گذشتم از گناهش

سلام دوستان.اولا ماجرا زیاد سکسی نیست.دوما اگه غلط املایی داشت بخاطر اینه که تایپ زیاد وارد نیستم،،آرین هستم.۳۰سالمه.دیپلم دارم و کارم فروشنده ابزار آلات هستم.البته دو تا برادریم و مغازه بزرگ مال پدرمون.دوتا بچه و دو تا برادریم.من بزرگه هستم.در ضمن عاشق کبوتر هام هستم.به هیچ عنوان دود مصرف نمیکنم.اما مشروب اگه نخورم نمیتونم روزم رو شب کنم.پدرم پولداره و دوست داره من و برادرم همیشه با هم مهربون باشیم.بدیش فقط اینه که ما رو لات و چاقوکش بار آورده… مامانم یک زن مذهبی معتقد پدرم پولدار لات و چاقوکش.ولی عاشق هم هستن.اگه آلان اینجا از خودت تعریف کنی.هزار تا فحش بهت میدن…ولی خب خدا یک بر و رویی بهم داده.به قول ننه کلونم میگه قد و بالای پسرم رو بگردم…چه پهلوونیه…خب بریم سر اصل ماجرا.دوستان من توی مغازه وقتی بیکارم اینجا می‌نشینم چرت و پرت میخونم یا میخندم.حتی شده اشک ریختم.کسی باور نمیشه…آدمی که چاقو خورده بخیه خورده خندیده، از خوندن ۱داستان که شاید هم دروغی باشه گریه کرده، برای همین دوست داشتم من هم ماجرای خودم و براتون کم و زیاد بنویسم.در ضمن باور کنید یا نه که چیز عجیبی نیست چون۱۹۰قد دارم و ۹۰کیلو وزن.صددرصد سایز حاجی بالا و خوبه…برادرم آرش زودتر از من ازدواج کرد.اما من میلی به زن گرفتن نداشتم،۳سال قبل ظهری میرفتم خونه که زن داداش گلم که خیلی دوستش دارم.با پسر داداشم.از ماشین پیاده شدن دیدم جر رو بحث می‌کنند.من با موتور بودم تا رسیدم.به راننده گفت بدبخت برو الان پاره ات میکنه،،تا رسیدم نتونست در بره.گفتم مینا چی شده.ابجی،،گفت ولش کن زری زد.خودش پشیمون شد.پسره خودش اسنپ بود و قلچماقی بود.درگیر شدیم و جر واجرش کردم.کارش آمبولانسی شد…توی اورژانس مامور اومد شکایت نکرد.گفت ما لرها خودمون بلدیم حقمون رو بگیریم…چند وقتی گذشته بود.که در مغازه بودیم.من و برادرم.خوبیش این بود پسر عموهام هم بودن.چون می‌خواستیم قرار تفریح جمعه توی باغ رو بزاریم.چند نفر قمه به دست اومدن.و بد جور زد و خورد شد.و هم ما هم اونها خیلی داغون شدیم طوری که نه اونها نه ما حتی نتونستیم فرار کنیم.همه از خونریزی بی حال شدیم.همه مانفرد و اونها هم ۶نفری بودن‌.بردنمون در مونگاه.و اونجا اوضاع کیشمیشی شد.رفیقای ما با اونها هم درگیر شدن.و بدتر شد.تا این که پدر مادرها اومدن و پلیس زیاد شد.و اونها رو بردن جای ديگه بستری کردن و گروه ما رو اینجا…چندتاییمون جراحی شدن.و من چون سرم قمه خورده بود و پشتم.پاره بود.ولی احتیاج به جراحی نداشت فقط بخیه خوردم.موقعی که اول پشتم و بخیه میزدن.نشسته بودم پشتم و دوتا دختره میشستن. تخت‌ها با پرده از هم جدا بودن.بعضی از رفیقها و یکی از پسر عموهام زیاد ناله میکردن.ولی من و آرش برامون طبیعی بود دیگه…ناله که هیچی میخندیدیم…اون دوتا دختره جای زخم رو تمیز کردن و چند تا آمپول زدن.و بماند…یکیشون صدا زد.سحر جون بیا این پشتش زیاد پاره است.چند جاش خونش بند نمیاد.وقتی اومد یک پرستار ناز سینه های ناز بزرگش به زور توی لباسش جا شده بود ولی با حجاب بود شل و ول نبود.خیلی خوشگل بود.چه چشمای عسلی قشنگی داشت.من مات چشماش بودم.به هیچچی فک نمیکردم.دستهای قشنگ و انگشتای ناز و کشیده ای داشت.دستکش هاش رو که عوض کرد.دیدم…چه سفیده.ارایش نداشت اصلاح دخترونه ای داشت.مهربون بود.گفت مگه شما دوتا نمیدونید.این چون نشسته زخمش باز میشه.اقا دراز بکش.کامل دمر شو.پیرهنم بیرون بود.پر خون.لخت بود بالاتنه ام.گفت مجبورم تند تند بخیه بزنم.فقط تکون نخور.چند تا آمپول زد.گروه خونی پرسید.و گفت بهش تزریق کنید.این درسته میخنده اما خونریزی زیاد داشته…خون آوردن و این هم مشغول شد.ولی من هنوزم یاد چشمای قشنگش بودم.گفت پشتش خیلی بخیه میخواد.قبلا هم که چند تا بخیه خورده.بلد نیستی مثل آدم زندگی کنی،گفتم آبجی مسئله ناموسی بود.چندوقت قبل اون لاشی اولی که اولین نفر بردینش اتاق عمل و ناکار شده.به زنداداش من متلک گفت و من زدمش.شکایت نکرد.امروز رفته با شوهرهاش برگشته.بعضی وقتها مجبوری دیگه…گفت خب این بخیه های دیگه چی،گفت سر زیدمون بوده.سر کفترامون بوده.بوده دیگه خانوم اصول دین میپرسی.گفت خوش تیپ دارم حواست و پرت میکنم که راحت بتونم کارم رو بکنم.چرا عصبی میشی.بلد نیستی با یک خانوم چطوری رفتار کنی ها…روی بازوم خالکوبی شعری برای مادرم بود.همون لحظه صداش قشنگش اومد.گفتم آبجی ننه ام اومد.بیزحمت نزار بیاد بخیه ها رو ببینه.گفت آخه تو که دوستش داری پس چرا از این کارها میکنی،،زن بدبختت چی میکشه…گفتم زن کجا بود تو هم دلت خوشه.اون داداشم کوچیکه زن داره بچه داره من ندارم.تا الان عذب اوغلی موندم.گفت آره پس همونه کسی نیست جمعت کنه…گفتم دمتگرم دیگه خانوم دکتر مگه من آشغالم که جمعم کنه.خودش و رفیقش خندیدن.گفت اوه نه خدا نکنه.ولی خب دیگه خانومها بیشتر مواظب زندگی خودشون و همسراشون هستن.گفتم پس خوشبحال شوهر شما.که جمعش کردی،،رفیقش بلند خندید.گفت این هم مث شما تنهاست.ترشیده.اینبار من خندیدم.گفت مریم
نخندونش نمیتونم بخیه کنم.مگه نمیبینی اوضاعش چطوریه…گفت اصلا تکون نخور.پشتش پاره است.خلاصه که طفلی خیلی برام زحمت کشید.حتی خودش که میدونم اونجا سمت خوبی داشت سرپرستار بود.موهای منو تراشید سرم رو خودش شست و بخیه زد.بعدش بردنمون توی بخش.چند روزی بودیم.نازنین خودش میومد پانسمان منو عوض می‌کرد.تا اینکه مرخص شدیم.و چند روزی خونه بودیم.پرستار دیگه ای میومد و پانسمان انجام می‌داد و می‌شست.مادرم و زن داداشم زیاد زحمت کشیدن و خوب شدیم و بلند شدیم. و بزرگترها با اون قبیله لر ما رو آشتی دادن. باقیش بماند…ولی دل من اسیر چشمای زیبای سحر خانوم بود.یک تیپ درست درمون زدم.و رفتم اورژانس دیدنش.با یک جعبه شیرینی و گل…همه فک میکردن حتما مریض دارم.کسی نمی‌دونست که دلم گیره…خیلی گشتم و منتظر شدم نبود که نبود…البته یکماهه شاید بیشتر گذشته بود.تا اینکه ساعت۲شد و وقت تعویض شیفت‌های اورژانس…که رفیقش رو دیدم.رفتم جلو زرنگ بود منو شناخت. و حالمو پرسید گفتم سلام خانوم دکتر.گفت میدونی که دکتر نیستم.گفتم برای من هستی.میشه یک سوال ازت بپرسم.گفت آره بفرما.گفتم اون دختره ترشیده هه…خوشگله چشم عسلیه اسمش چی بود ها.سحر خانوم.کجاست نیست،،کارش دارم.گفت اوه اوه…چیه عاشق شدی،؟گفتم نه بابا اومدم تشکر کنم ازش…گفت آره تو که راست میگی ما هم خنگیم باور کردیم.نامرد ما هم زحمت کشیدیم برای تو.دلت نمیاد شیرینی رو به ما تعارف کنی،سحر فقط دندون داره خوب میخوره.گفتم بخدا حواسم نبود نوش جونتون.گفت پس آبمیوه اش کو.خندیدم.گفتم اون هم چشم.فقط بگو کجاست.گفت شیفت شبه.اخرین شیفت.گفتم ممنونم.رفتم براشون دو۳تا نوشیدنی هم گرفتم با شیرینی بخورند.برگشتم گفت شوخی کردم بخدا.گفتم نوش جونت.گفت با مرامی ها…گفتم لطف داری،گفت سحر دختر خوبیه.اگه بهت بله بگه…شما دو تا لنگه هم هستین.گفتم ممنونم.رفتم مغازه اصلا حتی ناهار هم نخوردم.هیجان داشتم که ببینمش.شب دوباره شیرینی و گل گرفتم.رفتم اورژانس،نبود.سوال کردم الان دیگه اسم و فامیلش رو میدونستم.گفتن هنوز نیومده…تا این که رسید و تند تند رفت رختکن و لباس عوض کرد و برگشت.منو هنوز ندیده بود.اورژانس هم خلوت بود.پرسنل اورژانس بود.همون موقع که برگشت.بلند شدم جلوی پاش منو دید خندید.اخه خوشگل و خوشتیپ.بودم.گفت موهات بلند شده.گفتم خوبی سحر خانوم.گفت حالت چطوره زخمات چطور هستن.گفتم دستت سبک بود زود خوب شدم…گفت نه خودت استرس نداشتی ترس نداشتی گوشتت زود خوب شد.ولی دیگه نکن ازون کارها…اونموقع بهت نگفتم اندازه یک مو نزدیک بود رگ پشتت پاره بشه دوختمش…دست گذاشت نزدیک کلیه.گفت اینجا درد نداره.گفتم چرا هنوز تنها جایی که درد داره همونه.گفت دیدی پس دروغ نمیگم.حیف تو نیست طوریت بشه.گفتم شما لطف داری،شیرینی و گل رو بهش دادم.گفت فهمیدم ظهر هم اومده بودی،،اونجا هم شیرینی آورده بودی،،چند دقیقه ای صحبت کردیم.گفتم میشه ازتون شماره داشته باشم.خندید.گفت دستتو بیار.کف دستم نوشت.من هم کارت خودم رو دادم.گفتم آرین هستم کاسبم.لات و لوت هم نیستم.فروشگاه بزرگی داریم.اگه زنگ زدم جوابمو بدی ها.خندید.گفتم جواب ندی من خودم گنده ام ولی دلم کوچیکه،زود میشکنه،گفتم تا ساعت چند اینجایی گفت۶صبح.گفتم مواظب خودت باش.میبینمت.رفتم دم در.ولی یادم اومد کلاه کاسکت موتورم روی پیشخون اورژانس جا مونده.برگشتم برش دارم.دیدم.یک دکتره با دو تا دختره کنار سحر وایستادن.سحر پشتش بهم بود.در جعبه رو باز کرده بود اونها شیرینی برداشتن…یکی دیگه اومد لباس سفید تنش بود نمیدونم کدوم خری بود.گفت خانم پیشکار دیر اومدی.یک ساعته با یک لات بی سروپا داری حرف میزنی شماره میدی و میگیری،نظم و بهم ریختی.الان هم شیرینی پخش میکنی،فردا نامه توبیخت رو زدم ناراحت نشی.گفت دکتر بخدا مریضم بود.حالش اون موقع بد بود.الان اومده بود تشکر کنه.گفت بیخود کرده. لات عوضی.هر چی از اینها کم بشه بهتره،سحر گفت دکتر خواهش میکنم با ادب باشید.اون آقا کاسبه. من میدونم مسئله اون روزش ناموسی بوده.گفت بوده که بوده به ما چی.برگرد سر کارت با من یکی به دو نکن.پررو شدن.ناموسی بوده…اونها ناموس ميدونند چیه؟اصلا هیچکدوم حواسشون بهم نبود.تا اینکه خود دکتره منو دید.چاقو میزدی خونم در نمیومد.تا اینو گفت.دیوانه شدم.گفتم کوسکش فک کردی همه مث تو بی ناموس هستن خارکسده…مث سگ میدویید طرف اتاقش من هم ضامندار و کشیدم.در رو قفل کرده بود.سحر تا دویید نزدیک من با یک لگد در اتاق رو باز کردم.چند نفری بودن جرات نزدیک شدن نداشتن…بلند داد زد.سحر نجاتم بده…گوه خوردم.گفتم مادرتو میگایم کوسکش…سحر دویید اومد جلو.گفت آرین ولش کن.اگه بخاطر من اومدی و میدونم دوستم داری ولش کن.گناه داره…گفتم بی شرف جونتو مدیون این دختری بشنوم گوه زیادی خوردی من میدونم و تو، گفت غلط کردم بخدا غلط کردم…حراست رسید.گفت دکتر چیه چی شده.گفتم شوهرت رسید گلایه کن.گفت هیچچی خودم مقصر بودم.برو به،کارت برس.اقا معذرت میخام.گفتم دلم میخاد توبیخ بشه.تا ببینی همین رو تا بیخ به کجات میکنم…گفت نه بخدا دروغ گفتم.فقط برای اینکه زود برگرده سرکارش…سحر دستمو گرفت آورد بیرون.گفت آرین.چرا زود جوش میاری.اون دختره دیگه گفت دمتگرم داداش.ترکوندیش.خندیدم.اون دکتر دیگه گفت حقش بود.بی ناموس از ترس از مردی افتاد.بار اولش که نیست.گفتم ولی بار آخرش شد.خندیدن.سحر تا دم در اومد.گفت آقا آرین.گفتم جانم.فقط آرین.گفت آرین.اگه میخای بامن باشی باید آروم باشی.من تو رو اگه بخام برای همیشه میخام نه زخمی و داغون.نه توی زندونها.گفتم باشه قربونت بشم…تو جواب آرین رو بده.ارین جونش و برات میزاره.گفت پس لطفا چاقوت رو بده.من.گفتم مرد بی چاقو.گفت آرین.من یادم نمیاد بابام چاقو دستش بوده باشه.اگه دوستم داری بدون چاقو و قمه.گفتم باشه.خدایا این راست می‌گفت.باید زن بگیرم تا جمع کنه منو.خندید.گفت لوس نشو.چاقوم رو دادم بهش.گفتم نندازش دسته زنجانی عتیقه است.خیلی گرونه سفارشیه…یادگاری نگه دار.گفت باشه نترس.دادم بهش…برگشتم خونه…نیمساعت بعد برام اس اومد.پلنگ وحشی سالم رسیدی خونه یانه؟گفتم این کیه دیگه.تا کف دستمو دیدم.یادم اومد شماره سحره.نوشتم مرسی عزیز دلم.اره من که آهوی قشنگمو شکار کردم.برای یک عمرم کافیه.نوشت خدا کنه.زود از من دل زد نشی،نوشتم من تا الان دل به کسی نبسته بودم.دروغ نمیگم دختر توی زندگیم زیاد بوده.اما اونی که بتونه دل ارین رو با خودش ببره تا امشب نبوده.نیمساعتی با هم اس بازی کردیم.کیف کردم.خدا میدونه تمام شب بیدار بودم.خوابم نبرد.۵صبح لباس پوشیدم.از۵و ربع تا۶دم اورژانس روی موتور منتظرش بودم.یکربع به۶بهش زنگ زدم.زود برداشت.گفتم کجایی سحر خانوم.گفت هنوز سر کارم.فک کنم ده دقیقه دیگه برگردم خونه.پرسید تو کجایی.گفتم دور نیستم.گفت چی کجایی،؟گفتم دم در اورژانس،گفت وای چرا اومدی.بخاطر من زود بیدار شدی،؟گفتم سحر به جون خودت از شوق دوباره دیدنت اصلا شب رو نخوابیدم.لحظه شماری میکردم کی بشه دوباره ببینمت.گفت دیوونه ای تو.گفت وایستا الان میام.پس تاکسی نمیگیرم.با سرویس بیمارستان هم بر نمیگردم.گفتم ممنونم.خیلی خانومی،وقتی اومد دید با موتور هستم.گفت وای با این.گفتم عشقمه.فک نکنی ماشین ندارم ها.دارم شاسی هم دارم خوبشم دارم.ولی این عشقه.گفت میترسم…گفتم تا با منی از چیزی نترس…نشستم اون هم پشتم نشست.استرس داشت.کلاه رو دادم بهش.گفتم بزار سرت نترس خب.گفت باشه.گفتم محکم ازم بگیر.بچسب بهم.خندید.گفت خیلی زرنگی.گفتم بخدا فکر بد نکن دیگه.گفت کلک.باشه.اول و آخرش چی.میدونم تو که ول کن من نیستی،پشتم نشست و محکم منو گرفت راه افتادم.وقتی که ترمز میزدم سینه های نازش میخوردن بهم.گفتم سحر صبحانه خوردی.گفت راستش نه.تو چی؟گفتم سحر بخدا از دیروز صبح تا الان چیزی نخوردم.خدا میدونه نه ناهار نه شام.گفت وای چرا؟نگه داشتم.بهش نگاه کردم.گفتم خدا میدونه به جون مادرم که اندازه تموم دنیا دوستش دارم…فقط به عشق دیدن تو…نتونستم چیزی بخورم…نمیدونم توی۲۷سالگی چطوری گرفتار شدم…محکمتر بغلم کرد.گفت تو رو خدا نگاهم نکن تا من هم بگم.ارین اون روز که تا اومدم پشتت رو بخیه بزنم…نگاهت توی نگاهم گره خورد.فهمیدم.تو هم دلت رو به من باختی،من همونجا عاشقت شدم.گفتم قربونت بشم.عزیزم.گفت تو رو خدا دیگه دعوا نکن خب.دیشب تو رفتی اون بدبخت.تا۲ساعت دست وپاش میلرزید.صدبار ازم معذرت خواست.گفت این نامزدت دین و ایمون نداره.مواظبش باش.میخواستم بگم نامزدم نیست.پیش خودم دلم نیومد.گفتم چاکریم به مولا.بریم جیگر یا کله پاچه، گفت کله پاچه رو عشقه.ولی من فقط مغز و زبون میخورم.گفتم هر چی میخوری،نوش جونت.تا ده با هم بودیم.مادرش زنگ زد.گفت پس کجایی.گفت مامان کار دارم دیگه.دنبال کارهای وامم هستم.میام تایکساعت دیگه.گفتم دمتگرم.پس یکساعت دیگه هم با من هستی.گفت نه آرین جون باید برم دنبال وامم.برم ضامن بیارم وامم رو ضمانت کنه.پول لازم دارم.گفتم چقدره وامت.گفت ۳۰تومن.گفتم چی؟برای۳۰تومن وام میگیری؟گفت آرین.بابام بنده خدا راننده تاکسیه؟چند وقت قبل من با ماشینش زدم به یک جک سفید.بی پدر غیر بیمه ماشین۳۰تومن ازم افت ماشین گرفت.چک دادم.بیمارستان قرار بود اضافه کاری هام رو بریزن نریختن.جای چکم خالیه.تا آخر هفته وقت دارم.خندیدم.گفتم ولش کن بیا بریم دور دور.چکت با من.رسیدم بانک خودم.گفتم بده به من شماره حسابتو.گفت نه نمیخوام.گفتم یادته دیشب چی رو بهت دادم.چاقوی عتیقه ضامندارمو.چون تو گفتی،حالا اگه تو ناموس منی،شماره حسابت رو بده…رفتم براش۵۰تومن شبا زدم.برگشتم رفتیم گردش.خسته بود.بردمش درخونه خودمون.گفت اینجا کجاست منو آوردی.من میترسم تو نمیام.گفتم سحر بهم اطمینان نداری،تو قلب ارینی،صبر کن.زنگ زدم.مادرم گفت پسرم کجایی از صبح نیستی دلم هزار راه رفت.گفتم بیا دم در.گفت باشه.پاهام که درد میکنه اما میام.سحر روی موتور بود.مادرم طفلی،تا دم در اومد.
دم در تا سحر مادرم و دید زود پرید پایین از روی موتور‌.زنداداشم هم رسید.مادرم گفت آرین این کیه.گفتم مامان جون با اجازه زن داداش این عروس بزرگته،سحر خیلی خجالت می کشید.سرش پایین بود.زن داداشم گفت حاج خانوم اون دعوا همچین بد هم نشد ها.خانوم پرستاره است.مادرم لنگ لنگون اومد جلو سحر رو بوسید.گفت قربونش برم برای پسرم زحمت زیاد کشید…خدا را شکر آرین هم آدم شد.سحر و زنداداشم خیلی خندیدن.گفتم مامان مگه دوستم نداری آبروی منو میبری.مگه من چی هستم اگه آدم نیستم.گفت فرشته ای فرشته اما مث عزرائیل…فقط فرشته ای که جون منو با کارهات میگیری…گفتم خدا نکنه.خیالت راحت از دیشب چاقوی منو گرفته دیگه شرطش هم اینه دعوا نکنم.شدم پلنگ بی دندون…گفت آخ قربون دخترم بشم من…آفرین عزیزم.من که نتونستم اینو سر به راه کنم.کوچیکه بچه هم داره.این توی ننه بچه هم مونده…مادرم گفت تو برو اونطرف بدو.رفتم کنار با مینا،از سحر چندتا سوال پرسیدن و گفت ببر برسون خونه اشون…سحر مادر با این جای ديگه نری ها.فقط برو خونه.خیلی از مادرم ناراحت شدم.بهم برخورد.آخه دختره چی میخواد درموردم فک کنه…وقتی مادرم این حرف و میزنه.روی موتور پکر بودم.خونه سحر اینها وسط شهر بود.رسوندمش.درست در خونه اشون.نگه داشتم کوچه خلوت بود.رفت پایین کلاه منو بهم پس داد.گفت آرین عزیزم از حرف مامانت ناراحت نشو خیلی ازت دلگیره.این سری آخر میگه تا مرز سکته رفته و برگشته.گفتم حواسم هست…خداحافظی کرد و رفت خونه…من رفتم مغازه.تا رسیدم.بابام و داداشام و شاگردها.همه دست دست ایشالله مبارک میخوندن.اونجا دلم باز شد.بابام گفت مادرت زنگ زد بهم گفت…داداشم گفت بخدا من اون روز گقتم این نگاه آرش کار دستش میده…ظهر اونها رفتن خونه من سر کار موندم خیلی هم خسته بودم.نگفتم دیشب نخوابیدم.سحر بود زنگ زد.گفتم جانم عزیزم.گفت برو بگیر بخواب میدونم خسته ای.گفتم خودت چرا نمیخوابی دیشب تماما سر کار بودی،گفت من عادت دارم.کارمه.بعدشم نمیدونم چرا خوابم نمیاد.گفتم امشب هم شیفت داری؟گفت آره دیگه کارمه.گفت آرین چرا زیاد زدی کارتم الان برام پیامک اومد.خب من وامن فقط۳۰تومنه.بعدا چطوری پس بدم بهت.گفتم تو یا منو اوسکل کردی یا واقعا خودت اوسکلی،؟گفت وای چرا فحش میدی؟گفتم آخه قربونت بشم کی به عشقش پول قرض میده من دومیش باشم…اون رو دادم فعلا کارت راه بیفته،گفت نه بخدا…گفتم نری دنبال وام و این چیزها.بزارش کنار نمیخواد.پول مول خواستی فقط به من میگی.نه به هیچ کس و ناکس دیگه.حتی بابات.گفت مرسی خیلی آقایی،،چند روزی باهم گشتیم تا دیگه کشته مرده هم بودیم و مادرم هم رفت خواستگاریش و فقط پدرش گفته بود من پرسیدم گفتن آقازاده شما خیلی خشن و دعواییه…مادرم گفته بود به لطف دخترتون چاقوش دیگه غلاف شده و دست دختر شماست…فعلا طوق عاشقی دخترتون روی سرشه.طی چند روزی ما با هم عقد شدیم و قرارمون شد چند ماهی که تا بتونه باباش جهیزیه تکمیل کنه و ما بیشتر آشنا بشیم.جشن کوچیکی باباش برای بله برون گرفت و ما عقد شدیم.اون شب اول وقتی کنار هم بودیم توی خونه سحر شون بود.چون خونه قدیمی و کوچیک بود.فقط خوبیش این بود بچه آخر بود و پدر مادرش پیر بودن.مهمونها که رفتن.پدرش خسته بود.فهمیدم تریاک میکشه.گفتم سحر بگو بابا راحت باشه.من میدونم راننده ها.مجبور به مصرف هستن.گفت آخه…گفتم عشقم آخه نداره پیر مرده اصلا نباید کار کنه که خسته بشه.گفتم سحر میزاری بابات بیاد برای ما کار کنه.بخدا مسئول انبار مون رفته نیست دنبال یک بازنشسته میگردیم کار کنه.بزار پدرت بیاد.گفت وای فدات بشم.رفت بیرون داد زد آقاجون میدونی آرین چی میگه…گفت نه بابا جان.گفت دنبال یک بازنشسته هستن که مسئول انبار شون بشه…خب تو برو…گفت نه بابا زشته.گفتم آقا جون چی رو زشته اونجا دیگه مال خودتونه.ما فقط دنبال آدمی میگردیم که خیالمون ازش راحت باشه آخه جنسای ما خیلی گرونه.حقوقشم خوبه.گفت پسرم من بلد نیستم.گفتم خودم یادت میدم.گفتم آقا جون اونجا اتاق هم هست استراحت کنی تریاک بکشی چایی ناهار بخوری،گفت هی ناکس.مادرش گفت خب قیافه ات تابلویه دیگه،سحر عصبی شد مامان زشته.گفت برین مادر جون.برین توی اتاق ما هم استراحت کنیم.توی اتاق بعد اون دفعه که منو بخیه زد اولین بار بود که جلوش لخت شدم.ولی اون معطل بود.گفتم چشمامو ببندم.گفت آرین نمیدونم باید چکار کنم.گفتم هیچچی منو خون به جیگر کن.تا لخت شی که ببینم چی شکار کردم جونم بالا میاد.لبخندی زد و آروم لخت شد به به چه ناز و زیبا بود.امشب آرایش هم داشت با اون چشمای عسلیش منو دیوونه ام می‌کرد.من با شورت روی تخت بودم.ولی یکنفره بود.جا کم بود.اتاق خودش بود.اون سوتین رو درش آورد.چه سینه هایی داشت گنده گرد بزرگ نوک قهوه ای سفیدسفید.گردن بلوری،گفتم خب.گفت خب که خب.گفتم نامرد اصل کاری مونده.خندید گفت بچه پررو.مگه شب زفافه. مگه اومدی توی حجله.گفتم تو رو خدا.لوس نشو.برگشت شورت رو کشید پایین،آخ جانم کمر باریک کون متوسط تپل سفید رونهای تپل و چسبیده به هم.برگشت.نشوندمش روی پام.خجالت میکشید…آروم بوسیدمش.اولین بوسه ما بود.نگاهم کرد.ناز و کوچیک بوسم کرد…رفتم وسط تخت.اومد کنارم نشست.گفت تو نمیخای درش بیاری،گفتم باشه بزار اول از نگاه کردنت لذت ببرم.نوک سینه قشنگش رو بوسیدم. سرم و گذاشتم روی پاهاش.بالا رو که دیدم دو تا لیموی گنده که نه.بزرگتر بودن.توی چشمم بود.گفتم سحر خوابم یا بیدار.گفت چرا،؟گفتم سحر من عاشقتم.دختر و زن خوشگل زیاد دیدم و توی بغلم بودن…ولی تو شاهکاری،گفت مرسی عزیزم ولی ببین.اگه دوباره ازون چیز ها ببینی.با همون ضامندار خوشگلت این چشمای قشنگتو بیرون میکشم.گفت چشم بهت قول میدم.گفت بیین آرین یک چی بگم.ناراحت نشی.اگه خیانت کنی،حتما خیانت میبینی،تیز بلند شدم.گفت همینه که هست.زورم که بهت نمیرسه.داغ بزاری سر دلم داغ میزارم سر دلت.حرف حساب جواب نداشت.رفتم روی بدنش.تموم لب و دهن و چشماشو بوسیدم.قربونش میرفتم و تک تکشون رو جواب میداد.تا اینکه دیگه آرین کوچولو طاقت نداشت.میخواست خودی نشون بده.گفت آرین پاشو از روی من.گفتم ببخشید.خندید گفت نه من هم میخوام اون رو ببینم.شیکمم و سوراخ کرد.بخدا نمیخوام تعریف کرده باشم ولی هرکی کیر منو دیده بار اول گفته عجب چیزیه.اونایی که اولین بار کیر دیدن حتی ترسیدن.این خودش دید.گفت اوه عجب سالاریه…برای خودش پهلوونیه ها.کمتر همچین چیزی دیدم.نگاهش کردم.گفتم چی میگی سحر مگه چندتا تا الان دیدی،گفت خنگه من پرستار اورژانس هستم ها.شاید هزار تا.خب ما بعضی وقتا که مجبور بودیم.مخصوصا دوران دانشجویی باید تزریقات پانسمان نصب سون و این جور چیزها رو هم نصف شب انجام می‌دادیم.درسته پرستار مرد هست.اما بعضی وقتها مخصوصا برای پیرمردها نمیشه.دیگه.گفتم وای دلم ترکید.گفت خولی دیگه.نترس من باکره ام.چندتا بوسش کردم.خیلی خونسرد برخورد می‌کرد.چقدر کوسش و خوردم حال کرد.چرخوندمش.وای چه کونی داشت تپل و زیبا.ولی خب نوع سوراخ میگفت این چین و واچینش کمه.چیزی رو به خودش دیده.برگشتم گفتم میخوری برام.؟گفت آره ولی خوب بلد نیستم ها.گفتم اشکال نداره بخور تا بلد بشی…ولی نه از خوب هم بهتر می‌خورد.قشنگ بلد بود.اصلا دندون نمیزد.گفتم داگی میشی از پشت بکنم.گفت حواست به جلو باشه ها.گفتم مطمئن باش…کمی سوراخش و لیسیدم زبونمو که فشار دادم رفت توش گفت وای ادامه بده.زبون راحت رفت توش.من زید داشتم زبونم حتی بعد انگشت کردن هم نمی‌رفت توش…بلند شدم.آروم سرش و خیس کردم.دادم داخلش. آخ و اوخش بلند شد.گفت وای عجله نکن آروم بکن.پاره شدم.اخه کون رو که اینجوری نمی‌کنند.صبر داشته باش.مال تو کلفته.دیگه مطمئن شدم قبلا رابطه آنال داشته.کمرشو گرفتم و تلمبه میزدم.با دستش منو هل میداد عقب که بیشتر نره داخلش.ولی عصبی بودم‌ تندتر گاییدمش و ریختم توش.خودش حالمو فهمید.لباس پوشید رفت توالت و وقتی برگشت.گفت خودت فهمیدی نمیخوام خودمو توجیه کنم…آره حالا که چی خب من هم۲۵سالمه دیگه دانشجو بودم رابطه داشتم.دوسال بدون اینکه پدر مادرم بدونند با یک دکتره بودم که قالم گذاشت رفت خارج.تخصص بگیره…ولی بهم گفت دیگه برنمیگرده،مگه تو رابطه نداشتی پاک بودی،فقط ساکت بودم.لباس پوشیدم من هم رفتم توالت.توی دستشویی بهترین جا برای فک کردنه…گفتم خب راست میگه.کم سن که نیست.۲۵سالشه و اون هم دورانی داشته برای خودش.من که بالای ۵۰۰تا کوس و کون گاییدم.برگشتم.روی تخت نشسته بود.نگاهش کردم.گفت چیه؟با اخم گفت.و زد زیر گریه. حالا چیکار کنم.گفتم هیچی،گذشته رو میزاریم زیر پامون.فراموشش میکنیم.آینده مال منو تو.فک نکن بی‌بیغیرتم. من روانی ناموسم هستم.ولی چون دوستت دارم.از الان به بعدت مهمه.گفت آرین بخدا عاشقتم…باشه خیالت جمع.بغلش کردم خوابید روی شکمم.گفت آرین بریم پایین بخوابیم آخه تو همه جا رو گرفتی.گفتم ناکس…خودت همچین ریزه میزه نیستی ها.گفتم ببین دیگه اضافه کاری نکن خب.گفت نمیشه الان بقیه جهیزیه ام مونده باید خودم بخرم بابام پول نداره.گفتم من هستم بهت میدم.تو به کسی نگو.بعدشم برو وام ازدواج رو بگیر مال من هم برای تو.خودم برات ضمانت میکنم.من که از وام و اینها بدم میاد.ولی میدونم بابات لازمش میشه.چه بوسی از ته دل ازم کرد.نزدیک صبح قشنگ کوچولو توی بغلم بود.بیدار شدم نگاهش کردم عین پریزاد خوابیده بود.بلند شدم خیلی آروم ساعت۶بود.پدرش پیر بود.از پنجره دیدم نون دستشه.اروم دوباره بلند شدم رفتم توالت برگشتم بیدار بود.گفت من هم خیلی جیش دارم.وقتی برگشت.اومد گفت شورتم خیس شد بدم میاد.خواست عوضش کنه.دوباره دیوونه شدم.چقدر خوردمش.گفت دیوونه خیسه.گفتم جان خیسشم دوست دارم.تلافیش 69 کرد و خوب خورد فهمیدم دکتره خوب ترکونده اینو اوستا کرده،چرخید یک‌جوری شد.گفت بکن پشتم خوب سیر بشی تو معلومه آتیشت تنده.دوباره خیلی حال قشنگی بهم داد…دیگه باهم زن وشوهر بودیم ولی خونه یکی نبودیم.برنامه هم رو داشتیم.خونه همدیگه میرفتیم میومدیم…بابا مامانم دوستش داشتن.با مینا خیلی عیاق بود.۴ماه شده بود.تا اینکه محمود یکی از دوستای قدیمی و خوبم و هم باشگاهیم بود .بهم گفت.ارین.میتونی چند بطری مشروب خوب و خارجی برام بیاری،؟پولش مهم نیست،سحر میدونست میخورم.کاری بهم نداشت.گفتم زر نزن بگو چی میخای،گفت آرین برای خودم نیست بچه خواهر بزرگه میخاد بره خارج درس بخونه…گودبای پارتی گرفته.ازین دکتر مکترها.و رفیق مفیقاش رو هم دعوت کرده.بهم گفت دایی فقط خارجی بیار.گفتم کار دستمون نده.گفت نه توی باغ بیرون شهره.گفتم باشه خودم برات میارم فقط آدرس بده و ساعتش رو بگو…گفت باشه.برای۵شنبه۶تا۱۲شب بود.۵شنبه من با مادرم اینها قرار داشتیم.بریم خونه داییم گفت زنتم بیار…دایی دعوت کرده.گفتم باشه.رفتم خونه سحر شون.گفت عزیزم من ۵شنبه حتما باید شیفت وایستم.گفتم شیفتت نیست که، گفت رفیقم نمیتونه بیاد من بهش قول دادم.چون چندباری بجای من یادت باشه رفتیم مسافرت شیفت وایستاد.گفتم باشه عزیزم.به مادرم گفتم…گفت اشکال نداره شغلش اینجوریه دیگه.ولی یکشب بردار ببرش خونه دایی بهش بر نخوره.گفتم چشم.برای ۵شنبه چند تا قوطی و شیشه.از ودکا و کنیاک گرفته.تا هرچی دلت بخواد گرفتم و ساعت۶رسیدم در باغه…خود محمود در رو زد رفتم داخل.با موتورم بودم.باغ بزرگی بود.و چند تا ماشین هم توش بود.چندتایی زن و مرد پیر و جوون بودن مث کرم مورچه توی لونه اشون توی هم میلولیدن…محمود خیلی تعارف کرد رفتم داخل.من هم چندتایی پیک خوردم.دی جی آهنگ قشنگی میزد.کم کم داشت شلوغ می شد.خواستم برگردم.مادر محمود و خواهرش منو میشناختن.ازم خواهش کردن.بمونم.مجلس قشنگی بود.رفتم توالت وقتی برگشتم.چشمام۴تاشد.سحر و سیمین و چند تا از رفیقاش.توی مجلس بودن.لباس مجلسی شیک تنشون بود.لباسش خوب بود بلند و پوشیده بود.ارایش کم و قشنگ داشت.کنار وایستادم.نگاهش کنم.نمیدونستم چکار کنم.خیلی شلوغ بود.نشسته بودن میگفتن میخندیدن.دی جی آهنگ قشنگی زد و بلند شدن برقصن.رفیقش بلندش کرد برقصه.چندتایی پسر اومدن ازش خواستن باهاشون برقصه قبول نکرد.نشسته بود.خیالم راحت شد که فقط برای مهمونی بهم دروغ گفته…ولی نفهمیدم با کی اومده.تو این حین.محمود صدام زد رفتم پیشش.خواهر زاده اش و یک دکتر دیگه رو بهم معرفی کرد.ارین جون امشب زحمت نوشیدنیها رو کشیدن.البته خدایی نکرده اشتباه فک نکنید ساقی نیستن.چون مهمانی خصوصی بود برامون آوردن.دکتره گفت کامیاب هستم.کارت ویزیت رو داد.گفت بچه ها من برم پیش دخترها.چندتایی مهمون من هستن.اون رفت و محمود به زور.پول مشروبها رو بهم داد.وقتی برگشتم دیدم خانوم خانومها.توی بغل آقا کامیاب داره آروم میرقصه…از گوشه کناری آروم ازش فیلم گرفتم.فهمیدم با کامیاب اومده.گفتم محمود این دکتره کیه.گفت این رفیق همین خواهر زاده منه.دکتره خارج بود و برگشته.کارای اینو هم این جور کرده…گفتم تازه برگشته گفت آره.فهمیدم بدبخت شدم.گفتم اون کیه باهاش میرقصه…گفت نمیدونم.فک کنم زید میدی چیزیه،چون این زن نداره.میگن کوس باز تیریه،گفت دلت دختره رو گرفته.بگم برات بیارتش،آب دهنم خشک شد.نتونستم جواب بدم.گفتم نه شاید نامزدشه.گفت بعدا بیشتر باهاش رفیقت میکنم.کلا میگن آدم خارکسده ایه. ولی ترسوست.مهمونی زیاد میگیره.میخوای بعدا براش آبکی ببر پول خوبی میده.گفتم ناکس مگه من ساقیم. یا به این پولها احتیاج دارم.گفتم به هر حال شماره منو بده.رفتن نشستن کنار هم بودن.ولی می‌فهمیدم که سحر سر حال نیست.شاداب نبود…از توی حیاط زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد تا متوجه گوشیش شد.زودی تندی دویید.بیرون من خودمو قایم کردم.گفتم عشقم خسته نباشی.چیکار میکنی،آروم حرف میزد.یهو زد زیر گریه.گفتم چی شده فدات شم.کجایی تو.گفت هیچچی هیچ جا…توی اورژانسم.الان یک جوون تصادفی آوردن.جوونه مرد.خیلی گریه ام اومد.گفتم حتما اون هم مث من عاشق بوده و الان یارش دلش براش میترکه، بیشتر گریه کرد…گفتم عزیزم تا یک ساعت دیگه میام پیشت میبینمت.گفت نه نیا خودم برمیگردم.گفتم نه میخوام شام باهم بریم بیرون.اخر شب بریم دور دور.نمیخوای شب جمعه قشنگی داشته باشیم.گفت باشه…دیدم برگشت داخل و زود جمع و جور کرد.و عجله داشت.اون دکتره همش می‌پرسید کجا جواب نمی‌داد.مجبوری نشستن توی ماشین و من هم به محمود نگفتم پشتشون راه افتادم.و زود رفت خونه لباس پوشید برگشت اورژانس.دکتره هم رفت دنبال کارش.من رفتم سر ساعت دنبالش…البته کلا.دنبالش بودم.اون نمی‌دونست.سوار شد.رفتیم شام خوردیم.و محکم بغلم کرده بود.و حرفی نمیزد.دیگه حواسم بود مواظبش باشم اون شب اصلا به خودم نیاوردم…تا اینکه دو هفته بعد.شماره ناشناس بهم زنگ زد.گفتم بله.گفت آقا آرین.گفتم جانم شما.گفت دکتر کامیاب هستم.باهاش گرم گرفتم.گفتم جانم.گفت ببین برای جمعه ظهر چند بطری خارجی اصل میخام از همونهایی که آورده بودی.گفتم داداش من کاسبم ساقی که نیستم.گفت جون عزیزت بیار دیگه.من که پزشک مملکتم،نمیتونم به کسی اعتماد کنم.گفتم مجلس چی هست.گفت بیا خوش میگذره… گفتم حتما از اون حوری پری ها هم زیادن.گفت تا دلت بخواد…محمود آقا گفتن چشمت دنبال اون چشم عسلی بوده…اون زید شخصی خودمه…اما چون میدونم از دستم رفته دیگه…بیا تو هم فیضش رو ببر.گفتم دمتگرم‌.کاریت نباشه…برای جمعه خودمو حاضر کردم.و ضامن دار تازه خریدم.سر ساعت زودتر اونجا بودم.قبلش به سحر گفتم جمعه با رفیقام میخوام برم کوه.گفت وای خوش بحالت مامانم میخواد منو ببره مراسم تعزیه فامیلمون.توی دلم گفتم تو که راست میگی …زن عقدیم بود اما دل ازش بریده بودم…ظهر که زودتر رسیدم باغ ویلا.خود دکتره نبود.چندتای دیگه بودن.زنگ زد گفت منو راهم بدن.ساعت ۱۲ با چند تا ماشین دیگه رسید.بله سحر خانوم و رفیقاش هم بودن.همه رفتن بالا لباس عوض کردن…آروم رفتم بالا.صداشون میومد.یکیشون گفت سحر بخدا آرین بفهمه اینجا رو به خاک و خون میکشه.گفت سارا چکار کنم.پدرسگ ازم فیلم داره.اگه نمیومدم.ابروم رو می‌برد… چندسال نبود راحت بودم.از روزی برگشته بدبختم کرده.گفت سحر چند بار باهاش خوابیدی، گفت بخدا از وقتی که اومده نذاشتم باهام کاری بکنه.من عاشق آرین هستم.ولی امروز نمیدونم چیکارم داره.گفته حتما باید بیام.تا فلش فیلمهامو بده.بهش گفتم کامیاب شوهرم بفهمه هم من هم تو رو تیکه تیکه میکنه.اما میگه هیچ گوهی نمیتونه بخوره…برگشتم پایین و دیگه گوشی دستم اومد…خودمو نشون جمع نمی‌دادم.جماعت کم بودن.همه دکتر بودن و توشون ازین پیر پاتال های پیزوری زیاد بود.ولی بیشتر مرد بودن.فهمیدم دخترها همه پرستاران.دو ساعتی از مجلس گذشته بود ناهار آوردن و بعد ناهار چندتایی رفتن…کامیاب بالا بود.رفتم پیشش.گفت کجایی بابا دنبالت بودم.گفتم هیچچی دیدم نیرو کمه کمک کردم مجلست درست بچرخه.گفت دمت گرم.من هم برات سوپرایز دارم.یک ربع دیگه همین اتاق باش.رفتیم پایین.دیدم رفت دنبال سحر صداش زد.رفتن بالا.ارومی رفتم پشت سرشون.در اتاق کمی باز بود.گفت کامیاب فلش منو بده.به قرآن بفهمه تیکه بزرگت گوش هاته…گفت امروز میخوام فقط یکبار دیگه یکبار با یک دوستم…همون پوزیشن دوتایی رو روت اجرا کنم.به جان مادرم فلش رو بهت میدم دیگه کاری هم بهت ندارم.گریه کرد.بخدا کامیاب.اون دفعه چندین روز مریض بودم.الان اگه طوریم بشه بفهمه چی بهش بگم.تازه من زن عقدیش هستم دیگه…بفهمه بخدا منو و تو رو میکشه…گفت بقران هنوز منو نگرفته بود یکشب چنان دماری از روزگار محبی در آورد تا چندشب ازم معذرت میخواست.گفت نمی‌فهمه… باشه نوبتی میکنمت.گفت بگو به قرآن.گفت به جون مادرم نوبتی…گفت باشه فقط زود.زنگ بزنه باید برگردم.فک میکنه من با مادرم هستم…گوشیم از اول روی سایلنت بود.زنگ خورد پشت در بودم.خودمو کشیدم عقب.گفت بیا بالا.زود باش.چشم عسلیه منتظرته.کیفش رو ببر…چاقو رو بازش کردم.وقتی رفتم داخل.سحر داشت لخت میشد پشتش بهم بود.منو ندید.در رو بستم قفل کردم.چاقو دستم بود.کامیاب گفت زور نمیخواد خودش راضیه.تا سحر برگشت.در جا غش کرد.کامیاب نمیدونم چرا نمرد.فقط میدونم که بعد یکسال و نیم از زندان برگشتم.اون هم با پول و زور وسیله‌وکیلهای پدرم…سحر چند بار تقاضای طلاق داد.از همه چیز و مهریه اش هم داشت دست میکشید.فقط پیام دادم طلاق بگیری برگردم.اول خودت و بعدشم خودمو میکشم…طلاق کنسل بود.فک می‌کرد چندین سال اون تو بمونم.ولی آدم پولدار پولش مراقبشه. البته اینجوری نبود که کامیاب رو دادگاه ولش کنه.یکی از دلایل زود آزاد شدن من.این بود که اون رضایت داد و من رضایت دادم.پدرم گفت رضایت بده تو که خواهر مادرش رو گاییدی،.نمیدونم چرا نمرد.پاره پاره اش کردم.نمیخوام ماجرا رو جناییش کنم…ولی روزی که بیرون اومدم.کامیاب برای همیشه رفته بود.من اولش رفتم مغازه.پدر و برادرم حسابی تحویلم گرفتن.ولی هیچ حرفی نزدن.مختار رفیق و کارگرمون بود.من به اون سپرده بودم مراقب سحر و کارهاش باشه.ظهر پدرم هر کاری کرد نرفتم خونه.گفت بیا پسر جان مادرت چشم انتظاره.گفتم بابا من شاید از ایران برم.طفلی مارس موند.چی کجا بری؟میخوای منو برادرت رو بی پشتیبان کنی،گریه کردم آقاجون.من دیگه آبرویی ندارم که بمونم.گفت گوه خوردی مگه چی شده.پدر یارو رو درآوردی تا دم کشت زدیش. خدا خواست که اون نمرد.اگه نه الان اعدام بودی.کجا بری.میخوای منو دق بدی،این همه زن و دختر خوب یکی دیگه بگیر اصلا ده تا دیگه بگیر.گفتم نمیشه بابا نمیشه.مگه الکیه؟با دلم چیکار کنم.گفت هیچی برو دست زنتو بگیر بیارش سر خونه زندگیت.تو که میدونی اون مقصر نبوده.مجبور بوده.اون هم تاوانش رو پس داد پدرش دق کرد سکته کرد مرد…گفتم ای وای عجب…گفت آره وقتی شنید چرا تو افتادی زندان اینجوری شد.ما بهش نگفتیم چرا افتادی زندان.اون تو رو مقصر میدونست.همش میگفت باید طلاقش بدین من ازین دامادها نمیخوام.تا اینکه بهش گفتیم آقا جون مقصر دخترت بوده گول خورده نه پسر ما.بدبخت ده روز نکشید تموم کرد.خودمون مراسم گرفتیم براش،ولی میدونم که هنوز هم توی همون خونه هستن.موتورم زیر خروارها خاک مونده بود.بردمش کارواش و ترو تمیزش کردم.رفتم اورژانس نبود.گفتن اینجا نیست،رفیقم مختار گفت توی مرکز خصوصی کار میکنه،رفتم اونجا فهمیدم شیفتش۴عصره.وقت داشتم رفتم اصلاح و حموم.نمیدونست آزاد شدم.فقط زنگ زدم مینا.میدونستم اون باهاش ارتباط داره. گفتم زن داداش چیزی نگو بهش که آزاد شدم.میخوام چند روزی تعقیبش کنم.ببینم کجاها میره…گفت داداش آرین.سحر اون دختر سر زنده قبل نیست.خودشو باخته.دوست و رفیقی نداره تنهاست.گناه داره حتی مادر جونم اون رو بخشیده.اذیتش نکنی ها.گفتم پس من چی نزدیک دوساله زندانم.بخاطر کی بود.؟گفت مگه عاشقش نبودی خب باید پا روی بعضی چیزا بزاری از روشون رد شی دیگه.گفتم باشه زن داداش…مرسی.دلم آروم شد.نزدیک ساعت۴در خونه اشون بودم.از در اومد بیرون.چادر سرش بود.خنده دار شده بود.ارایش نداشت لاغر شده بود.منتظر بود اسنپ برسه.منو ندیده بود.چند متری اون طرف تر بودم.چندتا گاز وحشی به موتور دادم میدونم از صدای گاز دادن موتورم می‌ترسید.برگشت موتور رو که دید.تا منو نگاهم کرد. مث آهو که از دست پلنگ فرار میکنه دویید توی خونه.با موتور رفتم در خونه اشون.در زدم.مادرش گفت کیه؟سحر ببین کی پشت دره…؟گفت مامان باز نکن در رو،،تو رو خدا باز نکن.گفت مگه کیه ؟گفت آرین آزاد شده.اومده سراغ من.مامان منو میکشه،؟گفت غلط میکنه،صداشون میومد.در زدم ولی آروم.گفت مامان نرو باز نکن.گفت اول و آخر چی،بزار بیاد طلاقت بده بره پی زندگیش.در رو باز کرد.گفتم سلام حاج خانوم.میشه بری کنار.گفت اگه میخوای بکشیش.اول منو بکش.چون من غیر از اون کسی رو ندارم.دوساله خسته شدم از این زندگی،پدرش که رفت.این هم چوب خریت خودشو خورد.دلش شکسته.چندبار دیوونه شده بود میخواست خودشو خلاص کنه.من نذاشتم.گفتم حاج خانوم برو کنار.رفت اون طرف رفتم داخل.در رو بستم.گوشه حیاط دم در کنار پله ها بود.منو نگاهم کرد. به هر چی بگی قسم شاشید به خودش.طفلی تا رفتم جلو غش کرد.زودی بغلش کردم.بردمش توی خونه روی تختش.بامادرش کمک کردیم لباساش و عوض کردیم.مادرش آب قند آورد.دادم بهش.سرش توی بغلم بود.با یک بلوز شلوار خونگی بود.گوشیش زنگ خورد.دیدم نوشته مینا.شماره زنداداشم بود.تا وصل شد.مینا گفت سحر آرین آزاد شده دیدیش نترسی ها کارت نداره.گفتم خیلی فضولی زن داداش.اگه به آرش نگفتم.گفت ای وای آرین تویی،ببخشید آخه گناه داره از ظهری دارم با خودم میگم بهش زنگ بزنم یا نه،؟گفتم فعلا قطع کن منو دید ترسید غش کرد.گفت وای طفلی به قول حاج خانوم عزرائیل دیده دیگه.گفتم بخدا مینا بیام خونه.من میدونم و تو.گفت کاری نمیتونی بکنی نزدیک زایمانمه،همه مث چی مواظبم هستن…اوه مبارکه، قطع کردم.مادر سحر کنارم بود.سحر بی حال بود.گفتم ببرمش دکتر.گفت نه خودش خوب میشه.ترسید ازت…گفتم مگه من ترس دارم.من دلم براش یذره شده.اگه من میخواستم این و بکشم همون روزی که اونجا دیدمش میکشتمش،نه الان…گفت نمیدونم چی بگم مادر جون.تو مردی گذشت کن.گفتم خب خودشو به موش مردگی زده به هوش نمیاد که ببینه گذشت میکنم یا نه.مادرش رفت بیرون.سر و بدنش توی بغلم بود.هنوزم خیلی خوشگل بود.گفتم ببین ناقلا.اگه به هوش نیای.و بخوای فیلم بازی کنی.برم رفتم بر نمیگردم.پدرم مادرم مینا همه ازم خواستن ببخشمت،دلمو دریا کردم اومدم دیدنت.نمیخواستم که بکشمت.میخواستم برای همیشه از ایران برم.پدرم ظهری چنان گریه ای کرد دلم آتیش گرفت…منو فرستاد سراغت.الان خودت میدونی.سرش و گذاشتم روی تخت.بلند شدم برم.اروم سر بلند کرد.صداش گرفته بود.گفت آرین نرو عزیزم.بمون.فدات شم.دوباره خواست بلند بشه نتونست.گفتم دراز بکش.اروم باش.چشمای عسلی درشتش رو باز کرد.نگاهم کرد.اشکای قشنگش از کنار چشماش تا زیر چونه اش همینجور میریختن.گفتم گریه نکن.پاشو.گفت نمیتونم.نمیدونم چرا سرم گیج میره.حالم بده.چشمام جایی رو نمیبینه…زنگ زدم اورژانس اومد.خوب شد زنگ زدم.فشارش پایین بود.توی اورژانس.دوتا از رفیقاش بودن.تا منو دیدن کپ‌کردن.سلام آقا آرین مگه آزاد شدین…گفتم آره امروز.گفت اینجا چکار میکنید.گفتم سحر رو آوردم.رفیقش جیغ زد.کشتینش…گفتم روانی چرا جیغ میزنی،؟چرا بکشمش؟منو دید ترسید غش کرد آوردمش اینجا،گفت حق داره…والله بلایی سر دکتر کامیاب آورده بودی.نمیتونستن.شیکمش رو بخیه بزنند.یکجا رو میزدن جای ديگه پاره میشه.خب این یادش بوده.فک کرده میخوای اون بلا رو سرش بیاری،گفتم احمق این عشق منه.زندون رو به یاد این روزهاشو شب می کردم و شبهاشو روز.الان بیام بکشمش.خب اگه میخواستم بکشم همونجا میکشتمش…رفتیم رو سر سحر.بهتر بود.دوستاش خندیدن.گفتن سحر خیلی ترسیدی؟با چشماش گفت آره.منو دید صورتشو برگردوند…مادرش بیرون بود.گفتم مادر جون دوست نداره با من حرف بزنه.من میرم.از طرف من ازش خداحافظی کن.بگو آرین رفت حلالش کن.گفت کجا میری مادر جون.گفتم خودش میدونه…مادرش رفت توی اتاق.رفیقش،پشت سرم دویید اومد.گفت آرین بخدا کارت داره نمیتونه بلند شه.جون نداره.منو فرستاد دنبالت.برگرد…نرو.برگشتم.همه اومدن بیرون.البته اورژانس بود و سالن خانومها.تختها فقط با پرده از هم جدا بودن.رفتم پیشش.دستشو دراز کرد.بلندش کردم.گفت نرو آرین نرو.من رو ندارم نگاهت کنم.هزار سال شرمندتم.هنوزم توی نگاهت میفهمم که من روسیاه رو دوستم داری…خودشو انداخت بغلم و زار زار گریه کرد. تا فرداش اونجا بود.صبحش خوبه خوب بود.مادر پدرم هم شبونه اومدن دیدنش،خودش حال خودشو می‌فهمید.مرخص شد.لباس شیک پوشید چادر سرش کرد.نمیدونی چقدر بهش خندیدم.گفت چرا میخندی،؟گفتم شکل پنگوئن های ماداگاسکار شدی،خودش هم خندید.گفت جایی که کار میکنم.زیر مجموعه بیمارستان سپاهه باید محجبه باشم.جای خوبیه.خصوصیه اما عالیه.سوار موتور کردمش.رفتیم گردش.رسیدیم باغ خودمون.دلش شک بود.گفتم بیا نترس میخوام باهات تنها باشم.گفت برام چی نقشه ای داری ؟گفتم سحر از من میترسی،بدو برو چایی دم کن.الان میام.رفتم توی باغ.اتیش روشن کنم دلم تفریح میخواست.برگشتم توی خونه دیدم با گوشیش حرف میزد. بخدا مینا این میخواد اینجا سرمو زیر آب کنه منو دفنم کنه.من ازش میترسم.پس چرا منو آورده اینجا.نمیدونم اون چی بهش میگفت. ولی این دیگه حواسش به من نبود.ترسیده بود.رفتم بیرون براش اسنپ گرفتم.آتیش روشن بود.توی خونه بود بیرون نمیومد.مینا بهم زنگ زد.گفت آرین کجایی.گفتم توی باغم اومدم باهاش تنها باشم.اما ازم می‌ترسه.براش اسنپ گرفتم الان میرسه.میفرستمش بره خونه اشون.مینا اگه دیگه هم رو ندیدیم.حلالم کنید.من دارم میرم.گوشیمو خاموش کردم.اسنپ اومد.فرستادمش رفت.هیچچی نگفت فقط سوار شد رفت.من هم در ها رو بستم و موتورم و برداشتم که برم که برم.دیدم برگشت.گفت من با اسنپ نمیرم خودت منو برسون.گفتم من نمیتونم تو رو برسونم.اسنپی پولشو گرفت رفت.این گفت چرا اونوقت.گفتم چون فردا طلاقت میدم.برو دنبال زندگیت.گفت یگ سوالمو جواب بده بعد طلاقم بده.ببین من خودمو نکشتم چون گیر همین سوالم.بگو تا بد‌ونم.اصلا تو کامیاب و از کجا می شناختی،کامیاب گفت من امشب تو‌رو برای یک رفیقم میخوام.پس تو خودت دنبال خیانت به من بودی اومده بودی مث اون کثافتها زن بازی،،گفتم به یک شرط بهت جواب میدم.که امانتی منو بهم پس بدی،گفت بخدا همیشه توی کیفمه…از روزی که ازت گرفتم…مخصوصا از روزی که ندیدمت.دایم داخل کیفمه بعدا بهت میدمش…گفتم بدش من نترس.من یکی جیبم دارم.اگه میخواستم کاری بکنمت با دست خالی میکردم.اون یادگار من به عشقم بود.وقتی پسش بگیرم دیگه بین من وتو چیزی نیست بغیر خاطرات تلخ ولی اگه جوابتو بدم بد شرمنده میشی ها.گفت نه تو بگو چرا اونجا بودی،؟،خودت اومده بودی دنبال کثافتکاری،من شانسی به تورت خوردم.گفتم باشه خودت میخای…تمام ماجرای جشن خواهر زاده محمود رو تعریف کردم از اون شب کزایی که مهمونی داییم رو نیومد.تا امشب.فیلم رقصش رو نشونش دادم.گفتم من کامیاب رو نمی‌شناختم با واسطه باهاش دوست شدم.که ببینم تو چکار میکنی؟حالا فهمیدی؟سرش پایین بود.بلند شد رفت.صدای گریه اش میومد.رسید دم در نرفتم سراغش و صداش نزدم.اروم با چاقو رگ دست خودمو زدم.برگشت نگاهم کرد. اول چیزی ندید.ولی وقتی چاقوم از دستم افتاد دویید طرفم.وای آرین قربونت بشم.چرا این کارو کردی.وای خدا.چکار کنم.؟زودی روسریش رو در آورد محکم بست دور مچ دستم.گفتم سحر بدون که من هیچوقت تو رو نمیزدمت. زورم به عشقم نمیرسه.دوستش دارم.به خودم که میرسه.تا الان فک میکردی من میخواستم بهت خیانت کنم.مگه،نه، برای همین طلاق میخواستی،گفت آره…ولی ببخشید تو‌رو خدا.اگه دستتو باز کنی.من هم رگمو میزنم.تا با هم راحت بشیم.همون موقع نمیدونم کی به داداشم خبر داده بود با مختار رسیدن.با خود سحر بردنم درمانگاه محل کارش.خودش دستمو بست…شب مادر اونم خونه ما بود.چون تنها بود پیرزن…من و سحر موندیم توی اتاقم.بعد مدتها روی تخت خودم خوابیدم.اومد کنارم دراز کشید. گفت دیگه دوستم نداری مگه نه؟چاقوت رو که بهم یادگاری داده بودی ازم پس گرفتی،نمیدونم چرا الان پیشت نشستم.مادرم دلش خوشه که ما بریم سر خونه زندگی خودمون.ساکت بودم.به متکا روی تخت تکیه داده بودم.اومد کنارم تکیه داد پاهای قشنگشو کنارم دراز کرد.موهای قشنگش بلندتر شده بود.از بالا که دیگه رنگشون نکرده بود.مشکی تر بودن.گفتم سحر دیگه چرا خودتو خوشگل نمیکنی…چرا اینقدر افسرده شدی،گفت برای کی برای چی؟آرین حتی دیگه تو هم نگاهم نمیکنی.چه دل خوشی داشته باشم.بغلش کردم خودشو چسبوند بهم.گفتم سحر دوساله فک میکردی میخواستم بهت خیانت کنم.چقدر تلخه که من توی زندان به عشق تو که داشتی بهم خیانت میکردی و مچ تو گرفتم…نفس میکشیدم.ولی تو به این فک میکردی که کی من برگردم ازم طلاق بگیری،،در صورتی که مقصر خودت بودی و تو اول اشتباه رو مرتکب شدی.مگه بهت نگفتم گذشته ات برام مهم نیست.چرا بهم نگفتی دکتره برگشته بهت گیر داده.گفت بخدا آرین بخاطر خودت بود.میدونستم میری خون راه میندازی.خواستم هر جوری شده فیلما رو ازش بگیرم.بار آخری با یک حروم زاده دونفری بهم تجاوز کردن.با اون باهم رفتن خارج…این برگشت ولی اون نیومده…اون که برگرده خودم پاره پاره اش میکنم.گفتم چرا،؟گفت نمیگم.گفتم بگو چرا،؟گریه کرد. آرین مال اون خیلی کلفت بود.منو پاره کرد.زیر پام پر خون شد.بعدش روانی با این دوتایی کردنم.وقتی به هوش اومدم.تنها توی ویلا مونده بودم.اینها رفته بودن…فقط یک نوار بهداشتی الکلی کرده بودن پشتم.اون منو جرم داد.تا یکماه مایعات میخوردم…چی بگم بهت.این هم شانس منه.گفت آرین یک چیزی بگم نه نگو.گفتم چیه بگو.گفت آرین هیچچی ازت نمیخوام.فردا بیا دادگاه با تقاضای طلاقم موافقت کن.الان که من فهمیدم تو بی‌گناهی.تو هم که فهمیدی جریان چیه،موندن من و تو باهم دیگه فایده ای نداره.از پیشش بلند شدم رفتم بالا.ساعت دو نصف شب بود.دلم برای کفترام تنگ شده بود.روی پشت بوم بودم.من که از دود متنفر بودم.توی زندان سیگاری شدم…یک نخ روشن کردم.نمیدونستم خدا دوستم نداره.چی شده.زندگیم درست نمیشه.دلم پر خون بود.راهم رو گم کرده بودم.نفهمیدم کی اومده بالا.بهم گفت داری سیگار میکشی.تو سیگار میکشی…تویی که میگفتی دود ماشین اذیتت میکنه؟چیزی نگفتم.روی لبه پشت بوم نشسته بودم.۴طبقه بود.گفتم سحر دلم میخواد از این بالا بپرم پایین.گفت نه بیا اینطرف حرفهای بیخودی نزن.گفت نکش دیگه.اینجوری که میبینمت.داغون میشم.مگه تو نگفتی اهل دود و دم نیستی، گفتم اون زمانی برای تو بود.تو که فردا میخوای طلاقتو بگیری برات چی فرقی میکنه که من.چی بکشم یا نکشم.گفت آرین واقعا میخوای طلاقم.بدی،؟گفتم لامصب کسخلم کردی،مگه تو الان پایین روی تخت نگفتی.فردا با تقاضام موافقت کن.مگه من رفتم تقاضا دادم.وقتی تو منو دوست نداری،رفتی تقاضا دادی من چی بگم و چکار کنم…گفت من بگم تو نمیخاد یککمی نازم کنی…بهم بگی نمیخاد اگه بری دلم برات میترکه.ها.نمیخاد ازین چیزا بگی بدونم دوستم داری،،نکنه منتظر بودی بگم.بهت.گفتم آهان.خانوم دلش محبت میخاد پس خودتو لوس کردی،میدونی اومدم بالا.سیگار بکشم.شاید خدا بهم جرات داد.خودمو پرت کنم پایین.تا راحتت کنم.چون من تا زنده ام نمیزارم تو زن کس دیگه بشی.اونوقت تو برای اینکه ناز کنی ازم چرت و پرت میخای،بلند شدم خودش بغلم کرد.اخ قربونت بشم.بیا بریم پایین.لامپ گنجه روشن بود.یک کفتر نر پرید روی ماده خیلی قشنگ ماده بهش پشت داد.نگاه کردیم خندیدیم.گفتم بیا بریم پایین.من طلاقت نمیدم.نترس دیگه همه چی تمومه.دستمو گرفت.برگشتم پایین.پدرم بیدار بود.گفت لاشی بچه کونی سیگار میکشی.گفتم سحر تو بهش گفتی،گفت بخدا من که الان دیدم پیش تو بودم.گفت بی‌شعور بوی سیگارت توی راه پله پیچیده.رفتی زندون کس شعر یاد گرفتی…گفتم آقا جون ۳۰سالمه بچه که نیستم.گفت ۱۰۰سالت هم که بشه بچه منی.گفتم راست میگی ببخشید.گفت سحر دوباره این سیگار بکشه به من نگی من میدونم و تو.گفت چشم آقا جون.گفت الان هم برین بخوابین.طبقه دوم خالیه.جهیزیه بیارین هرچی کمه با آرین برین بگیرین برین سر خونه زندگیتون.بسه دیگه دیر هم شده.آرش بچه سومش داره بدنیا میاد این هنوز زن خونه نبرده…سحر رفت بغلش کرد.آقا جون بخدا…گریه امونش نداد.بوسش کرد.گفت من میدونم تو مقصر نبودی،برو سر زندگیت.تو دختر خوبی هستی،مواظب خودتون باشید.گفتم پس چکار کنیم.گفت زندگی پسر جانم زندگی کنید.از جوونی لذت ببرید.برو اتاقت.من هم برم سراغ ننت.گفتم ای دهنت سرویس،خندید.سحر چقدر ناز می‌خندید.رفتیم اتاق.اروم لباسشو در آورد.گفت تو دوست نداری لخت شی.ببین خودت نمیخوای ها.مگه تو همون نبودی که از شوق دیدن من حتی شام و ناهار هم نخورده بودی،گفتم سحر فقط میخام ببینمت.لخته لخت شد.رفت روی تخت دراز کشید.کوسش پشم داشت.گفتم وای پشمالو شده.گفت تا بوسش نکنی پشماشو نمیتراشم.گفتم اوف چی خوشگله…خندید.گفت کجاش خوشگله.اگه میدونستم میایی.میتراشیدم.اون اول شب هم برای همین لخت نشدم.چون مو داشت.ولی من آرین کوچولو رو تراشیده بودم.تا دید.گفتم دوستش داری،؟گفت عاشقشم.ساک خوشگلی زد.رفت روی تخت.پاهاشو دادم بالا.نگفتم میخام پرده اتو بزنم.گفتم پاهاتو بده بالا.گفت نه از جلو نه،،گفتم میخام از زیر بزارم بره کوندقشنگت.گفت درد داره که،گفتم آروم میزارم.دیوونه باور کرد.پاهاشو خوب داد بالا.کیرمو خیس کردم.یکضرب کردم توی کوسش.جیغ زد دهنشو زود گرفتم.گفتم هیس ساکت.با گریه گفت.بخدا رفت جلوم.بدبخت شدم.گفتم چرا بعدا.مگه زن عقدی من نیستی،گفت چرا.اخه من روسیاه همینجوری بی آبرو هستم.الان دیگه بدبخت تر شدم.خدا.مگه منو دوستم نداری،با دستمال خونه‌خونهاشو پاک کردم.لباس پوشیدم.رفتم بیرون.در اتاق مادرم و زدم.و مادرش.هر دو اومدن بیرون.گفتم مامان.این هم دستمال خونی عروست.می‌ترسه میگه الان همه فک می‌کنند.من بی آبروم.مادرم گفت مبارکتون باشه پسرم.الحمدالله.بابام گفت ها حالا شد،مادرش با مادرم رفتن اتاقش.هنوز گریه میکرد. صداش میومد.مامان جون بخدا گولم زد.مادرش گفت دختر جون گولم زد چیه؟شوهرته.دو ساله ندیدتت…حق داره.مبارک باشه.مادرم گفت غصه نخور.خود بی حیاش آورد دستمال رو داد.این نمیدونم کی اینقدر پررو شده.گفت.مامان این سیگار میکشه.مادرم گفت خاک عالم تو سرت آرین راست میگه…گفتم نامرد انتقام میگیری.مادرم گفت بقران اگه دوباره بکشی شیرمو کوفتت میکنم.نه حلالت.خندیدم.بوسش کردم.گفت کارتون که تموم شد برین حموم.خندیدم.برگشتم اتاق.گفتم منو لو میدی…پاهاشو بردم بالا دوباره کردمش.گفت عزیزم آروم بکن خب زخمه.درد دارم میسوزه توش،گفتم باشه…کوس تنگش خوب گاییده شد.ابم رو هم ریختم توش.گفت وای خب حامله میشم.گفتم هنوزم نمیخوای حامله بشی.لامصب پیر شدی دیگه.بعدشم بابام گفت نوه میخواد.خندید.بغلم کرد.بردمش حموم.اول پشماشو براش زدم.خودم شستمش.هفته بعد با یک عروسی کوچیک رفتیم سر خونه خودمون…الان بارداره.ولی نمیدونم اون یکی با این چکار کرده.میگه برگرده من میدونم و اون…

نوشته: آریایی

بازدید 7,905

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “گذشتم از گناهش”

  1. داستان جالب بود، اینکه ولش نکردی خیلی خوبه. خوشبخت باشید.زنها موجودات ظریف، ضعیف اما قدرتمندی هستند.زن باید درکنار مردش احساس آرامش داشته باشه نه اینکه ازش بترسه.ترس بزرگترین آفت برای زندگی مشترکه، وقتی زن و شوهر عاشق هم هستند نباید از چیزی بترسند.باید شیشه نوشابه کرد داخل کون اون حرامزاده ای که تجاوز میکنه و با فیلم طرف مقابل رو تهدید میکنه. باید بلایی سرشون بیاد که روزی هزار بار ازکارشون پشیمان بشن.

  2. مشخصات دقیقا یه داستان بودغیرواقعی اما ملموس…خوب وروان بود اما واقعا طولانی …دیگه بعضی جاها چندخطی رد میکردم تا ببینم آخرش چی میشه…غیرت وتعصب تو نوشتن سکس هم وجود است…کمرنگ‌بودوخسیسانه

  3. اول اینکه وقتی میگی پشتم پاره شد دقیقا بگو چه قسمتی تا کسی فکر نکنه پشتت با کیر پاره شده،چند بار گفتی پشتم پاره شد و اینکه تا تو باشی دیگه سر به سر یک لر نزاری که اینطوری پاره ات کنه و در آخر اینکه از فیلم رضا موتوری بهروز وثوق الهام گرفتی و این داستان را نوشتی و یک کلمه آن واقعی نبود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید