با استرس گفتم: تورو قرآن یواش آبرو نموند برامون تو کوچه …یه کلمه بگو چی شده
با مشت کوبید تو سر میلاد و با هق هق گفت:این پدرسگ بیشرف همه پولایی که از محمود پیچونده بود و قایم کرده تو همین خونه…میدونست افروز…میدونست ما آه در بساط نداریم ولی خفه شد و جای پولا رو نگفت تا هرچی داریمو نداریمو بفروشیم براش
میلاد بلند شد: قضیه این جوری نیست
اکرم بدتر جیغ کشید: موش مرده بازی در نیار زنا زاده همه چی مشخصه امروزم اگه لو نمیرفتی پس فردا باید عکسات رو تو خارج میدیدیم
حس کردم سرم داره گیج میره
نشستم کنار در و فقط زل زدم به میلاد …
با استرس اومد جلو :افروز من اگه جای پول رو میگفتم بدتر برام دردسر درست می کردن من جلو محمود گردن نگرفتم گفتم ازم زدن به جونه افروز میخواستم بعداً بیام بهتون بگم .
یوسف پرید وسط حرفش:دروغ میگه نمی خواست بگه امروز به رفیق من زنگ زده بود بلیط میخواست واسه ترکیه و بقیه پولم میخواست تبدیل به لیر کنه بره حتی ساکم بسته بود
میلاد نعره زد: خفشو اصلا بتوچه دیوس…گورتو گم کن از خونه ی ما .
با چشم پر اشک نگاش کردم
من واسه کیا جونمو گذاشته بودم
من واسه کی جسممو فروخته بودم . من با چه حیوونایی داشتم زندگی میکردم
صاف تو چشمش نگاه کردم:
همه میرن از بقیه دزدی میکنن میارن تو خونه
تو از خواهرت میدزدی میبری برا عیش و نوشت؟تو میدونی من چی کشیدم این مدت ؟
از جام بلند شدم و با تموم وجود جیغ کشیدم: من تن فروشی کردم میدونی یعنی چی؟ میدونی زیر چند تا مرد خوابیدم بابت تک تک این پولا ؟ تو میدونی من این مدت چی کشیدم ؟
مشتمو کوبیدم رو قفسه سینم با نفس نفس گفتم:این پولو بردار برو هر گورستونی که میخوای بری فقط دیگه نبینمت تا آخر عمرم دیگه نبینمت
اکرم جیغ کشید:گوه میخوره پولا رو برداره پولا از طلاهای منه
دوباره سمت میلاد حمله کرد
بی توجه به سر و صداها از خونه اومدم بیرون
با دیدن همسایه ها جیغ کشیدم: نمایش تموم شد برید تو لونه هاتون
صدای عباس اقا اومد: محله رو کردید دیوونه خونه هر روز جیغ و داد و کتک کاری بس کنید دیگه
جوری جیغ کشیدم که حس کردم گلوم پاره شد : دلمون میخواد چاردیواری اختیاری… زر اضافی بزنی میام خشتکت رو میکشم رو سرت
در حالی که پنجره رو میبست گفت:این چه سلیطه ایه …
اشکمو با کف دست پاک کردم سرعتمو زیاد کردم فقط از محله خارج شم…من دیگه تو این محله آبرو داشتم ؟ چه افتضاحی ببار آورده بودیم.
صدای یوسف اومد: افروز ؟
بغض داشت گلومو پاره میکرد
نگاش کردم
یه موتورش اشاره کرد :بیا بشین بریم .
مردد نگاش کردم دوباره اشاره زد
بی صدا نشستم پشتش با پررو گری سرمو چسبوندم به کتفش
گور بابای حفظ غرور !
دلم تنگ شده بود
دلم برا قدیم خیلی تنگ شده بود
سرشو کج کرد سمتم: رنگت خیلی پریده آبمیوه بگیرم ؟
آروم گفتم نه
صدای باد نذاشت بشنوه
اینبار بلندتر گفتم نه
یه گوشه دور از هیاهو و جمعیت نگه داشت
جفت پیاده شدیم
نگاش نمیکردم
خجالت میکشیدم!
آروم گفت :چیکار کردی با زندگیت ؟ سر میلاد ؟ سر اکرم ؟ ارزششو داشت ؟
-چیکار میکردم ؟ با خدا و پیغمبر با گریه و زاری هیچ چیز درست نمیشد پول جور نمیشد
-الان همه چیزو درست کردی ؟ یه پسر رو مفت خور تر بار آوردی حیوون تر کردیش
داروی اکرم رو مگه نمیشد با کار بیشتر خودت و من جور کنی ؟تو سالم بودی نجیب بودی
چرا اینکارو با زندگیمون کردی
سرمو انداختم پایین:خسته شده بودم از دویدن
از استرس از فکر چک و بدهکاری خسته شده بودم
صداش لرزید:می ارزید ؟
بغض کردم: سر میلاد بی ارزش نه
ـ میلاد رو با همین کارات مفت خور کردی
از اول دویدی دنبالش که کم و کسری هاشو جبران کنی
تو دبیرستان همیشه مسخرش میکردن سر همین کارای تو. هر گوهی خورد پشت بندش رفتی جمع کردی .ده بار به چشم دیدم برنج خالی خوردی بشقابش رو پر گوشت کردی چیکار کرد ؟ غذا خورد بدون کوچکترین مکثی. تو شدی مرد اون خونه ده بار بهت گفتم تو چرا پول تو جیبی بهش میدی مگه خودش چلاغه مگه ما نرفتیم کار نکردیم ؟
الانم ازش یه حیوون ساختی که وظیفه میدونست براش از هر طریقی پول در بیاری
حاضرم قسم بخورم ذره ای ناراحت نشد که خواهرش تو چه کثافتی بوده
سرشو به تأسف تکون داد: همیشه فکر میکردم یکم دردسرات کم بشه به من برمیگردی
مثل سگ کار میکردم که پول جمع کنم برا آیندمون
تموم شبایی که من نقشه میریختم که چیکار کنم تو رو خوشبخت کنم تو داشتی با مردای دیگه…
پریدم وسط حرفش: من حالم خوب نیست اشتباه کردم گوه خوردم غلط کردم تاوانشم دارم میدم تا ابد میدم دیگه بسه ظرفیت پره.
حرفی نزد صورتش قرمز بود با فاصله نشستم پشتش
دستش رو موتور می لرزید
دله منم داشت میترکید
موقع پیاده شدن باز دله صاحب مرده ام طاقت نیاورد: دیگه دوستم نداری نه ؟
به رو به روش نگاه کرد : از امروز مسیرمون جداست شده از این محله برم دیگه نمیخوام ببینمت افروز
خراب کردی بدم خراب کردی گند زدی به همه چیز
حرفی نزدم خودم میدونستم
کی با دختری مثه من ازدواج میکرد پشت بهش راه افتادم و سعی کردم جلو مردم گریه نکنم …
سمت آزمایشگاه رفتم از صبح سه بار زنگ زده بودن و مونده بودم چه مرگشونه
حس پوچی داشتم تنها چیزی که برام مهم نبود جواب ازمایش بود
گوشیم زنگ میخورد از صبح ده بار میلاد و اکرم زنگ زده بودن
گوشی پرت کردم تو کوله ام
شب برنمیگشتم خونه. هیچوقت برنمیگشتم
وارد آزمایشگاه شدم و بی حوصله شماره ازمایشم رو گفتم
پرستار نگام کرد : چرا دو روزه جواب نمیدید خانوم ملکی ؟
پرخاشگر گفتم:الان اینجام بگو هر چی میخوای .
سری به تأسف تکون داد :تو این مدت علائم چی داشتید ؟
ـ مرضمو بگو جواب ازمایش رو بده میخوام برم
-متاسفانه تست اچ آی وی مثبت بوده و باید حتما برای کنترل علائم به پزشک مراجعه کنید که باید بهتون دارو و طریقه مصرف و نحوه برخورد با اطرافیان هم بهتون بگه
تو این مدت رابطه جنسی داشتید ؟ اگه داشتید حتما باید بگید آزمایش بدن تا ببینیم مبتلا شدن یا خیر
رو جمله اول گیر کردم: اسم مرضم چیه ؟ دوباره بگید
با تأسف سری تکون داد: اچ آی وی یا همون ایدز
بقیه حرفاشو نشنیدم چنگ زدم آزمایش رو از دستش گرفتم و از آزمایشگاه اومدم بیرون
سر کوچه آزمایشگاه نشستم
به ملت نگاه کردم دست و پام شل شده بود
حرفای پرستار تو گوشم زنگ خورد ( اگه تحت نظر پزشک نری ممکنه موجب مرگ هم بشه)
به صفحه گوشیم نگاه کردم
دوباره داشت زنگ میخورد منگ بودم
اینبار یوسف بود
گوشی رو گذاشتم تو جیبم و رفتم خیابونی که بچه های زهره همیشه میرفتن .من تو خیابون مشتری نمی گرفتم ولی بچه ها میرفتن میگفتن پورسانت زهره رو نمیدن به صرفه تره براشون.
به یه ربع نرسید که
دویست شیش سفید نگه داشت
پسره خیلی جوون بود با نیش باز بوس فرستاد برام
نشستم تو ماشینش هنوز دستم میلرزید
نیشش تا بناگوش باز بود: چقدر میگیری برا یه شب ؟
نیشخند زدم تجربه هم نداشت و نمیدونست جنده ها ساعتی کار میکنن نه شبی
-خودت چقدر میدی ؟
ـ چهارصد خوبه ؟
ـ تو ماشین انجام بدیم خوبه
- مکان نداری ؟ پوله بیشتر بهت میدم
سر تکون دادم به نشونه ی نه
دستمو گرفت گذاشت رو پاش
وسط یه اتوبان نگه داشت هوا گرگ و میش بود معلوم نبودیم شیشه رو داد بالا و در رو قفل کرد .
لبمو رو لبش گذاشتم و از رو شلوار جین کیرشو فشردم
ضربان قلبش کر کننده بود معلوم بود تجربه نداشته
لبمو وحشیانه میمکید دکمه مانتومو باز کرد به سینم چنگ زد نوک سینمو بین انگشتاش گرفته بود
سرمو کشیدم عقب و زیپ شلوارش رو با بدبختی باز کردم
کیرش رو کشیدم بیرون و شروع کردم ساک زدن
مثل ماست وایستاده بود ببینه من چیکار میکنم
بی عرضه!
زبونمو زیر کیرش کشیدم و تخماشو با دست لمس کردم
اشاره زد:بشین رو کیرم
دکمه شلوارمو باز کردم خواستم تا زانو بکشم پایین که دستم خشک شد آب دهنمو قورت دادم و به چشم خمارش نگاه کردم
دستشو از روی سینم پس زدم و کیرشو با سرعت ساک زدم
به زور میخواست سرمو جدا کنه و نمیتونست
اینقدر ساک زدم که ارضا شد
سرمو کشیدم کنار و آبشو تف کردم
با دستمال رو زبونم کشیدم
-چرا اینجوری کردی ؟ حالا ابم اومد شق نمیشه دوباره
من برا ساک باید چهارصد بدم
با کف دست دهنمو پاک کردم: برو خداروشکر کن نذاشتم بکنی
پولتم نگه دار واسه خودت
دستمو گرفت:نمیذارم بری مگه مسخرتم صبر میکنیم تا شق شه دوباره
دستشو از رو شلوارم زدم کنار که منو کشید سمت خودش عصبی گفتم : ول کن دیگه
ـ نمیخواستی از اول سوار نمیشدی - یارو من ایدز دارم بکنی تا ابد به گوه خوری میفتی برو رد کارت
رنگش درجا زرد شد و هولم داد عقب: چی؟ مریضی داری ؟به من نداده باشی
سر تکون دادم: نه نگرفتی نگران نباش
ـ برو بیرون شانسه گوهه منو ببین چی اومده سراغم برو بیرون زود
هولم داد که بازوم خورد به شیشه و درد بدی گرفت
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم
با سرعت گاز داد یه فحش ناموسی خفنم داد
همه به من بد و بیراه گفتن این بزغاله هم روش !
ملت از اسم ایدزم میترسیدن.
نه من آدمش نیستم
معلوم نبود کی به من داده بود و من ناخواسته به چند نفر داده بودم. اما الان اوضاع فرق داشت من میدونستم… سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم زمزمه کردم: ولی من آدم بدی نبودم
تو تاریکی تو اتوبان سرد پیاده کنار خیابون راه رفتم
نه میدونستم کجام نه معلوم بود به کجا میرسم
تو این لحظه فقط به این فکر کردم من دیگه از هیچی نمیترسم !
پایان
داستان های قبلی من :
تاوان
چرخه تاریکی
نوشته: ماه شب
5 پاسخ به “چرخهی تاریکی (۳ و پایانی)”
جالب بود و قلمت بسیار زیبابیشتر داستان بنویس این روزا داستان خوب اصلا پیدا نمیشه
عالی و متاسفانه قابل لمس کردن
عالی بودفقط باید گفت خدا لعنت کنه کسایی ک این شرایط بد زندگی رو برای مردم به وجود میارن
ماه شب عزیزممنونم برای نگارش این داستانروال من اینطور است که داستان ها رو بعد از قسمت پایانی به یکجا میخونم. هر سه قسمت داستان شما رو خوندم. بسیار لذت بردم.فضای کار رو دوست داشتم. ساختار و شخصیت ها درست و به اندازه (متناسب با حجم داستان) معرفی شده بود.بیشتر بنویس. در ژانرهای مختلف. و طولانی تر و حتی کوتاه.قلم شما تواناست. نگران لایک هم نباش.موفق و پاینده باشی
تبریک بهت میگمبابت این قلم و این استعدادچقد خوب و چقد تلخدلم برای افروز سوختو بیشتر از اون برای بهرام که احتمالا مبتلا شدهو ناراحت کننده ترین دیالوگ هم مال یوسف بود که گفت؛ حاضرم قسم بخورم ذره ای ناراحت نشد که خواهرش تو چه کثافتی بوده.