با ترس یا بدون ترس!؟

زندگی هیچوقت رحم نداره هیچوقت باهات خوب تا نمیکنه،
میبرتت توی لجن و باتلاق هایی، که از دور مثل سراب شیرین و دل فریبن و از نزدیک تو فقط توی لجن و گل و لای خیس به سمت پایین کشیده میشی و هر چقدر بیشتر دست و پا میزنی بیشتر توی باتلاق فرو میری.
هرچقدر بزرگ تر میشی، زندگی سخت تر میشه، و برای من زندگی خیلی متفاوت تر بود و خیلی سخت تر، شاید از خیلی ها سخت تر!.
من یه پسرم اما نه یه پسر معمولی، شاید گفتنش ایده احمقانه ای باشه ولی دوست داشتم بگم، نمیدونم برای چی ولی دوست داشتم یبار اینو اعتراف کنم، گاهی وقتا برای همه سخته یه سری واقعیت هارو راحت به زبون بیارن و
همش با دروغ کارو پیش میبرن، منم یکی از اینام!
شایدم بودم، به هر حال از موضوع دور نشیم…
من ترنسم، شاید بهتره اینجوری بگم، انسانی که با جسمی ظاهرا دخترونه به دنیا اومد ولی از دورن اون دختر وجود نداشت، و سراسر وجود عصب کشی های مغزیش از کلمه دختر متنفر بود، نه برای اینکه دختر بودن بد باشه، اون فقط به این قضیه تعلق نداشت.
هرچقدر بزرگ تر میشدم اوضاع هم خیت تر میشد.
هیچوقت یادم نمیره روزی رو که مثل عرفان دوست بچگیام
خواستم سرپا بشاشم، اون موقع هفت سالم بود و کل پام از رون تا پایین خیس شد، درست همون موقع شلوارکمو کشیدم بالا، عرفان پشت در وایساده بود من از دستشویی بیام بیرون، اومدم بیرون گفتم عرفان وقتی سرپا میشاشی پات خیس میشه؟ عرفان گفت نه. گفتم خواهر بزرگترش الهه که چند سالی از ما بزرگ تر بود رو بره صدا کنه، الهه اومد خونه ما گفت چی شده؟ ازش با ناراحتی پرسیدم ابجی الهه چرا عرفان سرپا جیش میکنه پاهاش خیس نمیشه ولی من خیس شدم؟
الهه گفت چون دختری مگه نمیدونی نمیشه سرپا جیش کنی. همونجا اولین تیر خلاص جنسیت زدگی خورد تو ذوق کودکیم،
الهه با دستمال کاغذی پاهامو پاک کرد و گفت دیگه هیچوقت ایستاده جیش نکن باشه.
بزرگتر شدم، رفیقام پسر بودن ولی کم کم تعدادشون کمتر شد و کم کم منزوی تر شدم.
یادمه اولین باری که فهمیدم ترنس یعنی چی، هم حس بدی داشتم و هم حس خوشحالی از اینکه که همچین چیزی وجود داره ، میتونه جسم و ذهنت یکی نباشه و این چیزی بود که برام مهم بود.
ولی موضوع فقط توی کم شدن دوستام و ارتباطات خلاصه نمیشه، تقریبا از همه چیز و همه کس دور شده بودم.
عقده مثل طاعون توی کل مغزم خراش های ناهنجاری مینداخت، عقده از چی، نداشتن کیر، نداشتن کیر مسئله مهمیه همینجوری بهش نگاه نکنید، نداشتن صدای مردونه، نداشتن ریش و پشم صورت، نداشتن عضلات مردونه، همشون مسائل مهمی هستن.
گاهی خودمو با پسرایی مقایسه میکردم و میگفتم، خدایا به این کیر دادی، جسم درست دادی، پس من چی؟
واقعا این انصاف و عادلانست؟
زندگی در جنسیت هایی که تضاد همن، مثل سفید و سیاه،
سمت NوS اهن ربا،شب و روز و زن و مرد.
سرتا پا تضاد بودم، از خودم تنفر داشتم، خودکشی کردم ولی هیچکدومشون جواب نداد، شاید جنم شو نداشتم، شایدم هنوز وقتش نبود که بمیرم.
نمیدونم به هر حال بزرگتر شدم، فهمیدم با ورزش خالی میشم، از حدود 16 سالگی حداقل روزی 2 ساعت ورزش سنگین میکردم، میدوییدم، وزنه میزدم، پایین تنه، بالاتنه،
سعی میکردم جسمم رو تغییر بدم، حداقل کمی عضله حس بهتری بهم میداد، حس مرد بودن، این حسی بود که واقعا ازش لذت میبردم.
خانواده ام یه جورایی انگار میدونستن باید منو طور دیگه ای ببینن ولی انگار زیادی واسشون اهمیت نداشت، برای هیچکس اهمیت نداشت و من ترسو تر از این بودم که بخوام بگم:” مامان بابا من پسرم”
و بعدش قرار بود چی بشنوم؟ فحش، ناسزا، تنفر، و در آخر طرد شدن؟
گاهی وقتا حس میکردم واقعا دارم توی باتلاق فرو میرم، از یه طرف نصفی از دوستام نمیدونستن من جنسیت دخترونه دارم و از یه طرف خیلی از دوستام نمیدونستن من پسرم.
من گیر افتاده بودم، توی هزارتو هایی که به اجبار و با دست خودم درست شده بود، دلم میخواست فرار کنم، ولی هیچوقت راه فراری نبود.
و در آخر همیشه برمیگشتم پیش کسی که ازش تنفر داشتم “خودم”.
همیشه با خودم میگفتم از چی میترسی؟ برو با بابا حرف بزن
میدونی که اونقدرام واکنش بدی قرار نیست داشته باشه.
اما بازم نتونستم چیزی به بابام بگم.
می ترسیدم، از اعتراف به چیزی که هستم.
من نمیگم بچه باهوشی بودم ولی همیشه چیزایی که حس میکردم نباید به کسی بگم رو برای خودم نگه میداشتم، مثلا یکیش ترنس بودنم بود، به هیچکس نگفتم و بنظرم کار درستی کردم.
از بچگی سعی میکردم مشکلاتمو تنهایی حل کنم و این شد بزرگ ترین دلیل برای اینکه هیچوقت تو هیچ چیز از دیگران کمک نخوام و البته چیز زیاد خوبی نیست.
مثل یه کفتار پیر دم مرگ، یا یه سلطان جنگل که دیگه جوون ترا جاشو گرفتن و دیگه هیچ کس دورش نیست و تنهاست، بیشتر اوقات تنها بودم، البته بجز وقتایی که نقاب عادی بودن به صورتم میزدم. ولی میدونید جای لکه های خون از پارچه های سفید پاک نمیشه! همیشه صورتی کم رنگش روی پارچه هست، هرچقدر سعی میکردم عادی باشم بازم یه عادی غیر عادی بودم.
و تنها چیزی که همیشه ازش ترس داشتم این بود که بقیه بفهمن من ترنسم، اصلا آمادگیشو نداشتم، میخواستم بزرگ تر بشم، میخواستم رو پا خودم وایسم و بعد راحت بگم آره من ترنسم که چی؟
و بخاطر همین فقط چند نفر این قضیه رو میدونستن، ولی کسی واقعا اهمیت نمی داد، همه فقط به خودشون اهمیت میدن، حتی تو هم وقتی داری اینو میخونی شاید اصلا اهمیت ندی و مهم نیست، چون منم به تو اهمیتی نمیدم و این زندگی واقعیه. همه دارن دنبال رویاهای خودشون میدون.
یکی از بدترین قسمت های زندگی یه ترنس، شهوت و حس جنسیه، اینجا دیگه واقعا تضاد در چیزی که میخوای و چیزی که هستی غوغا میکنه، من نمیتونستم با هیچ دختری یا هیچ پسری رابطه ای داشته باشم، اون قرار بود منو چی ببینه؟ و این آزار دهنده بود، البته یک بار هم عشق زندگیمو پیدا کردم و انقدر برام مهم بود که بهش گفتم ترنسم و اون فقط ولم کرد.
و منی که اگه یه ادمو هم جلو روم بکشی اونقدرا هم ناراحت نمیشم بخاطر از دست دادنش کلی گریه کردم.
و هنوزم دوستش دارم و امیدوارم اونم هنوز منو دوست داشته باشه و گاهی یادم بیوفته.
ولی چه شبایی که تا صبح بخاطر فکر کردن بهش خوابم نبرد، لعنتی باید انقد بی احساس میبودی؟. هنوزم متاسفم که با من آشنا شدی تو لیاقت کس بهتری رو داشتی پسر، ای کاش میتونستم همه لحظه هایی که بخاطر من ناراحت شدی رو از بین ببرم، ای کاش میتونستم زمان رو ببرم عقب به قبل از اشنایی با من، توی زندگیی که هنوز “منی” وجود نداشت با آدم بهتری اشنا بشی، کسی با جنسیت درست.
به هرحال تصمیم گرفتم دیگه قوی باشم، خودم باشم، کسی که همیشه بودم، شاید یکی از دلایلش تو باشی، شاید یکی از دلایل قوی بودنم تو باشی و تو اینو نمیدونی.
امیدوارم خیلی زودتر از چیزی که هست دوباره ببینمت، این بار به عنوان یه مرد توی چشات زل میزنم و بهت تمام حرفایی رو که از ترس ریختم توی خودم رو میگم، شاید این نزدیک باشه، نمیدونم، مطمئن نیستم ولی امیدوارم.

نوشته: هیچکس

بازدید 15,743

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “با ترس یا بدون ترس!؟”

  1. به دلایلی، چند وقتی هست که سعی می کنم تا با این واژه بیشتر آشنا بشم. همچنان فکر می کنم که انسان و انسانیت، تنها ملاک تفاوت انسان هاست. اما گویا این واژه، مطالب مهمی رو توی خودش جا داده که من ازش بی اطلاع بودم.به هر حال، شاید تصور من از روی شکم سیری هست اما احساس می کنم که درصد زیادی از این همه رنج، به شخص و باورهاش بر می گرده. جایی که اعتماد به نفس، مهمترین آیکون می تونه باشه.

  2. هر چیزی که هستی بپذیر و زندگی کنحالا ما که پسر شدیم چه گلی به سرمون زدیمزیاد تا ته هر موضوعی نرو که سخت میشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید