همه اول آماده میشن و بعد ازدواج میکنن، من اول ازدواج کردم و حالا باید یه خاکی تو سرم بریزم. چرا اصلا خودمو انداختم تو هچل؟ انقدر دوسش داشتم که بدون فکر تصمیم بگیرم؟ نه…باهاش ازدواج کردم چون دختر سادهای بود. دور و برم تا بودن جنده و کونی و کصدریده. حالا از این به بعد به جای اینکه کس نسترن بذارم، دهن نیلوفرو بگام، کون الناز و گشاد کنم…به جای اینکه هر پوزیشنی رو با یه نفر امتحان کنم، همهی پوزیشنا رو فقط با یه نفر میخوام تجربه کنم.
این چیزی بود که میخواستم: یک کس بکر و مطیع. و چه کُصی بهتر از دختر حاج صادق ترگل و آفتاب نخورده؟
عوضش منم چیزایی که انسیه میخواد رو بهش میدم….مثلا کیر؟! نه…مثلا حمایت، توجه، رمانتیکبازی. رمانتیک بازی! هیچ وقت نتونستم رمانتیک باشم. مخ اولین دخترو تو ۱۷ سالگیم زدم. کصخلِ شعر بود، منم کصخلِ کس. نشستم شعر بگم که بیشتر خاطرخواهم بشه. راستش نتیجهش اصلا جالب نشده بود:
کیرم به کونت میگه هِلو! 👋
میکنمت از پشت و جلو
داری یه کون قلمبه 🍑
منم میزنم برات تلمبه 💦
…از خودم ممنونم که هیچ وقت این شعرو ندادم بخونه. هیچ وقتم باهاش نخوابیدم. تا حالا با هیچ باکرهای نبودم. چون نمیخواستم آیندهی کسی رو خراب کنم.
تنها اشتباهم تو سکسهایی که داشتم، گاییدن بهار پست فطرت بود. میدونی…به نظرم شهوت آدما رو پست نمیکنه، آدمِ پسته که شهوت رو هم پست میکنه. همون طور که مادر بودنش رو، عشق، تعهد و بدنش رو پست کرده… از یه شبی به بعد دیگه خوابیدن با جک و جندهها رو گذاشتم کنار…
از همون شبی که برای آخرین بار بهارو گاییدم. انسیه هنوز از نظر ذهنی برای دیدن اولین کیر زندگیش آماده نبود. منم از جق زدن زیاد و یواشکی خسته شده بودم. از طرفی از بعد از ازدواج دست و دلم نمیرفت پول واسه جنده خرج کنم، چون حالا یه دختری تو خونهم بود که با هر هدیهی کوچیکی مثل بچهها ذوق میکرد.
بهار گزینهی خوبی بود؛ یه کس مفت، همیشه آمادهی دادن. کس که چه عرض کنم… سیاهچالهی کیر. زنگ زدم مسعود. درست نبود بدون اطلاعش برم دوست دخترشو بکنم. نمیتونست بیاد.
” داداش برو خودم باهاش هماهنگ میکنم. مال منو تو نداره…نوش جون کیرته.”
یکم بعد با هماهنگی مسعود خونهی بهار بودم. شوهر و پسرش خونه نبودن. از دم در شروع کرد خوردن گردنم و مالیدن کیرم. با کون قمبل شده جلوم زانو زد با زبونِ درومده؛ آمادهی خایه خوری. شلوارمو کشیدم پایین و جنده خانم کارشو شروع کرد. بعد یکم خایه مالیم با زبونش، رفت سمت کیرم و تا جون داشت خورد. چشماشو بسته بود و فقط میخورد. اصلا مهم نبود من کیم، فقط مهم این بود که دهنش پر از کیره. بهار فقط میخواست سوراخاش پر باشه، کیر تو کونش، کیر تو کصش، کیر تو دهنش، کیر تو رحمش باشه … انقدر جنده بود که حتی اگه میتونست خودشو سوراخ سوراخ میکرد تا بتونه با کیرهای بیشتری خودشو پر کنه. انقدر کیر قاپ زن بود که مطمئنم این جنده، اگه مرد هم میشد کونی میشد.
وقتی سکس میخواست فقط کصش نمیخارید، انگار تموم تنش تمنا میکرد که گاییده بشه. و مشکل اینجاست که هر روز سکس میخواست!
با سر و صدا و سرعتی کیرمو میخورد. انگار میخواست خونِ تو کیرمم بمکه! به زور سرشو از کیرم جدا کردم چون اگه ادامه میداد همون دم در آبم میومد و کونم میسوخت که نتونستم کص بکنم…کصِ نکرده و کونِ سوخته!
_گفتم:“بریم رو تختت بهار…”
ولی همونجا از جاش بلند شد و دولا شد. با دستاش تا میتونست کونشو باز کرد. باتپلاگ تو کونش برق میزد. درش آوردم…سوراخ کون ملتهب شدهش تکون میخورد.
_بهار: “ممم…پرش کن براممم…”
کیرمو به کصش مالیدم، بعد باهاش با سرعت کم ولی با فشار سوراخ کونشو ماساژ دادم. نمیتونست صبر کنه…آروم و قرار نداشت. صورتشو چرخوندم سمت خودم که چهرهش رو ببینم وقتی کونش داره با کیرم پر میشه. چشماش بالا رفت و بعد آروم همراه با یه آه از رو لذت بستهشون. صورتشو آورد سمتم که لبامو بخوره ولی موهاشو کشیدم و گفتم:
_“برو سمت اتاق خوابت…”
همزمان که کیرم تو کونش بود و موهاشو میکشیدم رفتیم تو اتاق خوابش.
کیرمو با یه حرکت سریع از تو کونش درآوردم. همراه با جیغ دستشو جلوی دهنش گرفت. نشست رو تخت و پاهاشو باز باز کرد…دل و رودهی کصش ریخته بود بیرون…
_بهار:“اوووف احسان…سگ حشرررممم.”
_گفتم: “جندهی سگ حشرو باید مثل سگ گایید.”
افتادم روش.
_بهار: “قربون کمرت…منو رو تخت شوهرم بکن…اوووف…کس و کون برام نذار…بزن جر بده…آره آره آرررههه… شوهرم باید بیاد خایههاتو ببوسه…” بعد چند دقیقه کس کردن درآوردم که بخوره.
_بهار: “طعم سوسیست با سس آب کصم بینظیره!”
خدا میدونه این جملههای کثیف رو تا حالا به چند نفر گفته بود. سرشو تا خایهم فشار دادم که خفه شه. و چشمامو بستم که ریختش رو نبینم. آبم که اومد، باهاش داشت رژ لب میزد. عاشق خوردن آب کیر بود. هر چی نباشه نتیجهی زحمتش بود!
داشت با لب و دهنش کیر و خایهم رو برق می انداخت که در زدن. شوهرش بود. شانس آوردیم کلید پشت در بود و نتونست خودش درو باز کنه. کفشامو از قبل آورده بودم تو. سریع برشون داشت گفت برو تو اتاق بچه. فرار کردم تو اتاق پسرش. تلفنمم سایلنت کردم بگا نرم. حس افتضاحی داشتم.
صدای شوهرش رو میشنیدم:
_“سلام.”
_بهار: “سلام عزیزم…چقدر خوشحالم که امروز زود اومدی خونه! اینا چیه خریدی؟”
_“قربونت بهارم…یکم مولتیویتامین گرفتم حس کردم بیحالی یه چند وقته…بخوری جون بگیری.”
_” مرسی عشقم…برو دستت رو بشور تا شامو بکشم.”
وقتی شوهر بهار دستشویی بود از خونهشون زدم بیرون. توی راه حتی نمیخواستم تو رفلکس شیشهی مغازهها خودمو ببینم چون حالم از خودم بهم میخورد. مثل یه ترسوی احمق تو اتاق یه بچه قایم شده بودم که پدرش نفهمه ننهشو گاییدم! عکس پسرش روی میز اتاقش بود..لبخند میزد. بهار چجور آدمیه؟ با همون لبایی که خایههای عرق کردهمو میماله و همیشه بوی منی مونده میده بچهش رو میبوسه؟ با همون دستایی که کونشو باهاش باز و آمادهی گاییدن میکنه برای شوهرش شام میپزه؟ شوهر کودنشم از همه جا بیخبر کار میکنه تا خونهش بشه مکان؟ تا مولتی ویتامین بخره که جنده خانم جون بگیره ب نرِ خری مثل من کون بده؟ حالم از خودم بهم میخوره…این آخرین بارم بود.
و یه چیز دیگه…مسعود دیوث…وقتی بهش زنگ زده بودم که برای گاییدن بهار ازش اجازه بگیرم گفت” مال منو تو نداره! ” منظورش دقیقا چی بود؟ نکنه انتظار داره بذارم اونم با انسیه بخوابه؟!!! اگه مسعود ازدواج کنه هیچ وقت چنین غلطی نمیکنم… شاید عوضی باشم، ولی نمیخوام یه کصکشِ عوضی باشم! قطعا نمیخوام…
این بود که تصمیم گرفتم کلک مسعود رو از زندگیم بِکنم، همین کارو هم کردم. خیلی هم سختی نبود. بعدها بهش گفتم رفتم مشهد و توبه کردم پس برای کصکلک بازی بهم زنگ نزن! اول خندید و باور نکرد ولی وقتی یادش اومد که جدی جدی زن هم گرفتم دید نه…شاید دارم راست میگم. نتیجه این شد که من براش حوصله سر بر شدم و کم کم از من و زندگیم دور و دورتر شد. حالا من موندم و انسیه…
نوشته: عالیجناب اژدها
6 پاسخ به “کص بکر دختر حاج صادق (۲)”
آخ که چقدر خوبه که با خیال راحت لم بدی و داستان مطمئنی رو بخونی. بدونی که خوب نوشته میشه و ذهن ات دنبال ایراد و اشکال نگرده.اینکه بفهمی که سر زدن به این سایت، گاهی ارزش داره.ممنون بخاطر این همه حال خوب🙏
کم مونده بود کونت بگا بره 🤣🤣
فضاسازی و نوشتار خوبه اما چرا انقدر کوتاه تو این قسمت حداقل اون بخش هیجانی و سکسشو خیلی مفصلتر میتونستی بنویسی
آفرین عالی بود دمت گرم
قسمت جدید منتشر شد:https://www.bokon.to/کص-بکر-دختر-حاج-صادق-۳-
تو این قسمت خیلی ازت خوشم اومد دمتگرم که همون اوایل کار فهمیدی خوابیدن با مادر متاهل کار مردا نیست کار کونده های پست فطرتدمتگرم که دست کشیدی ، گرفتارش بشی سخته ترکش کنی ولی هپون که حداقل وجدان داشتی درود بهتامیدوارم نسل این زنای جنده حرومزاده از رو زمین محو بشه که ریدن به کلمه انسان و “زن”