لعنتی ، تو لیاقتت خیلی بیشتره

اسم من رضاست و ۲۲ سالمه و توی محله اکباتان تهران به دنیا اومدم و هنوز هم همونجا زندگی میکنم. این موضوع برمیگرده به تقریبا ۳ سال پیش یعنی سال ۱۴۰۰. اون زمان تازه ۱۹ سالم بود و اون موقع تازه دانشگاه میرفتم. همون زمان توی دانشگاه یه دختر خیلی نظرم رو جلب کرده بود. یه دختر ، با پوست فوق و العاده سفید ، چشم های سبز و موهای قرمز ، با اندامی فوق العاده بود. انگار خدا یه دختر بی نقص آفریده باشه از هر لحاظ. علاوه بر همه اینا به شدت خوش خنده هم بود و واقعا یه همچین دختری به نظرم خیلی عجیب میومد. یه روز داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه که دیدم اتفاقا اون دختر هم از اون طرف خیابون داره پیاده میره یه جایی. حدس میزنم اونم داشت از دانشگاه برمیگشت…
درسته ، فرصت خیلی خوبی به نظر میاد که سر صحبت رو باهاش باز کنم مگه نه؟
نه در حقیقت ، من یه پسر ساده بودم با قد معمولی ، چهره معمولی و هیکل معمولی. چرا باید فکر بکنم که همچین دختر بی نقصی دلش بخواد با کسی مثل من بریزه رو هم؟
پس به راهم ادامه دادم ولی دیدم که اون دختر داره زیر چشمی به من نگاه میکنه و اون زمان در حقیقت یکم دستپاچه شدم ولی یه حس خوبی هم بهم دست داد چون یه لبخند کوچیکی هم زیر لباش دیدم. قند تو دلم آب شد و با هیجان برگشتم خونه. چند روز گذشت.
یک روز ، بعد دانشگاه روی صندلی یه پارک نشسته بودم و داشتم با گوشی کار میکردم ، که یکدفعه دیدم یه خانوم اومد بغلم روی همون نیمکت نشست. بهش که نگاه کردم دیدم همون دختر توی دانشگاه بود . بهم سلام کرد ، یکمی شوکه شدم ولی خودمو جمع و جور کردمو منم بهش سلام کردم . بهم گفت اسمت چیه منم بهش گفتم رضا. اون گفت منم نسترن ، خوشبختم. منم گفتم همچنین . بهم گفت اون روز چرا انقدر دستپاچه شدی؟😅😂
گفتم نمیدونم ، شاید از دیدن شما یکمی تعجب کرده بودم.😂
یکمی خندید و گفت من داشتم برمیگشتم خونه ، خونمون توی اکباتانه. منم بهش گفتم اتفاقا ما هم خونمون توی اکباتانه. گفت خوبه پس با هم همسایه ایم، چند لحظه بعد گفت به نظرم تو پسر خوبی میای ، اگه میخوای میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم ، مثلا در حد یه قرار…
با این حرفش خیلی خوشحال شدم و از طرفی هم یکمی تعجب کردم که همچین دختری چرا باید بیاد سراغ من.
تو دلم میگفتم بهش میگفتم لعنتی ، تو لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفاست و از طرفی هم نباید این فرصتو از دست میدادم و گفتم خیلی خب باشه. کجا دوس داری قرار بزاریم؟ گفت از اونجایی که خونمون نزدیک همه یه جایی باشه که نزدیک به خونه جفتمون باشه و منم گفتم اوکیه ، اتفاقا یه کافه خوب همون نزدیکی میشناسم ، بریم همونجا.
که بعدم خندید و قبول کرد. بعد ازم خداحافظی کرد و رفت. منم چند دقیقه بعدش از اونجا رفتم . یه حس فوق العاده ای بهم دست داده بود و تا وقت قرارمون برسه ثانیه شماری میکردم. قرارمون جمعه شب بود ساعت ۶ عصر. یعنی میشد فردای همون روزی که همدیگه رو توی پارک دیدیم.

بالاخره وقت قرارمون رسیده بود. ساعت نزدیکای پنج و نیم روز جمعه بود. تقریبا دم غروب بود. یه لباس خوشگل و تر و تمیز پوشیدم. یه تاپ مشکی و شلوار لی و کفش های سفید. خیلی به خودم رسیده بودم؛حموم رفتم ، عطر زدم ، موهامو شونه کردم و دیگه میخواستم راه بیفتم و همین کارو هم کردم. حدود ۵ دقیقه قبل از قرار من اونجا بودم و در کمال ناباوری نسترن زودتر از من رسیده بود اونجا…
از پشت شیشه برام دست تکون داد که برم تو و منم رفتم. به هم سلام کردیم و منم روبروش نشستم. یه ست کامل مشکی زده بود ، یه پولیور ، یه لباس ابریشمی و یه مقنعه مشکی پوشیده بود. ولی با اون پوست سفید ، با اون چشمها و رنگ موهاش واقعا زیبا شده بود. صورت گردش عین ماه شده بود.
دوتا اسپرسو سفارش دادم و نشستم روبروش. اولش خب یکم باهم رودربایستی داشتیم ولی خب این چیزا به مرور برطرف میشه. بعد یکم احوالپرسی خندید و بهم گفت خب رضا از خودت بگو. که منم گفتم من باید اول از تو این سوالو میپرسیدم لعنتی 😂
که بعد زد زیر خنده و گفت من و تو نداره ، خب اول تو بگو. منم از خودم گفتم که چند سالمه ، به چی علاقه دارم و… تمام زورمو زدم که حرفی داشته باشم ولی خوبیش این بود که اونم دختر خوش صحبتی بود و هر وقت می فهمید من چیزی ندارم واسه گفتن خودش بحثو ادامه میداد. دیگه کامل یخمون با هم آب شده بود و راحت باهم صحبت میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم. منم بهش گفتم حالا نوبت توئه که از خودت برام بگی . اونم شروع کرد صحبت کردن. گفت ۲۰ سالشه و از تبریز اومده تهران به خاطر دانشگاه و اینا.
بعد اینکه کلی صحبت کردیم و قهوه رو خوردیم از کافه زدیم بیرون . دیگه هوا تاریک شده بود. یکم باهم قدم زدیم و بعد رسیدیم به همون پارکی که دیروز همدیگه رو توش دیده بودیم . روی یه نیمکت نشستیم و نسترن گفت بیا یه عکس دو نفره بگیریم همینجا و منم گفتم باشه. گوشیشو درآورد و عکسو انداخت. چند لحظه بعد از اینکه عکس گرفت یه دفعه دستشو دور گردنم حلقه کرد و یه بوس کوچولو از لبام گرفت. با این کارش انگار دنیارو بهم داده بودن
من حتی هنوز باورم نشده بود با این دختر قرار گذاشته باشم چه برسه به اینکه بخوام ازش لب بگیرم. ولی وقتی خودش این کارو کرد یه حس متفاوتی بهم دست داد. حس میکردم چیزی رو بهم دادن که مدت ها بهش احتیاج داشتم.
چند لحظه بعدش منم دستمو بردم سمت کمرش و شروع کردیم لب گرفتن. حسابی لباشو بوسیدم و بعد رفتم سمت گردنش و حدود یک دقیقه مدام گردنشو بوسیدم تا بالاخره سیر شدم. بهم گفت رضا ، امشب خونه تنهام ؛ اگه بخوای میتونیم الان تا وقتی میخوای برگردی بریم خونه ما. منم یکم پیش خودم فکر کردم ، هم اینکه از خدام بود ، هم اینکه هنوز وقت داشتم تا بیرون بمونم تازه ساعت هفت و نیم شده بود. پس قبول کردم و دست همو گرفتیم تا باهم بریم سمت خونشون. بعد حدود هفت یا هشت دقیقه پیاده روی رسیدیم خونشون. از در رفتیم تو و تا رفتیم تو سریع مانتو ابریشمی و روسری ای که از رو سرش افتاده بود رو در آورد منم در رو بستم و دوباره شروع کردیم از هم لب گرفتن و خودمونو انداختیم رو مبل. بعد حدود پنج دقیقه دستمو گرفت و گفت بیا بریم تو اتاق. قند تو دلم آب شد و با اشتیاق گفتم بریم و اونم یه لبخند نازی زد و رفتیم تو اتاق. توی اتاق یه تخت بود که بنظر میومد برای خودش باشه. رفت رو تخت نشست و پولیور و شلوارشو در آورد . حالا دیگه فقط یه شورت و سوتین تنش بود . باورم نمیشد ، چه بدن سفیدی بود . با اندام فوق العاده. خیلی حشری شده بودم . رفتم رو تخت و خودمو انداختم روش. یکم بعد خودش تیشرتمو در آورد و زیپ شلوارمو با دستای خودش کشید پایین و شلوارمم در آورد. به طرز خیلی سکسی پشتشو کرد به من و گفت کمک کن سوتینمو در بیارم منم زیپ سوتینشو کشیدم و درش آوردم. بعد از این کار خودش شورتشو در آورد و لختِ لخت جلوم رو تخت بود . یه هول ریزی داد و منو خوابوند رو تخت و شروع کرد برام ساک زدن . هر چند ثانیه یه بار کیرمو از تو دهنش در میاورد و تف میزد روش بعد دوباره شروع میکرد به ساک زدن. جوری با ولع کیرمو میخورد که انگار خودشم واقعا دلش میخواست. بعد چند دقیقه ساک زدن کیرمو از تو دهنش در آورد و نفس نفس زنان برگشت و جلوم داگی کرد ، بهم نگاه کرد و با یه لبخند سکسی گفت ببینم چی بلدی.
منم شروع کردم به گاییدنش. کصش حسابی خیس شده بود از شدت حشری بودن و با تلمبه های من حسابی صدا میداد. همینطوری که داشتم میگاییدمش شروع کرد به آه و ناله کردن و با هر تلمبه من آه و نالش میرفت هوا . منم که تا حالا سکس رو تجربه نکرده بودم حسابی داشتم لذت میبردم. وسط کردنش رو همون پوزیشن داگی بلندش کردم و آوردمش بالا و گردنشو بوسیدم . اونم خندید و دوباره شروع کردم به گاییدنش. بعد حدود ۱۰ دقیقه تلمبه زدن آبم اومد و همشو خالی کردم رو کمرش و ناخواسته آه و ناله های مردونم بلند شد که خیلی حس خوبی بود. یه دستمال برداشتم و باهاش کمرشو پاک کردم. بعد اینکار برگشت و همدیگرو محکم بغل کردیم. جفتمون حسابی بی حال شده بودیم.
بعد چند دقیقه خودشو یکم کشید عقب و موهامو یکم ناز کرد و گفت از این به بعد ، دیگه پسر خودمی.

نوشته: عبدالحکیم

بازدید 11,121

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “لعنتی ، تو لیاقتت خیلی بیشتره”

  1. با کدوم کمپانی قرارداد بستی لامصبلوله کش تو برازرز هم یه نفسی میخورد اون وسط

  2. دیت اول و کس کردنلعنتی میپرسیدی پرده داره یا نه اگه نداشت من کارم ساخت و نصب پرده هست میامدم براش نصب میکردم یهو کسی از پنجره نبینه شمارو

  3. کل داستان منتظر بودم یکی که. قبلا رضا اذیتش کرده از کمد بیاد بیرون کونش بذاره!!!این چه کسشری بود خوندمرضا ما‌درتو وسط همون اکباتان گاییدم

  4. اینکه یک نوشته ساده بود اما میتونه حاوی نکته های مهمی باشه از جمله اینکه یک دختر یا خانم هم میتونه برای آشنایی پیش قدم شود و خودش کسی و انتخاب کنه برای یک رابطه و اینکه صرفا میشه لذت برد از زندگی و اهمیتی به نظر دیگران در زندگی شخصی و خصوصی نداد . از این نظر جالب بود . موفق باشید .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید