وقتی به اولین باری که حس دخترونگی کردم فکر میکنم ناخوداگاه میترسم.
احساس ترس از اینکه چی میشه اگه بقیه متوجه متفاوت بودنم بشن؟!
چی میشه اگه متوجه بشن به همجنس خودم علاقه دارم…
زندگی بین آدمهایی که چارچوب ذهنیشون به طرز فکر پدرو مادرشون برمیگرده و چون اونا اینطور زندگی کردن ینی همین درست بوده تراژدی داستان رو دوبرابر میکنه…
یبار مثل من، مثل 14 سالگیم چشماتو ببند و تصور کن جنس مخالف الانتی
از بودن توی اون لحظه و اون تصور لذت میبری؟
من 8 سال تو اون رویا زندگی کردم!
بین مردمی که حتی اعتراض به باورشون رو گناه میدونن
بین مردمی که فقط منتظر یه لغزشت هستن تا دنیایی از حرف رو سرت خراب کنن که حتی خودشونم بهش باور ندارن!
خیلی دارم پیچیدش میکنم
فکر کن همین ترس از «بی آبرو» شدن باعث بشه کل زندگیت نقش بازی کنی
جلو خانواده ای که واقعا قصد اذیت کردنشونو نداری و حاضری حستو مخفی کنی تا اونا لطمه ای نبینن.
حاضری وارد روابط «مجاز» بشی تا ازت راضی باشن
حاضری بخاطرشون هرکاری بکنی…
ولی مگه قراره تهش ریستارت کنی و اینبار باب میل خودت زندگی کنی؟!
وقتی یه ترسی تو وجودت نهادینه بشه هرکار بکنی بازم ازش میترسی…
پیدا کردن آدمی که تو تصوراتم هرشب باهاش عشق بازی میکنم شاید ماه ها وقت برد ولی وقتی تونستم با تموم معیارهام تطبیقش بدم و تصمیم برا دیدنش قطعی شده بود باز همون ترس اجازه روبرو شدن با خود واقعیم رو نمیداد.
من الان دونفرم!🙂
یه آدم نرمال که تو جامعه «مجاز» با «باورهای درست» زندگی میکنه
و خودم
که تو رویایی زندگی میکنم که هزار برابر شیرین تر از «زندانی» به نام زندگی نرماله
«دوبار بخون✨»
احساس ترس از اینکه چی میشه اگه بقیه متوجه متفاوت بودنم بشن؟!
چی میشه اگه متوجه بشن به همجنس خودم علاقه دارم…
زندگی بین آدمهایی که چارچوب ذهنیشون به طرز فکر پدرو مادرشون برمیگرده و چون اونا اینطور زندگی کردن ینی همین درست بوده تراژدی داستان رو دوبرابر میکنه…
یبار مثل من، مثل 14 سالگیم چشماتو ببند و تصور کن جنس مخالف الانتی
از بودن توی اون لحظه و اون تصور لذت میبری؟
من 8 سال تو اون رویا زندگی کردم!
بین مردمی که حتی اعتراض به باورشون رو گناه میدونن
بین مردمی که فقط منتظر یه لغزشت هستن تا دنیایی از حرف رو سرت خراب کنن که حتی خودشونم بهش باور ندارن!
خیلی دارم پیچیدش میکنم
فکر کن همین ترس از «بی آبرو» شدن باعث بشه کل زندگیت نقش بازی کنی
جلو خانواده ای که واقعا قصد اذیت کردنشونو نداری و حاضری حستو مخفی کنی تا اونا لطمه ای نبینن.
حاضری وارد روابط «مجاز» بشی تا ازت راضی باشن
حاضری بخاطرشون هرکاری بکنی…
ولی مگه قراره تهش ریستارت کنی و اینبار باب میل خودت زندگی کنی؟!
وقتی یه ترسی تو وجودت نهادینه بشه هرکار بکنی بازم ازش میترسی…
پیدا کردن آدمی که تو تصوراتم هرشب باهاش عشق بازی میکنم شاید ماه ها وقت برد ولی وقتی تونستم با تموم معیارهام تطبیقش بدم و تصمیم برا دیدنش قطعی شده بود باز همون ترس اجازه روبرو شدن با خود واقعیم رو نمیداد.
من الان دونفرم!🙂
یه آدم نرمال که تو جامعه «مجاز» با «باورهای درست» زندگی میکنه
و خودم
که تو رویایی زندگی میکنم که هزار برابر شیرین تر از «زندانی» به نام زندگی نرماله
«دوبار بخون✨»
نوشته: من مطلق!
7 پاسخ به “حسرت آزادی”
حسی که تو داری قابل احترام اینکه دوست داری خودت باشی و زندگی کنی اونطور که خودت دوست داری چون یه بار بیشتر به دنیا نمیای اما خوب متاسفانه جای خوبی به دنیا نیومدیولی این رو بدون خیلی ها مثل تو هستن و من بهشون احترام میذارم چون چیزی که هستن رو خودشون انتخاب نکردن ترنس بودن گی بودن یا هرررمدل گرایش جنسی دیگه قابل احترامه و با بچه بازی و شهوت و عوضی بازی فرق دارهارزو میکنم روزی برسه که تو و همه افراد مثل تو اون چیزی باشن که خودشون میخوان و ازش لذت ببرن بدون ترس بدون وحشت از جامعه و خانواده یا هرررکس دیگه ای
نظریندارم ولی اینو تاپیک میکردی بهتر بود.موفق باشی
همه مون همینطوریم ، دو نفریم ، تو جامعه با نقاب ، تو جمع دوستان هم حس بی نقابیم ، به امید شرایط بهتر
همیشه حسرت داریم که دست پارتنرمون رو تو خیابون بگیریم مثل همه زن و شوهرها ، یا با پارتنرمون بریم خونه پدر و مادر یا فامیل مون مهمونی ، حواسمون باشه حلقه مون رو جلوی خانواده در بیاریم
ما که سوختیم و در حال نابود شدنیم، ما محکومان به زندگی
تاپیک خوبی بود
خوشحالم که حرفامو دوست داشتینببخشید که تو قسمت تاپیک نذاشتمشبه امید آزادی برای تک تکمون❤🧡💛💚💙💜