هم راضی هستیم…مبلغش با خودت…گفت یکماه باهم باشیم.۵تومن خوبه…گفتم عالیه…خودش کمی چرت و پرت از روی گوشیش خوندو تموم شد…گفتم زود باش ببینمت…گفت عجولی ها…وقتی لخت میشد آروم آروم شق میکردم…هر دو لخت بودیم.گفت آهان ایوالله عجب کلفت و سر بالاست…گفتم مرسی تو هم عجب بدن نازی داری…حیف که سینه هات کوچولواند.گفت کاری نداره که…خودم هم فکرش هستم پروتز کنم…گفتم حرف نداره بکن…گفتم میخوریش.خندید…نشست زیر پام ساک قشنگی زد…بديش این بود نمیدونستم امروز همچین سعادتی نصیبم میشه…اگه نه دوپینگی چیزی میکردم…کمی ساک زد.گفت اوه چی کلفتر و سفت تر شد…گفتم حالا نوبت منه…ولی برعکس سینه هاش چه کوس تپل و بزرگی داشت…خیلی ناز براش خوردم سینه هاشو مکیدم…گردن ناز و قشنگش رو مکیدم…گفت نکن کبود میشه داداشام میفهمند…پاهاشو دادم بالا.کیرم رو فرو کردم داخلش.گفت اوف آروم علی جون…ماشالله کلفته تابهش عادت کنم سختم میشه…آروم تلمبه میزدم کم کم داشت لذت میبرد… آخه کیرم توی کوسش لیز تر شده بود و روون تر…لبهاشو گرفتم…لب بازی قشنگی میکرد…کم مونده بود آبم بیاد.گفتم عشقم بچرخ.گفت باشه عزیزم…برای گفتن این حرفها زود بود…اما سکس گرمی باهاش میکردم…هر چی میگفتم فقط میگفت چشم و پایه بود…داگی شد…انگشتمو خیس کردم دادم توی کونش.گفت اوف علی جون ناخونت بلند بود کونم سوخت.گفتم آخ ببخشید…کیرمو دادم توی کوسش…دودسته کمر باریکش رو گرفته بودم تلمبه میزدم…ناله میکرد.دور کیرم آب سفید غلیظ کوسش دیده میشد… گفت علی نشی ها…بکوب تندتر بکوب الان میشم…چندتا تلمبه قوی زدم…گفت آخ دمتگرم آفرین عجب حالی دادی مرسی…برگشت کیرم رو اول با دستمال کاغذی خشک کرد…بعدش پرسیدم بکنم پشت.گفت میشه فردا بکنی…آخه خیلی با کیرت حال کردم توی کوسمو پر کرده بود…بخدا اولین باره با کیر اینجوری حال میکنم ارضا میشم…نمیخام درد اون حس اینو ازم بگیره…بزار واست بخورمش…سر پا بودم.اون روی تخت بود.یک پام روی زمین بود یک پا روی تخت خودش پاهام باز کرد…از سوراخ کونم تا خایه ها و سر کیرمو جوری مکید دو دقیقه نشد آبم اومد…تمومش رو تا قطره آخرش خورد…من فهمیدم این خوشگله کار کشته تر از اینه که کار یکبار دوبارش باشه…خلاصه همونجا۵تومن رو براش زدم…توی اون هفته کون هم بهم داد.تا اینکه…پسرم اومد داخل جوون بود…اینو بگم که کلید خونه دست پسرم هم بود.و گاه گداری میومد.لوازمش رو بر میداشت…کنکور قبول نشده بود منتظر اعزام خدمتش بود…خوب شد وقتی اومد وارد خونه شد.لخت نبودیم…فقط داشتیم چیزی میخوردیم و میخندیدیم…سلام داد و رفت اتاقش چیزهایی رو برداشت و رفت…خداحافظی هم نکرد…مشغول صحبت و گپ و گفت در مورد پسرم بودیم…که سمیه گفت فک کنم کلکت کنده است…گفتم نه چیزی به کسی نمیگه…جوونه بچه که نیستش…گفت ولی اخم نگاهش ته دلمو خالی کرد…یکهو در باز شد و مریم خانومم عین ماده شیر وحشی اومد داخل…گفت علی خاک بر سرت…جنده آوردی توی خونه.گفتم چرت نگو مریم…نامزدمه…قرار ازدواج کنیم…بعدشم به تو چه…مگه من و تو باهم ربط و وصلی داریم…که من باید بیام به تو جواب بدم.اصلا کلید خونه من دست تو چکار میکنه.مگه تو مهریه ات رو نگرفتی و جهیزیه ات رو نبردی؟؟…لامصب من جوونم…دوساله تنهام گذاشتی…سمیه ساکت بود.گفتم بده من کلید رو…دوسال خبری ازش نیست الان اومده به من بهتون میزنه…برو بیرون ببینم…گفت مرسی علی بعد یکعمر زندگی منو بخاطر این زن معلوم الحال بیرونم میکنی…حالا من و تو ربطی بهم نداریم ها.پس پسرمون چی میشه.،من چند تا خواستگار داشتم خانوم جون نذاشت بخاطر همین پسر که جوونه آبرویش پیش دوستاش میره نخواستم ازدواج کنم…مادرت هم ازم خواهش کرد.مگه من جوون نیستم دل ندارم…گفتم مریم خانوم پس چرا جدا شدی…گفت خودت میدونی…گفتم چون توی سکس ضعیف بودی و فقط زبون داری و ادعا داری…اما توی انجام عمل، فقط کار خودتو میکنی…حالا هم برو به زندگیت برس برو خوش باش…چیکار من داری؟گریه کرد و کلید رو پرت کرد جلوی من و رفت…اون که رفت گفتم پاشو که الان ننم برسه کلک هردومون کنده است…هنوز حرفم تموم نشده بود…در زدن اخ اخ بدبختی مادرم بود…اینها همه با هم دستشون توی یک کاسه بود…پسرم به مادرم هم زنگ زده بود…من در رو باز نکردم…مادرم گفت باشه در رو باز نمیکنی روی مادرت…آفرین.گفتم مامان جون برو خونه میام حرف میزنیم.گفت نه باید ببینم کیه که دل پسر منو برده.خلاصه در رو باز کردم اومد داخل.گفت میدونی علی شبی که ترشی خیار خریدی بهت شک کردم
صبح توی دلم باخودم گفتم اگه علی این دختره رو دیده باشه کار دستم میده…و تو دختر جون حاجی به خانواده درب و داغون شما لطف کرد…ولی تو نمک خوردی نمکدون شکستی…سمیه ساکت بود…گفت من میدونستم تو زن صیغه ای هستی توی جلسه قرآن محله خانوم رحمتی بهم گفت…ولی فک نمیکردم پسر منو هم توی تور بندازی…گفتم مامان من خواستم اون که نخواسته…من۴۰سالمه…دوساله مریم ولم کرده…آخه من هم انسانم…اصلا تو راست میگی…این طفلک صیغه منه…کار حرومی که نکرده…صیغه شده…پس من باید چکار کنم…اصلا دلیل طلاق من و مریم همین ضعف رابطه اش بود…مریم نمیتونه زن خوبی برام باشه…درسته خانوم با وقار و سنگینیه،درسته مادر خوبیه و خونه داره…ولی بقران خودش میدونه نمیتونه واسه من زن خوبی باشه و بمونه…ازش خسته شدم دیگه…مریم پشت در بود حرفهامو شنید اومد داخل.گفت باشه علی آقا… خداحافظ…مادرم رفت دنبالش…من هم عمدا دست سمیه رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم بردمش توی ماشین…پسرم پشت فرمون ماشین خودش بود.تازه گواهینامه گرفته بود…پدرم واسش این پارس رو خریده بود…رفتم کنارش گفتم رفیق خوبی برای پدرت نبودی…سرش رو انداخت پایین…من رد شدم رفتم.سمیه رو گذاشتم خونه اشون…رفتم سر کار…شب دیدم مغازه است و داداشاش نیستن…رفتم پیشش…گفت علی جون صیغه ما فسخه دیگه…گفتم چرا اخه؟گفت مامانت اومد پیشم کلی عجز و التماس خواهش کرد…بهم گفت و قول گرفت که ازت جدا بشم…بزارم تو به زندگیت برسی…اگه نه اون هم آبروی منو پیش در و همسایه میبره…ببین این داداشم مهم نیست ولی اون نیسانی خیلی شر و عصبیه…کار دستمون میده…علی جون برو خوش باش.بخدا توی این مدت خیلی ازت لذت بردم…بقران خانومت بیرون بود.صداش زدم اومد داخل جلوی مادرت کلی ازت تعریف کردم و ازش خواستم بهت خوب برسه.و دوستت داشته باشه…گفتم ولی من دیگه دوستش ندارم…از سمیه خداحافظی کردم و گوشیمو خاموش کردم و رفتم خونه خودم…اعصابم بهم ریخته بود…درسته صیغه ای بود اما سمیه حرف نداشت…هر وقت که لحظاتی که باهاش بودی دلت نمیخواست تموم بشن…برات همیشه صدش رو میزاشت…نقش بازی نمیکرد خوده خودش بود…خوابم برده بود که…زنگ آیفون خونه رو زدن…از مانیتور در بازکن دیدم مریم بود.شیک و زیبا عینک آفتابی هم زده بود جذاب تر شده بود…گفتم بیا بالا…چند دقیقه بعد اومد… سلام داد.گفت چرا دیشب نرفتی خونه مامانت نگرانت بود و از صبح چندبار بهم زنگ زده…ازم خواسته من بیام سراغت…گفتم که چی بشه.گفت علی میخای منو مدتی صیغه ام کنی…گفتم که چی بشه.عقدم بودی۲۰سال زنم بودی چه گلی به سرم زدی که بخای توی این یکماه صیغه بزنی…گفت علی منو تو از ۱۷ ۱۸ سالگی روی حساب دوتا فامیل و خواستن خانواده هامون ازدواج کردیم شاید از اولش هم اشتباه بوده…ولی حالا بچه داریم…تازه علی من من…پرسیدم تو چی؟گفت هنوزم دوستت دارم…گفتم ولی من ندارم…گفت دروغ میگی میدونم…چون لجبازی…گفتم خب الان چرا اومدی.گفت الان خودم دلم مرد میخادمن هم آدمم…تو که نمیخای برم صیغه کس دیگه بشم…تا نیازم برطرف بشه،پسرمون آبروش میره…پس خودت صیغه ام کن…خندیدم.گفتم تو و ازین کارها.گفت مگه من چمه؟زشتم.پیرم.کرم.کورم.چیم؟خب بگو دیگه،گفتم هیچچی خیلی هم خوشگل و خوبی ولی سردی زناشویی کردن بلد نیستی…گفت حتما باید برات بخورم و حتما باید از پشت بدم تا راضی بشی…گفتم آره صددرصد اگه نه اصلا من رابطه با تو رو نمیخام…مگه چندسال میخام عمر کنم.چندسال جوون میمونم…چندبار مگه مهلت زندگی دارم که باید توی حسرت یک رابطه معقول و منطقی بمونم…تو زن اینکارها نیستی…فک میکنی فقط باید خونه رو خوب تمیز کنی و غذای خوب بپزی…نه عزیزم من این چیزها واسم در رده آخره… من تموم عشقتو میخام.من تموم وجودتو میخام…آخ و آوخ چندشم میشه و دردم میاد و این چیزها حالیم نمیشه…گفت باشه باشه…میدونم صدبار گفتی…بیا خودت از روی کاغذ بخون.میخای یک هفته میخای یکماهه…اگه یکماه باهم بودیم ازم راضی شدی بعدا خواستی عقدم کن…گفتم مریم من و تو تمومیم،،چرا نمیفهمی؟گفت علی میفهمم…بخدا میفهمم…پسرت از من خواسته مادرت ازم خواسته…چطور بهت بگم…پسرت از دیروز باهام قهره حرف نمیزنه…میگه اگه تو مهربون بودی بابام نمیرفت سراغ اونجور زنها…علی بیا بکن منو بکش اصلا راحتم کن…زد زیر گریه…رفتم بغلش کردم گفتم باشه گریه نکن…خودت اگه بلدی بخون…خودش خوند…و بعدش رفت اتاق خواب…گفتم واقعا اومدی سکس کنی…گفت علی اصلا دیگه به چشمت نمیام…واقعا دیگه دوستم نداری.گفتم دارم ولی تعجب میکنم…
گفت وای مگه من دل ندارم…بخدا توی این مدت بعضی وقتا دلم می خواست نصف شب بلند شم بیام بغلت بگیرم بخوابم…یادته یکبار توی خواب کونمو گاز گرفتی…گفتم تو هم که چطور باهام طی کردی…هرچی بلد بودی و نبودی بهم گفتی…گفت خب خواب بودم دردم اومد…آخه چرا گازم گرفتی.لبخند تلخی زدم…گفتم چون یک پات توی شکمت بود یکی دراز بود دمرو بودی…کمرت باریک و زیبا بود…تپلی کونت زده بود بیرون…از لجم که خوشگل بود گازش گرفتم.از کنج لبم بوسید گفت ببخشید بخدا اون موقع نفهمیدم…که از خواستن زیادت بوده…علی چند وقت قبل توی حیاط خونه مامانم با شلوارک بودم…یک زنبور جوری همون جایی رو که گازش گرفتی نیش زد…تا دو روز نمیتونستم روی باسنم بشینم…همش یاد تو بودم…گفتم آخ حقت بود…زنبوره انتقام منو گرفته…آروم آروم لخت شد.سینه های گنده نازش کمی آویزون شده بودن…مریم کمی تپل شده بود.بدنش سبزه بود ولی بیشتر به سفیدی میزد تا تیره ای…از اول هم کون گنده و کمر باریکی داشت…همیشه همه جا…سینه هاش و کونش توی دید بودن…یک بار که پسرم هنوز کوچیک بود.توی کیش بودیم.دو تا عربه نشسته بودن لب ساحل قلیون میکشیدن… مریم و پسرم لب آب بودن.وقتی باد میزد.لباس مریم میچسبید به کونش این دوتا عربه چنان کیرشون شق شده بود از روی لباس عربی شون معلوم می شد…مریم برگشت حتی کوس تپلش رو هم شیو کرده بود…موهاش بلند تر شده بود ولی رنگ نزده بود…نگاهم میکرد… خودش اومد جلو لباس خونه تنم بود آروم آروم لختم کرد…دوباره بوسم کرد…گفت نه بابا به خودم امیدوار شدم تحریک شده…گفتم مگه تو زشتی یا بد اندامی…تو خوبی ولی سکس بلد نیستی…گفت نه بلدم ولی من…گفتم تو چی،،؟گفت هیچچی…آرومی نشست زیر پام خودش کامل شلوار و شورتمو درشون آورد… خودش کیرمو گرفت توی دهنش اول بوسش کرد.بعدشم از سرش شروع کرد آروم آروم مکیدن و خوردن…از اول هم ساک زدن دوست نداشت مخصوصا وقتی که شهوتی میشدم و کمی آب میریخت توی دهنش…نه آب منی نه…آب شهوت قبل ارضا شدن…الان هم با اون لبهای گوشتی و غنچه شده اش…خوب میمکید…ولی زیاد نمیداد داخل دهنش…ساکی که سمیه میزد کجا این کجا…سمیه از سر کیر تا سوراخ کونمو صدبار بالا پایین میلیسید.این زورش میومد دوسانت بیشتر بکنه دهنش…گفتم پاشو بیا نمیخاد بخوری…گفتم اینو ببین…تا بفهمی چرا من اون دختر رو دوستش دارم…از توی گوشیم فقط فیلمی که از ساک زدنش رو گرفته بودم و نشونش دادم…کمی نگاه کرد گفت این دیوونه است…گفتم میتونی اینجوری دیوونه بشی باش نمیتونی نه منو اذیت کن نه خودتو…اون ساک زدن تو واسه نوجوونهای۱۸ساله خوبه…اصلا کاری که عشق و علاقه توش نباشه که لذتی نداره…ساکت شد…گفت حالا نمیخای بکنی.گفتم دلت میخاد.با تکون دادن سرش…معلوم بود جوابش مثبته…درازش کردم روی تختمون…پاهاشو زدم بالا…عجب کوس تپلی شده بود…و عجب شیوش کرده بود صافه صاف…گفت تو نمیخوریش.گفتم تو که بدت میومد…گفت علی جون برام بخورش دلم میخاد دلم تنگ شده…گفتم باشه…خودمم خیلی دلم میخواست این کوس رو حسابی به حال بیارمش…طوری لیسش زدم و مکیدم…که صدای ناله اش و تشکرش کل خونه رو برداشته بود…قبل ارگاسم شدنش پاهاشو دادم بالاتر.گفت بخور دیگه چرا وایستادی،؟گفتم عجله نکن…کیر سفت و شق و رق رو خیسش کردم با تمام قدرت فشار دادم توی کوسش جیغ محکمی کشید…دادزد علیییییی، جر خوردم…لامصب من خیلی مدته رابطه نداشتم…بکششش بیرون بکششششش،،تلمبه میزدم وحشتناک…دستاشو محکم گرفته بودم…لبهامو گذاشتم روی لبش و صداش توی لبهای من خفه شد…رفتم زیر گردنشو محکم با لبهام مکیدم…همیشه میگفت نخور نمیزاشت…میگفت کبود میشه هر کی ببینه بده…چنان حین تلمبه زدن مکیدم گردنش رو که حد نداشت …گوشتی تر و تپلتر شده بود…میخواست آبم بیاد کشیدم بیرون…گفت بکن دیگه چرا عذابم میدی…آخرش بود…داشتم میشدم.گفتم نه عجله نکن…داگیش کردم…خم شدم از پشت چوچوله اش رو محکم مکیدم…همش میگفت اره اره علی جون بخورش،،علی بخور…کوس و کونش خیسه خیس بودن…سوراخ کونش از ته سوزن تنگتر بود…این پدرسگ از اولش توی کوس دادن مشکل داشت اونوقت مگه کون میداد… کمرش رو گرفتم سرعتی تا ته کیر محکم داخل کوسش میکردم…آخ اوف وای مامان وای…همش ناله میکرد.چندتا عمقی زدم…تا که خودش دمر شد.گفت بسه بسه علی بخدا نا ندارم چند بار آبم اومد…آخ مرسی وحشی چقدر خوب بود…چند تا بوس ناز از ته دل ازم کرد…ولی کیر من از سنگ سفت بود.گفتم پس من چی؟گفت صبر کن برات میمیمالمش…گفتم نه من میخوام بکنمت…دمر شو.گفت نه علی بخدا نه…من دیگه جوون نیستم نمیتونم درد رو تحمل کنم.اون موقع که ۲۳سالم بود توان کیر تو رو نداشتم…گفتم باشه پاشو مهم نیست اصلا ازش خواهش تمنا نکردم.بلکه برعکس خیلی ریلکس ازش خواستم بلند شه.گفت یعنی چی؟گفتم یعنی که میخوام برم دوش بگیرم.گفت یعنی قهری…گفتم مریم جون مریم خانوم…مریم گلی…رابطه من و شما
راه به جایی نمیبره… شما هنوزم همون آدم سابقی…ساک بلد نیستی و اگرم بلدی دلت نمیخواد بزنی چندشت میشه…از پشت هم کلا دردت میاد…من سکس ناقص دوست ندارم…حمال تو که نیستم تو رو ارضات کنم لذت ببری بعدشم منو مث دستمال کاغذی استفاده شده ات دورم بندازی…گفت نه بخدا اینجوری نیست…رفتم طرف حموم.گفت برگرد بیا بکن فقط آروم…گفتم نه بابا…مطمئنی،؟گفت آره بیا…گفتم دمر شو.گفت نه داگی میشم.گفتم کونت بزرگه دمرو دوست دارم…متکای نرم و تپلی رو گذاشتم زیر شکمش کون قشنگ در اختیارم شد…لوبریکانت که برای سمیه گرفته بودم رو آوردم خوب زدم بهش و آماده شد…کیرم مث سنگ بود.برگشت گفت خیلی بزرگه.بخدا توی کوسم ظلمه چی برسه کونم…گفتم نق نزن.بزار یکبارم من سکس با تو رو بفهمم.گفت خواهش میکنم علی جان…اذیتم نکنی ها…گفتم نترس بی حسی زدم واست،،گفت مرسی…چند دقیقه ای منتظر شدم.تا اینکه کمی اثر کنه…دمرش کردم رفتم پشتش…آخ سوراخ تنگش بهم چشمک میزد…گفتم با دستات بازش کن…کونت بزرگه لاش بسته میشه…گفت وای نه علی…گفتم هیس فقط بازش کن…آروم بازش کرد…گفتم نق نزن…نترس.گفتم شلش کن…سر کیرمو روان کننده زدم…بدون رحم و مروت با یک فشار چنان فرو کردم توی کونش صدای جیغش محله رو خبردار کرد…ولی محکم خوابیدم روش ولش نکردم…با یک ضربه خوبتر کیرمو تا خایه چپوندم توی کونش…محکم بغلش کردم…جیغ و داد میکرد… فحش نمیداد گریه و خواهش میکرد… پاهاشو محکم با پاهام گرفته بودم…گفت علی علی بقران قلبم دردش میاد…دارم زیرت خفه میشم…علی جونم بقران خواهش میکنم زورت رو زیاد ننداز روی من…علی علی فک کنم پاره شدم…ازم خون میریزه.از پشت بوسیدمش…گفتم این گاییدن چندین ساله به دلم مونده…فقط گریه کن حرف نزن…گفت باشه باشه…چی گریه قشنگی میکرد…من هم تلمبه میزدم…لحظه آخر که آبم اومد چنان فشاری دادم جیغش بیشتر شدو ریختم داخلش…دلم نمیخواست از روش بلند بشم…گفت عشقم بلند شو نفسم گرفت…صداش گرفته بود…اینقدری که گریه کرده بود و جیغ زده بود…کیرمو کشیدم بیرون…از نصف کیرم تا خایه هام لکه خون بود…ولی کنار سر کیرم هم عنی بود…درش که آوردم هوفی از کونش صدا اومد.بعد هم قلپ قلپ آبم با کمی لکه خون بیرون زد…خودم تمیزش کردم…بی حال بود.خم شدم کنارش دراز کشیدم…چشای نازش خیسه اشک بودن.چشاشو خشک کردم لبشو بوسیدم…ساکت بود…گفتم بیا بریم حموم.نگاهم کرد…گفت از دلت اومد اینجوری منو کردی…گفتم آره میخوام همیشه اینجوری بکنمت…گفت خیلی بی رحمی.علی نمیتونم بلند شم.گفتم چرا میتونی لوس نشو…تقصیر خودته چرا اینقدر کونت ناز و تپل و خوشگله.؟گریه کرد با دستاش محکم گردنمو گرفت بوسم کرد…علی دوسال بیشتره دلم میخاد اینجوری توی تخت بغلت کنم.بوست کنم…گفتم باشه خب بوسیدی…پاشو بیا بریم.اروم بلندش کردم پاشد…رفتیم حموم تا نشست آب کیرم رو خالی کنه دوباره جیغی زد…گریه کرد…وای مامان آتیش گرفتم…خلاصه که خودم خوب شستمش…کمی ناز و نوازشش کردم…رفتیم بیرون نصف روز باهم بودیم رفت خونه خودش پیش پسرمون…گفت علی حال ندارم…بزار برم خونه، رفت دوباری دو روز پشت سر هم بهش زنگ زدم برداشت با بی حوصلگی جوابمو داد…بعدشم دیدم حال نمیکنه…بهش زنگ نزدم…اون هم زنگ نزد…ده روزی بی کون و کوس بودم…شب رفتم سراغ سمیه…تا منو دید خوشحال شد…قرار برای صبح گذاشتیم زودی بیرون اومدم…ولی دیگه نبردمش خونه خودم…کلید انبار یکی از رفیقام دستم بود…خونه مجردی شیک و قشنگی تهش بود…اونجا سکس نازی با سمیه کردم…وابسته هم نبودیم اما برای سکس به هم عادت کرده بودیم…خیلی خوشگل بود وهست…بعدش رفتم سراغ کارام…مادرم سمیه رو ترسونده بودکه به برادرش میگه که رابطه اش با من چیه…سمیه از داداش بزرگش بد میترسید…عصر نبود که برگشتم خونه تازه لباس کنده بودم…برم دوش بگیرم.که زنگ زدن…دیدم اوه مریمه.دکمه ایفون در رو زدم گفتم بیا بالا…وقتی اومد من رفتم داخل حموم…گفت کجایی علی، گفتم توی حموم.گفتم صبر کن۵دقیقه ای اومدم…زودی دوش گرفتم…برگشتم با لباس ناز و قشنگی بود موهای خوشگلش رو رنگ زده بود.وکوتاهتر کرده بود وکمی آرایش داشت…گفتم عه پارسال دوست امسال آشنا.کجایی همشهری…دوازده روز از صیغه یکماهه ات گذشت…هر دوهفته یکبار آفتابی میشی؟نگاه غمناکی داشت…گفتم چته مریم خانوم.گفت علی ده روزه مریضم.گفتم خدا نکنه چت شده…گفت بیا ببین…روی مبل داگی شد.گفت علی بکش پایین پشتمو ببین…طفلکی گوشت سوراخ کونش زده بود بیرون قشنگ کونش پاره پاره بود.گفت دستش نزن علی خیلی درد داره…چند روز هیچچی نمیتونستم بخورم.نزاشتم پسره بفهمه…همش خونه بودم…دوبار خودم تنها دکتر رفتم…گفتم خب چرا نگفتی بیام دنبالت…گفت اگه بهت میگفتم…بهم میگفتی این سوسول بازیها چیه؟گفتم فک کنم لاغر هم شدی.گفت آره بخدا ببین…ضعیف شدم.اخه نمیتونستم غذای خوب بخورم همش مایعات میخوردم…کون لختشو بوسیدم.گفت
علی اگه دوباره زنت بشم…بازم کونمو میکنی.گفتم خیلی زیاد…تویی و این کون بی نظیرت…ولی بهت قول میدم آروم بکنمت…و تا ته ندم داخلش…اون روز لج کرده بودم.برگشت روی مبل دو زانو نشست.گفت الان چی اگه بهت بدم لخت شم.گفتم الان هیچچی دلم نمیخواد تازه دوش گرفتم…داد زد.علی بازم با اون دختره بودی؟گفتم مریم ده دوازده روزه نیستی حتی جوابمو نمیدی…میخواستی چکار کنم…جق بزنم…خیال کردم رفتی که رفتی دیگه…گفت آره حق داری…ولی خیلی لاشی و کثیفی…گفتم مریم جان مریم خانوم…بقران من لاشی و کثیف نیستم…من آدم هاتی هستم بدون سکس نمیتونم…خصلتمه…بهت گفتم که من مث تو نیستم.تو شاید ده روز بیست روز یکبار دلت سکس بخواد…بخدا من هر دوساعت یک بار دلم رابطه میخواد…چیکار کنم خب…رفتی دوازده روزه نیستی…بهت زنگ زدم جواب ندادی…مریم جون برو به زندگیت برس…ببین چند وقت بود هر کدوممون دنبال کار و زندگی خودمون و بدبختی گرفتاری خودمون بودیم…چقدر ولی راحت بودیم…گفت علی مشکل من و تو روش سکسمونه،گفتم برای تو شاید مهم نباشه ولی برای من مهمه…خیلی مهمه…مگه توی جلسات مشاوره…هم بهمون نگفتن…خب هر چی گفتن درست بوده و هست دیگه…گفتم الان دلت سکس میخواد؟؟گفت آره ولی مهربون و عاشقونه… از پشت هم نمیخام.گفتم باشه…بیا بخور شق بشه تمیزه الان شستمش…از آب گذشته است،،لبخند زد.کیرو کردم دهنش خوشگلتر از اون روز خوردش…گفت شقرشد دیگه بسه بیا بکن.گفتم داگی باش بخورمش واست…گفت نه کوسم کیر میخاد…گفتم نه بابا داگی کرد.خیس کردم فرو کردم توش.گفت بکن مث اون روز از ته دلت منو بکن.علی کوسمو جر بده نه کونمو…برگشت گفت بیا بریم روی تخت…دراز کشید قبلش کاملا لخت شد…گفت بغلم کن…لبهاتو بزار روی لبهام…قربون آقای وحشی خودم بشم من…تعجب کردم از حرفهاش…سینه هاشو با دست گرفت داد توی دهنم گفت بخور زود باش بکن و بخور…محکمتر بکوب مگه جون نداری فقط ادعا داری…تحریکم میکرد.اینقدر کردمش تا ابم اومد.ولی نمیریختم داخلش…بع از اون روز چندبار دیگه هم با هم سکس کردیم.کم کم با هم مهربونتر شدیم الان خوب ساک میزنه…ولی کونش درد میکنه کون نمیده…خیلی ازم خواهش تمنا میکنه…که کونشو نکنمش…کم کم با سمیه داره ارتباطم کم میشه…دو سه باری با زن و پسرم رفتیم بیرون…حتی یکشب هم هر دو باهم خونه من موندن…البته پسرم گاه گداری میومد ولی کم…الان خیلی خوب و مهربون شده…موندم دوباره عقدش کنم یا نه…سر دوراهی عجیبی گیر کردم…میترسم بعد عقد دوباره روال قبلیش رو دست بگیره…ولی دیگه دوست ندارم تنها بمونم…باید حتما کسی باهام باشه…پسرم خیلی خوشحاله…ولی حرفی نمیزنه…مادرم از همه خوشحالتره.یکبار گفت باید بگم حاجی این میوه فروشی رو ازین خیابون جمعش کنه…گفتم اگه جمع کنه دیگه منو اینجا نمیبینی، اونها کاسبند گناه دارند…من که دیگه با اون بنده خدا رابطه ای ندارم…گفت خدا کنه…گفتم مریم اونی که من میخام باشه…زن دیگه میخام چکار…گفت خیالت جمع من بهش گفتم که تو مث دایی جلالت دیوونه ای…آخه بدبخت زنداییت هم چند بار مث مریم اومده خونه مامان بزرگ گلایه…که جلال وحشیه آدم نیست…ولی دندون روی جیگر گذاشت و زندگی کرد…گفتم پس کرم از توی خاندان خودتونه،،معلوم که پسر حلال زاده مثه داییش میشه…دیگه رفقا چی بگم موندم توی دوراهی…البته خودم میدونم دهنم خورده به کوس کلک بازی…اگه نه مطمئنم مریم دوستم داره…ولی وقتی پررو میشی و بعضی چیزا رو که نباید بفهمی میفهمی دیگه کارت تمومه…
نوشته: یار علی
10 پاسخ به “لذتی قشنگ با دختر میوه فروش”
دقیقا از زمان اومدن پسرت به خونه کسشعرشد…و باورنکردنی بیشتر داستان شدتاخاطره…این رفت اون اومد اون اومد این رفت ننه اومد زنم اومدپسرم اومد…خودت این چرت وپرت تفت دادی رو باورداری؟
خودت ۴۰ پسرت ۱۸ سالشه؟۱۲ سالگی پدر شدی؟
۱۸ ۱۲ میشه ۳۰ کسخل چجچر حساب کردی🤣
عقد نکن به نظرم ، صیغه یک ساله یا پنج ساله کن اما عقد نکن.لامصب عقد همه چیز رو خراب میکنه.عقد که جاری میشه خیال راحته و مجبور به کاری نمیشن
به نظرم بهترین کار صیغه خوندنه و تمدیدشولی شناسنامه ایش نکن
ای بابا ارثی چیزی نرسید بهت؟خشک و خالی که نمیشه
ادامه
لامصب نمودی مغز نداشته منو تو…این چجور نوشتنه پسرجان؟بعضی کلماتت بیخودی در جمله بود!یعنی داری میخونی یهو یه کلمه مثل تراکتور میرو رو مغزت و نمیفهمی چیچی نوشتی!اینم یه نمونه کوچیکش:خدا میدونه من از لحاظ تیپ و تار و چهره عالی نباشم بد اصلا نیستم…الآن کلمه تار یعنی چی اونوقت؟تار دو تا معنی داره:یکی ساز تاره که مینوازن،یکی تار به معنی تیره و تار بودنه.خب الآن کدوم از این دوتا رو بزارم تو جملهات تا بفهمم چیچی نوشتی؟!..جان مادراتون با لهجه ننویسین خو،نصف شبی میایم یه چی بخونیم خستگی یه روز کارو در کنیم بخوابیم یهو با این بلانسبتداستانای با لهجه مواجه میشیم و نصف داستانو نمیفهمیم
خدا رحمتت کنه جناب خدا رحمتیهمیشه توی داستانهات پولداری،ک…رکلفتی،زنت جداشده یا مرده،و…کوتاه بیا مردشما چندتا دیگهخسته کردید ملتویکی تو ،یکی دیگه احمد شاه کونی با کامنت های تکراری
قلمت خیلی خوبه و داستان جذب کننده ای بود💥