با سلام خدمت دوستان بکن تو
داستانم گی هستش
اسمم یاسین ۲۲ سالمه داستان برمیگرده به دوسال پیش زمانی ک من ۲۰ سالم بود ما ی خوانواده ۴ نفری هستیم من و خواهرم ک ازدواج کرده و پدر و مادرم
مای همسایه دارایم ک دوتا برادر و ی خواهر هستن خواهرشون ازدواج کرده پدرشون هم فوت شده و مادرشون هم همون چند سال پیش ک پدرشون فوت کرده بود ازدواج میکنه و میره و بچه ها با هم زندگی میکنن این دوتا برادر یکیشون هم سن منه و ما باهم خیلی دوست هستیم یعنی میشه گفت تنها رفیقم همونه اسمش رضا و اون یکی برادرش ۳۲ یا ۳۳ سالش هست و اسمش یوسف یوسف شغلش تو روستای ما مربی ورزش مدرسه ابتدایی پسرانس ی مرد خوش قیافه و خوش تیپ خوش لباس ک من خیلی روش کراش داشتم اما نمیشد حرکتی زد چون واسه منو رضا حکم برادر بزرگترو داشت منو رضا همیشه با هم بودیم ی پسر خوب و بامعرفت رضا هر چند وقت ی بار میرفت پیش مادرش ی چند روزی رو می موند ی روز بعد از ظهر ک یوسف خونه نبود منو رضا خونشون تنها بودیم گوشی رضا زنگ خورد و گفتن ک یوسف تصادف بدی کرده و سریع خودشو برسونه مث اینکه یوسف با پسر خالش و ی نفر دیگه داشتن از جایی میومدن ک تصادف کرده بودن و متاسفانه پسر خالش فوت کرده و اون دونفر اون یکی پاش شکسته بود و یوسف رودش پاره شده بود و دستش شکسته بود و باید میرفت اتاق عمل من رفتم ب بابا گفتم بابا هم با ماشین مارو سریع رسوند بیمارستان تو راه رضا ب مادرش و خواهرشم خبر داد اونام رسیدن مادرش و رضا خیلی حالشون بد بود بخاطر یوسف و فوت پسر خالش اون شب دست یوسفو آتل گرفتن و آوردن بیرون و قرار شد ک فردا عملش کنن یوسف هنوز نمیفهمید ک پسر خالش ک خیلی هم با هم رفیق بودن فوت شده و مادرشم گفت ک تا زمانی ک بهتر نشده بهش نگیم خلاصه منو بابا رفتیم خونه رضا پیشش موند از اونجایی هم ک یوسف با مادرش رابطه خوبی نداشتن بخاطر ازدواجش اونم فرستاده بود بره فردا صب زود رضا زنگ زد و گفت ک بیا پیش یوسف بمون چون منو مامان باید بریم همدان واسه تشییع جنازه منم رفتم اونجا گفت ک اگه یوسف سوال کرد بهش بگو رضا و مادرت رفتن دنبال کارای ماشین ک تصادف کرده خلاصه من موندم اونجا ک داشتن آماده میکردن ببرنش اتاق عمل خواهرش هم اومد بعد از اتاق عمل آوردنش بیرون کم کم داشت ب هوش میومد عملش هم خوب شده بود و هیچ مشگل دیگه ایی نداشت وقتی بهوش اومد بخاطر دارو های بیهوشی ی کم منگ بود بهم گفت ک باید بره دستشویی پرستار گفت تا فردا نباید تکون بخوری شاش داشت رفتم ظرف اوردم براش دادم دستش گفت آخه مرد موئمن من ک نمیتونم بیا کمکم کن اصلا پس رضا کدوم گوریه؟ منم گفتم رضا نیست با مامانت رفتن دنبال کارای ماشین بعدشم مگه منو رضا داریم خب خودم کمکت میکنم یکم غر زد ک چرا الان رفتن الان ک وقت این کار نبود بعد من ضرف رو گرفتم شلوارشو دادم پایین خودش کیرشو گرفت دستش شرو کرد شاشیدن وای چی میدیدم ی کیر سبزه خوش فرم ک تو حالت خوابیده کلش خیلی بزرگ بود و خوردنی با خایه های بزرگ ک من خیلی دوس داشتم همیشه وقتی با گرمکن و شلوار میدیدمش معلوم بود کیر بزرگی داره اما فکر نمیکردم تا این حد وقتی دید من خیره شدم ب کیرش ی خنده بی جون کرد و ب شوخی گفت بی حیا نگا نکن منم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین گفت چ خجالتی هم هس بچمون رفتم ظرفو خالی کردم اومدم بعد ی ساعت درد اومد سراغش اومدن سرم زدن مسکن و خوابید خواهرش بچه کوچیک داشت من میفهمیدم باید بره گفتم تو میتونی بری من پیششم گفت زنگ زده شوهرش بیاد دنبالش ک برن مراسم و الا میگفتم اون بمونه اینجا ب هر حال قرار شد من تا اومدن اونا اینجا باشم و بابا هم بیاد بهمون سر بزنه بگذریم ک مجبور شدم چ دروغایی بگم تا متوجه نشه شب شد و چراغ اتاق خاموش بود ی هم اتاقی داشت ک اونم زیاد تو جاش نمینشست همش تو محوطه بود خواب بودم ک صدام زد بیدار شدم گفت ظرف رو میاری کمکم کنی دوباره شاش دارم منم رفتم ظرفو اوردم واسش اینبار خودش با همون دستش ک سرم توش بود شلوارشو کشید پایین منم مجبور شدم با ی دست ظرفو نگه دارم با اون دست کیرشو گرفتم تو دستم ی کم خجالت کشیدم اما نرمی کیرش داشت دیوونم میکرد نوکشو نگه داشتم تو ظرف وقتی نگاه کردم عکس العملش چیه دیدم ی لبخند کوچیک داره رو لبش شاشش ک تموم شد ی کم فشارش دادم مث اینکه اونم خوشش اومده باشه خندید گفت نکن اینجوری ی حالی میشم خلاصه گذشت تا دوروز اونجا بود منم شده بودم مسئول بردنش دستشویی و شاشیدن و غذا دادنش بعد دو روز گفتن ک مرخصه حالشم بهتر شده بود دیگه از رو تخت بلند میشد و راه میرفت دیده بودم حسش بهم ی جوری شده حرف زدنش نگاه کردنش منم دیگه نمیتونستم مث داداش بهش نگا کنم اعصابش هم از رضا و مادرش و خواهرش خیلی خورد بود خلاصه رفتیم خونه و بابام همه چیزو بهش گفت حالش خیلی خراب شد و زنگ زد هرچی ب دهنش رسید ب رضا و خواهر و مادرش گفت ک چرا بهم چیزی نگفتید آخر سرم ب من توپید ک خیلی دلم گرفت جریان گذشت تا یکی دو ماه بعد ک یوسف خوب خوب شده بود و سر کارشم میرفت اما همش تو خودش بود زیاد با کسی حرف نمیزد تا اینکه رضا رفته بود خونه مادرش منم تنها بودم یوسفم تنها بود تو خونه ی شب مامانم شام درست کرده بود ریخت تو بشقاب گفت ببر واسه یوسف منم بردم در زدم درو باز کرد رفتم داخل دیدم بساط مشروب داره و سیگار اصلا فکر نمیکردم این مدلی باشه حالش خیلی خراب بود پامو گذاشتم رو میز ظرف های کمی ک کثیف بود رو شستم گفتم بیا شام بخور اول گفت بذار بعد میخورم اما میدونستم من برم نمیخوره گفتم بیا بخور بازم قبول نکرد گفتم جان من اذیت نکن دیدم ی نگاه کردو گفت چشم بلند شد اومد شامشو خورد بعد ی نگاه بهم کرد گفت رضا رفته تنها شدی ؟گفتم خیلی تو هم ک همش تو خودتی آدم جرات نمیکنه باهات حرف بزنه ی خنده کوچیک زد ک دلم ی جوری شد موهاش ژولیده چشمای مست و خمار با ته ریش و پوست سبزه واقعا جذابش کرده بود ی پیک ریخت گفت میخوری ؟ گفتم نه البته خورده بودم قبلا اما الان روم نمیشد. گفت نامرد تو هم همراهیم نمیکنی حالش دست خودش نبود والا تو حالت عادی عمرا ب من تعارف میکرد گفتم آخه باید برم خونه بابا بفهمه بد میشه گفت اشکال نداره خودم زنگ میزنم بهشون میگم امشب من تنهام یاسین پیشم بمونه زنگ زد و گفت اونام قبول کردن عرق ریخت منم خوردم تا دیگه داشتم داغ میشدم و میفهمیدم امشب ی اتفاقی بین ما میوفته من ی کونه برجسته دارم با ی پوست معمولی چشمای درشت و لاغرم ی شلوارک تنگ کوتاه پوشیده بودم ک موق نشستن رونام کامل بیرون بود و ی آستین حلقه ایی تنم بود ی نگاه کرد بهم و گفت دهنت سرویس اینجوری میای جلو منه مست مجرد نمیگی حالی ب حولی میشم خندیدم گفتم چرا زن نمیگری خب تا از تنهایی در بیای گفت با زن حال نمیکنم یکی رو صیغه کردم ی چند مدت دیدم اصلا حال نمیده دیدم اومد نزدیکم دست انداخت دور شونه هام پیشونیمو بوسید گفت اندازه رضا دوست دارم تو بغلش بودم داشتم دیوونه میشدم اونم داشت بازو هامو می مالید نوازش میکرد و عرق میخورد واسه منم ریخت خوردم آبمیوه اونور تر بود گفتم بهم بده بهم نگاه کرد و گفت مزه میخوای گفتم اره خب صورتمو با دستش گرفت لبامو غنچه کردو لباشو گذاشت رو لبام زبونشو حول داد داخل دهنم شوکه شده بودم از کارش همراهیش نمیکردم اما مانعش هم نشدم فقط چشام تا آخر باز شده بود و ب چشمای خمارش نگاه میکردم زبونش توی تموم دهنم چرخید بعد رفت کنار گفت اینم مزه خیلی زبونش خوشمزه بود گفت یاسین منظوری نداشتم ناراحت شدی سرمو انداختم پایین چشمم ب کیر باد کردش افتاد خندیدم گفتم اون چرا پس بیدار شده ؟ گفت دوس داری ببینیش دید چیزی نمیگم گفت تو بیمارستان ک دوس داشتی شیطون یکم رفت عقب گفت خودت درش بیار روم نمیشد تا بحال اینجوری باهام حرف نزده بود دید کاری نمیکنم خودش دستمو گذاشت رو کیرش و گفت ی امشبو بذار با هم حال کنیم من خیلی دلم میخواست ی حال درست درمون باهات بکنم ولی روم نمیشد امشب ب واسطه مستی این فرصت پیش اومده ببین اگه بد گذشت و نخواستی دیگه اصلا ب روت نمیارم مث قبل با هم رفتار میکنیم دستم رو کیرش بود خودم واقعا دلم میخواست و اونم اینو فهمیده بود و بخودش جرات داده بود دستمو بردم داخل شلوارش و گرفتمش تو دستم واقعا کلفت بود رفتم روش دراز کشیدم ک ی آخ از ته دل کشید و گفت قربونت برم قول میدم بهت بد نگذره گفتم این دسته بیل ک بره داخل چ بخوام چ نخوام دردم میاد و اذیت میشم گفت ی کم تحمل کنی درست میشه الانم برو خودتو تمیز کن و بیا گفت بلدی گفتم اره رفتم اومدم دیدم لخت شده باشرت دراز کشیده اومدم بغلشو باز کردو اشاره کرد برم تو بغلش دراز کشیدم تو بغلش لبامو خورد محکم میکشید تو دهنش ی جوووون گفت و گفت خیلی خوشمزه اومد روم گردنمو مک میزد گفتم حواست باشه کبود نشم پیرنمو در اورد و سینمو لیس میزد و پوستش محکم مکید و کبودش کرد گفت اینم مهر مالکیت خیلی داشت بهم حال میداد کیر شق شدشو می مالید ب رونا و شکمو کیرم منم تند تند نفس میکشیدم گفت یاسین خوشت میاد گفتم خیلی ادامه بده داغ داغ بودیم بوی بدنش تو دماغم بود شلوارمو در اورد شرتشو خودم در اوردم گذاشتم کنار سرم کیرش داغ بود گذاشت لای رونم زیر خایم فشار داد رو سوراخم آروم آروم گفتم واسم میخوری گفتم اره نشست رو مبل جلوش زانو زدم ی کیر و خایه سنگین جلوم بود با چشای خمارش نگام کرد و گفت بخور عزیز کله بزرگشو کردم تو دهنم و آروم میک زدم پیش ابشو خوردم آروم آروم رفتم تا پایین سرشو تکیه مبل داده بود و دستاش رو باز کرده بود داشت آروم جون جون میکردو یواش میگفت بخور تا آخر کردمش تو دهن و گلوم بالا پایین میشدم با دستاش کلمو گرفت تلمبه میزد تو حلقم آب دهنم میریخت رو خایه هاش و میریخت رو مبل گفتم کثیف شد مبل گفت فدای سرت و لبا مو گرفت تو دهنش و تموم آب دهنمو کشید تو دهنش گفت آخ چ شرینه بلند شد ی کم دیگه تو دهنم تلمبه زد و گفت چهار دست و پا شو ک میخوام ببرمت فضا فکر کردم میخواد بکنه ی کم ترسیدم ک رفت پشتم باسنمو باز کرد زبون داغشو گذاشت رو سوراخم شرو کرد لیس زدن زبونشو میکرد تو تف میکردو لیسش میزد رو ابرا بودم زانو هام داشت میلرزید دیدم اومد دوباره لبامو کرد دهنش یکم خورد بعد گفت بذار آب دهنت بیاد تو دهنم هرچی تف داشتم ریختم تو دهنش برگشت پشتم همشو ریخت لای باسنم انگشتشو آروم فرو کرد تو یواش یواش عقب جلوش کرد گفت دوس داری خوشت میاد گفتم هیچی نگو فقط کارتو بکن انگشتشو تا سه تا ادامه داد خوب بازم کرد گفت یاسین میخوام بکنم آماده ایی گفتم اره بکن گفت شاید درد بیاد یکم ک تحمل کنی دیگه حال میکنی قول میدم گفتم یوسف تورو خدا بکن من خیلی وقت دلم میخواست بهت بدم ی بوس رو باسنم زد و گفت باشه کیرشو آروم آروم فرو کرد تو نوکش ک رفت واقعا دردم اومد اما میدونستم کلفترین قسمتش کلشه تحمل کردم آروم آروم فرو کرد تا جایی ک دیگه خایه هاشو حس کردم گفت خوبی گفتم درد داره اما تحمل میکنم ی کم وایستاد بعد دوباره شرو ب تلمبه زدن کرد ی پنج دقیقه همینجوری کرد و بعد ب پهلو درازم کرد و خودشم خوابید کنارم و محکم منو بغلم کرد کیرشو کرد تو اینبار راحت تر رفت تو داشت نوازشم میکرد و تلمبه میزد خیلی حال میداد گفت دوس داری گفتم اره گفت کیرم کجاته یاسین گفتم تو کونم گفت ای جووونم ی کم این مدلی کرد بعد بلند شد نشست منو خوابوند ب کمر و پاهامو باز کرد گذاشت رو دوشش و ی تف انداخت رو سوراخم کیرشو کرد داخل تلمبه میزد از لذت اشکم در اومده بود اونم میفهمید خوشم اومده سرعتشو برد بالا ی دفع پاهامو ول کرد و خوابید روم لبامو شکار کردو زبونمو کرد تو دهنش بی حرکت تموم ابشو ریخت داخل کونمو پر آب کرد بعد دو دقیقه کشید بیرون همراهش ابشم اومد بیرون همشو با دستش جم کرد کیرمو گرفت تو دستش اونقد مالیدش ک آبم با فشار ریخت رو شکمم همشو مالید ب شکمم دراز کشید کنارم و بغلم کرد گفت دوس داشتی گفتم عالی بود بهترین شب عمرم شد اونم گفت ب منم خیلی حال داد پرسید از این ب بعد مال خودمی ؟ گفتم مال خودتم .
فردا صب بازم بهم گفت یاسین دیشب مست بودیم اون اتفاق افتاد و تو مستی ی قرار گذاشتیم الان بازم میخوای با هم باشیم؟ گفتم من از خیلی پیش از تو خوشم میومد اما تورو نمیدونم اومد و منو بوسید و گفت منم از تو خوشم میومد بعد بلند شدم رفتم خونه و تا امروز هر روز همو میبینیم و با هم وقت میگذرونیم و هر فرصتی که پیش بیاد با هم سکس داریم و لذت میبریم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و شمام لذت برده باشین از این خاطره من لطف کنید نظراتتون رو بنویسید تا بدونم خوب تعریف کردم یا نه
دوستتون دارم و خدا نگهدارتون.
داستانم گی هستش
اسمم یاسین ۲۲ سالمه داستان برمیگرده به دوسال پیش زمانی ک من ۲۰ سالم بود ما ی خوانواده ۴ نفری هستیم من و خواهرم ک ازدواج کرده و پدر و مادرم
مای همسایه دارایم ک دوتا برادر و ی خواهر هستن خواهرشون ازدواج کرده پدرشون هم فوت شده و مادرشون هم همون چند سال پیش ک پدرشون فوت کرده بود ازدواج میکنه و میره و بچه ها با هم زندگی میکنن این دوتا برادر یکیشون هم سن منه و ما باهم خیلی دوست هستیم یعنی میشه گفت تنها رفیقم همونه اسمش رضا و اون یکی برادرش ۳۲ یا ۳۳ سالش هست و اسمش یوسف یوسف شغلش تو روستای ما مربی ورزش مدرسه ابتدایی پسرانس ی مرد خوش قیافه و خوش تیپ خوش لباس ک من خیلی روش کراش داشتم اما نمیشد حرکتی زد چون واسه منو رضا حکم برادر بزرگترو داشت منو رضا همیشه با هم بودیم ی پسر خوب و بامعرفت رضا هر چند وقت ی بار میرفت پیش مادرش ی چند روزی رو می موند ی روز بعد از ظهر ک یوسف خونه نبود منو رضا خونشون تنها بودیم گوشی رضا زنگ خورد و گفتن ک یوسف تصادف بدی کرده و سریع خودشو برسونه مث اینکه یوسف با پسر خالش و ی نفر دیگه داشتن از جایی میومدن ک تصادف کرده بودن و متاسفانه پسر خالش فوت کرده و اون دونفر اون یکی پاش شکسته بود و یوسف رودش پاره شده بود و دستش شکسته بود و باید میرفت اتاق عمل من رفتم ب بابا گفتم بابا هم با ماشین مارو سریع رسوند بیمارستان تو راه رضا ب مادرش و خواهرشم خبر داد اونام رسیدن مادرش و رضا خیلی حالشون بد بود بخاطر یوسف و فوت پسر خالش اون شب دست یوسفو آتل گرفتن و آوردن بیرون و قرار شد ک فردا عملش کنن یوسف هنوز نمیفهمید ک پسر خالش ک خیلی هم با هم رفیق بودن فوت شده و مادرشم گفت ک تا زمانی ک بهتر نشده بهش نگیم خلاصه منو بابا رفتیم خونه رضا پیشش موند از اونجایی هم ک یوسف با مادرش رابطه خوبی نداشتن بخاطر ازدواجش اونم فرستاده بود بره فردا صب زود رضا زنگ زد و گفت ک بیا پیش یوسف بمون چون منو مامان باید بریم همدان واسه تشییع جنازه منم رفتم اونجا گفت ک اگه یوسف سوال کرد بهش بگو رضا و مادرت رفتن دنبال کارای ماشین ک تصادف کرده خلاصه من موندم اونجا ک داشتن آماده میکردن ببرنش اتاق عمل خواهرش هم اومد بعد از اتاق عمل آوردنش بیرون کم کم داشت ب هوش میومد عملش هم خوب شده بود و هیچ مشگل دیگه ایی نداشت وقتی بهوش اومد بخاطر دارو های بیهوشی ی کم منگ بود بهم گفت ک باید بره دستشویی پرستار گفت تا فردا نباید تکون بخوری شاش داشت رفتم ظرف اوردم براش دادم دستش گفت آخه مرد موئمن من ک نمیتونم بیا کمکم کن اصلا پس رضا کدوم گوریه؟ منم گفتم رضا نیست با مامانت رفتن دنبال کارای ماشین بعدشم مگه منو رضا داریم خب خودم کمکت میکنم یکم غر زد ک چرا الان رفتن الان ک وقت این کار نبود بعد من ضرف رو گرفتم شلوارشو دادم پایین خودش کیرشو گرفت دستش شرو کرد شاشیدن وای چی میدیدم ی کیر سبزه خوش فرم ک تو حالت خوابیده کلش خیلی بزرگ بود و خوردنی با خایه های بزرگ ک من خیلی دوس داشتم همیشه وقتی با گرمکن و شلوار میدیدمش معلوم بود کیر بزرگی داره اما فکر نمیکردم تا این حد وقتی دید من خیره شدم ب کیرش ی خنده بی جون کرد و ب شوخی گفت بی حیا نگا نکن منم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین گفت چ خجالتی هم هس بچمون رفتم ظرفو خالی کردم اومدم بعد ی ساعت درد اومد سراغش اومدن سرم زدن مسکن و خوابید خواهرش بچه کوچیک داشت من میفهمیدم باید بره گفتم تو میتونی بری من پیششم گفت زنگ زده شوهرش بیاد دنبالش ک برن مراسم و الا میگفتم اون بمونه اینجا ب هر حال قرار شد من تا اومدن اونا اینجا باشم و بابا هم بیاد بهمون سر بزنه بگذریم ک مجبور شدم چ دروغایی بگم تا متوجه نشه شب شد و چراغ اتاق خاموش بود ی هم اتاقی داشت ک اونم زیاد تو جاش نمینشست همش تو محوطه بود خواب بودم ک صدام زد بیدار شدم گفت ظرف رو میاری کمکم کنی دوباره شاش دارم منم رفتم ظرفو اوردم واسش اینبار خودش با همون دستش ک سرم توش بود شلوارشو کشید پایین منم مجبور شدم با ی دست ظرفو نگه دارم با اون دست کیرشو گرفتم تو دستم ی کم خجالت کشیدم اما نرمی کیرش داشت دیوونم میکرد نوکشو نگه داشتم تو ظرف وقتی نگاه کردم عکس العملش چیه دیدم ی لبخند کوچیک داره رو لبش شاشش ک تموم شد ی کم فشارش دادم مث اینکه اونم خوشش اومده باشه خندید گفت نکن اینجوری ی حالی میشم خلاصه گذشت تا دوروز اونجا بود منم شده بودم مسئول بردنش دستشویی و شاشیدن و غذا دادنش بعد دو روز گفتن ک مرخصه حالشم بهتر شده بود دیگه از رو تخت بلند میشد و راه میرفت دیده بودم حسش بهم ی جوری شده حرف زدنش نگاه کردنش منم دیگه نمیتونستم مث داداش بهش نگا کنم اعصابش هم از رضا و مادرش و خواهرش خیلی خورد بود خلاصه رفتیم خونه و بابام همه چیزو بهش گفت حالش خیلی خراب شد و زنگ زد هرچی ب دهنش رسید ب رضا و خواهر و مادرش گفت ک چرا بهم چیزی نگفتید آخر سرم ب من توپید ک خیلی دلم گرفت جریان گذشت تا یکی دو ماه بعد ک یوسف خوب خوب شده بود و سر کارشم میرفت اما همش تو خودش بود زیاد با کسی حرف نمیزد تا اینکه رضا رفته بود خونه مادرش منم تنها بودم یوسفم تنها بود تو خونه ی شب مامانم شام درست کرده بود ریخت تو بشقاب گفت ببر واسه یوسف منم بردم در زدم درو باز کرد رفتم داخل دیدم بساط مشروب داره و سیگار اصلا فکر نمیکردم این مدلی باشه حالش خیلی خراب بود پامو گذاشتم رو میز ظرف های کمی ک کثیف بود رو شستم گفتم بیا شام بخور اول گفت بذار بعد میخورم اما میدونستم من برم نمیخوره گفتم بیا بخور بازم قبول نکرد گفتم جان من اذیت نکن دیدم ی نگاه کردو گفت چشم بلند شد اومد شامشو خورد بعد ی نگاه بهم کرد گفت رضا رفته تنها شدی ؟گفتم خیلی تو هم ک همش تو خودتی آدم جرات نمیکنه باهات حرف بزنه ی خنده کوچیک زد ک دلم ی جوری شد موهاش ژولیده چشمای مست و خمار با ته ریش و پوست سبزه واقعا جذابش کرده بود ی پیک ریخت گفت میخوری ؟ گفتم نه البته خورده بودم قبلا اما الان روم نمیشد. گفت نامرد تو هم همراهیم نمیکنی حالش دست خودش نبود والا تو حالت عادی عمرا ب من تعارف میکرد گفتم آخه باید برم خونه بابا بفهمه بد میشه گفت اشکال نداره خودم زنگ میزنم بهشون میگم امشب من تنهام یاسین پیشم بمونه زنگ زد و گفت اونام قبول کردن عرق ریخت منم خوردم تا دیگه داشتم داغ میشدم و میفهمیدم امشب ی اتفاقی بین ما میوفته من ی کونه برجسته دارم با ی پوست معمولی چشمای درشت و لاغرم ی شلوارک تنگ کوتاه پوشیده بودم ک موق نشستن رونام کامل بیرون بود و ی آستین حلقه ایی تنم بود ی نگاه کرد بهم و گفت دهنت سرویس اینجوری میای جلو منه مست مجرد نمیگی حالی ب حولی میشم خندیدم گفتم چرا زن نمیگری خب تا از تنهایی در بیای گفت با زن حال نمیکنم یکی رو صیغه کردم ی چند مدت دیدم اصلا حال نمیده دیدم اومد نزدیکم دست انداخت دور شونه هام پیشونیمو بوسید گفت اندازه رضا دوست دارم تو بغلش بودم داشتم دیوونه میشدم اونم داشت بازو هامو می مالید نوازش میکرد و عرق میخورد واسه منم ریخت خوردم آبمیوه اونور تر بود گفتم بهم بده بهم نگاه کرد و گفت مزه میخوای گفتم اره خب صورتمو با دستش گرفت لبامو غنچه کردو لباشو گذاشت رو لبام زبونشو حول داد داخل دهنم شوکه شده بودم از کارش همراهیش نمیکردم اما مانعش هم نشدم فقط چشام تا آخر باز شده بود و ب چشمای خمارش نگاه میکردم زبونش توی تموم دهنم چرخید بعد رفت کنار گفت اینم مزه خیلی زبونش خوشمزه بود گفت یاسین منظوری نداشتم ناراحت شدی سرمو انداختم پایین چشمم ب کیر باد کردش افتاد خندیدم گفتم اون چرا پس بیدار شده ؟ گفت دوس داری ببینیش دید چیزی نمیگم گفت تو بیمارستان ک دوس داشتی شیطون یکم رفت عقب گفت خودت درش بیار روم نمیشد تا بحال اینجوری باهام حرف نزده بود دید کاری نمیکنم خودش دستمو گذاشت رو کیرش و گفت ی امشبو بذار با هم حال کنیم من خیلی دلم میخواست ی حال درست درمون باهات بکنم ولی روم نمیشد امشب ب واسطه مستی این فرصت پیش اومده ببین اگه بد گذشت و نخواستی دیگه اصلا ب روت نمیارم مث قبل با هم رفتار میکنیم دستم رو کیرش بود خودم واقعا دلم میخواست و اونم اینو فهمیده بود و بخودش جرات داده بود دستمو بردم داخل شلوارش و گرفتمش تو دستم واقعا کلفت بود رفتم روش دراز کشیدم ک ی آخ از ته دل کشید و گفت قربونت برم قول میدم بهت بد نگذره گفتم این دسته بیل ک بره داخل چ بخوام چ نخوام دردم میاد و اذیت میشم گفت ی کم تحمل کنی درست میشه الانم برو خودتو تمیز کن و بیا گفت بلدی گفتم اره رفتم اومدم دیدم لخت شده باشرت دراز کشیده اومدم بغلشو باز کردو اشاره کرد برم تو بغلش دراز کشیدم تو بغلش لبامو خورد محکم میکشید تو دهنش ی جوووون گفت و گفت خیلی خوشمزه اومد روم گردنمو مک میزد گفتم حواست باشه کبود نشم پیرنمو در اورد و سینمو لیس میزد و پوستش محکم مکید و کبودش کرد گفت اینم مهر مالکیت خیلی داشت بهم حال میداد کیر شق شدشو می مالید ب رونا و شکمو کیرم منم تند تند نفس میکشیدم گفت یاسین خوشت میاد گفتم خیلی ادامه بده داغ داغ بودیم بوی بدنش تو دماغم بود شلوارمو در اورد شرتشو خودم در اوردم گذاشتم کنار سرم کیرش داغ بود گذاشت لای رونم زیر خایم فشار داد رو سوراخم آروم آروم گفتم واسم میخوری گفتم اره نشست رو مبل جلوش زانو زدم ی کیر و خایه سنگین جلوم بود با چشای خمارش نگام کرد و گفت بخور عزیز کله بزرگشو کردم تو دهنم و آروم میک زدم پیش ابشو خوردم آروم آروم رفتم تا پایین سرشو تکیه مبل داده بود و دستاش رو باز کرده بود داشت آروم جون جون میکردو یواش میگفت بخور تا آخر کردمش تو دهن و گلوم بالا پایین میشدم با دستاش کلمو گرفت تلمبه میزد تو حلقم آب دهنم میریخت رو خایه هاش و میریخت رو مبل گفتم کثیف شد مبل گفت فدای سرت و لبا مو گرفت تو دهنش و تموم آب دهنمو کشید تو دهنش گفت آخ چ شرینه بلند شد ی کم دیگه تو دهنم تلمبه زد و گفت چهار دست و پا شو ک میخوام ببرمت فضا فکر کردم میخواد بکنه ی کم ترسیدم ک رفت پشتم باسنمو باز کرد زبون داغشو گذاشت رو سوراخم شرو کرد لیس زدن زبونشو میکرد تو تف میکردو لیسش میزد رو ابرا بودم زانو هام داشت میلرزید دیدم اومد دوباره لبامو کرد دهنش یکم خورد بعد گفت بذار آب دهنت بیاد تو دهنم هرچی تف داشتم ریختم تو دهنش برگشت پشتم همشو ریخت لای باسنم انگشتشو آروم فرو کرد تو یواش یواش عقب جلوش کرد گفت دوس داری خوشت میاد گفتم هیچی نگو فقط کارتو بکن انگشتشو تا سه تا ادامه داد خوب بازم کرد گفت یاسین میخوام بکنم آماده ایی گفتم اره بکن گفت شاید درد بیاد یکم ک تحمل کنی دیگه حال میکنی قول میدم گفتم یوسف تورو خدا بکن من خیلی وقت دلم میخواست بهت بدم ی بوس رو باسنم زد و گفت باشه کیرشو آروم آروم فرو کرد تو نوکش ک رفت واقعا دردم اومد اما میدونستم کلفترین قسمتش کلشه تحمل کردم آروم آروم فرو کرد تا جایی ک دیگه خایه هاشو حس کردم گفت خوبی گفتم درد داره اما تحمل میکنم ی کم وایستاد بعد دوباره شرو ب تلمبه زدن کرد ی پنج دقیقه همینجوری کرد و بعد ب پهلو درازم کرد و خودشم خوابید کنارم و محکم منو بغلم کرد کیرشو کرد تو اینبار راحت تر رفت تو داشت نوازشم میکرد و تلمبه میزد خیلی حال میداد گفت دوس داری گفتم اره گفت کیرم کجاته یاسین گفتم تو کونم گفت ای جووونم ی کم این مدلی کرد بعد بلند شد نشست منو خوابوند ب کمر و پاهامو باز کرد گذاشت رو دوشش و ی تف انداخت رو سوراخم کیرشو کرد داخل تلمبه میزد از لذت اشکم در اومده بود اونم میفهمید خوشم اومده سرعتشو برد بالا ی دفع پاهامو ول کرد و خوابید روم لبامو شکار کردو زبونمو کرد تو دهنش بی حرکت تموم ابشو ریخت داخل کونمو پر آب کرد بعد دو دقیقه کشید بیرون همراهش ابشم اومد بیرون همشو با دستش جم کرد کیرمو گرفت تو دستش اونقد مالیدش ک آبم با فشار ریخت رو شکمم همشو مالید ب شکمم دراز کشید کنارم و بغلم کرد گفت دوس داشتی گفتم عالی بود بهترین شب عمرم شد اونم گفت ب منم خیلی حال داد پرسید از این ب بعد مال خودمی ؟ گفتم مال خودتم .
فردا صب بازم بهم گفت یاسین دیشب مست بودیم اون اتفاق افتاد و تو مستی ی قرار گذاشتیم الان بازم میخوای با هم باشیم؟ گفتم من از خیلی پیش از تو خوشم میومد اما تورو نمیدونم اومد و منو بوسید و گفت منم از تو خوشم میومد بعد بلند شدم رفتم خونه و تا امروز هر روز همو میبینیم و با هم وقت میگذرونیم و هر فرصتی که پیش بیاد با هم سکس داریم و لذت میبریم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و شمام لذت برده باشین از این خاطره من لطف کنید نظراتتون رو بنویسید تا بدونم خوب تعریف کردم یا نه
دوستتون دارم و خدا نگهدارتون.
نوشته: یاسی
4 پاسخ به “بوی تن یوسف”
آره خیلی خوب تعریف کردی داستان عالی بود
کلا خوب بود ولی دیگه خودتو خراب نمیکردی اون که عملیات فتح الباسن را شروع کرده بود
خیلی خوب بود لذت بردممنم خیلی دلم میخواد یکی بکنتم ، هیچ لذتی به اندازه کون دادن حال نمیده
جووووووون منم میخوام