سپهر به زور نفسش رو بالا کشید و گفت:«وقتی روم نشستی نمیتونم بیشتر از این تکونش بدم…
خودم رو یکم بیشتر روش بالا و پایین کردم. کُسم حسابی داغ کرده بود و کم کم حس میکردم دارم به ارضا شدن نزدیک میشم که سپهر گفت:«آاااخ… بیا پایین تینا… آاااه… آبم داره میاد…»
با عصبانیت گفتم:«چرت و پرت نگو… من هنوز ارضا نشدم… من کیر میخوااااام…»
بدون توجه به حرفم، کمرم رو به سمت خودش فشار داد و کیرش رو از تو کُسم درآورد بیرون. آبش رو روی شیار کونم خالی کرد و سر کیرش رو چند بار روی سوراخ کونم کشید. همینطور که نفس نفس میزد گفت:«اوووف… یه روز بالاخره این کونِ خوشگلتو میکُنم.»
از روش بلند شدم و دستمال رو برداشتم. با حرص خودم رو تمیز میکردم و فحشش میدادم.«کُس ندیدهی بدبخت حالا کونم میخوای؟ این آرزو رو با خودت به گور میبری. از این به بعد دیگه کُسم بهت نمیدم.»
گفت:«خب بیا با انگشتم ارضات کنم.»
یه نگاه تیز بهش انداختم و گفتم:«خودمم میتونم با انگشت خودم رو ارضا کنم ولی اگه قرار باشه با انگشت ارضا بشم توی نّره خر به چه دردم میخوری؟»
دوباره گفت:«ناراحت نباش دیگه! خوشگلِ مو بورِ چشم عسلیه من! بیا کُست رو برات بخورم.»
گفتم:«گم شو بابا نمیخوام.»
دوباره کیرش رو که حالا یه بچهی شُل و کوچولو شده بود، مالید و شرتش رو کشید بالا:«ولی دمت گرم… خیلی حال داد.»
گفتم:«زهرمار! کوفتت بشه!پسرهی زودانزالِ جقی!»
کمربند شلوارش رو سفت کرد و گفت:«من جقی و زود انزال نیستم عزیزم ولی وقتی تو با اون کُس تنگت میشینی رو کیرم دیگه هیچ کنترلی روش ندارم. توی اون پوزیشن بهتر از این نمیتونم بُکنمت.»
که دوباره با عصبانیت گفتم:«توی ماشین دیگه چه پوزیشینی میتونم بگیرم؟ اصلا نمیدونم چرامنِ اسکل با توی شِنقِل دوست شدم! نصف تهرون واسه بابای جاکشته اون وقت تو وایمیسی بارون بباره تا من رو توی ونِ شرکت بُکنی.»
سپهر سرش رو خاروند و گفت:«فحش بد نده تینا! من که از اول بهت گفتم رو پول بابای جاکشِ من حساب نکن. بابام از وقتی که من و مامانم رو توی اون وضعیت ول کرد و رفت سراغ دختری که دو سال از من کوچیکتره، واسه من مُرد فهمیدی؟ مامانم با کلی غصه تو دلش، غریبانه از دنیا رفت. تو بودی میتونستی باباتو ببخشی؟»
شونه بالا انداختم و گفتم:«اگه بابام کیانوشِ شمیرانیِ اصل وکیلِ کُسکِشه بیناموسِ پایه یک دادگستری بود و توی برج زندگی میکرد، پاهاشم بوس میکردم.»
اخماش رفت تو هم و گفت:«صد دفعه گفتم فحش بد نده! بابای کُسکشِ بیناموسِ من دیگه واسه من مُرده! منم همین آدم مفلسیم که میبینی! با یه خونهی اجارهای. تنها سرمایهم این ونه که سرویس شرکته. اگه واسه خاطر پول بابام با من دوست شدی همین الان پیاده شو برو دنبال زندگیت.»
فورا از ماشین پیاده شدم و گفتم:«از آشنایی باهات خوشحال شدم.»
راه افتادم تو خیابون. بلافاصله استارت زد و دنبالم اومد. شیشه رو داد پایین و گفت:«تینا! کجا داری میری تو این بارون؟»
گفتم:«خودت گفتی اگه به خاطر پول بابام باهام دوست شدی برو دنبال زندگیت. منم دارم میرم دنبال زندگیم.»
با بغض گفت:«انقدر صاف و صادق بودنم خوب نیست. حداقل تظاهر کن من رو به خاطر خودم دوست داری.»
گفتم:«یه کیر ۱۴سانتی و یه کمر شُل داری که نهایتا ده دقیقه دووم میاره. پولم که نداری. خودت بگو چیتو دوست داشته باشم؟»
پیرمردی که چتر به دست داشت از خیابون رد میشد به سپهر نگاه کرد و سرش رو تکون داد. بعد کف دستش رو به نشونهی خاک تو سرت گرفت سمت سپهر.
سپهر گفت:«هیس!حالا لازم نیست شیپور بزنی این چیزا رو به همه اعلام کنی. نکات مثبتمم بگو.»
ادامه دادم:«نکتهی مثبتت اینهکه خوشگلی ولی پسر خوشگلِ بیپول به درد کون دادن میخوره. من با این کُسِ سفید و صورتی لیزر شدهم چرا باید وقتم رو با تو تلف کنم؟»
یکم این ور و اون ور رو نگاه کرد و گفت:« آره هم خوشگلی هم کُست خوبه ولی سینههات نهایتا شصت و پنجه!»
با اخم گفتم:«نخیر هفتاده! اتفاقا خیلیم به هیکلم میاد.»
-میتونست یکم بزرگتر باشه.
-خب برو یکی رو پیدا کن که سینههاش بزرگتر باشه من که جلوت رو نگرفتم.
-باشه!حق با توئه! بیا بشین تو ماشین در موردش حرف بزنیم.
گفتم:«حالا شدی یه آدم منطقی.»
رفتم نشستم تو ماشین. با دلخوری گفت:«میگی چیکار کنم؟»
گفتم:«بیا عین آدم یه جعبه شیرینی بخریم بریم خونهی بابات. یکم باهاشون خوش و بش کنیم. من رو بهشون معرفی کن؛ بعدشم باباتو ماچ کن و باهاش آشتی کن به همین راحتی!»
-بههمین راحتی؟ تو عقل تو کلهت نیست؟ من تو تشییع جنازهی مامانم جفتشون رو از مراسم بیرون کردم. حالا شیرینی بخرم برم آشتی؟
-آره دقیقا! اون موقع تو داغدار بودی. اونام این رو درک میکنن.
با تحکم گفت:«ببین تینا! هر چقدرم اصرار کنی، حتی اگه بمیرم حاضر نیستم این کار رو بکنم.فهمیدی؟ امکان نداره همچین کاری بکنم. دیگهام در موردش بحث نکن! تمام!
***
دو ساعت بعد با یه جعبه شیرینی دانمارکی، توی پنتهوس برجی که چیزی از کاخ نیاوران کم نداشت، روبهروی کیانوش و سارا نشسته بودیم. هیچ کس حرف نمیزد و جو خیلی سنگین بود. در جعبه شیرینی رو باز کردم و گفتم:«بفرمایین!خیلی تازه و خوشمزهست.»
سارا یه نیم تنه پوشیده بود و نصفِ سینههای پروتز شدهش از یقهش زده بود بیرون. وقتی دقت کردم دیدم روی گردن و سینهش چند جا قرمز و کبود شده. شکمش سیکس پک بود. با یه کمر باریک و کون خوش فرم که هم نتیجهی عمل بود و هم ورزش مداوم. دختر خیلی خوشگلی بود. ولی از اون جذابتر کیانوش یعنی بابای سپهر بود. انگار سپهر بود که ده درجه پختهتر و جذابتر شده بود و صد درجه پولدارتر! سارا پشت چشمش رو نازک کرد و خیلی جدی گفت:«مرسی عزیزم زحمت کشیدین ولی ما سالهاست لب به شیرینی نزدیم. خیلی مضر و پرکالریه؛ واسه کات عضلانیم خوب نیست.»
فِس شدم و دستم رو عقب کشیدم.گفتم:«ببخشید اگه میدونستیم به جای شیرینی براتون علفیجات، یعنی منظورم اینه که سبزیجاتی چیزی می آوردیم.»
به سپهر نگاه کردم و دیدم یه جوری محو سینههای سارا شده انگار توشون حل شده. با آرنجم بهش ضربه زدم تا به خودش بیاد. با اخم بهم نگاه کرد و زیر لب آروم گفت:«بهت که گفتم اصلا ایدهی خوبی نیست.»
به حالت زمزمه گفتم:«الان درستش میکنم.»
یه لبخند زدم و گفتم:«سپهر همیشه از خوبیای شما تعریف میکنه.»
کیانوش با تعجب گفت:«سپهر؟ از ما تعریف میکنه؟ خب چیمیگه؟»
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:«اینکه خیلی آدمای نازنینی هستین.»
کیانوش دوباره پرسید:«اون وقت ببخشید میپرسما شما کی باشین؟»
-من؟ خب من عروسِ آیندهتونم دیگه.
-عروس آیندهی من؟
دوباره با اصرار گفتم:«بله! من و سپهر قراره ازدواج کنیم.»
کیانوش به سپهر نگاه کرد و گفت:«تو چرا لالمونی گرفتی و همش دوست دخترت حرف میزنه؟ نمیخوای چیزی بگی؟»
سپهر یکم مِن و مِن کرد و گفت:«من اومدم اینجا چون تینا اصرار کرد بیایم. من با شماها هیچ حرف مشترکی ندارم.»
دوباره با آرنجم بهش ضربه زدم و گفتم:«گندکاری نکن.»
بلند گفتم:«من و سپهر اومدیم اینجا که کدورتها رو کنار بذاریم و آشتی کنیم. در واقع سپهر میخواست از شما عذرخواهی کنه.»
کیانوش چپچپ به سپهر نگاه کرد و طلبکارانه گفت:«خب! منتظرم!»
سپهر بعد از یه مکث طولانی یهو مثل بمب ترکید و گفت:«این بود که من و مامانم رو ول کرد و رفت. این بود که گند زد به زندگیمون. این بود که رفت یه زن گرفت که از پسرشم دو سال کوچیکتره. اون وقت من باید عذرخواهی کنم؟»
با عصبانیت به سپهر نگاه کردم و گفتم:«اولا این نه ایشون. بعدشم، معلومه که تو باید عذرخواهی کنی!»
سپهر با بغض گفت:«آخه چرا؟»
گفتم:«چون باباته!»
گفت:«آره ولی یه بابای بیمسئولیته!»
گفتم:«آره! ولی یه بابای بیمسئولیتِ پولداره!»
سارا و کیانوش داشتن خیلی معنی دار بهم نگاه میکردن. کیانوش از جاش بلند شد و گفت:«اگه کارتون تموم شده دیگه تشریف ببرین که ما به زندگیمون برسیم.»
سپهرم از جاش بلند شد. گفتم:«سپهر! ما با هم در موردش صحبت کرده بودیم.»
داشتم با چشم و ابرو بهش اشارت میکردم که تا فرصت هست دست باباش رو بوس کنه و عذرخواهی کنه ولی هیچ جوره حاضر نبود این کارو بکنه. زیر لب آروم گفتم:«یه چیزی بگو تخمِ سگ!»
کیانوش که گوشاش خیلی تیز بود، فورا با اخم گفت:«تخمِ سگ؟ یعنی من سگم؟»
فورا گفتم:«نه دور از جونِ سگ! یعنی دور از جون تخماتون. سگ به شما یعنی شما به سگ شرف دارین. وای چی دارم میگم…وقتی هول میشم قاطی میکنم.»
سپهر که دید اوضاع خیلی بهم ریختهست، به سمت در خروجی حرکت کرد. سارا و کیانوش دست به سینه ایستاده بودن و جفتشون سگرمههاشون توهم بود. رفتم دنبال سپهر ولی چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دوباره برگشتم و جعبهی شیرینی رو از روی میز برداشتم. گفتم:«شما که نمیخورین میمونه حیف میشه.»
بعد بدو بدو رفتم دنبال سپهر و گفتم:«وایسا منم بیام.»
نیم ساعت بعد جفتمون پکر و داغون تو ون نشسته بودیم، دانمارکی میخوردیم و سیگار میکشیدیم. در حالیکه دو لپی شیرینی میخوردم گفتم:«ولی عجب سبک زندگیِ تخمی داشتنا.»
سپهر فقط گفت:«هوم!»
-هوم و مرض خب حرف بزن دیگه.
-چی بگم؟ به اصرار تو رفتیم اونجا تحقیر شدیم و برگشتیم.
-ولی بدجوری تو کف سینههای سارا بود یا نه؟
سپهر با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:«نه! کی گفته؟»
گفتم:«خودم دیدم مثل کُس ندیدهها زل زده بودی به سینههاش و آب دهنتو قورت میدادی.»
گفت:«بیخودی تهمت نزن! من اصلا به سینههاش نگاه نکردم. من همین سینههای شصت و پنج کوچولوی تو رو با ده تا سینهی پروتز شدهی هشتاد و پنج مثل سینههای سارا عوض نمیکنم.»
با اخم گفتم:«اگه نگاه نکردی از کجا فهمیدی سینههاش پروتز شدهی هشتاد و پنجه؟
-هان؟
-پرسیدم اگه اصلا نگاهش نکردی از کجا انقدر دقیق حتی سایزش رو میدونی؟
-خب نه اینکه اصلا نگاه نکرده باشم. چشمم یه لحظه بهش افتاد.
-آهان! تو همون یه لحظه اسکن کردی و سایز پروتزش رو هم استخراج کردی آره؟
-گیر نده دیگه تینا!
وقتی میخواست از یه بحثی فرار کنه این جمله رو میگفت. ادامه دادم:«ولی بابات یه وحشیِ سگ حشریه!»
با اخم پرسید:«اون وقت از کجا به این نتیجهی مهم رسیدی؟»
گفتم:«مگه ندیدی گردن و سینههای سارا کبود بود. معلوم بود موقع سکس مثل زالو گردن و سینههاش رو مکیده.»
اخماش هنوز توهم بود گفت:«تو چه جوری همچین چیزایی رو متوجه میشی؟»
گفتم:«هر کُسخلی این چیزا رو متوجه میشه جز توی کُس مغز.»
وقتی آسانسور متوقف شد چشمم افتاد به یه سالن پانورامای بزرگ با رنگ نقرهای و آبی درباری. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل. سالن دو طرفه بود یه طرف دفتر وکالت بود و طرف دیگه مطب یه پزشک. رفتم سمت دفتر وکالت. سه تا منشیِ پلنگ پشت یه میز دراز و طویل نشسته بودن. رفتم جلوی یکیشون که از بقیه جندهتر به نظر میرسید، وایسادم و گفتم:«با آقای شمیرانی کار دارم.»
یه نگاه به سیستم انداخت و گفت:«اسمتون؟»
گفتم:«اسمم توی لیست نیست. من عروسشون هستم.»
سرش رو بلند کرد. با تردید بهم نگاه کرد و گفت:«آقای شمیرانی پسر نداره.»
یه قیافهی مسخره به خودم گرفتم و گفتم:«عه؟ قبل از گاییدنت بهت نگفته بود که یه پسر داره؟»
پشت چشمش رو برام نازک کرد و آروم گفت:«بیادب!» با اکراه گوشی رو برداشت و درحالیکه چشمش به من بود، یه چیزایی رو آروم پشت تلفن زمزمه کرد. بعد گوشی رو گذاشت و گفت:«تشریف ببرید داخل.»
با یه لبخند پیروزمندانه از کنارش رد شدم. در زدم و رفتم تو. با یه اتاق خیلی بزرگ و دلباز با پنجرههای سراسری و هوای کاملا مطبوع مواجه شدم.با کت و شلوار و کراوات پشت میزش نشسته بود. هر چی جلوتر میرفتم ضربان قلبم بالاتر میرفت. نزدیکش که رسیدم سلام کردم. جواب سلامم رو داد و اشاره کرد رو مبل بشینم. با اون لباسای رسمی خیلی جذاب تر از قبل شده بود طوری که نمیتونستم ازش چشم بردارم. یه عطری زده بود که بوش اتاق رو برداشته بود.
صداش رو صاف کرد و پرسید:«این دیدار مجدد اجباری رو مدیون چی هستم؟»
مثل بچه مدرسهایا کف دستام رو روی زانوهام گذاشته بودم. گفتم:«من و سپهر دیروز نتونستیم منظورمون رو خوب بیان کنیم. گفتم اگه تنها بیام…»
حرفم رو قطع کرد و گفت:«اتفاقا من کاملا واضح منظورتون رو فهمیدم. شماها فقط یه چیزمیخواین اونم پوله! که البته من بهتون نمیدم چون همهی پولی که دارم رو خودم با دست رنج خودم به دست آوردم. نه از بابام بهم ارث رسیده نه از کسی گرفتم. عرضه داشتم تلاش کردم و به دست آوردمش. سپهرم اگه عرضه داشته باشه خودش کار میکنه و به چیزایی که میخواد میرسه. واضح گفتم؟»
سپهر راست میگفت این یارو خیلی عوضیتر از این حرفا بود. رسما داشت تحقیرم میکرد. به خودم گفتم تعارف رو کنار بگذار و خودت باش تینا. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:«تو توی کل دنیا فقط یه پسر داری که اونم ول کردی و رفتی دنبال کُس کونک بازی. این همه دبدبه کبکبه داری اون وقت اون جنده خانمی که منشیته اصلا نمیدونه تو یه پسر داری. پسرت با مدرک فوق لیسانس حسابداری راننده سرویس یه شرکت آسفالت کشیه! تو بابای خیلی کُسکشی هستی قبول داری؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت:«تموم شد؟»
گفتم:«نه اگه بخوام میتونم تا صبح در مورد دیوثبازیات حرف بزنم. مطمئنم همهی اون سه تا جنده خانمی رو که بیرون نشستن حداقل ده بار گاییدی. همینطور همهی موکلان زن رو. اصلا رو پیشونیت نوشته من اچپیوی دارم. میخوای ادامه بدم؟»
-نه ممنون وقت ندارم. باید برم دادگاه. اگه به خاطر پول من با سپهر دوست شدی به کاهدون زدی دختر جون. از من چیزی به شماها نمیماسه.»
گفتم:«من اینطور فکر نمیکنم. بالاخره که یه نقطهضعفی داری! منم استاد پیدا کردن نقطه ضعفم. ببینیم تهش کی کونِ کی میذاره.»
از ساختمون که اومدم بیرون دیدم سپهر جلوی در وایساده خیلی عصبانی بود گفت:«تو اینجا چیکارمیکنی؟ مگه نگفتم دیگه دور بابای کُسکش منو خط بکش!»
گفتم:«هیس! داد نزن.»
بازوم رو گرفت و هلم داد تو ون. حرکت کرد و همینطور که با سرعت رانندگی میکرد، با اخمای درهم کشیده گفت:«واسه چی اومده بودی اینجا؟ چی بهش گفتی؟»
نمیخواستم چیزی رو براش توضیح بدم. میخواستم یه جوری حواسش رو پرت کنم. بدون اینکه حرفی بزنم زل زدم تو چشماش. هی برمیگشت و چند ثانیه بهم نگاه میکرد. آخرسر گفت:«ببین تینا!بابای من آدم قابل اطمینانی نیست. باید ازش دوری کنی. میفهمی؟»
-اوهووم…
دستم رو بردم زیپ شلوارش رو باز کردم. فورا دستم رو پس زد و گفت:«دارم جدی باهات حرف میزنم.»
با اصرار دوباره دستم رو بردم و کیرش رو لمس کردم. گفتم:«اتفاقا منم دارم جدی جوابت رو میدم.»
دکمهی شلوارشم باز کردم. کیرش رو از زیر شرتش بیرون کشیدم و گرفتمش تو دستم. بزرگ شدنش رو توی دستم به وضوح حس میکردم. یکم با دستم بازیش دادم. گفت:«اون یه آشغال سواستفادهگره! حق نداری دیگه بری تو دفتر کارش.»
گفتم:«یعنی میگی ممکنه بگیره منو بُکنه؟ بدم نمیاد بابات منو بُکنه. آخه توی ترسو اصلا بلد نیستی منو بُکنی.»
از بغل کنارش زانو زدم. دوباره مقاومت کرد و گفت:«نکن تینا الان تصادف میکنیم.»
وقتی کیرش رو با زبون خیس کردم و شروع کردم به ساک زدن، یه آهِ عمیق کشید و گفت:«من آخرش میمیرم از دست تو…آخ… چرا گوش نمیدی چی میگم؟»
تخماش رو با دستم بازی میدادم و کیرش رو تا جایی که میشد میکردم تو دهنم و محکم ساک میزدم. دیگه مقاومت رو گذاشته بود کنار وحشرش حسابی زده بود بالا:«آخ…قربون اون چشمای عسلیت برم…جوووون… بخور… اووومممم… قربون اون لبای خوشگلت برم…»
با دست سرم رو روی کیرش فشار میداد. آه و ناله میکرد و لباش رو گاز میگرفت. سرم رو بلند کردم و با لبخند گفتم:«خب داشتی چیمیگفتی؟داشتی در مورد بابای کُسکشت حرف میزدی؟»
دوباره سرم رو روی کیرش فشار داد و گفت:«آاااه… نه… حالم بده… بخورش…»
یکم که ادامه دادم، ماشین رو یه گوشهی خلوت پارک کرد و گفت:«واااای مُردم تینا…آاااه بخور…آبم داره میاد…»
سرم رو بلند کردم و با دستم محکم کیرش رو مالیدم. چشماش خمار شده بود. طبق معمول وقتی تو اوج شهوتش بود این جمله رو میگفت. نفس نفس زنون گفت:جووون… یه روز بالاخره اون کون خوشگلت رو میکُنم…آاخ…»
گفتم:«نه! به تو کون نمیدم ولی شاید به بابات دادم.»
چشماش از حرفی که زدم گشاد شد. حرکات دستم رو تندتر کردم. صدای نالههاش بلندتر شد و آبش ریخت رو کف ماشین. با بیحالی سرش رو گذاشت رو فرمون. همینطور که دستم رو با دستمال تمیز میکردم، از ماشین پیاده شدم و گفتم:«مرسی که رسوندیم.»
سرش رو بلند کرد و گفت:«کجا میری؟ هنوز که نرسیدیم.»
بدون توجه بهش راهم رو کشیدم و گفتم:«دو تا کوچهست دیگه پیاده میرم.»
تا به خودش بیاد پیچیدم تو کوچه و رفتم.
نوشته: freya
7 پاسخ به “گرازِ وحشی (۱)”
خیلی صفر و صدی بود اصابم خورد شد🫤
عجب ماری
چه باحال بود
داستان خیالی بود ولی جالب نوشتی
سایکوپت قویای نبود ولی میتونه جالب باشه ادامه بده خوشم اومد
ی جورایی تحقیر امیز بود ولی به عنوان یه داستان فضا سازی و شرح خوبی داشت مثلا مثل یه بچه دستامو گذاشته بودم رو زانوم…
خوندنش لذت داشت