عشق تا ابد پایدار (۵ و پایانی)

از اتاق رییس بیرون زدیم و مثل دو قهرمان از بین کارمندان اداره عبور کردیم و آنجا رو ترک کردیم. دلم خنک شده بود و از اینکه تونسته بودم ذات کثیف و پلید خانم صالحی و دایی اش رو به همه نشون بدم احساس سبکی می‌کردم بعد از ظهر همان روز خونه تنها بودم که آقای علوی زنگ زد و گفت صحبت های کوبنده و دفاع جانانه تو و مادر شوهرت از من و مدارکی که از کلانتری برده بودم نسخه آقای رحیمی رو در هم پیچید و آقای رحیمی تعلیق از خدمت شد و به احتمال زیاد تا چند روز دیگه البته اگر بنیاد شهید دخالت نکنه به شغل سابقش برمیگرده و تا بازنشستگی یه کارمند جز می‌مونه.
بلند شدم و به فروشگاه رفتم تا این خبر رو به مامان بدم و همچنین یکی دو ساعتی رو پیش دوستام باشم.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم جلوی در فروشگاه چهار تا دختر جوان با پوششی شبیه هم دیدم. قیافه هاشون برام آشنا بود زمانی که محصل بودم آنها رو زیاد دیده بودم اون زمان آنها دوره متوسطه اول رو تمام می کردند که من بهزیستی رو ترک کردم با اینکه تو این مدت قیافشون تغییر کرده بود بازم تونستم آنها رو بشناسم جلو رفتم و گفتم شما باید خواهرای گل من باشید. با تعجب نگام کردند خودمو معرفی کردم و گفتم منم مژده طاهری.
نازنین گفت وای مژده چقدر عوض شدی! او رو بغل کردم و گفتم تو هم بزرگ و خوشگل شدی؛ تک تک آنها را به گرمی بغل کردم و گفتم چرا اینجا ایستادید و به داخل دعوت شون کردم.
وارد فروشگاه که شدیم فروشگاه تقریباً خلوت بود. ورود من با اون ۴ نفر به داخل توجه دوستام رو جلب کرد و اونایی که سرشون خلوت بود به سمت ما اومدند.
معصومه، نازنین، مینا و نرگس از اینکه تعدادی از اعضای قدیمی رو اونجا می‌دیدند خیلی هیجان زده شدند و به اتفاق من یه دور تو فروشگاه زدند و با مامان و همه دوستام خوش و بش کردند.
مهشید، مریم و زهرا که همش یه سال زودتر از آنها بهزیستی رو ترک کرده بودند غرابت خاصی به آنها داشتند و بیشتر به آنها توجه کردند برای همین دوستای تازه وارد رو مدتی در کنار آنها تنها گذاشتم و پیش مامان رفتم و موضوع تلفن آقای علوی رو براش گفتم
مامان گفت حالا که رئیس به خودش این جرأت رو داده که او رو از کار تعلیق کنه دیگه نمیذارم بنیاد شهید براش کاری کنه.
پرسیدم مگر می‌تونی؟
گفت بعداً خودت میفهمی.
در همین موقع دوستای تازه وارد به سمت مامان اومدند و گفتند آقای علوی به ما گفته پیش شما بیاییم.
مامان به گرمی آنها رو پذیرفت و با آنها مشغول صحبت شد و مثل یه مادر مهربان از آینده ای روشن براشون صحبت کرد. یاد اولین روزی افتادم که در همین نقطه مامان روبرویم نشسته بود و داشت به من امید به زندگی می‌داد. امروز وقتی فکرشو می‌کنم می‌بینم چه روزهایی پشت سر گذاشتم.
حرف‌های مامان که تمام شد آنها گفتند اگر اجازه بدید ما بریم امشب از دوستامون و مربی ها خداحافظی کنیم و از فردا برای همیشه پیش شما بیاییم.
مامان با خوشرویی گفت اختیار دارید بفرمایید.
گفتم من شما رو می‌رسونم.
گفتند نه دیگه مزاحم شما نمیشیم.
گفتم از حالا به بعد منو به چشم خواهر نگاه کنید و باهام راحت باشید اینطوری من خوشحال ترم.
تو راه کلی باشون حرف زدم و منم به روش خودم بشون انگیزه و امید دادم و در نهایت شمارمو بشون دادم وقتی رسیدیم گفتم فردا هر موقع آماده شدید زنگ بزنید خودم بیام دنبالتون در ضمن غیر از لباس و وسایل شخصی تون که به درد کسی نمی‌خوره هر چیز اضافه دارید همینجا بذارید شاید به درد کسی خورد. من فردا هر چی نیاز داشتید براتون تامین می‌کنم.
بعد از پیاده کردن آنها دوباره به فروشگاه برگشتم و پیش دوستام رفتم. فرانک تو این چند روز تونسته بود حسابی جاشو تو دل همه باز کنه و به نظر خیلی سرحال بود. مدتی که با همه خوش و بش کردم فرانک منو به گوشه‌ای برد و گفت نامزدی المیرا با اون پسره به هم خورد.
ناراحت شدم و پرسیدم چرا؟
گفت المیرا همه چی رو از چشم تو میبینه و سفت و سخت به دنبال انتقامه.
گفتم مهم نیست او به چی فکر می‌کنه، من می‌خوام بدونم چرا نامزدی به هم خورده؟
گفت گویا دیروز نامزد المیرا متوجه استعفای المیرا میشه و دلیلشو می‌پرسه. المیرا از گفتن واقعیت طفره میره. او هم امروز میره اداره تا دلیل استعفای او رو بدونه. که اونجا بش میگن بخاطر این بوده که چند وقت پیش خانمی رو به عمد با ماشین اداره زیر گرفته بود و همین براش دردسر شد و نهایتاً باعث استعفا شده. یارو از کارمند ها می‌پرسه شما می‌دونید خانمی که نامزدم باش تصادف کرده کیه؟ یکی که مرا زمانی که تو اداره پیش المیرا می‌رفتم زیاد دیده بود و کم و بیش می‌شناخت شمارمو داشته و به او میده. او هم نزدیک ظهر به من زنگ زد و ازم پرسید شما دوست المیرا هستید؟ گفتم دوستش بودم! الان دیگه نیستم؛ چطور؟ گفت این صحت داره که المیرا می‌خواسته تو رو با ماشین بکشه؟ گفتم آره. گفت علتش چی بود؟ منم گفتم برو از خودش بپرس. گفت اگه او با من صداقت داشت که منتظر پرسیدن من نمی‌شد خودش تا حالا گفته بود. منم گفتم پس اگه باور داری او با تو صداقت نداره دیگه دنبال چی می‌گردی. گفت دنبال یه بهانه می‌گردم تا نامزدی ام را به هم بزنم. گفتم چرا؟ گفت دختر که نباید تا این حد دورو باشه. گفتم خب همین هایی که میدونی دلیل کمی برای به هم زدن نامزدی نیست؟ گفت نمی‌خواستم پدر مادرش فکر کنند چون از شغلش استعفا داده دارم به هم می‌زنم. گفتم مگه غیر از اینه؟ گفت البته که غیر از اینه. خدا را شکر خودم بهترین شغل و درآمد رو دارم و به در آمد او احتیاج ندارم. من از این ناراحتم که چرا منو خر فرض کرده و مسأله به این مهمی رو ازم مخفی کرده. گفتم همین که گفتی خودش بهترین دلیله. گفت او چرا می‌خواسته تو رو بکشه مگر تو با او چکار کرده بودی؟ گفتم شرمنده من نمی‌تونم بیشتر از این توضیح بدم.
گفتم امان از دست تو، فرانک!!
گفت چرا؟
گفتم بالاخره زهر خودتو ریختی و دختره رو بیچاره کردی!
گفت ولی من نه دروغ گفتم نه آبروشو بردم.
گفتم به هر حال می‌تونستی آب رو آتش باشی نه اینکه آتیش بیار معرکه بشی.
خواست توضیح بده گفتم ولش کن دیگه مهم نیست فقط بگو ببینم مطمئنی نامزدی به هم خورده؟
گفت الان که تو رفتی و برگشتی المیرا زنگ زد و در حالی که خیلی ناراحت بود گفت مژده کار خودشو کرد. گفتم مگر چکار کرده؟ گفت یه ساعت پیش نامزدم زنگ زد و گفت ما به درد هم نمی‌خوریم و ازدواج ما منتفیه. گفتم چرا، مگه چی شده؟ گفت امروز چیزهایی در موردت فهمیدم که خجالت میکشم بیان کنم فقط همین قدر بدون که ما به درد هم نمی‌خوریم، شک ندارم مژده عکس منو به نامزدم نشون داده و او رو نسبت به من بدبین کرده. گفتم این که دلیل نمیشه، او گفته چیزهایی فهمیدم نگفته که عکس سکسی ازت دیدم؟ گفت به هر حال هر چی هست زیر سر مژده ست چون خودش گفته بود که اگه حقوقی که این ۳ سال گرفتم به حساب مددجو ها نریزم همه چی رو به نامزدم میگه. گفتم خب می ریختی و قال قضیه رو می‌کندی. گفت از کجا می آوردم من دیگه یه ریال پس انداز ندارم کل دار و ندارم همون بود که به تو دادم و رضایت گرفتم تازه کم داشتم و کلی از پدرم گرفتم. توی احمقم که همه پول رو گرفتی دادی به بهزیستی. گفتم اون دیگه به خودم مربوطه. گفت باشه رابین هود؛ حالا بیا و به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم کمک کن این کثافت رو ادب کنیم و سر جاش بنشونیم. گفتم اینو پایه ام چون خودمم از این جهنم خلاص می‌شم. بعد پیاز داغشو اضافه کردم و گفتم از اینکه میبینم این کثافت هر روز داره اینطوری ازم بیگاری میکشه و کاری از دستم بر نمیاد حالم از خودم به هم میخوره و دلم می‌خواد برم بمیرم.
حرف های فرانک که تموم شد بدون اینکه حرف خاصی بزنم ازش جدا شدم و بعد از خداحافظی از بچه‌ها از فروشگاه بیرون زدم. نشستم تو ماشین و به سمت خونه المیرا حرکت کردم و تو راه بش زنگ زدم گفتم من تا ۱۰ دقیقه دیگه جلو خونتونم اگه اومدی بیرون که هیچ، اگه نیومدی به شب نرسیده کاری میکنم از رسوایی سر به بیابون بذاری.
قبل از اینکه من برسم المیرا جلو در منتظر من بود وقتی سوار شد از ترس می‌لرزید و لام تا کام حرف نمی‌زد. بدون اینکه حرفی بزنم در همون نزدیکی ها پارک خلوتی پیدا کردم و پیاده شدیم. رفتیم داخل و روی نیمکتی نشستیم. سر صحبت رو باز کردم و گفتم پس خر شما از کرگی دم نداشت، آره؟
گفت تو که آیندمو نابود کردی دیگه چی از جونم می‌خوای؟
گفتم من به آینده تو چکار داشتم؟
گفت شغلمو ازم گرفتی، نامزدمو فراری دادی، بعد میگی من به آینده تو کاری نداشتم.
گفتم اولاً تو شغلت رو بخاطر رفتار ظالمانه ات از دست دادی نامزدت رو احتمالاً بخاطر غرور احمقانه و ناصادقی.
گفت کدوم ناصادقی؟ تو آبروی منو پیشش بردی.
گفتم من تا حالا نه او را از نزدیک دیدم نه کلمه ای باش حرف زدم. برو پیداش کن و هر طور شده از خودش بپرس تا مطمئن بشی دروغ نمیگم. فقط محض اطلاع میگم اینطور که من خبر دارم او امروز صبح به بهزیستی رفته بوده تا علت استعفایت رو بدونه که همکارای سابقت ماجرای تصادف رو کف دستش گذاشتند و او احتمالاً بخاطر اینکه باهاش ناصادقی کردی و این موضوع رو ازش پنهان کردی ازت متنفر شده و قیدت رو زده.
دیدم حرفی نمیزنه، ادامه دادم دو تا خبر برات دارم اولی ناراحت کننده است و دومی خوشحالت می‌کنه. داشت با تعجب نگام میکرد گفتم اولی اینه که امروز آبروی دایی جونتو به گوه کشیدم.
گفت خودش زنگ زد و تا می‌تونست حرف بارم کرد و گفت من بخاطر تو تحقیر شدم و مقام و منصبم رو از دست دادم.
زدم زیر خنده و مدتی بلند خندیدم و بعد گفتم دمت گرم این بهترین خبری بود که از تو شنیدم.
با صدای لرزونی گفت اینقدر عذابم نده فقط بگو کی میخوای دست از سرم برداری؟
گفتم کار بدی می‌کنم دارم از بار گناهات کم می‌کنم؟
با تعجب نگام کرد
گفتم و اما خبر دوم اینه که دیگه نیاز نیست پولی به حساب کسی بریزی فقط بگو گوشیتو آوردی یا نه؟
گفت اوردم.
گفتم در بیار و به تک تک شماره هایی که میگم زنگ بزن بعد سر حوصله خودتو معرفی کن و بگو که منو بخاطر اینکه لیاقت خدمت به شما رو نداشتم از اداره اخراج کردند بعد ازشون بخاطر ظلمی که در حقشون کردی عذرخواهی کن و بخواه که تو رو ببخشند.
شروع کرد زنگ زدن اما به هر کی می‌گفت اخراج شدم و طرف باور میکرد شروع میکرد به نفرین کردن و فحش دادن و المیرا مجبور بود تا آخر گوش بده و فقط عذرخواهی کنه.
بالاخره بعد دو ساعت و نیم به جز تعداد معدودی از همه عذرخواهی کرد و به اون چند نفر هم که جواب نداده بودند پیام عذرخواهی نوشت.
گفتم حالا دیدی هیچ کس از تو راضی نبوده پس وقتی میگم تو لیاقت این شغل رو نداشتی دروغ نمی‌گفتم، درسته؟
به اجبار حرفمو تایید کرد.
گفتم من چند روز دیگه به این افراد زنگ می‌زنم و اگه بفهمم تو مجدداً بشون زنگ زدی و کوچکترین اهانتی بشون کردی من می‌دونم و تو.
گفت خیالت راحت اگه اونا با من کار نداشته باشند من دیگه با اونا کار ندارم.
گفتم حتی اگه اونا هم باهات کار داشته باشند تو نباید توهین کنی بلکه مجدداً باید عذرخواهی کنی! متوجه شدی؟
گفت آره.
گفتم دیگه تموم شد، بلند شدم ایستادم و با خوشحالی گفتم خدا را شکر که بالاخره زحماتم نتیجه داد و تونستم یه عده بینوا رو از شر تو و اون دایی کثیفت نجات بدم. قول میدم دیگه با تو کاری نداشته باشم اما تو هم اینو تو گوشت فرو کن که من هیچ کدوم از این کارها رو بخاطر خودم نکردم پس هرگز به فکر ضربه زدن و انتقام نباش و منو فراموش کن. چون اگه کوچکترین خطایی بکنی دوباره دست به کار میشم و اینبار به خاطر خودم ازت انتقام سختی می‌گیرم.
هیچ حرفی نزد فقط بلند شد و راه افتاد منم پشت سرش از پارک خارج شدم سوار ماشین شدم و گفتم بشین تا برسونمت.
گفت نمیخواد خودم میرم.
گفتم بشین باهات کار دارم. سوار که شد راه افتادم و گفتم یه بار بهت گفتم باز میگم من نامزدت رو نپروندم پس از من کینه نداشته باش همانطور که من از تو کینه ای ندارم. فکر نکن ازت ترسیدم که اینو بهت میگم؛ نه. دوست ندارم عمرتو برای کینه توزی هدر بدی. برو به فکر ساختن آینده ات باش. تو اگه تلاش کنی هنوزم می‌تونی شغل پیدا کنی اما اینبار شغلی انتخاب کن که تخصصش رو داشته باشی و با شخصیتت سازگار باشه. شوهر هم بالاخره پیدا میشه، نا امید نباش بعد او رو در خونش پیاده کردم و به خونه رفتم
صبح روز بعد وقتی دوستای تازه وارد رو از بهزیستی به فروشگاه منتقل کردم مامان اونجا نبود وقتی از بچه‌ها آمارشو گرفتم مهسا گفت به اتفاق شوهر من و برادراش به مرکز استان رفتند
این اولین بار بود که می‌شنیدم مامان با برادراش جایی رفته باشه و برام جای سوال بود. از فضولی داشتم می مردم. زنگ زدم ببینم داستان چیه بلافاصله پیام اومد فعلآ در جلسه ام بعداً با شما تماس میگیرم به مهسا گفتم به رامین زنگ بزنه که رامین هم رد تماس داد.
دوستای قدیمی داشتند به دوستان تازه وارد آموزش می دادند که سراغ پویا رفتم و چون شنیده بودم رسماً از دوست دخترش خواستگاری کرده و باش نامزد شده کمی باش سر به سر گذاشتم و گفتم تو نمیخوای پلوی عروسی به ما بدی؟
گفت چیه دلت عروسی میخواد؟
گفتم آره
به شوخی گفت تو که مرتب داری خواهراتو شوهر میدی و سرت همش گرمه جشن و اینجور چیزا ست، پس دیگه نباید کمبود داشته باشی؟
گفتم پویا اینقدر خنگ نباش، عروسی داداش یه مزه دیگه داره.
با ذوق گفت اووووو؛ راست میگی؟ اصلأ به این موضوع فکر نکرده بودم.
گفتم حالا فکر کن، چون من دارم کلاس رقص میرم و یه رقص داداش پسند تمرین می‌کنم مخصوص عروسی خودت پس تا مجبور نشدم ازش تو عروسی مهشید رونمایی کنم بجنب.
با ذوق گفت حالا که اینطور شد برنامه هام رو ام پی تیری جلو می‌برم که این افتخار نصیب خودم بشه.
گفتم ببینم چکار کردی و حواسم رفت به در فروشگاه که باز شد و علی، حامد و مجتبی وارد شدند و داشتند به اطراف نگاه می‌کردند مشخص بود که دنبال من میگردند.
گفتم پویا این آقا پسرها رو ببین اینها هم قراره بیان اینجا کار کنند.
پویا خندید و گفت اینطوری که شما گرفتید قراره تعداد فروشنده ها از تعداد مشتری‌ها بیشتر بشه.
دورادور برای پسرها دست تکون دادم و گفتم نگران نباش فعلأ قراره نیروها رو توی دو شیف تقسیم کنیم تا سرگرم بشن اما در آینده نه چندان دور براشون برنامه داریم که اون موقع نیرو کم داریم.
گفت چه برنامه ای؟
گفتم سعید چیزی بهت نگفته؟
با تعجب گفت نه.
گفتم سعید دنبال یه مکان خوب می‌گرده که بخره و یه تالار بزرگ و مجلل راه اندازی کنه و جالب اینکه قراره تو رو مدیر اونجا بذاره.
پویا با هیجان گفت واقعا؟
گفتم و جالبتر اینکه خانمت پرستو هم میتونه دستیار خودت باشه چطوره؟
با خوشحالی گفت دعا کن این حرفها سر کاری نباشه و جدی گفته باشی وگرنه می‌کشمت.
خندیدم و گفتم مگه از جونم سیر شدم که دروغ بگم.
مهسا که فکر کرده بود پسرای تازه وارد مشتری اند جلوشون ایستاده بود و داشت اونا رو راهنمایی می‌کرد که گفتم مهسا خانم خودتو خسته نکن این آقایون مشتری نیستند بعد جلو رفتم و اونا رو به دوستام معرفی کردم و گفتم این آقایون همکارای جدیدند. بعد از معرفی آنها به یکدیگر با پسرای تازه وارد مشغول قدم زدن شدم و گفتم پس بالاخره تصمیم گرفتید که پیش ما بیایید؟
مجتبی گفت بله همینطوره البته اگر شما هنوز به اومدن ما تمایل داشته باشید.
گفتم باعث افتخاره. فقط شما باید یه فرصت کوتاه به ما بدید تا براتون یه مکان خوب اجاره کنیم.
گفت مشکلی نداره ما تا اول مهر که مدرسه ها شروع بشه می‌تونیم همون جایی که هستیم بمونیم.
در همین موقع مامان زنگ زد و گفت دخترم کار داشتی تماس گرفته بودی؟
گفتم سه آقا پسر شاخ شمشاد به خانواده تون اضافه شده و منتظرند تا مامانشون بیاد و با هم آشنا بشن.
گفت من تا ظهر تو بنیاد شهید استان کار دارم تو یه زحمت بکش و به اتفاق پسرها برو یه خونه خوب و در خور براشون پیدا کن و زیر سر بزار تا من بیام.
گفتم من دارم از فضولی می‌میرم میشه بگید چرا به بنیاد شهید رفتید؟
گفت قبلاً که گفته بودم ما هم خانواده شهیدیم من از برادرام خواستم بیان اینجا تا برای اولین بار از امتیاز خانواده شهیدی استفاده کنیم و اجازه ندیم یه شخص جاه‌طلب صرفاً بخاطر اینکه خانواده شهیده تو یه اداره دولتی همه کاره بشه و به همه زور بگه.
گفتم حالا این تلاش شما تأثیری هم داشته؟
گفت فعلا که ما همه جوره داریم تلاشمون رو می‌کنیم اما با تمام تلاش ها انگار خون شهدایی که خونشون رو برای عربها در سوریه ریختند از خون شهدای عزیزی که بی ریا برای وطن جانفشانی کردند قرمز تره و تاثیر بیشتری تو پرونده‌های اینچنینی داره.
گفتم مامان براتون دردسر نشه.
گفت هر اتفاقی ممکنه بیفته اما به هر حال آدم باید برای هدفی که داره بجنگه وگرنه یه این راحتی به هدفش نمی‌رسه.
گفتم امیدوارم موفق باشید.

روزهای پایانی شهریور رو پشت سر میگذاشتیم موقع برداشت محصول بود و سعید بیشتر از هر زمانی درگیر کشاورزی. منم هر موقع فرصتی پیش میومد پیشش می‌رفتم. یه روز عصر که پیش سعید بودم زهرا زنگ زد و منو به ضیافتی که به افتخار دخترای تازه وارد گرفته بودند دعوت کرد از سعید برای حضور در این مهمانی اجازه گرفتم و به شهر برگشتم. وقتی به مهمانی رفتم دیدم مهسا زینب و مریم هم بدون حضور شوهراشون تشریف دارند. فضا فضای کاملا دوستانه ای بود ۱۲ خانم دور هم جمع شده بودیم که همگی درد مشترک بی‌سرپرستی رو مزه کرده بودیم. اما به لطف خدا امروز همه شاد بودیم.
با پایان جشن ما ۴ تا خانم متاهل از بقیه دوستان جدا شدیم و همگی سوار ماشین من راه افتادیم ابتدا زینب رو رسوندم و بعد مریم رو در خونش پیاده کردم و قبل از اینکه راه بیفتم شیشه رو پایین دادم و گفتم بدو برو که الان داوود کیرشو برا جر دادنت تیز کرده.
بیچاره تا اومد جواب بده با مهسا زدیم زیر خنده و گاز ماشینو گرفتم و دور شدیم بعد دستی روی رون پای مهسا کشیدم و به شوخی گفتم خوشگلم تو چطوری؟ این روزا حسابی رو کیر آقا رامین ورزش میکنی یا نه؟
خندید و گفت چه فایده هر چقدر ورزش کنم به پای ورزیدگی تو نمی‌رسم.
گفتم چرا؟ اگه صبح و شب تمرین کنی می‌رسی!
گفت بترکی یعنی تو صبح و شب داری رو کیر سعید بالا پایین می‌کنی؟!
خندیدم و گفتم خودت بترکی مگه کسی جلوتو گرفته، خب تو هم برو رو کیر شوهرت بپر بپر کن.
گفت آخه من مثل تو پر اشتها نیستم؛ لعنتی!
گفتم نگران نباش تا چشم به هم بزنی آقا رامین اشتها تو باز می‌کنه!
گوشیم زنگ خورد، مریم بود. وصل کردم و زدم رو آیفون.
با خنده گفت اگه به جر خوردن باشه که تو تا حالا باید سفره شده باشی.
گفتم بی تربیت جلو شوهرت زشته از این حرفا بزنی.
گفت تو آسانسورم هنوز داخل واحد نرفتم.
گفتم اوووو چه لفتش میدی من گفتم الان رو کیر داوود داری بالا پایین می‌کنی.
گفت حیف که رسیدم جلو واحد اما به موقع دهنتو سرویس می‌کنم. همزمان با صدای باز شدن در آسانسور، سلام کردن داوود رو شنیدیم.
مریم جواب سلام داوود رو داد و گفت وا چرا جلو در ایستادی؟
داوود گفت منتظر تو بودم.
من و مهسا پوکی زدیم زیر خنده و گفتم حالا دیدی درست می‌گفتم.
مریم خودشم خندش گرفته بود و گفت مرض و همینطور که می‌خندید گفت برا شما دوتا دارم فعلا خداحافظ.
مهسا رو هم پیاده کردم و به خونه برگشتم. ساعت از یک شب گذشته بود و سعید خوابیده بود. بدنم از بس رقصیده بودم بوی عرق میداد. بی سر صدا دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و به آرامی کنارش دراز کشیدم سعید رو بغل کردم و بوسیدم سعید چشاشو باز کرد و وقتی منو دید محکم به خود فشرد و باز خوابید منم خوابیدم نمی‌دونم چند ساعت خوابیده بودم که دیدم سعید داره به بدنم ور میره تا اومدم بگم بزار بخوابیم منو تحریک کرد و با خودش همراه کرد و همزمان گفت مگه میشه تو پیش من خوابیده باشی و من بدون سکس خوابم ببره. او راست می‌گفت در تمام شب‌های بعد از عروسی حتی یکبار هم پیش نیامده بود که شبی را بدون سکس سپری کرده باشیم مگر اینکه من پریود بوده ام.
صبح که از خواب بیدار شدم سعید مثل روزهای دیگه رفته بود بلند شدم و مدتی نرمش کردم و رقصیدم. اونروز برنامه خاصی نداشتم. تصمیم گرفتم به باغ و پیش سعید برم داشتم آماده می‌شدم که صابر زنگ زد و گفت می خواستم ببینمت رفتم فروشگاه نبودی.
گفتم کار داشتی؟
گفت می‌خواستم باهات صحبت کنم
گفتم الان کجایی؟
گفت جلوی فروشگاه شما
گفتم بمون تا بیام
رفتم و سوارش کردم و گفتم نظرت چیه امروزا با من باشی؟
گفت جایی می‌خوای بری؟
گفتم سعید تو مزرعه مشغوله می‌خوام برم پیشش، پایه‌ای؟
گفت با اینکه امروز مغازه‌ام بسته می‌مونه اما مهم نیست بریم.
تو راه گفتم گوشم با توی بگو چه کارم داشتی؟
گفت مگه تو نگفتی من داداشتم و تو آبجی منی؟
گفتم چرا هنوزم میگم
گفت پس چرا برا داداشت آستین بالا نمی‌زنی و براش زن نمی‌ گیری؟
گفتم برا اینکه تا حالا داداشم ازم نخواسته بود
گفت حالا ازت می‌خوام
گفتم کسی را زیر سر داری؟
گفت نه.
گفتم من اگه بخوام برات همسر انتخاب کنم از بین خواهرام انتخاب می‌کنم مشکلی نداری؟
پرسید اونا که دیگه مشکل خاصی ندارند؟
گفتم خیالت راحت باشه اونا از گل هم پاکترند.
گفت دوست دارم یکی رو انتخاب کنی که برام جذاب باشه. گفتم مگه امروز اونا رو ندیدی خودت بگو از کدوم بیشتر خوشت اومده و برات جذابتره تا باهاش صحبت کنم اگه او هم موافق بود بهت خبر بدم
گفت با اینکه امروز همه اونا را دیدم و باشون احوالپرسی کردم اما نتونستم سرم رو بلند کنم و به چشم خریدار به آنها نگاه کنم چون می‌ترسیدم ناراحت بشن و از این کار من بدشون بیاد
گفتم بسیار خب در یه فرصت مناسب ازت می‌خوام به بهانه خرید بیایی فروشگاه تا من به صورت نامحسوس تک تک آنها رو بهت نشون بدم ببین از کدوم خوشت میاد.
گفت یه چی دیگه!!
گفتم چیه بگو
گفت خیلی تلاش کرده بودم دوستت فرانک رو فراموش کنم تا اینکه امروز او را هم تو فروشگاه دیدم و بی اختیار جذبش شدم. بخصوص وقتی که منو شناخت، جلو اومد و گفت چند بار خواستم بیام بابت اینکه اون روز جونمو نجات دادی ازت تشکر کنم اما نشد تا اینکه امروز اینجا دیدمت. بعد کلی ازم تشکر کرد.
گفتم ما یه بار مفصل درباره او صحبت کردیم و تو گفته بودی که نمیتونی با او زندگی کنی پس دیگه بهش فکر نکن.
گفت آخه خیلی برام جذابه نمی‌تونم بش فکر نکنم.
گفتم به نظر من این درست نیست که تو حواست پیش او باشه و بخواهی با یکی دیگه ازدواج کنی. تو قبل از هر کاری باید تکلیف خودتو با خودت روشن کنی!
گفت به نظر تو چیکار کنم؟
گفتم من نظری ندارم باید بری پیش مشاور.
وقتی رسیدیم پیش سعید دیگه حرفی از این موضوع به میون نیومد و سه نفری مشغول قدم زدن و لذت بردن از فضای باغ شدیم.
در قسمتی از باغ چند تا درخت انگور بود همراه سعید مشغول چیدن انگور بودم که گفت بالاخره سراغ پرونده ات تو بهزیستی رفتی؟
گفتم نه این چند روز خیلی ذهنم درگیر مسائل دیگه شد حوصله نداشتم.
گفت اگه حوصله داشتی فردا حتماً برو.
گفتم چشم هرچی تو بگی.
روز بعد همراه مهشید مهسا نیلوفر و سوسن که صبح را تو شیفت استراحت بودند به بهزیستی رفتیم. آقای علوی از دیدن ما خوشحال شد و به گرمی از ما استقبال کرد بعد گفت خبر داری که آقای رحیمی دوباره یه کارمند جز شد و سر شغل سابقش برگشت.
گفتم آره.
گفت من که تا چند روز دیگه بازنشست میشم و دارم میرم اما تا جایی که من اطلاع دارم کل کارمند های بهزیستی سراسر استان از این اتفاق خوشحالند و به شما دعا می‌کنند.
گفتم ببین اگه همه جا شایسته سالاری بشه و بساط اینجور افراد نالایق از جامعه برچیده بشه ، مردم چه نفس راحتی بکشند، اما افسوس…
آقای علوی گفت خب دیگه تا بحث رو بیشتر از این سیاسی نکردی من بلند شم برم سراغ پرونده های شما و رفت سر کمدی که تو اتاقش بود و بازش کرد و بعد از زیر و رو کردن کلی پرونده، پرونده ما پنج نفر رو اورد و گفت هر کس پرونده خودشو مطالعه کنه شاید موردی تو پرونده تون باشه که دوست نداشته باشید دیگری از اون مطلع بشه پرونده خودمو گرفتم و بازش کردم ابتدا چند تا عکس از دوران کودکی ام دیدم که نظرمو جلب کرد بعد مشغول بررسی پرونده شدم تا اینکه به برگه گزارش قضایی رسیدم که چنین نوشته شده بود « به گزارش کلانتری ۱۴ شهرستان… در تاریخ ۱۷ فروردین سال ۱۳۷۵ مطلع شدیم شخصی کودکی چند ماهه رو به بهزیستی برده و ادعا دارد این کودک رو چند ماه پیش پیدا کرده است. طبق گزارش موجود در پرونده جناب سروان شریفی افسر رسیدگی به پرونده بلافاصله در بهزیستی حاضر و اظهارات شخص حامل کودک رو صورتجلسه و جهت رسیدگی، پرونده را به مرجع قضایی ارجاع داد که در دادگستری شهرستان… در حال رسیدگی است»
برگه دیگری دیدم که رأی دادگاه بود و چکیده متنی که توی برگه نوشته شده بود این بود: بعد از بررسی های لازم و آزمایش دی ان ای مشخص شد کودک هیچ نسبتی با آورنده کودک آقای حسین فرجی و بستگانش ندارد لذا دادگاه طبق این رای سرپرستی کودک رو به بهزیستی واگذار می‌کند» بالای برگه هم تاریخ ۱۰ مرداد ۷۵ زده شده بود.
در ادامه به برگه ای رسیدم که صورتجلسه بهزیستی بود و توش نوشته شده بود « در تاریخ ۱۷ فروردین ۷۵ دختری چند ماهه بی نام و نشان توسط شخصی به نام حسین فرجی به بهزیستی آورده شد و با توجه به رای دادگاه به تاریخ ۱۰ مرداد ۷۵ مشخص شد کودک بی سرپرست بوده. بنابراین طبق حکم قضایی بهزیستی از این تاریخ رسماً سرپرستی کودک رو بر عهده گرفته و طبق این صورتجلسه اقدام به انتخاب نام و نام خانوادگی موقت و تاریخ تولد احتمالی برای این دختر نموده. لذا از این پس این دختر با نام مژده طاهری با تاریخ تولد ۲۹ آذر ماه ۷۴ شناخته خواهد شد.»
پایین برگه هم مهر و امضای آقای نجفی رئیس وقت بهزیستی دیده می‌شد.
باز در ادامه به برگه گزارش کلانتری رسیدم که اظهارات آورنده من یعنی آقای حسین فرجی نوشته شده بود. این همان چیزی بود که منتظر بودم پیدا کنم و بخونم.
آب دهانم رو قورت دادم و مشغول خوندن شدم: اینجانب حسین فرجی فرزند… ساکن شهر…۲۷ ساله و مجرد راننده کامیون هستم در ۲۵ دیماه سال گذشته که اتفاقا شب سردی بود حدود ساعت ۳ بامداد به شهر رسیدم و از آنجایی که ورود کامیون به داخل شهر ممنوع بود باید کامیون رو به پارکینگ می‌بردم و با آژانس به خونه می‌رفتم. کنار در ورودی پارکینگ سگی در حال پارس کردن نظرم رو جلب کرد و وقتی به دقت نگاه کردم دیدم دور چیزی می‌چرخد شیشه رو پایین دادم تا با دقت نگاه کنم که صدای گریه کودکی رو شنیدم و فهمیدم چیزی که سگ دورش می‌چرخه بچه آدمیزاده.
در اولین لحظه فکر کردم سگ بچه رو با خودش به اونجا برده و می‌خواهد او رو بخورد برا همین بلافاصله آچار به دست از کامیون پایین پریدم که سگ بلافاصله فرار کرد اما وقتی کودک رو بغل کردم فهمیدم نه تنها سگ آسیبی به او نزده بلکه با نفساش کودک رو گرم نگه داشته بود. کودک رو با خودم به داخل کامیون بردم و از گوشواره هاش فهمیدم کودک دختره! مادرم به جز من دو پسر زاییده بود و همیشه آرزوی داشتن یه دختر داشت. نمی‌دونم چرا زد به سرم که او رو ببرم به مادرم بدم تا بزرگ کنه. بچه داشت همچنان گریه میکرد و من تلاش میکردم ساکتش کنم، اما خیلی سخت بود بالاخره ساکت شد و خوابید. بدون اینکه به دیگران در مورد بچه چیزی بگم تصمیمم گرفتم جریمه رو به جون بخرم و با کامیون وارد شهر شدم. از داروخانه شبانه روزی براش شیر خشک، شیشه شیر و پوشک خریدم و با خودم به خونه بردم بچه دوباره بیدار شده بود و داشت گریه میکرد که وارد خونه شدم. با صدای او همه بیدار شدند و دورم جمع شدند و داشتند با تعجب نگام می کردند. همین که گفتم بچه رو کنار جاده پیدا کردم مادرم بچه رو گرفت و مشغول آرام کردنش شد صبح روز بعد تو خونه ما سر نگهداری یا تحویل بچه به بهزیستی غوغایی بود. من و مامان و یکی از داداشام موافق نگهداری بچه بودیم، پدر و یکی دیگه از داداشام مخالف بودند و می‌گفتند مسئولیت داره. بالاخره تصمیم بر این شد که از کودک نگهداری کنیم و خودمون دنبال والدین بچه بگردیم اما از اونجایی که مهر بچه به دل من افتاده بود هیچ تلاشی برای پیدا کردن والدین بچه نکردم مامانم مثل یه مادر داشت از بچه مراقبت می‌کرد تا اینکه ایام نوروز وقتی بستگان به خونه ما اومدند و یه بچه شیر خواره رو دست مامان دیدند شروع کردند به سرزنش ما که کارتون اشتباه و غیر قانونی بوده. سیزده بدر که گذشت مامان گفت ما اشتباه کردیم. نباید از ابتدا این بچه رو نگه می داشتیم و ازم خواست تا بیشتر از این وابسته بچه نشدیم او را بیارم بهزیستی تحویل بدم منم بناچار قبول کردم اما قبل از اینکه بیام اینجا رفتم پیش نگهبان پارکینگ و جریان پیدا کردن بچه رو گفتم نگهبان گفت «اتفاقاً قبل از عید یه نفر دنبال یه بچه گم شده پیش من و چندتا از راننده کامیون ها اومد ولی ما که از چیزی خبر نداشتیم گفتیم همچنین موردی اینجا نداشتیم و او رفت و دیگه نیومد» این بود که تصمیم گرفتم بچه رو بیارم به بهزیستی تحویل بدم.
بدنم یخ کرده بود و دستام می‌لرزید اما چیزی رو که خونده بودم نمیتونستم باور کنم یاد حرف های چند شب پیش آقای بهرامی افتاده بودم و چندین بار حرفهای او رو در ذهنم مرور کردم و دوباره متن برگه رو خوندم و آنها رو با هم مقایسه کردم. آرام آرام داشتم می‌پذیرفتم که من خواهر زاده آقای بهرامی ام که ناگهان چشام سیاهی رفت و پرونده از دستم رها شد.
گیج و منگ بودم که متوجه شدم مهسا سرمو بین دستاش گرفت و باهام حرف زد اما انگار چیزی از حرفاش نمی‌فهمیدم
زیر سرم بودم که آرام آرام به خودم اومدم و متوجه شدم تو بیمارستانم بی اختیار اشکم جاری شد. حالا دیگه یقین داشتم که اصالت دارم و از این موضوع خوشحال بودم اما وقتی به یاد سرگذشت تلخ مهناز و اسماعیل افتادم به یکباره دلم آتش گرفت و اشک ماتم جای اشک شوق رو فرا گرفت.
دوستام بالا سرم ایستاده بودند و بدون هیچ حرفی فقط اشکامو پاک می‌کردند و نوازشم می‌دادند. بالاخره مهسا گفت مژده جون حالت خوبه؟
با سر تایید کردم خوبم.
اشکامو پاک کرد و گفت پس اگه حالت خوبه این اشکها برا چیه؟
گریمو قطع کردم و گفتم خودمم نمی‌دونم چمه! نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
مهشید پرسید مگه چی از تو پرونده خوندی که تو رو به این روز انداخت؟
با هیجان گفتم من خواهر زاده گمشده آقای بهرامی ام، من همونم که پدر مادرشو به جرم عاشقی با قساوت تمام کشتند و باز دوباره اشکام جاری شد.
سوسن پرسید یعنی واقعاً تو هدیه دختره اسماعیل و مهنازی؟
با سر تایید کردم.
مهشید گفت خب اینکه ناراحتی نداره تازه با فردین نامزد من فامیل هم شدی و خندید
گفتم من برای پدر مادرم ناراحتم که یه آدم از خدا بی خبر، یه حیوان؛ آنها رو کشت و یه عمر حسرت داشتن پدر و مادر رو به دل من گذاشت.
مهسا گفت من بهت حق میدم که ناراحت بشی اما نه تا این حد که بعد این همه سال بی کسی تازه حالا بخواهی خودتو اینجوری عذاب بدی. تو طوری پس افتاده بودی که بند دل ما پاره شد.
سوسن گفت کاش منم تو پرونده ام چنین چیزی می خوندم تو حداقل فهمیدی که پدر مادرت بخاطر ناسازگاری و جدایی تو رو به امان خدا رها نکردند.
مهشید گفت یا حداقل فهمیدی که پدر مادرت از اعتیاد بیش از حد عدم شایستگی بزرگ کردن تو رو نگرفتند.
دیگه سٍرٰم داشت تموم میشد و حالم کاملاً خوب بود که یه دفعه سعید با استرس وارد اتاق شد و تا منو سرحال دید آرام گرفت و لبخند زنان جلو اومد و گفت چی شده تو که منو نصفه عمر کردی؟
مهسا گفت کی به شما خبر داد؟
سعید گفت آقای علوی زنگ زد و بهم گفت خانمت تو بهزیستی حالش بد شد و دوستاش او را بردن بیمارستان.
با دیدن سعید دوباره احساساتی شده بودم. دستشو تو دستم گرفتم و باز دوباره اشکام جاری شد و گفتم سعید اگه بگم من همان هدیه دختر اسماعیل و مهنازم باور می‌کنی؟
سعید دستمو فشرد و لبخند زد و گفت آره عزیزم چرا باور نکنم!
گفتم میشه به آقای بهرامی زنگ بزنی بگی دختر خواهرت پیدا شده و ازش بخواهی بیاد اینجا.
سعید با آرامش گفت اولاً آقای بهرامی نه، دایی کاووس. دوما دایی جنابعالی دختر گمشده خواهرشو پیدا کرده بود و اون شب قصد داشت به تو بگه که تو گمشده خواهرمی اما وقتی تو گفتی اگه من جای خواهر زاده شما باشم ترجیح میدم این موضوع رو ندونم او از گفتنش صرف نظر کرد.
اشکام تو چشام خشکید و با تعجب گفتم تو از کجا میدونی !؟
پرستار اومد و سرم رو از دستم جدا کرد و پرسید خوبی؟
گفتم آره خوبم.
گفت میتونی بری.
مهسا از جام بلندم کرد و لباسام رو مرتب کرد و من همچنان منتظر جواب سعید بودم. سعید دستمو گرفت و از تخت پایین اومدم. گفت بیا تا همه چی رو برات بگم. بعد به دوستام گفت شما هم اگه دوست داشتید می‌تونید بیایید.
همگی سوار ماشین سعید شدیم سعید در حالی که رانندگی می‌کرد گفت داشبورد ماشین رو باز کن. وقتی باز کردم گفت حالا اون پاکت سفید رو بردار. وقتی برداشتم گفت یه عکس توش هست در بیار. عکس رو در آوردم و بهش نگاه کردم. عکس خودم بود.
گفتم عکس منو چرا اینجا گذاشتی؟ این عکس چه ربطی به سوال من داشت؟
با یه حالتی پرسید این عکس توی؟
اینبار با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم، ولی نه؛ انگار من نبودم.
مهسا نگاهی به عکس کرد و به سعید گفت همه ما تو این یه سالی که با شما آشنا شدیم عکس قدی داریم وگرنه اون زمان که ما بی سرپرست بودیم که هیچ وقت دوربینی در کار نبود که ما عکسی بگیریم و داشته باشیم. بعد به من گفت خوب فکر کن ببین تو این یه سال همچین عکسی گرفتی؟
دوباره به عکس نگاه کردم و گفتم از صورت منم اما از پوشش و قد من نیستم چون من هیچوقت پوشش محلی نداشتم قدمم بلند تره.
سعید گفت این عکس تو نیست اما می‌بینی که چقدر چهره اش چقدر شبیه توی!
گفتم احتمالاً فتوشاپه!
گفت فتوشاپ چیه؟ این عکس حدود ۳۰ سال پیش گرفته شده.
به سمت سعید نگاه کردم و با تعجب پرسیدم پس این عکس کیه که اینقدر شبیه منه؟
گفت هنوز نفهمیدی؟
مات و مبهوت به صورت سعید نگاه می‌کردم و زبانم از گفتن حدسی که زده بودم عاجز بود.
سعید گفت زیاد به مغزت فشار نیار این عکس خانم مهناز سعیدی مادر توی.
من همچنان بهت زده به سعید نگاه می‌کردم که دستاشو جلو صورتم تکان داد و گفت حالت خوبه؟
گفتم یه بار دیگه بگو چی گفتی؟!
عکس رو از دستم گرفت و جلو صورتم اورد و گفت این عکس مادر شماست متوجه شدی؟
با دست‌های لرزان عکس رو ازش گرفتم و بش خیره شدم. لبخند روی لباش بود و داشت باهام حرف میزد شروع کردم به حرف زدن باهاش، قطره ای اشک تو صورتم غلطید و روی عکس افتاد سریع اونو پاک کردم و عکس را رو لبام گذاشتم و بوسیدم.
دوستام عکس رو از دستم گرفتند و گفتند واقعا این همه شباهت چطور ممکنه؟!
گفتم سعید تو این عکس رو از کجا اوردی؟
گفت یادته چند روز پیش وقتی الهام و خانوادش داشتند می‌رفتند منم پشت سرشون رفتم.
گفتم خب؟
گفت دایی تو که شب قبل نتونسته بود تمام حرفاشو بزنه از من خواست که یه جایی بیرون از خونه همدیگر رو ببینیم. وقتی تو شهر مجدداً همدیگه رو دیدیم از خانوادش جدا شد اومد سوار ماشین من شد و گفت آقا سعید من از دیشب خوابم نبرده و همش به این فکر می‌کنم که قبل از رفتن باید موضوعی رو به شما بگم. گفتم مشکل نداره من گوش میدم. گفت حتماً متوجه شدی که حرفای دیشب من نیمه تمام ماند. گفتم بله یادمه که مژده از شما خواست دیگه دنبال دختر گمشده خواهرتون نگردید و شما حرفشو پذیرفتید و دیگه حرفی نزدید، اما من متوجه شدم که شما بر خلاف میل باطنی تون به خواسته مژده عمل کردید و این خواسته شما نبود. گفت شما آدم باهوشی هستید که متوجه احساس واقعی من شدید و ادامه داد حالا می‌خوام بقیه حرفامو به شما بگم. گفتم بفرمایید گوش میدم. دیدم بلافاصله دست کرد تو جیبش و این عکس را درآورد و به من داد. گرفتم و نگاش کردم و گفتم عکس خانم من دست شما چکار می‌کنه؟ گفت این عکس خانم شما نیست این عکس خواهر من مهنازه!! منم مثل شما از این همه شباهت داشتم شاخ در می‌اوردم که پرسید شما از این همه شباهت چه نتیجه ای می‌گیری؟ گفتم منظورت اینه که مژده خواهر زاده شماست؟ گفت من شک ندارم. آخه مگه میشه ۲۳ سال پیش خواهر زاده من تو این شهر گمشده باشه و الان یه خانم ۲۳ ساله بی سرپرست، با این همه شباهت تو این شهر باشه و خواهرزاده من نباشه؟ دیدم حرفش منطقیه پرسیدم پس چرا زودتر این موضوع رو به خودش نگفتی؟ گفت من مطمئنم که او از شنیدن این خبر شوکه میشه، دیشب داشتم برای گفتن این موضوع زمینه چینی می‌کردم که، گفت اگه من گمشده شما باشم ترجیح میدم این موضوع رو هرگز ندونم، منم دیگه نتونستم بگم که اتفاقا اون گمشده خود تو هستی. به دایی گفتم به نظرم تو گفتن این موضوع رو خیلی بد شروع کردی و یه مقدار پیچیده کردی. پرسید چطور؟ گفتم به نظر من تو با همین عکس می‌تونستی شروع خیلی بهتری داشته باشی تا اینکه بخواهی اول بلایی رو که سر پدر مادرش اومده بود بگی در حالی که می‌تونستی وقتی موضوع را فهمیده بود بعد به مرور و در طی روزهای آینده مژده رو برای شنیدن داستان تلخ زندگی پدر و مادرش آماده کنی. دایی فکری کرد و گفت حق با شماست کاش من ابتدا موضوع رو با شما مطرح کرده بودم و با همفکری شما جلو می‌رفتم. گفتم حالا دیگه گذشته. پرسید به نظرت حالا باید چکار کنیم؟ گفتم باید صبر کنیم چون مژده تصمیمم گرفته بره بهزیستی و پرونده اش را مطالعه کنه بذار ببینیم چی پیش میاد. گفت باشه هرچی شما بگی. ازش پرسیدم می‌تونم این عکس رو پیش خودم نگه دارم؟ گفت البته.
گفتم سعید به دایی ام زنگ بزن و بگو بیاد اینجا هم می‌خوام خودشو ببینم هم ازش بخوام منو سر خاک پدر مادرم ببره.
گفت اگه دوست داری باش حرف بزنی چرا خودت زنگ نمی‌زنی؟
گفتم الان برام سخته.
گوشیشو در اورد و زنگ زد. داییم اونور خط جواب داد سعید بعد احوالپرسی گفت آقای بهرامی مژده دختر گمشده خواهرتون رو پیدا کرده و می‌خواد بتون معرفی کنه. بعد منو تو عمل انجام شده قرار داد و گوشی رو تو دستم گذاشت.
مدت کوتاهی با دلهره گذشت تا اینکه به سختی گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و با صدای لرزانی بش سلام کردم. دایی با صدایی که مهربانی توش موج می‌زد جواب سلامم رو داد و شروع به احوالپرسی کرد. بغض سنگینی به گلوم فشار می‌اورد اونو رها کردم و با گریه گفتم دایی جون منم هدیه، گمشده تو. دلم برات تنگ شده می‌خوام زودتر ببینمت.
بعد از کمی سکوت صدای گریان داییمو اونور خط شنیدم که میگه دایی به فدای تو. تو رو خدا گریه نکن قول میدم خیلی زود بیام پیشت.
گفتم زود بیا می‌خوام همین امروز منو سر خاک پدر مادرم ببری.
گفت باشه عزیزم من همین الان راه می افتم اما قول بده که دیگه گریه و بیتابی نکنی و صبور باشی تا من بیام، باشه!
گفتم باشه.
ازم خواست گوشی رو به سعید بدم.
سعید گوشی رو گرفت و نمی‌دونم چی شنید که گفت بله حواسم هست شما هم نمیخواد عجله کنی که خدای نکرده اتفاقی براتون بیفته.
بعد قطع تماس جلوی یه کافی شاپ ترمز کرد و گفت قبلاً بهت گفته بودم گریه هاتو دوست ندارم پس دیگه گریه بی گریه باید جشن بگیریم.
تلاش کردم دیگه گریه نکنم و اشکامو پاک کردم و ازش معذرت خواستم و گفتم هر چی تو بگی.
از کافی شاپ که بیرون اومدیم سعید دوستامو جلو بیمارستان پیاده کرد تا آنها با ماشین من برگردند و خودش همراه من به بهزیستی اومد.
آقای علوی از دیدن چهره شاداب من خوشحال شد و گفت از اینکه تو رو سر حال می‌بینم خیلی خوشحالم بعد پرسید دخترم یه دفعه چت شد؟
گفتم چیز مهمی نبود فقط فشارم افتاده بود. بعد ازش خواستم یه سری کامل کپی از مدارک پرونده ام در اختیارم بگذاره.
دقایقی بعد آقای علوی تمام کپی‌ها رو مهر زد و نوشت برابر با اصل و بهم تحویل داد.
موقع ترک اداره آقای علوی گفت صبح یه خبر دیگه برات داشتم که وقتی دیدم بحث رو سیاسی می‌کنی نگفتم.
گفتم خب حالا بگو قول میدم سیاسیش نکنم.
گفت آقای رحیمی وقتی به شغل سابقش برگشت غرورش اجازه نداد بپذیره و از شغلش استعفا داد و الان زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد که در سپاه مشغول به کار شده.
سعید گفت وقتی دید دیگه بین کارمندان بهزیستی جایگاهی نداره رفت و با پارتی بازی خودشو تو ارگان قدرتمند تری جا داد. مملکت گل و بلبل که میگن همینه، هرکی رذل‌تر و پست‌تر، جایگاهش بالاتر.
گفتم لطفاً کام شیرین امروز من را با این حرف ها تلخ نکنید و بعد خداحافظی از آقای علوی از اداره بیرون زدیم و به فروشگاه رفتیم قبل از رسیدن ما دوستام همه چی رو برا مامان و بقیه تعریف کرده بودند.
همگی بهم تبریک گفتند مامان بعد از تبریک، مدارک رو ازم گرفت و مشغول خوندن شد در پایان گفت ببینم تو با خدا چیکار کردی که هرچی ازش میخوای بهت میده.
گفتم منظورتو نمی‌فهمم.
گفت یادمه شب خواستگاری تنها نگرانی ات این بود که اصالت نداری. طولی نکشید که اینطوری بهت اصالت داد.
سعید گفت باید جشن بزرگی بگیریم و این موضوع رو به همه بگیم که چه قوم بزرگی پشت مژده جون بوده و خبر نداشته.
مامان گفت راستی از حالا به بعد دوست داری مژده صدات کنیم یا هدیه؟
گفتم با اینکه اسم مژده رو دوست دارم و سالها باش زندگی کردم اما دوست دارم از حالا به بعد با نامی که پدر مادرم برام انتخاب کردند صدام بزنید.
ساعت حدود ۴ عصر داییم همراه پسرش فردین از راه رسیدند. در بدو ورود بال گشودم و خودمو تو بغلش انداختم و مدتی با هم گریه کردیم بعد که آرام شدیم دایی گفت اولین لحظه اولین روزی که تو رو خونمون دیدم یادت میاد؟ یادته چطور تو صورتت خیره مانده بودم، طوری که نگران شدی و پرسیدی مشکلی پیش اومده؟
گفتم آره یادمه شما گفتید چهره شما منو به یاد یه نفر انداخت.
گفت شاید باور نکنی، اما من اون روز لحظه‌ای که تو را دیدم گویی خواهرم را می‌دیدم به حدی که نزدیک بود دست و پامو گم کنم و از فرط خوشحالی تو رو در آغوش بگیرم. البته اون موقع هنوز نمی‌دونستم تو دختر خواهرمی تا اینکه تو مسیر بازفت همسرم گفت تو دختر بی‌سرپرستی بوده ای که توی بهزیستی بزرگ شده ای. با توجه به سن و سالت و شباهت نزدیکت به خواهرم در جا شستم خبردار شد که تو باید هدیه دختر گمشده خواهرم باشی اما هر کار میکردم نمی تونستم این موضوع رو به تو بگم بعد پیشونیم رو بوسید و گفت خیلی خوشحالم که بالاخره تو رو پیدا کردم.
صورتشو بوسیدم و گفتم منم خیلی خوشحالم که خدا دایی مهربانی چون شما به من داد.
بالاخره بعد از چند دقیقه از بغل داییم در اومدم و سمت فردین رفتم و بش دست دادم و گفتم چطوری پسر دایی؟
لبخند زد و گفت الان که شما رو می‌بینم خیلی خوبم.
دفعات قبل که نمی‌دونستم فردین پسر داییمه حواسم بود که بیش از حد باش راحت نگیرم اما الان که فهمیده بودم او پسر داییمه قضیه فرق داشت و بیشتر باش احساس راحتی می کردم برا همین سر شوخی را باز کردم و گفتم برا من چی سوغاتی آوردی؟
خندید و گفت بابا همچین یه دفعه منو راهی کرد که من نصف لباسامو تو راه پوشیدم چه برسه به اینکه بخوام برا کسی سوغاتی بخرم.
گفتم با این حساب برا مهشید هم چیزی نخریدی؟
با لبخند سرشو تکون داد.
به شوخی گفتم ای وای اینکه خیلی بد شد. اما اشکال نداره من باهاش صحبت می‌کنم که این سری را ببخشه بعد پرسیدم می‌دونه اینجایی؟
گفت نه چیزی بهش نگفتم.
گفتم بریم سراغش و سورپرایزش کنیم؟
گفت بریم.
به سعید گفتم شما سر دایی رو گرم کن تا ما بریم و زود بیاییم. بعد سوار ماشینم شدم و همراه فردین تا دم فروشگاه رفتیم ازش خواستم تو ماشین بمونه و سراغ مهشید رفتم وقتی دیدم سر وضعش مرتبه گفتم همراه من بیا.
فردین کنار ماشین من ایستاده بود که مهشید او رو دید و گل از گلش شکفت و با خوشحالی به سمتش رفت و تو پیاده روی خیابان فردین رو بغل کرد اما فردین بش یاد آوری کرد که اونجا خیابانه و جای این کارها نیست.
هر دوی اونا رو عقب سوار کردم و راه افتادم. فردین همچنان داشت سنگین رفتار میکرد. فهمیدم جلو من معذبه با خنده گفتم سوغاتی که برا نامزدت نیاوردی، لااقل یه بوس نمیخوای مهمونش کنی؟
فردین از خجالت سرخ شد.
گفتم ای بابا تو خیلی پاستوریزه ای باید به بچه‌ها بگم روت کار کنند تا کمی از خجالتت کم بشه بعد جلو یه گل فروشی ایستادم و گفتم تا من سفارش گل بدم و آماده بشه شما آزادید هر کار خواستید بکنید اما چند دقیقه بعد اونا هم پیاده شدند و به مغازه های همجوار رفتند.
دو دسته گل برای سر مزار پدر و مادرم خریدم و برگشتم اونا هم اومدن سوار شدند. فردین گفت دختر عمه راضی شدی؟ اگه سوغاتی نیاوردم بجاش رفتم براش کادو خریدم.
گفتم آفرین، خوشم اومد اما این چه ربطی به من داره که راضی شدم یا نشدم؟
گفت آخه برا شما هم خریدم.
با ذوق گفتم چی خریدی؟
دستشو گرفت جلو مو و مشتشو باز کرد و گفت ببین خوشت میاد؟
نگاه کردم دیدم تو مشتش یه گردنبند نقره ست که روی پلاکش نوشته شده هدیه.
گفتم وای نازی چه خوشگله تو با این کادو واقعا منو سورپرایز کردی بعد شال رو از دور گردنم برداشتم و گفتم خودت زحمتشو بکش.
از توی آینه دیدم داره سرخ و سفید میشه. گفتم خجالت نکش ناسلامتی تو پسر دایی منی.
با کلی خجالت دستشو اورد و اونو دور گردنم انداخت و بست ازش تشکر کردم و گفتم مرسی.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم به خونه که رفتیم مامان اومده بود و یه جمع سه نفره تشکیل داده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند خوش و بشی کردم و به دایی گفتم لطفاً منو سر خاک پدر مادرم ببر.
گفت به چشم.
همراه مامان، دایی، سعید، فردین و مهشید به آرامستان رفتیم. دایی دو تا قبر نزدیک به هم نشانم داد. اختیار مو از دست دادم و خودمو بینشون انداختم و آه و فغانم بلند شد. هر بار به سمت یکی می‌چرخیدم دستی به روی سنگ مزار می‌کشیدم و زار زار گریه می‌کردم. دایی هم مثل من گریه می‌کرد و بقیه با چهره ای محزون داشتند به ما دلداری می‌دادند.
آفتاب دیگه داشت غروب میکرد که با خوندن فاتحه اونجا رو ترک کردیم. به کمک سعید تا ماشین رفتم و روی صندلی عقب نشستم هنوز داشتم هق هق می‌زدم که مامان اومد کنارم نشست و سرمو روی زانوش گذاشت و با دستاش اشکامو پاک کرد بقیه با چهره پریشان از توی در نگاهم می‌کردند که مامان گفت سعید جان بشین روشن کن تا بریم بیمارستان.
به آرامی بلند شدم نشستم و گفتم من حالم خوبه.
سعید بغضش رو فرو خورد و گفت عزیزم اینقدر خودتو عذاب نده وگرنه من دیوونه میشم.
حرف‌های سعید همیشه برام آرامش بخش بود.
لبخند زدم و گفتم معذرت می‌خوام که همتونو ناراحت کردم الان دیگه حالم خوبه پس بریم خونه و جشن بگیریم.
سعید با خوشحالی گفت نوکرتم و رفت پشت رول نشست.
اونشب دایی یه دور همه مدارک بهزیستی رو خوند و گفت شاید اگه من ناامید نمی‌شدم و بعد عید ۷۵ که این یارو حسین فرجی تو رو به بهزیستی تحویل داده بود بازم پیگیر پیدا کردن تو می‌شدم همون سالها تو رو پیدا می‌کردم و به هر نحوی شده بود حضانت تو رو می‌گرفتم و پیش خودم می‌بردم. اما افسوس…
سعید دستی نوازش گونه به موهام کشید و گفت دایی زیاد فکرشو نکن قسمت بوده این عروسک خوشگل اینجا تو این شهر بمونه تا یه روزی مال من بشه.
لبخند زدم و گفتم اگه اون همه سختی رو قرار بوده تحمل کنم تا امروز اینجا و مال تو باشم ارزششو داشته من راضیم.
دایی برام کف زد و گفت الحق که شیر پاک خورده ای و مرام عاشقی رو از پدر مادرت به ارث برده ای.
گفتم دایی؛ جالبه بدونی پدر مادر سعید هم زندگی عاشقانه ای داشته اند پس با افتخار میتونم بگم خوشحالم که هر دوی ما ثمره دو عشق پاکیم.
مدتی در مورد همین مسائل صحبت کردیم تا اینکه سعید موضوع بحث را عوض کرد و گفت دایی اون شب نگفتی کار پرونده قتل به کجا رسید و با قاتل چکار کردند؟
آقای بهرامی گفت براش حکم اعدام صادر شد اما پدر و مادر من و اسماعیل خیلی راحت رفتند رضایت دادند و قاتل بعد از دو سه سال حبس دولتی آزاد شد اما بعدها یکبار قاتل منو دید و گفت از شبی که خواهرت و اسماعیل رو کشتم یه شب نتونستم آرام بخوابم و همش عذاب وجدان دارم، میشه آدرس محل دفن شون رو بدی تا سر خاک شون برم و از آنها حلالیت بخوام؟
منم گفتم چطور موقعی که زنده بودند تونستی بری بگردی پیدا شون کنی الان نمی‌تونی بری؟ حالا هم برو بگرد تا پیداشون کنی.
سعید پرسید اومد پیداشون کرد؟
گفت خبر ندارم چیکار کرد. اما پدر من چند سال پیش قبل از اینکه بمیره از بی مهری که در حق دخترش و دامادش کرده بود پشیمان شد و تو محل براشون یادبود گرفت و اعلام کرد من به دخترم و دامادم بد کردم و سپس به اتفاق مادرم و اون یکی خواهر و برادرم بر سر خاکش اومدند اما چه فایده اون زمان که باید به پشت دخترش می‌بود او رو رها کرد، بعداً دیگه چه ارزشی داشت؟
سعید پرسید پدر مادر و بستگان اسماعیل چطور؟ اونا هم پشیمون شدند یا همچنان بر ذهنیت خود باقی ماندند؟
دایی گفت دختری که پدر اسماعیل ناف بر اسماعیل کرده بود، دختر برادر بزرگش بود. این دختر چون ناف بر اسماعیل بود تا سالها بختش باز نشد و به قول معروف ترشیده شد یادمه اون سالها اسماعیل مورد لعن و نفرین خانواده دختره قرار داشت و او رو عامل سیه بختی دخترشون می دونستند یکی از دلایلی که پدر اسماعیل اعلام کرد اسماعیل دیگه پسر من نیست همین مسأله بود او مجبور بود یکی از این دو راه رو انتخاب کنه. یا باید طرف برادر و برادر زادشو می‌گرفت یا طرف پسرشو. او هم پسر رو فدای افکار خرافاتی خودش کرد و طرف برادر و برادر زاده رو گرفت. سالها از این موضوع گذشت تا اینکه بالاخره یه اصفهانی پولدار و سن بالا اومد دختره رو گرفت و کمی آبها از آسیاب افتاد همزمان من به شهرکرد نقل مکان کردم و دیگه نفهمیدم پدر اسماعیل بعد ازدواج برادر زادش عقایدش رو تغییر داد یا هم‌چنان با همان تفکر زندگی می‌کنه اما با شناختی که از او دارم بعید می‌دونم تغییری در عقایدش صورت گرفته باشه.
گفتم فعلا چیزی برام مهمتر از این نیست که فهمیدم ثمره یه عشق پاکم و این برا من خیلی ارزشمنده.
سعید گفت دایی چرا اصرار داشتی این موضوع رو از خانوادت مخفی نگه داریم؟
گفت برای اینکه به گوش کسی نرسه هدیه زنده است و جونش به خطر نیفته. بعد رو به من کرد و ادامه داد تو فکر می‌کنی بقیه هم مثل من از پیدا شدن تو خوشحالند تو هیچ میدونی الان از پدر مادرت بیشتر دشمن داری؟ اولین دشمنت خواهر و برادر من یا در واقع خاله و اون یکی داییته که وقتی بفهمند تو زنده ای و پیدا شدی می‌ترسند تو بری مدعی ارث مادرت بشی پس دشمنت میشن. گروه دوم دشمنات، عمو و عمه هات هستند اونا هم از اینکه یه وارث جدید برای اموال پدر بزرگت پیدا شده می‌ترسند و دشمنت میشن و مهمتر از همه قاتل پدر و مادرته که می‌ترسه تو بری خونخواه خون پدر مادرت بشی و دوباره پرونده قتل رو به جریان بندازی.
سعید گفت مگه من مرده باشم اجازه بدم کسی به عشق من چپ نگاه کنه کافیه اراده کنه هر کدومشون رو خواست با قلاده میارم به پاش می اندازم.
خندیدم و گفتم شما دوتا دیگه زیادی دارید جو می‌دید اونی که باید مراقب من باشه همیشه مراقبم بوده و هست. پس اگه او نخواد هیچ اتفاقی نمی افته و اگه او خواسته باشه کسی نمی‌تونه اراده او رو تغییر بده. بعد رو به دایی گفتم شما بهتره بجای اینکه منو از بقیه مخفی نگه داری اعلام کنی که منو پیدا کردی ‌و از طرف من این پیغام رو برای همه آنها ببری و به آنها بگی که در دل من جایی برای کینه نیست و من کینه ای از کسی ندارم و همه رو دوست دارم حتی اگه به قول شما اونا منو دوست نداشته باشند. به دایی خاله عمه و عموهایم بگو مالی که پدر مادرم پشت به آن کردند و رفتند پشیزی برا من ارزش نداره پس نگران مال و اموالشون نباشند به آنها بگو من خودشون رو می‌خوام نه ارث پدر مادرم را. به اونا بگو منتظر روزی می‌مونم تا اونا منو از خود بدونند. به پدر بزرگم بگو من از خون اویم و او این رو نمیتونه انکار کنه. بش بگو نوه ات گفت یکی پیدا شده مثل خودت لجباز و یه دنده پس چه بخواهی چه نخواهی باید اونو بپذیری. اما به قاتل پدر و مادرم بگو با اینکه شایسته هزار بار مردنی اما نگران نباش من ازش شکایتی ندارم و به خدا واگذارش می‌کنم.
دایی اعتراض کرد و گفت این که نمیشه تو باید خونخواه پدر مادرت باشی؟
گفتم دایی تو درد یتیمی کشیدی؟
گفت نه
گفتم حتما او الان صاحب چندتا فرزنده، درسته؟
گفت درسته.
گفتم به نظر تو فرزندان او گناهی کردند که باید یتیم بشن.
گفت ولی من امید داشتم تو یه روزی پیدا بشی و از همه کسانی که در حق تو و پدر مادرت بد کردند انتقام بگیری.
گفتم پس اون شب که می‌گفتی می‌خوای خواهر زادتو پیدا کنی تا دردهای دلتو تسکین بدی دروغ گفتی!
گفت نه دروغ نگفتم یکی از دردهای من اینه که چرا خواهر من باید مرده باشه و قاتلش مفت مفت بگرده.
گفتم درسته خنجر او پدر مادر منو کشت. ولی آیا همه چیز به اون یه لحظه ختم میشه؟ نه. یه مشت افکار پوسیده که از ذهن‌های یخ زده بعضی آدم های خودخواه و متعصب که اتفاقا یکیش پدر شما بوده دست به دست هم داد و پدر مادر منو به کام مرگ کشید پس لطفاً بیش از این نبش قبر نکن در عوض سعی کن دلتو از کینه هایی که درونش داری پاک کنی.
دایی دیگه چیزی نگفت.
روز بعد رفت و آمدهای سعید و دایی مشکوک شده بود و هر چه می‌پرسیدم چیزی به من نمی‌گفتند منم بیشتر اوقات تو عالم خودم غوطه‌ور بودم. هنوز به شب نرسیده بود که الهام، مادرش و فرشاد هم از شهرکرد اومدن و به جمع ما پیوستند. الهام از راه نرسیده منو تو بغل کشید و گفت همه چی شبیه یه معجزست. کی فکرشو می‌کرد حریف من تو مسابقه یه دفعه بیاد دختر عمه ام بشه.
گفتم حالا به معجزه عشق ایمان اوردی؟
گفت دیگه الان تو بگی شبه من قبول می‌کنم.
چون می‌دونستم سر این موضوع حساسه برا شوخی یواش تو گوشش گفتم اگه برات شوهر پیدا کنم قبول میکنی؟
سریع منو از تو بغلش پس زد و گفت من یه چیزی گفتم تو چرا جدی می‌گیری؟
اینقدر واکنش سریع نشون داده بود که همه فهمیدند من چی تو گوشش گفتم و زدند زیر خنده.
اون شب بار دیگه دایی سرگذشت من و پدر مادرم رو برای بچه هاش که از خیلی چیزها بی خبر بودند تعریف کرد.
صبح روز بعد باز دایی و سعید از خونه بیرون زدند. نزدیکای ظهر هرکی برا خودش یه طرف بود فقط الهام پیش من بود بلند شدیم ناهار رو به اتفاق هم درست کردیم و منتظر اومدن بقیه شدیم. با اومدن بقیه ناهار رو دور هم خوردیم و سپس مامان و مهمونا من و سعید رو تنها گذاشتند و به ساختمان مامان رفتند.
حدود یه ساعتی استراحت کردیم. از خواب که بیدار شدم سعید بیدار بود او دوش گرفته بود و داشت لباس می‌پوشید وقتی دید بیدار شدم گفت بلند شو دوش بگیر و آماده شو باید جایی بریم
گفتم کجا؟
جواب سربالا داد
رفتم دوش گرفتم و برگشتم گفت امروز لباس بختیاری بپوش و باز هرچی پرسیدم به شوخی گرفت و جواب سر بالا داد. فقط یه جمله جدی گفت: به من اعتماد کن و هر کار میگم انجام بده. همین یه جمله کافی بود که مطیع او بشم.
سشوار رو برداشت و مشغول خشک کردن موهام شد و وقتی خشک کرد گفت بجنب که داره دیر میشه.
یه دست لباس فاخر بختیاری زمانی که بازفت رفته بودیم خریده بودم، برداشتم و پوشیدم که فوق‌العاده به تنم نشست و وقتی آرایش کردم کپ یه عروس زیبای بختیاری شدم
ساعت ۴ بعد از ظهر بود که هر دو خوشگل و خوش تیپ سوار ماشین شدیم و راه افتادیم از جلوی فروشگاه که گذشتیم فروشگاه تعطیل بود تعطیلی فروشگاه این ساعت روز، اونم وسط هفته عجیب بود از سعید پرسیدم جواب سر بالا داد و رفت تا از شهر بیرون زد و کمی بعد وارد جاده‌ای شد که به سمت مزرعه می‌رفت. آخر تابستان بود و صحرا دیگه طراوت و شادابی چندانی نداشت. وقتی نزدیک باغ رسیدیم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد تعداد ماشین‌هایی بود که اونجا پارک بود جلوتر که رفتیم و به سمت باغ چرخیدیم. بخشی از باغ رو دیدم که به زیبایی چراغانی شده بود و لابلای درختان میز و صندلی چیده شده بود و افرادی دور میزها نشسته بودند. گفتم سعید این‌جا چه خبره؟
گفت فکر کنم جشن باشه.
فهمیدم همه رفتارهای مشکوک او و دایی تو دو روز گذشته مربوط به این جشن بوده. تا اومدم حرفی بزنم از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در رو برام باز کرد و گفت عشقم بفرما.
گفتم سعید تو دوباره با من چه کردی؟
با لبخند گفت جشن امروز رو دایی جون ترتیب داده، با این حال اینو بدون که تو همه زندگیمی اگه من برا تو جشن نگیرم برا کی بگیرم؟ بعد پنجه در پنجه ام گذاشت و گفت بفرما پایین.
پامو که از ماشین رو زمین گذاشتم صدای ساز و کرنای بختیاری تو باغ طنین انداخت و موجی از هیجان به درونم رخنه کرد. با قدم‌های استوار چند قدم جلو رفتیم هنوز فاصله زیادی با جمعیت داشتیم که دایی همراه یه آقا و خانم که پوشش بختیاری به تن داشتند جلو اومدند.
دایی بلافاصله گفت دایی خسرو و خاله ربابه به دیدنت اومدند. تا اومدم بفهمم چی به چیه خاله ربابه منو بغل کرد و گفت خاله به قربونت بشه تو چقدر شکل مادرتی.
با خاله خوش و بش کردم و سمت دایی کوچیکه رفتم قبل از اینکه بغلم کنه گفت ماشاالله!! چه وقاری، چه ابهتی، خدایی حظ کردم، از آبجی مهنازم باید همچین دختری به دنیا بیاد بعد منو بغل کرد و باز گفت تو این همه سال کجا بودی؟ چرا ما زودتر تو رو پیدا نکردیم؟
از برخوردش فهمیدم آدم شوخ طبعیه، به شوخی گفتم از خودت بپرس.
خندید و گفت گذشته ها گذشته، حال رو دریاب.
باز به شوخی گفتم ای زرنگ؛ تا دیدی داره بد میشه گفتی گذشته ها گذشته، آره؟!
گفت نه؛ خوشم اومد! دختر سر زبون داری هستی!
سعید گفت اووووه حالا کجاشو دیدی همه طایفه ما رو جمع کنی از پس زبون او بر نمی آییم.
به اتفاق سعید، دایی ها و خاله به سمت بقیه جمعیت رفتیم
تعداد مهمونا حدود صد نفر بودند که به صورت خانوادگی یا گروهی با فاصله چند متر از هم نشسته بودند و منتظر ورود ما به محوطه جشن بودند وسط جمعیت که از همه جا سرسبز تر بود نوازندگان ساز و دهل ایستاده بودند و ساز می‌زدند. تعدادی خدمه هم با میوه و خوراکی های مختلف از مهمونا پذیرایی می‌کردند. یه خانم و یه آقا هم مشغول فیلمبرداری بودند سعید منو تا نقطه مرکزی همراهی کرد همه اونا با دیدن ما از جاشون بلند شدن و کف زدند مهمونا رو برانداز کردم و دستامو به احترام اونا بالا بردم و تکان دادم و روی سینم گذاشتم و تعظیم کردم بعد ایستادم و گفتم همگی خیلی خوش آمدید راحت باشید خودم خدمت همتون میرسم از همون ابتدا گروهی مرد و زن با پوشش بختیاری که بی شک خانواده های دایی خسرو و خاله ربابه بودند نظرمو جلب کرده بودند. اشتیاقم برای آشنایی با اونا باعث شد که زودتر از دیگران با چند تا قدم بلند خودمو به اونا برسونم. با لبخند و گشاده رویی از من استقبال کردند. ابتدا خاله ربابه شوهرش رو معرفی کرد و سپس دو پسرش رو که من با آنها دست دادم و از آشنایی مون ابراز خرسندی کردم بعد دو دختر و دو عروسش رو معرفی کرد که به گرمی آنها رو بغل کردم و خوش آمد گفتم در آخر هم داماد هایش رو معرفی کرد که به آنها هم خوش آمد گفتم.
دایی خسرو هم ابتدا همسرش شهلا رو معرفی کرد، زن دایی شهلا جلو اومد و منو گرم در آغوش گرفت و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد. سپس دایی فرزندانش رو اینگونه معرفی کرد « دخترم ایلدا ۲۰ ساله، آیدا ۱۷ ساله و پسرم آرشام ۱۲ ساله »
تک تک بچه‌های دایی خسرو را هم بغل کردم و خوش آمد گفتم بعد با الهام و زن دایی سارا و فردین و فرشاد و دوستم مهشید که او هم لباس بختیاری پوشیده بود و تو جمع اونا جا خوش کرده بود خوش و بش کردم و در آخر بین همشون ایستادم و گفتم از اینکه شما رو دیدم و با شما آشنا شدم خیلی خوشحالم بعد رو به دایی کاووس کردم و گفتم دایی جون می‌دونم که تو برای جمع کردن بستگانم و برپایی این جشن زحمت زیادی کشیدی و منو شرمنده کردی. برا همین ازت ممنونم و این لطف تو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.
همراه سعید مشغول سر زدن به دیگر مهمونا و خوش آمد گویی به آنها بودم که در بین مهمونا آقایی حدوداً ۵۰ ساله دیدم که همراه خانوادش دور یه میز نشسته بودند. او را برای اولین بار می‌دیدم. از سعید پرسیدم او کیه؟
گفت اگه حدس زدی میدونم نابغه ای.
گفتم اذیت نکن الان وقت فکر کردن نیست.
گفت آقای حسین فرجی، کسی که در سه ماهگی در یه شب سرد زمستان تو رو کنار جاده پیدا کرد و جونت رو نجات داد.
تپش قلبم بالا رفت و با هیجان گفتم وای خدای من هرگز تصور نمی‌کردم بعد این همه سال او رو اینجا ببینم. تو چطور او رو پیدا کردی؟
سعید گفت ما اینیم دیگه.
با چند قدم بلند به سمتش رفتم و با خوشحالی زایدالوصفی سلام کردم و دستمو جلو بردم و وقتی آقای فرجی دست داد دستشو بوسیدم و گفتم تو برادر عزیزمی. تو جون منو نجات دادی و به گردنم حق برادری داری و تا عمر دارم مدیونتم.
گفت این چه حرفیه کار خاصی نکردم بعد گفت از اینکه می‌بینم برا خودت خانمی شدی خیلی خیلی خوشحالم.
ازش تشکر کردم و به خانوادش خوش آمد گفتم و پرسیدم چرا پدر و مادرتو نیاوردی؟
گفت پدرم رحمت خدا رفت و مادرم بیماره.
گفتم آخییی چه بد خدا پدرتو بیامرزه و بعد گفتم لطفاً آدرس مادر تو به من بده تا من به عیادتش برم.
گفت پیش خودم زندگی می کنه.
گفتم حتما با سعید خدمت می‌رسیم خواستم ازش جدا بشم و سراغ بقیه مهمونا برم که گفت آبجی این مال شماست فقط ۲۳ سال من به عنوان یادگاری از شما نگه داشته بودم کف دستش که نگاه کردم یه جفت گوشواره کوچک دیدم برداشتم و نگاه کردم خیلی خوشگل و کودکانه بود دوباره بش بر گردوندم و گفتم بازم یادگاری از من نگه دار. بعد باز ازش تشکر کردم و سراغ دیگر مهمونا که بستگان پدری و مادری سعید بودند رفتم و به آنها هم خوش آمد گفتم.
در آخر خدمت جمع دوستام رفتم که بزرگترین جمع رو تشکیل داده بودند و به اونا هم خوش آمد گفتم اونا هم مثل همیشه شروع کردن به سر به سر گذاشتن.
داشتم باشون خوش و بش می‌کردم، پویا که همراه نامزدش تو جمع دوستام نشسته بود بلند شد اومد کنارم و آرام تو گوشم گفت خاله هم از دست رفت.
نگاه کردم دیدم عموی پویا (پدر داوود) دور یه میز تنها نشسته و داره از مامان می‌خواد کنارش بشینه یادم اومد مادر داوود فوت کرده و موقعی که داوود به خواستگاری مریم اومده بود مامان کلی از اخلاق خوب بابای داوود تعریف کرده بود.
درست لحظه‌ای که مامان داشت می‌نشست رضا (شوهر زینب) دید و آهسته گفت بچه‌ها اونجا را نگاه!
نگاه همه دوستام به سوی مامان سعید و بابای داوود برگشت.
پویا بلافاصله گفت دیگه تمام تا حالا خاله صداش می‌کردم از حالا به بعد زن عمو هم باید صداش کنم.
داوود از خجالت سرخ شد و گفت بالاخره کار خودشو کرد!
سعید گفت منظورت چیه؟
مریم گفت چند روز پیش پدر شوهرم به ما گفت که مامان رو از شما براش خواستگاری کنیم اما ما حقیقت جرأت نکردیم این موضوع رو به شما بگیم گفتیم ممکنه به شما بر بخوره.
داوود گفت جسارت بابای منو ببخشید من بش گفتم این کار عملی نمیشه ولی او اصرار داشت که میشه.
سعید خندید و گفت تو چکاره ای که گفتی نمیشه؟ همه با تعجب به سعید نگاه کردیم. سعید گفت چیه؟ مگه اونا دل ندارند. تازه مامان من عاشق شوهر های جسوره! هیچی نگید ببینیم بابای داوود می‌تونه مخ مامان منو بزنه یا نه!
همه از واکنش سعید متعجب شده بودند. یکی دو دقیقه زیر چشمی اونا رو کنترل کردیم و هر کی یه چی می‌گفت تا اینکه یه دفعه رنگ مامان سرخ شد و خواست از جاش بلند شه که سعید از جاش بلند شد و گفت دنبالم بیا.
بلند شدم و راه افتادم سعید با چند قدم بلند خودشو به میز اونا رسوند و به مامان که نیم خیز شده بود گفت بشین و خودشم روبروی مامان نشست و از من خواست ضلع دیگر میز بشینم. بعد رو به مامان که از خجالت سرخ سرخ شده بود و به زمین نگاه می‌کرد گفت آقا داوود و آبجی مریم چند روز پیش شما رو از من برای پدرشون خواستگاری کردند و من منتظر فرصتی بودم تا این موضوع رو به شما بگم که فرصت پیش نیامده بود تا اینکه دیدم الان بهترین فرصت برای بیان این موضوعه پس اگه موافقید یه فرصت به آقا مصطفی بدیم تا برای گفتگو به منزل تشریف بیارن.
مامان با صدای لرزانی گفت معلومه چی داری میگی؟ مثل اینکه سرت جایی خورده و مغزت عیب کرده؟!
سعید گفت نه مامان سرم جایی نخورده و مغزم هم سالمه فقط دلم می‌خواد همین طور که تو مرا از تنهایی درآوردی منم تو را از تنهایی در بیارم. بعد داوود رو صدا زد.
داوود و مریم بلند شدن و به سمت ما اومدند سعید گفت یه دست کت شلوار خواستگاری برا بابا می‌گیری و منتظر میمونی تا هر موقع خبر دادم به خواستگاری می آیید.
آقا مصطفی بلند شد و چند بار صورت سعید رو بوسید و گفت به تو میگن یه مرد واقعی.
مامان گفت آقا مصطفی زیاد به دلت صابون نزن این پسر من حالش خوب نیست.
آقا مصطفی گفت من تا آقا سعید رو دارم غصه ندارم.
سعید گفت نه دیگه نشد من نصف راهو برات رفتم اون نصف دیگه رو خودت باید بری. ببینم می تونی مخ مامانمو بزنی یا نه.
در همین موقع دایی ها وسط حلقه مهمونا ایستادند و دایی خسرو بلند گفت از اونجایی که همه می‌دونید ما تو عروسی آقا سعید و هدیه جون نبودیم حالا می‌خواهیم جبران کنیم بعد از من و سعید خواستند کنار اونها بریم. سپس همه بستگان مادریم از زن مرد، بزرگ و کوچک دورمون حلقه زدند و حدود ربع ساعت با یه آهنگ شاد بختیاری که نوازندگان کرنای و دهل می زدند دستمال بازی کردند.
مدتی که رقصیدند یکی از دختر خاله ها گفت تو هم برقص.
گفتم من بختیاری بلد نیستم
گفت هر چقدر بلدی برقص.
الهام گفت دیگه آرام آرام تو هم باید رقص بختیاری رو یاد بگیری و بدین ترتیب منم مشغول رقصیدن شدم و با استنباط از حرکت‌های اونا تا حدودی تونستم باشون همراهی کنم.
چند دقیقه ای رقصیده بودم که ماشینی به سمت باغ اومد و چند تا خانم با ساز و برگ موسیقی پیاده شدند و به طرف ما اومدن. اونا گروه دیجی و همگی خانم بودند با اونا تو عروسی دوستام آشنا شده بودم کارشون حرف نداشت چشمم که به اونا افتاد حالم گرفت، چرا که با لباس بختیاری عمرا می‌تونستم رقص های مورد علاقم رو اجرا کنم در همین موقع صدای ساز و دهل قطع شد و دایی خسرو از نوازندگان ساز و دهل تشکر کرد و اونا رو مرخص کرد. رفتم پیش سعید و گفتم من لباس مجلسی می‌خوام.
گفت تا منو داری نگران هیچی نباش و دستمو کشید.
به همراه سعید از باغ خارج شدیم و وارد ساختمان شدیم به واحد مخصوص خودمان که رفتیم یه دست لباس مجلسی که از ترکیه خریده بودم و فقط یه بار پوشیده بودم اونجا دیدم (یادمه همون یه بار که اونا پوشیده بودم سعید خیلی خوشش اومده بود ولی دیگه فرصت نشده بود دوباره اونا را بپوشم)
با دیدن لباس ذوق زده اونا برداشتم و گفتم سعید تو بهترینی، هیچ کس نمی‌تونست اینطوری که تو منو درک می‌کنی، درک کنه.
لباس رو که عوض کردم تیپم کاملاً متفاوت شد بخصوص که لباس به تنم چسبید و برجستگی های بدنم از بالا و پایین بیرون زد و سر و گردنم کاملا لخت موند ولی کاملا توش احساس سبکی و راحتی می کردم.
سعید را بوسیدم و ازش تشکر کردم. آرایشم رو چک کردم و دوباره از ساختمان بیرون زدیم. آفتاب کاملاً غروب کرده بود ولی فضای باغ روشن و نورانی بود همراه سعید به سمت مهمونا رفتیم. همزمان با ورود ما گروه دیجی مشغول نواختن آهنگ شد. سعید گفت نوبتی هم که باشه نوبت رقص من و توی و پنجه در پنجه هم تا وسط حلقه مهمونا رفتیم و مشغول رقصیدن شدیم.
بختیاری ها داشتند با حیرت نگام میکردند. بی شک دیدن من با رقص زیبام بخصوص در لباسی که به تن کرده بودم اونا رو به تعجب وا داشته بود. شاید هم زیبایی های بدنم که در این لباس به خوبی دیده میشد اونا رو انگشت به دهن کرده بود.
به مرور رامین و مهسا، داوود و مریم، زینب و رضا و پویا با پرستو هم به جمع ما پیوستند و مشغول رقصیدن شدند مدتی گذشت کیک چند طبقه بزرگی روی میز توجهم رو جلب کرد. احتمالا زمانی که توی ساختمان بودم اونا آورده بودند. همینطور که میرقصیدم پرسیدم سعید جان؛ قراره برای کی تولد بگیریم؟
گفت حالا خودت میفهمی!
به رقصیدن ادامه دادم تا اینکه گروه دیجی شروع به نواختن آهنگ تولد کرد. همزمان خاله و زن دایی ها تعدادی شمع روی کیک چیدند. دایی کاووس به سمت من اومد و گفت عزیزم تولدت مبارک.
با تعجب گفتم چی؟
دوباره گفت تولدت مبارک.
گفتم ولی تولد من ۲۹ آذر ماهه. در حالی که امروز ۳۰ شهریور ماهه.
گفت خودت که میدونی اون تاریخ تولد رو بهزیستی برای تو گذاشت. تولد واقعی تو امروزه. من یادمه ۲۳ سال پیش درست همچین روزی پدرت به من زنگ زد و گفت خدا هدیه کوچولو رو به ما داده. بعد دست منو گرفت و به اتفاق سعید به سمت کیک رفتیم.
همه مهمونا بلند شدند جلو اومدن و دورم حلقه زدند آهنگ تولد، تولد، تولدت مبارک گروه دیجی و هم خونی مهمونا در هم آمیخته شد و شور و هیجان زیادی در من ایجاد کرد.
۲۳ تا شمع روی کیک روشن شد و همه منتظر فوت کردن من بودند چشامو بستم و مشغول دعا کردن شدم. شمارش معکوس شروع شد و با شنیدن عدد یک چشامو باز کردم و فوت کردم.
بعد فوت کردن شمعها تازه انگار جشن شروع شده بود و هر کس یه گوشه مشغول رقصیدن بود. به سمت دختر خاله ها و دختر دایی ها رفتم و گفتم حالا نوبت شماست که بیایید و به سبک من برقصید و به هر ترتیبی بود اونا رو تو جمع دوستام بردم. از اون طرف آقایون هم به هم پیوستند. و بدین ترتیب دو گروه رقص در دو سوی محوطه چراغانی شده باغ مشغول رقص شدند (خانمها یه طرف، آقایون یه طرف) عده ای هم نشسته بودند و داشتند کیک می‌خوردند و تماشا می‌کردند
حدود یه ساعت بعد سفارش شام از راه رسید و مشغول خوردن شام شدیم بعد شام جشن همچنان ادامه داشت اما دیگه هیچ کس وسط نمی‌رقصید اکثراً نشسته بودند و عده‌ای هم در گروههای دو سه نفری در گوشه‌ای با هم می‌رقصیدند من و سعید هم با اونایی که می‌رقصیدند همراهی می کردیم تا اینکه خسته شدم و رفتم پیش چند تا از دوستام نشستم.
من، فرانک، نازنین و مینا دور یه میز نشسته بودیم و به رقص علی، حامد، مجتبی، صابر و سعید نگاه می‌کردیم که صابر از جمع اونا جدا شد و سمت ما اومد و دستشو به طرف فرانک دراز کرد و گفت افتخار میدید با من برقصید؟
فرانک با تعجب یه نگاه به صابر و یه نگاه به من کرد و مونده بود چی جواب بده که آرام طوریکه صابر متوجه نشه اشاره کردم بلند شو.
فرانک دست در دست صابر گذاشت و بلند شد و مشغول رقصیدن شد و تا مدتها با هم رقصیدند.
جشن تا ساعت یک شب برپا بود. موقع رفتن روبروی همه ایستادم و تشکر کردم و گفتم امشب یکی از زیباترین شب‌های زندگی من بود که چون برگی زرین در دفتر خاطرات ذهن من ماندگار شد و همه این‌ها بخاطر لطف شماست که تشریف آوردید و این جشن رو به وجود خودتون مزین کردید.
خانواده خاله و دایی ها که قرار بود یکی دو روزی پیش ما بمونند همراه ما به خونه اومدند. فردای شب جشن کل وقتمو برای آشنایی بیشتر با خانواده دایی خسرو و خاله ربابه گذاشتم طوری که عصر نشده با همشون خیلی صمیمی و خودمانی شده بودیم و به راحتی با همه اونا رابطه برقرار می‌کردم همون شب هم دسته جمعی به خونه دوستام رفتیم و برای مهشید و فردین جشن بله برون گرفتیم و روز بعد مهمونا رفتند.
چند شب بعد پدر داوود برای خواستگاری مامان اومد ولی جواب منفی گرفت اما موقع رفتن به مامان گفت من دست بر نمی دارم ببین کی دارم اینو میگم.
با آغاز فصل پاییز هر کس سرگرم زندگی خودش شده بود و منم زندگیمو با برنامه خاصی جلو می‌بردم (صبحها نرمش و آموزش رقص در خانه و مطالعه برای کنکور بعد از ظهر ها یک روز ورزش موی تای و یک روز آموزش موسیقی) این برنامه روزانه حدود ۷ ساعت وقتمو می‌گرفت و مابقی روزم رو در خدمت همسر و دوستام بودم
یه هفته از مهرماه رفته بود که دایی کاووس به دیدنم اومد و گفت به دیدن مادربزرگم رفتم و پیغام تو رو به او رسوندم گفت چندین سال پیش قبل از اینکه اسماعیل بمیره برا من مرده بود پس چرا هنوز فکر می‌کنی بچه او برا من مهمه؟ و من هر چی گفتم فایده نداشت.
گفتم بش می‌گفتی که من خودشو می‌خوام نه مال و منالش را !
گفت همه اینها رو بش گفتم ولی فایده نداشت در آخر بش گفتم محبت هم ازت نمی‌خواد حداقل بیا و اصالتش رو بهش برگردون.
با اشتیاق پرسیدم خب چی جواب داد؟
دایی وقتی اشتیاقم رو دید گفت ولش کن مهم نیست
گفتم بگو من تحمل می‌کنم
دایی ازم معذرت خواهی کرد و گفت بابا بزرگت گفت همین بهتر که ندونه ثمره پیوندی ننگینه.
عصبانی شدم و گفتم پس لازم شد خودم برم سراغش.
سعید بلافاصله گفت تو جایی نمیری.
گفتم ولی من باید برم ببینم حرف حسابش چیه.
سعید قاطعانه گفت بایدی در کار نیست. پدر بزرگت اگه حرف حساب بلد بود تا حالا زده بود. همین که گفتم تو حق نداری جایی بری. یعنی من همچین اجازه ای به تو نمیدم؛ فهمیدی؟
این اولین بار بود که سعید اینچنین قاطعانه برا من تعیین تکلیف کرده بود با تعجب داشتم نگاش می‌کردم که گفت فکر نکن می‌ترسم بری و بلایی سرت بیاد؛ نه. خوب می‌دونم تو از پس خودت بر می‌آیی تازه می‌تونم باهات بیام و مواظبت باشم اما موضوع اینه که من دوست ندارم شأن تو پایین بیاد چون می‌دونم تو قصد داری بری با زبونت او رو سر به راه کنی و می‌کنی، اما به چه قیمتی؟ به قیمت کوچک شدن خودت. نه من نمیذارم اینطور بشه، بعد سی سال دیگه وقتشه پدربزرگت بفهمه که در حق پسرش، عروسش و نوه اش بد کرده. او باید بیاد به پای تو بیفته و طلب بخشش کنه و تو براش کلاس بذاری و نبخشی نه اینکه تو بری ازش محبت گدایی کنی! حالا متوجه شدی چرا نباید تو بری؟
گفتم ولی سعید او پدر بزرگ منه، من نمی‌خوام او رو خرد کنم.
گفت آدمی که هنوز اینقدر غرور داره که در جواب پیغام محبت آمیز تو چنین جواب تحقیر آمیزی داده باید غرورش شکسته بشه تا بفهمه همیشه قرار نیست حرف، حرف او باشه. اصلاً شاید بهتره بی خیالش بشی و مثل سابق فکر کنی کسی رو نداری و زندگیتو بکنی. بهت بر نخوره اما اگه پدربزرگ و مادربزرگت بویی از محبت برده بودند و برا دیگران ارزش قائل بودند که پدر مادرت به اونا پشت نمی‌کردند و به اینجا بیان. وقتی اونا با فرزندشون این رفتار رو کردند تو دیگه چه توقعی داری؟
روی مبل نشستم و غرق در افکارم شدم. به حرفای سعید فکر می کردم و با خودم کلنجار می‌رفتم. یه جورایی حق با سعید بود اما مسأله این بود که یه زمانی باور داشتم بی کس و کارم و بی خیال زندگی می‌کردم اما حالا چطور میتونستم با داشتن اصالت و کس و کار هم‌چنان خودمو بی کس و کار و بی اصالت بدونم؟ اما انگار چاره‌ای نداشتم. با خودم گفتم چی فکر می‌کردیم چی شد.
&&& راوی سعید &&&
مژده روی مبل نشسته بود و غرق در افکارش بود بی شک حرفای من او رو به فکر واداشته بود دایی کنارم نشسته بود و افسوس میخورد که کاش این موضوع رو به مژده نگفته بود.
گفتم دایی افسوس خوردنت بی جاست این یه واقعیته او باید با این واقعیت روبرو می‌شد
دایی گفت بیچاره چند روز پیش به من گفت بزرگترین آرزوم اینه که اسم پدر مادرم تو شناسنامه ام بخوره و چقدر به این قضیه امید بسته بود.
فکری کردم و گفتم دایی من مژده رو به آرزوش میرسونم اما به روش خودم
گفت چطوری؟
گفتم از طریق قانون.
گفت میتونی؟
گفتم تونستن که می‌تونم فقط خواستم نظر شما رو بدونم.
گفت اگه بشه که اشکال نداره.
بلند شدم رفتم از پشت، دست روی شونه های مژده گذاشتم و گفتم فکرشو نکن خودم ردیفش می‌کنم.
لبخند زد و گفت واقعا؟
گفتم خیالت راحت فقط کافیه به من اعتماد کنی.
گفت هرچی تو بگی من با جان و دل می‌پذیرم.
موقع خوابیدن شد. دایی رفت خوابید و ما هم وارد اتاق خواب شدیم مژده رفت جلو آینه ایستاد و کش مو را از دور موهاش باز کرد و موهاشو رها کرد با تکون دادن سرش موهای خوشگل و بلندش به دور سرش پخش شد و ناخودآگاه قلبم رو از جا کند.
رفتم ازپشت بغلش کردم و گفتم داری چیکار می‌کنی؟ نمیگی قلب من از جا می‌کنه؟
برگشت و یه لبخند مهمونم کرد. لبامو رو لبای گرمش چفت کردم. دیگه رو پاهاش بند نبود، جلو آینه یکی یکی لباسهای همدیگه رو کندیم و لخت شدیم. یه نگاهی به اندامش کردم لعنتی روز به روز خوشگلتر و جا افتاده تر میشد. مثل هر بار بعد از خوردن وحشیانه ممه هاش او را رو تخت هل دادم و سراغ کسش رفتم. مثل همیشه با طراوت و خوشبو بود. تو همون حالت اینقدر خوردم تا اینکه ارضا شد. چند لحظه نوازشش کردم بعد بلندش کردم و به حالت داگی قرارش دادم و چند تا اسپنک رو کونش زدم و گفتم عجب هندونه ای!! بده قاچش کنیم.
گفت می‌ترسم قاچ بکنی توش کال باشه.
زبونمو کردم لای چاک کونش و اونو لیس زدم و گفتم به جان خودم توش سرخ سرخه دارم می‌بینم.
گفت ای جااااااان بازم برام بخورش.
مدتی کس و کونشو لیس زدم و گفتم دیگه تاب ندارم باید جرت بدم و کیرمو دم سوراخ کونش مالیدم. هیچ عکس العملی نشون نداد اما راستش تخم نکردم بکنم توش. نه اینکه ازش بترسم از اینکه ذره‌ای از این علاقه اش به من کم بشه می‌ترسیدم.
یه بند انگشت پایین‌تر از کونش، سوراخ کسش برای بلعیدن کیرم له له می‌زد. بی ملاحظه کیرمو تا ته توی کسش جا دادم و وقتی تخمام به چوچولش خورد آهی کشید که دیوانه ام کرد و شروع کردم به تلمبه زدن وحشیانه.
روز بعد به اتفاق دایی و مژده پیش وکیل خانوادگی رفتیم. او وکیل با نفوذ و زبده ای بود و از سالها قبل مورد اعتماد پدر بزرگم بود و کارهای وکالتی رو براش انجام می‌داد. وقتی سرگذشت مژده رو براش گفتیم ایشون پرسید حالا شما دنبال چه هستید؟
مژده گفت آقای وکیل، عمری توی شناسنامه ام جلوی نام پدر نوشته شده بود بی‌سرپرست. من می‌خوام هویتم رو بدست بیارم و توی شناسنامه ام نام پدر مادرم ثبت بشه.
گفتم در ضمن خانمم می‌خواد برای پدر و مادرش اعاده حیثیت کنه و به همه بفهمونه که پدر مادرش کاری نکردند که اینچنین مورد بی مهری قرار گرفتند بلکه این بزرگترها بودند که در حق اونا بد کردند و همچنان هم مغرورانه رو حرفشون پا فشاری می‌کنند.
وکیل به مژده گفت شما ابتدا باید ثابت کنید که دختر اسماعیل و مهناز هستید تا بتونی شناسنامه جدید بگیری بعداً میتونی برای دفاع از آبروی پدرت اقدام کنی.
دایی گفت ولی آقای وکیل این همه دلیل و مدرک وجود داره که نشون میده ایشون دختر اسماعیله، دیگه ثابت کردن نمی‌خواد.
وکیل خندید و گفت برای قاضی تشابه قیافه اونم از روی عکس که مدرک نمی‌شه.
دایی گفت اینکه قاتل اعتراف کرده در شب واقعه که به گزارش پلیس ۲۵ دی‌ماه ۷۴ بوده، بچه رو در فلان جا رها کرده و آقای فرجی هم اعتراف کرده درست در همان تاریخ و در همان نقطه بچه رو پیدا کرده مدرک نمیشه؟
وکیل گفت این هم مدرکی برای اثبات نیست اما می‌تونه دلیل محکمه پسندی باشه تا این خانم بتونه طرح دعوی بکنه و پدر بزرگش رو به دادگاه بکشه اما چیزی که اثبات کنه او فرزند اسماعیل و مهنازه آزمایش دی ان ایه که بی شک قاضی دستور میده از طرفین انجام بشه و بر اساس اون حکم صادر می‌کنه.
پرسیدم این پرسه که می‌فرمایید چقدر زمان می‌بره؟
وکیل گفت بستگی به خیلی چیزها داره اما اگه من قراره پیگیر پرونده باشم خیلی زودتر از حد انتظار به نتیجه می رسونم.
مژده از خوشحالی لبخند زد و من گفتم پس هر کار لازمه انجام بدید.
آقای وکیل وکالت نامه ای آماده کرد و از مژده امضا گرفت و گفت شما برید من خودم پرونده رو پیگیری می‌کنم و به شما اطلاع میدم.
حدود ۱۰ روز از ماجرا گذشته بود که وکیل تماس گرفت و گفت همانطور که قول داده بودم خیلی سریع کارها رو جلو بردم و قاضی برای طرفین احضاریه صادر کرد که احتمالا در اولین دادگاه دستور آزمایش دی ان ای داده میشه.
گفتم ولی این وسط یه مشکل داریم.
گفت چه مشکلی؟
گفتم بعید می‌دونم طرف حاضر بشه به دادگاه اینجا بیاد.
گفت در اینصورت کار شما سخت و طولانی میشه چون شما باید از دادگستری اینجا نیابت بگیرید و ببرید اونجا تا دادگستری اونجا پس از چند بار احضاریه اگه ایشون حضور پیدا نکرد اقدام به جلب طرف بکنه که این موضوع زمان زیادی رو از بین میبره بخصوص که من دیگه اونجا نیستم که با پیگیری مستمر سرعت کار رو بالا ببرم. پس اگه می‌شد طرف رو بکشی اینجا خیلی زودتر میشد کار پرونده رو جلو برد.
فکری به ذهنم رسید و پرسیدم احضاریه برا چه روزیه؟
گفت از تاریخ دریافت به مدت ده روز فرصت داره تا حضور پیدا کنه.
گفتم تا حالا احضاریه براش فرستاده شده؟
گفت مطمئن نیستم، احتمالا احضاریه الکترونیکی از طریق سامانه ثنا براش ابلاغ شده.
گفتم میتونی حکم جلب براش بگیری.
گفت چون جرمی ثابت نشده نه.
گفتم به جرم بی توجهی به احضار دادگاه چی؟
گفت حداقل دو نوبت باید احضار بشه و احضاریه هم به دستش رسیده باشه.
گفتم پس پیگیری کنید تا مطمئن بشیم احضاریه ای که برایش فرستاده شده به دستش رسیده یا نه.
گفت بسیار خوب من پیگیری می‌کنم و اطلاع میدم.
از دفتر وکیل که خارج شدیم مژده پرسید چی تو کلته؟
گفتم زده به سرم خودم برم پدر بزرگتو بیارم .
گفت چطوری؟
گفتم هنوز خودمم نمی‌دونم اما حتماً یه راهی پیدا می‌کنم.
روز بعد وکیل زنگ زد و گفت منشی دادگاه میگه چند روز پیش پیامک ابلاغیه براش ارسال شده ولی هنوز طرف وارد سامانه ثنا نشده و احضاریه رو ندیده.
گفتم بعید می‌دونم که بعد از این ببینه حالا باید چکار کرد؟
گفت بهترین کاری که به ذهنم میاد اینه که از دادگاه بخواهیم احضاریه کاغذی براش بفرسته و برای نیروی انتظامی استان مربوطه ارسال کنه تا بدستش برسونن.
گفتم این زمان زیادی میبره.
گفت میتونم یه رونوشت از احضاریه بگیرم بهت بدم که خودت زودتر به دستش برسونی ولی وجه قانونی نداره و می‌تونه مدعی بشه به دستش نرسیده.
ناگهان فکری به ذهنم رسید و گفتم آقای دارابی من هر رقم شده او رو به اینجا میارم.
از دفتر وکیل بیرون زدم و به رامین زنگ زدم و کل ماجرا رو گفتم و نقشه ای که چند دقیقه پیش برا آوردن پدربزرگ به ذهنم رسیده بود براش توضیح دادم و ازش خواستم یه برگ جلب جعلی با یه دست لباس فرم بدون اتیکت به من امانت بده.
گفت مشکل نداره ولی این کار تو خلاف قانونه و اگه گیر بیفتی خیلی برات بد میشه! تو مطمئنی میتونی از پس این کار بر بیایی؟
گفتم خیالت راحت اتفاقی نمی افته.
گفت برات آماده می‌کنم فردا بیا بگیر.
ادامه دارد…

سخن نویسنده:
دوستان عزیز خواننده؛ ممنونم که تا اینجای رمان همراه بودید. خودم قبول دارم که داستان کمی طولانی شده ولی این را در نظر بگیرید که هر داستان طولانی یا هر سریالی ممکنه افت و خیز داشته باشه و در بعضی جاها برای مخاطب خسته کننده باشه اما فراموش نکنید که برای شکل دادن به پیکره داستان عنوان کردن خیلی موضوعات که به نظر اضافه و خسته کننده است برای قسمت های بعدی داستان لازم است تا داستان شکل طبیعی به خود بگیرد و موضوع مبهمی برای خواننده باقی نماند.( البته این نظر من است و شاید من اشتباه میکنم و زیادی وسواس به خرج میدم) به هر حال باید به اطلاعتون برسونم که سه قسمت دیگه از این رمان باقی مانده که دارای حوادث جذاب، تلخ و شیرینی است که خواندن آن خالی از لطف نیست بنابراین پیشنهاد میکنم آن را دنبال کنید و با نظر دادن و کامنت گذاشتن منو در بهتر شدن داستان های بعدی یاری کنید.
باز هم به دلیل محدودیت سایت قسمت های باقی مانده را با نام «عشق و هدف، تلخ و شیرین در یک قاب» منتشر می‌کنم. در ضمن این رمان خیلی وقت پیش نگارش شده که من هر قسمت را با فاصله حدوداً ۵ روز برای بکن تو ارسال می‌کنم تا در نوبت انتشار قرار گیرد و منتشر شود که بکن تو بعد حدود ۱۵ روز منتشر می‌کند یعنی اینکه من همیشه سه قسمت رو در نوبت انتشار دارم و از آنجایی که در حال حاضر عضو بکن تو نیستم( قبلاً عضو بودم لفت دادم تا با نام کاربری جدید عضو بشم که دیگه نشد، لینک‌هایی که بکن تو برای عضویت برام می‌فرسته نصفه کاره گیر می‌کنه و عمل نمی کنه) نمی‌تونم کامنتی بزارم و جوابی به کامنت های محبت آمیز تون بدم که در همینجا از کسانی که کامنت می‌گذارند تشکر می‌کنم.
ارادتمند شما «هر کی»

نوشته: هر کی

بازدید 11,431

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “عشق تا ابد پایدار (۵ و پایانی)”

  1. بسیار رسا و شیوا بود بانوامضاهای پای داستان‌هات دلنشین و جذابهبرای حفظ حریم شخصی بیشتر نمیگم فقط باور کن تم و نوع نگارش بعلاوه داستان پردازی و هزارتوی ذهنت منحصر به فرد هستدمت گرم و موفق باشی حتی بصورت ناشناس

  2. واقعا عالیه از این نوع داستان ها بیشتر بذار ادم بیشتر علاقه پیدا میکنه سمت سایت بیاد چیه اون کص شعرای ذهن بقیه

  3. سلام خسته نباشی پر طلایی هستم میگم چرا جواب نمیدی خب باز تلاش کن یه اکانت درست کن

  4. درود به نویسنده عزیز و خواننده های گرامی؛نویسنده ها همیشه دوست دارند مطالبشون خونده بشه اما باید یک چیز رو مورد اهمیت قرار بدند ، مثلا یک مکانیک نمیتونه بره با تجهیزات دندون پزشکی کار کنه ، شما هم داستان هاتون طولانی هستش و اینجا فقط برای داستان های کوتاه و سکسی مناسب میباشد، پس به نظر من یا رَویه کارتون رو تغییر بدید یا همانطور که خودتون فرمودید لفت دادی ، در جایی تشریف ببرید که مناسب کارتون یا در شانتون باشه.در غیر این صورت استعدادهاتون نادیده میشه و شاید نابود.باتشکر

  5. اینرو میگم درس عبرت بشه برای همهوقتی قسمت اول 8 تا دونه لایک گرفتی و بازدید اصلا نتونستی بگیری چرا ادامه میدی ؟اینجا خیلی معدود کسایی هستن که دنبال مطالعه باشند اینجا همشون سکس زده و عقده ای هستند که خودمم یکیشونم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید