هدیۀ خاص برای تولد شوهرم! (1)

شوهرم آدم منحرفیه… روش ساده‌تری برای گفتنش نیست، اون منحرفه…!
چهارده ساله که ازدواج کردیم، دو تا بچه داریم، من جیسون رو خیلی دوست دارم… اما اون همیشه سعی می‌کند منو راضی کنه که جلوی چشمش با مردای دیگه بخوابم، یا خودم رو به دوستاش نشون بدم. از رفتن به جزیره لختی‌ها و کلاب‌های تعویض همسر حرف می‌زنه… اما هر بار که مخالفت می‌کنم بازم ادامه می‌ده.
من به‌جز جیسون به کس دیگه‌ای علاقه‌ ندارم، فقط فکر اینکه کسی دیگه، به‌خصوص کسی که می‌شناسیم، منو به اون شکلی که جیسون می‌خواد ببینه، تا حد مرگ آزارم می‌دهد.
زندگی جنسی ما بجز حرف‌های کثیف او موقع سکس نسبتاً عادیه. اغلب برای خوشحالیش همراهی می‌کنم، اما بعد حتماً بهش می‌گم که فقط فانتزیه و واقعاً انجام نمی‌دم…
همیشه کمی ناامید به نظر می‌رسه، اما سر تکون می‌ده و می‌گه «می‌دونم. آدم خشکِ مقدسی نیستی، فقط نمی‌تونی کارهایی که من می‌خوام رو انجام بدی…»
حرف زدن درباره اینکه دوستاش به نوبت با من سکس داشته باشن یک چیزه، انجام دادنش چیز دیگه‌! اما این حرف‌ها در حین رابطه واقعاً اونو تحریک می‌کند، پس خوشحال می‌شم همراهی کنم. اغلب با اینکه هرگز شکایت نمی‌کنه، احساس گناه می‌کنم که نمی‌تونم معشوقه‌ای باشم که شوهرم آرزوش رو داره.
تولدش نزدیک بود، و داشتم فکر می‌کردم چیزی خاص برایش پیدا کنم… قرار نبود کاری افراطی بکنم، اما به فکر یک عکاسی بودوار افتادم…
[عکاسی بودوار (Boudoir Photography)نوعی سبک عکاسی پرتره است که معمولاً زنان رو در لباس‌های زیر، لباس خواب یا حالتی نیمه‌برهنه و اغواکننده نشون می‌دهد]
نه برهنه شدن کامل، بلکه ژست‌های اغواکننده با لباس زیر برای یک عکاس، شاید بدون اینکه خیلی زیاده‌روی کنم، جیسون رو تحریک کنه.
نمی‌دونستم کجا دنبال عکاس بگردم، و می‌خواستم روز باشه تا با عکس‌ها غافلگیرش کنم، پس نمی‌تونستم از خودش بپرسم (مطمئن بودم آشنا داره). کمی آنلاین جستجو کردم و عکاسان بودوار پیدا کردم، اما خیلی گرون‌تر از بودجه‌ام بودن… هرچه بیشتر نگاه کردم، واقعاً بیشتر خواستم انجامش بدم! با عکاسی به نام روبرت هلم حرف زدم؛ بر اساس حرف‌هام علاقه‌مند بود و به نظر می‌رسید در قیمت همکاری کنه، اما گفت اوقاتش رزرو شده و در دسترس نیست… در عوض، عکاسی رو معرفی کرد که تازه شروع کرده و با قیمت خیلی پایین‌تر کار می‌کنه. مردد بودم با کسی بی‌تجربه کار کنم، اما روبرت اطمینان داد دوستش کاملاً قادره و از نتیجه راضی خواهم بود.
قبول کردم که عکاس از طریق ایمیل با من تماس بگیره تا شاید چیزی هماهنگ کنیم. حدود بیست دقیقه بعد، ایمیلی اومد:
«سلام، من رودنی پرکینز هستم، عکاس. همکارم گفته به عکاسی بودوار علاقه‌مندید و در پیدا کردن عکاس مناسب مشکل دارید. می‌توانید بگویید چه نوع عکس‌هایی می‌خواهید؟ من در حرفه‌ام، ذهنی باز دارم، اما دوست دارم از قبل ایده‌ای داشته باشم. منتظر پاسختان هستم»
مردد بودم جواب بدم… قلبم تند می‌زد و با خودم فکر کردم «واقعاً دارم این کارو می‌کنم؟»… اما جواب دادم؛ درباره فتیش شوهرم گفتم و اینکه می‌خوام کاری برای فتیشش انجام بدم. گفتم با لباس زیر و برهنگی ضمنی مشکلی ندارم، اما با برهنگی کامل راحت نیستم. ازش خواستم نمونه‌کارهاش رو بفرسته تا ایده بگیرم.
رودنی چند عکس نمونه فرستاد؛ هم بودوار، هم برهنه، که واقعاً چشمگیر بودن! گفت مردی که در چند عکس هست دوست شه و اگه تصور می‌کنم شوهرم خوشش می‌آد، خوشحال می‌شه با من مدل شه. قلبم دوباره تند زد… البته که جیسون عاشقش می‌شد!.. اما آیا می‌تونم؟ ژست اغواکننده با مردی دیگه؟… می‌دونستم جیسون از دیدنش دیوونه می‌شه، اما آیا واقعاً می‌تونم؟ به رودنی گفتم ایده رو دوست دارم چون می‌دونم جیسون عاشقش می‌شه… اما تشویش دارمو مطمئن نیستم.
او اطمینان داد که کنترل کامل با منه، میزان برهنگی رو خودم تعیین می‌کنم، و هیچ دلیلی برای نگرانی نیست. به درخواستش عکس خودم رو فرستادم و تاریخی برای عکاسی هماهنگ کردیم. وقتی از کامپیوتر دور شدم، معده‌ام پیچ خورده بود… واقعاً قرار بود این کار رو انجام بدم؟! ژست اغواکننده برای مردی دیگه و شاید حتی با مردی دیگه با لباس زیر؟!.. بلافاصله احساس کردم بیش از حد درگیر شدم، اما مصمم بودم. جیسون رو خیلی دوست دارم و می‌دونستم قدردانی می‌کنه که با وجود اکراهم، اینکارو براش انجام دادم.
رفتم چند دست لباس زیر امتحان کنم تا انتخاب کنم چی بپوشم؛ به خودم افتخار می‌کردم که شجاعت انجامش رو پیدا کردم! به خودم گفته بودم هیچ برهنگی‌ای نمی‌کنم، اما هر لباسی که پوشیدم بیشتر از انتظارم اندام لختم رو نشون می‌داد… نوک سینه‌ها اغلب از پارچه معلوم بودن، یا به زور سینه‌هام رو می‌پوشوندن و کوچکترین لغزشی باعث معلوم شدن نوک سینه‌هام می‌شد! آیا اگه ناخواسته در برابر این مردها برهنه شم آماده‌ام؟ به خودم گفتم بیش از حد فکر می‌کنم، و لباس‌ها رو کنار گذاشتم تا روز عکاسی… نمی‌خواستم از تصمیمم منصرف بشم!
روز عکاسی که رسید، نزدیک بود جا بزنم… اعصابم داغون بود، قلبم توی معده‌ام می‌زد. به جیسون گفته بودم می‌رم خرید (با اشاره به اینکه برای تولدشه) و به آدرس رودنی رفتم. وقتی رسیدم گیج شدم؛ آدرس استودیوی روبرت هلم بود، همون عکاسی که رودنی رو معرفی کرده بود. وقتی به در نزدیک شدم، مردی از داخل در رو باز کرد و با لبخند پرسید آیا «لونا» هستم (نام جعلی‌ای که داده بودم).
با لبخند عصبی گفتم بله… سلام کرد و خودش رو رودنی، عکاس امروزم، معرفی کرد.
قلبم پرید و نزدیک بود برگردم و فرار کنم… فکر ژست‌های خاص و پرخطر در برابر اون منو ترسوند… حالا چهره‌ای برای این آدم داشتم، و همه چیز واقعی‌تر و ترسناک‌تر شد. رودنی حتماً التهاب رو در چهره‌ام دید، چون گفت: «لطفاً نگران نباشید… قول می‌دم همه چیز عالی باشه و هیچ دغدغه‌ای نداشته باشی.» لبخندی زدم و سعی کردم شجاع باشم.
رودنی منو در استودیو گردوند و گفت: «روبرت امروز بیرون کار داره، پس لطف کرد و اجازه داد از استودیویش استفاده کنم» و دو لیوان شامپاین ریخت و در حالی که یکی رو به من تعارف می‌کرد گفت: «با سرعت خودت پیش می‌ریم، عجله‌ای نیست، می‌خوام کاملاً راحت باشی»
وقتی جرعه‌ای خوردم. کم‌کم آروم شدم… رودنی خیلی مودب، جذاب و حرفه‌ای بود. توی استودیو قدم زدیم و زمینه‌های مختلف پیشنهاد داد؛ گفت با توجه به شنیده‌هاش درباره جیسون، تخت قلب‌شکل عالیه… گفت: «هر چقدر بخوای می‌تونی لباسهای مختلف بپوشی و آزمایش کنی، چون عکس‌ها برای شوهرته و نمی‌خوام احساس شرم و خجالت کنی… حتی اگه ژست‌های خیلی جسورانه بخوای، مشکلی ندارم.»
گفتم: «این برای من خیلی غیرعادیه و از حرفه‌ای بودنت ممنونم، اما برای کار خیلی جسورانه برنامه‌ای ندارم»، که ناگهان کسی در زد… ترسیدم، اما رودنی خندید و گفت دستیار نورپردازی و مدلش مارتین هست؛ در رو باز کرد و اونو راه داد. مارتین اوایل تا اواسط بیست سالگی به نظر می‌رسید و کاملاً ظاهر مدل داشت. رودنی اونو معرفی کرد و گفت: «هر وقت بخوای مارتین خوشحال می‌شه که برای عکاسی به تو ملحق بشه»
دوباره پروانه‌ها در معده‌ام پرواز کردن و عصبی شدم. رودنی دستش رو روی شانه‌ام گذاشت و با لبخند اطمینان‌بخش گفت: «نگران نباش، خوش می‌گذره»، در حالی که مارتین چراغ‌ها رو روشن می‌کرد. ازش تشکر کردم، پیشنهاد کرد برم اولین لباس رو بپوشم. سریع کیف لباس‌هام رو برداشتم و به اتاق تعویض رفتم قبل از اینکه دوباره فکرهای مزاحم به سرم هجوم بیارن. در حالی که رودنی موسیقی گذاشت، در رو بستم، نشستم و نفس عمیقی کشیدم و شروع به درآوردن لباس کردم… تحقیق کرده بودم که نباید لباس تنگ بپوشم که خط بندازه، پس برهنه ایستادم و در آینه تمام‌قد به خودم نگاه کردم.
می‌دونستم جیسون عاشق اینه که این‌طور ژست بگیرم، اما نمی‌تونستم آن‌قدر شجاعت جمع کنم… همین حالا هم داشتم مرزهام رو جابه‌جا می‌کردم. وقتی اولین لباس رو پوشیدم، تازه فهمیدم چیکار دارم می‌کنم… از خیلی قبل از ازدواج، هیچ‌کس جز جیسون منو این‌طور ندیده بود. لباس زیر بیکینی سفید بود؛ تاپ جلو پایین می‌اومد و به زور نوک سینه‌هام رو می‌پوشوند، شورت نخی باریک با کمربند جوراب. احساس جذابیت کردم… سینه‌هام بزرگن، پس می‌لرزیدن و انگار به زور نگه داشته شده بودن… باسنم تقریباً کاملاً برهنه بود جز یک نخ باریک که بینش بالا می‌رفت. نفس عمیقی کشیدم و آهسته در رو باز کردم… دیگه راه برگشتی نبود.
موسیقی پخش می‌شد وقتی بیرون اومدم و با نگرانی روی صحنه ایستادم. هر دو لبخند زدن و از بالا تا پایین نگام کردن. رودنی گفت «فوق‌العاده به نظر می‌رسی» که باعث شد سرخ بشم و تشکر کنم. مارتین نورها رو به سمتم گرفت و رودنی منو روی تخت نشوند و چند ژست داد و شروع به عکس گرفتن کرد… داشتم انجام می‌دادم! شاید برای دیگران چیز بزرگی نباشه، اما برای من دستاورد عظیمی بود و به خودم افتخار می‌کردم. زیاد طول نکشید تا عادی شد و شروع به لذت بردن کردم… حرفه‌ای بودن و منو جذاب نشون می‌دادن. به عنوان مادر دو پسر، کمتر احساس جذابیت می‌کنم… و آنها عالی اطمینان می‌دادن که فوق‌العاده‌ام، در حالی که بازیگوشانه می‌گفتن چقدر جذابم. رودنی بیشتر راهنمایی کرد که چطور ژست بگیرم، که کار رو برام آسون‌تر می‌کرد… هرچند گاهی نگران این بودم که از زوایای خاص بیشتر از حد خودمو نشون بدم. رودنی پیشنهاد داد لباس عوض کنم، اما من خواستم عکس‌های گرفته‌شده رو ببینم… کنجکاوی داشت دیوونم می‌کرد!
رودنی اومد و دوربین رو برگردوند تا نشونم بده و گفت: «بعداً رنگ و کنتراست رو ویرایش می‌کنم»، عکس‌ها رو بالا و پایین می‌کردم… واقعاً از زیبایی‌ تصاویر شگفت‌زده شدم، اما خیلی زود متوجه شدم چند بار بین پاهایم زوم کرده. بهش نگاه کردم؛ کمی خجالت‌زده به نظر می‌رسید، زیر لب گفت: «سعی کردم عکس‌هایی بگیرم که شوهرت دوست داره.» حق داشت، جیسون حتماً عاشقشون می‌شد… فقط غافلگیرم کرد، اما نه به اندازه چیزی که بعد دیدم… «این نوک سینه‌م هست؟» در حالی که به عکسی نگاه می‌کردم که روی کمرم دراز کشیدم و سینه‌م رو بالا دادم… واضح بود نوک سینه‌م بدون اینکه متوجه شم بیرون زده و اون ثبتش کرده بود. به عکس بعدی رفتم که نمای نزدیک‌تری از نوک سینه راستم رو نشون می‌داد که بیرون زده، در حالی که به دوربین نگاه می‌کردم و از برهنگی‌ام بی‌خبر بودم. مارتین حالا کنارم ایستاده بود و با من عکس‌ها رو نگاه می‌کرد و می‌گفت چقدر جذاب به نظر می‌رسم. نمی‌دونستم چطور واکنش نشون بدم، فقط گفتم «ممنون» و در حالی که داشتم به مرور عکسهام ادامه می‌دادم، احساس توامان ناآرامی و جذابیت داشتم، گفتم: برنامه نداشتم که این‌قدر نشون بدم.
رودنی گفت: «با شنیده‌هام، شوهرت حتی بیشتر هم دوست داره، نه؟»
سر تکان دادم و دوربین رو پس دادم، و مارتین اضافه کرد: «منم دوست دارم بیشتر ببینم… شوهرت مرد خوش‌شانسيه.» با نگرانی جواب دادم: «مطمئنم اگه بیشتر جلو برم، عاشقشون می‌شه… فقط من مضطرب می‌شم.» رودنی بی‌درنگ لبخند زد و گفت: «نترس کمی مرزهات رو جابه‌جا کن، برای شوهرت انجام می‌دی.»
صادقانه، اینکه این دو مرد سعی می‌کردند منو به انجام بیشتر ترغیب کنند تحریکم می‌کرد… می‌دونستم قضاوت نمی‌کنن و مشتاق کمکن، حتی اگه فقط امیدوار باشن بیشتر چشم چرونی کنن… اما درست می‌گفتن، این چیزی بود که جیسون می‌خواست… و این‌کارها هم برای اون بود… تازه چند عکس از نوک سینه‌هام داشتن که خودم متوجه نبودم.
بهشون گفتم: «می‌دونم جوان‌ترین و جذاب‌ترین نیستم، اما جیسون باعث می‌شه احساس کنم که هستم… شاید کمی پیشروی کنم، اگه شما مشکلی نداشته باشید.» حتی خودمم نمی‌دونستم این حرف‌ها یعنی چی، اما فکر کردم حالا که تا این مرحله اومدم، نباید از کمی بیشتر بترسم.
رودنی لبخند زد و گفت: «اصلاً نمی‌خوام خودت رو نگه داری… هر چقدر دلت خواست پیش برو، فکر می‌کنم مارتین و من امیدواریم همین کار رو بکنی» و چشمکی زد.
کمی خجالت کشیدم، اما خیلی هم خوشحال شدم و با خجالت پرسیدم: «چیکار باید بکنم؟» رودنی به مارتین نگاه کرد و گفت: «فکر می‌کنم برای دور بعدی عکس‌ها باید بهش ملحق بشی»، اما من سریع اضافه کردم: «با کسی رابطه جنسی ندارم… حاضر نیستم تا اون حد پیش برم.» دیدم مارتین پیرهنش رو درآورد و بدن بسیار خوش‌فرم و جذابش رو نشون داد؛ رودنی گفت: «فهمیدم… فقط روی عکس‌هایی تمرکز کنیم که فانتزی‌های شوهرت رو برآورده می‌کنه… می‌تونیم عکس‌های تلویحی بگیریم، یا عکس‌هایی که کمی جسورانه‌ و واقعی به نظر برسند… نگران نباش، کنترل در دست خودته» و دوربین رو بالا آورد تا عکس‌های بیشتری بگیره.
مارتین پشت سرم ایستاد و پرسید: «چیکار کنم؟» چون واقعاً نمی‌دونستم چی بگم، به رودنی نگاه کردم. رودنی گفت: «دستهات رو روی کمرش بذار و به چشماش نگاه کن.» با این مشکلی نداشتم، سر تکان دادم و به مارتین نگاه کردم. وقتی دست‌هایش رو محکم روی کمرم گذاشت و با نگاهی اغواکننده به من خیره شد، قلبم تندتر زد… می‌دونستم فقط برای عکس‌هاست، اما تحریک‌کننده بود. دست‌های مارتین رو حس کردم که آهسته روی کمرم بالا و پایین می‌رن؛ رودنی همچنان عکس می‌گرفت و به من گفت به عقب تکیه بدم و چشمام رو ببندم. می‌دونستم فانتزی جیسون دیدن من در موقعیت صمیمی با مرد دیگه‌ایه، پس حتماً عاشق این عکس‌ها می‌شد! صدای کلیک دوربین رو شنیدم که رودنی گفت: «عالیه، شما دوتا فوق‌العاده‌اید… همچنان به چیزی که جیسون می‌خواد فکر کنید… یادتون باشه فقط داریم بازی می‌کنیم، پس جایی برای نگرانی نیست.» البته درست می‌گفت… مشوش بودم، اما دو حرفه‌ای داشتن با من همکاری می‌کردن… و می‌فهمیدن این فقط نمایشه و کار به جاهای باریک نمی‌کشه… اما من از جابه‌جا کردن ایمن مرزهام لذت می‌بردم… البته برای جیسون…
رودنی پرسید: «جسورانه‌ترین کارهایی که شوهرت رو خوشحال می‌کنه چیه؟ چه چیزی می‌تونیم براش بازی کنیم؟» سرخ شدم؛ او همچنان عکس می‌گرفت و مارتین از پشت بغلم کرده بود، دست‌هایش درست زیر سینه‌هام… گفتم: «می‌دونی… او دوست داره مردای دیگه جذب من بشن… فانتزی می‌کنه که ببینه مردای دیگر با من صمیمین… فقط با واقعی انجام دادنش راحت نیستم.»
رودنی لبخند زد و گفت: «خب، پیدا کردن جذابیتت کار سختی نیست… به‌خصوص با این ظاهر.»
تشکر کردم، اما احساس کردم مارتین از پشت سوتینم رو باز می‌کنه؛ رودنی با کنایه گفت: «به نظر می‌رسه مارتین واقعاً تو رو جذاب یافته.»
دوباره نگران شدم، حس کردم قفل سوتینم باز شد، سریع دستم رو بالا بردم تا تاپ نیفته و سینه‌هام برهنه نشه. رودنی همچنان عکس می‌گرفت و من گفتم: «با نشون دادن سینه‌هام راحت نیستم…» رودنی فقط شانه بالا انداخت و گفت: «چند عکس با نوک سینه‌های نمایان داریم… به نشون دادن به ما فکر نکن، به نشون دادن به شوهرت فکر کن… این لنز دوربین چشمای شوهرته… شاید فقط کمی تاپ رو پایین بیاری و اونو تحریک کنی، عاشقش می‌شه.» حق داشت، اما هنوز اکراه داشتم…
قبلاً کمی دیده بودن، اعتراف می‌کنم کمی تحریکم کرده بود… اما نشون دادن خودم به اونها همچنان اشتباه به نظر می‌رسید.
گفتم: «کمی پایین می‌آرم، اما با کاملاً برهنه شدن سینه‌هام راحت نیستم» و آهسته تاپ رو پایین آوردم، فقط کمی بالاتر از نوک سینه‌ها. رودنی چند عکس گرفت و گفت: «از اینکه پایین‌تر بری، نترس. بذار شوهرت در حالی که مارتین تاپت رو بالا نگه داشته، نوک سینه‌هات رو ببینه…»
احساس فشار کردم، اما قبلاً کمی نوک سینه‌هام رو دیده بودن… مارتین به نوک سینه‌های نیمه پیدایم نگاه می‌کنه، چیزی بود که واقعاً دوست داشت… مارتین پایین سوتین رو با دست گرفت و عملاً سینه‌هام رو نگه داشت… اجازه دادم کمی بیشتر بیفته، می‌دونستم هاله‌های سینه‌م نمایان شده؛ دوربین کلیک می‌کرد و مارتین تاپ رو بیشتر پایین آورد… حالا نوک سینه‌هام کاملا برهنه شده بود و اون سینه‌هام رو به سمت دوربین بالا می‌داد. کمی احساس خیانت کردم، اما مارتین سریع زیر گوشم گفت: «پستان‌های فوق‌العاده‌ای داری، شوهرت مرد خوش‌شانسيه» و از روی شونم به سینه‌م خیره شد. احساس کردم دهنش آب افتاده. رودنی نزدیک‌تر شد تا عکس‌های نزدیک از سینه‌های کاملاً برهنه‌ام بگیره؛ صورتم از هیجان و خجالت داغ شد ولی بیشتر از صورتم تغییراتی در ناحیه کُسم حس کردم… واقعاً هر دوشون از نگاه کردن به من لذت می‌بردن. گفتم: «مطمئن نیستم در مورد این»؛ مارتین تاپ رو حتی بیشتر پایین آورد تا دیگه سینه‌هام رو نگه نداره و تاپ رو به پایین شکمم چسبوند. حالا کاملاً «سینه‌برهنه» بودم و رودنی و مارتین خیلی خوشحال به نظر می‌رسیدن که منو در حالتی می‌بینن که هرگز فکر نمی‌کردم برای کسی جز شوهرم باشه. رودنی گفت: «شوهرت خیلی به تو افتخار خواهد کرد، فوق‌العاده جذاب به نظر می‌رسی» و همچنان عکس می‌گرفت؛ مارتین فقط اجازه داد تاپ به زمین بیفته… می‌تونستم با دست‌هام خودم رو بپوشونم… اما نکردم. دونستن اینکه جیسون رو خوشحال می‌کنم، منو تشویق کرد به رودنی اعتماد کنم و کلمات تشویق‌شون باعث شد احساس جذابیت و نوعی افتخار کنم… حتی اگه کاملاً داوطلبانه نبود. با خودم فکر کردم: «این‌قدر پیش اومدم، دیگر فایده‌ای نداره خودمو بپوشونم» و کاملاً با سینه‌ی ‌برهنه ژست گرفتم؛ مارتین کنارم ایستاده بود، به نوک ممه‌هام خیره شده و دستش روی باسنم بود. بهشون گفتم: « بیشتر از این جلو نریم، باشه؟»
رودنی فقط لبخند زد و عکس گرفت؛ من سعی کردم با خمار کردن چشمام ونیمه باز گذاشتن دهنم (به پیشنهاد رودنی)، برای دوربین جذاب باشم. رودنی گفت: «می‌تونیم کلی عکس جذاب از تو با مارتین در حالی که ممه‌هات معلومه بگیریم… اما چرا خودت رو محدود کنی وقتی می‌دونی شوهرت خیلی بیشتر می‌خواد؟» گفتم: «می‌فهمم، اما بیشتر از برنامه‌ام پیش رفتم… باید حد بذارم، نمی‌تونم کاملاً برهنه ژست بگیرم یا با کسی رابطه جنسی داشته باشم، حتی اگه جیسون دوست داشته باشه.»
رودنی گفت: «بیشتر از انتظار پیش رفتی، خوشحال نیستی؟ دونستن اینکه چقدر شوهرت رو خوشحال می‌کنی احساس خوبی بهت نمی‌ده؟» کمی ساکت موندم و بالاخره اعتراف کردم که بله… رودنی فقط اضافه کرد: «فقط می‌گم حد سفت و سخت نذاریم… نترسیم کمی پیش بریم و ببینیم چقدر می‌تونیم این عکس‌ها رو عالی کنیم.»
باید بهش آفرین می‌گفتم، خیلی خوب حرفش رو اثبات می‌کرد… هرگز فکر نمی‌کردم در حالی که مردی کنارمه فقط با یک شورت نخی سفید و کمربند جوراب ژست بگیرم… اما هنوز با وجود فشار احساس کنترل داشتم… می‌دونستم اجازه نمی‌دم کار خیلی از حد بگذره، اما کنجکاو بودم برای عکس‌ها تا کجا می‌تونم برم… بالاخره فقط بازی بود. هنوز کمی شوکه بودم که اونجا ایستادم و دو مرد بدنم رو تحسین می‌کنن و از «سینه‌های عالی» من تعریف می‌کنن.
می‌دونستم جیسون اندامم رو دوست داره و همیشه می‌خواست بدن‌نمایی کنم، اما همیشه فکر می‌کردم بیشتر مردها بدنم رو اون‌قدر جذاب نمی‌بینن… دو بچه دارم و بدنم مثل قبل سفت نیست، اما این دو مرد باعث شدند دوباره احساس جذابیت کنم… حتی اگه فقط برای تشویق برای عکس‌ها می‌گفتند، خوب بود که ادامه می‌دادن.
رودنی پیشنهاد کرد مارتین شلوارش رو در بیاره تا هر دو فقط لباس زیر داشته باشیم… گفت: «بذاریم این حس رو بدیم که نزدیک به صمیمیت هستید… منطقی نیست اونم بیشتر برهنه نباشه.»
شروع کردم به گفتن: «لازم نیست، مجبور نیستی»، اما مارتین شروع به باز کردن شلوارش کرد انگار چیز مهمی نیست. رودنی حتماً واکنش من رو دید، چون اضافه کرد: «اشکالی نداره لونا، مارتین چند بار قبلاً برای من برهنه مدل شده… باهاش راحته» به مارتین نگاه کردم که لبخند اطمینان‌بخش زد؛ حالا کنارم ایستاده بود با یک شورت تنگ… که واضح بود شَقی بزرگی رو پنهان می‌کنه. خیلی زود از خیره شدن به اون برآمدگی اجتناب کردم و سریع به رودنی و دوربین نگاه کردم، فقط برای اینکه رودنی با لبخند به من نگاه می‌کرد، مطمئنم سرخ شدم، اما رودنی پیشنهاد داد روی تخت دراز بکشم در حالی که مارتین کنارم زانو می‌زنه. همون‌طور که گفت انجام دادم، نوک سینه‌هام کاملاً ایستاده بودن در حالی که مارتین کنارم زانو زده بود و دستش درست زیر سینه‌هام… رودنی عکس گرفت و به مارتین گفت: «صورتت رو نزدیک سینه‌اش ببر، انگار می‌خواهی ببوسی یا بمکی.» کمی نگران بودم کار از کنترل خارج شه، اما مارتین فقط همان‌طور که گفته شد کرد و واقعاً سینه‌ام رو نبوسید… هرچند اون‌قدر نزدیک بود که نفس گرمش رو روی نوک سینه‌ام احساس می‌کردم. عکاسی ادامه داشت. رودنی درخواست کرد: «لونا، پاهات رو کمی باز کن در حالی که مارتین دستشو پایین شکمت می‌ذاره… انگار می‌خواهد به سمت کُست پایین ببره.» آهسته پاهام رو برای دوربین کمی باز کردم. دست مارتین رو درست بالای ناحیه پوشیده‌شده با شورت حس کردم؛ رودنی گفت: «لطفاً بیشتر باز کن.» صورت مارتین هنوز نزدیک سینه برهنه‌ام بود و به من نگاه می‌کرد؛ من آهسته پاهام رو بیشتر باز کردم و صدای کلیک دوربین رو شنیدم. «شوهرت عاشقش می‌شه… مارتین، دستت رو کمی پایین‌تر ببر، اما مراقب باش خیلی زیادی نری… و بهش نگاه کن انگار می‌خوای ببوسیش.» از اینکه رودنی بهش گوشزد کرد که احتیاط کنه قدردان بودم، اما دستش روی شورت من بود، درست بالای کُسم… چیزی نگفتم چون مطمئن بودم عمدی نیست و حواسم پرت لب‌های نزدیکش به لب‌های خودم بود. لبخند زد و لبخندش چشمامو خمار کرد، گفت: «بازی کردن صحنه‌هایی مثل این می‌تونه سرگرم‌کننده باشه… حتی اگه فقط تظاهر باشه.» با لبخند گفتم: «می‌تونه… ممنون که به حد و مرزام احترام می‌ذاری.»
مارتین فقط لبخند زد و گفت: «البته… اما بدون، من حاضرم تا هر جایی که تو بخوای برم… هیچ حد و مرزی ندارم و تو فوق‌العاده سکسی هستی» هم جا خوردم و هم از چاپلوسیش خوشم اومد، اما با نگرانی و صدای آروم که به وضوح می‌لرزید گفتم: «ممنون، این مهربونیه… اما فقط تظاهر می‌کنیم، باشه؟» مارتین لبخند زد و گفت: «حتما… فقط ‌خواستم بدونی.» رودنی دور ما می‌چرخید و عکس می‌گرفت، اما متوجه شدم حالا روی نمای نزدیک از ناحیه کُسم تمرکز کرده… شورت داشتم، اما همچنان احساس برهنگی زیاد می‌کردم… پاهام واقعاً باز بودن و فشار دست مارتین رو درست بالای کُسِ قلمبه‌م حس می‌کردم. رودنی پرسید: «اشکالی نداره اگه شکمت رو ببوسه تا انگار داره آهسته به سمت کُست می‌ره؟» کمی شوکه شدم که کلمه کُس رو به کار برد، اما گفتم: «تا وقتی فقط بازیه و واقعاً انجام نمی‌دیم، مشکلی ندارم… جیسون دوست خواهد داشت.» رودنی تعریف کرد: «این عالیه… خیلی به تو افتخار می‌کنه» و بعد به مارتین گفت: «آهسته از شکمش پایین بیا تا درست بالای شورتش باشی»
جا خوردم که مارتین درست از بین سینه‌هام شروع به بوسیدنای خیس کرد و آهسته پایین اومد… رودنی به من گفت: «دستهات رو روی سرش بذار انگار داری به سمت شورتت هلش می‌دی…» همون کارو کردم و لب‌هایش رو حس کردم که روی بدنم فشار می‌آورن تا جایی که بالای خط شورتمو بوسید.
حالا هر دو بین پاهای بازم تمرکز کرده بودن و رودنی به مارتین گفت داخل رون‌هام رو ببوسه، اما زیاده‌رَوی نکنه که اضطراب بگیرم. دوباره مردد شدم، اما شنیدن اینکه حد می‌ذاره تا کار از محدوده آرامشم خارج نشه، نگرانیم رو کم کرد… اما وقتی لب‌های آبدارش دور ناحیه کُسم می‌رقصید، نتونستم جلوی تحریک شدنم رو بگیرم… احساس امنیت می‌کردم که به جای باریک نمی‌کشه، اما سخت بود نادیده بگیرم چقدر جذابه در حالی که سینه‌هام لختن و این مرد خوش‌تیپ بین پاهامه!
رودنی پرسید: «با درآوردن شورتت برای عکس‌های بیشتر مشکلی داری؟»… برای لحظه‌ای یخ زدم، اما آهسته گفتم: «فکر ‌کنم خیلی زیاده روی میشه… با ماندن شورت احساس امنیت بیشتری می‌کنم… و با دیدن واژنم توسط شما راحت نیستم.» رودنی گفت: «رئیس تویی، می‌خوام راحت باشی… اما یادت باشه، تا اجازه ندی هیچ کاری نمی‌کنیم… و هر برهنگی برای چشمان شوهرته، نه ما.» حق داشت و تا حالا به حد و مرزهام احترام گذاشته بودن… اما احساس می‌کردم این خط قرمزیه که باید بهش پابند بمونم… تازه شورتم اون‌قدر کوچیک بود که به زور چیزی رو می‌پوشوند!
گفتم: «ممنون، اما با شورت ادامه بدیم»؛ مارتین دور شورت رو بوسید و مراقب بود بیشتر از اجازه‌ام جلو نره… اما به نظر می‌رسید کمی خط کُسم رو فشار می‌داد، هرچند رودنی وقتی با من حرف می‌زد عکس نمی‌گرفت. رودنی حتماً متوجه شد، چون دوباره عکس گرفت و پیشنهاد داد برای ژست‌های تلویحی دیگه کمی استراحت کنیم. نشستم و متوجه شدم که لخت بودن و در معرض نمایش بودن سینه‌ام دیگه مضطربم نمی‌کنه… فکر کنم بعد از اینهمه عکس‌ و ژست‌ عادت کرده بودم. همچنین متوجه شدم مارتین کیر بزرگی داره که به زور توی شورتش جا می‌شه و با بدنی مثل اون تعجبی نداشت که با برهنگی راحت باشه. از اینکه با اندامم اینگونه تحریکش کرده بودم اعتماد به نفسم رو زیاد کرده بود.
کمی سینه‌هام رو تکان دادم و از رودنی پرسیدم: «ژست بعدی چی باشه؟» رودنی گفت: «ایده اینه که انگار دارید سکس می‌کنین… پس ژست‌هایی امتحان کنیم که صمیمی‌تر به نظر برسید.» سر تکان دادم و گفتم: «تا وقتی شورتم بمونه و فقط تظاهر کنیم، با هر ژستی موافقم.» رودنی لبخند زد و گفت: «این روحیه‌ت عالیه، می‌خوام عکس‌ها تا حد ممکن واقعی به نظر برسن… البته بدون عبور از حد و مرزات» موافقت کردم و حالا خیلی راحت‌تر و مطمئن‌تر از قبل بودم. رودنی پرسید آیا استراحت کوتاهی می‌خوام. گفتم: «حتماً، دوست دارم ببینم تا حالا چی گرفتی» دوربین رو داد و برای همه شامپاین ریخت… مارتین و رودنی در مورد ایده‌های مختلف بحث کردن و نور رو کمی تغییر دادن در حالی که من عکس‌ها رو بالا و پایین می‌کردم. کارش عالی بود و منو جذاب نشون می‌داد؛ حالا افتخار می‌کردم… اما وقتی به عکس‌های مارتین که داخل رون‌هام رو می‌بوسید رسیدم، متوجه شدم شورت نخی‌ام چقدر کم پوشش می‌ده… کناره‌های کُسم معلوم بود و فقط لبه‌ها پوشیده بودن… سینه‌ام دوباره از ترکیبی از خجالت و هیجان گرم شد. جرعه بزرگی خوردم تا اعصابم آروم بشه.
جیسون عاشقش می‌شه، اما اگه می‌دونستم چقدر معلومه، جرات ژست گرفتن نداشتم! سریع آروم شدم و حالا خوشحال بودم که عکس‌ها بهتر از انتظار و برنامه‌ام شدن و هنوز روی اوضاع کنترل داشتم. رودنی برگشت و پرسید: «از عکس‌ها راضی هستی؟»… گفتم: «آره، خیلی… عالین» بعد متوجه شدم مارتین کاملاً برهنه شده! رودنی گفت: «می‌خوایم مجموعه بعدی صمیمی‌تر باشه، پس بهتره هر دو برهنه باشید… اما چون می‌دونیم راحت نیستی، فقط مارتین لخت شده… نگران نباش، تا نخوای هیچ اتفاقی نمی‌افته! فقط بهترین عکس‌ها رو می‌خوایم.»
منطقی بود، اما همچنان التهاب داشتم… تلاش کردم پنهانش کنم، چون می‌دونستم جیسون دوست داره… سعی کردم زیاد نگاه نکنم، اما باورم نمی‌شد که کیرش اینقدر سفت و بزرگه!
قبل از ازدواجم با جیسون، فقط با چند مرد دیگه بودم… اما مال هیچ‌کدوم مثل مارتین نبود. رودنی گفت روی تخت زانو بزنیم و مارتین پشت سرم باشه… موقعیت گرفتیم، او کمی کنارتر موند تا کیرش به من نچسبه… اما روی کمرم حسش می‌کردم. رودنی عکس گرفت و گفت همان موقعیت بمونم اما به عقب به مارتین تکیه بدم و مارتین با دستاش دور بدنم حلقه بزنه… پرسید: «اشکالی نداره مارتین گردنت رو ببوسه؟» فقط سر تکان دادم و مارتین آهسته بالا و پایین گردنم رو بوسید در حالی که رودنی نزدیک‌تر می‌شد.
گاهی حس می‌کردم اونجاش! سفت می‌شه و به پهلوم می‌خوره… مارتین با بوسیدن بالا و پایین گردنم شروع به تحریکم کرد… انتظارش رو نداشتم. واقعاً کُسم شروع به نبض زدن و مرطوب شدن کرد… اما می‌دونستم کنترل دارم و نگران نبودم.
رودنی گفت: «دستت رو داخل شورتت بذار، انگار داری خودت رو نوازش می‌کنی… لازم نیست دربیاری.» چون گفت شورت می‌مونه، بدون تردید دستم رو داخل شورتم کردم. فقط آنجا گذاشتم و مطمئن شدم کُسم رو با دست پوشونده‌ام تا معلوم نشه… اما باورم نمی‌شد این اندازه خیس هستم! رودنی به مارتین گفت: «سینه‌هاش رو به سمت دوربین بالا نگه دار» و بعد گفت: «لونا، بهش نگاه کن انگار می‌خوای ببوسیش… و گاهی دستت رو داخل شورت حرکت بده تا مثلا داری خودارضایی می‌کنی» قبل از اینکه بفهمم سینه‌هام رو گرفته بود… سرم رو برگردوندم و اونم همین‌طور… روبه‌روی هم بودیم، فقط چند سانتی‌متر فاصله، چشمامون به هم خورد. رودنی دوباره گفت: «دستت رو کمی حرکت بده… می‌خوایم وانمود کنی که داری با کُست بازی می‌کنی» دستم رو کمی بالا و پایین کردم در حالی که نفس‌های گرممون به هم می‌خورد و رودنی همه رو ثبت می‌کرد… آن‌قدر خیس بودم که دستم روی کلیتوریسم لیز می‌خورد… واقعاً باید جلوی خودارضایی واقعی رو می‌گرفتم. قبلاً آن‌قدر عصبی بودم که هرگز فکر نمی‌کردم واقعاً تحریک شم.
رودنی تعریف کرد: «خیلی جذاب، عالی داری انجام می‌دی… نترس از اینکه دستت رو کمی بیشتر تکان بدی، داری برای شوهرت شیطونی می‌کنی.» در اون لحظه نمی‌دونستم چرا باید خودم رو نگه دارم… بخشی از من نگران بود که برداشت اشتباهی کنن، اما هیچ کاری نکرده بودن که اجازه نداده باشم… و این برای شوهرم بود و اونا هم می‌دونستن.
مارتین لب‌هایش رو نزدیک‌تر کرد و تعجب کردم که آیا واقعاً می‌خواد ببوسه؟… اما هیچ تلاشی برای جلوگیری نکردم. متوجه شدم دست‌هاش دیگه فقط سینه‌هام رو نگه نمی‌دارن، بلکه اونارو می‌ماله و نوازش می‌کنه… گاهی نوک سینه‌هام رو آهسته می‌کشید. صدای خیس‌خوردن از ناحیه کُسم شنیدم… فهمیدم کاملاً در حال خودارضایی کردنم اونقدر خیس بودم که انگار در گودال آب هستم. دیگه اهمیتی ندادم وقتی فهمیدم رودنی زیرم نشسته و نمای نزدیک از کُسم می‌گیره… می‌دونستم در هیجان خودارضایی حتماً کُسم رو بهش نشون دادم، اما اهمیتی ندادم… همین‌طور فهمیدم دلیلی برای پنهان کردن ندارم… بالاخره برای جیسون بود، نه؟ قبل از اینکه فکر کنم، با دست آزادم شورت رو کنار زدم و نمای بی‌مانع از کُسم رو برای لنز باز کردم… کاملاً در شهوت گم شده بودم و چند انگشتم رو داخل خودم فرو کردم و بیرون آوردم و خودم رو برای چشمای رودنی باز کردم. احساس می‌کردم زنی هستم که می‌خوام به هرز‌گی تظاهر کنم.
مارتین دستش رو به باسنم برد و فهمیدم دست دیگه‌ش آهسته کیرش رو نوازش می‌کنه… نفس‌نفس می‌زدم و ناله می‌کردم و مطمئنم کاملاً واضح بود که دیگه «بازی» یا «تظاهر» نیست. فکر کنم شورت دیگه به بدنم نچسبیده بود، چون دستش بین لمبرای باسنم لغزید، بدون هیچ مانعی، می‌دونستم وجود شورت حالا بی‌فایده است.
رودنی حتماً تغییر حد و مرز هام رو حس کرد، چون گفت: «چرا روی کمرت دراز نمی‌کشی؟… بذار شوهرت بهت افتخار کنه، نشونش بده چقدر می‌توانی براش شیطون باشی.» وقتی دراز کشیدم رودنی به مارتین گفت: «همینطور که داره با کُسش بازی می‌کنه شورتش رو دربیار… مشکلی نداری لونا؟» سر تکان دادم و لبم رو گاز گرفتم… حالا به میزان پیش رفتنم افتخار می‌کردم و ازین که کاملاً براشون در معرض نمایش هستم، و تحریک شده بودم… کمی قبل، این ایده منو می‌ترسوند، اما حالا می‌خواستم ببینن… دونستن اینکه این‌قدر مشتاق دیدن هستن هیجان زدم می‌کرد.
مارتین شورت رو پایین کشید و رودنی لحظه رو ثبت کرد؛ من خودم رو باز کردم و می‌دونستم وقتی شورتم رو درآورد چقدر منِ خیس و حشری رو می‌بینن.
مارتین کیرش رو نوازش می‌کرد و به کُسم خیره بود؛ رودنی بهش گفت: «داخل روناش رو مثل قبل ببوس… بذار شوهرش ببینه لب‌هات چقدر به کُس زنش نزدیک می‌شه.» حتی این وقیح حرف زدناش منو به وجد می آورد.
مارتین از جایی که قبل بود شروع به بوسیدن کرد و من به خودم دروغ گفتم: «اشکالی نداره، واقعاً کُسم رو لیس نمی‌زنه»… اما فکر کنم توی دلم امیدوار بودم بزنه، چون وقتی لب‌هاش آهسته نزدیک و نزدیک‌تر به کُس خیس‌خورده‌ام می‌شد نه چیزی گفتم و نه کاری برای جلوگیریش کردم.
روی کمرم دراز کشیده بودم، روی آرنج‌هام بالا اومده بودم و نگاه می‌کردم که رودنی بین پاهام خم شده تا عکس‌های نزدیک از ناحیه کُسم بگیره… مارتین حالا داشت کناره‌های لب‌های کُسم رو آهسته لیس می‌زد و رودنی متوجه شد که اعتراض نمی‌کنم. رودنی به من نگاه کرد و گفت: «این‌طور برهنه دراز کشیده فوق‌العاده جذابی… فقط چند عکس با زبونش روی کُست می‌گیرم، باشه؟»… و قبل از اینکه بتونم جواب بدم، زبان مارتین رو حس کردم که بالا آمد و رفت توم!
نمی‌دانم اگه فرصت جواب داشتم چی می‌گفتم… شاید مردد می‌شدم و نه می‌گفتم، یا شاید اجازه کمی می‌دادم… حالا مهم نبود و خودمو آماده کردم که کُسم رو به طرف دهنش فشار بدم در حالی که دیوانه‌وار شروع به خوردنم کرد.
رودنی عکس می‌گرفت، اما گاهی مکث می‌کرد و کیرش رو توی شلوارش فشار می‌داد… تعجب کردم این تا کجا پیش می‌ره یا آیا کاری برای متوقف کردنش می‌کنم؟ در حالی که مارتین انگشتی داخل من فرو کرد و چوچولم رو لیسید و مکید نفس‌های عمیقی‌کشیدم و ناله می‌کردم…
رودنی گفت: «سعی می‌کنم حرفه‌ای بمونم، اما این پوزیشن فوق‌العاده داغه… از اینکه اینقدر جذابی نمی‌توانم جلوی تحریک شدنم رو بگیرم » و کیرشو توی شلوارش فشار داد. مارتین کارش رو متوقف کرد و ایستاد؛ کیر بزرگش کاملاً سیخ بود، انگار به سمتم اشاره می‌کرد. رودنی بهش گفت: «با کیرت به بالای کُسش ضربه بزن… انگار نزدیک فرو کردن هستی.» وقتی کیرش به بالا و پایین کُسم می‌خورد، قلبم تندتر می‌زد گاهی بین لبه‌ها می‌لغزید… هم هیجان‌زده بودم و هم عصبی… فرصت فکر کردن نداشتم! هرگز تصور نمی‌کردم کار به اینجا برسه و حالا نمی‌دونستم بیشتر فشار بدم یا عقب بکشم! شنیدم مارتین زیر لب به رودنی گفت: «خیلی می‌خوام بکنمش»… و رودنی گفت: «لعنتی، منم» و عکس گرفتن رو متوقف کرد.
هر دو از بالا تا پایین نگام کردن و احساس نگرانی تموم بدنم رو گرفت در حالی که هر دو جلوی من خودشان رو می‌مالیدن. رودنی بالاخره حرف زد و پرسید: «آماده‌ای عکس‌هایی بگیری که شوهرت واقعاً می‌خواد؟» مردد شدم اما گفتم: «مطمئن نیستم باید… شاید بهتره متوقف کنیم.» رودنی سریع گفت: «هنوز زوده، عکس‌های بیشتری می‌تونیم بگیریم… شاید فقط انگار داری کیرشو می‌خوری. یا عکسی که کیرش به سوراخ کُست فشار می‌ده… شاید فقط کمی داخل»… این خوب به نظر می‌اومد، قبلاً کُسم رو خورده بود، پس چند عکس که کمی نفوذ رو نشون بده تا انگار گائیده شدم، واقعاً جیسون رو راضی می‌کنه! سر تکان دادم و گفتم: «فقط کمی… و آهسته، کیر بزرگیه!»
این مجوزی بود که نیاز داشتن؛ رودنی دوربین رو برداشت و شروع به عکس گرفتن کرد در حالی که مارتین پاهام رو بالا و باز نگه داشت و نوک آلتش رو برای نفوذ آماده کرد… اونقدر حشری بودم که معده‌ام درد می‌کرد و قلبم محکم می‌زد… رودنی عکس گرفت در حالی که نوک آلت مارتین از ورودی کُسم رد شد و حالا داخل بود! طبق غریزه می‌بایست بدنم رو بالا میدادم تا دخول رو راحت تر کنم، اما در اون موقعیت روم نمیشد زیاد جلو برم، ولی می‌دونم هر دو متوجه شدن. رودنی به مارتین گفت ثابت بمونه تا عکس بگیره، اما مارتین رو حس کردم که خیلی آهسته جلو عقب می‌ره…! انگار می‌خواد یواشکی با ضربه‌های کوچیک منو بکنه.
رودنی گفت: «حالا چند عکس از کیرش کامل داخلت بگیریم… هنوز گائیده شدن نیست، فقط ژستشه، باشه؟» مطمئن بودم حتی اگه شروع به تلمبه زدن هم می‌کرد چیزی نمی‌گفتم… اجازه می‌دادم منو بکنه…! زیر لب گفتم: «باشه» رودنی پیشنهاد داد چهار دست و پا شم تا عکاسی نفوذ کامل آسون‌تر باشه و کنترل بیشتری داشته باشم. اهمیتی ندادم و بلند شدم و خم شدم… کونم رو بالا بردم تا مارتین آلتش رو داخل کند…
بهش گفتم: «اصلا کیر به این بزرگی توی من نرفته، لطفاً آهسته.» رودنی به سمت دیگه تخت اومد تا از صورتم عکس بگیره و گفت: « برای آن عکس صبر می‌کنم تا کامل داخلت بشه ولی بذار واکنش اولت به کیر جدید رو ثبت کنم.»
به رودنی نگاه کردم در حالی که مارتین باسنم رو گرفت و آهسته کیرش رو به سوراخ کُسم فشار داد تا نوکش رفت تو… حالا که چهار دست و پا بودم، آسون‌تر می‌توانستم به عقب فشار بدم و کم‌کم داخل شد، گاهی عقب می‌رفت… و می‌دونستم دوباره سعی می‌کنه به آرومی منو بکنه… جز اینکه این بار خودم هم همین کار رو می‌کردم.
شروع به ناله کردم در حالی که آروم روی کیرش تاب می‌خوردم و حس می‌کردم خیلی آروم کیرش رو عمیقتر توی کُسم فرو می‌کنه و به عقب برمی‌گرده!.. فکر کنم نمی‌خواست سریعا به صورت کامل فتحم کنه چون سرگرمی تموم می‌شد… در اون لحظات فقط داشت اذیتم می‌کرد. هرگز مردی این‌قدر بازم نکرده بود اما می‌خواستم بدونم دخول کامل کیر بزرگش چه حسی داره… ولی هر بار کمی عمیق‌تر می‌رفت، عقب می‌کشید و آهسته جلو و عقب می‌کرد تا نزدیک جایی که قبل بود برسه. اما بدون شک داشت منو می‌کوبید، حتی اگه آهسته و با بهانه ژست برای عکاسی.
رودنی عکس گرفت در حالی که گاهی ناله می‌کردم و به عقب به مارتین فشار می‌دادم و مطمئن بودم می‌دونست مارتین یواشکی داره منو میگاد. رودنی چانه‌ام رو بالا آورد تا بهش نگاه کنم و پرسید: «فکر می‌کنی کاملش رو تحمل کنی؟» فقط سر تکون دادم در حالی که پستونام از حرکت مارتین تاب می‌خوردن. رودنی به مارتین لبخند زد و متوجه شد ریتمش تندتر شده، بعد زیپ شلوارش رو باز کرد… گیج بودم، کمی نگران، اما واقعاً در لحظه گم شده بودم چون آلت مارتین عمیق‌تر از هر مردی توی کُسم رفته بود. واضح بود بیشتر بیرون می‌کشه و عمیق‌تر داخل می‌ره.
رودنی آلتش رو جلوی صورتم بیرون آورد و گفت: «چند عکس بگیریم که انگار کیرم رو می‌مکی در حالی که مارتین انگار توی کُست می‌کوبه.» چرا گفت انگار می‌کوبه؟! واضح بود که کیر عظیمش با ریتم ثابت مکررا داخل من می‌ره و زیر لب شروع به پچ‌پچ کرد و شنیدم گفت: «لعنتی کُست عالیه.» حالا با هر ضربه به او می‌رسیدم و هیچ شکی نبود که جلوی رودنی گائیده می‍‌شم و کیر سیخ شده‌ش جلوی صورتمه… کیر خوبی داشت، اما در مقایسه با کیرتوی کُسم هیچ بود. رودنی گفت: «زبونت رو بیار بیرون» در حالی که مارتین خیلی عمیق‌تر از قبل فشار می‌داد… تقریباً دردناک و عمیق، اما بیشتر می‌خواستم. دیگه نمی‌خواستم تظاهر کنم، می‌خواستم کیر بخورم… پس کامل می‌خواستم، بدون اذیت بیشتر. با صدای کلافه ناله کردم: «لطفاً، فقط بکنم! می‌خوام منو بکنی!»… و بدون مکث مارتین کیرشو تا بیخ توی کُسم جا کرد و کوبیدن سرعتی رو شروع کرد. هرگز چنین چیزی تجربه نکرده بودم. رودنی سرم رو بالا آورد و وقتی کیرش رو توی دهنم گذاشت لبخند رضایت زدم. دیگه ژست یا تظاهری نبود، مارتین کُسم رو سخت می‌گائید و ازون طرف رودنی توی دهنم تلمبه می‌زد. سعی کردم روی کیر رودنی کار کنم، بمکم و بالا پایین برم… اما با کیر بزرگی که به شدت توی کُسم رفت و آمد می‌کرد، تمرکز کردن سخت بود. مارتین کیرش رو کامل درآورد و دوباره یک‌ضرب توم فرو کرد که باعث شد نفسم ببُره… بدون مقاومت تمومش رفت توم. رودنی رفت کنار مارتین و گائیده شدنم رو نگاه می‌کرد…
به من گفت: «وقتی اینجوری گاییده میشی، فوق‌العاده جذابه» نمی‌توانستم جلوی نالم رو بگیرم و صورتم رو در تشک فرو کردم؛ مارتین همچنان تلمبه می‌زد، بیرون می‌کشید و اذیت می‌کرد و دوباره به شدت فرو می‌کرد. دیگه مشکلی با کامل گرفتن کیرش نداشتم و دونستن اینکه این‌قدر میل کردن منو داشت مغرورم می‌کرد. نزدیک ارگاسم بودم… اما چون داشتم خیلی لذت می‌بردم، با تموم وجودم سعی می‌کردم جلوش رو بگیرم.
حس کردم خم شد و دوباره کُسم رو خورد، دستم رو بین پاهایم بردم و چوچولمو مالیدم… ناله کردم: «کیرت رو می‌خوام، بکنم!» کیرش رو حس کردم که توی کُسم رفت و دوباره شروع به کوبیدن کرد… متوجه تفاوتی شدم. سرمو آوردم بالا و مارتین رو دیدم که کنار صورتم کیرش رو مالش می‌ده، به پشتم نگاه کردم و دیدم حالا این رودنیه داره منو می‌گاد! نفهمیده بودم اون کُسم رو لیس می‌زد و من به اون گفته بودم بکنه!
به نظر خیلی راضی بود. گفت: «تمام روز به کردنت فکر می‌کردم… شوهرت خوش‌شانسه که همسری با کُس داغ داره.» کمی شوکه شدم، اما صادقانه اهمیتی ندادم… قبلاً کیرش رو مکیده بودم و شنیدن اینکه چقدر می‌خواست منو بکند، بیشتر تحریکم کرد. رودنی گفت: «برگرد و روی کمرت دراز بکش… می‌خواهم لرزیدن سینه‌هایت رو موقعی که تلمبه می‌زنم، ببینم» همون‌ کارو کردم و اون دوباره کیرش رو توی کُسم فرو کرد و روم خوابید… مارتین نگام می‌کرد و کیرش رو می‌مالید. احساس غرور کردم وقتی گفت: «لعنتی، کیرخور خوبی هستی… برای بیشتر گائیدنت نمی‌تونم تحمل کنم»…
یک زن متأهل با حلقه که مادر دو پسره و خطوط زایمان روی شکمش معلومه و دو مرد جوانِ غریبه از سکس با اون در مرز انفجارن و من لخت و برهنه با فقط یک جوراب و کمربندش زیر اندام قویشون پیچ و تاب می‌خورم و اونا با کیر سفتشون منو مثل یه هرزه می‌گان… هرزه‌ای که شوهرم همیشه می‌خواست باشم و من می‌ترسیدم… و حالا نمی‌فهمیدم وقتی اینهمه لذت می‌برم، چرا مردد بودم.
رودنی در حالی که با ضربه‌های سنگین و سریع کُسم رو ویرون می‌کرد سینه‌هامم بازی می‌داد. مارتین خم شد و منو می‌لیسید و می‌بوسید و زبون‌هامون روی هم می‌لغزید. رودنی کیرش رو بیرون کشد و آبش روی شکمم فواره زد… چندین پرش… سریع با حوله پاک کرد، مارتین هنوز منو می‌بوسید… مارتین موقعیت رو مناسب دید و پاهام رو بالا برد و به کُسم خیره شد و در همین حال کیرش رو به کسم فشار داد… باید دوباره به اندازه‌اش عادت می‌کردم، اما زیاد طول نکشید تا روی من خوابید و دوباره عمیق توی کُسم ضربه زد. به رودنی نگاه کردم که شامپاین می‌نوشید و با لبخند نگاه می‌کرد. تعجب کردم آیا هدفش از اول همین بود که منو بکنه؟… اگه بود، اهمیتی نداشت… مارتین سرعتش رو بیشتر کرد و گفت: «کیرم رو بهتر از دوست‌دخترم تحمل می‌کنی… لعنتی، خیلی تنگی» شروع کردم به نالیدن ارگاسم شدیدی حس می‌کردم و بهش گفتم: «متوقف نشو… می‌خوام بیام!» سینه‌هام رو گرفت و بی‌رحمانه می کوبید وقتی نگام به نگاهش افتاد روی کیر بزرگش متوالی و طولانی ارگاسم کردم… با ناله گفت: «حس می‌کنم کُست ارگاسم می‌کنه… می‌خوام آبمو توی کُسِ خوشگل و تنگت بریزم» وقتی می‌تونستم با قرص ضدبارداری مشکلو حل کنم، پاشیدن آبش توی کُسم اهمیتی نداشت، هیچ چیز نمی‌تونست در یکی از شدیدترین ارگاسم‌های عمرم متوقفم کنه. نبض کیرش و آب داغش رو داخل کُسم حس کردم و دوباره ارگاسمم شدت گرفت… اما به محض تمام شدن، کیرش رو بیرون آورد و طرف اتاق تعویض لباس رفت… با پاهای باز دراز کشیده بودم و آبش از کُسم بیرون می‌ریخت. رودنی دوربین رو برداشت و در حالی که نفس نفس می‌زدم و با اتفاقی که افتاده کنار می‌اومدم چند عکس ازم گرفت… ترکیبی از هیجان و شرم سراسر وجودم رو گرفت… رودنی تبریک گفت و از کار عالیم تعریف کرد.
رودنی ایستاد و گفت: «وقتی ریکاوری کردی، لباس بپوش، عکس‌ها آماده شد ایمیل می‌کنم» و بهم دستمال مرطوب داد… نمی‌دونستم چطور واکنش نشون بدم، فقط گفتم: «ممنون» و آهسته بلند شدم و برهنه به اتاق تعویض رفتم تا لباس بپوشم و وسایلم رو جمع کنم. مارتین هنوز آنجا بود، شلوارش رو پوشیده بود و داشت پیرهنش رو تنش می‌کرد.
وقتی وارد شدم، می‌دونم احمقانه بود، اما از لخت بودن احساس خجالت کردمو با دست سینه‌هام رو پوشوندم وقتی به سمت وسایلم رفتم، مارتین خندید و گفت: «حالا نیازی به خجالت نیست… خیلی سرگرم‌کننده بود، خوشحالم از لاک خودت بیرون اومدی.» دستم رو پایین آوردم و سعی کردم مطمئن‌تر از اونچه که بودم به نظر برسم و گفتم: «هرگز فکر نمی‌کردم به اینجاها بکشه… هنوز نمی‌تونم هضمشون کنم» لبخند زد و گفت: «امیدوارم پشیمون نباشی… با شنیده‌هام حتما شوهرت بِهت خیلی افتخار می‌کنه» نمی‌دونستم چی بگم، پس فقط با خجالت شونه بالا انداختم و جوراب و کمربندش رو درآوردم و شورت پوشیدم. مارتین کارتی داد و گفت: «اگه دوست داشتی بازم همو ببینیم… شاید جلوی شوهرت سکس کنیم، یا فقط ما دوتا، تماس بگیر.» تشکر کردم و کارت رو توی کیفم گذاشتم. خوش‌خوشانم شد که بازم تمایل به سکس با من داشت، هر چند هنوز کمی نا آروم بودم که با پستان لخت جلوش ایستادم. نزدیکم شد، با انگشتاش با نوک سینه‌م بازی کرد و با دست دیگه‌ش به کونم چنگ زد و لب آبداری ازم گرفت و گفت: «امیدوارم بازم ببینمت» و رفت بیرون.
وقتی لباس پوشیدم، بیرون اومدم و فقط رودنی بود که با دوربینش ور می‌رفت. به من نگاه کرد و گفت: «فکر می‌کنم از عکس‌ها خیلی راضی بشی… سعی می‌کنم امروز چند نمونه بفرستم و از اونجا ادامه بدیم.» انگار نه انگار منو گائیده بود، انگار یه عکاس معمولی بود… گفتم: «عالیه، منتظرم» و بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم.
توی راه خونه، همه اتفاقات رو در ذهنم مرور کردم… حتی لباس عوض نکرده بودم، فهمیدم رودنی وقتی اون یا مارتین منو می‌کردن عکس نگرفته بود… انگار انتظار نداشتن یا اهمیتی به ثبت نمی‌دادن. از خودم پرسیدن جیسون هیجان‌زده می‌شه بشنوه یا ناامید میشه که بدون اون سکس کردم؟ هرگز سکس سه‌نفره نداشتم ولی امروز اجازه دادم دو مرد منو بکنن با وجود اینکه قبلاً با شوهرم حاضر به این کار نبودم… اشتباه کردم؟ مطمئن بودم جیسون از بدن‌نمائیم خوشحال می‌شه، اما آیا دونستن اینکه این مردها به نوبت منو گائیدن ناراحتش می‌کنه؟ واقعاً بخاطر اون کردم یا اینکه دارم بهونه میارم، چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم و در لحظه می‌خواستم؟ مطمئن نبودم… شاید فعلاً اون قسمت رو مخفی نگه دارم… شاید اول چند ایده‌اش رو انجام بدم و بعد مارتین رو صدا کنم تا جیسون سکسمو نگاه کنه. می‌دونستم دیگه اون آدم سابق نیستم، احساس آزادی و تمایل بیشتری برای رد کردن خط قرمزهای سابق می‌کردم… می‌دونستم جیسون رو خیلی خوشحال‌تر می‌کنم و این قلبم رو گرم کرد… اما فکر کردن به چگونگیش حتی کُسم رو داغ‌ می‌کرد در حالی که اتفاقات روز رو مرور می‌کردم. شاید هرزه‌ای شده بودم که جیسون همیشه می‌خواست… و شاید واقعاً دوسِش داشتم.

منبع: https://www.sexstories.com/story/109027/shy_wife_does_a_boudoir_photo_shoot

نوشته: ترجمه: آق فریدون

ادامه…

بازدید 19,660

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

21 پاسخ به “هدیۀ خاص برای تولد شوهرم! (1)”

  1. اینم از اولش نمیخواست کاری کنه تا اخرش همه کاری کرد. ادا تنگا را دراوردن واسه خانما مرز بندی نداره.

  2. هزار تا عکس گرفتی با این حساب پس اگه واقعاً این اتفاق افتاده باشه و تو خود اصلی این داستان باشی حداقل یکی دوتا عکس ازش میزاشتی

  3. اخ من اگه جای خانمه بودم و همچین شوهری داشتم الان معروف‌ترین جنده شهر بودممم

  4. درود آق فریدون عزیزقسمت دومش منتشر شده گفتم اطلاع بدم ترجمه اش رو برای دوستان قرار بدی

  5. این نشون از غریضه انسانه ، که چه مرد و چه زن به سکسنیاز داره و کافیه که فقط داخل سکس بشی و طرف زنی زن خوش هیکل باشه و طرف مرد ی مرد کیر کلفتدیگه واقعا وقتی وارد سکس شدی ، چهره و رنگ پوستو یا حتی زبان و چه اینکه یک زن شوهردار باشی یا نهنداره مهم اینکه از وجود همدیگه زن از دادنش و مرد از کردنش بهترین لذتو ببره و باید مرد یکم کمر سفتی داشته باشهچون تو این نوع سکس وقتی وارد میشی که قبلا شناختیاز هم ندارین ، این نیست که طرفو ۲ بار بکنم چون زود انزالمو همون انزال اول میشه پایان سکس پس بهتره مردامخصوصا مرداییکه کیر کلفتی دارن روی کمرشون کار کننکه مایه خجالتشون نشه 👙💄👠

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید