ای کاش زودتر اتفاق می افتاد (۲)

چندتا نکته رو بگم
اکثر افرادی که اینجا داستان ارسال میکنن کاری به راست یا دروغش ندارم تشخیصش با کاربرا،اصل موضوع اینه که نویسنده یا فیلنامه نویس نیستیم و اینکه داستانای واقعی معمولا اسم ها عوض میشه و تو نگارش داستان تغییراتی ایجاد میشه بنا به دلایل مختلف که مهمترینش همون ناشناس موندن
به صادق گفتم بریز تو کوسم تا اینو گفتم تو کونم خالی کرد و من بهترین لذت عمرم از سکس رو با صادق تجربه کردم، بعد پایان کار دوش گرفتیم و اومدیم بیرون من رفتم ناهار درست کردم و کنار هم خوردیم کمی بعد از صرف ناهار دوباره سکس کردیم اینبار طولانی تر از سه دفعه قبلی و کامل از کوس چون کونم درد میکرد اجازه ندادم اما لذتش به دردش خیلی می‌ارزید.
کارمون که تموم شد بهش گفتم آره دیگه معلومه چرا مینا اینقدر شاد و سرزنده اس یه همچین کیری و شوهر کاربلدی داره بایدم شاد باشه، گفت مائده مگه باجناق کیرش کوچیکه یا نمیتونه بکنه گفتم نه اتفاقا اندازش خوبه بزرگه نسبتا خوبم میکنه ولی تو هم کیرت بزرگتره و هم خیلی خیلی بهتر میکنی بی شرف تو چهار ساعت چهار بار منو کردی محسن سرجمع هفته ای دوبار میکنه، گفت خب از این به بعد خودم هر روز میکنمت گفتم مینا چی پس! که اینجا حرفی زد مغزم برای چند ثانیه خاموش شد…! با مینا هماهنگیم اتفاقا باهاش شرط بسته بودم که مختو میزنم میکنمت…! اصلا نمیفهمیدم چی میگه انگار داره از یه زبان بیگانه استفاده میکنه؛ ادامه داد چهار ساله روت وقت گذاشتم چند بار موقعیتش پیش اومد ولی ترسیدم تا اینکه دیشب تو انباری شال و بولیزت رو در آوردی اون بدن ساعت شنی رو به نمایش گذاشتی اونجا فهمیدم میشه روت کار کرد، تو که رفتی حموم به مینا گفتم جریانو مینا هم گفت اگه تونستی بزن نوش جونت، قبل از اینکه به بهونه سرویس بیام بالا به مینا زنگ زدم گفتم شرطو باختی. با تعجب و ذهن گیج گفتم آخه چجوری میشه یعنی چی یعنی خواهرم مشکلی نداره شوهرش با خواهر زنش سکس کنه!؟ گفت همونجور که من مشکل ندارم مینا دوست پسر داره…، بیشتر گیج شدم این چی میگه یعنی خواهرم دوست پسر داره و شوهرش میدونه و شوهرش هم با خواهرزنش…! بعد کمی صحبت صادق رفت و من موندم با ذهنی درگیر و پر از سوال خواستم به مینا زنگ بزنم باهاش صحبت کنم پشیمون شدم گفتم شاید صادق داره دروغ میگه و با این افکار رفتم رو تخت و چشامو بستم خوابم برد دو ساعتی خوابیدم بیدار شدم تازه عذاب وجدان اومد سراغم کلی گریه کردم ولی پشیمونی سودی نداره و کار از کار گذشته، به محسن زنگ زدم :کجایی عزیزم کارت تموم شد کی برمیگردی؟عیال یذره کارام گره خورد صاحب قبلی زمین فردا میاد مجبورم تا فردا بمونم. گفتم محسن دلم برات تنگ شده ول کن زمینو حالا وقت زیاده برگرد یه روز دیگه میری دنبال کارای زمین، گفت دیگه تا اینجا اومدم فقط یه امضا مونده فردا یارو میاد کار تموم میشه برمیگردم،کمی قربون صدقه تم رفتیم خدافظی کردم اومدم آشپزخونه چای دم کردم بعدش حاضر شم برم خونه مینا ولی کلی استرس و ترس داشتم یه حال خیلی مزخرفی بود همینطور درگیر افکارم بودم گوشیم زنگ خورد مینا بود… وای خدا چی بگم ترس استرس اضطراب همه چی قاطی شده بود با لرزش دست گوشی رو جواب دادم صدام میلرزید پشت تلفن:مائده آبجی کی میایی زهرا داره میره با صدای لرزون گفتم مینا کمی کار دارم انجام بدم میام، آجی چرا صدات میلرزه چی شده!؟نمیدونستم چجوری جوابشو بدم یچی سرهم کردم گفتم گریه کردم محسن امشبم نمیاد. گفت خدا بگم چیکارت نکنه ترسیدم گفتم پس اتفاقی افتاده راستی محسن مگه کجا رفته؟ رفته زنجان دنبال کارای زمین مثل اینکه صاحب قبلی باید یه امضا بزنه ولی نیستش فردا میاد محسنم امشب میمونه.، گفت این مگه ناراحتی داره سفر خارج نرفته که حالا یک روز دو روز نهایتش سه روز برمیگرده دیگه واسه همیشه نرفته که
گفتم خب مینا عزیزم شوهرمه دلم میخوادش…، اینجا یه حرفی زد خشکم زد فهمیدم صادق دروغ نمی‌گفت.! امروز که بهت خوش گذشته امشبم احتمالا بازم بهت خوش بگذره بعد خندید و قبل خدافظی گفت زود بیا آجی کوس تنگ من…، گوشیو قطع کرد من موندم و باز هم کلی سوال تو ذهنم با افکاری پر از ترافیک چای رو خوردم حاضر شدم به صادق زنگ زدم میایی دنبالم یا اسنپ بگیرم؟گفت کوس طلا بیزحمت اسنپ بگیر من دیر میرسم گفتم باشه،اسنپ گرفتم این دفعه کلی لباس برداشتم اینطوری راحت تر بودم. اسنپ اومد سوار شدم راننده یه مرد میانسال و خوش صحبت بود تو مسیر شروع کرد به صحبت از شرایط جامعه گرونی و فساد از این حرفا از آینه هم هی به من نگاه می‌کرد معذب شدم خواستم اعتراض کنم پشیمون شدم بیست دقیقه راهه دیگه بزار اونقدر نگاه کنه تا چشمش درمیاد حین صحبت از جامعه و گرونی پرید به ورزش و بدنسازی ماشالا شما معلومه ورزشکاری حمل بر بی ادبی نباشه بدن خیلی خوبی دارین قد بلند و… اینجا حرفشو خورد فهمیدم میخواد چی بگه پریدم وسط حرفش گفتم ممنون لطف دارین ولی بی زحمت حواستون به رانندگی باشه. خندید گفت چشم باور کنین منظور بدی نداشتم و آروم گفت ای خدا قربونت برم یکی میشه عین زن من یذره به خودش نمیرسه یکی هم میشه عین این انگار وقت گذاشتی نقاشیش کردی،خندم گرفت گفتم ترکیبی بوده عمو هم خدا هم دکتر 😅، گفت نفهمیدم یعنی چی؟ گفتم هم خدا وقت گذاشته هم دکتر زیبایی.! تعجب کرد گفت چهرتون که فقط دماغتون عمل شده یعنی یه دماغ اینقدر تاثیر داره؟اسم و آدرس دکترت رو بده زنم ببرم پیشش شاید معجزه شد،ای خدا عجب غلطی کردم حالا چجوری بگم لیپوماتیک بوده،بالاخره یه جوری پیچوندم و در نهایت رسیدم جلو خونه خواهرم از راننده تشکر کردم هزینه رو نقدی پرداخت کردم. زنگ زدم مینا گفتم جلو درم درو باز کرد رفتم داخل تا منو دید یه خنده مرموز و با معنایی رو لبش نشست انگار کلی حرف توش بود بغلم کرد آروم گفت آجی سر مقاومت شرط بستم ناامیدم کردی با خنده گفت کلی خجالت کشیدم گریم گرفت گفتم مینا شرمنده بخدا یدفعه شد تقصیر شوهرت بود اولش زورکی لباسمو پاره کرد دیگه نداشت ادامه بدم گفت میدونم آجی صادق همه چیزو گفت، نزدت که؟ گفتم نه نزد ولی تهدیدم کرد گردنتو میشکنم گفت همه اینارو بهم گفت کلی دعواش کردم البته گفت چقدر مقاومت کردی گفتم مینا یعنی تو مشکل نداری با این موضوع گفت نه حالا بعدا توضیح میدم بیا بریم داخل کولر هم درست شده بیا راحت لم بده کوس و کونت هوا کن با خنده منم خندم گرفت محکم بغلش کردم بوسیدمش رفتیم داخل اول کاری رفتم بالا سر پونه خاله چقدر آروم و ناز خوابیده بود آروم بوسیدمش،به مینا گفتم لادن کجاست خونه مادر صادق؟ گفت آره خیلی شلوغ میکنه به پونه حسودی میکنه امروز زهرا با خودش بردش خونه مامان جون.
گرم صحبت با مینا بودم اصلا راجب ماجرا حرفی نزد که صادق رسید واای خداا کلی خجالت می کشیدم سرمو انداخته بودم پایین اصلا تو صورتش نگاه نمیکردم اومد جلو زنشو بغل کرد و بوسید اومد سمت من رو به مینا گفت اجازه هست؟ مینا گفت اختیار داری آقاا یهو صادق نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم گفت کوس طلا چطوره چرا سرتو انداختی پائین با دستش سرمو آورد بالا تو چشام ذول زد نگاهمو ازش دزدیدم گفت ای بابا مینا این خواهرتم خجالتی از آب در اومد انگار ن انگار امروز کوس و کونشو مورد عنایت قرار دادم.! بیشتر خجالت کشیدم بلند شدم رفتم سرویس بغضم ترکید زدم زیر گریه این چه کاری بود کردم به شوهرم و خواهرم خیانت کردم و الانم شوهر خواهرم جلو خواهرم داره اینجوری باهام صحبت میکنه خدایا لعنت به من لعنت بهت صادق غرق گریه و افکارم بودم صدای مینارو از پشت در شنیدم و میزد به در مائده آجی دورت بگردم چیشدی چرا گریه میکنی صدا گریه ات تا حیاط هم میره آجی درو باز کن ببینم چیشدی! صورتمو شستم با اکراه درو باز کردم مینا گفت اوه چشماشو ببین چقدر قرمز شده آجی تورو خدا گریه نکن دیگه بعد صادق اومد منو تو اون حالت دید گفت مائده بخاطر ماجرای امروز حالت بده میدونم مقصر منم نمیدونم چجوری جبران کنم ولی مطمئن باش اصلا اصلا راجبش حرفی نمیزنم و رفتارمم عین قبل میشه تورو جان مینا حالمونو نگیر،مینا دستمو گرفت و بعد بغلم کرد کلی قربون صدقم رفت و منو برد اتاق مهمان گفت بشین رو تخت برم آب بیارم برات رفت یه لیوان آب آورد و گفت ببین کی اومده کنار من باشه کمکم باشه برعکس شده من باید ازش مراقبت کنم، اصلا نمیتونستم حرف بزنم نمیدونم چم شده بود اون موقعی که باید عذاب وجدان داشته باشی نداشتی الان که خواهرت میگه من راضیم و عذاب وجدان گرفتی! اینارو خودم به خودم میگم.؛ مینا رفت بیرون از اتاق جلو در گفت آجی قشنگم تنهات میزارم حالت خوب شد بیا پیشمون. چند دقیقه گذشت صادق اومد داخل فکر کردم میخواد کاری کنه اما خیلی عادی و عین قبل باهام صحبت کرد حتی کمی سردتر گفت مائده خانوم خواهر خانوم عزیز من ازت معذرت میخوام لطفا هم تو ماجرای امروز رو کلا فراموش کن هم من دوست ندارم حالتو اینطوری ببینم حس خیلی بدی بهم دست میده لطفا لطفا خیلی آروم گفتم باشه صادق رفت و من موندم افکارم.
بخودم اومدم رفتم پذیرایی پیش مینا و صادق رفتارشون خیلی عادی بود انگار ن انگار که اتفاقی افتاده شروع کردیم به صحبت راجب مسائل روزمره زندگی و غیبت و از قبیل این صحبتا،چند روز گذشت و پدر و مادرم و خواهر بزرگم از شهرستان برگشتن و من فقط تلفنی با مینا صحبت میکردم و جویای احوالش میشدم حالم بهتر شده بود و تقریبا فراموش کرده بودم چه اتفاقی بین من و صادق افتاده اون حس عذاب وجدان رو دیگه نداشتم هم حرفای مینا هم صادق خیلی تاثیر داشت فقط بعضی وقتا موقع سکس با شوهرم اون عذاب وجدان میومد سراغم،! یک ماه گذشت همه چی کاملا عادی شده بود تنها چیزی که منو اذیت میکرد شهوت خودم بود محسنم طبق روال همیشگی هفته ای یک یا دوبار سکس میکرد باهام این خودش باعث شده بود افکارم به سمت صادق بره نه اینکه حس عاطفیم نسبت به محسن کم نسبت به صادق زیاد بشه نه اتفاقا احساسم نسبت به شوهرم بیشتر شده بود و بیشتر از قبل دوسش داشتم، یه شب موقع سکس با شوهرم هوس کردم از کون بدم اما محسن دوست نداشت و اینکه تعجب هم کرد هرچی گفتم قبول نکرد همین باعث شد دوباره فکرم بره سمت صادق نتونستم کنترل افکارمو بدست بگیرم و در نهایت با کلی کلنجار با خودم صبح زنگ زدم زدم به صادق… به به خواهر خانوم عزیزم حال احوال شما چطوره خانوم چه عجب یادی از دامادتون کردی بدون هیچ کلمه و جمله اضافی گفتم صادق بیا بهت نیاز دارم.! کمی سکوت و در ادامه گفت هنوز حس عذاب وجدان دارم تورو خدا اذیتم نکن گفتم نه خیلی با خودم صحبت کردم الان خودم با میل باطنی ازت میخوام فقط اگه میایی به مینا بگو من روم نمیشه خودت باهاش هماهنگ کن،باشه عزیزم کمی کار دارم انجام بدم تا ساعت 12 اونجام به خودت رسیدی دیگه؟راستی محسن یه دفعه نیاد خونه به گا بریم!؟گفتم نه هر وقت برمیگرده خونه نیم ساعت قبلش حتما زنگ میزنه میپرسه چیزی لازم نداری بگیرم و ضمنا آره آماده آماده ام هم عقب هم جلو، یه جووون عمیقی گفت و اوکی تا 12 اونجام خدافظی و تلفن قطع کرد.
کمی اضطراب داشتم با این حال به خودم رسیدم و کارای مربوط به آماده سازی از کون دادن رو هم انجام دادم، ساعت نزدیکای دوازده بود گوشیم زنگ خورد صادق بود جواب دادم گفت جلو درم آیفون رو زدم اومد بالا در ورودی رو باز کردم تا منو دید اومد جلو لبامو خورد و بغلم کرد برد تو اتاق خواب گفت آماده ای؟ بعدش دوباره نشینی گریه کنی عذاب وجدان بدی بهم؟ گفتم نه فقط با مینا صحبت کردی گفت آره وایسا الان بهش زنگ بزنم باهاش صحبت کن، گفتم نه روم نمیشه.! عهه روم نمیشه چیه و به مینا زنگ زد گفت مینا الان کنار مائده ام هی میگی روم نمیشه با مینا صحبت کنم و گوشیو داد بهم با اکراه گوشیو گرفتم مینا گفت سلام آجی قشنگم دورت بگردم من اوکیم فدات شم گفتم سلام مینا بخدا نمیدونم چی بگم گفت راحت باش آجی الان مریم اینجاست نمیتونم راحت صحبت کنم، خوش بگذره آجی و خدافظ خدافظ.
صادق لباساشو در آورد فقط شورت تنش بود اون بچه هیولا قشنگ نمایان بود چشم ازش برنمیداشتم و آروم لبامو شروع کرد خوردن و همزمان سینمو می‌مالید منم دستمو انداختم کیرشو گرفتم و می‌مالیدم هلم داد رو تخت و خیلی آروم اومد سمتم شورتمو در آورد و با ولع شروع کرد به خوردن کوسم سرشو آورد بالا گفت شروع نکردم اینطوری سیل راه انداختی و ادامه داد به خوردن چنان حرفه ای می‌خورد روح از تنم داشت جدا میشد تو حال خودم نبودم صداشو شنیدم گفت بلند شو من دراز میکشم تو با کوست بشین رو صورتم و همزمان کیرمو بخور منم حرف گوش کن کاری که گفت‌ رو انجام دادم چنان کیرشو میخوردم انگار آخرین باره که کیرشو میبینم صادق هم استادانه کارشو انجام می‌داد فکر کنم بیست دقیقه طول کشید تو این تایم دوبار ارضا شدم صدای ناله هام تو اتاق پیچیده بود، دیگه طاقت نیاوردم گفت صادق بکن کیرتو بکن توم منو به حالت داگی درآورد و کیرشو می‌مالید به کوسم و مثل دفعه اول تو نمیکرد داشتم میمردم بهش التماس کردم کسکش بکن دیگه مُردم چندبار با کیرش ضربه زد به کوسم و خیلی آروم و استادانه فرو کرد کوسم از بس خیس و لزج شده بود که کیر بزرگش تا نصفه رفت تو البته درد خیلی کم، بهم گفت دوست داری کوس دادنو؟دوست داری همچین کیر خودشدستی بره تو کوست کوست؟با ناله و صدای لرزون گفتم آره دوست دارم کیرت هر روز کوس کونمو حال بده اینو گفتم تلمبه هاش تندتر شد ولی تا ته نمیکرد نفسم بند اومده بود وااای چه لذتی داشت این لاشی چرا اینقدر بلده.! کیرشو کشید بیرون دستشو می‌مالید به کوسم با انگشتش خیلی آروم سوراخ کونمو می‌مالید و دوباره کیرشو میکرد تو چند دقیقه ای اینکارو کرد من برگردوند پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کوسم افتاد روم صورت به صورت شدیم از پشت موهاشو گرفتم لبمو چسبوندم به لبش همزمان که تلمبه میزد لبای همو می‌خوردیم اینبار اون بچه هیولا رو تا ته کرده بود تو کمی دلم میکرد وقتی محکم می‌کوبید ولی خیلی لذت بخش بود گفت کون گنده الان کوستو آبیاری میکنم و بعد چنتا عقب جلو کردن انگار شیر آب باز کردن دو کوسم بی پدر تا ته کیرشو کرده بود قشنگ اون پخش شدن آب کیرشو تو رحمم حس میکردم وااااای چه لذتی داره همونجا ارضا شدم بدنم به رعشه افتاد محکم تو بغلم فشردمش یکی دو دقیقه تو اون حالت موندیم و صادق عین جنازه پهن شد روم کیرش خیلی آروم شروع کرد به جمع شدن نفس نفس میزد گفت چه کوسی هستی عصاره وجودمو کامل کشیدی بیرون.
.
بغلم دراز کشید و گفت یچی بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه بگو چی شده؟ دوست داری همزمان هم کوست هم کونت گاییده شه؟گفتم یعنی چی منظورت چیه؟ گفت مشخصه دیگه یه کیر تو کونت یه کیر هم تو کوست.،گفتم داری شوخی میکنی دیگه!؟ گفت نه واللا میخوایی با خواهرت حرف بزن ازش بپرس چه لذتی داره… راستشو بخوایین بدم نیومد از این حرفش ولی خب کمی بهم برخورد اما به رو خودم نیاوردم بجاش گفتم یعنی مینا همزمان به دو نفر داده؟ گفت بعضا چهار نفر.! شاخ در آوردم مگه فیلم پورن مگه مینا پورن استاره! بازیگر پورن کلی آمادگی بدنی داره اونا دکتر دارن پیش روانشناس میرن آخه مگه میشه یه آدم عادی بتونه همزمان با چهار تا مرد سکس کنه!؟ به صادق گفتم عزیزم گرفتی منو داری سربه سرم میزاری؟گفت وایسا رفت از جیب شلوارش گوشیشو آورد یه فیلم شیش دقیقه ای پخش کرد مینا خواهرم بود دیدم با دوتا مرد که صورتشون معلوم نبود داره سکس میکنه صادق آروم آروم فیلمو میزد جلو یجا تو فیلم چهره یکی از مردا مشخص شد وای خدای من اینکه دوسته مهران داداشمه…! امید دوست صمیمی مهران داره با خواهره دوستش سکس میکنه به صادق گفتم این امیده که سریع فیلمو بست گفت آره حالا دیدی دروغ نمیگم!؟حالا واسه راند بعدی حاضری؟حقیقتشو بخواهین حشرم بیشتر شد بعد دیدن این ویدئو خواهرم چه جنده ای بود چرا اصلا هیچ حرفی بهم نزده بود!!
.
.
.
بچه ها تو شروع این قسمت گفتم هیچ کدام نویسنده یا فیلمنامه نویس نیستیم طبیعیه هم اشتباه املایی داشته باشیم هم تو جمله بندی ضعف داشته باشیم و اینکه تو نگارش اتفاقات جنسی زندگی معمولا یسری چیزا اضافه یا کم میکنیم تا. هیجان بدیم به داستان و مهمتر از هر چیزی اینجا اکثرا افراد روح روان سالم نمیان اگه عده ای ایراد میگیرین اول از خودتون ایراد بگیرین من بشخصه پذیرفتم که خیانت میکنم به شوهرم و لذت سکس رو خیلی دوست دارم اما افرادی که جانماز آب میکشن شماها از امثال من بیمارترین.
میگن طرف میره استخر میبینه همه لختن فقط مایو تنشونه داد بیداد میکنه بی حیاها این چه وضعیه بهش میگن چی شده چرا داد میزنی؟ میگه چه وضعیتیه چرا همه لختن بهش میگن عزیزم اینجا استخره مردم میان شنا کنن، الان حکایت افرادیه که میان زیر تمام داستانا بدو بیراه میگن😅

نوشته: مائده

بازدید 13,255

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “ای کاش زودتر اتفاق می افتاد (۲)”

  1. باسلام خدمت شما مائده خانم ،بدون اغراق بگم شاید از معدود داستان‌هایی بود که جذب داستان شما شدم ،من افشین ۵۳ ساله هستم از تهران سوالی داشتم که اینجا نمیتونم بپرسم ایکاش امکانش بود می‌تونستم ازتون بپرسم ،درهرصورت دراین دنیا همه آزاد هستند هرطور دوست دارند زندگی کنند و شما هم آزاد و مختار هستید هرجور دوست دارید از زندگیتون لذت ببرید ،پاینده و برقرار باشید .

  2. داستانت قشنگ و زیبا اما غیر واقعی بودادامه بدهقلمت رو دوس داشتم

  3. متن آخرو خوب باهات موافقم.یارو عوضی میاد داستان کاکولدی میخونه جقشو‌ به عشق ناموسش تو بغل کسی دیگه میزنه!بعد میاد میگه غیرتت کجاست؟خب عنتر !نخون،نیا،!!!بخدا اینجور افراد دیگه ابرر بیمارن.حتی تو مجازی هم از واقعیت خودشون فرار میکنن و ادا تنگا درمیارن.چ زن چ مرد.

  4. خوب خدایی کاری به راستو دروغش مدارمحرکت صادق که اومد و خونه و به زنش گفت با اجازه و رفت سراغ خواهر زنه و با اون ادبیات حرف زداونم تو جو سنگین اونجا و مهمتر بعد از اولین سکسانتهااااای هوَل بازی بودهمن هم تجربه سکس اینجوری داشتمبا دوست خانممو اتفاقا برای ما هم بار اول ۲نفری اتفاق افتاد و دقیقا مثل ادامه داستان متوجه شد خانمم میدونه و رفته بود پیش خانمم و همسرم خیلی عادی باهاش حرف میزده که من اوکی بودم و مشکلی نیسو من از راه رسیدمخیییلی عادی و دوستانه تر باهم سلام و احوال پرسی کردیم و چون بینمون سکس اتفاق افتاده بود پس باید دیگه عنشو در بیارم نبودو حتی باهاش روبوسی نکردم که مثلا بینمون چیزی تغییر کردهو اصلا اشاره به سکس و گفتگو رر مورد سکسی نکردیمو فقط جلو خانمم بهش گفتم مریم جان بابت امروز اگه ناخواسته حرفی زدم و یا کاری کردم که ناراحتت کرده باشه یا اذیت شده باشی ازت عذر خواهی میکنمکه گفت نه بابا فقط خودم بعدش یکم شوک شدم و یکم ناراحت از کارمکه گفتم حق داریو بازم ازت عذر میخوام و ممنونم ازت بخاطر جنبه ی بالات و بحثو تمومش کردم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و رفتارم دقیقا مثل قبل بود و راحت و دوستانه حرف میزدیم و حتی نگاهی که بوی سکس بده هم بهش نمیکردم و به گفته خودش،که خانمم بهم گفت، این بود که خیلی حس سنگینی داشته قبل رو ب رو شدنمون ولی بعد که حسینو دیدم و انقدر رفتارش درست و دور از هیز بازی بود که حتی حس نا امنی نکردم بلکه انقدر خوب رفتار میکرد که حس نکردم ازم سو استفاده جنسی کرده که خانمم بهش گفته بود بزرگترین دلیل اینکه من رو حسین حساس نیستم برای همین رفتارشه چون اصلا نگاه جنسی به خانم ها نداره و دوستی امن و اینکه ادم امنی باشه بیشتر براش مهمه و لذت بخشه براش، سکس با تو هم دقیقا تو همین حس فضای امنی که بهش داشتی اتفاق افتاده دیگه

  5. عزت نفس چیست؟انگونه خلق شده ام پذیرفته وبدان افتخار میورزم هیکل شنی که نداریم یا لاغر مردنی چاقالو شکم یا غیرت رفع معایب را داشته یا میپذیرم به انها افتخار میکنم افتخار میکنم هسته خرما داشته باشم (اشاره به الت مردانه کوچک) یا صاحب الد…الطویل (حقیقت خر)بیسواد باسواد درفرمت کلی بیریخت یا باریخت هرکدام باشم افتخار میکنم پس با وجود محتواهای موجود افرادی که عزت نفس کمتری دارند تصویری رویا گونه یا ورژنی که از خود ارزو داشته را قلم فرسایی میکنند منتها نمیدانند که برای من که زشت ترین ادم روی کره زمین هستم حداقل بیست گزینه هم خوابی عشق دوستی اجتماعی خیانت و …وجود دارد پس نیازی نیست به عرصه عقاب بروم و زیست بوم این طفلک را با مخاطرات بقایی و ادامه حیات مواجه کنم .پس تا اینجا اثبات کردم نود ونه درصد افراد تصویر دیگری را با افعال اغراق امیز از خود به نمایش میگذارند که امر بدیهی است اما انجا مرا وادار به واکنش مینماید که توهمات سبب توهین به جایگاه رانندگان محترم اسنپ تاکسی که پدران برادران و شایدخودما باشیم .شخصیت داستان (بنده خانمی که خالق اثر بوده را نمیکویم شخصیت داستان مخاطب بندس ، تمییز قایل شوید اثبات کردم که متفاوت هستند )طبق تحقیقات کمتر ازیک دهم درصد در جامعه ایران والمان بانوی از همسریا پارت نر خود صدرصد رضایت داشته و گاها شوهرخواهر شوهر دوست شوهر…از همسر خود بمراتب کاردان تر واهل خانواده و …میداند واین اشتباه راهبردی نشات گرفته از افعال اغراق امیز شما بخوانید ابرو داری بانوان از حریم خصوصی و بنیاد خانواده است.که درفضای زنان چشم هم چشمی مرسوم و این تعاریف ماورایی زمانیکه که با پارتنر در واقعیت قیاس شده متعاقبا پارتنر دیگران را رستم وزال گونه تعریف خواهید نمود. بله ان پدر راننده تاکسی به اندازه بنده گناهکار نیست که با بانوان متفاوت درارتباط بوده و لیپوماتیک را بشناسد .واون بنده خدا انسان زحمت کش نمیدانست که اون عمل در افرادی که نه ورزش و نه رژیم غذایی اندک تاثیری در روند چاقی های مقطعی نداشته ناگزیر سپس متوسل به سوراخ کردن وچربی …اون بنده خدا از پسا عمل چندین بانو خبر نداشته که بگوید زایدهای پوستی و ماندگاری خط و عفونت و تیرگی وکبودی های تا مدت ها برجای خواهند ماند ودسته اخر پوست حالت ارتجاعی را از دست داده و ژله وار توده ای به این سو وان سو میرود و که اگر از زیر لباس ان عزیز زحمتکش مشاهده میداشت قطعا همسرخودشان را انتخاب میکردند همچنین اگر بنده هم در گرمای تابستان پوشش گن های متعدد را حدس میزدم این چنین اچمز نمیشدم از دیگرمعایب ساختاری بانوان قیاس ظاهر زندگی دیگران با باطن زندگی خویش بوده و از ینرو با تکنیک ساده کمی از جایگاه بالا سخن گفتن و القای اینکه همه درانتظار رویت زیبایی های من بوده و تعریق وتمجید یا همسرم دوبار درهرهفته زحمت مرا میکشد و بدتر انکه بانوان ان فرد که عمل زیبایی انجام دهد را باکلاس مفروض و تضاد جایگاه اظهار نظر و قبح خیانت را میپذیرند و به سبب خیانت اورا صاحب حق میدانند در صورتی که منطقی تفکر میکردند اولا تعدد عمل جراحی گواه ایرادات ساختاری بیشتر در فرد نه با کلاسی و از همین رو بنده خدا اقا محسن رغبتی نشان نمیدهد و اگر فریبکارانه در صدد القای نقص به همسر نبودند بنده چنین نزول اجلالی در شخصیت خود نمیداده و بنا نداشتم به توده عوام اشتباهات در پذیرش فردی که با وجود خیانت اصرار بر ماندگاری تداوم رابطه دارد میتوانست به درستی اظهارنظرهای سطحی نگرانه بانوان ونگاه جنسیتی به هنجارشکنی را توجیه نمود بله انسانها بدون قضاوت وجانبداری مختار به زندگی بدون انذار ثتنذیر خواهند بود .اما انسانی که درچهارچوب وفرمت زناشویی ایفای نفش مینماید نمیتواند با زیرکی وفریبکاری ازادی و حق تعیین سرنوشت بر الت تناسلی واندام خویش در بوق وکرنا نماید زیرا وی تعریف ازادی وانسان ازاد را نمیداند .درخاتمه شخصیت داستان به جهت دوگانگی ارزشی و الویت بریک جنسیت نتوانست تعادل را در یک داستان حفظ نموده که بدون خشم و توهین به روابط و حساسیت برانگیزیصض

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید