یکی از از دوستان گفتش که داستانش رو بنویس جالبه و اسمشم بزار فلان
این شد که تصمیم گرفتم با گرفتن اجازه خانم مورد بحث داستان رو بنویسم.
یه سری شاخ و برگ برای زیبایی به داستان اضافه کردم اما خب محتوای اصلی واقعا اتفاق افتاده.
اگه بتونم بازم فیلمشو پست میکنم منتها این سری صدا رو قطع میکنم و یه اهنگ روش میزاریم.
بریم سراغ داستان.
نام ها تغییر یافته اند.
در سکوت شب، زهرا کنار پنجره آپارتمان پارسا ایستاده بود. بدنش هنوز از لذت و شرم میلرزید. فیلم رو گرفته بود. سلاح انتقامشو.
پارسا پشت سرش آمد و به آرامی گفت: حالا میخوای با این فیلم چیکار کنی؟
زهرا به چراغهای شهر خیره شده بود: نمیدونم.
پارسا از پشت بهش چسبید و باز تنش رو بیقرار کرد و گفت: من فکری دارم…
غروب تهران بود و باران ریزِ نمناکی که از صبح آغاز شده بود، همچنان میبارید. نور چراغهای خیابانهای شمال شهر در آسفالت خیس برق میزد. زهرا، زنی در اوایل سی سالگی بود مانتوی بلند مشکی و یک شال مشکی با کفش هایی مشکی؛ او ثروتمند بود. همسرش سرمایه گذار و خودش دو فروشگاه داشت.
حس و حال رانندگی نداشت.
زیر سایهبان یک مغازه ایستاده بود و منتظر تاکسیش!
. اندام متناسبی داشت. چشمان درشت و زیبایی که قبلا پر از شور و شرارت بود، حالا حوضچههای راکدی از رنج و سیاهی بودند. چند ماه بود که سردی رابطه با همسرش، “رضا”، مانند یخی قلبش را میفشرد. خیانتهای پی در پی او، نه تنها عشق، که حتی شور و شهوت رو هم از زهرا ربوده بود.
مدتها بود خودشو در قفس طلایی زندگیاش زندانی میدید. مادری بود با دلی پر از حرفهای ناگفته و روحی آکنده از حس انتقام.
با این همه باز هم زهرا اصلا نمیخواست کسی بفهمه چقدر غم داره و خودش رو قوی نشون میداد. تا حدی هم موفق عمل کرده بود.
مسیر دو مقصد داشت و سپس باید به مبدا بازمیگشت
جمعا چند ساعتی فقط رانندگی را حتی بدون ترافیک هم داشت.
شوهرش مثلا طبق گفته خودش برای بازدید یک پروژه به خارج از شهر رفته بود.
ماشین، یک پراید نوک مدادی بود. از راه رسید. زهرا سریع خود را به صندلی عقب رساند.
فضای داخلی تمیز بود و بوی خنک و گیرای یک ادکلن مردانه با رگههای چوب صندل و وِتویر را حس کرد.
پارسا، جوانی بود حدود بیست و هفت ساله که موهاشو به سبکی امروزی ولی آراسته کوتاه و یک پیراهن ساده سورمه ای به تن داشت.
نگاهش وقتی توی آینه با نگاه زهرا برخورد کرد، مستقیم و کمی متهورانه بود. چهرهش حالتی شاد و شیطون داشت، اما در عمق چشمانش، خِبرتی از دنیا و رازهایش موج میزد.
بعد از تایید، ماشین به حرکت درآمد. او به پنجره خیره شد و قطرات باران را تماشا کرد که روی شیشه گره میبستند و پایین میلغزیدند.
سکوت چند دقیقهای بعد را موسیقی ملایم پاپ فارسی پارسا پر کرد.
پارسا سکوت رو شکست : واقعا ترافیک خیلی خسته کنندس! (با چاشنی خنده) حاضرم دو برابر باشه مسیر اما ترافیک نباشه
زهرا تایید کرد!
کمی بعد زهرا شیشه ماشین رو پایین زد.
پارسا: گرمتونه میخواین کولر بگیرم؟
زهرا : نه ممنون بوی بارون رو دوست دارم
پارسا با حالتی صمیمانه و خندان: اووو چه با کلاس
زهرا لبخند زد.
باز هم سکوت…
پارسا با اصراری مصمم: بفرمایید شکلات
زهرا : ممنونم میل ندارم
پارسا با چاشنی لبخند:تعارف نکنید نمک نداره…
کمی بعد زهرا چند شکلات از پارسا و یک آب معدنی و لواشک گرفته بود.
با خودش گفت« پسر خوبیه…»
کمی بعد باز هم پارسا : به نظر میرسه غم بزرگی رو حمل میکنید.
زهرا (با حالتی عاری از احساس و جدی)نگاهی به او انداخت: عجب! اونوقت از کجا فهمیدید؟
پارسا با چاشنی خنده : من رانندهام ! کارم فقط رانندگی نیست. یه جورایی مُشاور ناخواستهٔ مسافرا هم هستم. آدمهای زیادی رو میبینم که با کلی درد سوار ماشین میشن و با یه دل سبک پیاده میرن.
لحنش بازیگوش بود، اما چشمانش جدی به نظر میرسید.
زهرا نفس عمیقی کشید. شاید این همان غریبهای بود که میتوانست در چاه وجودش فریاد بزند.
زهرا : جالبه! آدمها فکر میکنن زندگی بالا شهری، پر از خوشیه. ولی بعضی وقتا یه کلبه قدیمی و کوچیک بهتر از یه قفس طلاییه.
— قفس همیشه بد نیست. مشکل از قفسیه که قفلش زنگ زده. آدمو زندانی کرده.
این تشبیه زهرا را تکان داد.: دقیقاً. ( سکوت کوتاهی کرد. )شوهرم…
— و سپس، مانند سدی که میشکند، کلمات جاری شدند.
«چرا دارم حرف میزنم؟ »
از سردی رابطه، از خیانتهای رضا، از احساس نادیده گرفته شدن، از دختر که درونش خاکستر شده بود. تمام آن حرفهای ناگفته.
تمامش رو گفت
و بغضی که مدتها خفهش کرده بود…
پارسا شنوندهای فوقالعاده بود. نه قضاوت میکرد و نه دلسوزی تصنعی. فقط گوش میداد و گاهی سوالات کوتاهی میپرسید که نشان میداد عمق فاجعه را میفهمد.
موثر بود. زهرا کمی سبک شد
—شما چطور؟ — زهرا پرسید :مجردید؟
پارسا خندید. : بله. مجردم. ولی به قول سریال قورباغه من آب دیدم .
دنیا رو زیاد دیدم. با آدمهای زیادی آشنا شدم. — نگاهش در آینه برق خاصی زد. — میدونستین بعضی زنا با شوهراشون مشکل دارن، ولی هنوز آتیشی توی وجودشون هست که فقط کافیه یکی بیاد و تکونش بده؟
این جمله روی زهرا تأثیری الکتریکی داشت. بدنش بیاختیار تکان خورد.
…
به مقصد اول رسیدند. زهرا برای انجام کارش پیاده شد. وقتی برگشت، حالتی دیگر داشت. انگار بخشی از سنگینی وجودشو جا جا گذاشته بود. نگاهش هنگام سوار شدن، چند ثانیه بیشتر از حد معمول به چشمان پارسا دوخت.
ماشین دوباره به راه افتاد. این بار مقصد، محلهای در کرج بود.
کمی بعد زهرا گفت:
—آقا پارسا برداشتی که ازتون کردم اینه که زود میتونی افراد رو به حرف زدن وادار کنی. (لحنش کنجکاو و تقریباً اغواگرانه بود.)
— رازها مثل بارونن خانم. میبارن روی همه. من فقط چترم رو باز میکنم.
صحبتهایشان عمیقتر و شخصیتر شد. پارسا از آزادیاش گفت، از شادیهای ساده، غیر مستقیم از دخترای زیادی که باهاش بودن، از اینکه زندگی رو نباید در قفل یک زندان شخصی حبس کرد. هر کلمهاش، کلیدی بود بر قفلهای دل زهرا. او با مهارت تمام، بر خاکسترهای احساسات خاموش زهرا باد میزد و اخگرهای باقیمانده را بیدار میکرد.
در مقصد دوم زهراکار زیادی نداشت اما طولش داد. خیلی نرم و نامحسوس برق لبی از کیفش خارج کرد…
دوباره سوار شد. صورتش برافروخته و نگاهش مشتعل بود.
بویی آلبالویی در ماشین پیچید
زهرا ادکلن زده بود
ماشین به سمت مبدا حرکت کرد
بوی ادکلن آلبالویی که زده بود در فضای ماشین پیچید، این بار پارسا تنها به گفتن “عطرتون قشنگه” بسنده نکرد. نفس عمیقی کشید و گفت: “مثل بوی بهار تو یه روز بارونی میمونه.” نگاهشان در آینه قفل شد و گرمایی از پایین کمر زهرا به سمت بالا خزید.
جاده خلوت تر و ساعت از ۱۱ شب گذشته بود فضای داخل ماشین حالا پر از تنشی سنگین و تقریباً محسوس بود. زهرا از پشت سر پارسا را نگاه میکرد چشم ابرو مشکی بود و لاغر اندام. دست های کشیده و خوش فرم لبخندی دل نشین و چشمانی گیرا.
صدای پارسا دل نشین بود. گرم و صمیمی و بم.
گویندگی به او می آمد.
قدش بلند بود.
«کیرش چی؟؟»
زهرا فکرش رو سریع منحرف کرد. اما درونش غوغا بود. حرارتی گنگ و آشنا در پایین شکمش درست زیر نافش شعله میکشید، حسی که مدتها بود آن را فراموش کرده بود. رطوبت شیرینی را در میان پاهایش حس کرد و بعد از آن خیسی کسش به همراه یک تپش آرام و بیقرار که با هر نگاه پارسا به آینه، تندتر میشد.
«نه دختر آروم باش.نه نمیخوام»
اما بدنش دیگه به حرف گوش نمیداد. بدنش داشت خاطرهی لذت را زنده میکرد. آره. زهرا یه کیر میخواست و یه آغوش.
_میدونی پارسا؟! زهرا گفت_صدایش کمی لرزان شده بود_من قبلاً خیلی متفاوت بودم. مغرور. پر از آتش. دلم برای خود قبلم تنگ شده
پارسا گفت : خب به خود قبلت برگرد. خیانت کرده که کرده. تموم شده اون دیگه. خودت مهمی . چی میخوای از زندگیت؟ ارزشش رو داره خودت رو این همه خار کردی؟( از آینه مستقیم به چشمای زهرا نگاه کرد)
به اصل خودت برگرد. چی میخوای؟ چیه که باعث میشه برگردی به قبلت؟ انجامش بده(نگاهش موند رو زهرا)
زهرا گفت : حالا… حالا فقط میخوام یک بار دیگه اون رو حس کنم. حتی اگه این حس، فقط برای یه لحظه باشه. حتی اگه با آتیش زدن به خودم باشه.
باز هم سکوت
پارسا سکوت را شکست، ولی این بار صدایش آرام و تأملبرانگیز بود: “خانم زهرا، میدونید مشکل اصلی چیه؟ آدمها فرق بین عشق و تملک رو گم کردن. شوهر شما فکر میکنه شما ملک شخصی اون هستید.”
زهرا آهی کشید: “خودمم همین احساس رو دارم. مثل یه وسیلهام که موقع لازم ازش استفاده میشه.”
«چرا دارم اینقدر راحت با یه غریبه درد دل میکنم؟ شاید چون میدونم فردا دیگه هیچوقت نمیبینمش؟. مثل این میمونه که تو راهروی تاریک زندگی، یه در ناگهان باز بشه به یه نور…»
پارسا با زیرکی ادامه داد: “بعضی وقتا آدم باید خودش رو دوباره کشف کنه. باید بدون نگاه قضاوت دیگران، خود واقعیش رو ببینه.”
زهرا در افکارش غرق شده بود: «خود واقعی من کیه؟ اون دختر شاد و پر از زندگی بیست ساله؟ یا این زن غمگین سی ساله؟ شاید من هنوز همونم، فقط فراموش کرده بودم…»
ناگهان به خودش لرزید. تصویر شوهرش با زن دیگر در ذهنش ظاهر شد. خشم و احساس تحقیر دوباره وجودش را فرا گرفت.
بعد از آن تصویر خودش روی پارسا رو دید. روی شکمش نشسته. دستاش روی کونش در حرکته . لب های جانانه و پر از شهوت…
«چرا من باید خودم رو انکار کنم؟ چرا فقط اون حق داشته لذت ببره؟»
با صدایی لرزان گفت: “پارسا،… ممکنه یه کم ماشین رو کنار بکشی؟ حالم یه کم بد شده.”
پارسا بدون تامل، ماشین را در کنار اتوبان متوقف کرد. “چی شده؟ حالتون خوبه؟”
«درود بر شیطان… این فرصت رو از دست نده زهرا. یا الان یا هیچوقت…»
زهرا نفس عمیقی کشید: “نه، خوب نیستم. اصلاً خوب نیستم. میدونی پارسا، من هفت ساله با یه آدم زندگی میکنم که وجود من رو انکار کرده. هفت ساله کسی به چشم یه زن بهم نگاه نکرده.”
پارسا به چشمانش خیره شد: این درست نیست. شما یه زن فوقالعادهاید.
«داره بازی میکنه؟ یا واقعاً منظورشه؟ مهم نیست… فقط میخوام کسی من رو بخواد. فقط برای یه شب…»
زهرا با جرأت بیشتری گفت: “پارسا، من… من نمیخوام برم خونه. نه الان. نه تو این حالت.”
سپس در اوج آسیبپذیری، اضافه کرد: “ممکنه بریم خونه تو؟…
…
«خدایا داری چیکار میکنی زهرا؟ میخوای بری خونه یه غریبه؟ اما اون غریبه نیست… انگار سالهاست میشناسمش. از وقتی دستش رو دستم گذاشت، دیگه غریبه نیست… وقتی داره بین رونمو نوازش میکنه غریبه نیست. غریبه بود که کسم این همه ترشح نمیکرد»
هر چقدر به آپارتمان پارسا نزدیکتر میشدند، زهرا نه فقط از ترس، که از شدت انتظار میلرزید. رانهایش به لطافت به هم میساییدند و گرما در سراسر بدنش جاری بود. او داشت به سمت چیزی میرفت که تنها یک “احساس” بود، اما این احساس، کل وجودش را تسخیر کرده بود.
خیسی کس زهرا شرتش رو کاملا لزج کرده بود.
آپارتمان کوچک اما تمیز و مرتب بود… بوی همان ادکلن رو فضای آپارتمان را پر کرده بود.
«اینجا قلمرو اونه. من توی سرزمین بیگانهام. اما چرا احساس میکنم به عنوان اینجا بیشتر از خونه خودم تعلق دارم؟»
وقتی پارسا با دو فنجان چای برگشت، زهرا کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد. پارسا کنارش ایستاد.
“زیباست، نه؟” گفت. “شبهای تهران همیشه منو به این فکر میندازه که چه داستانهایی پشت این پنجرههای روشن در جریانه.”
زهرا برگشت و مستقیماً به چشمانش نگاه کرد: “داستان منم یکی از همون داستانهاست. یه داستان غمگین که شاید بشه پایانش رو عوض کرد.”
نگاهشان درگیر شد. این بار نه نگاه یک راننده و مسافر، که نگاه یک زن و مرد.
«دیگه راه برگشتی نیست. اینو میدونم. از وقتی پا توی این آپارتمان گذاشتم، همه چیز عوض شد…»
و آغاز شد. آغاز پایان چیزی و شروع چیزی دیگر…
.
.
.
.
مرد صورت زن رو در دستاش گرفت و با ولع لبهاش و به هم فشرد.زبانش به دهانش راه یافت و با شدت تمام با زبان او بازی کرد. بوسهای عمیق و پر از تمنا که نفس هر دو را بریده بود. وقتی به گردنش رسید، با دندانهایش پوست نازک گردن را گاز گرفت و با زبان نقطه حساس پشت گوشش را لیسید.
پارسا با صدایی شهوتناک در گوش زهرا زنزمه کرد : به حجلهت خوش اومدی نو عروس من! اون میخواست لذت رو به زهرا هدیه بده؛ لذتی تمامعیار و رهاییبخش. میخواست هر سانتیمتر از وجود این زن را که سالها در انجماد عاطفی فرو رفته بود، به بیداری و ارتعاش درآورد. و زهرا، در آغوش این غریبهای که عمیقتر از هر کسی اون رو میشناخت، خودشو رها کرد.
زهرا دلش خواست کیر میخواست
اما پارسا کارکشته تر بود. اون هیچعجله برای گاییدن کس این زن نداشت. میدونست. با زنان متاهل زیادی خوابیده بود. میدونست اونا چی میخوان و چی کم دارن…
با حرکتی سریع مانتو رو از شانههاش لغزاند. بعد پشتش ایستاد و با نوک انگشتاش در امتداد ستون فقراتش پایین رفت. وقتی به کمرش رسید، دو دستش رو محکم روی برآمدگی کونش قرار داد و او رو به سینهش چسبوند. برآمدگی کیرش از پشت شلوار به کمر زهرا فشار میآورد.
پارسا به آرامی زهرا رو به پشت روی تخت خوابوند. وقتی پشت دخترک به تشک رسید، دنیای بیرون محو شد. تمام وجودش به شبکهای از حسها تبدیل شده بود. سوتین دختر رو در آورد .سینههای سفید و سفت زهرا آزادانه به رقص درآمدند. نوک سینههای تیره و برجسته کاملاً سفت شده بودند. سینه راستش رو محکم و ملایم تو مشتش گذاشت و با انگشت شستش رو به آرامی دور نوک سینه میچرخوند.
این حرکت باعث شد زهرا نفس عمیقی از سر شهوت و لذت بکشه.
“چقدر نرم و زیبایی…” پارسا با صدایی گرفته زمزمه کرد: نو عروس ! من امشب تورو خانم میکنمت.
سپس خم شد و با دهان نوک سینه چپش رو به آرامی گرفت. اول با لبهاش نوازشش کرد، سپس با زبانش به دور آن چرخید و در نهایت آن را با ولع مکید. همزمان با دست دیگرش سینه مقابل رو به شدت مالش میداد و با نوک انگشتان روی نوک سینه فشار میآورد. زهرا کمرش رو قوس داد و موهای پارسا را در دستانش گره کرد.
“آه… بیشتر… همینطور ادامه بده…” زهرا ناله میکرد.
«زهرا زندگی هفت سالش با شوهرش رو مرور میکرد. با هر حرکت پارسا افکار شکارش کمرنگ تر میشدند.»
اینقدر از سینه های نرم زهرا خورد که نوک پستوناش متورم و سرخ شدن .خشونتی ملایم.
. با دندان هایش زیپ آن را پایین کشید. سپس شلوار را از پاهای لرزان زهرا بیرون آورد. پاهای برهنه اش روی ملحفه ابریشمی می لرزیدند.
پارسا کف دستش رو به آرامی از مچ پا به سمت ران های داخلیش کشید.
ازش جدا شد.
شهوت رو میشد لمس کرد
هوا بوی سکس میداد.
وقتی با بوسه های آرام از زیر گردنش و سپس میان پستان هایش و کمی بعد روی نافش به کس زهرا رسید مکسی کرد.
عقب رفت ، در حالی که توی چشمای زهرا نگاه میکرد با با دست کنارش زد. کس کاملاً مرطوب و براق در نور مهتاب می درخشید.
جدا شد ازش و کامل شرتش رو در آورد. قسمت خیسش رو به صورتش نزدیک کرد و
یه نفس عمیق کشید.: هممممممممم به به چه بوی خوبی… در حالی که زمزمه می کرد صورتش رو به گوشت آبداری که بین ران های زهرا بود نزدیک کرد
دختر مانع شد.: نه نخور کثیفه! نشستمش از بعد از ظهر.
پارسا دستش رو پس زد و گفت: تو چشمام نگاه کن
اولین لیس رو چنان با ولع و محکم کشید که بدن زهرا برق گرفتش.
آب کشدار رپی زبونش رو با نگاه کردن توی صورت زهرا خورد
دومین لیس رو اینبار از سوراخ کونش تا بالای چوچولش کشید و باز همون کار رو تکرار کرد.
بعدش زبانش به آرامی لبها را از هم جدا کرد، مثل یک سرباز کارکشته کلیتوریس متورم را با حرکات دورانی سریع تحریک کرد. زبانش رو عمیقاً به درون شکاف کس مرطوبش میکشید و عسل آن را میبلعید با حرکاتی مارپیچ نقطه های حساس درونش را تحریک میکرد. یک دستش را روی شکم زهرا گذاشت و با فشار ملایم لذت رپ چند برابر کرد.
باز به روی کلیتوریس رفت و اینبار انگشتش رو تا نیمه وارد کسش کرد و نگه داشت
آه… پارسا … همینجا … سمت چپ رو بیشتر ليس بزن… زهرا که از شدت لذت به خود می پیچید، التماس میکرد. دارم میمیرم از اين لذت …
جاااااان کجایی رضا که ببینی یکی دیگه کسمو میخوره.
کجایی ببینی زنت داره زیر یکی ارضا میشه.
اههههههه
واااای
ناگهان بدنش سفت شد نفسش قطع و رونهاش رو به سر پارسا فشار داد.
اما پارسا کاربلد تر بود. سرعتشو بیشتر کرد و انگشت داخلش رو به سقف کسش کمی فشار داد.
نفس های بلند زهرا رو که شنید زبونش رو محکم به کلیتوریس فشار داد.
«خیلی وقت بود اینطور ارگاسمی رو تجربه نکرده بود.
لذتش از خیانت بود یا انتقام؟»
پارسا میدونست چطور با تن زن برخورد کنه.
پس تن لخت و داغ زهرا رو در آغوش کشید و با محبت های کلامی و فیزیکی بهش بفهمون که بهترین سکسش بوده.
بهش بفهمون خوشحاله تونسته ارگاسمش کنه.
کس زهرا هنوز نبض میزد. درونش تازه شعله شهوت بیدار شده بود
با بیحالی گفت: بکن. ولی آروم بکن توش چون تازه ارضا شدم و کسم تنگ شده.
سرباز اطاعت امر کرد.
سرباز با فشار ملایمی وارد شد.ابتدا فقط نوک کیرش وارد شد و هر دو نفسشون حبس شد. سپس به آرامی و با حوصله، سانتیمتر به سانتیمتر پیش رفت تا کاملاً کس تنگ تو عروسش رو فتح کرد
حجله کامل شد
زهرا با احساس پر شدن کامل کسش، فریاد کوتاهی کشید.
خیسی و داغی ترکیب خوبی بینشون بود
کیر سفت و داغ پارسا
با کس هیس و تنگ زهرا
زهرا با خودش گفت:
“چه راحت همشو توم کرد . از کیر رضا بهتره. کلاهکش قشنگ پوشش میده داخلمو…”
سرباز کهنه کار شروع به حرکاتی آرام اما عمیق کرد. هر بار که کیرش به انتهای کسش میرسید، زهرا نالهای از لذت سر میداد.
دستای پارسا روی سینههاش بازی میکرد، گاهی نوک سینهها را بین انگشتانش میفشرد. صدای خیس خوردن و برخورد بدنهای عرقکرده با هر حرکت بلندتر میشد.
پارسا زهرا را به روی شکم خواباند و از پشت کیرشو تنظیم کرد و دوباره وارد کس آبدارش شد.این حالت اجازه میداد تا عمیقتر بگاد . دستش رو روی کمر زهرا گذاشت و با دست دیگر موهایش را گرفت. و سرعت گاییدن رو بیشتر کرد.
صدای شالاپ شالاپ بدناشون کل اتاق خواب رو گرفته بود.
ناله ها و عرق جفتشون ، بوی عرق بدناشون و ادکلنشون ترکیب شده بود. چه چیزی بهتر از این؟
مرد روی زن خوابید و در گوشش گفت: تولد دوبارت مبارک
بعد کمرش رو بلند کرد و پوزیشن داگی استایل گرفت.
اینبار خشن تر گایید.
عمیق تر کسشو پر میکرد و ناله های از ته تل زهرا بیشتر شد.
کون ژله ای زهرا با هر تلمبه موج برمی داشت.
خالی توجه پارسا رو جلب کرد.
یه خال تیره به اندازه دانه انار در قسمت راستی کون دختر.
چکی روی خال زد و به زهرا گفت: جوووون چه کونی داری. دختررررر . عجب خالی سکسی داری تو جووووونم.
وقتی در اوج رابطه بودند، زهرا با شهوت و شهامتی کم نظیر و به همان اندازه غیرمنتظره گفت: ازم فیلم بگیر پارسا. میخوام اون ببینه. میخوام بدونه که من هم میتونم مال خودم باشم.
از خالم بگیر . حرف بزن میخوام بدونه
پارسا ابتدا تردید کرد. سپس گوشی را برداشت. زهرا با شهوتی وصف نشدنی به لنز دوربین نگاه کرد، گویی مستقیماً با شوهرش صحبت میکرد.
و سپس چرخید و آن خال کوچک روی باسنش را که همیشه برای شوهرش نماد مالکیت بود در معرض دید دوربین قرار داد. این بار این خال نماد آزادی بود، نماد زنی که بدنش را پس گرفته بود.
زهرا در اوج بود
حرکات پارسا سریعتر و قدرتمندتر شده بود.زهرا که از شدت لذت به خود میپیچید، نالههای بلند و بیپروایی سر میداد. پارسا خم شد و دستش رو جلو برد و کلیتوریس متورمش را با حرکتی دیوانهوار تحریک کرد. تند تند بالای کسشو حین کردن میمالید
“دارم میمیرم… پارسا… همینطور ادامه بده…” زهرا گریه میکرد. “میخواممممممم…”
ناگهان موجی از اسپاسمهای پیاپی تمام وجود زهرا رو فرا گرفت. بدنش سفت شد و فریادی گریهآلود از گلوش در اومد. پارسا هم با دیدن این صحنه، نتونست خودش کنترل کنه و به اوج رسید، عرق از هر نقطهای از پوستشون جاری بود…
…
فردای آن روز :
پیامکی برای پارسا آمد:
“فکر میکنی انتقام گرفتم؟”
سپس پیامکی دیگر:
“میدونی چه زمانی یک زن واقعاً زندس؟
سپس پارسا وارد سایت شد و به بازدید های چند هزارتایی تاپیکش نگاه کرد.
با خودش گفت:« ممکنه شوهرشم جزوشون باشه؟
بعدش به خال توی فیلم چشم دوخت…
پایان.
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: راز ما
11 پاسخ به “یک درصد احتمال دیدن”
کامل نخوندم ولی زیبا نوشتی آفرین به قلمت
اولا ممنونم ازت که مینویسی و با ما به اشتراک بزاریددوماً آنقدر دکوپاژت عالی و جا افتاده و سکانس بندی ت عالی بود که من فکر کردم پیشنویس یه فیلم نامه را دارم میخونمسوما من دوست داشتم تو اولین سکانس حضور در خانه قصه تموم بشه و یه پایان باز باشهولی خوب شما داشتی یه اتفاقی را روایت میکردیولی خوب آنقدر خوب و با حوصله و جذاب قصه را پیش بردی که آسیبی به قسمت اول قصه که حضورشون توی ماشین بود را نزدخوب و با حوصله نوشتی زیبا روایت کردی ممنونم ازت
سلامآفرین…دست قوی و قلم روونی داری،قشنگ خواننده باهات همراه میشه که همین نکته مهمیه،غلط املایی آنچنانیای ندیدم و یکی دو مورد که دیدم احتمالا غلط تایپی بوده…ژانر خیانتو دوست ندارم اما همیشه میخونم تا زیر داستانهای خیانت از خوانندهها بخوام طرف خیانت نرن…چون همیشه و در همین دنیا پای خیانتشونو میخورن چرا که خیانت حتما تاوان داره.از خوندن داستانت لذت بردم ولی خب این دلیل نمیشه که پا روی حق بزارم و ننویسم:خائن!(البته اون بانو خیانت کرد ولی کاراکتر پارسا هم با علم بر متاهل بودن زهرا خیانتو کامل کرد) و…مرسی.با عرض پوزش،بانوان از عطر استفاده میکنن و آقایان از اودوکلن
داستانت روون و قشنگ بود ولی باورش سخته که یه زن اینجوری و به این زودی پا بدهمنم اسنپ کار کردم ولی به این سادگیا نیست
عالی بود
زیبا و دلنشین بود جونم.دمتون گرم
اول اینکه چ عکس یا فیلمی ما ک ندیدیمدوم اینکه نتونست جلو خودشو بگیره یعنی ریخت تو کصش؟جفتشون هیچ حسی نداشتن از اینکه توش ریخت یعنی بترسن یا چیزی؟
اخه کص کش داستان رو بقول خودت کپی کردی، پس این فیلم که اسم ها رو عوض کردی پیگه چه صیغه ایه. اصن اسم میخایم عوض کنین دیگه نیاز نیست اعلام کنین .مگه اگه ننویسی اسامی عوض شده کون تون میزارن؟
پارسا امیدوارم به گا نری
خوب بود، باور پذیر بود، فقط دوست داشتم سکسشون ادامه دار باشه…
زحمت کشیدی، دستت درد نکنهمن از داستانت خوشم نیومد. اما تلاشت برای صحنهسازی خوب بود