سلام عزیزان.ابی هستم والان بالای۴۵سالمه والان بعداز۳۰سال برگشتم ایران اون هم به خاطر مریضی و فوت پدر عزیزم و زندگی جدیدم…داستان به هیچ عنوان سکسی نیست فقط درد و دل خودمه،پدرم ابی خواننده رو دوست داشت اسم منو گذاشت ابی… مادرم عاطفه بانو چند سال قبل فوت شد…خدا بعد۶تادختر منو داد به این زوج پولدار و دوستداشتنی،خونه ما بالا شهر و کنار ییلاقات زیبای شمال تهران نمیگم کجا مهم هم نیست.قرار داره.که الان اطرافش پر از برجهای سربه فلک کشیده شده…که وقتی برگشتم خونه خودمون رو به زور شناختمش،درسته وارد میانسالی شدم اما…خوشگل و خوشتیپ هستم…از سال۷۴پدرم منو برد فرانسه پیش رفیقش تا پارسال اونجا بودم.فقط توی این سالها خودش۳بار و مادرم۱بار اومدن دیدنم…یکبار گفتم مامان جون خب شما که اینقدر پسر دوست داشتی خدا بعد۶تادختر منو بهتون داد…پس چرا فرستادیم غربت من که از ایرانی بودنم چیزی نفهمیدم…زبون فرانسه رو از ایرانی بهتر حرف میزنم…همش میگفت من نمیدونم تقصیر پدرته،به اون بگو…دیگه هم ندیدمش تا فوت شد…اقلا۲۵تا خواهر زاده دارم که بیشترشون سن وسالشون نزدیک من یا از من بزرگترند.پدرم که تازه فوت شدتوی۱۰۵سالگی مرد…این یک فلش بک از زندگی من بود…در ضمن کارشناس تولید یک شرکت بزرگ و کارخانه تولیدی در فرانسه هستم…و اصلا و ابدا مشکل مالی ندارم.چون هم پدرم املاک زیادی بهم داده هم اینکه اونجا حقوقم خوبه…در ضمن همسرم ناهید دختر همون فرامرز رفیق پدرمه،و الان با دوتا بچه رفته کلمبیا چون پسرم اونجا دوره نمیدونم چی میبینه.میگه کلمبیا خطرناکه نمیشه بچه ها رو تنها گذاشت…دو ساله ندیدمش…فقط مجازی،گفتم بیا ایران پیش خودم…میگه تا درس این تموم نشه نمیام…خلاصه که خودمم غریب میون کلی خواهر و دوماد و خواهر زاده که هیچکدوم رو نمیشناسم…تنها افتادم…که بیشترشون از این که پدرم سهم بیشتری از املاکش بهم داده کونشون سوخته…مخصوصا این باغ ویلای بزرگو که اقلا۱۵ساله بنامم زده بود و کسی نمیدونست… همه ترش کردن…تا روز۴۰هم میومدن میرفتن…ولی بعد اون من موندم و این عمارت بزرگ…فقط بچه های خواهر بزرگم خداییش بهم سر میزنند… البته اینو بگم همه اینها بسیار پولدارند…اما طمعکار هستن دیگه…همه هم منو دوستم ندارند…انگار نه انگار من برادرشون هستم…باز هم مهم نیست…روز بعد چهلم بود و بعد از کلی مهمون و مهمون بازی و مراسم سنتی تعزیه…رفتیم جای وکیل و معلوم شد حاجی خدا رحمتی سهم همه رو جدا کرده…وقتی بچه ها گفتن پس باغ ویلا قدیمی چی، وکیل گفت اون که چندین سال مال حاجی نیست مال ابی خان هستش…اونو مادرتون زنده بود با مشورت مادرتون زد به نامش…نگو همه برای برج سازی دندون تیز کرده بودن…همه ترش کردن و رفتن…بعد رفتنشون…وکیل نامه ای بهم داد.از پدرم بود.بنده خدا بعد کلی عذرخواهی نوشته بود برو به مادرت سر بزن…برو پیش بی بی هاجر…حالا بی بی هاجر کی بود…بی بی کلفت سر خونه ما بود که با عمو رسول از اول قبل همه توی خونه ما بودن…که الان پسرش احسان که از من هم بزرگتره کارهای همه رو انجام میداد… ته باغ خونه سرایداری زندگی میکردن…از روزی اومده بودم اصلا نرفته بودم پیششون…فقط احسان بنده خدا که دیگه ریش و پشماش سفید شده بود رو دیده بودم…نه بقیه رو…مخصوصا فروزان عزیزم رو…نازنین دختر زیبای عمو رسول دوست دوران کودکی من…اون زمان بخاطر اینکه همیشه با فروزان بودم روزهایی که هوا خوب بود با اون پیاده میرفتم مدرسه…اون مدرسه اش با مال من دو کوچه فرقش بود…عین خواهر برادرها دست همو میگرفتیم…روز های بارونی برفی با ماشین حاجی بر میگشتیم… که هنوز ته باغ بود.یک بلیزر قرمز شاسی بلند قدیمی زیبا.۸سیلندر…بعد تقریباً روز رفتم طرف ته باغ…یاد دوران بچه گی بخیر هر روز با فروزان بازی میکردیم… نزدیک مدرسه ها انگورهای ته باغ قرمز و رسیده میشدن…یادمه ۱۳سالمون بود…فروزان داشت از روی شاخه بالایی داریم آخر باغ خوشه انگور میچید… تی شرت آستین گشادی تنش بود…موهای نازش رو بی بی واسش کوتاه کرده بود.موهاش کمی بور بودن.مخصوصا توی نور خورشید.میدرخشیدن…کسی نبود.فروزان ۴پایه چوبی رو گذاشته بود زیر پاش.رفت بالا دستش نمیرسید.تا اومد روی۴پایه جست زد.۴پایه زیر پاش خورد شد.میخ زنگ زده پوسیده اش.ساق پای ناز و سفیدشو خراش داد خون اومد…گریه کرد.ولی من زود بغلش کردم.گفتم گریه نکن دیگه…من هم گریه ام میگیره…دامنش رو زد بالا.اوف اولین بار بود به چشم دیگه دیدمش…پاش خونی بود…دستمال گلدوزی شده خوشگلم رو که مادرم بهم داده بود رو زود بستم روی زخمش…ساق پای سفید و نرم و نازکی داشت…اولین بار بود دیدم زیر بغلهاش مو داشت…پرز های سیاه و نرم و قشنگی که خواستنی ترش کرده بودن…چشمای درشت و قهوه ایش پر اشک بودن…وقتی از درد روی کپه خاک زیر دار میم دراز کشید.پاهاش زانوهاش جمع بودن…آخ اولین بار بود تپلی کوس کوچولو و قشنگش رو هم میدیدم…و اولین بار بود که دقت کردم.آره اونجاش هم پشمالو بود،چون از لای شورت قشنگش مو زده بود بیرون.برای بار اول اصلا دست خودم نبود.گفتم خوشگلم عشقم پاشو دیگه گریه نکن…من این حرفو وقتی شنیدم که صدای خواهرم راضیه از توی اتاق میومد که به شوهرش گفت آخ بیچاره ام کردی نمیتونم بلند بشم…اونم گفت عشقم گلم پاشو دیگه گریه نکن…خواهرم گفت محمد خیلی خوبی…من فقط صداشون رو میشنیدم… نمیدونم داشتن چیکار میکردن…اتفاقی بود…الان خودم بهش گفتم…به فروزان نازنین خودم…دستشو گرفتم…هنوز خون از زیر دستمال آروم مث یک خط موی نازک تا پاشنه پاش میرسید… گفت ابی نمیتونم بلند بشم تنها پام نیست…دستم پیچ خورده شکسته.تا دیدم دستش چیکار شده…من بیشتر گریه کردم…انداختمش روی پشتم مث کیسه میدوییدم طرف خونه سرایداری…محکم کون نرمش رو گرفته بودم…تا نیفته…اون موقع عمو رسول که ماشین بابا اکثرا دستش بود سریع فروزان رو برد درمانگاه…تا دو ساعت بعد که آوردش خونه من خونه اینها بودم…اینقدری که بی بی هاجر منو بوس میکرد و دوستم داشت مامان خودم دوستم نداشت…گفت تو مرد شدی دیگه گریه نکن…اتفاقه میفته…عزیز دل خاله…همیشه همین رو بهم میگفت…یاد گذشته قلبمو خراش میداد…یاد اون اقاقی زیبا میفتم که خارهای بلند داشت…یاد گل محمدی که زیرش پر مارمولک بود افتادم و خنده ام گرفت…خرداد ماه بود.یادمه اخرین سالی بود که ایران بودم…فروزان گفت ابی جان برو برام چند تا گل بیار میخوام ببرم مدرسه…سر صبح بود ساعت۷منتظر بودیم عمو رسول بیاد ما رو برسونه مدرسه هامون آخه امتحان داشتیم…داشتم گل میکندم برای فروزان…چند تا شاخه خوشگل…اومدم بهش دادم…متوجه شدم چیزی توی شلوارمه، تازه متوجه شدم مارمولکه که توی شلوارمه. خاله بود عمو رسول بود…بابام داشت میرسید پیش ما.فروزان کنارم بود…شلوارمو کشیدم پایین هول شدم ترسیدم آقا شانس تخمی من شورتمم اومد پایین…همه زدن زیر خنده…فروزان ترکیده بود از خنده…چه روزی شد…کیر تازه پشم در آورده من درست جلوی چشم فروزان بیرون افتاد اولش شوکه شد ولی بعدش چنان میخندید که نگو…دو روز بود همش منو میدید میخندید… باهاش قهر کردم.اومد دنبالم…گفت ابی جون قهر نکن دیگه…یادته من هم دستم شکست حواسم بود همش چشم چرونی میکردی ها…مگه قهر شدم…گفتم ولی من برای تو گریه میکردم…تو منو مسخره ام میکنی…دم در ورودی خونه ما آروم کنج لبمو بوسید.نگاهم توی نگاهش گره خورد…آتیش عشقش توی وجودم روشن شد…چشمهای قهوهای و مخملیش برق میزد…لبهای گوشتی قشنگی داشت…زیبایی خاصی داشت…صورت سفید و زیبایی داشت…با این حرکتش قلبم میخواست ازسینه ام بیرون بزنه،گفت ببخشید،دیگه نمیخندم،بدو دیگه چرا وایستادی بیا بریم دیگه…گفتم کجا؟گفت حاج بابا…بابای منو میگفت…گفته بریم دور دور، امتحانات تموم شده…اونموقع ما تقریبا جزو آخرین نسل های نظام قدیم آموزشی بودیم.هر دو سوم راهنمایی بودیم…که میرفتیم اول دبیرستان یادش بخیر…اون مجبور بود مانتو مقنعه بپوشه.که ازشون متنفر بود…بابام برد ما رو بستنی سنتی تبریز مهمونمون کرد.گفت بچه ها بخورید کیف کنید میچسبه توی این هوای گرم…خدا رحمتش کنه.عین اینکه همین دیروز بود…کم کم رسیدم در خونه بی بی هاجر…در زدم…خانوم میانسالی در رو باز کرد…گفت بفرمایید آقا خوش اومدین.صفا اوردین چی عجب سری به ما فقرا زدین…گفتم لطف دارین…شما رو چندین بار توی ساختمون بزرگه دیدم ولی نمیشناسمتون…گفت من طیبه هستم همسر احسانم…گفتم ای بابا من نبودم عروسیتون…خبر نداشتم…خوشبختم…بی بی هاجر چطوره…گفت از وقتی افتاد زمین لگنش شکست روی ویلچره زمین گیر شده…کمتر حرف میزنه…خسته اس.بعد فوت بابا رسول دیگه اون زن سابق نشد…گفتم از فروزان چه خبر…همون موقع صدای ناز بی بی هاجر اومد…گفت اومدی فقط سراغ اونو بگیری یا به خاله پیرت سر بزنی.برگشتم گفتم فدات شم بی بی…گفت خدا نکنه…عزیزم…از وقتی اومدی منتظرم خودت بیایی دیدنم…گفتم خاله نمیشد بیام دائما خونه پر مهمون بود…از دیروز پریروز که فهمیدن خونه مال منه…دندون طمع رو ازش بیرون کشیدن رفتن که رفتن…گفت خدا را شکر که پدرت عقل کرد اینجا رو زد به نام تو…حقته پسرم…چندساله همه بدون تو دارند میخورند و میبرند سیر هم نمیشن…الان دیگه پدرت نیست همه کاره تویی،گفتم خاله من دارم میرم…اینجا رو هم اصلا نمیفروشم.احسان هست مراقبه… تا بتونم خودم حقوقش رو میدم…خانومش گفت خدا حفظت کنه…بخدا ما دو تا بچه داریم که اینجا بزرگ شدن جایی دیگه هم نداریم…احسان از اولش کمک دست بابا رسول شد درس نخوند که بشه دکتر ماها رو قال بزاره بره،،خاله گفت زبون به دهن بگیر طیبه…خدا بزرگه…ابی جان خاله جونم…حالا دیگه وقتشه بری به مادرت سر بزنی،گفتم خاله این جریان مادر مادر چیه، پدرم هم نامه نوشته برو به مادرت سر بزن.از بی بی هاجر بپرس…اشکاش اومد.گفت عزیزم مادر تو عاطفه خانم نبود.مادر تو خواهر کوچیکه من.بی بی فاطمه بود.که موقع
جوونی هاش،شوهر اولش زود مرد.از اون یک پسر داشت.چند وقتی پناه آورد خونه ما.پدرت صیغه اش کرد.تو بدنیا اومدی بابات ذوق کرد.بعد۶تا دختر عاطفه…زن جوون و خوشگلش براش پسر آورده… ولی عاطفه فهمید و غشقرقی بپا کرد که نگو…ولی زورش به بابات نرسید…پدرت اجبارا…صیغه خواهر منو فسخ کردو شناسنامه که گرفت نامه عاطفه جای مادرت ثبت شد…پولی به اون بدبخت دادن و بیرونش انداختن…البته بابات گناهی نداشت.من به مادرت قول دادم همیشه مواظبت باشم.عاطفه از کون سوزیش عمدا پدرت رو مجبور کرد تو رو بفرسته خارج…تا مادر اصلیت رو نبینی…خودش هم که گور بگور شد…گفتم خاله چرا عذابم میدی،،این حرفها چیه،؟گفت به جون احسانم راست میگم…عزیزم تو بچه خواهر منی…اونها همه خواهر ناتنی های تو هستن…مادرت شهر ری همین کنار گوش خودت مجاور شاه عبدالعظیم، خونه و زندگی داره…دوتا دختر هم از این شوهرش داره که حاجی بازاری هستش…الانم میدونه تو برگشتی…ولی ندیده چه شکلی هستی…منتظرت خودت بری دیدنش…مادره پیر شده چشم انتظارته…دهنم خشک شده بود…شوکه شده بودم.مگه میشه۴۰وچندسال نزارن دونفر مادر و فرزند همدیگه رو ببینند.ادرس ازش گرفتم…فردا ظهر رفتم در خونه اش…طبق نشونه هایی که داد فهمیدم خودشه…گفتم خاله خواهش میکنم بهش زنگ نزن میخام ببینم اگه دوستم داره مادر واقعی منه…بار اول که منو ببینه چه حسی داره…طبق آدرس و نشانیها.که هر روز ظهر نماز رو توی صحن میخونه…پاهاش درد داره و پرانتزی شده…چادر مشکی و مقنعه چونه دار داره…کمی تپله و عینک بزرگ میزنه…خود خودش بود…دنبالش رفتم با یک خانوم.۳۰ساله میشد…باهم بودن اونم محجبه بود…رفتن نماز و برگشتنی توی صحن بنده خدا دمپایی هاشو پا کرد…دختره نبود…این داشت به زور از پله ها پایین میومد…هوا گرم بود ومن هم عينک آفتابی به چشم داشتم…رفتم طرفش.دست چپشو از دیوار کناری گرفت تا خودشو کنترل کنه…من کنارش آروم دست راستشو گرفتم که نیفته،گفت وای استغفرالله پسر جان چکار میکنی مادر جان تو نامحرمی، گفتم نه مث اینکه محرمم و شما مامان فاطمه منی.که۴۰ساله منو ولم کردی به امون خدا…عینکمو برداشتم…دستش توی دستم بود…دستش شدیدا لرز گرفت…خوب شد کنار دیوار بود.در جا بیهوش شد…خانومه رسید مردم جمع شدن…چی شد چی شد…حاج خانوم…بی بی فاطمه چکار شد…دختره گفت آقا چی به مامانم گفتی که اینجوری شد…اصلا به چه اجازه ای دستتو بهش زدی…تو که نامحرمی، گفتم خانوم سر و صدا نکن…مث اینکه این خانوم مادر منه که بالای۴۰ساله هم رو ندیدیم…گفت وای شما همون داداش ابراهیم منی که خارج بودی،گفتم بله خودمم…گفت من خواهر کوچیکه شما هستم.راحله…از مادر با هم خواهر برادریم…وای خدا…الحمدلله…مردم از نگهبانی آب قند آوردن و کمی آب پاشیدن روش…و آب قند خورد کمی بهتر شد…روی دوپا کنارش بودم…چنان محکم منو بغل کرده بود گریه میکرد حد نداشت…مردم هم عکس میگرفتن…و صلوات میفرستادند… بلند شد و دستمو گرفت برد توی صحن و اونجا نمیدونم چی خوند چند بار…یک ساعت نشستیم.برام دردو دل کرد…گفت ظهر باید بیایی خونه خودم…۰روم نمیشد برم…ولی نخواستم دلشو بشکونم…وقتی رسیدم خونه…اون داداش بزرگه و این خواهر دیگه همه با بچه هاشون بودن…چقدر با صفا و با مرام بودن…نه به اونها نه به اینها…راحله و ریحانه خواهرای ناتنی من بودن.ولی باهام روبوسی کردن…بچه هاشون هم همینجور.هر کدوم۴یا۵تاهم بچه داشتن…خونه شلوغ بود…تا این که۱پیرمرد با ادب و مهربون اومد که خیلی پیر بود…اون موقع بعد پدرم این مادر منو گرفته بود و پدر دو تا دخترها بود.گفت خب حاج خانوم الحمدالله که یوسف گمگشته شما هم پیدا شد…گفتم اسمم ابی هستش یوسف نیست… همه خندیدن…گفتن منظور داستان یوسف پیامبر…ظهر ناهار مامان پز خوردم…چقدر مهربون بودن…تازه میفهمیدم خانواده چی هستش، الان میفهمیدم من توی اون خانواده قبل غریبه بودم چون مادر نداشتم…دو روز پیش مادرم بودم…خونه قدیمی اینها پر مهمون میشد و خالی میشد…برگشتم خونه خودم…عمارت بزرگ و خالی…تمام قفل و کلیدها رو عوض کردم.در های حفاظ دار جدید گذاشتم دوربین و دزدگیر نصب کردم…فقط بخاطر اینکه مفت خورها دیگه بی اجازه وارد نشن…رفتم سراغ خاله هاجر.گفت دیدی مادرتو…گفتم آره چند روز پیشش بودم…حیف که دیر دیدمش…خاله حالا که پدرم مامان عاطفه همه مردن…کی باید جواب این ظلم۴۰ساله رو به من پس بده…هر کی میدونسته بهم نگفته مدیون شده.نشده،؟ساکت شد…گفتم خاله آدرس فروزان رو بهم میدی،گفت عزیزم فروزان اون دختر سابق نیست…خانوم دکتره ولی اصلا به ما سر نمیزنه…مغروره…گفتم شوهرش چکاره است…گفت اون هم دکتربود.جدا شدن…گفتم بچه چی،گفت پسرش با پدرشه…مشهد هستن تهران نیستن…فروزان تنهاست.گفتم چرا باهاتون قهره.گفت وقتی دکتر شد پولدار شد.گفت دیگه نمیخاد اینجا بمونید باید بریم خودم مواظبتون هستم.ولی ما یکعمر اینجا زندگی،کردیم همینجا راحت بودیم…نرفتیم باهامون قهر کرده…دیدنمون هم نمیاد…گفتم خاله فروزان میدونه من پسرخاله اش هستم…گفت آره همون موقع ها یکبار از منو پدرش که در مورد شما صحبت میکردیم شنید… گفتم عجب…بغیر من بدبخت همه میدونستن…ازش آدرس گرفتم…رفتم مطبش…متخصص ارتوپدی بود…رفتم داخل اصلا سر بلند نکرد ببینه مریضش چی شکلیه.گفت بفرمایید.مشکلتون چیه…سر لخت لباس زیبا خیلی ناز داشت ویزیت میکرد… گفتم ببخشید خانوم دکتر شما که دست وپای شکسته رو درست میکنید.قلب شکسته رو چی،؟گفت آقا مگه من مسخره شما هستم.یا اینکه متخصص قلبم.بفرمایید بیرون…گفتم فروزان منم ابی…نامهربون اقلا یکبار نگاهم کن.اروم مات و مبهوت سر بلند کرد.نگاهم کرد…عینکشو برداشت.دوباره چشم تو چشم شدیم.گفت ابی خودتی،گفتم اره عزیزم خوشگلم.پس کیه؟بلند شد اومد محکم خودشو انداخت توی بغلم.ابی لامصب کی برگشتی…دلم واست یکذره شده بود…ابی بی معرفت.۳۰ساله رفتی که رفتی،گفتم نرفتم فرستادنم…تازه فهمیدم دختر خاله منی…گفت وای بلاخره فهمیدی، خاله رو هم دیدیش؟گفتم آره… مامانم رو هم دیدم…ابی با کی اومدی…گفتم تنهای تنها…تنها تر از من خدا بنده خلقت نکرده…زن و بچه هام.هزاران کیلومتر دورترند…کلمبیا هستن…پسره دوره نمیدونم چی طلا و فلز شناسی میبینه…مادرش هم به بهونه اون دست پسر دیگه منو گرفته رفته…اومدم مراسم پدرم.گفت وای حاج بابا فوت شد…گفتم آره دیگه۱۰۵سالش بود…گفت ابی یادت میاد به این پیرمرد پیرزنهای سن بالا چی میگفتیم… گفتم فسیل زنده…خندید.کنارم نشسته بود…دستمو گرفته بود.نگاهمون بهم گره خورد…میخندیدیم…یکهو عقده دوتامون شکست…لب تو لب توی بغل هم اشک میریختیم…مطبش رو تعطیل کرد…تاشب باهم دور زدیم و گشتیم…با ماشین قدیمی بابای من بودیم…گفت ابی هنوز سوار این پیرمرد میشی،گفتم برام دنیا خاطراته.بعدشم من تا دوماه دیگه برمیگردم.نزدیک دوساله زن و بچه هامو ندیدم.گفت مگه میشه؟گفتم آره زنم و دوتا پسرم رفتند کلمبیا.شاید خدا زد پس کله اش برگشت…گفت ابی ۱چی بگم ناراحت نشی…اون اگه برگشتنی بود تا الان برمیگشت.گفتم نه اینجوری که میگی نیست…پسره باخودش برد…رسیدیم خونه فروزان…۱آپارتمان زیبا بزرگ فول امکانات که مدلش رو بخوای توی مارسی بخری باید خدا تومن پول بدی،.گفتم فروزان مزاحمت نباشم.برات بد نشه…گقت دیوونه اینجا.جردن تهرانه…کسی کاری به کسی نداره…پایین شهر که نیست…توی این برج کسی کسیو نمیشناسه که…گفتم چرا به خاله هاجر سر نمیزنی،گناه داره دلش تنگ شده…گفت حقشه.چند ساله بهش میگم واسه شما بهترین خونه رو خریدم ازون مرغدونی بیایید بیرون قبول نمیکنه…دوست داره همیشه کلفت باقی بمونه…بخدا ناراحت نشی ها…ولی ازون خواهرای تو متنفرم…پر از فیس و افاده…بدترکیبهای چاق و چله روانی،،از وقتی فهمیدن من متخصص شدم…بیشتر برادر و مادرم رو اذیت میکنند.گفتم همه چی تموم شد…اون خونه دیگه مال منه…پدرم تماما زده به نامم.گفت نه.بگو بخدا…گفتم شک نکن.گفت…دمتگرم…باغ رو خرابش نکنی ها…گفتم نه مگه دیوونه ام…گفت ساختمون و خراب کن یک چیز خوشگل وسط باغش بساز…ولی باغ بزار باشه…گفتم من دارم میرم…گفت نرو ابی پیش خودم بمون…مگه منو دوستم نداری،گفتم از جون خودم بیشتر.گفت پس بمون.گفتم متاهل هستم و تعهد دارم…زن و بچه خونه زندگی دارم…گفت بخدا زنت بر نمیگرده.امشب بهش گیر بده ببین چی میگه…توی اتاق فروزان پای سیستمش بودم.و با همسرم ارتباط برقرار کردم…گفتم عزیزم چرا بر نمیگردی،،سرش پایین بود.گفت ابی مگه نامه و در خواست من به دستت نرسید گفتم کدوم نامه من هنوز ایرانم…گفت درخواست طلاقم…من اینجا موندگارم بر نمیگردم.گفتم چرا آخه… همون موقع ۱دورگه هیکلی اومد جلوی تصویر و فرانسه صحبت میکرد.و همسر لعنتیم گفت این کارلوس هستش و ما با هم آشنا شدیم…کمی جر و بحث کردیم…و زنگ زدم پسرم…فرانسه حرف میزدیم…گفت بابا بزار مامان راحت باشه…مگه آدم چند بار زندگی میکنه که بخواد به خودش سخت بگیره…گفتم ریدم به غیرتت کوسکش…فقط پسر کوچیکم گفت بابا منو بیار پیش خودت…قرار گذاشتم برای دو ماه دیگه تا برم مارسی کارهامو انجام بدم و پسرم رو بیارم پیش خودم…خیلی حالم خراب شد…من توی تمام زندگیم پاک و بی آلایش زندگی کرده بودم…هیچ وقت یکبار هم به همسرم خیانت نکردم…همیشه دوستش داشتم از نظر سکسی هم همیشه در اختیار هم بودیم…ناتوانی جنسی هم نداشتم…سایزم هم بد نبود…ولی بهم نارو زد…چنان بهم ریختم قلبم داشت ایست میکرد.فروزان برام شربت آورد… ازش عذرخواهی کردم…بلند شدم برم…دم در محکم منو در آغوشش گرفت نرو عزیزم…تو از اولش هم آدم خوب و مهربونی بودی…زندگی رو سخت نگیر…بمون پیشم…گفتم حالم خیلی خرابه دارم بالا میارم…بزار برم…گفت اصلا و ابدا…گفت نیمساعت روی کاناپه ریلکس کن و به هیچچی فکر نکن…آروم باش فشار خونت برگرده سر جاش…کنارم بود
دست توی موهام کرده بود…باخودم فک کردم حالا که اون رفته و تنهام گذاشته…من چرا ناراحت باشم…فروزان مث گل رز کنارمه…چرا زندگی رو به خودم سخت بگیرم…من هم کیف و تفریح خودمو میکنم…گفتم فروزان نوشیدنی چی داری،گفت هر چی بخای،،گفتم فقط میخام مستم کنه.خندید…شراب خونگی داشت.گفتم دمتگرم…گفت انگورسیاه های ته باغ رو هنوزم هر سال خودم جمع میکنم…البته دوسال نیومدم باغ…این شراب ده سالش هم بیشتره.باور میکنی مال حاج بابای خودته…گفتم نه نمیشه بابام حاجی بود.گفت تو از اولش هم ساده بودی…این شرابها رو هر سال حاج بابا مینداخت…من چند تا شیشه ازش کش رفتم…فهمید گفت آتیش پاره نوش جونت فقط پیش کسی نگو…بعدش بهم یاد داد چطوری درست کنم…یکهو اومد نشست روی پام…خانومی شده بود برای خودش.درسته لاغر بود اما کون نرمی داشت…دامن کوتاهی پاش بود.ساق پاهای قشنگ و کشیده ای داشت…خندید گفت هنوزم که چشم چرونی میکنی،؟گفتم اشتباه نکن.من از اولش آدم بدبخت و ساده ای بودم…هیچوقت نفهمیدم پدر مادرم کی هستن…هیچوقت نفهمیدم…تو عاشقمی همش فک میکردم مث خواهر و همبازی منی،هیچوقت نفهمیدم همسرم الکی بیخودی همسرمه…نتونستم پسر خوبی تربیت کنم.بی غیرته…ولش کن.الان پاهای قشنگتو دیدم یاد اون روز افتادم که خونی بود…بخدا رفت از توی اتاقش اون دستمال گلدوزی شده رو آورد.شسته شده تمیز…گفتم هنوز داریش…گفت اگه حتی۱درصد اماکن میدادم که برگردی اصلا ازدواج نمیکردم…من عاشقتم.بودم و هستم…خودش آروم دامن تنگ و کوتاهش رو درش اورد.بالاتنه رو آروم لخت کرد.بدن فوق العاده و سفید و زیبایی داشت…کنارم روی کاناپه با شورت و سوتین دراز کشید…خیلی بوسش کردم و گفتم فروزان همش فک میکنم توی خوابم…ولی واقعیه…گفت نترس واقعیه…گفت پاشو بیا…منو برد اتاق خواب بزرگ و قشنگش…لخته لخت شد.منو هم لختم کرد…ولی اول خودش برام ساک زد.بعدشم خندید.گفت مارمولکمارمولکه یادته…نگاهش کردم چنان خندیدیم…افتادم کنارش…گفتم چه روزهایی بود ولی حیف که زود تموم شد…گفتم عزیزم69شو فدات شم…گفت بخورش دلم لبهای قشنگتو میخاد…چه کوس جمع و جوری داشت ناز و تنگ…گفتم چندوقته رابطه نداشتی گفت از وقتی جداشدم…راستش ابی من نمیتونم زیاد خوب با مردم ارتباط برقرار کنم…بعضیها میگن مغرورم.ولی اینجوری نیست بیشتر خجالتی هستم…گفتم مهم نیست…مهم اینه بی نظیری…کوسشو خیلی ناز ولی محکم براش مکیدم…ناله میکرد… کون تنگ و قشنگی داشت…با دستام دوتا کپل کونش رو میمالوندم،کونش تپل و کوچولو بود…نرم و قشنگ…بدنش بوی عطر میداد…با ناز و آروم برام ساک میزد…زبونمو لوله وار چندبار کردم توی کوسش…جیغ آرومی زد…روی سینه من ولو شد…گفتم عزیزم چی شد…گفت خیلی عالی بود…از کوسش آب زلال و قشنگی روی موهای سینه ام ریخت…برگشت دستمال آورد سینه منو تمیز کرد و بعدش بوسید…آروم خودش نشست روی کیرم.گفت اوف چقدر سایز کوس منه…چی پرش کرد.کمرش و از روبرو گرفتم…و خودش سوار کیر بالا پایین میشد.گفتم آره ادامه بده.تند تند.گفت بریز توش بریز توش.گفتم حامله نشی…گفت چرا نشم.؟مگه دوستم نداری،؟گفتم عاشقتم…گفت نمی خوای همسرت بشم.گفتم از خدامه…گفت پس بریز داخلش گفتم چشم…فرداش بردمش خونه مادرش آشتی کرد.بردمش پیش مامانم باور کنید چند روز بعد عروسی کوچیکی برامون گرفت و عقدش کردم…چند ماه گذشت دونفره اومدیم فرانسه حق و حقوق همسرم رو پرداخت کردم و طلاقش دادم خودمو بازخرید کردم،خونه فرانسه رو اجاره دادمش…سپردم به وکیلم…و پسر کوچیکم رو با خودم برداشتم…با فروزان برگشتیم ایران.الان مشغول ساخت۱ برج بینظیر وسط همون باغ هستیم…اون هم بچه اش رو آورده پیش خودمون…با پسر من خیلی دوست شدن…خدا رو شکر میکنم.که برگشتم…هفته ای یکبار میرم پیش مادرم و اون خواهر برادرام…انگار نه انگار ناتنی هستن…چنان منو خانواده جدیدم رو تحویل میگیرند انگار ۲۰۰ساله هم رو میشناسیم…
جوونی هاش،شوهر اولش زود مرد.از اون یک پسر داشت.چند وقتی پناه آورد خونه ما.پدرت صیغه اش کرد.تو بدنیا اومدی بابات ذوق کرد.بعد۶تا دختر عاطفه…زن جوون و خوشگلش براش پسر آورده… ولی عاطفه فهمید و غشقرقی بپا کرد که نگو…ولی زورش به بابات نرسید…پدرت اجبارا…صیغه خواهر منو فسخ کردو شناسنامه که گرفت نامه عاطفه جای مادرت ثبت شد…پولی به اون بدبخت دادن و بیرونش انداختن…البته بابات گناهی نداشت.من به مادرت قول دادم همیشه مواظبت باشم.عاطفه از کون سوزیش عمدا پدرت رو مجبور کرد تو رو بفرسته خارج…تا مادر اصلیت رو نبینی…خودش هم که گور بگور شد…گفتم خاله چرا عذابم میدی،،این حرفها چیه،؟گفت به جون احسانم راست میگم…عزیزم تو بچه خواهر منی…اونها همه خواهر ناتنی های تو هستن…مادرت شهر ری همین کنار گوش خودت مجاور شاه عبدالعظیم، خونه و زندگی داره…دوتا دختر هم از این شوهرش داره که حاجی بازاری هستش…الانم میدونه تو برگشتی…ولی ندیده چه شکلی هستی…منتظرت خودت بری دیدنش…مادره پیر شده چشم انتظارته…دهنم خشک شده بود…شوکه شده بودم.مگه میشه۴۰وچندسال نزارن دونفر مادر و فرزند همدیگه رو ببینند.ادرس ازش گرفتم…فردا ظهر رفتم در خونه اش…طبق نشونه هایی که داد فهمیدم خودشه…گفتم خاله خواهش میکنم بهش زنگ نزن میخام ببینم اگه دوستم داره مادر واقعی منه…بار اول که منو ببینه چه حسی داره…طبق آدرس و نشانیها.که هر روز ظهر نماز رو توی صحن میخونه…پاهاش درد داره و پرانتزی شده…چادر مشکی و مقنعه چونه دار داره…کمی تپله و عینک بزرگ میزنه…خود خودش بود…دنبالش رفتم با یک خانوم.۳۰ساله میشد…باهم بودن اونم محجبه بود…رفتن نماز و برگشتنی توی صحن بنده خدا دمپایی هاشو پا کرد…دختره نبود…این داشت به زور از پله ها پایین میومد…هوا گرم بود ومن هم عينک آفتابی به چشم داشتم…رفتم طرفش.دست چپشو از دیوار کناری گرفت تا خودشو کنترل کنه…من کنارش آروم دست راستشو گرفتم که نیفته،گفت وای استغفرالله پسر جان چکار میکنی مادر جان تو نامحرمی، گفتم نه مث اینکه محرمم و شما مامان فاطمه منی.که۴۰ساله منو ولم کردی به امون خدا…عینکمو برداشتم…دستش توی دستم بود…دستش شدیدا لرز گرفت…خوب شد کنار دیوار بود.در جا بیهوش شد…خانومه رسید مردم جمع شدن…چی شد چی شد…حاج خانوم…بی بی فاطمه چکار شد…دختره گفت آقا چی به مامانم گفتی که اینجوری شد…اصلا به چه اجازه ای دستتو بهش زدی…تو که نامحرمی، گفتم خانوم سر و صدا نکن…مث اینکه این خانوم مادر منه که بالای۴۰ساله هم رو ندیدیم…گفت وای شما همون داداش ابراهیم منی که خارج بودی،گفتم بله خودمم…گفت من خواهر کوچیکه شما هستم.راحله…از مادر با هم خواهر برادریم…وای خدا…الحمدلله…مردم از نگهبانی آب قند آوردن و کمی آب پاشیدن روش…و آب قند خورد کمی بهتر شد…روی دوپا کنارش بودم…چنان محکم منو بغل کرده بود گریه میکرد حد نداشت…مردم هم عکس میگرفتن…و صلوات میفرستادند… بلند شد و دستمو گرفت برد توی صحن و اونجا نمیدونم چی خوند چند بار…یک ساعت نشستیم.برام دردو دل کرد…گفت ظهر باید بیایی خونه خودم…۰روم نمیشد برم…ولی نخواستم دلشو بشکونم…وقتی رسیدم خونه…اون داداش بزرگه و این خواهر دیگه همه با بچه هاشون بودن…چقدر با صفا و با مرام بودن…نه به اونها نه به اینها…راحله و ریحانه خواهرای ناتنی من بودن.ولی باهام روبوسی کردن…بچه هاشون هم همینجور.هر کدوم۴یا۵تاهم بچه داشتن…خونه شلوغ بود…تا این که۱پیرمرد با ادب و مهربون اومد که خیلی پیر بود…اون موقع بعد پدرم این مادر منو گرفته بود و پدر دو تا دخترها بود.گفت خب حاج خانوم الحمدالله که یوسف گمگشته شما هم پیدا شد…گفتم اسمم ابی هستش یوسف نیست… همه خندیدن…گفتن منظور داستان یوسف پیامبر…ظهر ناهار مامان پز خوردم…چقدر مهربون بودن…تازه میفهمیدم خانواده چی هستش، الان میفهمیدم من توی اون خانواده قبل غریبه بودم چون مادر نداشتم…دو روز پیش مادرم بودم…خونه قدیمی اینها پر مهمون میشد و خالی میشد…برگشتم خونه خودم…عمارت بزرگ و خالی…تمام قفل و کلیدها رو عوض کردم.در های حفاظ دار جدید گذاشتم دوربین و دزدگیر نصب کردم…فقط بخاطر اینکه مفت خورها دیگه بی اجازه وارد نشن…رفتم سراغ خاله هاجر.گفت دیدی مادرتو…گفتم آره چند روز پیشش بودم…حیف که دیر دیدمش…خاله حالا که پدرم مامان عاطفه همه مردن…کی باید جواب این ظلم۴۰ساله رو به من پس بده…هر کی میدونسته بهم نگفته مدیون شده.نشده،؟ساکت شد…گفتم خاله آدرس فروزان رو بهم میدی،گفت عزیزم فروزان اون دختر سابق نیست…خانوم دکتره ولی اصلا به ما سر نمیزنه…مغروره…گفتم شوهرش چکاره است…گفت اون هم دکتربود.جدا شدن…گفتم بچه چی،گفت پسرش با پدرشه…مشهد هستن تهران نیستن…فروزان تنهاست.گفتم چرا باهاتون قهره.گفت وقتی دکتر شد پولدار شد.گفت دیگه نمیخاد اینجا بمونید باید بریم خودم مواظبتون هستم.ولی ما یکعمر اینجا زندگی،کردیم همینجا راحت بودیم…نرفتیم باهامون قهر کرده…دیدنمون هم نمیاد…گفتم خاله فروزان میدونه من پسرخاله اش هستم…گفت آره همون موقع ها یکبار از منو پدرش که در مورد شما صحبت میکردیم شنید… گفتم عجب…بغیر من بدبخت همه میدونستن…ازش آدرس گرفتم…رفتم مطبش…متخصص ارتوپدی بود…رفتم داخل اصلا سر بلند نکرد ببینه مریضش چی شکلیه.گفت بفرمایید.مشکلتون چیه…سر لخت لباس زیبا خیلی ناز داشت ویزیت میکرد… گفتم ببخشید خانوم دکتر شما که دست وپای شکسته رو درست میکنید.قلب شکسته رو چی،؟گفت آقا مگه من مسخره شما هستم.یا اینکه متخصص قلبم.بفرمایید بیرون…گفتم فروزان منم ابی…نامهربون اقلا یکبار نگاهم کن.اروم مات و مبهوت سر بلند کرد.نگاهم کرد…عینکشو برداشت.دوباره چشم تو چشم شدیم.گفت ابی خودتی،گفتم اره عزیزم خوشگلم.پس کیه؟بلند شد اومد محکم خودشو انداخت توی بغلم.ابی لامصب کی برگشتی…دلم واست یکذره شده بود…ابی بی معرفت.۳۰ساله رفتی که رفتی،گفتم نرفتم فرستادنم…تازه فهمیدم دختر خاله منی…گفت وای بلاخره فهمیدی، خاله رو هم دیدیش؟گفتم آره… مامانم رو هم دیدم…ابی با کی اومدی…گفتم تنهای تنها…تنها تر از من خدا بنده خلقت نکرده…زن و بچه هام.هزاران کیلومتر دورترند…کلمبیا هستن…پسره دوره نمیدونم چی طلا و فلز شناسی میبینه…مادرش هم به بهونه اون دست پسر دیگه منو گرفته رفته…اومدم مراسم پدرم.گفت وای حاج بابا فوت شد…گفتم آره دیگه۱۰۵سالش بود…گفت ابی یادت میاد به این پیرمرد پیرزنهای سن بالا چی میگفتیم… گفتم فسیل زنده…خندید.کنارم نشسته بود…دستمو گرفته بود.نگاهمون بهم گره خورد…میخندیدیم…یکهو عقده دوتامون شکست…لب تو لب توی بغل هم اشک میریختیم…مطبش رو تعطیل کرد…تاشب باهم دور زدیم و گشتیم…با ماشین قدیمی بابای من بودیم…گفت ابی هنوز سوار این پیرمرد میشی،گفتم برام دنیا خاطراته.بعدشم من تا دوماه دیگه برمیگردم.نزدیک دوساله زن و بچه هامو ندیدم.گفت مگه میشه؟گفتم آره زنم و دوتا پسرم رفتند کلمبیا.شاید خدا زد پس کله اش برگشت…گفت ابی ۱چی بگم ناراحت نشی…اون اگه برگشتنی بود تا الان برمیگشت.گفتم نه اینجوری که میگی نیست…پسره باخودش برد…رسیدیم خونه فروزان…۱آپارتمان زیبا بزرگ فول امکانات که مدلش رو بخوای توی مارسی بخری باید خدا تومن پول بدی،.گفتم فروزان مزاحمت نباشم.برات بد نشه…گقت دیوونه اینجا.جردن تهرانه…کسی کاری به کسی نداره…پایین شهر که نیست…توی این برج کسی کسیو نمیشناسه که…گفتم چرا به خاله هاجر سر نمیزنی،گناه داره دلش تنگ شده…گفت حقشه.چند ساله بهش میگم واسه شما بهترین خونه رو خریدم ازون مرغدونی بیایید بیرون قبول نمیکنه…دوست داره همیشه کلفت باقی بمونه…بخدا ناراحت نشی ها…ولی ازون خواهرای تو متنفرم…پر از فیس و افاده…بدترکیبهای چاق و چله روانی،،از وقتی فهمیدن من متخصص شدم…بیشتر برادر و مادرم رو اذیت میکنند.گفتم همه چی تموم شد…اون خونه دیگه مال منه…پدرم تماما زده به نامم.گفت نه.بگو بخدا…گفتم شک نکن.گفت…دمتگرم…باغ رو خرابش نکنی ها…گفتم نه مگه دیوونه ام…گفت ساختمون و خراب کن یک چیز خوشگل وسط باغش بساز…ولی باغ بزار باشه…گفتم من دارم میرم…گفت نرو ابی پیش خودم بمون…مگه منو دوستم نداری،گفتم از جون خودم بیشتر.گفت پس بمون.گفتم متاهل هستم و تعهد دارم…زن و بچه خونه زندگی دارم…گفت بخدا زنت بر نمیگرده.امشب بهش گیر بده ببین چی میگه…توی اتاق فروزان پای سیستمش بودم.و با همسرم ارتباط برقرار کردم…گفتم عزیزم چرا بر نمیگردی،،سرش پایین بود.گفت ابی مگه نامه و در خواست من به دستت نرسید گفتم کدوم نامه من هنوز ایرانم…گفت درخواست طلاقم…من اینجا موندگارم بر نمیگردم.گفتم چرا آخه… همون موقع ۱دورگه هیکلی اومد جلوی تصویر و فرانسه صحبت میکرد.و همسر لعنتیم گفت این کارلوس هستش و ما با هم آشنا شدیم…کمی جر و بحث کردیم…و زنگ زدم پسرم…فرانسه حرف میزدیم…گفت بابا بزار مامان راحت باشه…مگه آدم چند بار زندگی میکنه که بخواد به خودش سخت بگیره…گفتم ریدم به غیرتت کوسکش…فقط پسر کوچیکم گفت بابا منو بیار پیش خودت…قرار گذاشتم برای دو ماه دیگه تا برم مارسی کارهامو انجام بدم و پسرم رو بیارم پیش خودم…خیلی حالم خراب شد…من توی تمام زندگیم پاک و بی آلایش زندگی کرده بودم…هیچ وقت یکبار هم به همسرم خیانت نکردم…همیشه دوستش داشتم از نظر سکسی هم همیشه در اختیار هم بودیم…ناتوانی جنسی هم نداشتم…سایزم هم بد نبود…ولی بهم نارو زد…چنان بهم ریختم قلبم داشت ایست میکرد.فروزان برام شربت آورد… ازش عذرخواهی کردم…بلند شدم برم…دم در محکم منو در آغوشش گرفت نرو عزیزم…تو از اولش هم آدم خوب و مهربونی بودی…زندگی رو سخت نگیر…بمون پیشم…گفتم حالم خیلی خرابه دارم بالا میارم…بزار برم…گفت اصلا و ابدا…گفت نیمساعت روی کاناپه ریلکس کن و به هیچچی فکر نکن…آروم باش فشار خونت برگرده سر جاش…کنارم بود
دست توی موهام کرده بود…باخودم فک کردم حالا که اون رفته و تنهام گذاشته…من چرا ناراحت باشم…فروزان مث گل رز کنارمه…چرا زندگی رو به خودم سخت بگیرم…من هم کیف و تفریح خودمو میکنم…گفتم فروزان نوشیدنی چی داری،گفت هر چی بخای،،گفتم فقط میخام مستم کنه.خندید…شراب خونگی داشت.گفتم دمتگرم…گفت انگورسیاه های ته باغ رو هنوزم هر سال خودم جمع میکنم…البته دوسال نیومدم باغ…این شراب ده سالش هم بیشتره.باور میکنی مال حاج بابای خودته…گفتم نه نمیشه بابام حاجی بود.گفت تو از اولش هم ساده بودی…این شرابها رو هر سال حاج بابا مینداخت…من چند تا شیشه ازش کش رفتم…فهمید گفت آتیش پاره نوش جونت فقط پیش کسی نگو…بعدش بهم یاد داد چطوری درست کنم…یکهو اومد نشست روی پام…خانومی شده بود برای خودش.درسته لاغر بود اما کون نرمی داشت…دامن کوتاهی پاش بود.ساق پاهای قشنگ و کشیده ای داشت…خندید گفت هنوزم که چشم چرونی میکنی،؟گفتم اشتباه نکن.من از اولش آدم بدبخت و ساده ای بودم…هیچوقت نفهمیدم پدر مادرم کی هستن…هیچوقت نفهمیدم…تو عاشقمی همش فک میکردم مث خواهر و همبازی منی،هیچوقت نفهمیدم همسرم الکی بیخودی همسرمه…نتونستم پسر خوبی تربیت کنم.بی غیرته…ولش کن.الان پاهای قشنگتو دیدم یاد اون روز افتادم که خونی بود…بخدا رفت از توی اتاقش اون دستمال گلدوزی شده رو آورد.شسته شده تمیز…گفتم هنوز داریش…گفت اگه حتی۱درصد اماکن میدادم که برگردی اصلا ازدواج نمیکردم…من عاشقتم.بودم و هستم…خودش آروم دامن تنگ و کوتاهش رو درش اورد.بالاتنه رو آروم لخت کرد.بدن فوق العاده و سفید و زیبایی داشت…کنارم روی کاناپه با شورت و سوتین دراز کشید…خیلی بوسش کردم و گفتم فروزان همش فک میکنم توی خوابم…ولی واقعیه…گفت نترس واقعیه…گفت پاشو بیا…منو برد اتاق خواب بزرگ و قشنگش…لخته لخت شد.منو هم لختم کرد…ولی اول خودش برام ساک زد.بعدشم خندید.گفت مارمولکمارمولکه یادته…نگاهش کردم چنان خندیدیم…افتادم کنارش…گفتم چه روزهایی بود ولی حیف که زود تموم شد…گفتم عزیزم69شو فدات شم…گفت بخورش دلم لبهای قشنگتو میخاد…چه کوس جمع و جوری داشت ناز و تنگ…گفتم چندوقته رابطه نداشتی گفت از وقتی جداشدم…راستش ابی من نمیتونم زیاد خوب با مردم ارتباط برقرار کنم…بعضیها میگن مغرورم.ولی اینجوری نیست بیشتر خجالتی هستم…گفتم مهم نیست…مهم اینه بی نظیری…کوسشو خیلی ناز ولی محکم براش مکیدم…ناله میکرد… کون تنگ و قشنگی داشت…با دستام دوتا کپل کونش رو میمالوندم،کونش تپل و کوچولو بود…نرم و قشنگ…بدنش بوی عطر میداد…با ناز و آروم برام ساک میزد…زبونمو لوله وار چندبار کردم توی کوسش…جیغ آرومی زد…روی سینه من ولو شد…گفتم عزیزم چی شد…گفت خیلی عالی بود…از کوسش آب زلال و قشنگی روی موهای سینه ام ریخت…برگشت دستمال آورد سینه منو تمیز کرد و بعدش بوسید…آروم خودش نشست روی کیرم.گفت اوف چقدر سایز کوس منه…چی پرش کرد.کمرش و از روبرو گرفتم…و خودش سوار کیر بالا پایین میشد.گفتم آره ادامه بده.تند تند.گفت بریز توش بریز توش.گفتم حامله نشی…گفت چرا نشم.؟مگه دوستم نداری،؟گفتم عاشقتم…گفت نمی خوای همسرت بشم.گفتم از خدامه…گفت پس بریز داخلش گفتم چشم…فرداش بردمش خونه مادرش آشتی کرد.بردمش پیش مامانم باور کنید چند روز بعد عروسی کوچیکی برامون گرفت و عقدش کردم…چند ماه گذشت دونفره اومدیم فرانسه حق و حقوق همسرم رو پرداخت کردم و طلاقش دادم خودمو بازخرید کردم،خونه فرانسه رو اجاره دادمش…سپردم به وکیلم…و پسر کوچیکم رو با خودم برداشتم…با فروزان برگشتیم ایران.الان مشغول ساخت۱ برج بینظیر وسط همون باغ هستیم…اون هم بچه اش رو آورده پیش خودمون…با پسر من خیلی دوست شدن…خدا رو شکر میکنم.که برگشتم…هفته ای یکبار میرم پیش مادرم و اون خواهر برادرام…انگار نه انگار ناتنی هستن…چنان منو خانواده جدیدم رو تحویل میگیرند انگار ۲۰۰ساله هم رو میشناسیم…
نوشته: ابی
13 پاسخ به “یک عمر حسرت”
نمیدونم این حرفارو از کدوم مجله یا کتاب ورداشتی اینجا نوشتی اما هر چی که هست مطمنم خاطرات خودت نیست،چون این قشر جامعه این جور جاها اصلا پیداشون نمیشه
حاجی با این سن سال چطور حوصلت شد این همه چرت و پرت سرهم کنی و بنویسی؟ ؟؟بچه پولدار تو رو چه به داستان نوشتن برو فکر باغ ویلا باش…
داداش آبی حالا که رسیدی به اصل جنس زیاد نزنی عمرت کوتاه میشه🌿💦🌿🤣🤣🤣
دوباره چناب ارث و میراث داستان نوشت.
فاعل خوب از همدان میخوام
باید میرفتی نویسنده بالیوود میشدی 😂پسر جان داستانتو به اسم دردودل قالب مردم میکنی؟ 😂
جالبه… اتفاقی چنتا داستان خوندم تو همش جای خدابیامرز نوشتن خدارحمتی؟ اصطلاح جدیده یا همه رو یکی مینویسه؟
خدا رو شکر هنوز خدا رحمتی نشدی 😂👉
تو چندین داستان در این سابت نوشتی یا نوشته های یک نویسنده رو در اینجا خلاصه شده منتشر کردی خواستم بگم راست نیست سرقت ادبی یا دروغ به دیگران کاملا تابلو دروغ میگید .
خوب بود
باز این اومد !کجایی دوست عزیز Fael shiraz که این دوست گرامی (خدا رحمتی معروف) بازم اومد . البته اینبار یه تغییراتی تو موضوع داستانش داده که کمی تا قسمتی جای اُمیدواریه .اینبار دیگه از معامله بزرگ و از در پشتی وارد شدن خبری نیست ! اما بچه مایه داری سرجاشه هنوز . 😁 😀 😬
مروارید عزیزم
عالی بود دمت گ🥰🥰رم 👍👍👍👍👍