جنگ با معشوقه، معاشقه‌ ممنوعه

#سرگردون
اولاش فقط بوی ادکلن و آدامس میاد، بعدش کم کم بوی ادکلن با عرق قاطی میشه و آخراش بوی ادکلن های اکثرا فیک تو بوی بدن های خیس و عرق کرده گم میشه و همیشه بوی عرق و گاهی مخلوطی از بوی عرق و خون به دماغ آدم میرسه!..
اینجا طبیعیه که ابرو بشکافه، بینی بشکنه، پا پیچ بخوره یا مچ و انگشت در بره!
باشگاه مون رو میگم، باشگاه کشتی؛ یه باشگاه بزرگ تو یه شهر کوچک ولی پرجمعیت حومه تهران؛ شهری که به دلیل ارزونی خونه و اجاره پایین نسبت به تهران آدمای زیادِ کم درآمد و نسبتا فقیری که به دلیل همین وضع نابسامان مالی، اکثرا کم فرهنگ و کم سوادن و از گوشه کنار ایران به استان پایتخت مهاجرت کردن رو تو خودش جا داده، ما خودمون هم یکی از این خانواده هاییم!..
درسته اینجا مردم از قوانین شهرنشینی و راهنمایی و رانندگی و کلا هر از قانون دیگه ای پیروی نمیکنن، ولی برا خودشون یه قانون نانوشته دارن که به هیچ عنوان هم ازش سرپیچی نمیکنن، قانون جنگل، بخور تا خورده نشی، من خودم با این قانون بزرگ شدم و اینجا تونستم زنده بمونم و دووم بیارم و قد کشیدم و واسه خودم کسی شدم! البته که هنوز هیچ پُخی نیستم؛ بزارید یکم از خودم بگم تا بیشتر بشناسید منو، من اسمم شاهرخ، بیست سالمه، دیپلم ردی و شاگرد مکانیکم، از بچگی ام عاشق کشتی بودم و کشتی گیرم، صد و هشتاد سانت قدمه و هشتادونه کیلو وزنمه، موهای مشکی کم پشت کوتاه و ریش و سبیل پرپشت مشکی ای دارم، یکی از ابروهام و دوتا گوشام شکسته که تو محل ما خیلی به این چیزا افتخار میکنن، تو خانواده و فامیل و مدرسه و مکانیکیِ اوستا هیچکس منو آدم حساب نکرده تا حالا، جز بچه های باشگاه و مربیم، من تو باشگاه یه آدم دیگه ام کلا، اعتبار دارم و همه روم حساب میکنن و تحویلم میگیرن، اینا بی دلیلم نیست چون هر وزنی تو باشگاه یه نفر اصلی داره و نفر اصلی وزن79تا منم، اینم بی دلیل و شانسی نیست من همه ی هم وزن های خودمو تو باشگاه زدم و ازم حساب میبرن، هنوزم میزنم‌، بهترینِ این وزن تو باشگاه خودمون و کل این شهر کوچک و پرجمعیت خودم بودم…
ولی داستان از جایی شروع شد که یه روز غروب که مثل همه ی روزا رفتم باشگاه لباسامو عوض کردم واومدم بین بچه ها یه سلام احوالپرسی ای کنم دیدم یه پسره نه تنها جدید و غریبه، بلکه عجیبم هست! باشگاه ما یعنی کلا شهرما پسر این شکلی نداره، به آدمای این مدلی عادت نداریم ما جلوشون معذبیم اصلا، اینجا پسرا همه سیاه و آفتاب سوخته ان، سلمونی هاش همه از ته میزنن، ولی این تازه وارده موهای لخت پرپشت طلایی تقریبا بلند داشت که تا روی سرشونه هاش میرسیدن، پسرا اینجا نود و نه درصد عشق ریش دارن و تا پشت لبشون سبز میشه ریش و سیبیل میزارن ولی این تازه وارده رو اگه تو کل صورت و بدنش یه تار مو حتی نازک و کرک مانند پیدا میکردی جایزه داشتی، استایل بدنشم با همه فرق میکرد، معلوم بود چند ساله کشتی گیره ولی بدنش عضله نداشت، چربی ام نداشت، گوشت بود، گوشت خالص خوش فرم و سفید که نرم بودنشو حتی از دور و بدون لمس کردنش هم میشد حس کرد! ولی یه نکته بزرگ داشت، کونش! کونش زیادی نسبت به بدنش بزرگ و گرد و قلمبه بود، طوری که اولین باری که چشمم خورد به کونش نتونستم چشممو ازش بردارم و دلم ضعف رفت، رنگ کتونی و دوبنده اش رو هم با رنگ چشماش که آبی روشن بود ست کرده بود…
از مربی و بچه ها راجبش پرس و جو کردم و اینا دستگیرم شد که اسمش شادمهره هجده سالشه و تازه اومدن شهرما و چند سالم هست کشتی گیره و کارشم خوبه اتفاقا، ولی این وسط یه بدبختی یا شایدم خوشبختی بزرگی وجود داشت اونم این بود که هم وزن منه باید برای بهترین بودم با خودم بجنگه؛ تا اینو فهمیدم باهاش از همون روز اول لج افتادم و آزارش میدادم و اذیت و مسخرش میکردم، ما تو باشگاه بین خودمون شوخی داریم، ولی کم و بجا و قابل تحمل، ولی من شادمهرو رسما قهوه ای میکردم و مسخرش میکردم طوری که همه بهش بخندن و ضایع شه ولی اون همیشه با قیافه تو دل برو و مظلومش یه لبخند زورکی میزد و جوابی بهم نمیداد و با چشمای درشت آبیش خیره بهم نگاه میکرد!
این شده بود کار هر روزمون، میومدیم باشگاه تمرین می کردیم من به هر طریقی این بدبختو آزار میدادم و تحقیرش می کردم به هر نحوی، بعدش میرفتیم خونه؛ حدود یک ماهی اینطوری گذشت، با این کارا من خودمو تو دل شادمهر حسابی منفور و آشغال کرده بودم، ولی خودم روز به روز بیشتر بهش علاقه مند میشدم و اون تو دل من محبوب و دوست داشتنی تر میشد!..
تو این یک ماه اون هر روز عملکردش تو کشتی و باشگاه بهتر میشد و مربی ازش راضی بود و تعریفشو میکرد،همه ی هم وزن هامون رو تو باشگاه برده بود و نفر دوم این وزن بود اما هنوز با من کشتی نگرفته بود، ولی من هر روز ضعیف تر میشدم و بدنم افت کرده بود! تو یکی از همین روزا بود که یه روز قبل تمرین مربی گفت فردا قراره از باشگاه یه شهر دیگه یه تیم آماده بیاد باشگاه ما برای آمادگی قبل از مسابقات استانی، باید خوب های اونا با خوب های ما سرشاخ بشن برای زورآزمایی و این حرفا خلاصه جلسه بعدی مهمون داریم، پس باید بهترین های هر وزن تو باشگاه معلوم میشد. کل باشگاه جمع شدیم دور یه تشک و داد و تشویق و هر دونفرِ خوبِ یه وزن از وزن اول شروع کردن به جنگیدن با هم برای مسابقه دادن جلوی مهمون های آماده و سرحالی که فردا قرار بود بیان باشگاه ما؛ منم هدفونمو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به گرم کردن و تو فاز خودم بودم با اینکه نودونه درصد بچه های باشگاه داشتن منو تشویق میکردن و منتظر بودن کشتی هیجان انگیز منو شادمهر شروع شه، یعنی منی که تو تصور خودم یه گلادیاتور بودم برنده میشه؟ منی که خودمو یه شیر جنگجو با یال و کوپال و نعره های وحشیانه تصور میکردم برنده میشه؟ یا اون بچه خوشگلِ بورِ چشم رنگیِ ماچ کردنیِ کم حرف و مظلوم؟! نگاهم قفل شد رو تن نیمه عریانش که بند های دو بنده اش رو انداخته بود پایین تا یه ذره پایین تر از نافش و نیم تنه بالاشو داشتم لخت میدیدم، مگه میشه این ممه ها ممه های یه پسر باشه! نوک سینه هاش صورتی و برجسته بود و خودِسینه هاشم خوش فرم و گوشتی، قشنگ تو مشتم جا میشد فکر کنم، نگاهم رفت بالاتر از گردن کشیده و بلورینش هم گذشت و به صورتش رسیدم، چشماشو دیدم، با اون چشم های درشت آبیش مثل همیشه زُل زده بود به من و درحالی که داشت خودشو واسه مبارزه باهام آماده میکرد نگام میکرد، چشم تو چشم شدیم و نگاهمون به هم گره خورد، یه گره خیلی خیلی کور و مات هم شده بودیم؛ چشمام فقط چشمای آبیِ خشمگین و خمارشو میدید، تو گوشامم صدای تشویق بچه ها میپیچید که میگفتن: شاهرخِ اسدی شیرم جلوش نیس عددی، شاهرخِ اسدی شیرم جلوش نیست عددی، شاهرخِ اسدی شیرم جلوش نیست عددی…
بالاخره نوبت به ما رسید، رفتیم وسط تشک و به هم دست دادیم، قبل اینکه مربی سوت شروع رو بزنه در گوشش آروم گفتم: اشکال شرعی که نداره که دست یه پسر نامحرم میخوره بهت؟ بعدش زدم زیر خنده، مثل همیشه جوابی واسه گفتن نداشت و قیافشو غضبناک کرد، فیس گوگولی شو تا حالا اینقدر جدی و ترسناک و از نزدیک ندیده بودم، انگار یه آدم دیگه شد و بلافاصله مسابقه شروع شد، پنجه توپنجه شدیم، واقعا زور بازوش به بازوهای نازش نمیخورد! قدرت بدنی این پسر خارق العاده بود! انگار وقتی تنم به تنش خورد طلسم شدم اصلا، دست و پام قاطی کرده بود و از مغزم فرمان نمی گرفت! تو همون ثانیه های اول داشتم جلوش کم میاوردم و زورش بهم میچربید! یه فت پا کشید بهم و خاکم کرد و پشتش سه تا فیلیته پیچ زد و هشت هیچ عقب افتادم ازش، اینجوری نمیشد، باید یه کاری میکردم که به این بچه مزلف باخت ندم! تایم اول با همین نتیجه تموم شد، تو تایم استراحت به خودم قول دادم هرجوری که شده باید من این کشتی رو ببرم، راند دوم شروع شد، منم شروع کردم به کشتی خشن و غیراخلاقی و حرکات ناجوانمردانه و فنون ریسکی و خطرناک، دور از چشم مربی چنگش مینداختم، انگشت میکردم تو چشمش و گازش میگرفتم، ولی هنوز هشت بر شش عقب بودم و با یه دوخم خاکش کردم و مساوی شد کشتی و من تازه به خودم اومدم و عقلم اومد سر جاش، چیزی به آخر تایم نمونده بود که دوباره تونستم شادمهر و خاک کنم، حالا دیگه از برنده بودنم مطمئن بودم که دیدم اون کون گنده و دخترونه تو خاک خوابیده زیرم و من افتادم روش، تو کسری از ثانیه کونشو نگاه انداختم و دیدم اووووووف پسر یک دل نه صد دل من همونجا دل سپردم به این لعنتی، دوبنده اش جنسش نازک بود و چون کون اینم گنده بود لای چاکش زیادی ساییده شده بود نازکتر شده بود از جاهای دیگه و از زیر دوبنده ام شورت نپوشیده بود، همین کافی بود که کیرم کامل راست شه تو کمتر از دو ثانیه! خودمو کامل انداختم روش و دستامو دور کمرش حلقه کردم که بهش بارانداز بزنم ولی نمی خواستم بزنم میخواستم وقت کشی کنم، کیرمو که راست شده بود و چسبیده بود به شکمم به سختی دقیقا گذاشتم بین چاکش و تا جایی که زور داشتم کمرشو فشار دادم و چسبوندم به خودم و کمر خودمم هل دادم جلو و کیرم کامل رفته بود بین دوبنده اش و لای کونش، در گوشش یواش گفتم: از این به بعد همیشه همینطوری زیر خواب منی حالیته سفیدبرفی؟ بعدش با تمام توانم داشتم به دنده هاش فشار میاوردم که حساب کار دستش بیاد و ازش زهرچشم بگیرم و داغی و نرمی کونشو با کیرم حس میکردم که با صدای نازک و دخترونه ولی یواش یه آاااااااخ طولانی کشید که فقط خودم شنیدم و همین موقع تایم کشتی تموم شد و مربی سوت پایان مسابقه رو زد…
از باشگاه اومدم بیرون و هوا خیلی سرد بود، کلاه پشمی خز دارمو کشیدم سرمو راه افتادم برم خونه، دیدم ده بیست قدم جلوتر از خودم شادمهر داره میره، کیرو خایمو از رو شلوار گرفتم تو مشتم و صداش زدم: هوووووی شادی خانوم، دیدی چجوری پاره پورت کردم؟! خوشت اومد؟! برو کلاس باله ثبت نام کن از فردا و هار هار داشتم میخندیدم، مثل همیشه جواب نداد و سرشو انداخت پایین و راهشو ادامه داد، رفتم دنبالش تا بیشتر کونشو بسوزونم که وقتی رسیدم بهش از صدای نفساش فهمیدم داره گریه میکنه! کاپشنشو کشیدم و نگهش داشتم و با دستم چونشو آوردم بالا و گفتم: چت شده تو؟ ببینم تو رو!
سرشو بالا گرفت و دیدم مثل ابر بهار داره گریه میکنه. بدجوری قلبم شکست، هرچی فحش بلدم بودم به خودم دادم و فهمیدم چقدر آدم لاشی و دیوصی ام! این بچه اونجوری که من فکر میکردم نبود، من داشتم اشتباهی باهاش رفتار میکردم خودمم متوجه شدم،هرچند کشتی بلده و زورشم حسابی زیاده ولی روحیه اش مثل پوست نازک و سفیدش لطیفه! اونجا بود که دوهزاریم افتاد این پسر واسه شاخ و شونه کشیدن نیست، واسه بغل و ماچ و بوسه و به کیر کشیدنه! دلم طاقت نیاورد و محکم کشیدمش تو بغلم و بهش میگفتم گوه خوردم و غلط کردم و ازش خواهش میکردم منو ببخشه و به زور گریشو بند آوردم و بهش گفتم اصلا فردا تو با این مهمونایی که میخوان بیان باشگاهمون مسابقه بده جای من، تو بهتر از منی! و بعدش پیشونیشو یه ماچ کردم که این همه بدی و پستی و پلیدی رو از دلش دربیارم و یه جرقه کوچکی باشه واسه صمیمی تر شدنمون، ولی همونجوری که دست و پاهام شل میشه از این نگاهاش، نگام کرد و زل زد تو چشمام! از این رفتارش عصبی شدم و گفتم: هووووی کس مشنگ کجایی؟!
صداشو همونجوری که تو باشگاه آخ کشید نازک کرد و گفت: همینجا، کنارِتو، جایی که باید باشم!
+فردا چی؟ جای من به عنوان نفر اول مسابقه میدی؟
_من از خدامه، چششششم.
بعدش شروع کردیم به راه رفتن و حرف زدن که فهمیدیم خونه هامون نزدیک همه تقریبا و باهم هم مسیریم، تقریبا نیم ساعتی پیاده روی داشتیم، گرم صحبت بودیم که یهو بی هوا شادمهر خودشو بهم خیلی نزدیک کرد و دستمو گرفت تو دستش و انگشتای ظریف و کشیدشو لای انگشتای گنده و زمخت من که همیشه بوی روغن موتور میدن قفل کرد و گفت: هوا خییییلی سرده، میخوام تو گرمم کنی!..

این قسمت تازه مقدمه و شروعش بود رفقا، مرسی که تا آخر خوندید و لایک میکنید و نظر میدید، بعد دوسال و نیم گفتم دوباره دست به قلم شم، اگه لایک ها خوب باشه و استقبال شه قسمت بعدی رو زودتر می نویسم واستون ، کوچیک همتون سرگردون♥️
دوتا اکانت دارم که میزارم ایدیشونو این زیر
[ali_aze]
[bem_bgo_amu]

نوشته: سرگردون[bem_bgo_amu]

بازدید 11,088

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “جنگ با معشوقه، معاشقه‌ ممنوعه”

  1. خوب بود خوشم اومد؛ فقط تنها نقدم یه ایراد جزئی که نفهمیدم بالاخره ۸۹ یا ۷۹ کیلوگرم ؟؟نگارش روونی بود و کلیت داستان هم دوست داشتم، لایک تقدیمتخارج از چهارچوب : خیلی وقته کامنت هم نذاشتم 😅

  2. سرگردون عزیز خیلی معذرت میخوام اما این داستان تو گی نیست، بهتره تگش رو بزنی بچه باز حالا چرا؟ بخاطر شخصیت و نوع نگاه کارکتر راوی که حتی موقع تلنگر خوردنش هم فکر میکنه شادمهر رو باید به کیر کشید. منکر سکس توی خواست و روابط افراد نیستما فقط همون داستان «بشین و بفرما و بتمرگ» هست که هرسه به معنی رو میدن.شادمهر هم خیلی زود داره وا میده و با توجه به لحظه توی خاک بودنش و لمس کیر حریف متاسفانه تداعی گر یه شخصیت کونی و هَوَل هست که با یه اشاره میخوابه

  3. داستانت پتانسیل بالایی داره برای اروم پیش رفتن اما مثل اینکه یکم عجله داری. قلمت خوبه حتما ادامشو بنویس.

  4. از اینکه یه طرف اینقدر راحت وا بده و قضیه ی سکس اوکی بشه خوشم نمیاد، دور از واقعیته

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید