اولین روز خواستگاری این مامان شیرین مادر زنم نگاربود که منو مصمم کرد دامادشون بشم مادرزنم اذری الاصل وساکن تهرانیم ظاهرش گرچه همه مردها رو جذب مبکردباقدی بلند بدن پر پوستی سفید مرمری موهای صاف وروشن باسنی برجسته و ران هایی کشیده و بالاش کلفت تر بوداما ظاهرش نبود که منو جذبش کرد چون بجان عزیزام اولاهرچی مینویسم عین واقعیته اما من ادمی نبودم که بدذات باسم جوریکه به محارمم چشم ناپاک داشته باشم ولی شخصیتش منووادار میکرد اولابراش احترام زیادی داشته باشم ازطرفی محبت وبعد فهمیدم عشقی پاک که اراده ای توش نداشتم این زن باوقار مهربون ونجیب با وجود شوهری بی اصالت که ندیدم توجه یا احترامی بهش نشون بده وبا تحقیرباهاش برخورد میکرد حرصم درمیومدسیب سرخ نصیب شغال میشه خلاصه بعدها فهمیدم که گفت رابطشون از اول جوری بوده که مثلا وقتی شوهرش برای سکس سراغش میرفته اون مثل مجسمه میخوابیده و منتظرتموم شدن کارش بوده اینارو زنم تعریف کرد پس میبینه چاره ای نداره جز فراموش کردن خودش و فدا کردن زندگی دد راه بزرگ کردن ۲دخترش ببینه بخدا هر زنی که بود با سوهری که راننده ترانزیت بودن چند ماه میشد تنها باشه غیر ممکن بوداقلا کمی چشمو کوش بجنبونه یا دست کم بخودش برسه و ول بگرده برعکس شاهد بودم که کلا خونه بود و عوضش خونش فضایی گرم و پرمهر برای بچه ها میشد نماز خون ومعتقد اما تعصبی نبود ارایش دوست نداشت یبار گفتم مامانی ارایش صورت زیبا رو میپوشونه لباسهای پوشیده و گشاد میپوشید من از زانو به پایین و بازوهاش بیشتر ندیدم اما نگاهی غمزده داشت و انگار شوق زندگی براش مرده بود از طرفی نشد غر بزنه و از شوهرش بد بگه تا یه روز زنم گفت مامانش میاد خونمون اون تنها نمیومدومعلوم شد اتفاقی افتاده از زبون زنم کشیدم بیرون که گفت فهمیده بابام یه زنی رو صیغه کرده میرفت اتاق دختر ۷ سالم و متوجه چشمهای اسکیش میشدیم من بدجوری دلم میسوخت انصافا حقش نبودزنم مغازه داره ۲ ساعت ظهر میاد وشب ۹ شب میاد خونه کم کم سر حرف باز شد و منم شروع کردم حزف زدن که مامانی اتفاق افتاده چاره چیه جداشدن برای شما که درست نیست وغصه رو دایما کار هر روز کردن ذ ره ذره اب شدنه اولا بخاطر خودت و بعد دخترهات باید روش زندگیت تغییر کنه خدا رو خوش نمیاد اجازه بدی بهت ظلم بشه خودتم رنجتو زیادتر کنی بغضش ترکید که چکار کنم شوق زندگی ندارم خلاصه من گفتم با هم کمک میکنیم شاید اوضاع فرق کنه شروع کردیم بزور هم شده با دخترم میرفتیم پارک یا بازار قدم بزنیم یا پیش زنم مغازه میموندیبار گفتم مامانی بیا کمی بظاهرت برس قول میدم روحیت عوض بشه گفت دوست ندارم که گفتم خواهش میکنم کارلی کوچکی که میگیمو اقلا امتحان کن بعد ببین حست چی میشه و بدروغ گفتم به یکی از دوستهام پول قرض داده بودم بوتیک باز کرده الان ضرر باعث شده تعطیل کنه گفته پول ندارم بجای طلبت ببا لباس زنانه انتخاب کن بعد میرفتم بازار وباسلیقه خوبم برای لباس زنانه تیسرت دامن و بعدها لباس زیر جورابای گیپور و …میخریدم با اصرار منو دخترمو شیک و جذاب میسد میرفتیم بیرون در کنارش با اصرار ما شروع به ارایش های خفیف کرد واقعا جوری جلب توجه میکرد که بیرون نگاه ها بطرفش جلب میشد این برای من به حدی جذاب و خواشتنی بود که هدف بزرگی برام سده بود کم کم خودش هم احساس بهتری پیدا کرد بیشتر میخندیدو شوق زنرگیش بیشتر میشد بدای من اما عشقی سوزان ترمیشد که فقط بیشتر حسرت بار بود چون چیزی نبود که احتمال بدم روزی بدستش میارم محال بود چه بابت شخصیت محکم و اخلاقش که خیانت رو محال میکرد و چه خودم که برام خط قرمز بود اما گاهی لحظاتی که تنها بودیم شرایطی پیس میاومد که میل به نزدیکتر شدن به مامان شیرینو شعله ور میکرد فکر کردم تجربه رابطه نزریک رو ندارم پس از کنار یه چیزایی رو تجربه کنم یبار فقط چند دست للاس زیر و دامن کوتاه چسبان و با کیفیت گرفتم و وقتی گفت اینا مناسب من نیست گفتم اخه چاره ندارم به پولم نمیرسم اینا مجبورا باید بعوض طلب بیارم گفتم حالا شما امتحان کن شاید بد نباشه و تجربه دوربین پنهان کردن رو دارم که دوستان توجه کنند که اگر پیش اومد بهترین روشه قبلا باید دستمال کاغذی ۲۰۰ برگرو از بغل باز کنید گوشی رو به دیوارش از داخل بچسبونید وبا دقت محل لنزو با کاتر سوراخ ریزی در بیارید بعد دستمال هارو سرجاش برگردونید وقتی لازم بود خیلی سریع فیلمبرداری رو روشن کرده و سر جاس بزارید منم لباس زیر هارو با وامن های جذب بهش دادم گفتم میرم کار دارم شما ببین تن خورش چطوره کافیه اندازه باشه اونوقت باید بردارین چون در خر حال از دستمون میره زدم ببرون وقتی برگشتم انکار بزرگترین هدف زندگیم باشه گوشی رو چک کردم و خدایا اونچه که میدیدم زنرگیمو از دامادی که محارم خط قرمزش بود بدل به کسی شد که چیزی جز یک قدم کوچک هم شده نزدیکتر بهش بشم اونچه دیدم اولا در اوردن تیشرتش بود که بدن مرمری و سفیدش با سینه های استوار و بزرگی که با در اوردن سوتینش دیدم مادر زنم چقدر بدن جذابتری نسبت به زنم داره شکمش اندازه کف دست گوشتالو یی بود که سکسی ترش میکرد سوتین منو پوشید دامنشو پایین کشید اول از همه پاهای کشیده و رون هایی که بالاش تپل و دیونه کننده میشد اما برجستگی کوسش متناسب اندام درشتش بود و اوجش دراوردن شورتش و نمایش کوس تپل بی مو و صیقلیش بود شورت مشکی وکشی تور دارو پوشید عقب رفت میچرخید از بغل و پشت نگاه میکرد و انگار خودش با دیدن بدنش تحریک شده دستاشو از سینه هاش بخ پایین و پاهاش کشید کمی طولس داد انگار تجربه خاصی براش بوده دامن بالا زانو و چسبانو که پوشید نعلوم شد این بدن هنوز میتونه جذابیت هاشو بیشتر و دیوانه کننده نر بکنه تیشرت هم همینطور کشی و یخه باز بوو و برجستگی سینه هاشو با غرور نمایس میداد دست میکشید رو بدنش جلو عقب میرفت معلوم بود با این تصویر از خودث که از یاد برده بود شوقو ذوق پیدا کرده من که تواومدم عوًض کرده بود پرسیدم چطور بود گفت خب جنساس عالی بود اما برای من دیگه خیلی زیاده بده به زنت گفتم مامانی از تلاش ما جلوگیری نکن برای زنم بیستر از اینا اوردم باز میارم الان مهم شمایی و مانتو شیکی که بهش جلوه و جذابیت عجیبی میدادو دادم گفتم اینو امتحان کن کلی اصرار اخر پوشید منو دخترم دهانمون باز که بی اختیار بغلش کردم گفتم مامانی قشنگم خیابون بریم فقط چشمها تو رو نگاه میکنن گفت خدا نکنه با این سن برم تماشام کنن گفتم مشکل چیه میگن توی باغ به گل نگاه میکنن ک با دخترم ااتماس کردیم بریم قدم زنی اماده شد گفتم یه ارایش خفیف بکن خلاصه راضیش کردیم مثل بچه ها ذوق میکردم خودشم هیجان داست رفتیم پارک تابلو شدیم اول معذب بود اما انگار بدش نمیومد کمی گذشت دستشو گرفتم گفتم مامانی خوشحالم چون حس میکنم شاداب شدی و از غم صورتت کمتر خبری هست خندید بازوسو گرفتم نزدیکتر شدم ووتعریف کردن ازش بخ بهونه اینکه مامانی من یدونس دختر ببینه حسودی میکنه منم پزشو میدم ریز ریز میخندید یه بستنی خوردیم برگستیم خونه پایان قسمت ۱
نوشته: پیمان
7 پاسخ به “عشق مخفی مادرزنم”
قبلش یدور خودتم بخون چیزی که نوشتی رو
خودت فکر کنم اصفهانی هستی
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
غلط املا یی زیادت به کنار ش رابا س اشتباه می نویسی یا بیسوادی یالکنت زبان داری برو دکترممکنه مادر زنه گوزیده دهنت لکنت گرفتی خیلی خوب نوشتی داستان را ادمه بده چخوف لنگ میندازه برابرت
داشتی چیزی میکشیدی با این طرز نوشتن خودت خون بینم روانی چیری هستی بیسوادی انگار مجبوری ،همش ادبدهذربیَسسچی نوشتی بابا،
آقا مغزم گوزیداین چیه نوشتی دیوث ی کلمه درست ننوشتی.ادمین خدا بگم چکارت نکنه که هر داستانی رو قبول میکنی
غلط املایی زیاد داشتی اما خوب بود