این مجموعه شامل محتوای تجاوز به همنوع. نژاد پرستی و نمایانگر مسائلی است که مطمئنا برای شما خوش آیند نخواهد بود . یعنی در ابتدا حاوی محتوای طنز نیست.
بخش اول – ستوان
وانت قدیمی با مشقت خود را در جاده سنگلاخ بیابانی به جلو میکشید.نور تند افتاب در تلاشی بیهوده به لبه کلاه افسر جوان رسوخ میکرد. باد کویر همانند گرگی زخمی که نیزه ای از سینه اش عبور میکند در واکنش به عبور ماشین زوزه نومیدانه ای میکشید و خاک اطراف رو از زمین بلند میکرد . انگار دانه های شن هم در تلاش برای فرار از این سر زمین بودند. در دوردستها دیوارهای خاکستری دژ قدیمی همچون هیولایی نیمه مدفون در دل کویر خود نمایی میکرد. پس از رسیدن به منطقه هشدار وانت از سرعت خود کم کرد و در فاصله پنجاه متری دروازه نیم دور زد. سربازان جوان همچون جسد هایی که خود را از قبر بیرون می کشیدند به ارامی برخواستند خاک تنشان را تکاندند و از پشت وانت پایین پریدند. کرایه قبلا پرداخت شده بود. حرفی برای گفتن وجود نداشت. وانت دوباره سر به سوی کویر نهاد و در سکوت دور شد . سربازان تقریبا با عجله به سمت دروازه حرکت کردند. اما افسر هنوز همچون دامادی که دور شدن نوعروسش را نظاره میکند با چشمانش وانت رو بدرقه میکرد. انگار وانت کهنه سراب ازادیهایی بود که با سرعت در دل کویر محو میشد. ستوان برگشت و به سمت دروازه حرکت کرد. دژبان حیوان صورت پس از چک کردن مدارک با لبخندی کریه دندان های زشتش را به نمایش گذاشت . و گفت سیگار هاتون رو تحویل بدین سرکار ستوان . افسر تازه وارد بر خلاف تمایلش برای شکستن سکوت به خشکی جواب داد معتاد نیستم. خوی حیوانی رو به وضوح میشد در چهره نفرت انگیز دژبان مشاهده کرد. بعد از چند لحظه سکوت دژبان گفت ساختمان فرماندهی اونطرفه جناب سرگرد منتظر شمان. افسر بدون مکث به سمت ساختمان حرکت کرد . بنایی قدیمی با کاکلی شکسته. از جایی که قبلا به وضوح تاج شاهنشاه روی بدنه ساختمان نقش شده بود اکنون بجز شیارهای زخمی کهنه بر چهره ای سالخورده اثری باقی نمانده بود . تلاشی بیهوده برای انکار بزرگمردی که حتی در دل کویر هم یادگار های عظمتش خودنمایی میکرد. نمای سربازان کثیف نیمه برهنه همانند بادبان های سوراخ یک کشتی طوفان زده در محوطه پادگان قدیمی انگار پوزخندی بود بر خاطره ارتشی که زمانی نامش لرزه بر تن شاهان خاور میانه می انداخت. ستوان پله های ساختمان را بالا رفت تا به طبقه فرماندهی رسید .
پشت میز ها کسی نبود . چند لحظه بعد از اطاق اخر مردی در استانه پنجاه سالگی با پیراهنی سفید و لبخندی مهربان بیرون امد. بدون حرف به سمت افسر رفت و با محبت تمام پرسید میتونم بهت کمک کنم پسرم؟ ستوان جواب داد برای ملاقات با سرگرد اومدم. مرد مهربان گفت میزشون اونجاست. خودشون احتمالا برای بازرسی رفتن اگر تشنه ای تو یخچال اطاق من اب خنک هست. میتونی رو کاناپه استراحت کنی تا ایشون بیان. و در حالی که استین هایش را برای گرفتن وضو بالا میزد از سالن خارج شد. بیست دقیقه بعد مردی با لبس های کهنه خاک الود. چهره خشن و افتاب سوخته. دماغ عقابی و نگاهی که اراده فولادینش را فریاد میزد وارد سالن شد. خورشید رنگو رو رفته روی شانه اش بهتر از هر کلمه ای معرف وجودش بود. ستوان که تا ان لحظه مشغول خواندن اعلامیه های روی دیوار بود برگشت و احترام نظامی گذاشت. سرگرد بدون اینکه از سرعتش کم کند گفت برو پایین وظیفه بویری رو پیدا کن اون وظائفت رو بهت میگه. دیگه هم هرگز پاتو تو طبقه فرماندهی نزار… افسر جوان متعجب از برخورد تلخ سرگرد پله های خاک گرفته رو پایین رفت. شیشه های تار پنجره ها مانع عبور اخرین تشعشات قرمز خورشیدی رو به مرگ بود . ستوان حس میکرد درون بدن جانوری مرده در حال حرکت است. پله های فرسوده. دیوار های پر از ترک و شیشه های تاری که توقع درخشش از انها مانند شوخی تلخی در میان مجلس ختم بود .دژ فرتوت در زیر غبار زمان اخرین نفس هایش را میکشید…
بعد از خروج از ساختمان سربازی در لباس رنگو رو رفته به سمتش امد . احترام گذاشت و گفت من بویری هستم دژبان ارشد. از ظهر منتظرتون بودیم.بفرمایید بریم برای بازدید. ستوان نیم ساعت بعد سوار بر جیپ از سه ورودی اصلی دژ بازدید کرد. ورودی سربازان . ورودی پرسنل . ورودی ماشین های سنگین . اما منظره یکسان بود همه جا دژبان هایی کثیف با چهره هایی پرازریش دندان های به شدت زرد شده که حتی کوچکترین تلاشی برای پنهان کردن سیگارهای روشنشان نمیکردند . لباس های مندرس دکمه های باز. پوتین های نیمه پوشیده. انگار تعمدا بی ارزشی لباس فرمشان را به رخ می کشیدند. بویری یک ساعت بعد رو به توضیح روش اداره دژبانی پرداخت و گفت هرچه زودتر شما همه چیزو یاد بگیرین من زودتر میتونم برم مرخصی پایان دوره. سوال دیگه ای ندارین؟؟ ستوان گفت دژبانهایی که سر خدمت نیستن رو جمع کن. بیست دقیقه بعد نیمه انسانهایی کثیف که حتی سعی در مرتب بودن هم نکرده بودند جلوی دژبانی اصلی جمع شدند. ستوان گفت نمیدونم تاحالا اینجا چطوری اداره میشده اما از حالا به بعد این شرایط قابل تحمل نیست همین الان بر می گردید همه جا رو نظافت میکنید اخر شب شخصا بازدید میکنم سرو وضعتون هم درست کنید اینجا پادگان ارتشه نه کمپ ترک اعتیاد. سربازان بدون حرف برگشتند و پراکنده شدند. بویری ستوان رو به اطاق اقامت افسران وظیفه راهنمایی کرد و رفت. چند ساعت بعد ستوان بی توجه به جیپ پارک شده پیاده به بازدید دژبانی ها رفت. اما کمترین تغییری در لباس و در وضع نظافت ندید. وقتی دلیل رو جویا شد دژبان چاقی که چهره اش با خوک کوچکترین تفاوتی نداشت با پوزخند گفت ناراحتی خودت همه جا رو نظافت کن!! در گیری فیزیکی با ده نفر ممکن نبود. درگیری لفظی با این لجن های سخنگو هم چیزی رو حل نمیکرد. ستوان یاد ضرب المثل معروف امریکایی افتاد وقتی با خوک کشتی میگیری جفتتون تو نجاست غلط میزنید با این فرق که خوک خوشش میاد!!! توهین روی حیواناتی که برای شوخی و گذراندن وقت با اشتیاق به مادر هم فحش های سنگین میدادند و بلند بلند میخندیدند تاثیری نداشت. شکایت به سرگرد که به وضوح دشمنی اش را در اولین برخورد نشان داده بود هم ایده خوبی به نظر نمی امد. تنها اثبات ضعف ستوان در برابر یک مشت سرباز صفر کریه المنظر بود. صورت اصلاح شده یونیفرم تمیز به دقت اطو شده و پوتین های درخشانش در میان ان موجودات بی فرهنگ. مانند تضاد حضور فضانوردی در میان انسانهای اولیه بود.حتی مغول هایی که بنا بر اصول اولیه دینشان تنگری پرستی (خدای اسمان بی انتها) حمام کردن را از گناهان کبیره میدانستند بیشتر از اینها متمدن بودند. ستوان در حالی که صدای خنده های زشتشان در تاریکی شب او را بدرقه میکرد از انجا دور شد. انگار باد کلمات امنمحت تنها ترین فرعون را در گوشش زمزمه میکرد. به افق بنگر تا ببینی. دشمنانی بیش از دانه های شنهای صحرا… صدای فریادی زنجیر افکار ستوان رو پاره کرد. کسی عاجزانه کمک میخواست با شتاب به انسو رفت. سه سرباز قدیمی یک سرباز تازه وارد رو دوره کرده بوند. و میگفتند میدی یا محکمتر بزنیم. سرباز با دیدن ستوان داد زد کمکم کنید. سه سرباز قدیمی با عجله خبر دار ایستادند . ستوان خونسرد گفت اینجا چه خبره؟ سرباز قدیمی با لهجه پشت کوهی اش گفت هیچی داشتیم باهاش شوخی میکردیم. ستوان با خشم تمام کشیده ای به گوش سرباز قدیمی زد و گفت شما … به همین غلیظی خوردید با کسی که نمیشناختید شوخی کردید مگه میدان مشق جای شوخیه؟؟ گم شید از جلوی چشمام… سربزان قدیمی بدون حرف برگشتند و رفتند. ستوان به سرباز ریزنقش که با عجله در حال مرتب کردن لباسش بود گفت تازه واردی؟ سرباز گفت بله امروز صبح اومدیم ستوان پرسید چند نفر بودین؟ سرباز جواب داد حدود بیست تا بچه های تهرانیم.فردا قدیمی ها ترخیص میشن و تخت ها و پتو ها و کمد هاشون رو میدن به ما. سختیش یه امشبه. ستوان پرسید بقیه کجان؟ سرباز گفت از اینطرف و ستوان رو به سمت چادر هایی که مشخص بود با عجله در گوشه میدان مشق برپا شده راهنمایی کرد سربازهایی نا امید که با لباس های نو جلوی در چادر ها نشسته بودن با دیدن افسر از جاشون پاشدن. چهره هایی که میشد شوک ناشی از ضربه تغییرشرایط زندگیشون رو به وضوح از چشماشون خوند. یکیشون گفت به ما ناهار و شام ندادن خیلی گرسنه ایم. میشه دستور بدین یه چیزی برای خوردن بهمون بدن؟ رو اسفالت با شکم خالی نمیشه خوابید… ستوان به سرباز گفت منو ببر اشپزخونه. وقتی که رسیدند پرسنل اشپزخونه با عرقگیر در حال خوردن چلو مرغ به احترامش پاشدن. ستوان به سردی گفت چرا به اینا شام ندادین؟ سرباز قد بلندی گفت بهشون نرسید!! ستوان به سرباز گفت برو بقیه رو بیار . وقی اومدن دستور داد هر چی هست بزارین وسط. کم اومد تخم مرغ و پنیر بهشون بدین کسی شام نخورده از این در بیرون نره. یکی از سربازای اشپزخونه گفت خوب جیره نمیرسه!! ستوان جواب داد اگر به اندازه ای هست که شما چلو مرغ بخورید اینقدر هست که یه نیمرو هم جلوی اینا بزارید . یکیشون گفت حالا اگر یه شب گشنه بمونن چی میشه؟ ستوان جواب داد از امشب همه دژبانی ها زیر دست منه. به خدای محمد قسم یکبار دیگه بخواید از این مادر جنده بازیا در بیارین. هر بار که از مرخصی برگشتید برای بازرسی لخت مادر زادتون میکنم کون لخت برام رو اسفالت داغ رژه برید. سرباز خواست چیزی بگه که ستوان فریاد زد صدا از کسی نشنوم!! سربازای اشپزخونه برای تهیه نمیرو از جاشون پاشدن و کمی بعد بشقاب های نیمرو و پنیر رو روی زمین مرمری کف اشپزخونه گذاشتن . بی گناهانی که تنها جرمشون به دنیا امدن در کشوری بود که طاعون سیاه دین اخرین ذره های انسانیت مردمش رو از درون پوسانده بود .جوان های هفده هجده ساله ای که هنوز اثار نظافت زندگی قبلیشون رو به تن داشتند در وسط کویر سوزان. در سوراخ جهنمی که حتی خدا هم فراموشش کرده بود . تاوان گناهان پدرانشون رو پرداخت میکردند . سرباز قد بلند در یک بشقاب فلزی کمی مرغ و یک تخم مرغ نیمرو با نان برای ستوان اورد. ستوان بدون اینکه به بشقاب دست بزند برخواست و از اشپزخانه خارج شد. اولین پیروزی…
فردا ظهر اتوبوس سبز رنگ پرسنل پایگاه رو برای مرخصی اخر هفته به بیرون برد. کنار دروازه اصلی بویری با لباس شخصی منتظر ایستاده بود. نیم ساعت بعد پسر کوتاه قدی با لباس شخصی به او محلق شد. ستوان بی تفاوت از دور به پچ پچ کردن ان دونفر نگاه می کرد که ناگهان صدای ترمز جیپ رو باز سکوت رو شکست. دو نفر سوار شدن و جیپ به درون دروازه دور زد. ستوان با دست به جیپ علامت توقف داد و با لحن سردی به راننده گفت برگه خروج. راننده به پسر کوتاه قد نگاه کرد. پسر گفت بزار بریم خودیه!! دژبان قدیمی برای باز کردن زنجیر جلو اومد. ستوان با تحکم دستور داد برگرد سر جات!! دژبان چند لحظه این پا و اون پا کرد انگار میخواست بگه رفتنم تصمیم خودمه این مکث از چشم ستوان دور نموند. سرباز کوتاه قد پیاده شد و گفت میخوایم بریم شهر یکم خوش بگذرونیم. سوغاتی شما هم سرجاشه. نگاه سرد ستوان لبخند رو روی صورت سرباز کوتاه قد ماسوند… بعد از چند لحظه سکوت سرباز گفت برگه همراهم نیست باید برم از دفتر بیارم اذیت نکن . ستوان بدون هیچ حرفی دست به سینه سرجاش وایساد چند لحظه بعد پسر قد کوتاه به راننده جیپ گفت برو قرار گاه. جیپ دور زد و رفت. پنج دقیقه بعد دوباره برگشت اینبار ستوان برگه خروج رو به دقت بررسی کرد و گفت این اسم نداره پسر برگه رو گرفت و به جای اسم نوشت افشین. ستوان به برگه نگاه کرد و با پوزخند گفت این امضای کیه؟ افشین جواب داد فرمانده قرارگاه چطور؟ ستوان اینبار با لحن جدی گفت فرمانده قرار گاه پدرته؟ نه ضعیفی از لبان افشین بیرون اومد. ستوان گفت دست خط تون خیلی شبیهه گفتم حتما پدر پسرید!! سکوت… ستوان اضافه کرد فرمانده میدونه دست خطشو جعل میکنی؟؟ افشین اینبار از ماشین پیاده شد و گفت حالا بی خیال ما بچه های تهران باید هوای همو داشته باشیم. ستوان پرسید مال کجای تهرانی؟ افشین گفت … ستوان جواب داد چنین محله ای نداریم. افشین گفت بالای کرجه. ستوان جواب داد کرج خودش یک شهر بزرگه استان هم که شده . افشین با لحن بی خیالی جواب داد ما میگیم تهران!! ستوان کشیده ی زیر گوش افشین زد و گفت بین تهرانو کرج یه بیابونه به وسعت کس ننت. مادر قحبه تو خودتو قاطی تهرانیا نکن… افشین خشکش زد . بی حرف برگشت داخل پادگان. راننده خواست دنده عقب بگیره که با ضربه ستوان روی کاپوت روشو برگردوند. ستوان با خونسردی دستور داد بویری رو به شهر برسون و برگرد. بیشتر از سه ساعت طول بکشه تا صبح شنبه بدون ابو غذا میزارمت پشت این در . بویری گفت کاش منشی یگانو با خودتون دشمن نمیکردین. درجه نداره اما خرش اینجا خیلی میره. ستوان جواب داد بقیه پایگاهو نمیدونم اما اینجا خرش فقط میره رو ننش!! با اشاره سر راننده حرکت کرد و از دروازه خارج شد. دژبانهای ژولیده حالا به ستوان خیره شده بودند نمی دونست این نگاه ریشه در ترس داره یا احترام و شاید هردو. دیگه اهمیتی هم نداشت. گفته ادگار هوور بزرگترین رئیس و موسس اف بی ای به وضوح در ذهنش می درخشید. برای به دست اوردن سیب تازه باید تا پای خود درخت بری . تا پاک شدن شاخه ها از این میوه های کرموی گندیده فقط به اندازه گذر یک نسیم وقت باقی مونده بود. فردا ظهر موقع ناهار ستوان در گوشه ای به تنهایی نشسته و به سینی غذایش خیره شده بود افکارش مانند زندانی که برای پیدا کردن راه خروج به دیوار ها مشت می زند در تلاش برای حل معمایی بود که ذهن فرهیختگان تاریخ قرنها برای گشودنش کوشیده بودند. قدرت… با وجود داشتن موقعیت فرماندهی به هیچ عنوان از او اطاعت نمیشد. قصد مذاکره با کفتارها را نداشت صدای کیسینجر به وضوح در ذهنش می پیچید ایالات متحده هرگز با تروریستها مذاکره نمیکند. گفتگو شاید باعث نجات چند انسان شود اما قرار گرفتنشان در سرمیز و در برابر دولت به انها وزن و اعتبار خواهد داد. واگر به چیزی دستیابند فردای انروز از خود خواهند پرسید دیگر چه امتیاز هایی میتوان از دولت گرفت؟؟ تلاش برای جلب حمایت افسران مافوق بر خلاف طبیعت ستوان بود زیرا کمک خواستن را علامت اثبات ضعف میدانست. حتی اگر با تقاضایش موافقت هم میشد در بهترین حالت تصویر کودک کتک خورده ای را به نمایش میگذاشت که با چشمان گریان به همراه پدرش به کوچه برگشته تا مورد تمسخر قرار گیرد. پنهان شدن پشت دیگران برخلاف اصول بنیادین خلقت ستوان بود. مرگ را به کوچک شدن ترجیح میداد. افشین بی صدا به دور افتاده ترین میز غذاخوری افسران نزدیک شد. پرسید اجازه هست بشینم جناب سروان؟ نگاه سرد ستوان هر چیزی رو در خودش داشت بجز دعوت. افشین سرپا حرف زد. اینجا بخش های اداری رو عملا سربازا دارن میگردونن همشونو هم خودم گذاشتم سر پستشون. شما اگر هوای ما رو داشته باشین کل پادگان در خدمتتونه. مرخصی تشویقی؟ استعلاجی؟ خالی کردن پرونده از اضافه خدمت؟ ماشین برای عشقو حال پنج شنبه هاتون؟ و خلاصه شما لب تر کنید همه چی فراهمه. فقط اینجا یه سیستم داره که ما بین خودمون بهش میگیم مافیا. دو تا افسر وظیفه دیگه هم اینجا هست اونام از خودمونن. ماه رمضون که سربازا گشنگی میکشن شما فقط بگین ناهار چی میل دارین اشپزخونه براتون ردیف کنه. اداریا همه با هم اوکی هستن. هرکدوم هرچی لازم داریم حتی با کادریا مطرح هم نمیکنیم بین خودمون حلش میکنیم. اخر هفته ها هم میریم شهر یه خونه ویلایی بزرگه جنده خونس اونجا حموم میریم. عشقو حال میکنیم. اهلش باشید بساط منقل هم به راهه. اصلا بار اول برای خوش امد گویی ورودتون همه چی مهمون ما!! ستوان دستشو به حالت سیلی بالا اورد و گفت یکی دیگه هم میخوای؟؟ افشین ساکت موند. ستوان گفت هرکسی بخواد از در خارج بشه باید برگه مرخصی داشته باشه و در مورد خودت هر بار که پاتو از در بزاری بیرون موقع برگشتن لخت مادر زادت میکنم برای بازرسی بدنی. کاری میکنم که ابزار بشه بهترین دوست و مونس تنهاییات !! ( ابزار وسیله ای بود متشکل از دو پاشنه کفش که به یک دسته شبیه ترمز دوچرخه منتهی میشد اگر سربازی مشکوک به جاسازی یعنی حمل مواد مخدر در نشیمنگاهش میشد بازرس دژبانی حق داشت شلوارشو پایین بکشه و با قرار دادن دو پاشنه کفش در سوراخ باسنش و فشردن قسمت ترمز مانند. کامل حفره باسن رو باز و داخلشو با چراغ قوه بازرسی کنه. از ابزار فقط برای ترسوندن سربازان تازه وارد در روز اول ورودشون استفاده میشد هرگز عملا مورد استفاده قرار نگرفته بود). افشین گفت یعنی هیچ راهی نداره با ما کنار بیای ؟ ستوان کمی مکث کرد و گفت بتمرگ. افشین نشست ستوان ادامه داد هر معامله ای که باهات بکنم فقط برای خودته دیگران داخلش نیستن روشنه؟ افشین مثل توله سگی که حبه قند نشونش داده باشی سرشو تکون داد. ستوان گفت از لوحه دژبانی برام بگو. افشین جواب داد لوحه دژبانی رو رسما باید دژبان ارشد بنویسه و سرگرد امضا کنه اما خیلی وقته که من می نویسمش کسی هم کاری نداره.ستوان جواب داد تا یکساعت دیگه لوحه رو به خود من تحویل میدی. شش تا هم برگ مرخصی صادر میکنی بدون تاریخ. افشین گفت بیشتر از چهار روز نمیتونم بدم در ضمن از الان اینا رو پررو نکنید بزارید یه ماه جون بکنن بعد تشویقی بدین .ستوان با تحکم گفت هر برگه فقط دو روز مرخصی داشته باشه نه بیشتر روشنه؟ افشین جواب داد بله چشم. ستوان با لحن سرد گفت هنوز که اینجایی… بعد از ناهار ستوان به اسایشگاه سربازان رفت دو پسر تازه وارد رو انتخاب کرد و ازشون پرسید از شرایط راضی هستید ؟؟ دو پسر جواب دادن نه. حفاظت فیزیکی گذاشتنمون یکروز در میون روزی دوازده ساعت باید بالای برجک پست سگی بدیم. سه تا چهار ساعت. دو پاس.روزای مثلا استراحت هم قراره ازمون بیگاری بکشن. ستوان پرسید میخواید شرایط براتون بهتر بشه؟ سربازها با خوشحالی گفتن البته. ستوان گفت در ازای شرایط بهتر وفاداری کاملتون رو میخوام میگم بمیر باید بمیرید. درضمن با قدیمی ها هم قاطی نمیشید.سرد و جدی برخورد میکنید. باهاشون حرف نمیزنید. محل سگ بهشون نمیزارید این زباله ها رفتنین. دو گروه وجود داره ما و اونها. بخواید طرف اونا باشید به همین اسونی که اوردمتون می اندازمتون بیرون روشنه؟؟ هر دو سرباز به حالت خبر دار گفتن چشم. فردا صبح دو دژبان قدیمی به مرخصی شهری رفتن و جاشونو دو تا تازه وارد گرفتن. روز دوم دوتا دیگه رفتن مرخصی و جاشونو به دو تا ورودی جدید دادن. روز سوم دژبانهای قدیمی برگشتن اما برحسب سنت مستقیما نیومدن دژبانی. چند شیفت جاهای دیگه باید پاس میدادن که کسی نگه پارتی بازیه. پشت پادگان لوله فلزی از دیوار بیرون اومده بود که فاضلاب پادگان ازش خارج میشد به خاطر وجود اب مقداری بادمجان کوچک پلاسیده زرد اونجا رشد کرده بود و معروف بود به پست بادمجون. به خاطر بوی کریه ادرار کهنه از اون پست نگهبانی برای تنبیه استفاده میشد. ستوان به افشین گفت دو دژبان برگشته از مرخصی رو پست بادمجون بزاره. دوتا دژبانی که فردا صبح برگشتن هم مستقیم سر پست بادمجون رفتن. حالا دژبانی اصلی شش سرباز تازه وارد داشت روز بعد به همین ترتیب هر روز دو دژبان شلخته قدیمی برای رفتن به مرخصی دو روزه از لوحه بیرون میرفتن دو تازه وارد جاشونو میگرفت. وقتی دژبانی اصلی پاکسازی شد. ستوان به نیروهای تازه وارد دستور نظافت داد . دوروز طول کشید تا خوکدانی سابق قابل تحمل بشه. دژبانهای قدیمی به سراغ ستوان اومدن و پرسیدن کی قراره دوباره برگردن سر پستشون. ستوان با پوزخند گفت مگه کسی بهتون قول برگشت داده؟ قدیمیها به سراغ دوستانشون در سایر دژبانی ها رفتن و قضیه رو گفتن. انگار اب تو سوراخ مورچه ها ریخته باشی دژبانهای دو دژبانی باقیمانده به شدت مشغول نظافت شدن. وقتی عصر ستوان برای بازرسی رفت همگی با لباس کامل پوتین واکس زده خبر دار وایساده بودن. اما اینبار نوبت ستوان بود که به تلاش بیهودشون بخنده . ده روز پس از شروع نقشه هر سه دژبانی کاملا پاکسازی شده بود به دستور ستوان دژبانهای سابق حالا بالای برجک پست سگی میدادن و منتظر نوبتشون در پست بادمجون بودن تا بیست روز ( ده برابر مدت مرخصی کوتاهشون) اونجا نگهبانی بدن . به افشین واضح گفته شده بود باید اینقدر اونجا بمونن که عرق تنشون به طور طبیعی بوی ادرار کهنه بده. ستوان درخواستی مبتنی بر رنگ. موکت. پتو و تخت های فلزی نوشت و بعد از صبحگاه مشترک در میدان مشق درخواست رو به سرگرد عرضه کرد. سرگرد بدون یک کلمه حرف اول متن رو خوند بعد امضا کرد و بی توجه به احترام نظامی ستوان به دفترش رفت. نمای داخلی هر سه تا دژبانی رنگ خورد زباله ها بیرون برده شد. کف موکت نو شد . در کناره اطاق پشتی دژبانی تختهای فلزی سه طبقه با پتوهای نو خود نمایی میکرد. حالا دژبانهای تازه وارد با لباسهای نو و پوتین های واکس زده مانند کاشفان انگلیسی در میان وحشیان به وضوح خودنمایی میکردن. مرحله دوم انجام شده بود. اما نقشه ستوان برای رسیدن به هدف نهایی اش یگان دژبان هنوز کامل نبود. هنوز اخرین و مهم ترین قدم مونده بود. در حالی که به افق عصرگاهی خیره شده بود صدای مودب سربازی ستوان رو از افکارش بیرون کشید .همون سرباز شب اول بود که ستوان رو به چادرها راهنمایی کرده بود. ستوان پرسید اسمت چیه پسر. سرباز گفت کوچیکتون ارشم . ارش … تپه.
نوشته: شاه ایکس
38 پاسخ به “شاه ایکس در طلوع مردم آزاران (۱)”
لاست مون عزیزم در پایان روز فقط دو چیز اهمیت داره صداقت و وفاداری. شما متشکل از هردوی اینها هستید. لایک و دیسلایک اهمیتی نداره. ارزش واقعی در بودن شماست.
شکیلا ام جی عزیز و گرامی سپاسگزارم.
عالی بود.سومین لایک واقعا ارزش خوندن داره مرسی
عالیارش … تپه پیدا شدبی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم
صدف هستم عزیز و دوست داشتنی . این درک والا و روح لطیف شخص شماست که به کار من ارزش میده بارها نوشته هاتونو اینجا و اونجا خوندم. خیلی سعی میکنید اما درخشش ذات ایینه ای شما قابل پنهان کردن نیست. اینجا هم مثل دنیای واقعی الماس کمه و خرده سنگ فراوون. قدر خودتون رو خیلی بدونید…
دکتر روزبه عزیز و گرامی. امریکاییا میگن تفاوت زنده بودن و زندگی کردن اینه که در دومی هر از چندگاهی مرزهایی که توش زندگی میکنی رو به عقب هل بدی. ولی چشم اگر نطر همه همین باشه به روال سابق ادامه میدم…
سعید ان عزیز و گرامی مثل همیشه به من لطف دارید ولی ایکاش هرگز پیدا نمیشد!!! فرصت شد چشم.
عالی. ارزش خوندن داشت.
با این حال برای خالی نبودن عریضه، مادر داورو…
Sassanid-Knight
کیرابن ادم عزیز و گرامی. از نظر لطفتون سپاسگزارم.
خستم بخونم:(علی الحساب لایک
اول لایکو نخونده تقدیمت میکنم
مثل همیشه عالی،لایک سیزدهم
شاه ایکس جونم تو همیشه بی نظیری …عاشق داستانهاتم …مثل همیشه عالی بود گلم ممنونم .لایک14از طرف من ? ?
dorgol am عزیز و گرامی خوب بخوابین ایشالا فردا سپاسگزارم.
به به بالاخره طلوع مردم آزاران چاپ شد . خیلی عالی و نقل قول های فوق العاده لذت بردم واقعا .
عزیز دلم من 14امین لایک رو تقدیمت کردم گلم بازم تقدیمت میکنم 14امین لایک از طرف من ?
دیکرمن جونم عزیزم سلام .من همیشه بهت ارادت دارم .گلم 14امی من بودما…باشه پس 15امین لایک از طرف من تقدیم به شاه ایکس جونم
بانوان گرانقدر سایت به هیچ وجه گول این دیکر من رو نخورید قبلا میگفت کیوان هم کلاسیه دانشگاهه که الکی بگه جوونم حالا هم میگه ارشه که الکی بگه بچه مایه دارم. باباجان این یه پیرمرده که از مال دنیا یه فرقون بیشتر نداره که تا سوئد هم باهاش رفته!! خلاصه از ما گفتن بود!!! ?
ایول جان اون اولش بود که نمیشناختمت. الان ماشااله اینقدر از دیلدوی ابی و اخلاق بی دی اس امت تعریف کردی جرات ندارم پامو از قرچک بزارم اونورتر!!!
اس اس آآ699 عزیز و بامحبت سلام از بندس . شماره لایک مهم نیست عزیزم همینکه آدم از شاه ایکس داستان میخونه خوخدش نعمتیه . البته که لایک 14 رو شما زدی . منباب صحبتای شاه ایکس هم عرض کنم خدمت انورتون بنده یک آدم بسیار ساده و بی شیله پیله و خودمونی هستم که هیچوقت افکار شیطانی ایی در سرم نداشته و نداشتم(به جد بزرگوارم قسم) ?
دیکر من جونم …میدونم شما مهربونین ولی اینم عرض کنم که شما چه مکار باشین …چه نباشین من همیشه دوستتون دارم …شاه ایکس جان خاطر شما هم همیشه برام عزیزه شما دوتا اگه حیله گر هم باشین عیبی نداره قبول …
نسبت به اراجیف بعضی ازدوستان واقعاعالی بود.دمت گرم
سر سری خوندم.ولی جالب بود،ی توصیه میکنم، داستانت جالب بود، ولی اینجا ی سایت سکسی هستش، به نظرم داستان هاتو تو ی سایتی بزار که استعدادت از بین نره، چون داستان نویسی و تخیلت خوبه،حیفه استعدادت برا داستان نویسی و کلا نویسندگی اینجا هدر بره آخرشم زده بشی.بهرحال لایک بخاطر داستان نویسیت
جناب دیکرمن یکی شما خیلی ساده و بی شیله پیله و بدون افکار شیطانی ای یکی ایول!!! در ضمن من تاحالا پام به سوئد نرسیده شما چپو راست اونجایی هر شب خاطراتشو مینویسی!!! ?پس ایول هر کاری هم که کرده باشه با من بدبخت نبوده!! اینجانب جهت روشن شدن موضوع در مجامع بین المللی درخواست ویدئو چک دارم !! ?
اس اس ای 669 عزیز دو تا دیگه از این پستا بزارین رسما مجبور میشم دیکرمن رو به دوئل دعوت کنم!! ای زور داره دو بعد از نصفه شب بشینی سوزن به تخم چشمت بزنی کار جدید بنویسی بعد دخترا زیرش قربون صدقه یکی دیگه برن!!! بشریت هرگز شاهد چنین جنایت وحشتناکی نبوده!!! از ما که گذشت ولی این رسمش نبود!! 🙁 😢 😢
عباس 4982 عزیز نظر لطفتونه سپاسگزارم.
نه بخدا قربون صدقه شما هم رفتم عزیزدلم.شما همیشه عزیز منی و بزرگواری خب دیکرمن جونم دوستمه اخه درکم کن گلم فداتشم .
لوک! همین دفعه قبل میخواستم بگم که به دورانسربازیت مشکوک هستم چون چیزی دربارش نمی نویسی! حدس میزدم اثر شگرفی روی دوران حالت گذاشته باشه. متاسفانه من هم تو سربازی بیرحم بودم و بساط سرباز قدیمی ها را چیدم و گردانی را که توش موش و گربه در صلح زاد و ولد میکردن را سر وسامان دادم. منتها من بجز چند ماه آخر گروه تشکیل ندادم. البته من خوش اقبال بودم و هرچه تو گردان خودم منفور بودم توی باقی یگان بین کادر و وظیفه محبوبیت داشتم. درگیری منجر به قتل با اشرار هم داشتیم که باعث شد چند روز از خدمتم با عنایت رهبری کسر بشه! موفق باشی رفیق. این داستانت را هم با کمال میل می خونم.
ایول جان اینکه شما ازارت به مورچه نمیرسه دلیل بر مظلومیتت نیست احتمالا دیلدوی سایز کون مورچه هنوز اختراع نشده وگرنه اون بدبختام امنیت نداشتن!!
فرهاد60 عزیز و گرامی الان این لوک به معنی نگاه کردن بود یا لوک خوش شانسو میگی؟ زود توضیح بده!! درضمن زیر دو تا کار قبلی اثری ازت نبود فکر کردم جلای سایت کردی!! نه من به قدر شما خوش شانس نبودم بین همه منفور بودم کادرو وظیفه نداشت بابت چند تا شیطونی بسیار کوچک و ناقابل همه میخواستن سر به تنم نباشه!! ?
چقد زيبا بود ،،،افرين،،
اینم پاسخ سریع: در مورد لوک از صنعت جناس استفاده کردم! دوتا کار قبلیت را هم خوندم. مگه میشه نخونم. زیر یکیشون خواستم در مورد دوران سربازی بپرسم که خودت پیشقدم شدی. یه جا هم خواستم صحبتی در مورد واژه خرپیره بکنم، بعدش دیدم آخه به من چه، چرا ژست اخلاق بگیرم و اندرز بدم. خودم یه بار تو یکی از داستان هام از عبارتی استفاده کردم و کلی بابتش توهین نصیبم شد! کلا اون نام کاربری را پاک کردم تبلت را هم شکستم! بعدش از بیمه لوازم منزل خسارتش رو گرفتم!
اول که بازش کردم و مقدمه رو خوندمگفتم نه روانم نمیکشه اما شب فقط خودمو رسوندم که بخونم و ببینم چطور شد مثل همیشه عالی (خوشحالم که سربازی نمیرم)
لايك ٢٣ ام و عالي بودداستاني با محتواي متفاوتدست ب قلمت هميشه شگفت زده ميكنهامشب كه اينو خوندم از ته قلبم ارزو كردم كاش تو توي ايران يه پست مهم داشتي و وزيري چيزي بوديهوش و ذكاوتت واقعا منو انگشت به دهن ميكنهبي صبرانه منتظر بخش هاي بعدي هستم
بی صبرانه منتظر ادامش هستم
عالیه پسر