کص بکر دختر حاج صادق (۳)

انسیه رو عادت دادم که شام رو زود درست کنه و یکی دو ساعت قبل از خواب رو تخت باشه. اسم این دو ساعت رو گذاشته بودم عبادت زن و شوهری.
_ انسیه با خنده: ” یعنی چی؟”
_ ” یعنی هی نگات کنم و خداروشکر کنم که تو رو دارم.”
زمان عبادت زن و شوهریمون فقط موهاشو ناز می‌کردم، نگاهای عمیق بهش مینداختم و به حرفاش گوش می‌دادم. صمیمیت بینمون بیشتر شده بود. این شگرده داداش:
لحظه‌های رمانتیک برای خانما = پیش‌ زمینه‌ی یک سکس توپ برای مردها
فکر کن هر بوسه‌ای که بهش می‌زنی یه قطره به لیزی کصش اضافه میشه!
تو یکی از همون عبادتا رو تخت خوابیده بودیم و حرف می‌زدیم.
_گفتم: “یه مژه افتاده رو گونه‌ت. چشماتو ببند آرزو کن.”
_انسیه: “آرزوم اینه که سایه‌ی شما همیشه بالا‌ی سرم باشه. “
_“دورت بگردم…حالا بگو مژه رو کدوم گونته؟”
با چشمای بسته داشت فکر می‌کرد که انتخاب کنه. لبمو گذاشتم رو لباش. با شوک ابروهاشو داد بالا و چشماشو باز کرد…هنوز لبم رو لباش بود، دوباره چشماشو بست و بغلم کرد. اولین باری بود که با یه بوس شق درد گرفته بودم. اون حتی بلد نبود چجوری ببوسه فقط لبش رو روی لبم نگه داشته بود. کِیه که تخمامو رو این لبای براق فشار بدم…

همون طور دراز کشیده کیرمو درآوردم و شورت و شلوارشو یکم کشیدم پایین. تنش داغ و لمس بود. سر کیرمو مالیدم بالای کصش. یه صدای ریزی ازش اومد که سعی کرد سکوت کنه. صورتش قرمز شده بود و سرشو میاورد پایین…از این وضعیت کِیف می‌کردم، از اینکه تو مشتمه، و در اختیارمه. دستور دادم:
_ “شلوار و شورتت رو دربیار.”
حس کردم می‌لرزه، نمی‌تونه چیزی بگه. نشست و در حالی که پتو رو گذاشته بود رو پاهاش شلوار و شورتشو درآورد و من نتونستم کصشو ببینم.

دوباره لبامو گذاشتم رو لباش، و همزمان پتو رو کشیدم کنار و اومدم روش. کیرمو گذاشتم لای لبه‌های کصش…چقدر داغ کرده بود برام!
به خودم گفتم احسان عجب گوشت چرب و نرمی گیرت اومد لعنتی! همزمان که کیرمو لای کص آبدارش سرمی‌دادم، لباش رو می‌بوسیدم و قربون صدقه‌ش میرفتم. از شرم و خجالت انگار داشت سکته می‌کرد. دیدم داره اشک میریزه!
هرچند این کارش بیشتر دیوونم کرد ولی نباید اینو می‌فهمید‌. کیرمو لای پاش نگهداشتم و بوسش کردم.
_“انسی…زن و شوهرا این کارو می‌کنن که لذت ببرن. اگه لذت نمیبری…”
_“نه‌نه…هر کاری باید باهام بکنین انجام بدین…”
لباشو بوسیدم.
گفتم:“هر وقت هرجاییش رو دوست نداشتی بهم بگو. خب؟”
سکوت کرد. تپش قلبشو بین سینه‌های خوش‌فرم و کوچولوش، حتی از روی لباس حس می‌کردم.‌ با صدای خیلی آروم، جویده گفت: “همشو دوست داشتم…”
این جمله‌ش دیگه صبر و قرار برام نذاشت. لبمو گذاشتم رو لباش و سینه‌هاشو مالیدم.
سرمو آوردم بالا و با شدت بیشتری لاپایی زدم. چشمای خمارشو سعی می‌کرد ازم بدزده.
دلم می‌خواست اون کص گوشتی که با لبه‌هاش کیرم رو سفت بغل کرده بود رو ببینم. وسط کار بلند شدم نشستم. از اون خلسه‌ی شهوت آمیز اومد بیرون و نشست و با دستش کصش رو پوشوند. چشمش خورد به کیرم و رنگش عوض شد. یه لحظه چشم تو چشم شدیم و نگاهشو دزدید. سعی داشت نفس‌های تندشو آروم کنه. دستشو از رو کصش برداشتم.
اوووف…آرزوم برآورده شده بود‌…!

از وقتی فهمیدم کص چیه تو کف این مدلش بودم؛ طوری که کلیتوریس از وسط لبه‌ها معلوم نباشه. و حالا یدونه باکره‌ش رو تختم بود! مال من بود و تا کیرم توان راست شدن داشته باشه می‌تونم بگامش…نرم و گوشتی و قلمبه، وسط یک لگن پهن. با نگرانی و حالتی شبیه بغض داشت نگام می‌کرد. یه لبخند کج بهش زدم و سرمو بردم لای پاش. نمی‌فهمید چی داره میشه…دستشو گذاشت رو سرم و انگار خواست چیزی بگه که با اولین حرکت زبونم صداشو قورت داد و نفسش حبس شد.
راستش هیچ وقت کص نمی‌خوردم چون فقط با زن‌هایی خوابیده بودم که روابط آزاد داشتن و تصور خوردن کصی که کیر صدتا مرد توش رفت و آمد کرده برام حال بهم زنه. البته وقتی هم که امتحان کردم کص خوردنو خیلی حال نکردم.‌ اما لذت و دیوونگی که به انسیه می‌داد ارزشش رو داشت.

در نقطه‌ی حساسی از سکس بودیم. اگه خودم میرفتم سراغ پرده‌ش اینجوری جلوه می‌کرد که فقط من تمایل به سکس دارم و اون بهم لطف کرده! می‌خواستم از پشت اون چشمای معصوم، شهوتی که پنهان شده رو بیرون بکشم. می‌خواستم این توش نهادینه بشه که: “من، انسیه، دختر حاج صادق، دلم می‌خواد کص پلمپمو بدم گاییده بشه و آقا احسان بازم کنه.” می‌خواستم خودشم بفهمه که دوست داره بهم کص بده و این علنی بشه. چون اگه از بار اول اینجوری نشه هر شب برام ناز می‌کنه.
دست از کص خوردن کشیدم. یه بوس ریز رو کصش زدمو سرمو آوردم بالا. پاهاشو بستم.
_” خب انسیه خانم…شب خوبی با شوهرت داشتی؟”
آروم کنار رفتم‌.
تعجب کرد و گیج شده بود.
_” ساکتی! نکنه شب خوبی نداشتی؟”
دلشوره داشتم که نکنه بگه مرسی شب بخیر، چون اگه بانو پایتون هم به صورت زنده تا صبح برام رقص کون می‌رفت و من جق میزدم این کیر نمی‌خوابید. باید تو یه سوراخی فرو می‌رفت.
_“می‌خواید بخوابید؟!”
_“خب…فکر می‌کنم تا الانم زیاد بیدار نگهت داشتم.”
چهره‌ش رفت تو هم‌. با دستپاچگی گفت:
_ ” نه هر کاری دوست دارید بکنید… “
خوبه…دارم به نتیجه می‌رسم…
_ ” تو چی دوست داری؟”
_“کاری که می‌خوای رو بکن آقا احسان…منم همینو می‌خوام”
لبخند زدم و لبشو بوسیدم. ودستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم. حتی دستشم تحریک کننده بود…با کمال ناباوری بعد از یکم مالیدن کیرم، اونو کشید رو کصش.
_“منو زن خودتون کنین…”
سر کیرم رو سوراخ کص تنگش بود. کص تنگ و بکری که همه‌ی فکر و ذکر خانواده‌ش این بود که برای شوهرش حفظ بمونه. شوهری که کص و کون یه شهرو یکی کرده بود تا بالاخره به زنش برسه.
_“پاهاتو باز کن انسی…”
دیدم خجالت می‌کشه. گوشه‌ی تختش عروسک خرسی بچگی‌هاش بود که از خونه‌ی پدرش آورده بود‌. عروسک رو روی صورتش فشار دادم.
_“حالا منو نمی‌بینی که خجالت بکشی. آفرین دختر خوب…حالا اگه دوست داری ادامه بدیم پاهاتو باز کن…”
عروسکشو گرفت و با همون فشار رو صورتش نگهداشت. پاهاشو باز کرد. با دستم پاهاشو باز تر کردم و یکم بردم بالاتر. با لوبریکانت کیرم رو حسابی لیز کردم. نمی‌خواستم اصلا اذیت بشه. سر کیرمو رو سوراخ کصش مالیدم. و فقط کلاهکمو آروم فرو کردم. یکم که بدنش ریلکس‌تر شد کیرمو در آوردم و گفتم:
_“کص تنگی داری…برای اینکه راهش باز بشه باید تا می‌تونی زور بزنی.”
اولین باری بود که کلمه‌ی کص رو جلوش می‌گفتم. هیچ نیازی به زور زدن هم نبود. فقط می‌خواستم ببینم که برای کص دادن به من تلاش می‌کنه. دختری که تا چند دقیقه پیش لباش بوسیده نشده بود رو جوری حشری کردم که حالا با پاهای باز داشت زور میزد که از کص گاییده بشه. قرمز می‌شد، نفسش می‌رفت … نفس می‌گرفت و دوباره زور می‌زد … و یواشکی هم منو از کنار عروسکش دید میزد ناقلا.
_“خب فکر می‌کنم کافیه. حالا بدنت رو شل کن و آروم باش. هر جا دردت بیاد ادامه نمیدم. خب؟ فقط کافیه بهم بگی.”
چون اگه به زور زدنش ادامه می‌داد ماهیچه‌هاش تنگ‌تر می‌شدن و دردش می‌گرفت. حسابی تحریک شده بود و بر خلاف اول معاشقه ترس نداشت. کیر من با لوب و کص اون با ترشحات واژن انقدر لیز بود که به سختی پوستشو حس می‌کردم. سر لوبریکانت رو گذاشتم دم سوراخ کونشو یه عالمه ژل ریختم تو کونش. البته امشب از کون خبری نبود ولی می‌خواستم سردی ژل تحریکش کنه. بعد کیرمو آروم آروم هل دادم تو کصش … حالا نصف کیرم تو کصش بود. تنگ بود و می‌تونستم فشارو روی کیرم حس کنم.
_“کارت عالی بود. ببین…انقدر خوب زور زدی که راحت می‌تونم بکنم توش!”
می‌خواستم بهش حس اعتماد به نفس بدم. عروسک هنوز روی صورتش بود. سرمو آوردم پایین که کیرم رو ببینم که داره لای کص بکرش فرو میره و وقتی سرمو آوردم بالا دیدم با صورت خمار و غرق شهوت نگاهم می‌کنه. لحظه‌ای که پرده‌شو زدم با هم چشم تو چشم بودیم. خیلی آروم تو کصش عقب و جلو کردم. کُند و شُل. بازوهامو سفت گرفت و خیلی زود ارضا شد. کیرم هنوز تو کصش بود و می‌تونست انقباضاتش رو حس کن. بدون هیچ حرکتی فقط کیرمو اونجا نگه داشتم. و یه لب جانانه ازش گرفتم.

جدا از حس بی‌نظیر فیزیکی، احساس سلطه بهش برام غیرقابل توصیف بود، مخصوصا اون لحظه که داشتم بکارتشو ازش می‌گرفتم. حس اینکه بخشی از اون رو تخریب می‌کنی تا مال خودت کنیش… چندان دردی نکشید و این خوشحالم کرد. نذاشتم خون کمی که ازش اومده بود رو ببینه‌ چون نمیخواستم بترسه. همه چیزو تمیز کردم. خودم هنوز ارضا نشده بودم. بهش گفتم با دستش برام کیرمو بماله. وقتی دستش به سوراخ سر کیرم می‌خورد دلم می‌خواست از شدت حشر بهش تجاوز کنم… بعد چند دقیقه آبم پاشید و انسیه از ترس جلو صورتشو گرفت. با دستمال آب کیرو جمع کردم.

بله…انسیه خانمو زیر کیرم عروس کردم. کیر، همون اسب سفیدیه که پسر شاهزاده، دختر آرزوهاش رو سوارش می‌کنه! البته مال من چندانم سفید نیست…

رفتم برای انسیه خوراکی‌هایی که خریده بودم مثل آبمیوه و مغزیجات و غیره آوردم.
_“بخور جون بگیری که خیلی زحمت کشیدی!”
جون بگیری… این کلمه منو یاد بهار انداخت.‌ تو یک آن تو ذهنم میومد که انسیه آجیل می‌خوره که جون بگیره بعد مسعود کیر به دست منتظره که بکنتش. هر چی بیشتر می‌خواستم از این فکر بیام بیرون، کیر مسعود بیشتر تو انسی فرو میرفت. خیلی بهم ریختم.
تا اینکه انسیه لبشو گذاشت رو لبام.
_”خیلی دوست دارم آقا احسان. همیشه بهتون وفادار می‌مونم. امیدوارم زن خوبی براتون باشم! “


انسیه زن حوصله سر بری بود. همیشه کلیشه‌ای و و مودبانه حرف می‌زد، شوخی‌ها رو درک نمی‌کرد، اعتقادات سفت و سختی داشت و خیلی سنتی بود. هیچی از استایل و لباس پوشیدن هم نمی‌دونست. ولی خب وقتایی که باهاش کار داشتم لباس تنش نبود! پس خیلی مهم نیست… با همه‌ی اینا زندگی باهاش خوب بود چون دختر ساده‌ای بود و می‌شد برای سکس، حسابی تربیتش کرد. و من اصلا برای همین باهاش ازدواج کردم. چون دختر ساده‌ای بود. یک لوح سفید که با آب کیرم روش نوشتم: سکس!

فردای روزی که پردشو زدم وقتی از سر کار بر می‌گشتم براش یک کاکتوس خریدم که شبیه کیر بود. اینجوری هر وقت کاکتوس رو می‌دید هوس کیر می‌کرد.
_“این شبیه کیر آقاته! اگه کیرمو دوست داری باید خوب از این گلدون نگه‌داری کنی!”
جواب بامزه‌ای داد:
_“خوبه که چیز آقام شبیه این نیست! چون اگه انقدر خارخاری بود خیلی دردم میومد.”

شب‌ها تو عبادت زن و شوهری انقدر زیاده روی می‌کرد که تقریبا هر شب به سکس ختم می‌شد. دیگه کامل زیرخوابم شده بود. هر چی می‌گفتم اطاعت می‌کرد. کص لیز از اون، کیر تیز از من! لعنتی به هر چی ازش دست پیدا می‌کردم باز دلم یک چیز دیگه‌شو می‌خواست. هوسم رو تنش تمومی نداشت. هر شب دو تا انگشتامو مدت زیادی تو دهن و گلوش نگه می‌داشتم. اوایل زود عوق می‌زد و بعد کم کم عادت کرد. وقتی هم خیلی تحریک می‌شد با انگشتم سوراخ کونشو می‌مالیدم و باهاش ور می‌رفتم. به جز اولین شبِ سکس، بدون استثنا هر شب کونشو انگشت می‌کردم. اینا مقدمه‌ی ساک زدن و کونی شدن بود. انسیه باید کونی من می‌شد تا بتونم ازش سواری بگیرم. عاشق کون گاییدنم. کونی کسی نیست که کون میده، کسیه که عاشق کون دادنه. و من می‌خواستم انسیه عاشق کون دادن بشه.
این کار سختی بود چون رابطه مقعدی در بهترین حالتش مکروهه و بعضی‌ها هم حرام می‌دوننش‌. اما این شگرده داداش: اگه می‌خوای کسی رو قانع کنی کاری که تو می‌خوای رو انجام بده، با عقاید خودش قانعش کن، نه با عقاید خودت! شاید بگی تو عقیده‌ی خودش که این کار خیلی درست نیست! باید بگم تو هر عقیده‌ای ماده تبصره پیدا میشه! بعدم که یه بار لذت کون رو چشید ترجیح داد قانع بشه که سکس مقعدی چیز بدی نیست!

_ “انسیه؟ می‌دونی که زن باید از شوهرش اطاعت کنه؟”
_”شما تاج سرمی “
شورت و شلوارمو درآوردم.
_“بیا یکم با آب دهنت خیسش کن، می‌خوام یه کار جدید یادت بدم.”
اومد و جلوی پاهای بازم نشست. موهاش بافته شده بود و صورتشو گردتر نشون می‌داد. با دست اشاره کردم که اینجا رو لیس بزنه. با نوک زبون آروم آروم سوراخ کونمو لیس می‌زد.
_“زبونتو تفی کن و توش فشار بده!”
لباشو دور سوراخ کونم غنچه کرد و می‌مکید، زبونشو تو کونم فشار می‌داد. موهاشو با دستم گرفتم و سرشو ثابت نگه داشتم.
_“زبون بیرون…هاپو شو برام!”
زبونشو تا جایی که می‌تونست آورد بیرون. کمرمو بالا پایین می‌کردم تا زبونش از سوراخ کون تا خایه کشیده بشه. عشقم اولین بار بود که مزه‌ی خایه رو زبونش می‌رفت. حیف که کیر شوهرش دهنی خیلی از خانما بود. لوبریکانت رو مالیدم رو تخمام.
_“لبات رو سر بده روشون.” کیرمو با دستم می‌مالیدم و به تخم چشم انسیه زل می‌زدم که تخمام بین لباشه.

خوردن کیر براش خیلی سخت بود. حس کردم بدش میاد ولی برای اینکه زن خوبی باشه اعتراضی نمی‌کنه. بیشتر تو لیسیدن خوب بود نه ساک زدن. ولی تو از کون سواری دادن عالی بود. کونی شدن یک پروسه‌ست. سوراخ کم‌کم گشاد میشه. از اینکه هر مرحله بازتر شدن کونشو می‌دیدم لذت می‌بردم.
این شگرده داداش: زن باید لذت ببره تا دفعه‌ی بعدی هم با یه اشاره با کون چرب برات آماده باشه! فقط یک مرد احمقه که از اینکه کون دختره رو پاره کرد ذوق می‌کنه! یک مرد بُکن و حرفه‌ای، در کمین کون می‌شینه و به وقتش جوری میگاد که لذت بخش باشه و طرف از دادن سیر نشه. منم سعی خودمو کردم که مرد احمقی نباشم. و فکر می‌کنم موفق هم شدم. چون انسیه جوری کونی شده بود که حتی اون شبی که پدرش حاج صادق اومده بود خونه‌مون هم نتونست دست از دادن بکشه!

قسمت بعدی، قسمت پایانی

ادامه…
نوشته: عالیجناب اژدها

بازدید 9,028

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “کص بکر دختر حاج صادق (۳)”

  1. زن کالا یا اسباب بازی جنسی نیستتوی داستان جوری القا میکنی به مخاطبکه انگار زنت یک اسباب بازی جنسیهیا انقدر کلمه ی روستایی و ساده رو میگی و با گفتن این میخوای القا کنی که روستایی ها ساده و پخمه ان و هیچی حالیشون نیست که این کاملا اشتباههحس میکنم خیلی به زن بی احترامی شده توی این داستان

  2. خدا ما رو از شر کامنت های کیری احمد شاخ نجات بدهیا مینویسه توهمات یک جقی کس ندیدهیا جدیدا هم یه شعر یاد گرفته کس گفتی ای کس گفتیو زیر همه ی داستان ها هم میذارتش

  3. خوب می‌نویسی؛ روون و بدون غلط! نیم فاصله و علائم نگارشی رعایت میشه هر چند نشانه‌ی” جزو علائم نگارش فارسی نیست و استفاده ازش به عنوان گیومه«» جدیداً مد شده. همین تمیز و بدون غلط نوشتن برای همراه کردن مخاطب کافیه. یه طنز مستتر توی نوشته‌هات وجود داره. فضاسازی و توصیفات خوبن. خب!جوانی و جویای نام! امیدوارم رفته رفته بهتر بشی و داستان‌های بیشتری منتشر کنی یه نویسنده‌ی خوبِ دیگه به جمعمون اضافه بشه! 🌹

  4. در کل ممنونم از داستانت و ممنونم که به نظرات انقدر اهمیت میدیو جا داره ازین تریبون استفاده کنم و عذر خواهی کنم بابت کامنت افرادی مثل احمد شاخکه زیر تمام داستان ها چه خوب چه بدمیاد یه شعر چرت و پرت مینویسهخدا انشالله ایدیشو بپرونهو فیلترشکنش هم قطع بشه که نتونه بیاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید