دختران خانه آبشار مهربانی (۴)

&&& راوی سعید &&&

زمان ده روز بعد از شب آشنایی با مژده

بعد از طرد دوست دخترام یه آدم دیگه شده بودم هیچ چیز و هیچ کس برام جذابیتی نداشت دیگه حتی تمایل به دیدن دوستام هم نداشتم مادرم تحویلم نمی‌گرفت احساس می‌کردم آخر دنیا همینجاست یه روز به خودم گفتم آخه این که نشد زندگی باید همه چی رو از نو بسازم تصمیم گرفتم بیشترین وقتم رو با ورزش و باشگاه پر کنم تا شاید آرامشم برگرده ساکم رو بستم خواستم به سمت باشگاه راه بیفتم که بخیه های دستم یادم اومد. تصمیم گرفتم اول این بخیه ها را بکشم.
به سمت درمانگاه رفتم. پرستاری تقریباً همسن مادرم اومد یه نگاه به زخمم کرد و گفت چند روزه بخیه زدی؟
فکر کردم و گفتم ده روزی میشه.
گفت بشین.
نشستمو دست بکار شد. همزمان پرسید زخم چیه؟
+زخم چاقو
_ معلومه آدم قوی هستی که به این زودی زخمت خوب شده.
+این زخم که رو دستم گذاشت در مقابل زخمی که به دلم گذاشت زخمی نبود که خوب نشه؟
_کی؟
+یه دختر
خندیدو گفت یه دختر تو را به این روز انداخته؟
+اون یه دختر معمولی نبود.
_ نکنه قهرمان شمشیر زنی بود؟
خندیدم و گفتم از لحاظ اینکه دختر ورزیده و قوی بود که شکی نیست ولی منظور من از لحاظ شخصیتی بود.
_ پس حتماً خیلی وحشی بوده؟
اخم کردم با صدای بلندی گفتم مواظب حرف زدنتون باشید او یه فرشته ست.
خندید و کشدار گفت خیییییلی خوب، پسره بد اخلاق؛ من چه تقصیری دارم تو بلد نیستی درست حرف بزنی که منو به اشتباه انداختی.
+من بلد نیستم درست حرف بزنم؟
_آره دیگه آخه یه فرشته که زخم به دل کسی نمیزاره. بعد
آخرین بخیه رو کشید و گفت تموم شد روشم دیگه نیاز نیست ببندی بزار هوا بخوره زودتر خوب بشه.
+به نظرت جاش خوب میشه یا می‌مونه؟
چشماشو ریز کرد و گفت فکر کنم خوب بشه ولی زمان می‌بره.
+کاش جاش برای همیشه بمونه.
_ چرا؟
+می‌خوام یادگاری ازش نگه دارم.
چند ثانیه با حیرت نگام کرد و گفت آهان پس عاشقشی؟ اونم که به دلت زده زخم نیست مُهر عاشقیه.
کمی فکر کردم و گفتم مهر عاشقی؟! نمی‌دونم، شاید.
پرستار زد زیر خنده وقتی سیر خندید با یه حالت خاصی گفت پسره مجنون…
از درمانگاه بیرون زدم حرف پرستار مدام تو سرم می‌پیچید «عاشقی» «مجنون» و دائم از خودم می‌پرسیدم این یعنی چی؟ یعنی من عاشق شدم؟ بعد به خودم جواب میدادم نه بابا این که عاشقی نیست. بعد باز از خودم می‌پرسیدم اگه عاشقی نیست پس چیه؟ چرا اگه عاشق نشدم نمی‌تونم فراموشش کنم؟ پس این بی حوصلگی و کلافگی برا چیه؟ باز به خودم میگفتم شاید بخاطر اینکه چشمم دنبالش بود و نتونستم بش برسم اینطوری شدم. بعد باز به خودم گفتم ولی نه این نمی‌تونه دلیلش باشه چون اگه اینطور بود یاد و خاطره اون شب نباید اینگونه ملکه ذهنم میشد…
خلاصه باشگاه رفتن فراموشم شد مدتی تو شهر ول گشتم و این قبیل سوالات لحظه ای از ذهنم دور نشد.
ساعتها بعد به خونه رفتم مامان طبق معمول شامم رو روی میز گذاشته بود و به اتاقش رفته بود او هم تو این گیر و بیر وقت پیدا کرده بود و سر جریان فرانک باهام سرسنگین بود. بدون اینکه دست به شام بزنم رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم. ولی مگر خوابم می‌برد؟ ساعتها تو جام غلط زدم و فکر کردم. به اینکه خواستن مژده از روی هوا و هوسه یا از روی عشق و احساس. بالاخره نزدیکای صبح به این نتیجه رسیدم که مژده بیش از این که مرا اسیر ظاهرش کرده باشه اسیر مرام و معرفتش کرده و این همه علاقه ای که در تار و پود وجودم ریشه زده و تمام هوش و حواس، روح و روانم را به سمت خود کشیده چیزی جز عشق نمی‌تونه باشه. به خودم گفتم پس عشق که میگن اینه، خاک بر سرت سعید، یه عمر عشق و عاشقی را مسخره کردی اونقدر که نفهمیدی کی عاشق شدی.
دم دمای صبح خوابم برد اما دو سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم که از خواب بیدار شدم تمام وجودم رو هیجان فرا گرفته بود و دلم میخواست با یکی در مورد احساس درونم حرف بزنم. بهترین شخص پویا بود او بهتر از هر کسی مرا درک می‌کرد. به سمت فروشگاه رفتم همه اونجا بودند جز پویا. زنگ زدم گفت داداش تا ده دقیقه دیگه اونجام. گفتم نمی‌خواد بیایی باهات کار خصوصی دارم بمون تا خودم بیام.
سوارش که کردم سفره دلمو باز کردم و کل احساسات درونی ام رو براش گفتم فکر می‌کردم جلف بازیش گل کنه و مسخره بازی در بیاره اما اینکارو نکرد اول خوب به حرفام گوش داد از آخر گفت داداش تو عاشق شدی بهت تبریک میگم.
گفتم جدی میگی یعنی اینا همه نشانه عشقه؟
_خیالت تخت من از اول می‌دونستم دلت پیشش گیر کرده و اگه یادت باشه همون روز اول بهت گفتم.
+حالا باید چیکار کنم.
_باید بری دنبالش، پیداش کنی و صادقانه بهش بگی که عاشقش شدی.
+نه نمی‌تونم اینکارو بکنم من قسم خوردم دنبالش نرم و مزاحمش نشم.
_کوسخولیا.
+چرا؟
_این حرفها چیه می‌زنی؟ مگه تو میخوای مزاحمش بشی تو میخوای بهش بگی دوستش داری، عاشقشی. مطمئن باش چون نیت تو از این کار خیره و میخوای باش ازدواج کنی نه تنها خودش بلکه خدا هم خوشش میاد و خوشحال میشه.
تا دیروز کلمه ازدواج برام کلمه غریبی بود اما امروز از شنیدن این کلمه حس خوبی بهم دست داد و وقتی خودمو شوهر مژده تصور کردم دلم قنج رفت و تو دلم گفتم خدایا یعنی میشه؟
از همون روز کشتن رو شروع کردم اول به همون بیمارستان که با دوستش دیده بودم سر زدم ولی کوچکترین اثری از مژده پیدا نکردم یادم اومد گفته بود دانشگاه درس می‌خونه و تو خوابگاه دانشگاه می‌خوابه. تصمیم گرفتم انقدر جلو دانشگاه های شهرمون کشیک بدم و از این و اون بپرسم تا شاید یه نشانی ازش پیدا کنم اما هر چه گشتم و از هر که پرسیدم نشانی از او پیدا نکردم. روزها رو پشت سر میذاشتم و حاضر بودم نصف زندگی مو بدم تا یه بار دیگه بتونم مژده رو ببینم.
دو هفته دنبالش گشتم ولی بی فایده بود افسرده و ناامید پیش پویا رفتم و ازش کمک خواستم گفت چرا از خاله کمک نمی‌گیری؟ مگر او از مژده خبر نداره؟
گفتم تو خبر نداری مامان از ۲۰ روز پیش که ازم قهر کرد به زور جواب سلامم رو میده به نظرت او میاد کمکم کنه.
گفت حالا تو ازش بخواه شاید کمک کرد. بعد یه سری راهکار بهم داد.
شب به پیشنهاد پویا یه دسته گل خریدم و رفتم خونه مامان رو صدا زدم صداش از تو اتاقش اومد اجازه گرفتمو و وارد اتاقش شدم. رو تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشیش بود سلام کردم و گل رو سمتش گرفتم. خوشحالی رو از چهره مامان میشد دید. لبخندش رو به زور ازم پنهان کرد و گفت از این کارها نمی کردی چی شده؟
گفتم مامان تو نمیخوای دست از لجبازی برداری و با یه دونه پسرت آشتی کنی؟
گفت من قهر نیستم که آشتی کنم
+اگه قهر نیستی چرا شبا میایی تو اتاقت تنها میشینی؟
_ بده می‌خوام کاری به کارت نداشته باشم؟
جلوش زانو زدمو با چرب زبونی گفتم البته که بده چه معنی داره مادری پسرشو به حال خود رها کنه؟ این فکرو نمی‌کنی پسرت راهشو گم کنه و سر از ناکجا آباد در بیاره؟
گفت بچه پاشو اینقدر زبون بازی نکن، بگو کجای کارت گیر کرده یاد من افتادی؟
اخم کردمو گفتم مامان ازت انتظار نداشتم واقعا من اینجور آدمیم. من دلم میگیره وقتی میبینم دو نفر آدمیم تو یه خونه الان نزدیک یه ماهه کاری به کار هم نداریم بعد دستشو گرفتم و گفتم دیگه نمیذارم باهام قهر بمونی پاشو بریم تو هال بشینیم مثل قبل با هم شام بخوریم و بگیم و بخندیم
خلاصه اون شب با مامان آشتی کردم و چند ساعت با هم بگو بخند کردیم اما به پیشنهاد پویا حرفی از مژده نزدم و دندون رو جیگر گذاشتم تا ببینم فردا چی پیش میاد.
فردا شب بعد کلی حاشیه رفتن و از اینور اونور حرف زدن گفتم مامان من عاشق شدم.
مامان نه تعجب کرد نه خوشحال شد حتی نپرسید عاشق کی شدی فقط خیلی خونسرد گفت از دیشب داری دورم می‌گردی که بگی عاشق شدی. خب عاشق شدی که شدی من چکار کنم؟
تو دلم گفتم عجب مامان بی احساسی بعد با دلخوری گفتم تو نمیدونی باید چیکار کنی؟ باید خوشحال بشی پسرت می‌خواد زن بگیره تو باید براش آستین بالا بزنی.
گفت تو هر موقع دست از کثافت کاری برداشتی اون موقع پیش من دم از عشق و عاشقی بزن و صحبت از خواستگاری و ازدواج بکن.
+خودت خوب می‌دونی که من خیلی وقته با دوست دخترام قطع رابطه کردم دیگه چیکار باید میکردم که نکردم.
_من که باور نمی‌کنم
+چکار کنم تا باور کنی دیگه جز به او به هیچ دختری فکر نمی‌کنم.
انتظار داشتم بپرسه اون کیه اما خیلی خونسرد گفت تو هر کار کنی فایده نداره باید زمان بگذره تا خودم تغییر را در تو احساس کنم.
+برات مهم نیست بدونی عاشق کی شدم.
_عجله ای ندارم چون می‌دونم به وقتش خودت میگی.
تو دلم گفتم مامان می‌خواد با بی اعتنایی و بی اهمیت جلوه دادن موضوع بگه آبی ازش گرم نمی‌شه و باید خودم راه چاره‌ای بیابم
دو سه روز باز به هر دری زدم تا مژده را پیدا کنم اما باز بی‌نتیجه بود دوباره شب دست به دامان مامان شدم و گفتم تو مگر نگفته بودی وظیفه مادر خواستگاری رفتن برای پسرشه؟ چرا الان که وقتشه و ازت کمک می‌خوام خودتو به اون راه میزنی؟ فکر می‌کنی من نمی‌فهمم داری منو سر میدونی؟ آخه مگه من چیکارت کردم که داری اینقدر اذیتم میکنی؟ تو چه جور مادری که نمی بینی پسرت از خواب و خوراک افتاده و فکر و ذکرش شده کسی که با جان و دل دوستش داره ولی دستش بش نمی‌رسه؟ بخدا اگه باز بی اعتنایی کنی و بخوای کمکم نکنی اینبار من از این خونه میرم و دیگه پشت سرم نگاه نمی‌کنم.
مامان دستاشو برد بالا و گفت خیلی خوب، خیلی خوب من تسلیم حالا بگو این دختر خوشبخت کیه که اینگونه دل پسر یکی یه دونه منو برده و شیفته خود کرده تا همین فردا برم خواستگاریش.
از خوشحالی داشتم پر در می‌اوردم هیجان زده دستمو جلو بردم و گفتم دختری که این یادگاری را رو دستم گذاشت خودت خوب می‌شناسیش.
با تعجب نگام کرد و گفت مژده!
+بله مژده به نظرت ایرادی داره؟
_نه چه ایرادی داره مسأله اینه که مژده الان دیگه تو این شهر نیست او از اینجا رفت.
با ناراحتی گفتم رفت؛ کجا رفت؟
_او که اهل اینجا نیست، اینجا درس می‌خوند. الانم رفته شهرستان خودش.
گفتم این که مهم نیست کجا باشه، مهم اینه که من دوستش دارم و تو شمارشو داری و تو سه سوت میتونی پیداش کنی.
خندید و گفت راست میگی باید زنگ بزنم ازش بپرسم کدوم شهره و کی میاد
گفتم خوب همین الان زنگ بزن.
گفت میدونی ساعت چنده؟
نگاه به ساعت کردم ۱۱شب بود پرسیدم دیر وقته؟
_خودت چی فکر می‌کنی؟
+برا من که سر شبه.
_ ولی برا اونا که مثل تو عاشق نیستند الان وقت خوابه.
+تو از کجا میدونی شاید اونم عاشق من باشه من خبر ندارم.
گفت از اونجا که اگه عاشقت بود یه کاری می‌کرد
گفتم احتمالا روش نشده.
گفت همچین چیزی نمیشه یکی عاشق یکی باشه و هیچ حرکتی نزنه.
دیدم حق با مامانه گفتم گیرم عاشقم نیست دیگه ازم متنفر که نیست و با اعتماد به نفس گفتم کافیه بدونه من عاشقش شدم مطمئنم او هم عاشقم میشه.
_از کجا میدونی ازت متنفر نیست و اگه بفهمه عاشقشی عاشقت میشه؟
+از اونجایی که وقتی اون شب چاقو به دست من خورد انگار به قلبش خورده بود داشت مثل اسفند رو آتیش بالا پایین می‌پرید و تلاش می‌کرد کاری برام بکنه.
مامان خندید و گفت تو اون لحظه اون رفتار یه چیز طبیعی بوده.
گفتم نه مامان من آدمم و احساس دارم رفتار او در اون لحظه پر از محبت بود منتهی من خر بودم که همون شب علاقه او را به خودم درک نکردم و گذاشتم از دستم بره و این همه مدت خودمو عذاب دادم.
_خیلی خب فردا می‌پرسم کی برمی‌گرده، بت اطلاع میدم.
+میشه شمارشو داشته باشم باور کن نمی‌خوام مزاحمش بشم فقط می‌خوام بش بگم چقدر دوسش دارم.
_نه دیگه اگر کار را به من سپردی کمی صبور باش و دخالت نکن بزار خودم کارتو پیش ببرم.
دیدم اصرار کردن فایده نداره گفتم باشه فقط زودتر هر کار لازمه انجام بده که دیگه نفسای آخرمه و هر آن ممکنه از دوریش جونم بالا بیاد.
فرداش تو فروشگاه مرتب پا پیچ مامان میشدم تا ببینم زنگ زده چی شده و مامان بی اعتنایی میکرد تا اینکه گفت شب تو خونه حرف می‌زنیم. شب وقتی باز به مامان گفتم چیکار کردی گفت این دختر به درد تو نمی‌خوره بی خیالش شو.
با تعجب گفتم چی! چرا بدرد من نمی‌خوره؟
گفت او به تو دروغ گفته بود او یه دختر تحصیل کرده و دانشجو نیست. پدر و مادر هم نداره او یه دختر بی کس و تنهاست.
گفتم همین؟ اینکه چیز مهمی نیست.
گفت یعنی برات مهم نیست که با یه بچه بی کس و کار که تحصیلات دانشگاهی هم نداره ازدواج کنی؟
گفتم نه مهم اینه که شعور و معرفتش از خیلی تحصیل کرده های با پدر و مادر بیشتره.
گفت ولی برا من مهمه که عروسم سرشناس باشه بخصوص که تو نوه یه آدم سرشناسی و در حال حاضر یکی از سرمایه دارای شهر به حساب می‌آیی نباید با یه دختر سطح پایین ازدواج کنی.
گفتم اگه ازدواج کنم چی میشه؟ از درجاتم کم میشه؟
خیلی جدی گفت مورد تمسخر مردم قرار می‌گیری.
گفتم گور بابای مردم کردن من زندگی و آینده و عشق و خوشبختی خودمو بیام فدای حرف مردم بکنم که اونا خوششون بیاد. پس دل خودم این وسط چی میشه؟
مامان چیزی نگفت ادامه دادم بنظرت برم دختر یه آدم سر شناس رو بگیرم که دلم باش نباشه و یه روز بش خیانت کنم، بهتره؟ یا کسی رو بگیرم که دوستش دارم و تا پای جون بش وفادار می‌مونم؟
گفت هیچ کدوم. کسی بهتره که هم سرشناس باشه هم دوستش داشته باشی و بش خیانت نکنی.
گفتم من همچین کسی رو سراغ ندارم
گفت صبر کن خودم میگردم برات پیدا می‌کنم
گفتم هیچ میفهمی چی میگی؟ میگی من بیخیال کسی بشم که دوست دارم و بشینم منتظر تا تو بگردی دختر یه آدم سرشناس پیدا کنی که من بش علاقه مند بشم؛ ببینم تو اصلا می‌دونی عشق یعنی چی؟
مسخرم کرد و گفت نه نمی‌دونم فقط تو می‌دونی. اما حرف من همینه که گفتم اون دختر در حد تو نیست و من اجازه نمیدم تو با او ازدواج کنی.
گفتم تو نبودی می‌گفتی ازم بخواه برم خواستگاری من با سر میرم، پس چی شد؟
گفت نه تنها خواستگاری او نمی‌ رم، نمیزارم دستت بهش برسه که بخواهی بهش ابراز علاقه کنی.
از کوره در رفتم و گفتم باید حدس می‌زدم تو نمیخوای من با مژده ازدواج کنم و نباید بت امید ببندم. نمی‌دونم چرا خر شدم و درد دلمو برا تو گفتم اما اشکال نداره دیگه تمام شد از حالا به بعد فراموش می‌کنم مادر دارم مطمئن باش خودم هر جور شده پیداش می‌کنم و تو هم هیچ کار نمی‌تونی بکنی.
گفت اگه تونستی برو پیداش کن.
گفتم بهتره تو هم آرزوهایی که برا من داشتی فراموش کنی چون من بدون مژده اونی نمیشم که تو آرزو داشتی.
صبح روز بعد وقتی به فروشگاه رفتم خیلی حالم گرفته بود یه احوالپرسی مختصر با خانمای فروشنده کردم و رفتم پشت میز نشستم. پویا اومد کنارم و احوالمو پرسید منم همه اتفاق های دیشب رو براش تعریف کردم و گفتم که مامان نمیخواد من به مژده برسم اما من قسم خوردم هر رقم شده مژده رو پیدا کنم. حالا موندم چطوری پیداش کنم تو فکری به ذهنت نمی‌رسه؟
صداشو اورد پایین و خیلی آرام گفت باید شماره مژده رو بدست بیاری و حرف دلتو بش بزنی.
گفتم چطوری؟
گفت باید گوشی مامانتو بدزدی بدی یه موبایلی برات قفل گشایی کنه بعد همه شماره هاشو رو گوشی خودت کپی کنی و دوباره برگردونی سر جاش بدون اینکه خاله بفهمه.
گفتم آفرین عجب فکر خوبی کردی. حالا به نظرت چطوری گوشی رو بدزدم که مامان متوجه نشه؟
گفت بزار شب که خوابید برش دار.
+اون موقع موبایلی از کجا بیارم؟
_باید الان بری پیش یه موبایلی یه پولی بش بدی باش هماهنگ بشی که هر موقع شب رفتی پیشش کارتو راه بندازه.
+آفرین پویا؛ من اگه تورو نداشتم چیکار می‌کردم؟
از تعریفم خودشو گرفت و گفت ما اینیم دیگه بعد پرسید حالا موبایلی آشنا داری یا خودم یکی بت معرفی کنم.
گفتم اگه اینم ردیف کنی که دیگه ایول داری.
آدرس و شماره یه موبایلی رو دادم زنگ زد به طرف و گفت پسر خالم سعید میاد پیشت کارشو راه بنداز.
رفتم و طبق پیشنهاد پویا یه پولی به طرف دادم و شمارشو گرفتم. قرار شد شب بعد خوابیدن مامان گوشی رو بردارم و به دست او برسونم.
شب بعد خوابیدن مامان خیلی آرام و دزدکی وارد اتاقش شدم اما هرچه تو تاریکی گشتم گوشی رو پیدا نکردم. برگشتم تو اتاقم و به پویا زنگ زدم، خوشبختانه بیدار بود و جواب داد گفتم نمی‌تونم پیداش کنم به نظرت چکار کنم؟
گفت تا بیدارش نکردی و بت مشکوک نشده امشب رو بیخیال شو تا یه نقشه بهتر برا فرصتی دیگه طراحی کنیم.
چاره‌ای جز قبول کردن نداشتم قطع کردم و به موبایلی پیام دادم امشب کنسله منتظرم نباش.
پریشان و درمانده روی تختم نشستم و به مژده که برام آرزوی دست نیافتنی شده بود فکر کردم ناخواسته گریم گرفت و اشکم جاری شد یادم اومد مژده گفته بود اگه چیزی رو صادقانه از خدا بخوای دست رد به سینت نمی زنه به خودم گفتم الان فقط خدا می تونه به داد دلم برسه و با همون حالت درماندگی شروع کردم با خدا حرف زدن و ازش طلب کمک کردن.
صبح ساعت ۱۰ امیدوار و با انرژی از خونه بیرون زدم و به فروشگاه رفتم. داخل که شدم دیدم فروشگاه رونق گرفته و چند تا مشتری سرگرم خریدند. (مامان و سه تا از خانم‌های فروشنده بالا بودند و بقیه فروشنده‌ها همراه پویا پایین) رفتم پیش پویا و گفتم خسته نباشی انگار امروز سرت خیلی شلوغه؟
گفت فکر کنم بخاطر اینه که امروز پنجشنبه ست.
یکی از فروشنده ها که اسمش زهرا بود و چند متری از ما فاصله داشت اول سلام کرد بعد گفت من حدس میزنم از پا قدم همکار جدیدمون مریم خانمه. همزمان دختری که کنارش ایستاده بود جلو اومد که بوی بهشت میداد. سلام کرد. جوابشو که دادم زهرا گفت اینم از دوستای ماست یه مدت مریض بود تازه خوب شده و مامانت ازش خواست بیاد اینجا کار کنه.
با سر تایید کردم و داشتم بش نگاه می‌کردم که یه لحظه رخ به رخ شدیم دیدم قیافه دختره برام آشناست ولی یادم نمی اومد او رو کجا دیدم. همینطور که داشتم نگاش میکردم پرسید ببخشید مشکلی پیش اومده؟
به خودم اومدم و گفتم نه فقط نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم قبلاً شما را جایی دیدم و قیافتون برام آشناست.
گفت نمی‌دونم ولی من که شما را تا به حال ندیدم.
گفتم اکی، می‌تونی بری سر کارت و خودم رفتم پشت میز نشستم اما مدام از دور نگاش می کردم و به خودم می‌گفتم این بوی عطر و این قیافه هر دو برام آشناست.
&&& راوی مژده &&&
صبح با دوستام از خواب بیدار شدم مریم داشت آماده میشد که همراه بقیه سر کار بره زهرا پرسید مگه قراره تو هم با ما بیایی؟
مریم گفت اگه به من بود که از چند روز پیش می‌خواستم بیام منتها چون دکتر گفته بود باید یه ماه کامل استراحت کنم خانم اخلاصی خواست بمونم تا یه ماه کامل بشه.
مهسا گفت امروز پنجشنبه ست فردا هم که تعطیله بمون یه دفعه از شنبه بیا.
من گفتم به نظر من بهتره همین امروز بیاد تا کمی با محیط کار آشنا بشه و روتین کارم دستش بیاد و از شنبه بچسبه به کار شما هم لطف کنید یه مدت حواستون بهش باشه نزارید کارای سنگین انجام بده.
زهرا گفت منم با مژده موافقم امروز بیاد بهتره بعد به مریم گفت امروز نزدیک خودم باش تا هم قلق کار رو یادت بدم هم حواسم بت باشه کار سنگین انجام ندی.
مریم به من گفت کاش تو هم با ما میومدی اینطوری تنها تو خونه حوصلت سر میره.
گفتم من که از خدامه بیام اما خودت میدونی که نمیشه.
سوسن به مریم گفت تو هم باید حواستو جمع کنی اونجا اسمی از مژده نیاری که اگه اسم مژده به گوش پویا یا سعید بخوره خانم اخلاصی خیلی ناراحت میشه و ممکنه همه چی به فنا بره.
مریم گفت خیالتون راحت حواسم هست.
زهرا گفت چرا خانم اخلاصی اینقدر نسبت به این موضوع حساسه و دوست نداره سعید مژده رو ببینه؟
همه سکوت کردن و به من نگاه کردند.
گفتم باور کنید من از شما بیشتر دلم میخواد دلیلشو بدونم اما نمی‌دونم و به خواسته مامان باید صبر کنم. به شما هم توصیه میکنم سرتون به کار خودتون باشه و زیاد کنجکاو نشید دلیلش هر چی باشه به مرور زمان معلوم میشه. بعد بلند شدم مثل یه مادر که میخواد برای اولین روز دخترشو سر کار بفرسته مریم رو آماده کردم بش ادکلن زدم براش اسفند دود کردم و از زیر قرآن ردش کردم.
موقع رفتن مریم دست دور گردنم انداخت و گفت تو را که دارم انگار تمام دنیا را دارم دیگه هیچ غمی ندارم
وقتی همه رفتند گفتم کاش میشد منم با اینها می‌رفتم. یه لحظه تنهایی بد رقم به قلبم فشار آورد با خودم گفتم حالا تکلیف من چیه؟ تا کی باید صبر کنم تا مامان کارش شروع بشه. اینطوری که تو این خونه میپوسم. بعد بغض سنگینی گلومو فشار داد نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر گریه و مدتی به حال خودم گریه کردم و همانجا با چشم گریان خوابم برد سعید اومد و بدون اینکه حرفی بزنه با دستاش اشکامو پاک کرد و دستمو گرفت و کشید و سر از باغی سرسبز در اوردیم مدتی پنجه در پنجه با خوشحالی توی باغ دویدیم و فقط می‌خندیدیم از خواب بیدار شدم. احساس کردم چقدر دلم برا دیدن سعید تنگ شده اما حیف…
بلند شدم و حمام رفتم. موهای زائد بدنم بلند شده بود و احتیاج به شیو داشت با حوصله همه را شیو کردم و مشغول شستن خودم شدم.
خودمو حسابی کف مالی کرده بودم و به نیت شستن به پوست ظریف کسم دست می‌کشیدم که خوشم اومد و حالی به حالی شدم. چند بار دیگه برای لذت بیشتر این کارو تکرار کردم کمی که گذشت دیدم بی اختیار دارم به خودم پیچ و تاب میدم و با یه دست سینه هامو می‌مالم و با اون یکی دستم به کسم ور میرم پشیمون شدم و خواستم بی‌خیال بشم اما قدرت این کارو نداشتم. بدنم داغ و نفسم نامنظم شده بود. و بدتر از همه اینکه آرزو می‌کردم بجای دستای خودم دستای یه مرد بدنم رو لمس کنه. ناخواسته چشامو بستمو خودمو بین دستهای مردونه سعید تجسم کردم و همین مساله باعث شد آه و نالم بلند بشه و محکم چوچولمو فشار بدم. ناگهان زانوهام به لرزه در اومد و ارضا شدم. بلافاصله پشیمانی عجیبی وجودمو فرا گرفت. مات و مبهوت از کاری که کرده بودم کف حمام نشستم. شاید در تمام عمرم به تعداد انگشتان یه دستم خود ارضایی نکرده بودم و در تمام اونا هیچوقت خودمو در دست یه مرد تجسم نکرده بودم. بعد از کلی افسوس و گریه، با خود گفتم حالا کاری ست که شده بهتره خودمو شلاق نزنم و فراموش کنم.
بالاخره از حمام در اومدم. لباس پوشیدم و سمت گوشیم رفتم. علامت پیام دریافتی رو گوشیم بود اونو باز کردم دیدم پیامک بانکه. که واریز مبلغ ۳ میلیون به حسابمو نشون میداد. یاد حرف سعید افتادم «هر ماه ۳ میلیون به حسابت می‌ریزم تا خوب زندگی کنی» تو دلم گفتم پسره دیوونه دعا کن دوباره به هم نرسیم وگرنه من می‌دونم و تو.
شب که شد دوستام از سر کار برگشتن و باز دور هم جمع شدیم و مثل شبای قبل بساط بگو بخند راه انداختیم زهرا گفت مژده جون شانسو میبینی ما شش نفر یه ماهه پیش سعید کار می‌کنیم یه بار نگفت هالو خرت چند !؟ بعد این خانم (اشاره به مریم) از راه نرسیده چنان قاپ پسره رو دزدیده بود که تا زمانی که اونجا بود یه لحظه از مریم جدا نشد.
از شنیدن این حرف ناخواسته به مریم حسودیم شد و ازش پرسیدم حالا با سعید در مورد چی حرف زدید؟
خندید و با یه حالت خاصی گفت از عشق.
همه زدند زیر خنده اما من بازم یه حالی شدم.
مریم پرسید چیه؟ به چی می خندید؟ به من نمیاد عاشق بشم، یا به سعید؟
هر کی یه چیزی می‌گفت از من پرسید مژده جون نظر تو چیه؟
گفتم من که سعید رو ندیدم که در موردش نظر بدم اما تو رو که می‌شناسم بعید می‌دونم یه روزه عاشق یکی بشی. حالا بالاخره میگی چی به هم گفتید یا نه؟
مریم لبخند مرموزی زد و گفت نگران نباشید من همینجا بیخ ریش خود تونم. پسره بدبخت، اشتباه که نکرد خواست یه روز به من حال بده گفت تازه عمل کردی، خودتو خسته نکن و منو پیش خودش نشوند حالا هی شما شاخ و برگ بدید و برا ما حرف در بیارید.
خیالم راحت شد و گفتم حالا چرا اینقدر جو میدی خودت گفتی از عشق حرف زدیم وگرنه ما کی برا تو حرف در اوردیم
گفت آخه تو که خبر نداری، اینا از صبح هر کدوم صد دفعه ازم پرسیدن شما چی به هم می‌گفتید؟ منم جواب میدادم در مورد بیماری من صحبت کردیم باز اینا میگن این همه وقت در مورد مریضی تو چی می‌گفتید؟ خوب من چی بگم که خیالشون راحت بشه هیچ سر و سری بین ما نیست.
گفتم زیاد خودتو حساس نکن دارن بات شوخی می‌کنند.
صبح روز بعد بی حال تو اتاق افتاده بودم که مریم اومد سراغم و یه مانتو صورتی، یه شلوار جین آبی با یه شال سفید جلوم گذاشت و گفت اینو رو برا تو خریدم پاشو بپوش ببین اندازست.
بلند شدم سریع نشستم و با تعجب نگاش کردم و گفتم این کارها چیه؟ تو هنوز سر کار نرفته پولت کجا بود؟
با چه شوقی گفت از سعید مساعده خواستم او هم حقوق یه ماه رو جلو جلو بهم داد منم رفتم بالا پیش مامان و گفتم یه دست لباس اندازه مژده به انتخاب خودت بده براش ببرم او هم اینا رو پیشنهاد داد حالا بپوش ببین بت می‌افته و اندازت میشه؟
گفتم عزیزم چرا اینکارو کردی من راضی به زحمتت نبودم. چپ چپ نگام کرد و گفت بپوش اینقدر حرف نزن.
گفتم می‌پوشم به شرط اینکه پولشو بگیری.
بغض کرد و گفت خوشت میاد اذیتم کنی تو زمان بیماریم کم به من خدمت کردی؟ هرچه پول هم داشتی که خرج من کردی؟ حالا کار درستیه هدیه منو رد می‌کنی بعد لباسها رو از جلوم برداشت و در حالی که اشکاش جاری شده بود گفت باشه اگه نمی پوشی میبرم.
دستشو گرفتم و گفتم قربون اون دل مهربون و نازنینت برم شوخی کردم. بعد لباسها رو ازش گرفتم و گفتم اصلا من غلط کردم تو رو خدا دیگه گریه نکن و با دستم اشکاشو پاک کردم.
لبخند زد و گفت اگه دوست داری دیگه از دستت ناراحت نشم و گریه نکنم باید قول بدی امروز کاملاً در خدمت من باشی و اعتراض نکنی.
با خوشحالی گفتم من که از خدامه در خدمت تو باشم بگو چیکار باید بکنم.
_تو قول بده بعداً میفهمی.
با خیال راحت گفتم باشه قول میدم. حالا چکار کنم.
_ یادت باشه قول دادیا.
+مگه شک داری میگم که باشه هر چی بگی قبوله.
_اول اینو رو بپوش ببینم اندازش چطوره؟
وقتی پوشیدم خیلی خوشم اومد چون هم اندازه بود هم حسابی بم افتاد. داشتم خودمو تو لباس برانداز می‌کردم که مریم اومد تو بغلم بوسه بارانم کرد و گفت مبارکت باشه عروسک من، چه خوشگل شدی. انشاالله تو لباس عروسی ببینمت.
+مرسی عزیزم واقعا شرمنده کردی.
_دیگه زیادی حرف نزن فقط لباسها رو بکن بدون هیچ حرفی برو دوش بگیر بیا آماده شو قراره دسته جمعی بریم بیرون عشق و حال.
+من که از خدامه فقط باید جایی بریم که سعید اون دور بر نباشه.
_نگران نباش مامان خودشم با ماست پس هیچ مشکلی پیش نمیاد
+حالا کجا قراره بریم؟
_تو دوش بگیر بیا بعداً میفهمی.
یه دوش فوری گرفتم و رفتم تو اتاق داشتم آماده می‌شدم مریم اومد گفت لباس تازه ها رو بپوش و خودتو خوشگل کن انگار که داری میری عروسی.
لبخند زدم و گفتم جریان چیه خیلی مشکوک می‌زنی.
جدی گفت قرار بود هر چی گفتم بگی چشم سوالم نپرسی.
خندیدمو گفتم ولی سوال جز قرارمون نبود.
با لبخند گفت بجنب دیگه، حرف زیادی ام نزن می‌خوای دیر برسیم عروسی تموم بشه؟
خندیدم و گفتم هر چی شما بگید، الان آماده میشم.
لباس پوشیدم و یه کوچولو خودمو آرایش کردم از اتاق رفتم بیرون بقیه دوستامو دیدم که حسابی خوشگل کردن و آماده رفتند. مریم نگام کرد و گفت خسته نباشی آدم اینجوری عروسی میره پس چرا اینقدر کم آرایش کردی؟
+چه خبره مگه، بسه.
_امان از دست تو، بریم.
ساعت ۹/۵بود که از خونه بیرون زدیم دو تا آژانس اومد ما رو سوار کرد و راه افتاد چند دقیقه بعد جلوی یه کافه خیلی لاکچری پیاده شدیم. وقتی رفتیم تو با یه محیط حیرت آور و تحسین برانگیزی روبرو شدم تا حالا اینجور جا رو فقط تو فیلم‌های خارجی دیده بودم و اصلأ تصور نمی‌کردم همچین جای دنج و با کلاس با یه فضا سازی فوق‌العاده رمانتیک تو شهر ما باشه.
خدمه کافه که همه خانم بودند جلو اومدن و خوش آمد گفتند. بعد ما رو به محیطی که بسیار زیبا تزئین و نورپردازی شده بود راهنمایی کردند. دور تا دور مبل و صندلی های سلطنتی با طراحی خلاقانه ای چیده شده بود جلوی آنها عسلی هایی قرار داشت که روشون پر بود از خوراکی های جورواجور و انواع میوه های استوایی و فصلی. در گوشه ای از سالن هم یه میز که روش پر بود از انواع نوشیدنی های سالم.
یه گوشه رو انتخاب کردم خواستم بشینم که مریم دستمو گرفت و وسط سالن برد و گفت اینجا رو برا تو در نظر گرفتیم لطفاً اینجا بشین.
+چه فرقی داره؟
_تو بشین می‌فهمی!
هنوز ننشسته بودم که در باز شد و مامان از راه رسید.
یکی دو قدم جلو رفتم و دست دادم منو در بغل گرفت و به خودش فشار داد و گفت تولدت مبارک دخترم.
تازه فهمیدم روز تولدمه و همه این کارها بخاطر منه. ازش تشکر کردم.
دوستام یکی یکی جلو اومدن تبریک گفتند و کادوها رو از کیفشون در آوردند و رو میز چیدن.
گفتم پس همه شما با هم توطئه کردید که منو غافلگیر کنید بزارید بریم خونه من می‌دونم و شما.
سوسن گفت ما بی تقصیریم.
مهسا گفت تا دیروز هیچ کدوم از ما حواسمون به تاریخ تولد تو نبود مریم یادمون انداخت و گفت می‌خواد برات تولد بگیره و از ما خواست پیش تو چیزی نگیم.
گفتم مریم من تو رو می‌کشم.
مامان گفت چیکار داری دختر به این خوبی رو.
صدای آهنگ شاد از اسپیکرهای کافه بلند شد. خانمی که مدیر کافه بود جلو اومد و گفت این کافه و خدمه اون از الان تا ساعت ۳ بعدازظهر توسط ایشون (اشاره به مریم) رزرو شده و به صورت اختصاصی در خدمت شماست در ضمن هیچ مرد غریبه ای اینجا نیست پس به راحتی میتونید با هر لباسی بزنید، برقصید و شاد باشید.
می‌دونستم هزینه جشن اختصاصی تو همچین کافه ای اونم با این همه ریخت و پاش چه هزینه ای برا مریم در بر داشته برا همین به سمتش رفتم و در حالی که اشک تو چشام حلقه زده بود گفتم مریم تو با من چیکار کردی؟
لبخند زیبایی رو لباش نقش بست و بی اعتنا به حرف من محکم بغلم کرد و گفت تولدت مبارک آبجی عزیزم.
گفتم آخه این همه ریخت و پاش بخاطر من.
رو به مامان کردو گفت مامان یه روزی من داشتم از بیماری میمردم دوستام تصمیم گرفتند برا هزینه عمل من گدایی کنند من راضی نبودم همین خانم حرفی زد که من راضی شدم. او از من پرسید اگه من جای یکی از اونا بودم چیکار میکردم؟ و من جوابی نداشتم بدم. بعد عملم یه ماه همه جوره ازم پرستاری کرد حالا شما از این دوست نازنین من بپرس اگه او جای من بود و سلامتی امروزشو بعد خدا مدیون من بود چنین کاری برا من نمی‌کرد؟ بعد منو دوباره بغل کرد و گفت قربونت بشم زندگی من.
هر دو با چشمای نمناک همدیگه رو ناز می‌دادیم که مامان گفت بچه‌ها دیگه کافیه قبل از اینکه بیشتر احساسی بشید من پیشنهاد میدم بیایید برید لباس عوض کنید تا جشن رو شروع کنیم.
گفتم مامان حالا خدمتکار یه چی گفت ما لباس دیگه ای نداریم که عوض کنیم.
مامان گفت چرا داریم و سوییچ ماشینو داد به دوستام و چند تا از آنها رفتند و با چند تا پاکت نایلونی بزرگ برگشتند بعد هر کدام از دخترها پاکت خودشو برداشت و یکی باقی ماند.
خدمه کافه یه اتاق برای تعویض لباس در اختیار ما گذاشت. دوستام به ترتیب رفتند و با لباس های لختی بیرون اومدند مامان پاکت آخر رو برداشت و گفت حالا نوبت توی. بعد همراه من تا دم اتاق اومد و از داخل پاکت دکلته زرشکی رنگ خیلی خوشگلی که به جنس حریر بود با یه جفت کفش شیک و مجلسی و یه جفت جوراب ساق بلند شیشه ای بیرون آورد و گفت اینا برای شماست فقط امیدوارم اندازه باشن.
گفتم وای، مامان تو رو خدا؛ باز منو شرمنده کردی.
مامان لبخند زد و گفت حرف نباشه من میرم تو هم زود بپوش و بیا.
مجبور شدم همه لباسام به جز شورت و سوتین رو بکنم و دکلته رو بپوشم
با اینکه هم خوشگل و هم اندازه بود اما احساس می‌کردم چیزی به تن ندارم و از تصور اینکه با اون لباس تو جمع حاضر بشم خجالت می‌کشیدم اما چاره‌ای نبود جوراب و کفش ها رو پوشیدم و خواستم برم بیرون که مریم اومد تو و تا منو دید سوتی کشید و گفت ماشاالله، کور بشه چشم حسود انشا الله؛ چشمم کف پات عروسکی شدی که لنگه نداری! حالا بیا بشین که کارت دارم. دستمو گرفت رو صندلی نشوند و مشغول آرایش کردنم شد و هر کاری که از دستش بر می‌اومد کوتاهی نکرد.
کارش که تموم شد از اتاق بیرون رفتم با اینکه مامان و دوستام همه لباس مجلسی پوشیده بودند اما لباس آنها خیلی پوشیده تر بود و من از سر و وضع خودم خجالت می‌کشیدم.
همه با دیدن من بلند شدن و دورم حلقه زدند و من باز معذب تر شدم اما انگار برای آنها مهم نبود و در عوض داشتند برام جیغ و کف و هورا می کشیدن. صدای آهنگ شادی از اسپیکر ها بلند شد مامان مشغول رقص شد.
در همین موقع دو خانم با فرم لباس متفاوت از خدمه، با یه دوربین که نشون می‌داد داره فیلم می‌گیره به محیط ما اضافه شدند بلافاصله مریم گفت نگران نباشید من از ایشون خواستم بیان فیلم بگیرند.
به لطف بی سرپرستی و سالها دور هم نشینی اجباری در خانه آبشار مهربانی دوستام همگی رقاصه‌های ماهری بودند. اما اولش کمی جلو مامان معذب بودند ولی همین که مامان شروع کرد به قر دادن و رقصیدن یخشون وا شد و دیگه کسی جلودارشون نبود.
کمی که دورم رقصیدن به وجد اومدم و منم بی خیال همه چی شروع به رقصیدن کردم. دقایقی بعد احساس کردم هیچوقت در تمام عمرم اینقدر شاد نبودم.
نیم ساعتی رقصیده بودیم که پیشخدمت کافه با یه دسته گل بزرگ و زیبا جلو اومد و گل رو به من داد و گفت این دسته گل رو برای شما فرستادن.
نگاه به دسته گل انداختم. به ساقه اش یه کارت تبریک وصل بود که روش نوشته بود تقدیم با عشق. با تعجب گفتم نفهمیدی کی فرستاده؟
_اتفاقاً ازش پرسیدم اگه سوال کردند بگم کی فرستاده گفت بگید خواستگارت.
در کسری از ثانیه بدنم داغ شد احساس کردم سرخ شدم. با صدای لرزانی که بزور از دهانم خارج می شد پرسیدم خواستگار؟
بچه‌ها از رقصیدن ایستادن و با تعجب منو نگاه می‌کردند آهنگ شاد قطع شد و آهنگ ملایم بی کلامی فضا رو پر کرد. مستاصل مونده بودم چیکار کنم که مامان به دادم رسید و گفت حتما اشتباه شده و طرف می‌خواسته گل رو جای دیگه بفرسته اشتباهی اینجا فرستاده لطفاً گل رو بگیر ببر بش پس بده.
خانم گفت ولی من بعید می‌دونم اشتباه شده باشه.
مامان برافروخت و گفت اما من مطمئنم اشتباه شده زودتر این گل رو از اینجا ببر تا نگرفتم بندازمش توی سطل آشغالی.
در حالی که خانمه داشت با گوشیش تماس می‌گرفت گل رو تو اون یکی دستش رها کردم و رفتم یه گوشه نشستم.
خانمه هنوز دو قدم فاصله نگرفته بود که برگشت و به مامان گفت بفرما خانم ایشون میگه به هیچ وجه اشتباه نشده و گل رو برا ایشون فرستاده.
مریم گفت ازش بپرس خانم مد نظر او اسمش چیه شاید برای یکی دیگه از خانمها فرستاده.
پرسید و گفت میگه برا مژده خانم فرستاده
قلبم داشت از سینه در میومد که مامان داد زد به اون آقای پشت خط بگو تو بیجا کردی که برای مژده خانم گل فرستادی. ایشون صاحب دارن.
خانم حرفهای مامان رو به اون طرف منتقل کرد و بعد چند لحظه به مامان گفت ببخشید ایشون دارن میگن به شما چه ربطی داره که دخالت میکنید؟
مامان با عصبانیت رفت گوشی رو از خانمه گرفت و بدون اینکه به گوشش بزاره فریاد زد هر کی هستی خیلی غلط کردی گل برا عروس من فرستادی. این خانم نامزد پسر منه، فهمیدی؟
تا حالا بخاطر گل بی موقع خواستگار بی نام و نشانم ذهنم درگیر شده بود حالا دیگه جواب بی ربط مامان ذهنمو گوز پیچ کرد دیگه نمی‌دونستم چی باید بگم و چیکار کنم که مامان گوشی رو به خانم داد و با همون عصبانیت بش گفت شما هم بفرما و اومد نزدیک من نشست. همه شوکه شده بودند و با حیرت به من نگاه می‌کردند.
همه چی خراب شده بود و در یه لحظه اون همه شادی دود شد رفت هوا دلم میخواست می‌دونستم این گل کار کیه تا خفش کنم. مامان چندتا نفس عمیق کشید و با دلخوری به من گفت نگفته بودی خواستگار داری.
اشکام جاری شد و گفتم تو رو خدا بس کنید من تحمل این همه فشار رو ندارم. فقط می‌تونم بگم من روحم از این جریان خبر نداره و نمی‌دونم این گل کار کی بود.
مامان با حالت خاصی بم نگاه کرد. نمی‌دونستم حرفمو باور کرده یا نه!
مهسا بلند شد جلو اومد و گفت خانم خواستگار کدومه؟ من از تمام جیک و پوک مژده خبر دارم بدبخت خواستگارش کجا بوده حتماً یکی خواسته باش شوخی کنه.
دوستام هر کدوم داشتند نظری می‌دادند که غرق در افکارم شدم داشتم به این فکر می‌کردم من که با کسی در رابطه نیستم پس این کیه که از تاریخ تولدم خبر داشته و این شوخی مسخره رو با من کرده و منظورش از این کار چی بوده.
ناگهان زهرا در اومد گفت گیریم اصلأ طرف خواستگار باشه مگه کار بدی کرده گل برا کسی که دوستش داره فرستاده؟
مهشید گفت مژده نباید به ما چیزی می‌گفت؟
زهرا جواب داد نه. چون صلاح خودشو در این دیده.
نیلوفر گفت حق با زهراست شاید ازش خوشش نیومده بوده و خودش جوابش کرده بوده و نیاز ندیده به کسی بگه.
نمی‌دونستم چی بگم و چیکار کنم که باور کنند من از چیزی خبر ندارم.
سوسن گفت بابا چرا همه شما اینقدر از مرحله پرتید؟ مگه نشنیدید مامان پشت تلفن به یارو گفت مژده نامزد پسرشه اول یکی به ما بگه سعید و مژده که هیچ وقت همدیگر رو ندیدند کی نامزد کردند که ما خبر نداریم.
همه با تعجب به سمت مامان نگاه کردند. از اینکه سوسن با این حرفش توپ را انداخت تو زمین مامان خوشحال شدم و نفس راحتی کشیدم.
اما مامان زرنگتر از این حرفها بود که خودشو ببازه. برا همین بلند شد و خنده کنان گفت بچه ها من معذرت می‌خوام که با عصبانیتم زحمت های مریم خانم رو تباه کردم و جشن شما رو خراب کردم.
مریم گفت نه خانم هنوزم هیچ اتفاقی نیفتاده کافیه دست دور گردن عروست بندازی و همدیگه رو ببوسید تا ما جشن رو از سر بگیریم
مامان به طرفم اومد. ناخواسته ضربان قلبم بالا رفت. و به خودم گفتم اینها چرا اینطوری می‌کنند؟ مگه من نامزد سعیدم؟!
مریم زد رو شونم و گفت دختر تو کجایی مادر شوهرت منتظره که بلند شی بغلت کنه.
بی اختیار بلند شدم ایستادم و با صدای جیغ و کف و هورای دوستام که مبارک مبارک میخوندند به خودم اومدم و خودمو تو بغل مامان دیدم با خودم گفتم پس علت این همه عصبانیت مامان این بود که منو برا پسرش در نظر گرفته بود؟ اگه اینطوره چرا منو از سعید مخفی کرد و چرا تا حالا چیزی به من نگفته بود؟ یعنی نظر من اصلاً براش مهم نبود؟
حرصم گرفت و خودمو از تو بغل مامان بیرون کشیدم و ناخودآگاه سر دوستام داد زدم این کارها چه معنی داره؟
دوباره همه ساکت شدند؟ بیچاره مریم مثل آدم برفی وا رفت.
مامان گفت دخترم خودتو ناراحت نکن همه چی از سوءتفاهم من شروع شد پس مقصر منم نه کس دیگه ای من میرم تا راحت باشید و با آرامش به جشن تولدت برسی. انشالله در فرصت دیگری با هم حرف می‌زنیم قول میدم خیلی زود همه چی رو برات توضیح بدم.
به خودم اومدم دیدم عجب کار بدی کردم مامان داشت می‌رفت که لباس عوض کنه و بره رفتم سمتش و گفتم از دست من ناراحت نباش. خودت که دیدی یه دفعه همه چی قاطی پاتی شد و به هم ریخت. منم این وسط گیج شدم و دیگه نتونستم تحمل کنم.
مامان گفت تو حق داری عصبانی بشی راستش منم با دیدن اون دسته گل هول شدم و نفهمیدم چیکار دارم می‌کنم؟
گفتم با این حال من معذرت می‌خوام و اگه از دست من ناراحتی بخاطر بچه ها که اینقدر برا این جشن زحمت کشیدن بمون، چون اگه شما رفتید منم میرم.
مامان لبخند زد.
دست دور گردنش انداختم و گفتم ممنونم که میمونی.
گفت من باید از تو ممنون باشم که اینقدر خوبی. بعد رو به بقیه کرد و گفت چرا ایستادید ناسلامتی جشن تولده شادی کنید.
به سمت دوستام رفتم تک تک بوسیدم و ازشون عذرخواهی کردم. دوباره صدای کف زدن بچه‌ها بلند شد.و همزمان یه موسیقی شاد پلی شد.
مریم دستمو کشید و گفت بیا با هم برقصیم. تمام تلاشمو کردم که ذهنمو از اتفاقات چند دقیقه پیش خالی کنم و شروع به رقصیدن کردم.
آهنگ اول که تموم شد صدای آهنگ تولد علی مولایی طنین انداز شد.
«تو که خود خود عشقی تولدت مبارک تو که هدیه بهشتی تولدت مبارک»
پیشخدمت کیک سه طبقه خوشگلی رو جلو اورد. مهسا رفت کیک رو گرفت و رقص کنان اورد روی میز گذاشت
دوباره شادی و هیجان فضا رو پر کرده بود سوسن و نیلوفر و مهسا داشتند روی کیک شمع می‌کاشتند و من به همراه مهشید،مریم، زینب و زهرا داشتیم با آهنگ می‌رقصیدیم . آهنگ تولد که تمام شد مریم دستمو گرفت و منو به پشت میز برد دو نفر شمع روشن میکردند و بقیه دست می‌زدند و تولد تولد تولدت مبارک می خوندند. شمع ها که روشن شد همه دورم جمع شدن خدمه کافه چند تا از چراغها را خاموش کردند و فضا به اصطلاح دیم لایت و شاعرانه شد. همه چی آماده بود تا من شمعها رو فوت کنم.
مریم گفت وقتی ما داریم می‌شماریم تو چشاتو ببند و دعا کن چشامو که بستم بچه‌ها شمارش معکوس رو شروع کردند ۲۲، ۲۱ ،۲۰، ۱۹ ،۱۸… داشتم دعا می‌کردم که بوی عطری خوش به مشامم رسید و برای لحظه ای دور گردنم مور مور شد. توجهی نکردم و به دعا کردن ادامه دادم تا اینکه مریم شمارش را با گفتن ۵ ، ۴ ، ۳ ،۲ ،۱ تمام کرد. چشامو باز کردم و بلافاصله شمعها رو فوت کردم. دست‌های مردانه ای رو شونه هام قرار گرفت و صدای آشنای مردی تو گوشم طنین انداز شد «تولدت مبارک عشقم» تا اومدم به خودم بجنبم سعید سرشو از عقب به جلو آورد و و صورتمو بوسید. جادوی نگاش شده بودم و قدرت هیچ واکنشی نداشتم رهایم کرد و به عقب رفت.
چراغهای کافه دوباره روشن شد دیدن دوباره سعید بعد از یکماه اونم درست در این لحظه چنان هیجان زده ام کرده بود که در پوستم نمی‌گنجیدم در همین لحظه دوباره گردنم مور مور شد دست کشیدم دیدم یه زنجیر طلا با یه پلاک طلای بزرگ که اسم خدا روش نوشته شده به گردنم آویخته شده. فهمیدم کار خودشه خدا را بوسیدم و تو دستم فشردم بعد به عقب برگشتم دیدم چند قدم عقب تر از من همون دسته گلی که چند دقیقه پیش پیشخدمت آورده بود در دست گرفته و منتظر نگاه منه. همین که دید نگاش می‌کنم یه پا جلو یه پا عقب زانو زد و گل رو سمت من گرفت و گفت با عشق تقدیم شما.
خواستم به سویش پر بکشم که یه لحظه به خودم اومدم و گفتم سعید تو اینجا چیکار می‌کنی مگه قسم نخورده بودی دیگه دنبال من نیایی؟
گفت قسم خورده بودم مزاحمت نشم قسم نخورده بودم عاشقت نشم. وقتی پای عشق به وسط میاد دیگه نه حد و مرزی می‌شناسه نه دین و ایمانی می‌مونه که آدم بخواد به قسم پایبند باشه.
عشق؛ چه واژه پر معنایی! تو چشاش نگاه کردم و گفتم پسر خوب، عشق حرمت داره آخه تو را چه به عشق و عاشقی؟
گفت تو پا در حریم عشق من بگذار قسم می‌خورم اگه تو را به آتش عشقم نسوزاندم خودم را نابود کنم.
با این جمله گویی روحم رو به گرو کشیده بود تو چشاش نیاز و تو کلامش صداقت دیدم و عقل و دل و دین را یکجا باختم با هیجان غیر قابل وصفی داد زدم: سعییییید و بی اختیار به سمتش پرواز کردم.
بلند شد گل رو تو دستم گذاشت و با چه ذوقی فریاد زد جان سعید.
خودمو تو بغلش رها کردم.
منو محکم در آغوش کشید و دست دور کمرم انداخت نگاهم با نگاهش تلاقی شد و سیر به هم نگاه کردیم بعد پیشانی ام رو بوسید و از زمین بلندم کرد و دور خود چرخید و رو زمین گذاشت.
هنوز تو بغلش بودم که چشمم افتاد به بقیه که جز مریم همه مثل مجسمه ای خشک انگشت به دهن ما را تماشا می‌کردند. به خودم اومدم و با تعجب از خودم پرسیدم امروز اینجا چه خبره؟
سعید منو رها کرد و به سمت مادرش رفت. خم شد و دست مادرش رو بوسید بعد با همون حالت خمیده گفت مامان منو ببخش من باز در مورد تو عجولانه قضاوت کردم و امروز همه چی رو فهمیدم.
مامان از سعید خواست صاف بأیسته بعد صورتشو بوسید و گفت پس بالاخره پیداش کردی؟ الحق که شیر پاک خورده ای.
سعید گفت ازت ممنونم که این مدت از عشقم مراقبت کردی.
همزمان که مامان و سعید داشتند قربون صدقه هم می‌رفتند دوستام بین خودشون ولوله ای به راه انداخته بودند.
بالاخره سوسن زودتر از بقیه زبان گشود و گفت هر دم از این باغ بری می‌رسد.
نیلوفر گفت کسی نمی‌خواد به ما بگه اینجا چه خبره؟
زهرا رو به من کرد و گفت نیلوفر راست میگه چرا همش ما رو غافلگیر می‌کنید؟ خب یه دفعه بگید جریان چیه و خلاص!
گفتم به خدا من خودم بیشتر از هر کسی دارم غافلگیر میشم.
مهشید تیکه انداخت و گفت آره معلومه چقدر از دیدن سعید غافلگیر شدی.
گفتم باور کنید غافلگیر شدم. اما راستش سعید چنان آتشی به جانم انداخت که نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
زینب گفت ببینم اصلاً مگر تو و سعید قبلاً همدیگه رو می شناختید و با هم رابطه داشتید؟
گفتم معلومه که می‌شناختیم اما هیچ رابطه‌ای نداشتیم.
سوسن گفت بشنو باور نکن.
مهسا گفت معلومه چی میگی قشنگ تابلوی مژده بیچاره از هر کسی بیشتر هنگ کرده بود اما هر چی هست زیر سر این مریم ورپریده ست چون دقت کردم اصلاً غافلگیر نمیشه و خیلی ریلکس رفتار می‌کنه.
مریم گفت وای خدا، گندش در اومد خودت به دادم برس وگرنه اینا منو می‌کشند.
سعید گفت کسی به آجی مریم حرف بزنه با من طرفه. بعد ادامه داد می‌دونم امروز همتون شکه شدید اما او تقصیری نداره هر چی امروز اینجا اتفاق افتاد همش زیر سر من بود که سر فرصت براتون توضیح میدم اما الان موقع جشن و رقصه پس خواهرای گلم همگی بیایید دور گل سر سبد مجلس رو بگیریم و برقصیم که وقت داره از دست میره. بعد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت عزیزم افتخار میدی با من برقصی؟
لبخند زدم و گفتم با افتخار. دستمو که تو دستش گذاشتم منو به سمت خودش کشید و آهنگ «زندگی» از منصور تو فضا طنین انداخت.
دست در دست هم شروع به رقصیدن کردیم. سعید با حرکات قشنگش و همخوانی با منصور سعی می‌کرد احساسشو به من منتقل کنه.
« زندگی بهتر از این نمی‌شه زندگی
روز دیدار اومده عشق من از راه اومده
خورشید روبرومه تاریکی تمومه
امروز اومده از راه اونی که آرزومه
آفتاب می‌درخشه رو گل‌های بنفشه
شوق دیدن تو زندگی می‌بخشه
زندگی بهتر از این نمی‌شه»
آهنگ که تموم شد سعید رو به بقیه کرد و گفت خواهرای گلم حالا نوبت شماست که برقصید.
مهسا گفت شما برقصید ما تماشا می‌کنیم.
سعید رفت دستشو گرفت اورد وسط و گفت نه نمیشه باید برقصید.
من گفتم سعید جان دوستای منو اذیت نکن اونو الان تو شرایطی نیستند که بتونن برقصند.
سعید گفت نمی‌فهمم مگه شرایط چطوریه؟
گفتم خودت متوجه نیستی اونا پیش تو معذبند؟
سعید چشم به زمین دوخت و به آنها گفت مگر شما نمیدونید که خواهرای منید در مرام من نیست کسی را آبجی یا خواهر صدا کنم و به چشم دیگه بهش نگاه کنم من اعتقاد دارم باید میل داغ تو چشم برادری کرد که رو خواهر خودش نظر بد داشته باشه. من تا حالا اینو به شما نگفته بودم چون فکر می کردم مامان بتون گفته اما حالا خودم میگم. روزی که شما به فروشگاه ما اومدید مامان گفت شما را دخترای خودش می‌دونه و از من خواست به چشم خواهری به شما نگاه کنم. از اون روز تا الان جز به چشم خواهری جور دیگه ای به شما نگاه نکردم. از حالا به بعد هم جز این نخواهد بود اما حالا که من مزاحم خواهرای گلم هستم بیش از این مزاحم شادی شون نمیشم و از اینجا میرم اینو گفت و به طرف در به راه افتاد.
در قفل بود سعید بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت لطفاً یکی کلید اینجا را بیاره در را باز کنه.
قبل اینکه خدمه در را باز کنند دوستام دسته جمعی به سمتش رفتن و یکی گفت بعد عمری خدا یه داداش به ما داده اونم قهر قهرو، سعید اومد حرف بزنه به جونش افتادن و با داداش داداش کردن هر کدوم یه چی گفت و سعید رو تسلیم خود کردند. سعید برگشت و همه دورش حلقه زدند و بدون هیچ خجالتی با آهنگ شادی مشغول رقصیدن شدند و من و مامان با خوشحالی به تماشا نشستیم.
وقتی آهنگ تمام شد مامان گفت سعید جان با خواهرات دست بده و بشون قول بده از حالا به بعد مثل یه برادر واقعی همیشه و در هر شرایطی در کنارشون باشی.
سعید با تک تک اونا دست خواهر برادری داد و گفت قسم می‌خورم از حالا به بعد همچون برادر در کنارتون باشم. بعد دستاشو بالا برد و گفت خدایا ازت ممنونم که امروز مرا خوشبخترین مرد روی زمین قرار دادی. اینو گفت و اومد کنارم نشست.
وای که چه حس خوبی بود. برای اولین بار در زندگیم احساس اصالت و بزرگی می‌کردم. و مهمتر از همه احساس امنیت می کردم. بوی عطرش که بوی عشق می‌داد مشامم رو پر کرد زیر چشمی نگاش کردم دیدم چه متین و با وقار شده.
مهسا اومد دست مامانو گرفت و ازش خواست با اونا برقصه. مامان که سرگرم رقص شد سعید تو صورتم نگاه کرد و پرسید عروسک قشنگ من چطوره؟
گفتم من خوبم تو چطوری؟
گفت من که عالیم. اصلأ بهتر از این نمی‌تونم باشم. بعد یه نگاه به سر اندر پام کرد و گفت چه بلا شدی آدم دلش میخواد درسته قورتت بده.
لبخند شیطونی زدم و آرام گفتم خب چرا معطلی؟
بلافاصله دست دور گردنم انداخت و به جز لبام نقطه نقطه صورتمو بوسید.
خودمو از لابلای دستاش در اوردم و گفتم بسه دیگه واقعا داری قورتم می‌دی.
مظلومانه گفت خودت گفتی قورتم بده.
با عشوه گفتم من بگم، تو باید آبرو منو پیش دوستام ببری؟
_دوستای تو دیگه الان خواهرامند. خودت که دیدی.
+حالا چی شده آقا سعید شیطون، سر به راه شده و دیگه رو هر دختری که می بینه کراش نمی‌زنه و اونا رو به چشم خواهری نگاه می‌کنه؟
خندیدو گفت یه بی معرفت اومد اون سعید قبلی رو ویران کرد و یه سعید دیگه ازش ساخت.
لبخند زدمو گفتم اینکه بد نیست پس چرا بی معرفت؟
آه سوزناکی کشید و گفت بخاطر اینکه به حال خودش رهاش کرد و بی‌خبر رفت.
از آهی که کشید، طعم درد فراق و عاشقی میشد چشید لبخند از رو صورتم رفت و گفتم حتما نیاز بوده که بره اما من از طرف او معذرت می‌خوام.
گفت من باید از او معذرت بخوام که تا فرصت داشتم او را درک نکردم و گذاشتم رفت وقتی رفت تازه فهمیدم او کی بود و چی می‌گفت، او از من چه انتظاری داشت و من از او چه طلب می‌کردم…
در همین موقع زهرا چاقو بدست شروع به رقصیدن کرد. بلافاصله نگاهم سمت دست سعید رفت و چون کت به تن داشت حرفشو قطع کردم و گفتم راستی سعید دستت خوب شد؟
گفت آره بابا همون روزای اول خوب شد.
گفتم میشه ببینم.
گفت خیلی دوست داری ببینی؟
گفتم اوهوم
بلند شد جلوم ایستاد دکمه بالای پیرهنشو باز کرد و گفت ببین.
گفتم چی رو؟
گفت دستمو بی‌خیال، قلبم را ببین که از غم دوری تو صد چاک شده.
لبخند زدم و گفتم اوووو چه رمانتیک!! بعد سر به سرش گذاشتم و گفتم کو من که چیزی نمی‌بینم.
گفت باید سینم رو بشکافی تا ببینی.
خندیدم و گفتم باشه بزار چاقو به دستم برسه می شکافم.
خندید و گفت یا خدا عجب غلطی کردم اصلاً حواسم نبود تو دست به چاقو میشی خطرناکی.
دوستام رقص چاقو به راه انداخته بودند و به نوبت لحظاتی با چاقو می‌رقصیدند تا اینکه به مهسا که نفر آخر بود رسید و رقص کنان به سمت من اومد
مسخره بازی سعید گل کرد و داد زد نه دست این چاقو ندید ایشون چاقو به دست بگیره خطرناک میشه. بعد رو به من کرد و گفت خواهش میکنم کیک رو با انگشت ببر.
همه بدون اینکه بفهمند داستان چیه زدن زیر خنده. بالاخره مهسا چاقو را به دستم داد.
سعید گفت من برم تا دوباره لت و پار نشدم. در حالی که داشتم رقص کنان به سمت کیک روی میز می‌رفتم دست سعید رو گرفتم و گفتم بیا اینجا.
سعید کنارم ایستاد و با خنده و مسخره بازی گفت تو رو خدا ببخش اصلأ من دروغ گفتم قلبم سالم سالمه.
خندیدم و گفتم د نشد باید خودم ببینم.
سعید گفت خواهرای گلم به دادم برسید این خانم می‌خواد با چاقو سینمو بشکافه تا ببینه قلبم براش صد چاک شده یا نه؟
مامان گفت دخترم من شهادت میدم که راست میگه.
مریم گفت منم شهادت میدم.
چاقو را رو میز گذاشتم و گفتم پس اگه اینطوره باید مداوا بشی و سعید رو بغل کردم و سرمو رو سینش گذاشتم. صدای جیغ و صوت و هورای دوستام فضا را پر کرد. اما من دوست داشتم ضربان عاشقانه قلب سعید رو بشنوم. برا همین محکمتر سرم را رو سینه سعید فشار میدادم آخ که چه آرامشی در سینه اش پنهان بود. بالاخره سرم را از روی سینش برداشتم و از بالای رکابی سینش رو بوسیدم، دکمه پیرهنشو بستم و تو صورتش نگاه کردم. اشک تو چشای سعید جمع شده بود گفتم خواهش میکنم گریه نکن بعد با کلی مسخره بازی کیک رو بریدم.
آهنگ ملایمی پخش می‌شد و دوستام در حال تکه تکه و تقسیم کردن کیک بودن که سعید گفت ببینم تو ماجرای آشنایی مون رو برا دوستات نگفتی؟
گفتم به نظرت نیاز بود بگم.
خندید و گفت بالاخره باید بدونن تو چه بلایی هستی بعد رو به دوستام گفت آبجی های گلم گوش بدید تا خاطره آشنایی ام با مژده رو براتون بگم. بعد اومد کنار من نشست و یه تکه کیک تو دهن من گذاشت و یه تکه تو دهن خودش و گفت دقیقا ۳۴روز پیش نزدیکای غروب این خانم وارد فروشگاه شد و دخل ما رو زد.
یه دفعه دوستام تعجب کنان گفتند یعنی دزدی کرد.
سعید گفت آره.
لبخند زدمو گفتم آبرومو بردی.
مریم گفت من راضی به گدایی شما نبودم بعد تو بخاطر من رفتی دزدی و خودت و آبروتو به خطر انداختی؟ بزار بریم خونه دارم برات.
مهشید گفت بعد چی شد؟
سعید هم به مدت نیم ساعت کل اتفاق های اونشب و فرداش رو تعریف کرد.
تموم که شد دستشو بالا کشید و جای زخم چاقو رو نشون داد و گفت اینم مدرک.
نیلوفر با خنده گفت پس بخاطر همین از چاقو دست گرفتن مژده می‌ترسیدی؟
سعید گفت شماها باشید نمی‌ترسید؟
نگاه به دستش کردم زخم کاملاً خوب شده بود دستشو بلند کردم و بوسیدم بعد صورتمو بش چسبوندم.
سعید دست دور گردنم انداخت و نوازشم کرد و به بقیه گفت اما کاش همه چی به همین زخم ختم شده بود. بی وجدان یه زخم خیلی عمیق رو قلبم گذاشت که نگو.
زهرا پرسید مگه چیکار کرد؟
سعید آهی کشید و گفت منو دیوونه و مجنون خودش کرد و یه دفعه غیب شد.
مامان گفت در این مورد مژده بی تقصیره اگه گله داری از من بکن.
سعید گفت امان از دست تو.
مهشید گفت مامان ما هم از شما یه گله داریم چرا از ما خواستید اسمی از مژده تو فروشگاه نیاریم در حالی که او قراره عروستون بشه.
مامان ازم خواست برم کنارش بنشینم دست دور گردنم انداخت و صورتمو بوسید و گفت همگی گوش بدید. بعد رو به من گفت مدتها بود دنبال دختری زیبا و با نجابت و البته جسور و با شهامت می‌گشتم که به جون پسرم بندازم تا او رو سر عقل بیاره و از مسیر انحراف به راه درست زندگی بکشه اما کسی رو پیدا نمی‌کردم تا اینکه اون روز که اومدی فروشگاه و اون کارو کردی. تو همون نگاه اول فهمیدم دختر آبرومند و نجیبی هستی که از روی اجبار دست به این کار زدی وقتی زندگینامه تو تعریف کردی و دلیل کارتو گفتی، فهمیدم چقدر عزیزانت برات اهمیت دارند و چه بی توقع از جون و دل براشون فداکاری می‌کنی گفتم این رو خدا فرستاده و همون کسی ست که من دنبالش بودم، چون همه ملاک‌های منو داشتی. و حتی بیشتر هم داشتی. در وحله اول تصمیم گرفتم تو و این خانم های محترم رو برا فروشندگی استخدام کنم تا هم مشکل شما حل بشه و هم تو در دسترسم باشی و بعد مدتی بدون اطلاع سعید ازت براش خواستگاری کنم و در صورتی که شما موافقت می‌کردید نقشه ام رو برای شما بگم و ازتون بخوام سعید رو با هر ترفند دخترانه ای که میتونی جذب خودت کنی اما به هیچ وجه خودتو در اختیارش نذاری.
با توجه به شناختی که از پسرم داشتم می‌دونستم زیبایی و قد رعنای تو با کمی عشوه او را سمت تو می‌کشه و وقتی دستش به تو نرسه برای به دست اوردن تو دست به هرکاری میزنه. بعد من مرحله دوم نقشه ام را پیاده می‌کردم و بش پیشنهاد ازدواج با تو می‌دادم اگه قبول می‌کرد که مجبورش می‌کردیم دست از کاراش برداره و فقط به تو فکر کنه اما اگه قبول نمی‌کرد تو رو ازش دور می‌کردم تا به تب و تاب بیفته و تسلیم بشه. اما وقتی سعید اومد و تو رو دید و تصمیم گرفت برای یه شب تصاحبت کنه همه نقشه های منو به هم ریخت تو دلم گفتم «خاک بر سرت سعید چطور دلت اومد همچین فرشته ای رو فقط برا یه شب بخوای؟ حقش بود او رو به همسری می‌گرفتی و یه عمر نوکریشو می‌کردی.»
گفتم مامان اینقدر خجالتم ندید من کجا فرشته کجا.
سعید گفت حق با مامانه تو از هر جهت فرشته ای من حالیم نبود.
مامان ادامه داد « تصمیمم گرفتم داغ اون یه شب را به دلش بزارم تا یه بار دیگه بفهمه چطوری باید با یه دختر پاک و معصوم رفتار کنه. خودت شاهد بودی که چقدر پافشاری کردم تا بلایی سرت نیاره ولی شکست خوردم. دریغ از اینکه تو خدایی داشتی که خیلی تواناتر از من بود. صبح وقتی پشت تلفن گفت نتونسته به هدفش برسه خیلی خوشحال شدم و تازه یاد حرف تو افتادم که گفته بودی خدای تو ازت مراقبت می‌کنه اونجا فهمیدم که چه ایمان قویی داری و بیشتر ازت خوشم اومد. وقتی اومدم دیدم زدی لت و پارش کردی راستش دلم خیلی خنک شد و حظ کردم با خودم گفتم چی فکر میکردیم چی شد.
تو ناخواسته مرحله اول نقشه مرا تو یه شب سر سعید پیاده کرده بودی برا همین تو چند دقیقه تصمیم گرفتم مرحله دوم نقشه رو با کمی تغییر پیاده کنم. فهمیده بودم در ورای ذهنش بهت علاقه مند شده و اگه تو رو ازش بگیرم برا بدست اوردنت به آب و آتیش میزنه و اینجوری قدر واقعی تو رو هم بیشتر می‌دونست برا همین ازت خواستم اونجا رو ترک کنی اما می‌دونستم هر جا بری این تخم جن تو رو پیدا میکنه .برا همین ازت خواستم خودتو از سعید مخفی کنی و به دوستات هم بگی سر کار حرفی از تو نزنند.
حالا شاید بگی چرا همون روز بت نگفتم تو قراره عروس آینده من بشی چون اون روز صبح وقتی اومدم تو خونه و ماجرای درگیری و بیمارستان رفتن رو برام تعریف کردی فهمیدم تو یه دختر احساساتی هستی ( تنها راه نفوذ به درون تو همینه) و اگه بدونی سعید داره برا پیدا کردنت زجر می‌کشه نمیتونی تحمل کنی و زودتر از موعد یعنی زمانیکه کاملاً شیفته و دلباخته تو بشه و به قول خودش قلبش صد چاک بشه خودتو به سعید نزدیک میکردی و ممکن بود او با احساسی کردن تو، بالاخره تو را هم به چنگ بیاره و بعد مدتی تو رو پس بزنه. که در آن صورت یه دل شکسته برای تو میماند و نقشه منم به فنا می‌رفت برا همین به دروغ به تو گفتم قراره برا من کار کنی و با هم بریم خارج پوشاک بیاریم و با دادن انگیزه ای دروغ سعی کردم تو رو دم دست خودم نگه دارم
اما سعید بعد گم کردن تو دیگه اون سعید قبلی نشد و ناخواسته روزی یکی از دوست دختراشو به بهانه ای از خودش بیزار می‌کرد و فراری می‌داد اما من می‌فهمیدم که در ناخودآگاه پی به بی ارزشی کارش برده و داره سر به راه میشه. با اینکه به ظاهر از او قهر کرده بودم اما تمام حواسم به او بود. او بالاخره بعد ۱۰ روز فهمید دردش چیه؟
گفتم دردش چی بود
گفت فهمید که عاشق شده.
سعید گفت مامان تو که با من حرف نمی زدی از کجا اینقدر دقیق فهمیدی کی حس عاشقی در من ایجاد شد؟
مامان گفت از اونجا که ۱۰ روز اول اگرچه بیقرار بودی اما این بی‌قراری همراه خشم بود اما از روز دهم به بعد همش هیجان زده بودی گویی که در ذهنت با مژده زندگی می‌کردی.
سعید گفت اوووو چه ماهرانه.
زهرا پرسید مامان تو روانشناسی خوندی؟
مامان گفت نه منم زندگیم با عشق شروع شد و همه این‌ها را تجربه کردم. بعد دوباره منو مخاطب خود قرار داد و گفت سعید برا پیدا کردنت تو بیست روز گذشته واقعا تلاش کرد و چند بار دست به دامان من شد اما هر بار یه جور دکش کردم چون می‌خواستم ببینم همون‌طور که پیش بینی کردم برا بدست اوردنت له له میزنه یا نه؟ دفعه آخر چند شب پیش اومد به پام افتاد تا بیام براش خواستگاری کنم اما هنوز یه امتحان دیگه مونده بود که باید پس می‌داد تا خیالم ازش راحت بشه. تو به او گفته بودی پدر داری و دانشجویی و او از بی کسی تو خبر نداشت برا همین گفتم مژده در حد و اندازه تو نیست او لیاقت تو رو نداره دیدم چنان بر آشفت که فهمیدم واقعا فکر همه چی رو کرده و واقعا عاشقت شده و تو را با تمام ویژگی هات می‌خواد. تصمیم گرفتم امروز بیام خونتون خواستگاری و وقتی جواب مثبت گرفتم بش اطلاع بدم و سورپرایزش کنم که دیروز مریم اومد پیشم و گفت فردا تولد مژده جونه و می‌خوام براش جشن تولد بگیرم و منو دعوت کرد. با خودم گفتم بعد تولد بات حرف بزنم. امروز وقتی اون خانم گل آورد و گفت خواستگارت برات گل فرستاده اصلأ فکر نمی‌کردم کار این تخم جن باشه و فکر کردم خواستگار دیگه ای داری که من خبر ندارم راستش اون موقع که عصبانی شدم بیشتر از دست خودم عصبانی بودم که چرا اینقدر دست دست کردم تا برا پسرم رقیب پیدا بشه. اون لحظه تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که خودم دست به کار بشم و گل رو برگردونم. و چون هول شده بودم بدون اینکه بفهمم پشت تلفن کیه اون رفتار را کردم که بلافاصله پشیمان شدم اما نمی‌دونستم چطور جمعش کنم. این بود کل ماجرا، حالا…
سعید حرف مامانو قطع کرد و گفت مامان خواستگاری کردن برای پسر بر عهده مادره و من دوست دارم تو این کار را به نحو احسن برام انجام بدی نه اینکه از ترس رقیب هول هولکی خواستگاری کنی. پس لطفاً طبق رسم و رسوم ازش وقت بگیر تا بریم خونش و ازش خواستگاری کن و بش فرصت بده فکر کنه بعد جواب بده.
مامان گفت باشه پسرم هر چی تو بگی اما اگه تو اینکارو نمی‌کردی و مثل بچه آدم گل رو دست خودت می‌گرفتی میومدی ترس به جونم نمی افتاد و اینطوری ضایع بازی در نمی آوردم.
سعید خندید و گفت مامان می‌خواست منو سورپرایز کنه دیگه فکرشو نمی‌کرد خودش سورپرایز بشه.
مامان گفت اونوقت که میگم تخم جنی بیراه نمیگم هنوز موندم تو چطوری بالاخره مژده رو پیدا کردی و چی شد که سر از اینجا در اوردی؟
سعید گفت اتفاقاً اینم داستانش مفصله که اگه اجازه بدید بعد ناهار براتون میگم بعد خدمتکار کافه رو صدا زد و گفت منوی غذا لطفاً.
خانم خدمتکار منو ها رو به ما داد اما چون خوراکی های منو اسم های عجیب غریبی داشتند من انتخاب غذا رو به گردن سعید انداختم دوستام هم همین کارو کردند. سعید هم یه چیز هایی به نام پنینی، کرپ و آلفردو سفارش داد.
خدمتکار گفت نیم ساعت دیگه اماده میشه.
سعید گفت پس چندتا آهنگ رقص پلی کنید تا سرمون گرم بشه.
وقتی رفت مهسا گفت سعید جان من یه سوال دارم، ما به دعوت مریم اینجا اومدیم ولی انگار میزبان اصلی شمایید جریان چیه؟
سعید لبخند زد و گفت آجی مهسا بجا اینکه ذهنتو درگیر این مسائل بکنی بهتره پاشی برقصی.
مریم گفت نه داداش بزار خودم واقعیت را بگم. راستش ایده جشن تولد از من بود اونم تو خونه اما سعید گفت باید یه جشن به یاد ماندنی در یکی از کافه های بزرگ شهر بگیریم. و بدین ترتیب همه چی افتاد گردن خودش.
سعید گفت حالا که خیالتون راحت شد پاشید برقصید.
دوباره همه ریختیم وسط تا آماده شدن ناهار کلی رقصیدیم و مسخره بازی در اوردیم.
بعد ناهار سعید شروع به تعریف کرد او لحظه به لحظه روزهایی رو که تو این یه ماه در فراق من طی کرده بود با آب و تاب تعریف کرد تا رسید به دیروز و ادامه داد دیروز صبح تو فروشگاه مریم جون رو که خیلی بهش مدیونم برای اولین بار دیدم. عطری که به خودش زده بود و چهرش هر دو برام آشنا بود احساس می‌کردم او را قبلاً جایی دیدم.
چشمامو بسته بودم و رو این تمرکز کرده بودم که مریم رو کجا دیدم و این بوی عطر رو قبلاً از کی شنیدم که یادم اومد اون شب که با من بودی این ادکلن را برات خریدم و همون موقع ازش استفاده کردی و بوی عطرش تو مشامم موند. بعد باز فکر کردم و یادم افتاد مریم همون دختریه که رو تخت بیمارستان دیده بودم. ذوق زده و خوشحال به سمتش رفتم پرسیدم اسمت مریم بود؟ با کمی استرس گفت آره چطور؟ گفتم اصلأ نگران نباش فقط اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارید باتون کار دارم. دنبالم اومد پشت میز یه فضای نسبتاً بزرگی خالی از رگال و قفسه داریم که دوستات برای استراحت و خوردن چای ازش استفاده می‌کنند. ازش خواستم بیاد اونجا یه صندلی بزاره و بنشینه.
مریم گفت داداش سعید بزار بقیشو من بگم.
سعید سکوت کرد مریم گفت وقتی داشتم می‌نشستم تو دلم گفتم خدایا خودت به خیر بگذرون. سعید روبروم نشستو گفت هرچی فکر می‌کنم بیشتر مطمئن می‌شم که شما را جایی دیدم تو مطمئنی که منو ندیدی؟ گفتم من که چیزی به ذهنم نمیاد. گفت اکی بعد ادامه داد دوستت گفت مریض بودی الان خوب شدی؟ گفتم آره خدا را شکر خوب خوبم. پرسید میشه بگی بیماریت چی بود؟ گفتم نارسایی قلبی گفت چطوری خوب شدی؟ فهمیدم منظورش اینه چیکار کردم خوب شدم. گفتم عمل کردم. پرسید کی و کجا عمل کردی؟ از سوالش هم تعجب کردم هم نگران شدم برا همین گفتم این سوالات برای چیه بعید می‌دونم ربطی به استخدامم داشته باشه. فهمید نگران شدم خندید و گفت استرس و نگرانی برا کسی که قلبشو عمل کرده اصلأ خوب نیست پس نگران نباش. این سوالات هم ربطی به استخدامت نداره اما اگه جواب بدی ممنون میشم. جواب سوالشو دادم و گفتم دقیقاً یک ماه و یک روز پیش تو بیمارستان سینا عمل کردم. ذوق کرد و گفت پس درست حدس زده بودم من شما رو همون روز رو تخت بیمارستان جلوی در اتاق عمل دیدم. حالا میشه بگید دوستت مژده خانم کجاست؟ نزدیک بود قلبم بیاد تو دهنم آخه طبق خواسته مامان حرف زدن در مورد تو عبور از خط قرمز بود. با صدای لرزانی گفتم مژده کیه؟ من مژده نمی‌شناسم. گفت چرا یه دفعه رنگت پرید و صدات میلرزه؟ دلواپس بودم حرفی بزنم که باعث بشه دستش به تو برسه و مامان از این موضوع ناراحت بشه، سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم و گفتم نه؛ چیزیم نیست. گفت اما خیلی نگران به نظر می رسی؟ گفتم نه؛ خیالت راحت مشکلی ندارم… گفت بسیار خوب. پس بگید مژده کجاست؟ گفتم من نمی‌دونم کیو میگی. گفت همون دختر خانمی رو میگم که روز عملت تو بیمارستان همراهت بود تو را دلداری می داد خوب فکر کن ببین اون روز کی بالا سرت بود و جلو اتاق عمل از زیر قرآن ردت کرد؟ با آدرسی که داده بود دیگه راه پس و پیش نداشتم و استرس و نگرانی بد رقم تحت فشارم قرار داده بود با بغض گفتم تو با او چکار داری؟ گفت فکر کنم تو می‌ترسی من براش درد سر ایجاد کنم یا مزاحمش بشم برا همینه که نگران شدی. حرفی نزدم. سعی کرد آرومم کنه و مرتب قسم می‌خورد که نمی‌خوام بش آسیب بزنم بعد شروع کرد از عشق و علاقش نسبت به تو گفتن و اینکه چقدر دوستت داره همینطور که حرف میزد ناخودآگاه آه بلندی کشید و گفت حیف که از دلم خبر نداری و نمیدونی چقدر دنبالش گشتم وگرنه یه لحظه هم دریغ نمی‌کردی و می‌گفتی الان کجاست. تو حرفاش صداقت بود. آرام شده بودمو داشتم فکر میکردم باید چکار کنم. همون موقع سعید گفت قول میدم اگه کمکم کنی مژده رو پیدا کنم هر چی بخوای بت میدم. گفتم نیاز به این کار نیست. گفت پس مشکل چیه که نمیگی؟ فکر می کنی می‌خوام اذیتش کنم؟ و باز پشت سر هم قسم می‌خورد کارش ندارم. گفتم حرفات اینقدر صادقانه بود که من همش رو باور کردم پس اینقدر قسم نخور مشکل چیز دیگه ست.
سعید وسط حرف مریم اومد و گفت بزار بقیشو من بگم.
مریم لبخند زد و گفت بفرما
سعید ادامه داد وقتی گفت مشکل چیز دیگه ست خیلی نگران شدم فکر کردم اتفاقی برات افتاده قلبم داشت بالا میومد گفتم جون به لب شدم تو رو خدا بگو چی شده نکنه برا مژده اتفاقی افتاده؟ گفت نه نگران نشو مژده خوبه گفتم پس این مشکل که میگی چیه گفت تو رو خدا از من نشنیده بگیر. اگه مامان بفهمه من اینو به شما گفتم من و دوستام رو از اینجا اخراج می‌کنه. من نگران خودم نیستم نگران دوستامم که دیدم تو این یه ماه با چه ذوق و شوقی میان اینجا کار می‌کنند. دلم نمی‌خواد بخاطر حرفهای من دوباره آواره بشن. گفتم ببین مالک این فروشگاه منم و من قسم می‌خورم اگه همه چی رو به من بگی من نه تنها اجازه نمیدم مامان اخراجتون کنه تازه پاداشم میدم اما اگه نگی مژده کجاست خودم اخراجتون می‌کنم. گفت یادت باشه قسم خوردی نذاری مشکلی برا دوستام پیش بیاد. گفتم خیالت راحت او هم زندگینامه تو بقیه رو برام تعریف کرد و گفت که تو هم عضوی از خانواده اونایی و با هم زندگی می‌کنید و تو دوران بیماری، تو پرستار و همدمش بودی و الان هم خونه تنهایی و به درخواست مامان نباید بیرون بیایی که مبادا من تو رو ببینم. اون لحظه چنان از دست مامان عصبانی شده بودم که دلم می‌خواست قبل اینکه بیام تو رو ببینم برم سراغ مامان و زیر پا لهش کنم بخصوص که یادم اومد شب قبلش وقتی به پاش افتادم و با التماس ازش خواستم به خواستگاری ات بیاد گفت «نه تنها اینکارو نمی‌کنم کاری می‌کنم که هرگز دستت بش نرسه» مریم متوجه عصبانیتم شد و گفت حتما حکمتی تو کار مامان بوده چون من دیدم او مژده رو بیشتر از همه ما دوست داره و حتی به خاطر آشنایی با او من و دوستامو تو فروشگاه استخدام کرده و بش قول داده که در سفرهای خارجی او را همراه خودش ببره. با اینکه اون لحظه نتونستم علت رفتارهای دوگانه مامان رو درک کنم اما با حرفهای مریم خشمم فروکش کرد و ازش تشکر کردم و گفتم تو امروز لطف بزرگی به من کردی. تا عمر دارم این لطفتو فراموش نمی‌کنم. حالا هرچی ازم بخوای بت میدم. گفت من به جز شادی و آرامش دوستام چیز دیگه‌ای نمی‌خوام. گفتم نگران نباش قول میدم هیچ اتفاق بدی برا هیچ کس نمی‌افته. بعد ازش آدرس تو رو خواستم ازم پرسید نمی‌تونی تا شب که ما هم باشیم صبر کنی؟ گفتم نه. گفت منم شرمنده ام چون نمی‌تونم آدرس دختری را که تک و تنها و بی خبر از همه جاست به تو بدم. عصبانی شدم و خواستم تهدیدش کنم دیدم حق داره. خودمو کنترل کردم و ازش خواهش کردم اما فایده نداشت گفتم لااقل شمارشو بده گفت باید ازش اجازه بگیرم خواست بهت زنگ بزنه قبول نکردم (با توجه به حرفهای خودش این احتمال وجود داشت که بلافاصله موضوع رو به مامان اطلاع بدی و من اینو نمی‌خواستم) گفتم صبر می‌کنم شب پشت سر شما میام به شرط اینکه کلکی تو کارت نباشه.
مریم سر صحبت رو در دست گرفت و گفت بش قول دادم هیچ کلکی تو کارم نباشه و برگشتم پیش بچه‌ها و مشغول کارم شدم اما می‌دیدم که سعید منو زیر نظر داره از طرفی بقیه بهم پیله کرده بودند که سعید چیکارت داشت که مجبور شدم با چند تا دروغ سرشون شیره بمالم. همون موقع یادم اومد امروز تولدته و چون تصمیم داشتم برات جشن بگیرم موضوع رو به دوستام گفتم که باعث شد ولوله ای بینشون راه بیفته سعید فکر کرد دارم برا فراری دادن تو توطئه می‌کنم ازم خواست برم پیشش و گفت داری توطئه میکنی که مژده رو فراری بدی بزار خیالتو راحت کنم اگه طبق قولت شب دست مژده رو تو دستم نزاری همه شما رو اخراج می‌کنم. بش گفتم توطئه ای در کار نیست فردا تولده مژده جونه داشتیم برا اون برنامه ریزی می‌کردیم.
سعید باز حرف مریم رو قطع کرد و ادامه داد از شنیدن این موضوع چنان ذوقی کردم که نگو به مریم گفتم اگه اینطوره امشبم دوری مژده رو تحمل می‌کنم به شرط اینکه جشن فردا رو به عهده من بزاری تا یه جشن به یاد ماندنی بیرون از خونه براش بگیریم. گفت ولی من به مژده خیلی مدیونم و دوست دارم به پاس زحمت هاش من براش تولد بگیرم. گفتم چه فرقی می‌کنه هم حالا هم فرض کن تو گرفتی. گفت بچه گول میزنی من نمی‌خوام تو بگیری به اسم من تموم بشه خورد تو ذوقم و چون نمی‌خواستم دلشو بشکنم دیگه اصرار نکردم دیدم گفت باشه ناراحت نشو هر چی تو بگی.
مریم گفت راستشو بخوای دلم سوخت برات آخه حالت بد رقم گرفته شد.
سعید گفت مرسی که درکم کردی بعد ادامه داد: خوشحال شدم و گفتم پس شماره تلفنتو بده من مکان و زمان رو که اکی کردم بت اطلاع میدم تو هم مژده و دوستاتو بیار اونجا. گفت پس مامان چی؟ چون هنوز از دست مامان ناراحت بودم گفتم مامان رو بیخیال شو. گفت این چه حرفیه مگه میشه برا مژده تولد بگیریم مامان نباشه. گفتم پس دعوت مامان با خودت چون من باهاش حرف نمی‌زنم. گفت پس من برم دعوتش کنم. وقتی مریم پیش مامان بود رفتم جلو مانیتور متصل به دوربین‌ها نشستم و داشتم به عکس العمل مامان نگاه می‌کردم. با اینکه صداشو نمیشنیدم اما خوشحالی و هیجان زدگی بیش از حد مامان رو می‌تونستم ببینم.
مریم گفت وقتی به مامان گفتم فردا تولد مژده ست و می‌خوام براش تولد بگیرم اینقدر ذوق کرد که من از تعجب دهنم باز موند مامان گفت کاش زودتر این موضوع رو فهمیده بودم. گفتم چه فرقی می‌کنه زودتر می‌دونستی یا الان؟ گفت اگه میدونستم فردا تولد مژده جونه برنامه ای داشتم که دو روز زودتر عملی می‌کردم تا یه نفر دیگه هم بتونه تو جشن تولد مژده شرکت کنه. گفتم خب چه ایرادی داره حالا هم بگو تشریف بیاره. گفت نه الان نمیشه چون اومدن اون شخص نیاز به یه سری مقدمات داشت که دیگه الان فرصت نمیشه. گفتم حالا اگه این شخص نباشه اتفاقی می افته؟ گفت نه ولی اون شخص کسیه که اگه تو جشن تولد مژده بود جشن صفای دیگه داشت. گفتم حالا اون شخص کیه؟ گفت فعلا نمی‌تونم بگم. ازش خواهش کردم گفت باید قول بدی به کسی نمیگی تا بگم. گفتم قول میدم گفت راستش من مژده رو برا پسرم در نظر گرفتم و تصمیم داشتم بزودی از او برا پسرم خواستگاری کنم که اگه می‌دونستم فردا تولد مژده ست زودتر اینکارو میکردم و جواب بله رو از عروسم می‌گرفتم که پسر گلم هم تو این جشن حضور داشته باشه. از شنیدن این خبر خوشحال شدم و کلی ذوق کردم و خواستم بگم نگران نباشید حالا هم شازده پسرتون تشریف دارند اما ترسیدم بگم و همه چی رو خراب کنم. مامان گفت حالا ایراد نداره برا سعید وقت بسیاره انشاالله سالهای دیگه او براش تولد میگیره. گفتم مامان من تصمیم دارم تولد مژده رو بیرون از خونه بگیرم نظرت چیه؟ گفت این فوق‌العاده ست و بلافاصله ازم خواست یه دست لباس مجلسی برا خودم انتخاب کنم که امروز بپوشم منم اینو رو که الان پوشیدم انتخاب کردم و خواستم کارت بکشم دعوام کرد و تازه مقداری پول به حسابم ریخت. گفتم این پول دیگه برا چیه؟ گفت گرفتن جشن تولد اونم بیرون خرج زیاد داره تو هم که این مدت تو بستر بیماری بودی پس پولت کجا بود؟ نمی‌تونستم بگم قراره به پای سعید باشه گفتم از دوستام قرض می‌گرفتم بعد می‌دادم گفت جشن تولد عروس منه تو بری از دوستات پول قرض کنی؟ گفتم پس باید بعداً از حقوقم کم کنی. گفت دیگه داری زیادی حرف می‌زنی. بعد ازم پرسید به دوستات گفتی که فردا قراره برا مژده تولد بگیری؟ گفتم آره. گفت پس بجنب برو بشون بگو به نوبت بیان هر کدوم یه دست لباس مجلسی برا جشن فردا انتخاب کنند. خودتم برو بگرد یه کافه توپ برا فردا پیدا کن و رزرو کن. رفتم پیام مامان رو به دوستام گفتم و به سعید هم گفتم بره کمی بالاتر از فروشگاه منتظرم باشه. چند دقیقه بعد از رفتن سعید از فروشگاه بیرون زدم و رفتم تو ماشینش نشستم و گفتم سعید تو خیلی بی انصافی که در مورد مامانت بد قضاوت می‌کنی.
سعید رشته کلام رو بدست گرفت و گفت از مریم پرسیدم من بی انصافم یا مامان که می‌خواد بین من و عشقم فاصله بندازه؟ گفت فاصله چیه؟ او هر کاری می‌کنه بخاطر توی اما تو از خیلی چیزها خبر نداری؟ تو هیچ میدونی علت این همه علاقه مامان به مژده بخاطر توی؟ گفتم رو چه حسابی این حرفو میزنی؟ گفت دیگه سوال پیچم نکن فقط در این حد بدون که مامانت خیلی بیشتر از اونی که تو تصور کنی به فکر توی. خلاصه با مریم اومدیم اینجا رو رزرو کردیم و برگشتیم مریم رو نزدیک فروشگاه پیاده کردم و رفتم اما دائم ذهنم درگیر مامان شده بود که اگه حرفای مریم در مورد او درسته یا نه؟ و اگه درسته چرا تو را از من مخفی کرده. بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه که من خبر ندارم. تصمیم گرفتم مامان رو امتحان کنم و نقشه فرستادن گل رو طراحی کردم امروز نیم ساعت زودتر از شما همراه این دو خانم فیلمبردار اومدم اینجا و هماهنگی های لازم رو با خدمه انجام دادم و از خانمهای فیلمبردار هم خواستم در گوشه ای مخفی شوند و از لحظه ورود شما تا هر موقع اینجا هستیم فیلمبرداری کنند و خودم رفتم مخفی شدم و از همانجا همه چیز را می‌دیدم می‌شنیدم و وقتی واکنش مامان رو موقع فرستادن گل دیدم همه چی دستگیرم شد بعد بلند شد سمت مامانش رفت دستشو بوسید و گفت مامان گلم منو بخاطر عجول بودنم و همه بدیها و دیوونگی هام ببخش.
این کار سعید احساساتم رو برانگیخت و در حالی که اشک توی چشام حلقه زده بود شروع به کف زدن کردم.
مامان دست نوازشی بر سر پسرش کشید و پیشانی اش رو بوسید و به سمت من اومد و گفت دخترم تو هم منو ببخش.
گفتم مامان؛ خودت که میدونی اینطوری که میگی من بیشتر اذیت میشم پس تو رو خدا دیگه این حرفو نزن.
مهسا گفت هیچکدوم از شما مقصر نیستید بعد پرسید حالا اگه گفتین کی مقصره؟
سعید گفت معلومه من.
مهسا گفت نچ؛ شما هم مقصر نیستید همه چی زیر سر این مریم ورپریده ست که همه چی رو از همه مخفی کرده بود و تا مریم اومد حرفی بزنه دوستام گرفتنش و یه حالی بش دادن.
سعید رفت مریم رو نجات داد و گفت مریم عزیز دل منه. او بود که آگاهم کرد که مامان جز خیر و صلاح من چیزی نمی‌خواد و منو به مژده رسوند. بعد شما جلو چشم من دارید او رو اذیت می‌کنید
همینطور که داشتم کارهای سعید و دوستام رو نگاه می‌کردم مامان گفت حالا چشاتو ببند. وقتی بستم لحظاتی سپری شد و دوباره گردنم مور مور شد بعد گفت حالا چشاتو باز کن. وقتی باز کردم گردن‌بند طلای نگین دار به رنگ یاقوت بر گردنم خود نمایی می‌کرد بلافاصله منو در آغوش کشید و گفت تولدت مبارک دخترم.
ازش تشکر کردم و گفتم امیدوارم لیاقت این همه محبت شما رو داشته باشم.
در همین موقع سعید گفت دیگه چیزی تا پایان وقتمون نمونده بهتره برید لباس عوض کنید تا بریم
مریم گفت ولی هنوز باز کردن کادوهای ما مونده.
رفتم مریم رو بغل کردم و گفتم همین که به یادم بودی و امروز را با هنرمندی خودت به بهترین روز زندگی ام تبدیل کردی خودش ارزشمند ترین هدیه برای من بود مطمئن باش تا عمر دارم کار امروز تو رو فراموش نمی‌کنم بعد رو به دوستام کردم از تک تکشون تشکر کردم و گفتم مرسی از لطف همتون. واقعاً امروز بهترین روز عمرم بود که همه شما سهم زیادی در اون داشتید امیدوارم منم بتونم تو تولد تک تکتون سهمی داشته باشم و خاطره ساز بشم. بابت هدیه های ارزشمند تون هم ممنونم ولی اگه ناراحت نمیشید تو خونه آنها رو باز کنیم.
سعید من و دو سه تا از دوستام رو سوار کرد تا به خونه برسونه و من کل مسیر رو مثل آدمی که تازه از گیجی در اومده باشه داشتم به این فکر می‌کردم که یه دفعه چه اتفاقی افتاد و از کجا به کجا رسیدم وقتی دوستام پیاده شدند یه دفعه سعید با گفتن اینکه تنها شدیم حالا کجا بریم رشته افکارم‌ رو پاره کرد.
گفتم نه سعید من الان نمیتونم با تو باشم چون من نیاز به استراحت دارم اما در واقع می‌خواستم ذهنمو ریکاوری کنم.
سعید کمی برام دلبری کرد و گفت می تونم درکت کنم چه حالی داری پس دو ساعت بهت فرصت میدم تا بری خستگی در کنی و بعد میام دنبالت تا بریم بیرون.
با سر تایید کردم و خداحافظی کردم و پیاده شدم و تا وارد ساختمان نشدم نرفت.
وارد خونه که شدم هنوز در رو نبسته بودم دوستام تو سرم ریختند و تا تونستند مشت و مالم دادند و هر کی یه چی می‌گفت.
_بچه پولدار تور کن چطوری؟
_چاقو کش، نکشی مون؟
_ منم شوهر می‌خوام خانم وقت داری یه دوره آموزش شوهر تور کردن برا ما بزاری.
خلاصه تا تونستند از رو شوخی یا هر چیز دیگری گفتند و من جز خندیدن کاری نمی‌کردم تا اینکه مهسا گفت از مسافران ترکیه که قراره برن لباس چینی بیارند خواهش می‌کنم سوار بشن. بعد رو به من گفت خانم پاسپورت شما هنوز نیومده اما اشکال نداره چون شما رو یه ماهه به بهانه ترکیه و چین تو آب نمک خوابوندند می‌تونی سوار شی.
با خنده گفتم مرض این دیگه مسخره کردن داره.
گفت خدا وکیلی تو نفهمیدی چین و ترکیه رفتن سرکاریه؟ یا فهمیدی و به ما نگفتی.
گفتم خدایی هر کدوم از شما جای من بودید فکر می‌کردید یا حتی تصور می‌کردید خانمی با اون همه ثروت بیاد برای تک فرزندش یه دختر گدای بی سرپرست را در نظر بگیره که من همچین فکری بکنم. شاید باور نکنید من هنوزم فکر میکنم اتفاقات امروز یه شوخیه و فردا تموم میشه.
مریم گفت نه عزیزم همه چی کاملآ جدی جدی بود و خدا می‌خواد با این کار پاداش دل مهربونت رو بده.
نیلوفر گفت به نظر من هر مردی با تو خوشبخترین مرد روی زمین میشه.
مهشید گفت مژده جون تو چرا اینقدر خودتو دست کم می‌گیری خیلی هم باید دلشون بخواد عروس نازنینی مثل تو گیرشون اومده.
زهرا گفت مهشید کاملا درست میگه من همیشه تو رو یه دختر کامل می‌دونستم و در خیلی موارد سعی کردم تو رو الگوی خودم قرار بدم مگه شما چی کم دارید که اینقدر خودتو دست کم می‌گیری.
گفتم همه شما لطف دارید اما با تمام اینها سبک زندگی ما با اشراف زاده ها فرق می‌کنه.
گفتند بابا بی خیال این چیزا قابل حله. فقط کافیه شما دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشید که دارید بعد بلند شدند دورم حلقه زدند و شروع کردن به خوندن و رقصیدن.
نیلوفر دستمو گرفت و گفت عروس خانم برقص که چند صباحی بیشتر مهمون ما نیستی.
منم فارغ از هر چیزی مدت ۲۰ دقیقه هر چی تو چنته داشتم و جلو مامان نتونسته بودم اجرا کنم رو کردم بعدم خسته هر کدام یه طرف افتادیم.
سنگینی دو تا گردنبند رو سینم توجهم رو به خودش جلب کرد هدیه سعید رو بالا آوردم و نگاهش کردم با دیدن نام خدا حس خوبی بهم دست داد. خدا رو بوسیدم و تو مشتم فشردم بعد چشامو بستم و گفتم خدا جون ازت سپاسگزارم حالا که سرنوشتم اینه بهم لیاقت بده قدردان این همه لطف باشم و هرگز این توجه و محبتی که از طرف دیگران شامل حالم شده فراموش نکنم.
تو حال خودم بودم که یه دفعه مهشید گفت بچه‌ها تا حالا هیچ کدومتون فریادی که امروز مژده سرمون کشید ازش شنیده بودید؟
بلافاصله بلند شدم نشستم، خواستم عذرخواهی کنم مریم گفت اوه نگو، نگو که من نزدیک بود خودمو خیس کنم.
سوسن گفت من حتی دیدم شیشه در و پنجره ها به لرزه در اومد. شانس گفت سقف نریخت.
زینب گفت درسته مژده سر ما داد کشید ولی در واقع هدفش مامان بود.
مهشید باز گفت راستش من که این تیکه رو خیلی حال کردم.
مهسا گفت منم خوشم اومد قشنگ گربه رو دم حجله کشت ندیدید بعد از اون صحنه مامان با اون همه تجربه و بلدی که داره کم اورد و سریع عقب نشینی کرد
زینب گفت خدایی اون لحظه کار مامان قشنگ نبود آخه کی وسط دعوا عروسشو معرفی می‌کنه.
مهسا گفت فکر می‌کنید چرا سعید از مامانش خواست رسماً به خواستگاری مژده بیاد بخاطر این بود که او همه چی رو دیده بود و پی به کار اشتباه مامانش برده بود و می‌خواست با این کار احترام مژده رو برگردونه.
مهشید گفت به هر حال کار مژده حرف نداشت. بعد از من پرسید بد میگم مژده جون.
با خودم گفتم حالا من چی بگم باز قضیه کش نیاد، دوباره دراز کشیدم و گفتم من هیچ حرفی ندارم.
مهسا گفت خوشم اومد بهترین کار همینه که تو خودتو درگیر حرفای چرت و پرت ما نکنی و به ساختن آینده زیبایی که پیش رو داری فکر کنی.
زهرا گفت حالا تا ما رو از فضولی نکشتی پاشو کادوی بچه‌ها رو بیار باز کن ببینیم کی چی بهت کادو داده.
کادو بچه‌ها رو باز کرده بودم و داشتیم نگاشون می‌کردیم که گوشی مریم زنگ خورد نگاه کرد و گفت مژده جون سعید زنگ زده.
یه نگاه به ساعت کردم و گفتم خاک بر سرم من قرار بود دو ساعت استراحت کنم و بعد با سعید برم بیرون. اینقدر شلوغ کردید که گذر زمان از دستم در رفت.
مریم تماس رو وصل کرد و بعد احوالپرسی گفت جان داداش؟
منتظر بودم مریم بگه سعید چیکار داره که مریم گوشی رو داد به من.
سعید بعد احوالپرسی گفت تو امروز نباید شمارتو به من می‌دادی؟
با خنده گفتم تو امروز نباید از من شماره می‌خواستی؟
خندید و گفت مثل همیشه حاضر جوابی و من در مقابل تو کم میارم.
گفتم نگران نباش برات کلاس فوق برنامه میزارم و یادت میدم.
زد زیر خنده. او میخندید و من از شنیدن صدای خنده هاش عشق میکردم بعد کلی خنده گفت باشه خانم معلم من شاگرد و تو استاد. حالا تا دوباره یادم نرفته شمارتو لطف میکنی؟
گفتم نه و بی خداحافظی قطع کردم.
شمارشو تو گوشیم ذخیره داشتم بش زنگ زدم تا صدامو شنید گفت فقط حاضر جواب نیستی غیر قابل پیش بینی هم هستی.
گفتم خوشت میاد اینجوری باشم؟
گفت اوف چه جورم؛ من اصلاً عاشق همین کارات شدم بعد گفت عشقم آماده ای بیام دنبالت.
گفتم عزیزم شرمنده ام راستش از وقتی که رفتی تا الان فقط داشتیم بگو بخند می‌کردیم که زمان از دستم در رفت حالا اگه خواهرات اجازه بدن یه دوش می‌گیرم و تا نیم ساعت دیگه آماده میشم
گفت چاره‌ای نیست صبر می‌کنم.
گفتم معذرت می‌خوام دیگه تکرار نمیشه.
وقتی قطع کردم نیلوفر به شوخی گفت بچه‌ها دیگه رو مژده حساب باز نکنید و او را از دست رفته بدونید.
مریم گفت بچه‌ها دیگه شوخی کافیه بجای این حرفها براش دعا و آرزوی خوشبختی کنید.
بلند شدم و گفتم قربون همتون برم که یکی از یکی بهتر و با معرفت ترید. بعد بدو بدو رفتم حمام وقتی برگشتم ۱۵ دقیقه مهلت داشتم آماده بشم.
رفتم تو اتاق سریع خودمو خشک کردم و لباس زیر پوشیده بودم که مریم در زد گفت مژده جون کمک می‌خوای؟
گفتم بیا تو. مریم اومد کمک کرد موهامو خشک کردم و لباس داد پوشیدم و گفت حالا بیا بشین تا آرایشت کنم از آخر طلا ها رو به گردنم انداخت و کلی برام دعا و ون یکاد خوند و گفت من که اینقدر دوستت دارم و حاضرم جونمو برات بدم امروز یه لحظه بت حسودیم شد. خدا به دادت برسه از حسادت های بقیه.
لبخند زدم و گفتم این یه چیز طبیعیه منم جا شما بودم همینطوری می‌شدم چون حسادت ویژگی اجتناب ناپذیر زنه که در بعضی ها شدیده در بعضی ها کمتر. اما نگران نباش من خودمو به خدا سپردم انشاالله که اتفاقی نمی‌افته.
از اتاق خارج شدیم که سعید زنگ زد و گفت دم درم.
گفتم آماده ام الان میام. از دوستام خداحافظی کردم و خواستم راه بیفتم مهسا گفت چکار می‌کنی؟
گفتم خب دارم میرم دیگه؟
گفت دختر چرا تو بلد نیستی کلاس بزاری؟ عمدا هم شده باید چند دقیقه دم در بکاریش.
خندیدم و گفتم بابا بیخیال من نه از این کارها بلدم نه دوست دارم یاد بگیرم. وقتی داشتم کفش می پوشیدم گفتم انشاالله یه روزی برای شما هم خواستگار میاد. به عنوان یه خواهر کوچکتر توصیه می‌کنم سعی کنید هر چی هستید همون جور باش رفتار کنید و کلاس کاذب براش نذارید اینطوری بهتر دیده میشید.
اومد صورتمو بوسید و گفت قول میدم این نصیحتت رو هیچوقت فراموش نکنم.
نگاه به ساعت کردم. ساعت دقیقاً شش بود گفتم بچه‌ها خداحافظ و از خونه بیرون زدم از پله‌ها سرازیر شدم و وقتی وارد کوچه شدم هوای یه شب سرد پاییزی به صورتم خورد…
«پایان قسمت ۴»
ادامه دارد…

نوشته: هر کی

ادامه…

بازدید 2,082

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “دختران خانه آبشار مهربانی (۴)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید