فامیل دور و نزدیک

سلام.به همه دوستان بکن تو…علی هستم۴۶سالمه.متاهل هستم۴تاهم بچه دارم۲پسر ۲دختر.همسرم رو هم دوست دارم خیلی…۴۳سالشه وخیلی هم زشته ولی دوستش دارم چون بامحبته و مادر خوبیه ولی خداییش اندامش بیسته.فقط به قول رفیقم میگه روی صورت بعضی زنها باید پتو بندازی بکنی تاسکس بهت خوش بیاد😜 .طفلکی چون ۵تا زایمان داشته‌ها ۴تاموندن۱مرده‌‌.و برام کار زیاد کرده پیرتر دیده میشه.بماند داستان مال خانومم نیست…حالا چرا گفتم کار زیاد کرده…چون من شغلم…پرورش کشت گلخانه ای هست…۲هکتار زمین بسیار مرغوب با آب زیاد کشاورزی سهم ارث من شد.و من با وامی که گرفتم گلخانه زدم.و الحمدلله الان نزدیک۲۰سال رد شده چندین تا گلخانه برای کشت…همه نوع محصولات کشاورزی دارم.و حتی بخاطر کیفیت خوب صادرات هم دارم.پس وضع مالیم الان خیلی خوبه…حتی برای خانومم که مدرک تحصیلی پایین داره هم ماشین خوب شاسی خریدم.بقیه عمرش رو کیف کنه…ما بینهایت هم رو دوست داریم…شاید باور کسی نشه…همیشه خودش میگه علی جان قربونت بشم…هر وقت دلت دختر خوب و جوون خواست برو ترکیه…فقط ترکیه کیف کن بیا…توی ایران نه…من هم گفتم عزیزم پیاز همه جای دنیا یک شکله…کوس هم همه جای دنیا همین شکله…و اون میخنده…قربون خنده های بد ترکیبش بشم…جدی میگم ها…بی نهایت خوبه…خیلی هم روزی داره…از وقتی زنم شد و بچه آورد… روز به روز پولدارتر شدیم…اما بقیه ماجرا که واقعی هم هست.فقط اسمها عوض شدن…ما باید کارگر زیاد داشته باشیم…کارگر ثابت…و من الان نزدیک۲۰نفر ثابت و۳۰تا هم متفرقه پیشم کار می‌کنند… وچون حقوق خوب میدم وچون ۲۰تای اصلی بیمه هستند…دولت هم هوای منو داره.و جدیدا یک وام بسیار عالی گرفتم…و یک سالن پرورش قارچ بزرگراه انداختم…و حتی برای بار اول بازدهیش عالی بود…دنبال کارگر ثابت بودم.فقط خانوم…چون نمیشه زن و مرد داخل یک سالن مختلف باشن…زن و دختر مردم رو کنار پسر و مرد بیگانه تنها بندازی و بری…پس چون کار قارچ سبک‌تر بود فقط کارگر زن میگرفتم…سرمون شلوغ بود.خانومم گفت علی تو برو دنبال ندا دختر بزرگمه کلاس دهم بود پارسال.گفت سرویسش زنگ زده تصادف کرده نمیتونه بره دنبال بچه ها…دخترم الان یازدهم… ببخشید در ضمن این ماجرا واقعی و مال پارسال هست و تا امسال هنوز شکر خدا برقراره و ادامه داره…پسرهام یکی سربازه و یکی دیگه کمک دستمه…ولی دختر کوچیکه کلاس پنجمه…رفتم دنبال دخترم مدرسه نمونه دولتی میره…مسلما محل کار ما بیرون از شهره…دیدم دم در مدرسه شلوغ شد…و یک آن یک خانوم زیبایی به چشمم آشنا اومد…ولی زود صورتشو برگردوند…نفهمیدم کی بود…دم مدرسه منتظر بود…دخترم سریع سوار شد…سلام داد گفت بابا شناختیش؟گفتم کی بود.چقدر به چشمم آشنا.بود.گفت فاطمه زن پسر عمه رضا بود دیگه…که طلاق گرفتن…بعضی وقتها قایمکی قاچاقی میاد دیدن دخترش مونا…این فاطمه کی بود دختر بدبخت بی کس وکاری که پدرش از بچه گی این روی مادر این زن میگیره و ننه اینو طلاق میده…وننه این هم مث خود فاطمه کون بزرگ سفید و فوق العاده زیبا بود…ولی جدا شدن و اونم رفت شوهر کرد…و این بدبخت از اول آلاخون بالاخون خونه ناپدری و نامادریش بود.هیچ وقت درست زندگی نکرد…عروس آبجی شارلاتان من شد.و برای پسر لاشی خواهر من که معتاد شد وقاچاقچی هم هست و الان زندان سنگین افتاده…یک دختر آورد بنام مونا…که همسن دختر منه…اینها کم سن بودن ازدواج کردن…البته خواهر من سن سگ رو داره که نوه هم داره…همین پسرش از من ۵سال کوچیکه…آدم دزد و لا ابالی و ارازل اوباش… همین فاطمه بدبخت برای من چندسال قبل کار می‌کرد حتی بیمه هم داشت.ولی جدا که شدن از پیشم رفت.یعنی اونها ترسوندنش…من الان چندساله با این خواهرم حرف نمیزنم…چون همین پسر کسکشش ازم دزدی کرد خبر نداشت که تمام سالنها و انبارم دوربین درجه یک داره.من با تمام وجودی که همیشه کمکشون میکردم و تمام سیفی جات و سبزیجاتشون مجانی بود.کار میدادم بهشون باز هم ازم دزدی کرد…انداختمش زندان…ولی زندان الانش برای مواده…حقشه کوسکش…این بدبخت بی پدر مادر رو کتکش زدن…بچه اش رو ازش گرفتن خواهر جنده من بزرگش میکنه…مهریه ندادن بهش…طلاقشم دادن…و حتی نمیزارند بچه اش رو هم ببینه…بنده خدا رنگش پرید وقتی دید من متوجه اش شدم و دخترم نشونش داد بهم…وقتی از سر چهارراه ماشین رو دور زدم برگشتم برم طرف گلخونه ها.میخواستم دخترم رو هم ببرمش.خودش اومد طرف ماشین دست بلند کرد.نگه داشتم.دخترش کنارش بود هر دو سلام دادن.هنوز به یاد قدیم که چون شوهرش بهم دایی میگفت این هم زنش بود دیگه.این هم اون موقع بهم دایی میگفت.بهم گفت دایی تو رو خدا مادر رضا نفهمه من اومدم دیدن مونا دخترم…بفهمه کارم زاره.گفتم دایی جان من اصلا چندساله باهاشون صحبت نمیکنم.مونا میدونه دیگه.مگه نه مونا.گفت دایی بخدا من هم بهش گفتم.باور نکرد می‌ترسه از مامان بزرگم.گفتم بیا بالا سر راه میرسونمتون.

نشستن توی ماشین.رفتم طرف خونه خواهرم اول مونا رو رسوندمش. بعد دخترم گفت بابا منو بزار خونه میخوام برم بخوابم حتی گرسنه هم نیستم…گفتم باشه بردمش خونه خودمون…من موندم و فاطمه عروس سابق خواهرم.لباسهای کهنه ای تنش بود‌.خسته و افسرده بود…گفتم فاطی جون الان کجایی ازدواج کردی یا نه…توی شهری یا روستا؟بنده خدا داغ دلش تازه شد.گفت دایی شوهر کجایه…همه پیر و پاتالند خجالت نمیکشن میخوان منو بگیرند…مدرک هم که ندارم پول هم که ندارم…فقط با یارانه و کمک کمیته امداد زنان بی سرپرست زندگی میکنم…اون هم توی روستای خودمون که مادرم اونجا شوهر کرده…و راهم نمیده خونه اش…توی خانه یک هم روستاییمون کنار طویله حیووناش یک اتاق خالی داره اونجا زندگی میکنم اجاره میدم…گفتم تو اصلا نباید از جای من میرفتی…اگه نرفته بودی الان چند سال بیمه داشتی و حقوق خوب…باز هم گریه کرد. گفتم گریه نکن دیگه…گفت دایی بخدا توی اون فامیل فقط تو آدمی و خانومت.بقیه همه حسودیت رو می‌کنند…خدا هم برای همین بیشتر بهت میده…یک لحظه یادم اومد من که کارگر جدید میخوام اون هم زن.گفتم میخوای دوباره بیای پیش من…گفت میشه دایی راهم میدی…گفتم آره چرا راه ندم تو خودت رفتی.من که با تو مشکلی نداشتم…الانم که جدا شدی و مستقلی.من الان سالن پرورش قارچ زدم چند تا کارگر زن میخوام بیا اونجا هم کار کن هم از طرف من صاحب اختیار باش خرابکاری نکنند…از خوشحالی نمی‌دونست بخنده یا گریه کنه…گفت دایی ببخشید ها حقوقش چقدره؟گفتم الان تازه کارهارو ۹ میدم بیمه هم میکنم…ولی کهنه کارها زنها۱۵با بیمه…گفت وای خدا مرگم بده که رفتم…چند وقته دلم میخواد یک چیزی کادو برای دخترم بگیرم حتی پول رفت و آمد هم نداشتم…میرم رو زمین‌های مردم کار میکنم.اون هم یکروز هست ده روز نیست.گفت ولی نه نمیشه بیام.گفتم چرا؟گفت جا خواب ندارم که؟…گفتم برو وسایلت رو بیار اگه نمیترسی سالن رخت کن اونجا رو فعلا شبها توش بخواب.تا پول دستت بیاد.خونه اجاره کنی…طفلی یک‌جوری بلند بلند گریه میکرد دلم آتیش گرفت…بردم رسوندمش دم ایستگاه ماشینهای روستاشون.شماره دادم گفتم حتی غروب هم رسیدی بگو بیام دنبالت…زود با لب خندون رفت که لوازمش رو بیاره…من رفتم سراغ کارم و جریان رو کامل به خانومم گفتم…گفت علی دردسر نشه با اون خواهر قرشمالت.گفتم گوه میخوره این طلاق گرفته و تنها و بی پول و بدبخته…عزیزجان گناه داره…اگه لباسهاشو ببینی دلت آتیش میگیره…از اون دختر سر زنده وشاداب فقط یک آدم افسرده و بی روح مونده…گفت اشکال نداره بیارش…غروب که نه شب بود…گفتم دیگه نمیاد…توی مجموعه همیشه۲یا۳نفر حتما صددرصد هستن دائم زمستون و تابستون.دمای گلخونه ها چک میشه و نگهبانی میدن…ما دیگه شکر خدا الان فقط تقریبا صنعتی کار می‌کنیم…نزدیک شام بود خانومم کتلت پخته بود…که گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.‌نخواستم بردارم.دوباره زنگ خورد…شماره موبایل نبود مال مکانی چایی بود.برداشتم…فهمیدم فاطمه است…گفت دایی جان ببخشید دیر شد.شب هم شده ولی چون جا ندارم بهت زنگ زدم…این بی پدر نیسانی که وسایلم رو آورد ریخت کنار خیابون همینجور موندم چکار کنم…گفتم آدرس دقیق بده…زنگ زدم.مختار سر کارگرم.وانت دستش بود.گفتم تیز بدون معطلی میری به این آدرس خانومی هست با وسایلش سوارش میکنی میبری گلخونه آخری جدیده برای پرورش قارچ…کمک کن وسایلش رو بچینه اتاق رختکن…فقط فضولی نمیکنی من هم الان میام…قطع کردم و شام خوردم بلند شدم خواستم برم بیرون…خانومم توی قابلمه کوچیک غذا داد گفت براش ببر شاید چیزی نخورده باشه.گرسنه باشه…گفتم دمت گرم خیلی خوبی…واقعا خوب و مهربونه…وقتی رسیدم دم در مجموعه مختار داشت می‌رفت… هم رو دیدیم…گفت آوردمش آقا.ولی وسایلش همه آت و آشغال بود‌چیز درستی نداشت…من رفتم دم سوله…برای اینکه دما حفظ بشه باید در زود بسته بشه…ولی سالن‌های قارچ ته این سوله بود تنگ و تاریک و نموره.رختکن کنارش و ته همین سالن بود که دادم به این…اصلا متوجه حضورم نبود…چراغ گنده ته سالن روشن بود…نور ملایمی از رختکن بیرون میزد…رفتم طرفش ولی در نزدم…مث بلانسبت گاو رفتم…وقتی رسیدم…داشت خونه رو مرتب می‌کرد.با یک شلوار خونگی نخی بود که تنگ هم نبود ولی کون خوشگل و تپلش بیرون زده بود…موهاش کوتاه بود ولی پر پشت بود…آستین حلقه تنش بود…درسته برج۹بودولی هوای سالن گرم بود.دستای تپل و سفیدی داشت.وقتی کار می کرد زیر بغل هاش دیده میشد خیلی پشم داشت معلوم بود خیلی وقته نتراشیده…من اینو قبلا زیاد دیده بودم خیلی تمیز بود…ولی به قرآن چقدر خوشگل بود حیف این گل که دست اونها پژمرده شده بود…گفتم شاید ناراحت بشه…الکی چند قدمی عقب رفتم.و بلند یاالله یالله گفتم…رفتم جلو…گفت دایی شمایی گفتم آره.رسیدم بهش.ولی دمش گرم چادر سرش نکرد همینجوری پیشم بود…گفتم جات که میدونم خوب نیست ولی انشاالله که بهتر میشه یک کمی تحمل کن…

میدونم که شام نخوردی خانومم برات فرستاد…گفت خدا خیرش بده…به قرآن از ظهر که دیدمت ذوق مرگ شدم دارم میام اینجا…منتظر صاحب خونه ام بودم…از سر زمین برگشت اومد.حساب کتاب کردم یکمی پول دستش داشتم گرفتم اومدم…باور میکنی حتی چایی هم نخوردم…دایی جان.گفتم جانم…گفت تو رو خدا منو بیرونم نکنی ها اگه نه بدبخت میشم…جایی ندارم برم…نمیخواد بیمه ام کنی…فقط بزار بمونم…خندیدم…گفتم دیوانه اگه میخواستم بیرونت کنم چرا بیارمت…گفتم نگاه کن…بین گلخونه ها.ما الان اون وسط دوش ساختیم برای کارگرها بهداشت دستور داده…ولی چون همه مرد هستن…بیا الان شامت رو بخور…تا من پیش نگهبانها هستم تو برو دوشت رو بگیر تمیز بشی موهای قشنگت ژولیده شده…گفت به خدا دایی ببخشید ولی ده روزه دوش نگرفتم…مامانم راهم نمی‌داد خونه اش…صاحب خونه گفت شوهرم جوونه نمیشه توی خونه ما بری حموم…توی شهر هم اومدم…نه حوله داشتم نه پول حموم…زد زیر گریه گفت دایی من خیلی خیلی بدبختم…گفتم خدا نکنه…بخور شامتو…تا بعد بریم ببرمت برو دوش بگیر بیا راحت بخواب…این پتو متو هات رو هم همه رو بنداز دور…فردا بریم برات کمی لوازم بخرم…بعد تمیز باشن.گفت مرسی…نشست شام خوردن…چقدر طفلکی گرسنه بود.خیلی زیاد…آدم دلش می سوخت براش…این وقتی زن اون رضای لعنتی شد.هنوز دبیرستان می‌رفت… که چون شوهرش دادن نذاشتن ادامه بده…همچین با ولع می‌خورد… اصلا نمیشه در موردش حرف زد…خودش سفره کوچیک رنگ و رو رفته ای داشت…جمعش کرد…یکم دیگه مرتبش کرد…گفتم بیا بریم…بردمش جای ورودی پکیج و گرمخانه اصلی مجموعه…گفتم جالب نیست اما خیلی برای دوش گرفتن تمیز و خوبه…گفتم شامپو صابون هست استفاده کن…رفت داخل من لامپو روشن کردم رفتم توی دفتر نگهبانی…دوتا نگهبان اونجا همیشه بودن.که هر۱۲ساعت شیفتشون عوض میشد.رفتم دفتر نگهبانی گفتم کارگر جدید دارم مهمون منه.قبلا اینجا بوده رفته.فامیله…مسؤول سوله قارچه…فقط خانومها…حواست باشه بهش بی احترامی نشه…نونی چیزی خواست براش بگیرین…بنویسد جزو هزینه های روزمره دفتر.صفحه براش جدا کنید…خودم پرداخت میکنم…فقط اونجا سرکشی نمیخاد برید…فقط مسؤول فنی گلخونه ها بزارید بره.و خانوم مهندس مسؤول گیاه پزشکی…گفت چشم…گفتم اینجا ژیلت ریش تراش چیزی نداری…گفت من نه.ولی میدونم محمود پسر عموم توی کمدش همیشه داره.بعد از شیفت همیشه دوش میگیره.نامزد داره تمیز باشه میره خونه نامزدش…گفتم باز کن در کمدش رو.گفت قفل نیست چیزی توش نیست…در رو باز کردم…فقط لوازم بهداشتی توش بود…ژیلت پلمپ ازین ارزونها چندتا داشت…دوتا برداشتم رفتم سراغ فاطمه…در حموم رو زدم.گفت بله.شمایید دایی.گفتم آره نترس.بیا اینها رو بگیر…آروم لای در رو باز کرد دوتا ژیلت دادم بهش…گفت وای خیلی ممنون…دستت درد نکنه…برگشتم برم توی نگهبانی…دیدم متوجه نبود.که در خوب بسته نشده…آخه حموم صحرایی بود دیگه…مخصوص مردها بود دیگه…کسی هم اهمیت نمی‌داد درب خوب بسته میشه یانه…بیرون نورش کمتر بود ولی داخل حموم که کوچیک هم بود خوب روشن بود…یک رخت کن کوچیک بود با جا حوله ای و فقط دوش معمولی…پشتش به من بود بدن سفید ونرم و نازک وتپلش قشنگ دیده می‌شد… موهای کوتاه پرپشتی داشت مشکی مشکی…خیلی جذب بدنش شدم اصلا نتونستم از دیدنش دل بکنم…ژیلت و باز کرد…اول از زیر بغلهای نازش شروع کرد تراشیدن…چقدر ناز شد وقتی تراشید.حتی موهای روی ساعد های دستاش رو هم تراشید…رفت سراغ ساق پاهاش چقدر مو داشت…پرپشت.این ده روز بیشتر بود دوش نگرفته بود.یا اگه گرفته بود شاید یکماهه هم بیشتر بود نتراشیده بود…بخدا وقتی تراشید پاهاش عین بلور می‌درخشید… تا اون موقع شورتش که خیلی هم کهنه و رنگ و رو رفته بود.تنش بود بیرون در نیاورده بودش.ولی خدا میدونه که این کیر گنده و کله گربه ای من…اندازه دسته بیل شده بود…آخه هم جوون بود هم خوشگل…بعدشم هی می‌شست و هی آب میکشید رنگ باز می‌کرد… ژیلت دوم رو باز کرد کوس رو بتراشه…بی‌پدر از موهای سرش بیشتر بود…واقعا عین پشمهای بز های سیاه بود پر مو…کوس ناز و کوچیک و تپلی داشت…ولی این سیاهی روی پوست سفیدش تضاد زیاد و قشنگی ایجاد کرده بود…آروم آروم تراشید…بخدا آخرش دیگه ژیلته جواب نمی‌داد کند شده بود…ولی وقتی تمیز شد…کوسش چقدر ناز بود‌…خاک تو سر اون رضای بی عرضه که همچین کوسی رو پر داده بود.تمام سفید فقط کمی جلوی کوسش تیره بود.چوچولش عین یک زائده کوچولو یا زبون کوچولو از لای کوسش بیرون بود.اینقدر مشغول نظافت بود اصلا متوجه نگاه من نبود،هنوز موهای کونش مونده بود پشتش رو طرف در کرد.مدل توالتی نشست…آینه کوچولویی که توی طاقچه حموم بود رو برداشت گذاشت زیر کونش مشغول تراشیدن شد…وای که چه کونی شد تپل سفید گنده…بعدشم مشغول شستشوی کامل بدنش شد.و من رفتم بیرون…یک ربع بعد برگشتم توی سوله…از حموم بیرون اومده بود.پرژکتور رو زدم

فضای سوله خوب روشن شد…گفتم به به عجب بانوی زیبایی. عین پریزاد…به خدا از دهنم ناخودآگاه بیرون اومد…خندید گفت مرسی دایی جون…گفتم فاطمه جون دیگه بهم نگو دایی خب…بگو علی علی آقا…هرچی میگی دایی نگو.برای خودت خوبه…اینها بعدا فکر می‌کنند تو حتما خواهر زاده منی و من تو رو اینجا قایمت کردم…گفت چشم علی آقا… گفتم ایوالله خانوم خوب…عجب رنگ و رویی باز کردی…اون گوشه بچه ها برای خودشون سشوار گذاشتن…موهاتو خشک کن…سرما نخوری…من برم برات چایی بیارم…گفت ممنونم…وقتی برگشتم رفته بود.اتاق خودش…رفتم اونجا موهای کوتاهش رو خوشگل بسته بود.گفتم ببین اینجا دیگه مث سابق نیست…صبح قبل از شروع کار یا همون غروب قبل شروع کار باید با دستگاه ساعت شروع و قبل از پایان کارت ساعت پایان بزنی…تا معلوم بشه کی اومدی کی رفتی.به بچه های نگهبانی سپردم نونی چیزی خواستی برات بگیرند.به حساب منه.پولی نمیخاد بهشون بدی.مطمئن باش از حقوقت کم میشه…پس بدهکار کسی نیستی… اضافه کاری وایستادی ساعتی برات حساب میشه…ولی فشار روی خودت نیار…فردا برات لوازم خونه میارم…تلویزیون و اسپیکر…گوشیت همیشه به روز و شارژ باشه که زنگ زدم در دسترس باشی…شارژ پولی هم خواستی میتونی به خودم اس بدی برات میفرستم…فقط به دخترت نگو جای من کار میکنی حوصله خواهرمو ندارم…اونها دخترت رو مث خودشون بار آوردن بی ادب و افاده ای و فضول…گفت خودمم فهمیدم.گفتم ایوالله…فردا صبح میبینمت…گفتم چاییتو خوردی صبح فلاسک رو بده دفتر.مسئول دفتر خانوم سن بالایی بنام سمیعیه…آمد مدارکتو بده بزار ثبتت کنه…گفت راستش مدارکم دست کسی گیره…کارت ملی و شناسنامه ام.گفتم کجا…گفت رفتم یک تلویزیون و دیجیتال کوچیک گرفتم.پول نداشتم بجای قسطش گرو گذاشتم…یک‌کم جور کردم یک خورده مونده.پولشو جور کنم میرم میارم…گفتم نگران نباش.خودم فردا میام بریم بگیریم.گفتم پس کو دستگاه تلویزیونت؟گفت پول لازم شدم دم روز مدرسه برای مونا فروختم چیزی خریدم…آه از نهادم بیرون اومد.گفتم درست میشه فاطی خانوم نگران نباش.از تنهایی اینجا که نمیترسی…چون من دارم میرم دیگه.گفت نه علی آقا.ممنونم.خیلی آقایی.خدا خیرت بده…امروز سر صبح با خودم گفتم خدایا به من بنده ناچیزت هم یک نگاه خوب بنداز،بدبختم،خدا حرفمو گوش داد…گفتم خیره انشالله…کاری نداری…خودش دست دراز کرد.من هم دست دادم بهش.دستای گرم و نرم کوچولویی داشت.گفتم صبح میام پیشت.در ضمن دوستان من تاسوم راهنمایی درس خوندم ولی چون علاقه داشتم توی کار با سیستم استادم.این رو هم از پسرم و همین خانوم سمیعی یاد گرفتم.بالای۵۰سالشه هم حسابدارمه هم مسوول سیستمه…اصلا آچار فرانسه منه…کار چاق کنه منه…و خیلی دوست داره با من باشه…که تعریف میکنم براتون…فقط چون سن وسالش زیاد بود من تا الان نکرده بودمش که الحمدلله اونم کردم.تازه فهمیدم زندگی یعنی چه.یکروز برام مهمون اومده بود…خودم نبودم رفته بودن بازدید سالنها. اومدم داخل دیدم سیستم خانوم سمیعی روشنه توی سایت بکن تو بود…تازه دیدم دنیا چه خبره.والان لب تاب شخصی خودمو دارم…بهم یاد داده…یک زن جا افتاده سخت گیر نسبت به سنش زیبا…سینه های بزرگ از زیر لباس که سفت هستن.دیدم.ولی در اصل یک‌کم آویزون هستن…کوس فوق تنگ.که البته خودش گفت تو کیرت بد مدله.سرش گنده است تهش نازکتره…کوس و کون رو جر میده فک میکنی کوس تنگه.ولی سرش قلمبه است نمیره توی کوس.خیلی توی تمام مسائل کارشناس خوبیه…برگردیم داستان خودمون تا دم در سالن دستاش توی دستم بود.دم سالن خداحافظی کردم و رفتم.حالم هر لحظه خراب تر میشد.کیرم اصلا نمیخوابید‌‌همش دوش گرفتن و بدن لختش جلوی چشمم بود.لمس دستاش…خب من یک مردی هستم که پا به میانسالی دارم میزارم…درسته شکر خدا جوون و خوب موندم ولی حس میانسالی فرق داره…فاطی حتی۳۳سالش هم نیست…پس خیلی برای من خوب و جوونه…بعدشم چون من گفتم که از ابتدا خانومم بنده خدا زشت بود.زن خوشگل نگاییده بودم و ندیده بودم مگه توی فیلم‌ها… خداییش خانوم من بالای ۴۰ساله ولی میگه خدا اگه چیزی میگیره چیز دیگه میده…بدنی داره تکه…سینه های۹۰و فوق العاده سفت که فک میکنی پروتز کرده…کون گنده قلمبه…سبزه…کوس کشیده و نرم و نازک.برعکس بدنش که سبزه است کوسش سفیدتره. با این کیر گنده هفته ای یا ده روز یکبار سنگین میگایمش.بعد چند روز دوباره کوسش تنگه تنگ میشه…بچه آوردن رو هم خیلی دوست داره…هرکاری اگه ازش خواستم توی سکس از توی فیلم‌ها دیدیم انجام میده…خودش میگه من بدترکیب رو چقدر تو دوستم داری…چون وقتی کوسش رو میخورم بالای یکربع لیسش میزنم…جلوی دهنش رو میگیره که داد نکشه…صد بار بهش گفتم تیپت تکه صورتت اگه مورد داره ولی بدنت بی عیبه…ولی باور نمیکنه…یه جورایی عاشق هم هستیم…اون شب وقتی برگشتم…گفتم…سوری جون اسم خانوم منه…برو توی سوئیت طبقه بالا.گفت وای چیه باز دلت وسط هفته چی میخواد…شق کردی

گفتم قربون خانومم بشم ازم نپرس حالم خیلی خرابه…گفت باشه.خونمون بزرگه ولی من برای عشق و حال خودمو خانومم چون بچه ها بزرگ شدن یک سوئیت خوشگل و۶۰متری با تمام امکانات. فول کامل اونجا ساختم…وقتی بریم بالا بچه ها اصلا اجازه اومدن ندارند…کاری داشتن تلفنی زنگ می‌زنند…رفتیم بالا.گفتم من چندتا دود سنگین میزنم تو برو دوش بگیر اون کوس و کون نازت رو صفا بده…البته حمام ما مستره.وان و تمام قضایا…شیشه هاش مات هستن…گفتم در رو نبند کوستو ببینم…گفت دیوونه شدی علی ؟گفتم بدجوری…نشستم نعشه کردن.معتاد نیستم ها اشتباه فک نکنید هفته ای یا ده روز یکبار قبل سکس خوش میاد…ولی دو روز قبل سکس داشتم.زنم میدونست گفت علی تازه تراشیدمشون گفت صافش کن اون کوس نازتو…و کون یادت نره.گفت علی جون دیگه…بخدا نکنی کونم فردا مدرسه بچه ها جلسه است نمیتونم زیاد بشینم…گفتم سوری جونم مگه دوستم نداری امشب حالم خرابه میخوام چندبار بکنمت…خندید گفت پس خدا بهم رحم کنه.عمدا جلوی در کونشو طرف من جولان میداد…وافوری چندتا دود سنگین گرفتم خیلی زود منو گرفت…اون هم اومد بیرون…خشکش کردم ودرازش کردم روی تخت از سر وسینه شروع کردم بوسیدن و لیسیدن تا کوس وکونش…وحشتناک میخوردم…میگفت وای علی جان.به خدا کوسم درد گرفت محکم نکش توی دهنت…قربونت بشم…وای چکار میکنی چقدر هولی…مگه بار اولته که کوسمو دیدی…جان وای علی با انگشتت بکن توی کوسم…یک انگشت کردم کوسش یکی کونش.گفت علی جون انگشتت کلفته سوراخم سوخت…گفتم الان آتیشش میدم صبر کن…گفتم پاهاتو بده بالا تا کوس نازت خوب بزنه بیرون…گفت خوب خیسش کن چون سرش مث مار کبری کلفته اولش جر میده منو…گفتم سوری جون خیلی محکم بکنمت دردت میگیره؟گفت خیلی…ولی همچین بکن تاعقده دلت خالی بشه.و گریه من در بیاد.بوسیدمش…گفتم فرشته ای به خدا…خندید پاهاش بالا بود.رفتم روش نشانه گرفتم کیر رو چندبار کشیدم ورودی کوسش.با یک فشار محکم‌ دادم داخلش.جیغ زد.وای خدا پاره کردیم…لباشو با لبهام گرفتم تا صداش زیاد بیرون نیاد.توی بدنم زیر دست وپام عین آهوی شکار شده توسط پلنگ اسیر بود.کیرم تا تهش تو کوسش بود…محکم و قدرتی سریع میکردمش…نق و نوق میکرد.لبهاشو از لبهام بیرون کشید.گفت آخ وای علی چقدر بی رحمی…قربونت بشم.دهن کوسم پاره شد…کیرت مستقیم میره توی رحمم بعدا بیرون میاد.سینه اشو گرفتم دندونم فشارش دادم…خیلی گنده و قشنگن…تندتر گاییدمش.گفت وای خدا میخواد منو امشب بکشه…چت شده عزیزم.گفتم هیس فقط کوس بده.خب…گفت بکن هر جور دوست داری بکنش.گفتم چشم…جفت پاها رو جمع کردم کنار هم دادم یکطرف صورتم…کوسش تنگتر شد…شیره هم اثر کرده بود. عرق از سر و روم می‌ریخت روی بدنش…دوباره کردم توش…توی این پوزیشن کوسش تنگتر بود.دیگه ناله می‌کرد… از روی بدنش بلند شدم.گفتم برگرد کونتو قلمبه کن…بلند شد روی دو زانوش خودشو بلند کرد.گفت فدات بشم الان مست کوسی…یکوقت نکنی توی عقبم دردم زیاد میشه ها…بزار شب جمعه که فرداش تاظهر خوابم ماشالله سر کیرت گنده است.کوسم به زور تحملش میکنه.کون که دیگه طاقت نداره…گفتم نترس فقط کوس میخام.گفت بکنش…اینقدر قشنگ کمر رو قوس داد گودش کرد کوس قلمبه شد طرفم…من هم فقط با یک آب دهن خالی کردم توش…ولی خیس بود کوسش آب انداخته بود…باور کنید بالای یکربع سرعتی کردمش…ناله می‌کرد وخواهش می‌کرد تمومش کنم…وقتی آبم اومد.کشیدم بیرون.آبم چنان پاشید که از روی سرش رد شد پاشید روی بالش و روی تخت…آه کشیدم.گفت جانم قربونت بشم.مث شیر میکنی کیف میکنم…دردم میاد ها ولی کیفش بیشتره…علی خیلی کوسمو دوست داری…؟؟گفتم خیلی…بدنت تکه…گفت ولی توکه بدن زن دیگه ای رو ندیدی.یا دیدی،؟،گفتم دیدم زیادم دیدم.ولی تو تکی.گفت کجا دیدی،؟گفتم صدبار باهم فیلم سکس ایرانی خارجی دیدیم دیگه…گفت اونها فیلمه…گفتم چی فرقی داره کوس کوسه کیرم کیره دیگه…گفتم اگه بازم بخام بهم میدی…گفت بگم نه تو ناراحت میشی. گفتم من هیچوقت از تو ناراحت نمیشم.گفت پس بریم حموم.اخه یک‌جوری اولش منو کردی…میدونی باور کن نمیتونم راه برم ته کوسم سر شیکمم میسوزه…از تو جر خوردم…گفتم خدا نکنه منو نترسون دیگه.گفت علی به جون خودت راست میگم…گفتم نیا حموم بخواب بعد صبح برو…گفت نه میام زود خودمو بشورم بیرون بیام…هر جور بود خودشو شست…معلوم بود واقعا درد داشت.دلم میخواست بترکه…گفتم ببخشید بقران معذرت میخام عزیزم…عجب غلطی کردم ها خداجون…گفت نترس قربونت بشم چیزی نیست طبیعیه.مال تو گنده است اولش محکم رفت تاتهش اونجا از تو جرم داد…صبح که بیدار شدم دیدم بیداره.گفتم چیه عزیزم.گفت راستش اصلا دیشب از درد نتونستم بخوابم.گفتم ای بابا.خدایا کمکم کن.خانومم چکارش شده…به زور صبحانه دادم بهش…تا ساعت۹که همه دکترها باز بشن معطل شدیم.۹ بردمش پیش دکتر زنان و زایمان…خودمم رفتم داخل،و دست وپا شکسته جریان رو گفتیم…دکتره گفت،

شما بشین معاینه اش کنم.بهتون میگم جریان چیه…وقتی بردش توی اتاق معاینه چند باری صدای آه و ناله سوری اومد…بعدش دکتره اومد و چند دقیقه بعدش سوری…دکتره گفت بسیار وحشیانه عمل کردید آقا…معلومه آلت تناسلی بزرگی داری…تمام ورودی و دهانه رحم زخم و پاره شده.و درد شدید داره…خانوم شما لباس نپوشید منتظر باشید تا آقا بره داروهاتون رو بیار باید شستشوی داخلی بشین تا عفونت نگیرید.چند تا آمپول و سرم هم هست که خودم تزریق میکنم…هزینه اش که براتون مهم نیست…خانوم دکتر من عاشق خانومم هستم.مادر بچه هامه۴تا بچه داریم.پول چیه فدای سرش…خندید گفت ماشالله آقا. ۴تا بچه داری اینقدر آتیشت تنده…گفتم خب پیر که نیستیم جوونیم دیگه…آروم گفتم درسته همسرم چهره زیبایی نداره اما خودتون میدونید اندامش بی نظیره… گفت چهره‌اش پول میخواد خرجش کن خوشگل بشه…گفتم شما درستش کن.خرجش بامن…گفت بروی چشم.دوستم متخصص زیبایی و پوست و مو خانم‌هاست… بهش میگم قرار میزارم.برین پیشش…بزارید امروز کارمون تموم بشه تا بعد…درضمن از من به شما و خانومتون نصیحت …چون بچه زیاد دارید بهتره رحم خانوم رو بردارید…چون هم دیگه درد حین رابطه نخواهید داشت هم خطر دوباره باردار شدن رو…توی سکس راحت‌تر میشین…گفتم باهاش صحبت کنید من بگم خوب نیست.فک میکنه که من بفکر خودمم نه اون…گفت چشم.پس برو داروهاشو بگیر بیار درد داره.گناه داره…تاساعت۱۱درگیر بودیم و اصلا از فاطی فراموش کرده بودم.حال خانومم بهتر شد.ولی دکتر دوهفته سکس رو ممنوع کرد…بردمش خونه گفتم استراحت کن نمیخواد ناهار درست کنی از بیرون میگیرم…بوسم کرد خندید…گفت قربونت بشم که اینقدر وحشی و مهربونی…برو ولی زیاد چشم چرونی نکن که دوباره آتیشت روشن بشه۲هفته توی قرنطینه ای…خندیدم…گوشیم چند تا زنگ خورده بود…همش ناشناس بود.یک آن یادم اومد شماره مال فاطمه است چون سیو نکردم نمیدونستم…سریع بهش زنگ زدم…گفت علی آقا کجایید.این خانوم سمیعی.چند بار بهتون زنگ زد خودمم همینجور.چرا جواب ندادی…گفتم خانومم مریض بود دکتر بودم…چی شده مگه…گفت این میگه تا خود علی آقا نگه ویا مدرک هاتو نیاری خبری از کار نیست…گفتم باشه الان میام.اصلا نمیخواد نگران باشی…اونها هم مث تو اونجا کارمند هستن…اون وظیفه اش رو انجام میده…تا کارهای دیگه ام رو انجام دادم وقتی رسیدم نزدیک ساعت۱بود…خودم با سمیعی صحبت کردم…گفتم دستور العمل کار رو بهش بده.۴نفر دیگه فقط زن استخدام کن…مسوولشون همین فاطمه خانوم ماست…گفت آشناتونه،؟گفتم بله چون به کار آشناست قبلا هم اینجا بوده…گفتم فاطمه بیا بریم.برداشتمش…رفتیم اول سراغ بدهیش. که زیاد نبود ولی پرداخت کردم ومدارکش رو گرفتم…خانومم زنگ زد علی جان بی‌زحمت زودتر ناهار بیار هم من هم بچه ها گرسنه ایم.چیزی نتونستم بسازم…گفتم بروی چشم…رفتم رستوران آشنا که همیشه اونجاییم…دوتا غذا برای خودمون سفارش دادم.و چندتا برای خونه…گفتم الان بفرست در خونه ما…گفتم فاطمه جات خوبه یا نه…گفت نسبت به جای قبلیم بهشت محسوب میشه…گفتم خدا را شکر…گفتم دوست داری برات توی شهر خونه بگیرم…گفت نه زحمت میشه هزینه داره…من ندارم.گفتم هزینه اش و خرج زندگیت با خودم.گفت چطور…گفتم بیا صیغه من بشو به شرطی که قول بدی هیچکی هیچ چیزی نفهمه…اصلا نمیخواد کار هم بکنی…فقط بخور بخواب.من نمیخوام به زنم خیانت کنم.ولی خودت میدونی خانومم دیگه شکسته شده.اندازه جونمم دوستش دارم.الانم مریض شده…دکتر گفته حتی اگه لازم باشه باید رحمش برداشته بشه…گفت ای وای طفلکی…گفتم من چی طفلکی نیستم…گفت چرا.ولی شما که مریض نیستی…گفتم نظرت چیه…گفت نمیدونم چی بگم…گفت اگه حامله شدم چی…گفتم انشالله که نشی.گفت آخه چرا.فقط برای چیز کاری منو میخوای.اصلا دوستم نداری.گفتم حتما دوستت دارم چون خیلی خوشگلی.ولی توی این دنیا زنمو حتی از بچه هام هم بیشتر دوستش دارم…گفت خوشبحال خانمت…گفتم نظرت چیه؟گفت امشب بهش فک کنم…گفتم باشه.پس ناهارتو بخور بریم.به زندگیمو برسیم…بردم رسوندمش و خودم رفتم خونه…توی تخت خواب بودیم میخواستم چرت عصرونه بزنم…سوری جونم اومد پیشم…گفتم چطوری گفت خوبه خوب…دارو ها اثر کرده خوب شدم.نگران نباش.من۴تا زایمان داشتم این چیزها که نگرانی نداره.گفتم خلاصه که ببخشید دیگه.گفت چی دیده بودی که بد مست شده بودی.؟؟چقدر این زنها زرنگ هستن…آب دهنمو قورت دادم.گفتم چی میگی دیوونه شدی.گفت علی بعضی وقتها که با هم فیلم سکسی می‌بینیم تو این دخترای خوشگل رو میبینی.دیوونه میشی بد میکنی…ولی دیشبی هرچی بوده که دیده بودی بد حالتو خراب کرده بود.برگشتم طرفش.گفتم ببخشید هرچی بود تموم شد.بهت قول میدم…گفت کاری کردی.راستشو بگو.گفتم بقران به جون تو وبچه ها هیچ کاری نکردم…ولی همون که گفتی ناخودآگاه چیزی دیدم که نباید میدیدم…خندید.گفت قسم نخور تو هر حرفی بزنی راستو دروغش از صدات و نفس کشیدنت معلوم میشه…

اشکال نداره من که چندسال قبل بهت گفتم برو سفر خارجی دلت باز بشه…برو اونجا اگه خواستی منم میام…حال کن بیا.خودت نرفتی…ولی توی ایران نمیشه…تو شوهر و پدر خیلی خوبی هستی…من از خودم با خبرم…امروز دکتر در مورد ترمیم صورت و زیبایی بهم گفت…حتی گفت تو هم راضی هستی…اشکال نداره من انجام میدم…بهم گفتن زیباتر میشم…من میدونم که از اول هم تو راضی به ازدواج با من نبودی فقط به اصرار پدرت که با پدر من دوست بودن باهام ازدواج کردی…تو خیلی خوبی تو این سالها اصلا به روم نیاوردی…ولی من بهت اجازه میدم…اگه دلت خواست تو هم مدتی با خانوم خوشگلی ارتباط داشته باشی…گفتم داری منو امتحان میکنی…یا فک کردی توی این سالها به اجبار باتو بودم…خدا فقط میدونه توی این دنیا کسی رو اندازه تو دوست ندارم…همه چی که زیبایی چهره نمیشه…تو مادر بچه هامی.گفت راستشو بگو چکارت شده…پکری.دلت بهم ریخته صدات عوض شده نفس کشیدنت فرق کرده…منو دوستم داری شک ندارم…و چون دوستم داری نمیخوای بهم خیانت کنی.توی دو راهی گیر کردی…آروم پتو رو کشیدم روی صورتم.گفت جانم آقاییم خجالت کشید.قربونش برم…باشه دیگه چیزی نمیگم…خودت خواستی بگو…زیر پتو بودم.خودم از خودم بدم اومد…چون خانومم هم زرنگ بود هم خوب بود…بعدشم از اول زندگی کنارم بود.روزگار سختی لحظه ای تنهام نزاشت…الان خیلی نامردیه…گفتم شاید خدا میخاد منو امتحانم کنه…خودم از زیر پتو اومدم بیرون تو چشمام…کوچولو خیس بود…بهم نگاه کرد بوسش کردم…خندید.اشکم آروم ریخت.پایین…اصلا نمیدونم برای چی…برای خودم برای اون…تو زندگی اصلا مشکلی نداشتم…فقط خودم میدونم بی حیا شده بودم…آروم با گوشه ناخون بلند و قشنگش اشکمو برداشت.گفت هیس بگیر بخواب…چیزی نگو.گفتم خیال بد نکنی ها.من هیچ وقت تاالان بغیر تو با هیچ زن ودختری نبودم.و نیستم.گفت کی بوده که از دیشب ذهنت رو بهم ریخته…فاطی زن رضا رو دیدی…دلت خواسته…چی دیدی…بهم بگو…گفتم نمیخوام نمیگم…خندید.گفت خیلی چیزی بوده که جر واجرم کردی.هیجان زده بودی.گفتم لخت بود توی حموم بود در باز بود دیدمش…من تا الان ازین گوها نخورده بودم…گفت ازت خبر دارم.عزیزم ما۲۰سالمون بود که ازدواج کردیم…از اون موقع هم فقط کار کردیم.کی وقت کردیم به خودمون برسیم…و لوس بازی در بیاریم…دیشب وقتی رسیدی خونه رفتارت دست خودت نبود…گفتم بخشید خب.دیگه حرفی نزن…گفت دلت میخواد بکنیش.گفتم سوری خرابم نکن دیگه… میخای الان از خجالت پیشت سکته کنم بمیرم تا راحت بشی…گفت خدا نکنه زبونت و لال کن…جدی گفتم…دوست داری بکنیش به جون بچه ها ناراحت نمیشم…فقط زودی ولش کن حامله نشه پاگیرش نشی…بهش پولی بده بزار بره پی زندگیش…میخوای من بهش بگم…گفتم ای وای نه…نگی ها…گفت من بگم که بهتره.زودتر راه میاد…گفتم پس تو چی…گفت بزار چند وقت استراحت کنم…اصلا با اسماعیل میرم تهران یکماهی اونجا برم پیش همین دکتره که گفت…گفتم فقط نرو خونه آبجیت…برو هتل…نه مسافر خونه…هتل خوب…گفت هر چی تو بگی…گفتم با ماشین خودت برو اونجا ماشین زیاد لازمتون میشه…در ضمن اسماعیل پسرمه که پیش خودم کار میکنه…۲۰سالشه.و خیلی زرنگه…گفت تو عشق و حالتو خوب بکن که برگشتم.خیلی لازمت دارم.گفت مرسی…عزیزم…قربونت بشم دلت نشکنه ها.ببین خودت گفتی…نفرینم نکنی ها.گفت نه دیوانه برو کیف کن…فقط هول نکنی پاره پوره اش کنی…فک کنه تو کوس ندیده ای…خندیدم…باورش براتون سخته.و فکر می‌کنید این حرفها زاییده یک ذهن مریض و کوسخول شده است…اما مهم نیست که باور کنید یانه…حقیقتی که توی زندگی من بوده و هست…من واقعا خانومم رو دوستش دارم‌.چون بی‌نظیر مهربونه…اون روز تا غروب پیشش بودم.خانوم سمیعی زنگ زد گفت برای بازرسی ماهانه از بهداشت میان.من هم ساعت۶میام شما هم بیا…گفتم چشم.خوابیدم ۵بلند شدم یک تیپ زدم رفتم مجموعه…وقتی رسیدم سمیعی هم رسید تیپ مکش مرگ ما زده بود…رفتیم داخل…چند دقیقه نشده بود که مهمونها و بازرسها رسیدن…میخواستن یک مجموعه عین مال ما بسازند برای نمونه کار از جهاد کشاورزی اومده بودن بازدید و سرکشی…و دیدن کار و بازده ما…میدونستم تا۸یا۹شب طول میکشه…زنگ زدم خونه گفتم من ممکنه دیر بیام از جهاد کشاورزی اومدن…بازرسی…شما شام بخورید…من با اینها هستم…تقریبا۹و نیم کارمون تموم شد.هیات۴نفره بودن با ۴تااز همکارای جدید…ولی من محض احترام قبلش دستور شام داده بودم…برای خودم و سمیعی.حتی نگهبان و فاطی…شام آوردن خیلی معاون جهاد ازم تشکر کرد…و جاتون خالی بود…اونها که رفتن…من سمیعی رو فرستادم که بره…به نگهبان گفتم اونجا رو تمیز کنه…خودم هم رفتم سراغ فاطمه خیالم هم از خانومم راحت بود…دیدم شام خورده.منو دید اومد جلو اینبار خودم دست دراز کردم دست داد…گفتم شامتو خوردی گفت ممنون عالی بود…چرا زحمت کشیدی…گفتم مهمون داشتم تو هم جزوشون بودی…گفتم فاطی فکراتو کردی.؟گفت

اره ولی راستش میترسم.گفتم از چی،؟گفت اگه خانومت بفهمه.چی؟خندیدم گفتم خودش منو فرستاده پیشت…تازه شاید خودش بیاد پیشت بهت بگه.گفت نه دروغ میگی…گفتم به خدا راست میگم…گفتم فقط تو نباید بزاری کسی مثل دخترت و خواهرم بفهمه…فاطی یکماه باهم باشیم…بعد تا ببینیم چی میشه…اگه دوست داشتیم ادامه میدیم اگه نه…تو اینجا کار کن.حقوقتو بگیر…گفت فقط یک ماه…گفتم عزیز جان…مث دوران نامزدی… ببینیم از هم خوشمون میاد یانه؟گفت باشه…میخای محضری صیغه کنی یانه…گفتم تو چطور دوست داری…برای یکماه هر چقدر دوست داری بگو پول نقد بهت بدم…لازمت میشه…گفت خب صیغه کی بخونه…گفتم بریم پیش آخوندی چیزی…گفت.دوست داری چقدر بهم برای یکماه بدی…گفتم چون خوشگلی هرچی بگی بهت میدم…گفت ۵میلیون میدی بهم…گفتم ۵تومن با تمام خورد وخوراکت بهت میدم.حتی برات خرید هم میکنم.به شرطی که دختر خوب باشی…خوب تا کنی با من…خندید…گفت…باشه…گفتم الان منو دعوتم نمیکنی…توی اتاقت…گفت الان.که به هم حلال نیستیم…گفتم صیغه می‌خونیم که شرایط هم رو قبول کنیم…وقتی تو مدت یکماه رو با مبلغ ۵میلیون قبول کردی…من هم راضیم خودش صیغه است دیگه…گفت خب الان آمادگیش رد ندارم…گفتم چرا…تازه حموم بودی و همه رو تراشیدی‌‌…تر وتمیزی مثل گل…امروز هم که کاری نکردی عرق زیسته باشی…گفت وای از کجا میدونی تراشیدم…گفتم مث اینکه خودم بهت ژیلت دادم ها…بعدشم حلال کن لای در باز بود.دیدمت…خندید…گفت خودم باز گذاشتم…از توی آینه دیدم نگاهم میکنی به روی خودم نیاوردم…دیدم خیلی آقایی از اول هم ازت خوشم میومد…گفتم حالا بیام تو…گفت بیا…ولی فقط برای بدنم نباشه ها دوستم داشته باش.من محبت مرد تاالان ندیدم به خودم…گفتم ای ناکس تور پهن کرده بودی…خندید.گفتم جانم.خیلی خوشگلی…رفتم داخل یک مبل کهنه اونجا بودنشستم روش گفتم بیا بغلم.نترس خجالت نکش.اومد بغلم.ولی قبلش مانتوش رو در آورد.گفتم فردا نه پس‌فردا سوری جان میخاد بره تهران…میام دنبالت بریم خرید میخوام نو نوارت کنم…گفت مرسی…بی پدر چه بوسی ازم کرد…نشوندمش توی بغلم.از زیر بغلش گرفتمش…دست رسوندم سینه چپش.نگاهم مرد…دوباره لب گرفتم ازش…گفت میدونی چند وقته هیچکی منو نبوسیده…میدونی چندوقته با مردی نبودم…هرچند اون رضای نامرد از مردی فقط کردنش رو بلد بود…گفتم مهم نیست الانبار من هستی و خودت انتخاب کردی.وس نگران نباش…من هواتو دارم…تا هروقت دوست داشتی اینجا کار کن…ولی این یکماه فقط خانوم من باش.سوری هم نیست…گفت ممنونم…آروم تی شرتش رو در آوردم.آخ حیف این سینه ها…که توی این سوتین کهنه بود…چقدر خوشگل بودن…میخوردمشون ناله می‌کرد… آه میکشید…سرمو محکم با دستش گرفته بود…آروم فشار میداد به سینه هاش…گفتم خوشت میاد گفت خیلی…اون وحشی فقط سینه هامو گاز محکم می‌گرفت همش زخم بودن…من فهمیدم این دلش خیلی پر و زخمیه …فقط محبت میخواست…تمام گردن و لباش رو بوسیدم…از دیشب که حموم رفته بود هنوزم بوی عطر میداد بدنش…خوابوندمش روی همون مبله…گفتم در بیار شلوارتو…گفت باشه…درش آورد.دیدم اصلا شورت نداره…گفتم اوه آماده ای که.کو شورتت…صورتشو چرخوند.گفتم چی شد عزیزم…ببخشید…گفت نه علی جون…از تو ناراحت نشدم.که…شورت دیگه غیر دیشبی نداشتم…اونم پاره بود نپوشیدم…گفتم نگران نباش…صبح همه چی درست میشه…حتی جا خوابت رو هم عوض میکنم.خب…الان گریه نکنی ها…دلم میگیره…ولی آروم اشک ریخت…گفتم نازنین خانوم…تو دیگه فعلا زن من هستی…برات کم وکسر نمیزارم خانومم هم میدونه…پس حلاله.نگران نباش…گریه نکن…گفت علی تو نمیدونی اونها چه ظلمی بهم کردن…پشت کمرم رو نگاه کن.بالای کلیه چپم…گفتم آره این چیه…گفت جای سیخ نعشه اون پفیوسه…جر وبحثمون شد.منو با سیخ داغ سوزوند.بغل رون پامو نگاه کن…جای بخیه بود دوتا…گفتم این چیه…گفت جای چاقوی اون بی پدر و مادره…بخاطر اینکه اون دفعه که میخواست ازت دزدی کنه کمکش نکردم…منو توی خونه با چاقو میوه خوری زد…از ته دل گریه کرد…گفتم غصه نخور.اون قدر تورو نمی‌دونست… خر چه داند.قیمت نقل ونبات… من که نمیتونم ظلم اونها رو جبران کنم.ولی تو رو دوستت دارم و ازت نگهداری میکنم…حتی اگه صیغه من هم نباشی و کسی رو برای ازدواج پیدا کنی…گفت ممنون…بلند شد لخته لخت بود…دستمال برداشت اشکاشو پاک کرد…گفت پاشو علی جون…تو هم لخت شو ببینم چی به چیه…گفتم چشم…اول که بالاتنه لخت کردم…گفت ماشالله خوب درشتی ها…بعدش شلوار و کشیدم پایین…شورت گشادی تنم بود…گفتم خودت درش بیار…تا کشید پایین.گفت عه دمتگرم چه کیری داری…چه خبره.سرش چقدر بزرگه…تو با همین اون سوری بنده خدا رو میکنی…دمتگرم…بخدا فقط سرش۴برابر کیر رضاست…گفتم جدا.گفت بخدا…اگه این کیره اون دودول هم نیست…علی جون همون سوری جونت آروم بکنیم ها…من تا الان همچین چیزی توی عمرم ندیده بودم…خندیدم…

گفتم .بیا دراز بکش الان…گفت نمیخای بخورم برات…گفتم چرا خیلی هم میخام…گفتم من الان میخام کوس نازتو بخورم با اون زبون گنده اش…گفت میخوری برام…گفتم آره سکس دوطرفه راضی باشی قشنگه دیگه…گفت مرسی. اون سگ پدر اصلا نمی‌خورد برام…ببین فاطی جون اونو ولش کن با من باش خب…دراز بکش…خوابید روی مبل جفت سینه هاشو گرفتم توی دستام…چقدر سفت و نرم و گرم بودن. چوچوله بیرون زده قشنگشو مکیدم توی دهنم.ناله می‌کرد.وای خدا چقدر خوبه…بخورش عزیزم بخورش تموم نمیشه همش مال خودته…محکم بخورش…پاهاشو دادم بالا‌وسوراخ کون تنگه تنگش رو زبون زدم.کیف کرد.زودی برگشت طرفم…چندتا بوس منو کرد…گفتم دوست داشتی…گفت خیلی خوبی…من‌ درکم کردی…دلم می‌خواست اینو حس کنم…چطوری؟وقتی مردها کون رو لیس می‌زنند… زبون نرمشون بره توی سوراخ کون…چقدر خوب بود…مرسی مرسی.علی جون…پاشو کیر گنده آتو برات طوری بخورمش که اصلا فرصت گاییدنمو نداشته باشی…واقعا ساک میزد ها.وقتی لامصب زبون به زیر خایه هام میزد وکونمو زبون میزد تازه فهمیدم حسش چی بوده…سر کیرمو عین بستنی بزرگ میمکید ولیسش میزد…گفتم آخه الان آبم میاد بسه دیگه…گفت نه بزار بیاد بریز دهنم میخام آبرو بخورم…خداییش کیف کردم…دوباره مشغول شد‌‌ خوب ساک میزد…گفت.هر وقت اومد بریزش دهنم…گفتم باشه عزیزم…چندتا تلمبه قشنگ زدمو داشتم آبرو می‌آوردم… که خودش کیرمو محکم گرقت دستش…بیشتر داد توی دهنش میخواست خفه بشه…اما ادامه داد…همون لحظه آبم اومد پاشید ته حلقش…همه رو قورتش داد…چند تا سرفه شدیدهم کرد…گفتم وای چی شد…با سرفه گفت نترس یک‌کم پرید توی ریه هام…طوری نیست…رفت دهنشو شست…با دستمال کیرمو پاک کرد…گفتم ببخشید خودت گفتی…گفت اشکال نداره خودم دوست دارم… گفتم ولی دلم میخواست بکنمت…گفت میکنی عشقم…عجله نکن…چون خودم خواستم بار اول آبتو با خوردن بیارم که موقع کردن…حست فقط با کوسم باشه نه جای دیگه… وزود ارضا نشی…خوب منو بکنی.که چندساله کیر ندیدم…رفتم دستشویی برگشتم…روی مبل بود لخت بود…نشستم کنارش…اومد نشست روی پاهام.لخت بود.خودش توی بغلم بود دستشو برد پایین با سر کیرم بازی می‌کرد… لبهای قشنگی میداد.گفت علی جون یکبار دیگه با زبونت کونمو لیس میزنی خیلی خوشم اومد…داگی بشم…گفتم بشو…لامصب چه کونی داشت…گفتم باید بهم بدی بکنمش خیلی سوراخ تنگیه…گفت بخدا پاره میشه بدبخت میشم…بد کیرت کلفته…مخصوصا سرش.‌همینجور چند دقیقه ای لیسش میزدم…کیرم دوباره از آه وناله فاطی شق شده بود…بلندشدم سرپا…گفتم داگی نگهش دار…وقت کردنت رسیده…گفت بکن کیف کن…نوش جونت…با آب دهن خیسش کردم.سرش و گذاشتم در سوراخ کوسش فشار دادم نمیرفت داخلش…با یک فشار زیاد مانع رد برداشتم…انگار نه انگار که یم شیکم زاییده…کوس تنگ و پلمپ…آخ بلندی گفت…میگفت وای وای عجله نکن…فشار نده خب نمیره توش…اون که اینقدر سرش کلفته…میخای منو بکشی…وای مامان…گفتم جانم چته خودتو خوردی.گفت علی جان بخدا نفسم گرفت…کشیدمش بیرون…قورپی صدا کرد…گفت وای راحت شدم…داشتم دو تیکه میشدم.عه چقدر کلفته…لامصب کله اش که می‌رفت داخلش…احساس شقه شدن بهم دست می‌داد… دوباره تف زدم…قشنگ کونشو فیکس توی دستام نگه داشتم…گفتم تکون نخور خب…گفت فقط جون مادرت آروم.عزیزم من مال توام خوب بکنش…ولی آروم بکن بزار بهش عادت کنم.چندساله ندادم درد دارم…دادم داخل به حرفش گوش ندادم…نصفشو فرو کردم توش…گفت نه تو رو خدا نه…چقدر بد کلفته لذتی برام نداره…دارم عذاب میکشم…درش آوردم… گفتم بیا بشین روش اگه لذت نبری که قشنگ نیست.خودش اومد نشست روش…گفت نه نمیشه سرش که میره داخل انگار میخام دو نصف بشم…گفتم بیا دراز بکش خودم آروم بکنمت…گفت باشه.دراز کشید فرغونی زدم داخلش محکم گرفتمش…سنگین گاییدمش هر چی آه وو ناله کرد حتی فحشم داد ولش نکردم…کوسش روون شده بودابم دیگه به این زودی نمیومد…ولی خودم کشیدم بیرون…گفتم قنبلش کن…گفت دردم میاد نمیخام…گفتم باید بدی تا عادت کنی…قرار نیست زجرم بدی که…گفت بخدا پاره شدم…هم قدش بلنده هم کلفته…گفتم لوس نشو دیگه…داگی کرد… کوسش خیس بود ولی آب دهن زیاد زدم…دادم داخلش کمرش و محکم گرفته بودم …دیگه کنترل هیجانم دست خودم نبود…تنگ بود سفید بود خوشگل بود.همه به یک طرف.‌اینقدر صدای ناله و داد و بیدادش قشنگ بود که کفم برید…چنددقیقه شلاقی کردمش و آبم اومد ریختم روی کپل های کونش…دمر ولو شد روی مبل…گفت خدا لعنتت کنه که به اندازه ده سالی که زن اون وحشی بودم…توی ده دقیقه منو کردی…دیوانه ای ها.‌سیر نمیشی از کوس…گفتم چطور بود…گفت افتضاح…دهن کوسم اندازه قابلمه باز شده…خندیدم…گفتم فردا برات جبران میکنم…غصه نخور…گفت ببینیم و تعریف کنیم.سرحال و خوشحال بلند شدم رفتم که برم خونه…دیدم این زنیکه سمیعی هنوز منتظره گفتم چرا هنوز نرفتی…گفت منتظر بودم.

کارت تموم بشه بیایی ماشین رو برداری…چطوری من ازین جا رد بشم…ماشین رو برداشتم…اون رفت…رفتم پیش محمود نگهبان…امشب شیفت این بود…گفتم محمود این سمیعی از کی اینجاست…گفت درست یک دقیقه قبل از خروج شما از سوله این هم خارج.شد…فهمیدم که کلا ماجرا رو فهمیده.یا دیده…رسیدم خونه…سوری گفت کجا بودی دیر کردی؟گفتم که مهمون داشتم.تا شام خوردیم پذیرایی کردیم دیر شد…گفت علی من و اسماعیل فردا راه میفتیم.فقط یک ماه فرصت داری…گفتم مرسی عزیزم که بهم اعتماد داری…خندید…توهم مواظب دخترها باش…گفتم چشم توهم خوب به خودت برس و احتیاط کنید…فرداش زنم و پسرم راه افتادن رفتن…ساعت ده بود زنگ زدم به فاطمه گفتم حاضر باش‌‌…بردمش بازار اول بهش ۵تومنش رو دادم…بعدش کلی لباس و لوازم آرایشی و غیره براش خریدم…یک گوشی خوب براش خریدم که خرکیف شد…چون میخواستم این یکماه خوب بکنمش میخواستم ساکت باشه…یک خونه باغ کنار شهر داشتم امن بود اما…تنها بود…گفتم میایی ببرمت ویلا فعلا اونجا باشی…گفت آره من بچه روستا هستم نمی‌ترسم… ولی شبها چی…گفتم من شبها نمیتونم دخترامو تنهابزارم…گفت پس شبها برم همون اتاق…گفتم یک فکری میکنم دیگه…گفتم اگه ببرمت خونه خودم…طبقه شخصی خودم…یه وقت سر و صدا نکنی دخترها بفهمند…خیلی بد میشه ها…گفت نه بهت قول میدم.پس بریم…قبل از اینکه دخترها از مدرسه برسن.بردمش طبقه آخر… سوئیت شخصیم…البته خونه چون دوطبقه بود…نشیمن طبقه همکف بود…بالاش پذیرایی…و روی اون سوئیت بود…خیالم راحت بود که نمیرن بالا…ظهر سفارش غذا دادم بهش گفتم .غذا رو که تحویل گرفتم مال تو رو میزارم کنار راه پله بیا ببرش…ساعت۳ازپیش بچه ها بلند شدم…گفتم من بالا چرت میزنم…کاری داشتین فقط تلفنم زنک بزنید…کسی بالا نمیاد…شلوغ هم نکنید…مامان یکماه نیست…کوچیکه کلاس پنجم گریه کرد…بوسش کردم گفتم زود میگزره میاد گریه نکن…رفتم بالا…به خدا میگن…خونه با پلاس آدم با لباس…راست میگن…بی پدر مادر آرایش کرده بود لباس شیک ناز پوشیده بود…اونم فقط یک تاب شلوارک…باورتون نمیشه انگار از بهشت حوری آورده بودن…گفت چرا دیر اومدی…گفتم دخترها تنها بودن.کوچیکه دلش گرفته بود…گفت میایی باهم بریم دوش بگیریم…دیشب نرفتم…گفتم باشه…بردمش داخل لختی شد…بردمش توی وان…مث پری دریایی توی وان بود…خودش کیرمو گرفت دستش گفت هر چند بی رحمه و گنده بکه…اما دوستش دارم…خوب با خایه هام بازی می‌کرد… من توی وان بودم نشسته بودم.بلند شد خودش سرپا کوسشو آورد جلو دهنم گفت بخورش زود تندتند…زبونشو مث دیشب محکم بکش داخل دهنت…برگشت دستاشو دو طرف وان گذاشت سرپا داگی کرد گفت حالا از پشت بخورش…از دیشب منو دیوونه کردی.با خوردن و کردنت…دردم اومده ولی کوسم دلش کیر کلفت میخاد…تازه مزه کیر مردونه رو فهمیده.خوب براش خوردم…آبش ریخت روی صورتم.حالا نوبت اون بود.قشنگ نشست توی آب بلند شدم…دادم بخوره…کیر رو کشید بالا.گفت میخام این خایه های گنده آتو بخورم…گفتم فقط آروم…چند دقیقه نشد…گفت پاشو منو بکن…گفتم چشم عزیزم…تو که نمیدادی چی شد…خندید گفت نمیدونم کوسم چکارش شده خارش کیر گرفتش.فقط دلش کیر میخاد…گفتم اینجا نمیتونم خوب بکنمت بیا بریم بیرون…آخه تو ریزه میزه ای و من قد بلند…روی تخت خوب میکنمت…گفت باشه بریم…روی تخت خودش داگی کرد…گفتم صبر کن یک ژل روان کننده دکتره به من و سوری داده بود…از توی کشو برداشتمش…دیدم روی کاغذ نوشته خوش بگذره…ژل رو ریختم روی کون وکوسش…فرو کردم داخلش…آه قشنگی کشید…گفت بخدا علی ااز دیشب درد داره ها ولی دلش میخاد دوباره گاییده بشه…خارش کوسم بر طرف شد…چندتا تلمبه قشنگ بهش زدم.خودشو سریع کشید بیرون…یک آب قشنگی از کوسش زد بیرون…گفت مرسی پسر خوب…خستگی منو در آوردی… گفتم از پشت هم بهم میدی…گفت شک نکن…چون خیلی خوبی…قرارمون فقط۵ تومن بود…ولی فقط۶تومن گوشی خریدی…تو خیلی خوبی برعکس اون خواهرزاده حروم زاده ات.اصلا مرامش به تو نکشیده…میخوام بهت کون بدم که از دلت در بیاد…محبتت جبران بشه…میدونم جرم میدی…ولی اشکال نداره…گفتم برای چی ازش جدا شدی.تو که جا ومکان نداشتی…گفت من که بگم کسی باور نمیکنه…گفتم بگو من میکنم…گفت مواد گرفته بود بفروشه.مأمورا گرفتنش موادش به گوه رفت.به یارو رفیقش بدهکار بود.نداشت بده میخواستن بکشنش.ترسیده بود.به بهانه عروسی منو برد باغ اونها.داد دو نفری منو کردن…ولی مرد بودن.دوشب نگهم داشتن فقط از کوس کردن.خودشون هم وقتی گریه منو دیدن ناراحت شدن.بعدشم دیدم غیرت نداره ازش طلاق گرفتم…دلم فقط به غیرت نداشته اش خوش بود.که دیدم اونم نداره.ولش کردم…گفتم ای بابا.عجب ها.خاک دو عالم بر سرش.گفتم آماده هستی که دوباره قنبلش کن.خندید گفت بی رحمی نکنی ها.درد داره.بوسیدمش گفتم نترس فقط سرش و میکنم…گفت لامصب مشکل همون سرشه دیگه.بقیه اش که مهم نیست.

خندیدم ژل بارونش کردم…کیرمو چندبار مالوندم کونش…سرش و گذاشتم دم کونش فقط یک فشار دادم ولی محکم قشنگ رفت توی کونش اونم تا نصفه…جیغ زد.گفتم ساکت صدا میره پایین…گفت بخدا کونم پاره پاره شد…گفتم درش بیارم…گریه کرد گفت آره در بیارش.نمیتونم تحمل کنم…کشیدمش بیرون جیغ دوم رو زد.بلند شد سر پا…با دستش کمرش رو گرفته بود…گفت علی بغلم کن نمیتونم وایستم…داره دلم پاره میشه.یک آن گریه اش بلند تر شد…گرفتمش توی بغلم…دوستان بدی کیر کلفت اینجاست ها…گفت نگاه کن چکارم شده…دمر شد‌.باور کنید،انگار کونش رو با چاقو بریدی جر خورده بود.خونی هم بود.خودمم ترسیدم…گفتم وای ببخشید پاره شدی…گفت حالا چکار کنیم…گفتم نمیدونم…باید بریم دکتر…گفت چی بگیم…گفتم میگیم رابطه پشت داشتیم اینجوری شده…کدوم دکتر؟گفتم من یکی رو میشناسم…تازه سوری رو بردم پیشش…گفت نه خیلی بده…از توی کمد سوری جون بهم نوار بهداشتی بدی…خودم بلدم چکار کنم…بار اول که رضا نامزد بودیم منو کرد…همینجوری شدم…اول بارم بود…گفت صفرت آزاد شد…خندیدم…گفت کوفت…نواربهداشتی بهش دادم چندتا پنبه رو آغشته به بتادین کرد شورتشو پوشید…بی حال بود…گفتم بیا بریم بیرون دور زدن…گفت کونم درد میگیره نمیتونم بشینم…بزار برای فردا…گفتم شام چی دوست داری برات بگیرم…گفت علی واسم پیتزا میخری؟گفتم هر چی دوست داری بگو…گفت من عاشق پیتزا هستم…گفتم چشم…ولی من بهش نگفتم…اگه میبردمش دکتر کونش کمه کم۴تابخیه می‌خورد… این ازون خانوم‌های ظریف مریف فنچ بود…پوستش نازک بود…گفتم فقط سر وصدا نکن…خودم میام پیشت…رفتم پیش بچه ها…گفتم من میرم بیرون…کوچولوهه گفت بابا من هم بیام…گفتم هر دوتا بیایید بریم…بردمشون چرخوندمشون…بردمشون گلخونه…یک‌کم کار داشتم انجام دادم…سمیعی اومده بود سرکشی…گفت مسوول گلخونه قارچها نیست…نیومده…گفتم زیادی فضولی کردی در رفت…گفت درش آوردی یا در رفت…کی بود؟گفتم برمیگرده میفهمی،کارگر گرفتی یا نه،؟گفت اکثرا معتادند… گفتم باشه خودم پیدا میکنم…گفت مامانشون کجاست که اینها پیش تو هستن…جولان میدی…گفتم با اسماعیل رفتن تهران مهمونی…گفت ایوالله جاش خالی نباشه…که فک کنم نیست…گفتم بلبل زبون شدی…گفت علی آقا چندساله با هم هستیم…گفتم نمیدونم…گفت هیچوقت به هم بی احترامی کردیم نکردیم که…گفتم مگه الان چیزی شده…گفت با کنایه حرف میزنی…گفتم دیشب چرا جاسوسی منو میکردی…کار خوبی نیست ها…گفت کار تو خوبه…هنوز خانومت نرفته بله دیگه…گفتم اولا من کاری رو بدون اجازه عشقم نمیکنم.دوما حریم خصوصی هر کس به خودش مربوطه.دوما زن صیغه ای منه…گفت عجب پس سوری جون میدونه…گفتم بله…سوری مریضه رفته تهران درمان…برای همین.من که نباید همه چیز رو بهت بگم…ببین توی این سالها تو امین من بودی مثل خواهر بزرگترم بودی…هیچوقت به چشم بد بهت نگاه نکردم…کاری نکن از هم ناراحت بشیم.بی برو برگرد اگه ناراحتی میتونی حق و حقوق تو بگیری بری…چون من از فضولی خوشم نمیاد…دید سمبه پر زوره ترسید معذرت‌خواهی کرد. رفتم طرف ماشین…گفت علی…آقاشو نگفت…گفتم کشمش هم دم داره…گفت علی آقا.اگه من نخوام خواهرت باشم چی…گفتم چی؟گفت خودت شنیدی…گفتم سن و سالت ازم بیشتره.من سن بالا حال نمیکنم…گریه کرد رفت توی ماشینش…دیدم دلشو شکستم…رفتم توی ماشینش.گفت مگه من چند سالمه؟.تو چون مدارکمو دیدی میدونی…ولی مگه زشتم یا بد تیپم…بخدا توی خیابون هنوز پسرهای جوون بهم تیکه میندازن…گفتم اونها دنبال شوگر مامی هستن…داد زد خیلی بدی.اصلا فک نمیکردم اینقدر کثافت باشی…خندیدم ها…گفتم لعنتی تو خوشگلی ولی من تا الان به تو حتی فکر هم نکردم…گفت پس فک کن.امشب بهت زنگ میزنم…اگه بر نداری ناراحت میشم…حیف تو نیست دنبال این روستایی ها هستی…من مهندسی آب و خاک دارم.ولی تو رو دوست دارم…منو نمیبینی.گفتم باشه ترش نکن…فک نمیکردم توی این دنیا کسی هم به من فک کنه.گفت خودتو دست کم نگیر.نصف کارگرای زن اینجا چون می‌بینند اصلا بهشون محل نمیزاری اینجا رو ترک می‌کنند.خودم شنیدم.به خودت برس.گفتم چشم.زنگ زدم فاطمه گفتم در چه حالی.گفت خراب درد شدید دارم.برگشتی برام دارو بگیر.گفتم چشم خوشگل خانوم.وقتی برگشتم با بچه ها شام خوردیم موقع خواب رفتم بالا…خواب بود…سر و صدا نکردم برگشتم.پایین نیم ساعتی با سوری صحبت کردم.جریان رو گفتم.گفت علی تو عجب آدمی هستی ها.گناه داره…خب دیگه نمیتونه تا ده روز باهات بخوابه.گفتم دیگه اتفاق افتاد.گفت صبح پدرش در میاد.گفتم چرا.گفت اولین باری که بخواد بره تخلیه کنه…از درد میمیره.ببرش دکتر.گفتم چشم.هنوز قطع نکرده بودم.سمیعی اس داد برو اینستاگرام.رفتم اونجا.نامرد چندتا عکس بدون چهره برام گذاشته بود.چی کوسی داشت بزرگ و تپل.سینه های قشنگ.خیلی عکس بود.گفتم این خودتی یا از اینستا شکار کردیشون.نوشت بی ادب دستبند و النگوهامو نمیبینی مگه؟

گفتم آهان راست میگی…گفت اصلا میدونی اسم اصلیم چیه…دوستام چی صدام می‌کنند… گفتم نه…چیه گفت دیگه نگو سمیعی…من ناهیدم…گفتم قشنگه…ناهید خانوم…گفت علی جان.چیزی ازت بخوام نه نمیگی…گفتم در توانم باشه نه…گفت هست…برام یک عکس از اونجات بفرست میخوام بدونم چقدره که دختره که بیوه هم بود اینقدر ترسید و آخ و واخ می‌کرد… گفتم خجالت بکش لامصب من تو رو فقط به چشم خواهری دیدمت…نوشت من خودم دوتا داداش دارم تو رو نمیخام…گفتم بی حیایی دیگه…ایموجی خنده گذاشت…گفتم به شرطی که همین الان یک عکس لخته لخت با چهره برام بفرستی میخام ببینمت…گفتم باشه بروی چشم…چند دقیقه نکشید که فرستاد…چقدر سفید و تپل و قشنگ بود.یکی هم نفرستادچندتا فرستاد و…دوتا داگی فرستاد چقدر کوسش قلمبه بود.من هم خودبخود کیرم شق شد…از ظهر هم که آبم نیومده بود.نصفه کاره ول شده بود…شقه شق شد…من هم براش فرستادم…نوشت وووWOWوووو…عجب چیزیه.حق داشت.لامصب چه سر بزرگی داره.اوف…گفتم خوشت اومد.گفت آره.دلم میخاد اون سر بزرگش رو بخورم…گفتم کجایی الان…گفت خونه پیش مامانم…اون اتاقش خوابه من هم با توام.گفتم فردا یکدل سیر میکنمت…یک‌جوری که دیگه تا کیر گنده دیدی هیچوقت ذوق نکنی…گفت وای یعنی میشه…گفتم صبر کن داری لذت میبری ها…یک‌کم سکس چن کردیم و خوابیدیم…هنوز خوابم نبرده بود.گوشیم زنگ خورد…فاطمه‌ بود…آروم رفتم پیشش…گفتم غذا تو خوردی…گفت یک‌کم خوردم ولی علی جون نمیتونم بشینم…دردم شدیده…گفتم دراز بکش از داروخانه دارو گرفتم…پماد و شیاف داد…گفت باشه…وقتی شورتشو کشید پایین توش اندازه بند انگشت خونی بود…گفتم صبر کن خودم عوضش میکنم…دمرو دراز کشید…پماد و آروم آروم زدم بهش نمیزاشت هی سفت می‌کرد لای کونش رو…گفتم میخام شیاف بزارم یک‌کم تحمل کت خوب میشی…تا شیاف و گذاشتم…رفتم دستامو شستم…برگشتم…دیدم بالشش خیسه خیس شده…گفت دردم زیاده…گفتم خیلی خیلی ببخشید…برات جبران میکنم…گفت بخدا برای این نگفتم…میخام فردا اگه خوب نشدم منو ببری دکتر.گفتم چشم.باشه…دمرو لخت بود.کمرشو ماساژ دادم.گفت پیشم میخوابی…گفتم باشه…همونجا خوابم برده بود…صبح گوشیم زنگ خورد…دختر کوچیکه بود…بابایی کجایی…دیرم شده…گفتم الان میام…زودی رفتم پیشش وگفت خب صبحونه چی بخوریم…گفتم ببخشید یک فکری میکنیم دیگه…ساعت۱۰فاطی رو مجبوری بردمش پیش خانوم دکتره…سر بسته جریان رو گفتم…گفت وای وای شما توی رابطه جلو هم باید احتیاط کنید پشت که کلا ممنوع هستی.گفتم خانوم دکتر…کاری بکن دیگه…گفت نوعی آزار جنسی محسوب میشه…در اصل باید گزارش اورژانس اجتماعی کنم…گفتم نه ابروم میره…گفت پس بزار با خانومه حرف بزنم…ببینم زوری در کار بوده یانه…بیرون باشید…بعد چند دقیقه صدام زد…گفت نمیدونم با این خشونت جنسی که داری…چرا خانوما دوستت دارند.بدجور هم دوستت دارن…گفتم چون من هم خیلی خیلی دوستشون دارم…گفت خب احتیاط کن دیگه…گفتم آخه لامصب شهوت که زیاد میشه مغز از کار میفته…خندید…گفت حیف که نمیشه…گفتم چی…گفت هیچچی هیچچی…گفتم خودم فهمیدم…گفت نه فکر بد نکنی ها.من شوهر دارم.گفتم میدونم فقط دوست داری ببینیش…خندید…گوشی دادم گفتم برو گالری… من این طرف میز بودم اون اونطرف…تا دید گفت یا خدا…اوه اوه…طبیعی نیستش…گفتم بده من گوشی رو.درسته دکتری ولی چرت نگو…چندتا دارو و چندتا پماد نوشت…سرم تراپی کرد شستشو داد…پول سنگینی هم ازم گرفت…شغلم پرسید بهش گفتم…گفت همونه خر پولی دوستت دارند…این یکی دیگه کیه دیشب برات دلبری کرده…گفتم اون خانوم مهندسه…گفت عجب…کارتشو داد.پیج اینستا داد.من هم دادم…خیلی باهم دوست شدیم…موقعی که میخواست فاطی رو مرخص کنه…گفت در ضمن من هم متارکه کردم…گفتم کدوم ابلهی تو رو طلاقت داده.گفت یک دول کوچولو…که خودم طلاقش دادم…خندیدم…بردمش خونه طبق نظریه پزشک سکس عقب که کلا منحل شد…سکس جلو بعد از یکهفته با احتیاط…جرات نداشت بره توالت…خونه زندانی بود…آخه اصلا حوصله راه رفتن هم نداشت…من رفتم گلخونه ناهید سمیعی اونجا بود…تا منو دید خندید…گفتم چته…گفت پس کو مسوول سالن گفتم گیر دادی ها…گفت جدی میگم…مهمون داره…گفتم مهمونش کیه دیگه…گفت دختر جوونی اومده میگه با فاطمه…کار دارم.گفتم بفرستش دفتر خودم‌…فرستادش اومد…یک دختر لاغرو روستایی کم سن وسال…پوست تیره…و رنگ و رو رفته ای داشت…گفتم چیه بی حالی دختر جان…گفت هیچچی با…فاطمه کار دارم…گفتم اینجا بود رفته جای دیگه کار میکنه…گفت ای بابا‌…خودش گفت من میرم اونجا سرکار چند روز دیگه تو هم بیا پیشم برات کار جور میکنم…الان من چکار کنم…گفتم هیچچی زنگ بزن بهش…گفت شماره شو هر چی زنک میزنم میگه خاموشه…تازه یادم اومد که گوشی که براش خریدم.شمارهذاش رو هم عوض کرد گفت نمیخام با کسی ارتباط داشته باشم…گفتم بشین الان میام…رفتم بیرون…

به نگهبان گفتم چایی داری.اگه داری بیسکوئیت توی کشو اولی من هم هست برای این دختره ببر از بی حالی رنگش مث گچ سفید شده…الان میمیره…توی ماشین زنگ زدم…به فاطمه گفتم فاطی جون مگه قرار نبود به کسی نگی اومدی جای من سرکار…گفت من به کسی هیچچی نگفتم که…گفتم یک دختره لاغر مردنی سیاه سوخته رنگ پریده اومده اینجا میگه فاطی گفته بیام اینجا سر کار…گفت وای اون پوران خواهر ناتنی منه…بچه دیگه مامانمه…اونم از من بدبخت تره…پارسال توی ۱۶سالگی بیوه شد…شوهر جوونش از تراکتور پرت شد زیر چرخ فوت شد.یک بچه هم داره که ازش گرفتن…دست پدر شوهر مادر شوهرش.ای بابا.من الکی بهش گفتم از راست اومده…گفتم نمیدونم مریضه چیه اصلا حال نداره…گفت ای وای نه چرا.گفتم بی حاله دیگه.‌گفت بیا دنبالم منو ببر پیشش گناه داره…گفتم ای بابا.شر نشه برامون…گفت نه عزیزم چی شری…اصلا مادر و پدر ناتنی ما.به فکر دختراشون نیستن که…طلاق هم که بگیریم انگار سر بار خونه ایم…هر روز ازین زمین به اون زمین کارگری میکنیم.نصف پول رو هم یا ننه یا بابامون می‌گیرند ازمون… بعدشم مگه کارگر نمیخای به تضمین من مث خر کار کنه…تازه کوس هم بهت میده…میگم بده…دختره خوبیه…گفتم این داره جونش در میاد…گفت بزار بیام ببینم چش شده…رفتم دنبالش…برداشتمش…نمیتونست خوب بشینه روی صندلی ماشین…ولی خوب تیپ زده بود…وقتی رسیدیم گلخونه…رفتیم دفتر معلوم بود خوب چای بیسکوئیت خورده بود یککمی سرحال بود…تا هم رو دیدن بغل گرفتن…و دختره بازبون ترکی نمیدونم چی گفت بهش…بعدشم با فارسی بهش گفت چقدر خوشگل شدی انگار عروس شدی…فاطی به من نگاه کرد و لبخند زد…گفت نکنه واقعا عروس شدی…گفت نه بابا شوهر کجا بود…ولی علی آقا از صدتا شوهر بهتر ازم نگهداری میکنه…گفتم ببین چکارش شده…گفت درد این بی پولی و فقره…حالش خرابه…از دیشب اومده شهر…خونه عمه اش بوده…اونها هم سرش غر غر کردن.‌باباش گفته اگه برگرده میزنه نرمش میکنه…چون امروز نرفته سر زمین…این هم الان می‌ترسه برگرده…گفتم ولی این۱۸سالش نیست نمیتونم استخدامش کنم…برام شر میشه…این و شرمنده ام…مگه اینکه پدرش یا شوهرش اینجا تعهد بدن…گفت من که کسی رو ندارم…پدرم اگه بفهمه کجا هستم…میاد منو با چک ولگد برم میگردونه…گفتم من هم کاری ازم بر نمیاد…زد زیر گریه…به ترکی از فاطی التماس می‌کرد… گفتم فاطی جان ببین یک لقمه نون همه رو میبره ها…در اینجا رو پلمپ می‌کنند.شوخی نیست ها…گفت پس چکارش کنیم…گفتم بگو برگرده…من پولی بهش میدم…بگو برگرده سر خونه زندگیش…گفت نه من نمیرم…من دیگه روستا بر نمیگردم…گفتم پس بزار زنگ بزنم اورژانس اجتماعی بیان کمکش کنند…گفت نه نه آبروم میره…فاطی گفت کو بزار چندشب بمونه…گفتم نه نمیشه…ممنوعه. تو جریانت جداست.بالای۲۵سالی…بچه داری…گفت خب این هم داره…گفتم فاطمه این کم سنه…سن قانونی نداره…همون موقع.سمیعی اومد داخل.گفت فقط یک راه داره…اونم اینه که این خانوم که خواهر بزرگشه…اینجا تضمین بده و انگشت بزنه…کلیه مسئولیت و نگهداری این خانوم که خواهرشه به عهده خودشه…و ما مسئولیتی در قبال این خانوم نداریم…و این خانوم فقط اینجا پیش خواهرش زندگی میکنه.و شغلی اینجا نداره…هر دو انگشت بزنند وتعهد بدن…فردا اگه کسی ماموری چیزی اومد…بگه من اینجا کار نمیکنم.فقط چون جا مکان ندارم دنبال کار میگردم…چند روزی مهمون خواهرم هستم…بعدش میتونه پیش ما کار کنه…پولشو فقط نقدی بگیره…ما پول تو کارت این جور کارگرها نمی‌زنیم که شر درست بشه…از بیمه و مزایا هم تا سن قانونی خبری نیست…اگه قبول میکنه قرار داد و بنویسم امضا کنه…گفت آره تو رو خدا بنویسید من قبول دارم.فاطمه تو هم قبول کن من هم بمونم…فاطی هم با اکراه قبول کرد…و نیم ساعتی طول کشید…توی این مدت گفتم فاطمه این بلده کارهای خونه بکنه شستشو ظرف و لباس و تمیز کاری…خونه کسی نیست کمک بچه ها…اینو تا روزی که سوری برگرده ببریمش خونه کار کنه…گفت نمیدونم بذار بپرسم…رفت صحبت کرد…گفت از خدا شه میگه…من سه ماه توی شهر خونه یک دکتره کار کردم…گفتم پس برید قرارداد رو امضا کنید برگردین بریم…زنگ زدم جریان رو به سوری جون گفتم خندید…گفت شلوغکار شدی ها…علی سرجات وای نمیستی…گفتم عزیزم این بچه است…هم سن دختر خودمونه…این دیگه از بدبخت یک چیزی اونطرف.گفت اشکال نداره شر نشه فقط.خلاصه که بردمش خونه.گفتم فاطمه ببرش دوش بگیره کمکش کن.دختره خجالت میکشید.فاطی گقت میخای بدنشو ببینی…خیلی نازه.گفتم دیوانه مهمون ماست.در ضمن همسن دختر منه.گفت باشه قبلا شوهر داشته.بزار خودشو خوب بشوره،میارمش بیرون یک سینه هایی داره بزرگ و سربالا.کوس گنده داره خیلی گنده…گفتم این مردنی.گفت مردنی چیه زیر اون همه لباس.ازم می‌پرسید این همه لباس و گوشی از کجا آوردی. گفتم علی آقا برام خریده…گفت برای من هم می‌خره.گفتم باید دختر خوبی باشی.

به حرفم گوش بدی برات میخره…گفتم فاطمه این شر میشه…گفت ازین بی کس تر و بدبخت تر من هستم خیالت راحت…من که حال ندارم خوب بکنش کیف کن…گفتم مریض نباشه بدبختم کنه…گفت وای نه…این بدبخت آفتاب مهتاب اینو ندیده…به غیر شوهرش توی عمرش با کسی دیگه نبوده…فقط به قرآن چون چیزی نخورده بوده بی حال بوده.گفت من آروم برای اینکه بپرسم چیزی لازم داره یا نه…لای در رو باز میکنم…تو نگاهش کن…ببین چه لعبتی… گفتم بگو خوب بتراشه ها.پشمی دوست ندارم…گفت راست میگی…به بهانه همون هم شده میرم پیشش…رفت در رو باز کرد.گفت فاطی در رو ببند…گفت بزار بهت تیغ بدم همه جا رو تمیز کن…همه جا خب…گفت باشه…لازم دارم…رفتم یک ژیلت ۶تیغ آلمانی تازه براش آوردم دادم بهش…لای در باز بود…دیدم راست میگه چه قد وبالایی داره…چی نازه.موهاش اینقدر بلند بود تاروی باسنش بود.مشکی مشکی…کمر باریک کون بزرگ.خوشگل…گفتم جدا چی بدنی داره…گفت صبر کن تا بهت بگم…رفت حموم…چند دقیقه ای صحبت میکردن…اومد بیرون.گفت راضی شده که من هم بیام حموم ۳تایی دوش بگیریم…گفتم رفتیم داخل چون نوار بهداشتی داری بگو پریودم…بزار فقط اونو بکنم…دردت نیاد دیدی که دکتر چی گفت…خندید گفت خیلی زبلی…باشه…رفت داخل بعدشم صدام زد علی جان بیا دیگه خجالت نداره که…رفتم داخل با شورت بودم…فاطمه هم با شورت بودولی پوران لخت کامل بود‌بادست جلو کوس و سینه هاشو گرفته بود.‌خجالت میکشید…من رفتم توی وان دراز کشیدم…گفتم مشغول باشید میخام دوتا خانوم خوشگل رو ببینم…پشتشو بهم کرد…بقران اینقدر کمرش باریک بود میتونستی با دستات دوطرف کمرشو بگیری…فاطی ژیلتو ازش گرفت…کمکش کرد…گفت پشتتو بکن.برات تمیز کنم…اینم پشمالو بود…پشتش بود.دیگه نتونستم صبر کنم رفتم بیرون…اون حواسش نبود…من ژیلتو گرفتم ازش فاطی بادستاش لای کونشو باز کرد من صابونی کردمش آروم آروم تراشیدمش خیلی زیبا کون رو تراشیدم…رفتم پایین پشت ساق پاهاشو تراشیدم…گفتم برگرد…تا صدای منو شنید کپ‌کرد…فاطی خندید…گفت من نتراشیدم که علی آقا داشت می‌تراشید.گفت فاطی نکن…به ترکی گفت خجالت میکشم…فاطی خندید.گفت هیس ساکت باش…چشماتو ببند خجالت نکشی…چنان کوس نازشو برق انداختم پاهاشو تراشیدم چقدر صاف و زیبا شد…زیر بغلهاشو خودش تراشیده بود…خودم بلند شدم حسابی شامپو بدن زدم تمام بدنشو…توی وان نشوندمش…گفتم دراز بکش بدنت ملایم بشه…توی آبگرم بود…من و فاطی زیر دوش با هم ور میرفتیم…چقدر این فاطمه بی پدر خوشگله…لبهای کوچولو گوشتی داشت…اونم داشت به ما نگاه می‌کرد… تا من نگاهش میکردم…چشماشو ازم میدزدید…فاطی بهش گفت من پریودم آخراشه…ولی به خاطر تو آمدم حمام…بیا ببین چقدر خوشگله…آروم شورت منو کشید پایین کیرم شق بود افتاد بیرون…به چی بگم قسم توی وان بود تا دید جیغ زد.‌نمیدونم به ترکی چی گفت به فاطی که فاطمه خندید…گفتم چی شده…گفت از ترس گرخیده به خودش…میگه سر کیرش اندازه سر گوشت کوب خونه ماست…خندیدم…فاطی نشست زیر پام کرد توی دهنش گفتم تو هم بیا دیگه خوشگل خانوم قرار نبود که خجالت بکشی و بترسی…گفت علی آقا خیلی بزرگه من مال غلامرضا خدا بیامرز رو به زور تحمل میکردم و میخوردم این الان توی دهن فاطی جا نمیشه که…گفتم بیا عزیزم نترس…کیر هرچی گنده تر باشه لذت سکس برای خانوما بیشتر میشه…اومد از وان بیرون…ولی با وجود اینکه روستایی بودو کم سن خیلی حرفه ای می‌خورد… گفتم کار بلدی ها…گفت شوهرم دوست داشت همیشه براش بخورم…گفتم پس بخور.من هم میشم شوهرت…کیرم توی اوجش بود…بلند شدیم ۳تا توی بغل هم بودیم…گفتم بریم بیرون…اینجا رو دوست ندارم…رفتیم خشک کردیم روی تخت بودیم…گفتم بیا دیگه چرا نمیای…فاطمه گفت می‌ترسه… گفتم نه بیا نترس آروم میکنمت خودت همش بگی بکن…فاطی هم می‌ترسید ولی الان از خداشه…درازش کردم.گفتم جان چه سینه هایی…فقط ده دقیقه قشنگ لب میدادو سینه هاشو خوردم…رفتم سراغ کوسش خیلی کوس ناز و گنده ای داشت…چقدر میمکیدم چوچوله کوسش ورم کرده بود…گفت علی آقا ولش کن نخورش گوش ندادم محکمتر مکیدم…چی آهی کشید و چی آبی از کوسش زد بیرون عین فرنی کوسش آب داشت…مث چشمه می‌میجوشید. شکمش بالا پایین میشد…میدونید.چون من کوسشو میخوردم فاطمه سینه هاشو به اوج کامل رسید…کوسشو براش پاک کردم…چنان لبی بهم داد.خندیدم.گفتم خوب بود.گفت خیلی خیلی خوب بود…چقدر خسته شدم…گفتم هنوز خوبش مونده…گفت میخای بکنی توش.گفتم آره خیلی دوست دارم تو رو بکنمت…معلومه زیاد دادی کوست از مال فاطی باز تر و گشادتره…نکنه شیطونی کردی خندید…گفتم خودم فهمیدم…فاطی گفت ای عنتر خانوم کجا.؟گفتم پسر دکتره هر روز منو می‌کرد… کیرشم بزرگ بود…گفتم پس آماده ای گفت آره… فقط حامله نشم ها…اونجا یکی سقط کردم که دکتر بیرونم کرد…گفتم نه اون ناشی بوده…ژل رو آوردم پاهاشو زدم بالا کیر رو دادم داخلش…

خودش محکم گردنمو بغل کرد کشید پایین گفت فقط وقتی میکنی بوسم کن…لبامو بکش محکم…گفتم جان بچه چی تو وحشی هستی.میکردم توش میکشیدم بیرون حرفه ای بود…قشنگ کوس دادن رو بلد بود…وقتی ساک میزد بهش شک کردم…کوسش بزرگ بود خودش هم قد بلند بود…بعد دو دقیقه قشنگ کیرم تا ته کوسش می‌رفت حتی سوری زنم هم نمیذاشت تا تهش بکنم اجازه نمی‌داد می گفت علی جان مراعات کن…پاره میشم…ولی این میگفت بکن محکم بکن…اصلا خدا اینو ساخته بود فقط کوس بده.خودش گفت علی بیا از پشت بکن…دمر شد دراز کشید…بالش و گذاشت زیر سینه هاش.گفتم چرا اونجا گذاشتی…گفت چون بتونی بوسم کنی…گفتم دمت گرم دختر…فاطی این کجا بود تا الان…کیر رو دادم داخل کوسش شلاقی تلمبه میزدم…آه و ناله می‌کرد… گفت درش نیار درش نیار بکن الان میشم…چند تا دیگه زدم تا ته کیر رو محکم کوبیدم توش گفت وای جر داد این دفعه…گفت حالا درش بیار.تا کشیدم بیرون جیغ آرومی زد…سریع برگشت لباشو گذاشت روی لبام…چندبار لب داد من هم ولش نکردم…فاطمه گفت علی اینو ببین شیر آب ول کرده…زیر کوسش خیس خیس بود…گفتم کون میدی بهم گفت آره بکن من نمی‌ترسم… پسره منو هر روز از کون می‌کرد کیرش از مال تو کم نمی‌آورد… فقط ازون بزن لیز بشه…فاطمه گفت پاره نکنی کونشو…گفت نه خیالت راحت…ژل زدم خود کونش هم از آب کوسش خیس بود و روان بود…داگی کرد گفت بزار توش نترس من قبلا جر خوردم…دوتا گذاشتم دم کونش میخواستم آروم بدم داخلش خودش هل داد عقب…سرش تا نصفه رفت توش…گفت وای چقدر بزرگه…دمتگرم اصل کیره…چندماهه فقط بادمجان میکنم توی کونم…آخ جان…بکن نترس کونم دلش کیر میخاد…چنان کونی بهم داد از کوسش بهتر…آبمو ریختم همونجا…همون موقع گوشیم زنگ خورد دخترم بود گفت بابا کجایی دم در مدرسه منتظرتم…وای تازه یادم اومد دختر کوچیکه مونده…اینها رو هر دو رو بوسیدم…گفتم من باید برم…شما شیطونی نکنید زود برمیگردم…رفتم دخترها رو آوردم گفتم براتون ناهار میارم کار زیاد دارم…میخواستم توی این چند وقتی فقط به خودم برسم…زنگ زدم فاطی گفتم آروم طوری که دخترام نفهمند هردو بیایید پایین پوران رو حتما بیارش…این دختر یک‌جور بهم حال داد تا الان کسی دیگه نتونسته این حال رو بهم بده…هنوزم میکنمش…تکه تک…بدنش چشماش سکسش…اول بردمش براش گوشی خوب خریدم…بعدشم خرید تمام عیار براش کردم از زیر تا رو…چی شد بخدا…غروب هر دو رو فرستادم آرایشگاه… خانومه رو صدا زدم گفتم پول مهم نیست جفتشون رو چنان درست میکنی که نشناسمشون…این یکی رو موهاشو کوتاه نکنی ها…فقط رنگ و مشی بزن که به رنگ پوستش بیاد…هر دو کیف کردن…خلاصه که تا خانوم گل من بیاد یکماه عشق کردم.حتی چندبار هم خوب ناهید رو کردمش…ولی عشق اول و آخرم فقط خانوممه.جیگر منه…دوستش دارم ولی اونها رو با چندتا کارگر دیگه استخدام کردم بیمه هم کردم…الان هر وقت دلم تنوع میخواد هرکی رو دلم بخواد میکنم ولی توی کون فقط پوران… همچین تپل شده خوشگل شده که نگو…نه اون نه فاطی اصلا دلشون شوهر نمیخاد…براشون خانه اجاره کردم.خودم مواظبشون هستم…حتی خواستگار داشتن خودشون قبول نکردن.فقط می‌خورند میخوابن.کاری که می‌کنند فقط پول جمع می‌کنند… حتی جواب پدر و مادرشون رو هم نمیدن…خانومم میدونه هنوز میکنمشون…ولی به روی خودش نمیاره.

نوشته: حاجی جان

بازدید 16,100

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

23 پاسخ به “فامیل دور و نزدیک”

  1. تنها حسن داستانهای این اینه که آدم به تناسخ ارواح اعتقاد پیدا میکنه داداش چند دفعه به دنیا اومدی که اینقدر داستان زندگی های متفاوت داری؟؟ روی دالایی لاما رو کم کردی تو!!

  2. تا ترکیه خوندم، بهتر بود میگفت بری تایلند.ضمنا وقتی داشتم میومدم پایین کامنت بذارم دیدم چقد داستان طولاااااانیه و دعا بهوجون زن زشتت کردم که گفته بود بری ترکیه.

  3. چطوری«خدا رحمتی»! 😁از وقتی بهت گفتم خدا رحمتی دیگه زنتو نمیکشی و یه جوری نگهش میداری 😀یه اسم انتخاب کن و یه تگ هم برای خودت بگیر ، چه اصراری داری بگی داستانهات واقعی هستن؟!

  4. شاید داستانت قشنگ باشه ( البته من نخوندم دلیلش رو میگم) ولی چون ادبیاتت افتضاح بود ادامه ندادم .سگ و تخمی … درست نیست این ادبیات حتی برای یه داستان خیالی .امیدوارم دوستانت حداقل خوب باشه. ادبیاتت که افتضاح بود

  5. آنقدر طولانی و شاخه به شاخه و قصه گویی طولانی که بی خیال شدم…دو روز وقت می‌بره بخونی

  6. خدا رحم کرده عاشق زنتی همه رو گاییدیرلستی خانوم‌دکتر رو یادت رفت بکنیاونم اوکی داده بودا

  7. اسمش داستان نبود!۷۰ درصد داشتی از خفن بودن خودت میگفتی،۳۰ درصد هم اون لابه لا مثلا داستان می نوشتی.

  8. من تا حالا سه تا کامنت برای یه داستان نذاشتم، تا حالا انقدر هم فحش ندادم.ولی کیرم دهن تو و هرکی به تو سواد خوندن و نوشتن یاد داده.

  9. راست یا دروغ خوب نوشتی فقط یکی زیاد چسه اومدی وتعریف از خود کردی دوم محاله کسی وضع خوبی داشته باشه وگلخانه و غیره اصلا وقت کنه بیادتواین سایت هاوتازه داستان هم بنویسه ممکنه کارگر گلخانه پسرخواهر جون بودی سرکاری عقده ایت کرده وتو بستی با هاش ولی ذهن خوبی داری خوب جاش انداختی قابل باوره هرچنداز زنا بعید قبول کنند شوهره بره یه زن دیگه حرف بزنه چه برسه بکنه وتازه خودشم بگه

  10. مشتی کم بکش مجبور نیستی که از بس سیخ سنگی جنس آشغال کشیدی نمیفهمی تو مستراح نشستی و داری برج میسازی

  11. بیشرف داستان (ژان وال ژان) هم اینقدر طولانی نیستچی زدی؟این همه چرت و پرت نوشتی؟

  12. تو واقعا اوسکولی یا خودتو میزنی به نفهمیتوی داستان‌های قبلیتم بهت گفتم غذا را می‌پزندنمی سازندبعدم این همه کستان نوشتی تو همشونم وضعت توپه و کارگراتو میکنییه بار هم از زندگی واقعیت بنویس که بیکاری و تازه از کمپ ترک اعتیاد مرخص شدی.

  13. تا اونجایی خوندم که خواستی با فاطی سکس کنی، خیلی طولانی بود و خیلی حاشیه و جزییات الکی داشت.

  14. داداش ما رو نکنی یه وقت🤦‍♂️🤦‍♂️😂😂😂 ما فقط کامنت میزاریم😂😂😂😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید