ژوانگه

(صبح)

بیدار که شدم پرده رو کنار زدم. از پشت کوه های بلند خورشید در حال طلوع بود. مادر در آشپزخانه چایی درست میکرد. رفتم توی حیاط. سگ بزرگ نگهبان به استقبالم آمد و دمپایم رو لیس زد. دستی به سرش کشیدم . گفتم دیشب همش بیدار بودی. چشمات قرمز شده. اینجا الان شلوغ میشه. خودتو گور و گم کن یه جا کمی بخواب. حیاط که نبود زمین فوتبالی بود برای خودش. با یک درخت بزرگ سیب در وسط و حوضی که پر از ماهی بود. اینجا زمین مفت بود و هرکس به اندازه نیازش برداشته بود. روستای ما بیست خانوار دارد و آخرین روستای مرزی کردستان و ایران است. همه ما با هم فامیل هستیم. یک سیب سرخ از شاخه افتاد و غلت خورد تا رفت توی حوض. دستی به تنه سیب کشیدم و گفتم پاییز از راه رسیده ما بهش میگیم پادشاه فصل ها نمیدونم برای تو چطوریه. از سیب هات مربا درست میکنم . زمستون هم به یادت هستیم. نسیم سردی از شاخه هاش پایین اومد و موهامو پریشون کرد. بعد رفت توی یقم و چون سینه بند نداشتم راحت خودشو به ممه هام رسوند. نوکشون سیخ شد و بیدار شدند. از دور صدای خروش رودخانه سیروان میان جنگل بلوط شنیده میشد. رفتم توالت گوشه حیاط. شلوارم رو پایین دادم و شاشیدم. خواستم کسمو بشورم که آب سرد کس داغم رو قلقلک داد. دستمو روی چوچولم گذاشتم یه خورده باهاش بازی کردم. کسم پر آب شد. حیف این کس خوشگل و پرآب که خمار بود و شوهر احمقم یک هفته بود غیب شده بود.
با صدای بابام بخودم اومدم. کجایی دختر ظهر شده بیا جای منو ببر توی حیاط. دخترم هم بیدار شده بود و گریه میکرد. رفتم بالا سر دخترم. دستامو دورش حلقه کردم که آروم شد. اونم میخواست از من تقلید کند و سعی کرد دستهای کوچولوش را دور کمرم حلقه کند. جای بابا رو کنار درخت سیب پهن کردم و براش صبحونه بردم. مادر گفت کلید را بردار تراکتور را از حیاط ببر بیرون الان زنها میرسن. هر سال در چنین مواقعی در حیاط خونه بابا همه زنهای روستا جمع میشدند و چند دیگ بزرگ بار می‌گذاشتند تا گندم را جوشانده و نوعی غذای محلی برای زمستان درست کنند. تراکتور را که روشن کردم دخترم و سگ نگهبان پریدند بالا. فهمیدم باید دوری در روستا بزنم.
وقتی برگشتم چند تا از زنها اومده بودند و کار شروع شده بود. مادرم داشت خونه رو جارو میکرد. بهش گفتم برای شوهرم نگرانم الان یک هفته شده خبری ازش نیست. گفت مگه دفعه اولشه که گم‌ و گور میشه. نترس انس و جن ازشون فرار میکنن کی میخاد بلا سرش بیاره. گفتم نمی‌دونم چرا این بار خیلی نگرانم. گفت نگرانی یا کرم افتاده توی شلوارت؟ از خجالت دویدم سمت حیاط پیش زنها.

( ظهر)

صدای تیراندازی از میله مرزی میومد. گاهی قطع میشه و بعد دوباره شدت می گرفت.این صداها اینجا عادی بود. زنان توجهی به آن نداشتند و غرق کار بودند. احتمالا بار اسلحه و مشروب اومده بود. یا قاچاقچیان آدم بودند. یا شاید هم احزاب حمله کرده بودند. مردهای جوان از صبح همگی به مرز رفته بودند. اینجور مواقع پول خوبی برای کولبری و جنگیدن میدادند. هربار که شلیک می کردند دستام میلرزید. خاله رعنا اما توجهی به این چیزا نداشت و مانند همیشه معرکه گرفته بود. رعنا برخلاف اسمش اندازه یک خاور بود. شلوار کردی مردانه پوشیده بود. پوستش زیر آفتاب کاملا سیاه سوخته شده بود و موهاش جوگندمی شده بود. با اون بازوهای پرزورش ملاقه را در دیگ حرکت میداد و حرفهای سکسی بدون سانسور میزد. یهو یک شیلنگ بزرگ سیاه را بلند کرد. گفت دخترا کیر باید اینجوری باشه. شوهر کدومتون همچین کیری داره دستشو بلند کنه. جمعیت زدند زیر خنده. بعد روژین را صدا کرد. البته این اسامی طبعا تغییر یافته. روژین دختری پانزده ساله و نحیف بود که به تازگی نامزد کرده بود. گفت بیا اینجا دخترم. روژین بیچاره ‌و بیخبر همین که رسید گفت این شیلنگ را بگیر. دخترک فکر کرد کمک میکند با تقلا شیلنگ را بلند کرد. خاله رعنا گفت ببین اینو میکشی. کست تحملش میکنه؟ مردهای این روستا کیرشون ازین بزرگتره. روژین شیلنگ را رها کرد و پا بفرار گذاشت.خاله همینجوری می تاخت که زن ملا عصبانی شد و اومد پیشمون. گفت خاله توروخدا بس کن. نصف اینها شوهر ندارن. این حرفها چیه یادشون میدی. خاله گفت من که از کسی دعوت نکردم بیاد پیشم. این همه کار توی حیاط ریخته. برن سرکار دیگه اگه خودشون کسشون خارش نداره. بعد گفت راستی یخورده روسریت رو ببر عقب که نیفتی توی دیگ. زن ملا سرشو تکون داد و رفت. ولی خاله دست بردار نبود. گفت بیا چرا فرار کردی؟ دستتو بکن تو شلوار این زنها ببین چندتاشون کسشون خیس شده. اصل ثواب اینه. باز صدای خنده زنها حیاط رو منفجر کرد.

(شب)

خورشید داشت میرفت که بخوابد. سکوت و آرامش جای تلاش و دوندگی را گرفته بود. زنها همه رفته بودند. تا حیاط رو مرتب کردم هوا تاریک شده بود. روز چقدر کوتاه شده بود. مردها هم از مرز برگشته بودند. دخترم از بس بازی و شیطنت کرده بود بیهوش شده بود و وسط هال افتاده بود. مادرم گفت ببرش طبقه بالا اتاق داداشت. بابام داشت بخاری رو نصب میکرد. از پله ها رفتم بالا راهرو نیمه تاریک بود. بچه ها همه رفته بودند و اینهمه اتاق خالی مونده بود. چند وقت دیگه یک اتاق رو طبقه پایین گرم می کردند و این طبقه بالا کلا خونه ارواح میشد. وقتی دخترم را روی تخت گذاشتم یک حسی بهم گفت یک نفر توی اتاقه. به دیوار روبروم نگاه کردم سایه یه مرد روش پهن شده بود. خواستم جیغ بزنم مادرم بیاد کمک که دستشو جلوی دهنم گذاشت و صدا توی حلقم خفه شد. سرمو بزور یخورده چرخوندم شوهرم رو دیدم. اشاره کرد که سروصدا نکنم. با سر تایید کردم و دستشو برداشت. هیچ کلمه ای پیدا نکردم که بتواند عصبانیتم را بروز دهد. ناچار گفتم خر احمق ! تا حالا کدوم قبرستونی بودی؟ چرا مثل دزدا میای تو اتاق؟ سبیل هاشو جوید. خندید و گفت چه استقبال گرمی. ممنونم ازت. چشام گرد شد و دهنم باز موند. اتاق نیمه تاریک بود و تازه فهمیدم سرتاپاش خونیه. رد نگاهم را روی لباسهاش دنبال کرد و متوجه تعجبم شد. میخواستم چیزی بگم ولی شوکه شده بودم. بازم خندید و گفت خون قرضیه مال خودم نیست. فرهاد زخمی شده ولی الان حالش خوبه. گلوله به زانوش خورده بود. کاک موسی را بردیم گلوله را درآورد. اگه جایی بحث شد میگی فرهاد رفته حلبچه خونه داداشش. ما هم همینو گفتیم. نفس راحتی کشیدم. بعد گفت راستی یک کادو برات دارم. یک مشما رو از جیبش درآورد. چشام برق زد. گفتم زودتر بگو اینو جونت دربیاید. کادو خوبه . چیزی که من دوست دارم. یک پارچه نخی زیبا از مشما درآورد. پارچه ای مخصوص لباس کردی زنانه. گرفتم توی دستم و پهنش کردم .جنس درجه یک بود. گفت سلیمانیه رفتم توی یک بزازی. گفتم کاک بزاز بهترین پارچه رو بده برای یک سرو خرامان میخوام. گفتم کار خوبی نکردی این پارچه خیلی گرونه ما صد تا مشکل داریم. خونمون هنوز تکمیل نشده . روی تخت کنارم نشست و دستمو گرفت و بوسید. گفتم راستی نگفتی سلیمانیه چه غلطی میکردی؟ گفت هر جا پول باشه منم اونجام. بعد لبمو عمیق و طولانی بوسید. دستشو کرد توی موهای بلندم و از روی صورتم کنارشون زد. گفتم خیلی نگرانم نمیدونم عاقبت این زندگی چی میشه؟ گفت عزیزکم بیخود نگرانی. دولت به کار سیاسی حساسیت داره ولی من که سیاسی نیستم. من کاسبم حتی اگه بگیرنم آزادم میکنن. بعد دستمو رها کرد و دستشو بالاتر برد و سینمو گرفت . دستشو از روی بدنم کنار زدم . گفتم ولی قاچاق آدم و اسلحه جرمش سنگینه. گفت اسلحه کجا بود؟ پرونده سازی چرا میکنی؟ من فقط چایی میارم. گفتم آره جون مادرت. وقتی بگیرنت کونت میزارن. بازم کرکر خندید. میدونست چقدر خنده هاشو دوست دارم و ازم دلبری میکرد. دستمو گرفت و روی کیرش گذاشت. گفت مگه اینو بگیرن. من شبح هستم. مثلا وقتی اومدم طبقه بالا هیچکدومتون متوجه نشد. کیرش بزرگ و سفت شده بود. دستشو دورم حلقه کرده بود و موهامو میبوسید. سگ ها توی کوچه دعواشون شده بود و هوار میکردند. کیرشو فشار دادم و گفتم دیگه نرو خونه بدون مرد فرقی با قبر نداره. گفت از امشب دیگه موندنی میشم از کنار کونت تکون نمیخورم. گفتم خر خودتی اینم نشونش. کیرشو محکم‌تر فشار دادم. از شدت خنده به عقب پرتاب شد. گفتم زهرمار یواش بخند دخترمو بیدار میکنی. وقتی می خندید چشمای کوچکش توی پهنای صورتش گم میشد… وقتی به خواستگاریم اومد سی ساله بود و من بیست ساله بودم. قدش بلند بود و موهاش همیشه کوتاه بود. بعدا خودم بهش گفتم سبیل بگذارد. چشم و‌ابروی مشکی و سبیل پرپشت سیاه ترکیب زیبایی درست کرده بود. یبار مترش کردم پنج سانت برای دو متر کم داشت. منم قد بلند و کشیده هستم. بالاتنه کوچکی دارم . ولی اصل بدنم در پاهای دراز و بلندم است. با این حال وقتی کنار شوهرم هستم کوتاه بنظر میام.
خواست منو بزاره روی پاهاش گفتم نکن حالم بهم میخوره ازین لباسهای خونیت. گفت الان درشون میارم یادت نره حتما بسوزونیش. یه دست از لباس های برادرتو برام بیار. خودم دست بکار شدم تا لباس هاش رو عوض کند. راحت هفت متری شال دور کمرش بود. زیر شال هم یک کلت کمری بود. وقتی کامل لخت شد دست برد که پیرهنم رو دربیاره. خودمو کنار کشیدم. به دخترم اشاره کردم که روی تخت خوابیده بود. گفت کاری نکن لباسهاتو پاره کنم. گفتم پررو شدی. من خودم یک پا مرد هستم. امروز اندازه یک تراکتور کار کردم. روداری کنی زمینت میزنم. گفت امتحانش مجانیه. بین پاهاش نشستم و یکی از پاهاش را محکم بغل کردم. تمام زورم را بکار گرفتم. میخاستم پاشو بلند کنم تا تعادلش بهم بخوره. ولی بی فایده بود. مثل این بود بخوای درخت سیب رو از ریشه در بیاری. وقتی از تقلا خسته شدم بین پاهاش آروم گرفتم. کیرش رو جلو صورتم گذاشت. راه گریزی نبود. سر کیرشو بوسیدم. اشاره کرد که دهنتو باز کن. بعد خایه هاشو به نوبت توی دهنم کرد. بهم گفت تو دختر قوی هستی اگه زیاد تلاش کنی در آینده مردی میشی برای خودت. کیرشو از دهنم در اوردم و گفتم اگه بخوام مردی مثل تو بشم امشب خودکشی میکنم. از خنده ریسه رفت. گفت پاهاتو برام باز کن شاید مرد زیاد بدی نباشم. دوباره دست انداخت که لباسمو در بیاره زدم روی دستش. گفت من شوهرتم هر وقت گفتم باید پاهاتو برام باز کنی. گفتم شوهر اونیه که شب تا صبح مواظب زنش باشه ولی تو مهمون گاه وبیگاه هستی. اینبار کیرشو توی حلقم فرو کرد و با دستهاش سرم رو نگه داشت. چند ثانیه که گذشت به پاش ضربه زدم که تحملم تموم شده. سرمو رها کرد و کیرش از دهنم بیرون افتاد. کیرش حسابی خیس و سفت شده بود. اول کیرش باریک بود ولی هرچه پایین میرفت کلفت تر میشد. رگهای بزرگ دور کیرش حسابی متورم شده بود. رنگ کیرش سیاه و همرنگ چوچول کسم بود. وقتی توی کسم میزاشت با هم ست میشوند. شهوتش بالا زده بود و چیزی نمونده برای کسم به التماس بیفتد. طعم خوشمزه کیرش توی دهنم مزه کرده بود و منم طالب شدم که بدم. وقتی دستشو دور کمرم گذاشت که شلوارم رو دربیاره اینبار مخالفتی نکردم. شلوارم را درآورد و وسط اتاق پرت کرد. دیگه نذاشتم پیرهنم رو در میاره. تو دلم گفتم اگه مادرم بالا بیاد یا دخترم بیدار بشه چیزی باشه که خودمو بپوشونم. پایین تخت روی زمین نشست. اشاره کرد برم بین پاهاش. پشتشو به تخت تکیه داده بود و پاهاشو دراز کرده بود. منم سرپا بین پاهاش ایستاده بودم. پیرهنم رو بالا داد و اشاره کرد که نگهش دارم. پیرهنم رو دادم بالا و کسمو گذاشتم جلو صورتش. کسمو بوسید و گفت دلم برای چشمه تنگ شده بود. خوشحالم مثل همیشه پرآبه. ترشحات کسم بیرون اومده بود و تا سوراخ کونم رو هم خیس کرده بود. خیلی نرم و خونسرد زبونشو روی چشمه کشید. این کار رو چند بار تکرار کرد. دیگه قلقلکم به تحریک تبدیل شده بود. وقتی زبونشو فرستاد توی کسم از شدت لذت لبهامو گاز گرفتم. اینبار من اقدام کردم. دستامو دور سرش حلقه کردم و کسمو توی دهنش فشار دادم. از بس لیسم زده بود از شکمم تا پایین کسم همه خیس شده بود. وقتی کسمو انگشت کرد صدای خیسی کسم توی اتاق پیچید. اول یک و بعد دو انگشتی کسمو حسابی آماده کرد. رفت و آمد انگشتش توی کسم دیگه قابل تحمل نبود و از شدت لذت کنترلم رو از دست دادم. پیرهنمو رو رها کردم و نشستم روی پاهاش. بلندم کرد و گفت بچرخم. حالا کونم سمتش بود. با دست ته کیرش رو گرفته بود و گفت بشینم روش. پیرهنم رو بالا زدم و کسمو روی کیرش گذاشتم. وقتی کلاهک کیرش توی کسم رفت بی اختیار گفتم اویش کسم. یخورده معطل کردم تا کسم عادت کند. بعد یکم دیگه پایین رفتم کیرش تا نیمه رفت داخل. وقتی کامل روی پاش نشستم کیرش تا دسته رفته بود توی کسم. پیرهنم را روی پاهاش کشیدم که چیزی معلوم نباشه. دستشو از زیر بغلم رد کرد و سینمو گرفت. کیرش تا عمق وجودم رفته بود و زیر نافم حسش میکردم. سینمو محکم چنگ میزد و گردنمو میبوسید. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم منو به خودش فشار داد. دردم کمتر شده بود. دیگه خودم روی کیرش بالا پایین میکردم. ترشحات کسم کیرش رو کامل چرب کرده بود و حرکت کیرش توی کسم راحت تر شده بود. یبار دیگه کمرمو گرفت و نگهم داشت. بازم کیرش تا آخر رفت توی کسم. توی همون حالت نگه داشت و نذاشت تکون بخورم. نرمه گوشم را بدهن گرفت و دم گوشم حرف سکسی میزد .هی قربون صدقه کسم میرفت. کسم له و لورده شده بود. ولی لازم بود اینجوری گاییده بشه تا آروم بگیره و نیمه شب منو از خواب بیدار نکنه. با دستهای پر زورش منو به خودش فشار میداد و فشار کیرش داخل کس و رحمم بیشتر میشد. دم گوشم گفت حالا مرد خوبی شدم؟ گفتم کیرت بزرگه درش بیار نمیتونم. نه تنها کیرشو بیشتر توی کسم فرو کرد بلکه سوراخ کونم رو هم با انگشتاش بازی میداد. یهو یه فشار شدید داد چیزی نمونده بود خایه هاش هم بره تو کسم. فهمیدم میخواد بیاد. فشار شدیدی بهم اومد ولی باید تحمل میکردم تا آبشو خالی کند. وجودم داغ شد. حالا نیا کی بیا. گفت تکون نخور قربون کست بشم. سوختم از درون. کیرش به آخرین حد بزرگی رسیده بود و توی کسم حسابی باد کرده بود. جیغ آرومی کشیدم ومنم آبم اومد. صدای ناله های شهوتی هردومون قاطی شده بود. وقتی تموم شد هر دو بشدت نفس نفس میزدیم و عرق کرده بودیم. سکس عجله ای اما داغی داشتیم. بشدت لذت بخش بود و جفتمون راضی بودیم. پیرهنمو جمع کردم و از روی پاهاش بلند شدم. آب جفتمون که قاطی شده بود از کسم ریخت و چکید روی کیرش. خودمون رو تمیز کردیم و لباس پوشیدیم. بدنم کوفته بود و پایینم درد میکرد ولی روحم سبک شده بود و سرحال شده بودم. گفتم اگه جایی نری هر شب همینطوری بهت میدم. گفت زودتر برو پایین مادرت مشکوک میشه. بعد رفت کنار پنجره یکم پرده رو کنار زد و حیاط رو برانداز کرد. گفتم اوغر کجا بسلامتی؟ بازم میخوای گورتو گم کنی؟ گفت رفتی پایین چراغ های حیاط رو خاموش کن منتظرم. گفتم حداقل بگو با این خستگی کجا میری؟ گفت اگه میخوای لب مرز زندگی کنی نباید دهن و کونت گشاد باشن.سرت توی کار خودت باشه بدو. در را بستم و رفتم ولی دوباره برگشتم. در آستانه در ایستادم و گفتم اگه میخوای توی مرز زندگی کنی باید قبل رفتن زنت رو ببوسی دیوونه کونی. دیگه منتظر جوابش نشدم و با شتاب از پله ها دویدم پایین. بشدت گرسنه بودم. بوی خوب آبگوشت توی خونه پیچیده بود.

نوشته: کژوان

بازدید 4,605

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

24 پاسخ به “ژوانگه”

  1. سلامآفرین،داستانی سراسر لهجه ولی هم قابل فهم و هم زیبا،اینجا میبینیم با لهجه مینویسن اما بیشتر کارو خراب میکنن تا نویسندگی…داستان خوبی بود و مدتها میشد داستانی در این موارد نخونده بودم،اینکه از زبان شیرین کردی استفاده کردی پنجاه‌درصد کارو درآورد و همینطور طرز قشنگ بیان کلماتت زحمت باقیشو کشید،بازم بنویس…لطفا و …مرسی.راستی چه اسم قشنگی،کژوان…کاش معنیش رو هم بنویسی،مرسی

  2. خوب که نه شاهکار بود. نه تنها در سایت بکن تو بلکه در روند داستان کوتاه فارسی یک اتفاق جدید بود. مانند یک معماری حرفه ای همه چیز سرجایش بود. به نسبت کوتاهی معرفی مکان و شخصیت ها درست انجام شده است. گرهی در داستان ایجاد شده بود که شخصیتی ناپدید شده بود و گره باز میشود. توصیفات جاندار هستند و دست خواننده را می‌گیرد و به روستا میبرد.

  3. چقدر تصویر سازی ت زیبا و قابل تجسم بود.یه دیالوگ طلایی هم راجع به مرز نشین ها داشتی عالی بود

  4. داستانت نرم و روان و سلیس بود و آدم راحت خودشو جای کاراکتر داستان میذاشتقشنگ بود ادامه بده

  5. آفرین، خیلی خوب، بدون توضیح اضافه. تصویر سازی خیلی خوب، اروتیک تر و تمیز و کار دربیار.خلاصه که عالی بود بعد مدتها یه چیزی خوندیم که اسمش داستان کوتاه واقعی بود.خیلی دوست دارم بازم ازت بخونم. 🤞🏻

  6. عالی بود از خوندنش واقعا لذت بردم و البته از شرایط روستاهای مرزی متاثر شدم…چرا آرامش در زندگی آن عزیزان جایی نداره…

  7. داستان زیبایی بود. حس و حال خوبی داشت. مردم کردستان فوقالعاده هستن. دمشون گرم!

  8. شرم کن،خارش داری ،خوب این همه مرد ،چرا دروغ !!یه سری اسم کردی و یک عالمه دروغ درباره قاچاق و …

  9. دوستان حالا متوجه شدید که چرا میگن کُردها ایرانی ترین قوم ایران هستند ؟ به اسامی دقت کنید . «ژوانگه» ، «کژوان»کجا در اسامی ما از واژه پارسی «ژ» استفاده می کنند . عالی بود . بازم بنویس برامون . قلمت مانا .اینقدر داستان گِی ، محارم ، سکس با زن شوهردار ، بیغیرتی و از این چیزا دیدیم که حالمون بهم خورد !

  10. این داستانا نوشته ی ی ایرانی نیست دوستان حشری. یا ترجمه شدن یا نوشته شون خارجیه و بعد از ترجمه ی خورده دسکاری میشن. سوتیایی توی داستاناشون وجود داره که نشون از ترجمه بودن داره. لفظایی به کار رفته که فقط تو رباتای چت سکسی انگلیسی زبان دیده میشه و ایرانیا واسه مسائل سکسی به کار نمیبرن

  11. بسیار بسیار عالی و دلنشین ❤️با افتخار لایک ۵۶ مال منه و اینو حتماً باید بگم ، درد و بلات بخوره توی سر تابو نویسای بی…

  12. ژوانگه در زبان کردی به معنی محل قرار عاشقانهکژوان در زبان کردی به معنی نگهبان کوه یا کوهنورد هم میشهکل داستان رو میشد مثل یه فیلم تصور کردعالی نوشتی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید