طلوع کویری (1)

احساس گرما کردم ناگه نگاهم به نگاهش گره خورد خودش بود همان آشنا خورشید چشمانش چشمانم را کور کرد در سفیدو سیاه نگاهش غرق شدم برای چندمین بار دیدمش احساس طلوع را داشتم طلوعی همیشگی بدور از غروب اینبار فقط و فقط طلوع بود طلوعی کویری.
داشتم از سنندج به قروه میرفتم خورشید روبرویم گرمای مطبوعش رو گسترده بود احساس ادیسیوسی راداشتم که بعدازمدتها به خانه برمیگشت نگاره های شفق طلایی رنگ گندمزار اطراف را رنگ موهایش نگاشته بود در گوشه ی ایستادم و از ماشین پیاده شدم عینک مدل ری بن رو از چشام برداشتم و مستقیم به خورشید خیره شدم انوارش آزارم نمیداد برعکس لذت وافری میبردم ساعت 8 صبح بود سرمای لذتبخش درگرمای لذتبخش آواره شده بود. سیگاری روشن کردم و به ماشین تکیه زدم وبه فکری عمیق و شیرین فرو رفتم قرار بود بعد از یک سال دوباره ببینمش سراپای وجودم از غمی شیرین که لذتش را لحظه به لحظه با تک تک سلولای وجودم حس میکردم انباشته شده بود. دستهایم را باز کردم و هدیه خورشید را آهسته آهسته به اغوش کشیدم هرچه فکر میکردم که صورتش را پیش چشمام ترسیم کنم نتونستم .
رفتم به جای همیشه گی و اس دادم که بیاد همون جایی که واسه اولین بار دیدمش سوار ماشین شد اندام فرشته مانند چشمای مشکی موهای مجعد و طلایی رنگ، دندونای یه دست ریز و سفید. یه مانتواندامی سیاه و شلوار جین و یه جفت صندل قرمز قدش حدود صد و هفتاد ووزنش شصت کیلو.
بدون هیچ مقدمه ای کادو رو بهش دادم و گفتم باید قول بدی وقتی من رفتم بازش کنی یه کم ورندازش کرد و به گوشاش نزدیکش کرد و تکونش داد ازم پرسید چیه جواب دادم سر مرده گذاشت تو کیفش و شروع کرد برو بیرون از شهر خودت میدونی اینجا همه منو میشناسن و منم گازشوگرفتم.
خیلی نامردی تواین یه سال کجا بودی؟ نمیدونستی چقد دوست دارم چرا گمو گور شدی پس اونهمه احساست کجا رفت سکوت کرده بودم و در اخم زیبای محزونش فرو رفته بودم خیلی وقت ندارم پس بهتره سکوتتو بشکنی و حرفاتو بزنی باید برم خونه الانه که همه از غیبتم خبردار شن.
هنوزم مث روز اولی زیبا پرغرورو محکمی دانه دانه کلمات رو مث قطره قطره ی شبنمی که اول صبح روز بعد که نشون از بارندگی بی امان دیشبه از نوک زبانم چکید. آها… نه بابا زبونم داری نمیدونستم و خنده ای نخودیی که من عاشقش بودم.
چقد نسبت به قبلنا تغییر کرده بود تو چشاش میشد دید که این یه سال براش مث بیس سال طول کشیده به درخواست خانم رفتم تو جاده خاکی طولانیی که به یه تپه کوچیک ختم میشد و میان راه کنار زدم و دونفری پیاده شدیم دستاشو گرفتم و با تمام توان شروع به دویدن بطرف پشت تپه کردم صد متر نشد که نفسم برید احساس میکردم خیلی پیر شده ام همش 26سالم بود رفتیم پشت تپه اولای پاییز بود و برگریزان تازه شروع شده بود نشستیم زیر یه درخت بید روبرو ی هم دستاشو تو دستم گرفتم و تموم نیروم تو چشام جمع شد تو چشای سیاش خیره شدم گفت بازم همون شصت ثانیه؟ خیلی دیوونه ای باشه.
قول دادیا پلک نزنی
باشه.
شصت ثانیه گذشت نمیدونم شاید صدویس ثانیه. دستامو رو گونه هاش کشیدمو تو دستام نگه ش داشتم انگار جسم بلورینی گرفتم که هرآن ممکنه بشکنه با تمام تعادلی که داشتم بغلش کردم و اشکاش سرازیر شد ازش جدا شدمو نگاه تندی بهش انداختم با دستپاچگی اشکاشو پاک کرد و گفت خیلی نامردی میدونی چقدر دوست دارم؟
تو صداش بیقراری موج میزد.
میدونی چقد تو فکرت بودم؟ اصلا تو به من فک میکردی؟
اه… آره بعضی وقتا.
داد زد بعضی وقتا؟ یعنی چی؟
وقتایی که نفس میکشیدم.
صورتش با رخم فاصله ی نداشت گرمای نفسش آتش درونم را شعله ور تر میساخت لبانش را با ولع تمام بوسیدم و به آغوش کشیدمش بدور از احساس قبلی. غرق در گرمای تنش بودم حالا نوبت گونه هایش شده بود شروع کردم از گونه های زیبایش که حالا دیگر به سرخی گراییده بود به زیر گردن نازکش و دوباره بصورت نیم دایره ای به گونه ها ولبهایش نیم ساعت طول کشید ولی مگر خسته میشد انسان از این حوری بهشتی . یاد آخرین بوسه هایی افتادم که نثار تینا کرده بودم وحشیانه و بدوراز آرامش خیلی دلم واسش سوخت باخودم فک کردم چرا یه دختر دیگه باید تقاصشو پس بده اخه تینا که کاری نکرده بود همش تقصیر هانی بود انگار افکارم را خواند ازم جدا شد و بدون هیچ حرفی برگشت و تو ماشین نشست.
برگشتم پیشش و اینبار حتی نگاش نکردم سیگاری روشن کردم و دوباره به فکر فرو رفتم.
داشتم به تینا فک میکردم دختری بلند قد سبزه با موهایی بلوند و چشمانی نافذ و سبز. یه دفه با هم آشنا شدیم بعد جدا شدن از همسرش روزگار خوبی نداشت اخه فقط 19 سالش بود و طعم تلخ طلاق براش خیلی زود بود یادمه همیشه بمن میگفت با تو دنیام رنگ همون طلوع کویری شده که همش حرفشو میزنی و نمیدونم قضیه ش چیه. روز اخر دیدارمون خیلی تیپ زده بود مانتو آبی روشن و شلوار جین آبی میدوست از رنگ آبی خیلی خوشم میاد یه رژلب قرمز پررنگ بعد اینکه دیدمش بهم گفت باید بیای خونه یه جشن کوچولو دونفره ترتیب داده بود.باهم رفتیم آپارتمانش البته اون اول رفت و منم ده دقیقه بعدش. خودش اینطوری خواسته بود.
همینکه رفتم داخل آپارتمانش بوی عطر دلآویزی سرمستم کرد روبروم وایساده بود و یه تاپ سیاه و دامن سیاه و سفید راه راه چشام که به دامنش افتاد سرم گیج رفت و یه دفه رو زمین افتادم سریع رفت و با آب قند برگشت سرمو رو رونای خوشگلش گذاشتو آب قند و بهم داد و با حالتی از دستاچگی گفت چت شد یهو؟
یاد چشمای هانی افتاده بودم ولی نتونستم بگم واسه همین بهونه هوای خونه رو گرفتم یه بالش برام آورد و رفت پنجره هارو وا کرد و برگشت پیشم گفت خوبی؟
تو فکر هانی بودم اصلا حواسم بهش نبود
نهیب محکمی به افکارم زدم و باخودم گفتم هیوا کارت اصلا مشکلی نداره بعد اون اتفاق حق داری داستان هانی دیگه تموم شده باید بفکر خودت باشی ولش کن فراموشش کن. احمق نباش اون دوست نداره وگرنه اون کارو باهات نمیکرد تا کی میخوای آویزون دختر بچه 17 ساله باشی اون خیلی بچه س و درکت نمیکنه دوست نداره تمومش کن.
تو اون حالت بیدرنگ بلند شدم و با تموم قدرتم لبای تینارو بوسیدم و گفتم دوست دارم
یواش بابا خفه شدیم چن وقته منو ندیدی مگه؟
جواب دادم خیلی وقته ولی الان میخوام ببینمت، حسابی!!!.
منظورمو نفهمید و گفت خیلی دیوونه ای وایسا ببین برات چی آوردم رفت و وقتی برگشت دستاشو پشتش گذاشته بود
چیه دیگه اذیت نکن خوشگلم چیه؟
دستاشو برگردوند یه شیشه بزرگ شامپاین دستش یود الان دیگه مطمین شدم سنگ تموم گذاشته
بعد نوشیدن چن تا پیک حالت چهرش عوض شد و پرده اتاقو کشید و اومد پیشم روی زانوام نشست و بغلم کرد لباشو رو لبام گذاشت شروع کردیم چشاش خمار شده بود لبای گوشت آلوی قرمزش زیباتر از همیشه شده بود بعد لب گرفتن رفتم سراغ گردن نازش و بوسیدم همزمان از بوی عطر تنش لذت میبردم دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم و میبوسیدم و اونم با حالتی مستانه و یواش میگفت دوست دارم تموم تنم مال توه هیواجان ببوسم دارم دیونه میشم. تاپشو درآوردم سوتین سفید پوشیده بود دستمو گذاشتم رو سینه هاشو باهاش ور رفتم خوشش اومده بود. باهمون حالت مستی میگفت مال توه تموم تنم مال توه یالا زود باش دیگه دارم میمیرم. سوتینشو درآوردم و کرستشو دیدم سایزش هفتاد بود اونم باز کردم و آروم خابوندمش روی تخت ورفتم پیشش یه کم لب گرفتم و رفتم پایین نافشو غرق بوسه های ریز و سریع کردم. بعدش ازهمونجا بازبونم یواش یواش و مستقیم اومدم بالا و دایره وار زبونمو دور سینه هاش که سفت شده بود بحرکت دراوردم. لرزشهای خفیفی وجودش رو فرا گرفته بود. دایره وار به نوک سینه چپش رسیدم و با دندونم نوکشو گرفتم بادست دیگه م سینه راستشو میمالیدم و اونم همش اخ میگفت و حرف میزد برعکس من که تا آخر سکس جز چنتا اه بلند سکوت کرده بودم. یواش یواش رقتم پایین شورت چسپون و خیسشو درآوردم. نمیخواستم سریع برم دوروبر کسش از بالای زانواش شرو کردم به کسش که میرسیدم میبوسیدمو برمیگشتم حسابی حشری شده بود.بالاخره لپای کسشو باز کردمو زبونمو بردم تو ولی زیاد خوشم نیومد برگشتم دوروبرلباشو سینه هاش و با انگشتم چوچوله شو میمالیدم حرکتام سریع شده بود دستمو دور گردنش حلقه کردمو و لباشو میمکیدم وبادست دیگه م نقطه مرسوم به نقطه جی شو فشار میدادم اهش بلند شده بود و به جیغ تبدیل شده بود هرلحظه به ارگاسم نزدیکتر میشد تااینکه یه ارزش خفیف و …
تو رختخواب بغل هم بودیم و دستشو تو موهای سینه م حرکت میداد و لذت میبردم.
نگفتی اون اتفاق چی بود؟
یاد شازده کوچولو افتاده بودم که سوالاشو هیچوقت یادش نمی فت واسه اینکه یادش بره دستشو دوباره گذاشتم رو کیر نیمه راستم یه لب گرفت سرشو برو پایین شروع کرد به خوردن و لیسیدنش تنم دوباره داشت داغ میشد. واقعا حرفه ای ساک میزد با یه دستش کیرمو گرفته بود و سرشو میک میزد. با زبونش زیر کیرمو لیس میزد و یه دفه همه کیرمو تو دهنش میکرد کیرم حالا دیگه شق شق شده بود. اعصابم ریده بود بهم دیگه حوصله م داشت سر میرفت کیرمو از دهنش درآوردمو صاف بردم تو کس داغش یه جیغ بلند کشید دردش اومده بود خوشم اومد و تلنبه زدنم و شروع کردم داشت مث مار به خودش میپیچید. تلنبه زدنامو سریعترو سفت تر کرده بودم.بعد ده دیقه ناله کنان گفت دارم میام تو چی؟
من؟ من حالا حالاها آبم نمیومد ترامادول زده بودم ولی نتونستم بهش بگم آخه خیلی بدش میومد از این کارم.
اونم که بچه نبود سرش کلاه بزارم سکوتمو که دید گفت باز ترا زدی معتاد؟
دیگه تا اتمام سکس باهام حرف نزد فقط دوبار دیگه از رو حرکاتش فهمیدم ارضا شده.
جاهامونو عوض کردیم رفتم تو مد داگی. موهاشو چنگ زدم دور دستم میپیچیدم و به سمت خودم میکشیدم. تنگ تر میشد ولذت وحشیانه من بیشتر. با ناخنم میساییدم رو کونش و باکف دست میزدم روش لحظه ارگاسمم نزدیک شده بودموهاشو ول کردم با دستام شونه نحیفشو گرفتم و با تموم توانم میزدم احساس میکردم داره جر میخوره هیچ حرفی نمیزد فقط گریه میکردو جیغ میکشید میدونست اعصابم خرابه. توحالو هوای هانی بودم و بالاخره آبم با فشار زد بیرون بوسه های وحشیانه مو نثار پشت کردم همون بوسه های عقده مانند و عجیب.
داد زد تا کی میخوای بهش فک کنی؟ چرا تکلیفتو با خودت روشن نمیکنی؟ بخدا دارم عذاب میکشم از این حالت… میخوام کمکت کنم.
بازدن این حرفش عصبانی شدم از آغوش داغش جدا شدمو رفتم پیش پنجره سیگار مارلبرو محبوبمو روشن کردم باورش برام سخت بود منم نامرد شده بودم و عشقو به شهوت فروخته بودم خیلی ادعام میشد ولی الان…
با صدای هانی از فکر پریدم
یه دفعه حالت چهرش عوض شد به گریه افتاده بود اثری از غرور همیشگیش نبود با حالت گریه گفت تو روبخدا منو ببخش باور کن عشقم نسبت بهت خیلی زیاد شده الان احساس میکنم به اندازه تموم دنیا عاشقتم

حرفات خیلی بچه گونه س.
هنوزم به اون اتفاق لعنتی فک میکنی هنوزم منو نبخشیدی
اگه تو جای من بودی چیکا میکردی؟
نمیدونم ولی میدونم که درحد پرستش میخوامت
دستمو به گونه های سرخ شده از فرط فشاری که به روح همانند چشماش سفیدو سیاهش وارد میشد نزدیک کردم و یه قطره اشکشو با وسواس تمام گرفتم با نوک زبونم مزه مزه ش کردم بعدش گداشتم تو دستمالم و گفتم مزه اشک تمساح میده وجواب داد خ نامردی هیچوقت باورم نداشتی …

ادامه دارد…
نویسنده: hiwaknm44هیوا

بازدید 6,909

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

45 پاسخ به “طلوع کویری (1)”

  1. زیم زکسکی-دومکیمنم دوم شدم :Dمهندس بدو فراررررالان بقیه میان فوش کشمون میکنندمیگن چرا اول,دوم میکنید :Dبدوووووو

  2. *** داستانکی – جالبکی ***دایه گیان فرمیسکو خونینم دوهگلی صد آرزو ژین له خاکه م خو تو میدانی خیبات ره نگی خونی من بوه*** کامنتکی – بی ربطکی ****** شقایقکی – خُلکی ***

  3. نويسندكي-استاد در استفاده از آرايه هاي ادبيكيهيوا جان مطمئنم كه تو نوشتن اين داستان خيلي وقت گذاشتي چون از آرايه هاي ادبي واقعا قشنگي استفاده كرديفقط مشكلش اين بود كه يكم غلط چاپي داشت كه اين درمقابل زحمتي كه كشيدي واقعا ديده نشدنيهموضوع داستانتم كه خيانت و كوني بازيو اين چيزا نبودراستي شروع داستانتم عالي بودبقيه ي دوستان هم اگه يه دور داستانو بخونن متوجه زحمت نويسنده ميشن؛پس خواهشا فحش ندينو اگه به نظرتون جاييش مشكل داره نويسنده رو واسه بهتر نوشتن راهنمايي كنيدممنونهيوا داداش نامرديه اگه زير 100 بدم؛موفق باشيso…oofiii جانفعلا كه دنبال مجوز چاپشم؛ببينم چطور ميشه!

  4. “عینک مدل ری بن رو از چشام برداشتم ” به نظر خودت جمله ات تخمی نیست ؟؟با توجه به جمله های لدبی قبلی !!بابا روی اورنقی کرمانی رو سفید کردی چقدر کس شعر تفت دادی پشت سر هم ! حالا مثلا خیلی ادبی نوشتی ؟“همیشه گی” دیکته ات هم که تعریفی نداره . داداش ه مختوم به گاف بعضی وقتا ! اگه حال کردی ! حذف میشه . رجوع شود به کتاب فارسی اول و دوم دبستان !!“یه مانتواندامی سیاه و شلوار جین و یه جفت صندل قرمز قدش حدود صد و هفتاد ووزنش شصت کیلو.” این همه نرم و نازک توصیفش کردی وزنش شصت کیلو رو از کجات اوردی .

  5. خوببك زدن هاي ناگهاني، عدم استفاده از علايم نگارشي و عدم حفظ لحن (عاميانه يا نوشتاري) نفس كار رو ميگرفت.موفق باشيد

  6. مهندسكي-اولو سومكيما كه فحشرو ميخوريم حيف اين داستان نيست نخونده فرار كنيم؟؟؟جهنم از 4تا فحش!من كه ميخونم،ارزششو داره :)توم بخون بعدش فرار!

  7. هوووو…وى الان چه وقته داستان گذاشتن آخه؟ادمين يه طرف زيم زكس و مهندس هم همون طرف مردم آزاراچرا نصفه شبى شما دوتا دنبال هم ميكنين يكم مراعات كنين آخه

  8. راستش از نحوه نگارشت خوشم نیومد. مخصوصا اولش. یه جورایی زیادی ادبی بود.ولی در کل بد نبود. خوب بوده که این وقت صب دارم نظر میدم 😀

  9. خیلی ادبی بود.1لحظه فکرکردم رفتم وسط نمایشنامهءرومئووژولیت.تعدادکسایی که ازمتن اینجوری خوششون میادزیادنیست که منم متاسفانه جزءهمون دستم.به هرحال خسته نباشی هیواجان

  10. هیوا جان این داستان رو یه بار پای قسمت سوم داستان من گذاشته بودی. همون موقع بهت گفتم که بذار سر نوبت خودش منتشر بشه و خوشحالم که این اتفاق افتاد. ولی متاسفانه نتونست منو به خودش جذب کنه. به نظرم بزرگترین مشکلی که داشت استفاده ی زیاد و توأم از جملات ادبی و محاوره ای بود. من همیشه گفتم یا ادبی بنویسید یا محاوره ای. البته محاوره ای بی قید و بند هم اصلا خوب نیست و مثل گفتگوهای کوچه بازاری میشه. یه نوشته قبل از هرچیز باید خواننده رو به خودش جذب کنه. تم و موضوع داستان با یک نگارش خوب توصیف میشه. اگه میخوای ببینی داستانت خوبه یا نه برای چندتا از دوستان نزدیکت بخون. ببین نظرشون رو جلب میکنه یا نه؟ امیدوارم از من ناراحت نشی ولی داستانت خیلی جاده خاکی داشت و خواننده رو به موضوع قصه هدایت نمیکرد. ولی این دلیل نمیشه که به عنوان یک منقد خوب ازت یاد نکنم. قسمت دومش رو راحت تر بنویس و از قید و بند ادبیات قدیمی بیرون بیا. مطمئنم توانایی این رو داری که بتونی یه داستان خوب بنویسی…

  11. …سوتینشو درآوردم وکرستشو دیدم سایزش هفتاد بود اونم باز کردم…احتمالا زير اون دوباره سينه بند نبسته بود???دامن سياه سفيد راه راه ديدي حالت بد شد ياد چشاش افتادي??! اگه چشم سياه ببيني كه پس ميافتي برادر من, تشبيه جالبي نبود!ازين تشبيه ها و قطعه هاي ادبي زياد داشتي. من ادبي نوشتنو دوست دارم ولي در صورتيكه تكليفت با خودت و خوانندت روشن باشه, ادبي يا محاوره اي??! موفق باشي دوست عزيز

  12. ی سلامی…ی تمجیدی…عینک آفتابی مرتضی پاشایی تو کونت ننویس… اینا چیه تلاوت کردی…داستاننتو بگو برو…رک و سر راست…ننویس… ناخن بزرگه خروس تو کونت ننویس…

  13. پروازی عزیز باهات موافقم. فکر کنم وقتش رسیده باشه ادمین یه حالی به این نارفیقمون بده تا فکر نکنه این سایت همچین بی در و پیکره…

  14. مهندسكي-موافقكيمنم با هردوتون موافقمpnewsdayچرا اصرار داري همه جا ادبتو به نمايش بذاري؟حالا اگه پاي داستان كوني بازي و ازين چيزا بود ميگفتيم اشكال نداره،خودمونم كمكت ميكرديم ولي ديگه نه همه جارعايت كن استاد رعايت كن…آریزونا جان شمارو هم بيدار كرديم؟داداش شرمنده؛تقصير زيم زكس بود نصفه شبي بامن كل كل كرد! 😆

  15. استفاده ازآرایه ی ادبی در داستان نشاندهنده ی تعلیم نویسنده تحت نظر اساتیدی چون استاد خاکشیر میباشد!

  16. مرتب سامسونگ گالاکسی اس رو حواله کون نویسنده ها میکنی (چیز به این توپی) ما هیچی نمیگیم ولی دیگه به کسی که شباهتی به نویسنده های مذکور نداره توهین نکن.

  17. در این که تازه کاری و دوست داری ادبی بنویسی شکی نیست ولی سبک نگارشت خیلی جالب نیست اونم برای این سایت و اینکه انگار چند سبک با هم قاطی شده بودآرایه های ادبی زیاد داستانت رو خسته کننده کرده پس سعی کن تو قسمت بعدی کمتر آرایه به کار ببریدر کل بد نبود ادامه بده

  18. آقا من چهار برابر این نوشتم فقط قسمت آخر نوشته ام که خطاب بهpnewsdayبود آپ شد!!!بر علیه من تو طئه شده!

  19. اهاینهمه نوشته بودمداستان خیلی خوب بود و سبک نگارش خوبی داشت. قبول که یه کم آرایه ها و تشبیهاش زیاد بود ولی محتوای داستان رو دوست داشتم.

  20. داداش داستانت بد نبود بهتر ازخیلی داستانا بود ولی همچین منظره ای رو کجای قروه دیدی؟ما که ندیدیم

  21. من خوشم اومدولی برای شروع 80 دادم :Dادویه ادبیش زیاد بودحس کردم رفتم شعر و . . .ولی داستانش خوب و تاثیر گذار بودو برای شروع عالی بود

  22. با این نوع نوشتن داستان فقط میخوای به شعور خواننده توهین کنی و بس… آخه کی داستان کیر و کوس و ادبی مینویسه کونی…ریدم به ادبیات خایه ایت.

  23. آی ادمین نکنه داستان رو با دوتا کامنت اول آپ کردی ؟آقا چه سرعتی بعضیا کامنت میذارنمگه دنبالتون کردن آی کامنت گذارها

  24. سلام هیوا جانداستانت خوب بود.راستی مگه زیر سوتین،کرست میپوشن؟فقط یه ذره زود و سریع شخصیتا عوض میشه!!!تا میخوام بشناسمشون شخصیت عوض میشهدر کل خوب بود.مرسی :beer:

  25. پسر اولا از جسارتت خوشم اومد…دوما دیکته ننوشته غلط نداره…سیوما تمرین کن. ترشی نخور.چهارشنبه ها هم از رو جوب اب نپر…چهاروما چون با معرفتی بازم بنویس…پنجما…!؟از بس این بچه ها/مهندس گل پسر…زیم زیمکس…شیر جوان/شلوغ کردن حرفام یادم رفت…اها میخواستم بگم هرکی کامنت ناجور برا اقا هیوا بزاره با تخمای مهندس گل پسرو خایه های رستم طرفه…

  26. هيوا ناراحت شدن ندارهوقتى داستان ميفرستى بايد از قبل آماده هر نقدى باشى سختگيرى بچه هارو هم كه ميدونى از يه سوتى كوچيك هم كسى نميگذرهوقتى داستان آپ شد همزمان حمله بى رحمانه شروع ميشه البته اين خيلى خوبه بر عكس ظاهر خشنى كه داره واقعا به كسى كه علاقه به نوشتن داره كمك ميكنهفقط سعى كن خوب بنويسى ديگه به نتيجه اش كارى نداشته باش از الان كه اولين داستانت هست زوده بخواى نظر همه رو جلب كنى غير ممكنه ولى واسه شروع خوبه…

  27. هیوا از دست انتقاد ناراحت نشو داداش یه وقتانتقاده که آدمو مرد روزگار میکنه;)بچه ها همه دوست دارنداگه کسی توهین کردمن جای اون معذرت میخوام:)

  28. پيرفرزانه ي عزيز راس ميگه!توهين به داش هيوا=تخم شناسي جامع پارسيان!داش هيوا ناراحت نشي عزيز؛بعضي دوستان فك ميكنن خودشون دكتر شريعتي هستن ;-)بنويس داداش بنويس؛هيچكس در ايتدا نويسنده ي قهاري نبودهزيم زكس كه بجاي همه ازت عذرخواهی كرد؛منم دوباره بجاشون ازت پوزش ميطلبم كه نكنه زيم زكس كسيو جا انداخته باشه؛زيم زكسه ديگه :-Dخرسند و مسرور باشي 😉

  29. هیوا جانآقا دمت جیزیه دبه ترشی برات گذاشتم کنار که حتما برات میفرستم ولی بذارش رو طاقچه و ازش نخور تا ببینیم چی میشی . اگه ترشی نخوری حتما یه چیزی میشی مطمین باش.اگه سری به خونه سیلور بزنی تقریبا به اندازه یه وانت ترشی داره که هنوز دست نخورده موندن و اگه خورده بود به اینجا نمی رسیدچاکرتم داش

  30. هیوا توام برو تو ایمیلت اونجا اشکالات داستانتو بهت گفتمهی من نمیخوام بیام اینجا کامنت بذارم و هی مجبور میشم که بیام

  31. داستانت رو هنوز نخوندم.اما وقت طلای دوستان رو میگیری چون کشش میدی.و این دلیلی میشه برای فحش خوردنتکونی

  32. فقط تا جای عینک ریبنت خودنم تو کار ناسزا و…این چیزا نیستم تنها حرفم اینه برات متاسفم.

  33. با سلام…بدون گذاشتن ویرگول و رعایت نکردن اصول نویسندگی از جمله پرداختن بیش از حد به جزئیات و بقولی أدای داستان نویس هارو درآوردی . .قرار بوده داستانی روایت بشه و نه إینکه شما با کلمات قر و فر بیای …به همون سبکی که تو ذهنت بتفکر میپردازی نباید جملات رو پشت سر هم بچینی بلکه باید ذهنیتت رو تفسیر کنی …داستانت مثل یک فیلمی بود که زدن رو دور تند و تا رسید به قسمت به إصطلاح سکسی یخورده دورش کندتر شد و تازه نه نرمال و ریتم تند إدامه داشت تا لحظهء حساس سکس و دقیقأ مثل إین بود که یه بچه یک فیلم گذاشته داره نگاه میکنه , فیلم رو دور تند میبره جلو تا لحظهء حساس سکس توی فیلم ..با صبر بیشتر و آرامش بیشتری بنویس , واسه جزئیات مطالعه کن , جدای از سکس به چیزهای دیگه هم تو داستانت بپرداز , یک فلسفه ای رو بگنجون تو متن داستانت .داستان تو حکم خربزه رو داره , داستانی بنویس که حکم گردو رو داشته باشه .‏;‏)یا حق”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید