دوبار بهم سیلی زد

سلام و عرض ادب خدمت تمام خوبان.من علی هستم و سن و سالی ازم گذشته تازگی‌ها به واسطه همسر و خانم کوچیکم این سایت رو شناختم و ازین چیزا میخونم.پسرم بزرگ شده و وقت ازدواجشه دخترم ازدواج کرده نوه هم دارم.البته تازه۴۷سالم شده…فک نکنید گفتم نوه دارم حتما۷۰سالمه…خانوادگی گاراژ دار هستیم و کامیون‌دار،از قدیم پدر و پدر بزرگمون هم این کاره بودند…البته اون زمانها گاری و اسب بوده…بماند دیگه.چند سال قبل با همسر اولم رفتیم کربلا و بعدش رفتیم مکه و حاج آقا و حاج خانوم شدیم…ولی بعد اون زندگی ما تغییر بسیار بزرگ و اساسی کرد.همسر اولم صدیقه خانم حاج خانوم من.بعد حج مشنگ شد.زد به خط معنوی بازی و دین و درگاه…دیگه فقط با چادر بود مجالس قرآن و روضه برگزار می‌کرد… منی که قبلا هفته ای چندبار کوس و کونش رو آباد میکردم…الان به زور ده روز یکبار زیرم می‌خوابید.همش بهونه می‌آورد.در ضمن جوون و خوشگله…حالا اولش اینو بگم که این متن به درخواست من و نوشته همسر دومم مهتاب خانوم گله…خلاصه که زندگی و خونه واسم شده بود گوه دونی…توی گاراژ همون که قبلا بیرون شهر بود والان درست افتاده بهترین جای شهر و نوک شهر ما دفتر بیمه و باربری هم داریم.که همه زیر نظر خودم اداره میشه.چون پسربزرگه پدرم هستم و حاج علی صدام می‌زنند.چی بگم فحش ندین دیگه مذهبه دیگه هنوز مردم وابسته اش هستند…توی دفتر باربری خانمی بود۳۷ساله زیبا متین آروم… خوش قد و هیکل.چندباری ظهر که نه…ساعت۲که تعطیل می‌شدیم خودم سوارش میکردم.اولا عقب می‌نشست ولی خودم بهش گفتم بیاد جلو بشینه…خیلی نازه سینه های گنده و سفت.خوش تیپ مانتو کوتاه کفش پاشنه بلند می‌پوشید همیشه ادکلن خوب میزد.همیشه جلوی موهاش رنگ و مش داشتن…کم کم غیر رئیس و کارمند شدیم رفیق.فهمیدم مطلقه هستش.وضعش بد نبود خونه ای و زندگی مستقلی واسه خودش داشت.مغرور و زیبا بود.اسمش لاله بود.آقا کم کم باهام راه اومد و صیغه۶ماهه و محضری کردمش کاغذ داشتیم…میخام خلاصه کنم…آپارتمان شخصی خودم بود.ولی خانومم میدونست کجاست و میدونست خالیه…من روزها زودتر تعطیل می گردم و لاله رو می‌بردم اونجا خوب ترتیبش رو میدادم و بعدش میرفتم خونه.اصلا هیچوقت خونه خود لاله نرفتیم که ازین کارها بکنیم…ناز بود هرکاری که زنم باهام نمی‌کرد و نکرده بود و یا کم کرده بود این جبران می‌کرد.بخدا وقتی ساک میزد۱۷سانت کیر کلفتم رو قشنگ هورت میکشید.قسم می‌خورد بغیر شوهرش اولین مردی بودم که باهام بود…تنگه تنگ بود.اخ کوس که میداد بعدش پاهاشو از جلو میدادم بالا طوری تلمبه میزدم توی کونش که اشکاش رو نمیتونست جمع کنه…ولی لامصب خوشش میومد…خلاصه براتون بگم که مشغول عملیات بودیم که همسرم و پسرم و دخترم و دوتا مامور سر رسیدن و شد آنچه نباید میشد…لختی گرفتنمون…من بغیر همسرم از مامورها شکایت کردم و وکیل گرفتم و خواهر مادرشون رو گاییدم…کتک خوبی هم به پسرم و دخترم زدم.چون بی اجازه وارد حریم من شدن…خانومم شکایت کرد و نتونست گوهی بخوره.چون تمکین نمی‌کرد و من هم نامه صیغه شرعی قانونی داشتم و وکیل کلفته کلفت.و کمی هم پارتی.‌دهن مامورها سرویس شد…دخترو پسرم باهام قهر کردند و زنه گیر داد فقط طلاق میخام…من دوستش داشتم و دارم…طفلی الاغ هیچچی هم نمیخواست ولی یک آپارتمان دادم مفتی بشینه…و به قاضی گفتم وظیفه امه خودم هزینه زندگیش رو تا آخر عمر پرداخت کنم.مگه اینکه ازدواج کنه…جلوی قاضی زد زیر گوشم.گفت حاجی شدی ولی بی‌غیرت شدی.خواستم حالشو بگیرم قاضی نزاشت.خلاصه که بعد چندماه جدا شد و با پسرم باهم زندگی کردند.و دخترم هم رفت سر خونه زندگیش.نامردها دوتا عید رد شد یکبار نیومدن دیدن پدرشون.دلشکسته شده بودم.غم سنگینی روی دلم بود.توی دفتر نشسته بودم گوشیم زنگ خورد.همسر سابقم بود.گفت حاجی دخترت فارغ شده خدا بهش یک بچه داده بیا دیدنش.گفتم به درک که زاییده.دو ساله یک بار بهم زنگ نزده که ببینه زنده ام یا مرده.اونوقت من بیام تبریک بگم که اون زاییده.و بهش کادو بدم به قران به اون و پسرت بگو طرف من بیان تیکه تیکه اشون میکنم.گفت حاجی تو رو خدا گناه دارند مهدی بیکاره روی ماشین مردم کار میکنه.مهدیه دخترم رو میگفت پیش خانواده شوهرش سرشکسته شده.بهش گفتم که به درک.فهمید دیگه دوستشون ندارم.واقعا دوستشون نداشتم.پسره اومده بود پیش پدرم خایمالی.گفتم بابا بقران بهش روی خوش نشون بدی تموم این دم و دستگاه رو میرینم توش همه رو میفروشم سهمم رو جدا میکنم دیگه منو نمیبینی،پدرم هم گفت نه پسر جان لب بود که دندون اومد.خودت میدونی و پسرت.نذاشتم کمکش کنه.بعد اون جریان ما یک ملک قدیمی داشتیم کنار گاراژ،،بزرگ بود ولی قدیمی و سالم.با پایین‌ترین اجاره ۳ساله دادیم اداره بهزیستی فقط محض رضای خدا.حتی۱دهم اجاره رو هم نمیگرفتیم.اونجا بهزیستی مرکز درمان و آموزش کودکان معلول رو راه انداختن…چندین تا مربی خانوم کار می‌کردند.پدرسگها یکی از یکی خوشگلتر.
الان مهتاب داره میکوبه توی سرم…آخه واقعا خوشگل بودند.همیشه ظهر بین ساعت۱۲تا۲.اون بخش خصوصی که مال بچه های بزرگتر و خانواده های پولدار بود میومدن بچه ها رو میبردن خونه هاشون…۲۵تایی هم بیشتر نبودن…چون پول خوبی می‌دادند کمک خوبی برای بقیه بچه های سر راهی و معلول بود.ولی بديش این بود که خیلی ماشین میومد جمع میشد سر وصدا میشد.بعضی وقتا کامیونهای ما هم معطل می‌شدند.تا اونها همه از اونجا برن…من اومدم برم خونه تقریبا سرویسها و خانواده ها رفته بودند.یک تیبا سمت چپ منتظر بود یک پراید سمت راست.تا اومدم از بین اینها رد بشم.ماشینم هایما هستش.بوقی قوی هم زدم.یهو یک بادکنک آبی اولش از پشت پراید اومد بیرون بعدش هم یک فرشته کوچولوی۴ساله من زودی زدم روی ترمز ماشین هم بهش نخورد ولی افتاد زمین و از بوق بعدی من ترسید غش کرد.مادرش همین مهتاب شبهای تار من داشت کمک می‌کردتا۱بچه معلول سوار تیبا بشه.هیچچی دیگه تا این صحنه رو دید فک کرد من زدم به بچه اش…جیغی زد و بچه رو بغلش.کرد و قیل و قال راه انداخت…مردک مگه کوری نمیبینی،بچه امو کشتی.الدنگ عوضی.همه جمع شدن.مدیرشون گفت مهتاب مهتاب چرت و پرت نگو حاجی مرد خوبیه،مگه نمیشناسیش،گفت بمن چه کدوم خریه.وای خدا زنگ بزنید آمبولانس،گفتم بشین خودم میبرمش اورژانس…سریع زنگ زدم سعید منشی دفترم.گفتم دوربین‌های اطراف رو همه رو چک کن و فیلمو ضبط کن.من اصلا نزدم به بچه…زنیکه داره با شارلاتان بازی برام مشکل ایجاد میکنه…بچه توی بغلش بود و رسوندمش اورژانس زنگ زدند.مامور هم اومد.جریان رو گفتم…گفت حاجی بزار فیلم برسه…همون موقع بچه به هوش اومده بود…توی بغلم میبردش عکس برداری و سی تی اسکن و غیره…شکر خدا سالمه سالم بود…دکتر گفت طوریش نیست که…داره بدو بدو میکنه…و سرحاله فقط ترسیده بوده یک‌جوری غش کوچیک کرده.شکر خدا سالمه سالمه.همون موقع سعید لب تاپ رو آورد و فیلمو پخش کرد و واضح معلوم بود اصلا برخوردی نبوده.حتی شاید نیم متر بیشتر مونده بود تا برخورد من با بچه…مامور گفت خانوم کار بدی کردین به حاجی تهمت زدین.و بهش بی احترامی کردین فحش دادین.میتونه از شما شکایت کنه…گفتم نه من شکایتی ندارم.اونموقع بنده خدا خیلی ترسیده بود.شرایط خوبی نداشت…مهتاب خانوم ساکته ساکت بود و زبونش کوتاه شده بود.از اورژانس که اومدیم بیرون ساعت۳رد شده بود خوشحال بودم که هم بچه سالم بود و هم من از گناه نکرده تبرئه شدم…با بچه اش منتظر تاکسی بودند بوق زدم سوار بشن…شرم داشت.نگه داشتم گفتم بیا بالا.مهم نیست هر چی بود دیگه شکر خدا بخیر گذشت.اومد بالا سوار شد.سلام آرومی داد.دختر کوچولوش هم گفت سلام…گفتم جانم سلام به روی ماهت.راه افتادم دختره گفت مامان گشنمه…مهتاب جون گفت باشه الان می‌رسیم خونه.واست ناهار درست میکنم.بهت گفتم که غذاتو بخور گوش ندادی.گفت دوست ندارم اونجا چیزی بخورم…اون بچه ها کثیف کثیف غذا می‌خورند…تازه غذای اونجا خوشمزه نیست…گفتم ببخشید خانومه…گفت مهتاب هستم.گفتم مهتاب خانوم شکر خدا بچه شما که معلول نیست چرا میارینش اینجا.گفت آخه جای دیگه پول میخواد.مگه من چقدر حقوق میگیرم که هم کرایه تاکسی بدم هم کرایه خونه هم پول مهد.گفتم پدرش چی…گفت فوت شده ۳سال بیشتره…برق گرفتش…گفتم متاسفم…گفتم اگه اجازه بدین و افتخار بدین من هم ناهار نخوردم و بدجوری گرسنه ام بریم رستوران…گفت نه بخدا مزاحم نمیشیم…گفتم مزاحمت چیه…من و این خوشگل خانوم گشنه ایم مگه نه؟گفت خیلی…دلم داره درد میگیره…خیلی شیرین زبون بود…رفتیم رستوران.گفتم لطفا یک سوپ کوچیک سریع واسه این بچه بیارید…یارو زود آورد.گفتم کم سوپ بخور که باید باقالی پلو با ماهیچه بخوری تا زود بزرگ بشی.گفت باشه…ولی سوپش هم خوشمزه هستش…لبخند نازی روی صورت مامانش افتاد.ناهار خوردیم و بردم رسوندمشون…توی۱اپارتمان کوچیک توی مسکن مهر زندگی می‌کرد.قبل پایین رفتنشون کلی ازم معذرت خواهی کرد…تازه وقتی پیاده شدو خداحافظی کرد دیدم اوه چه هیکلی داره.عجب کون ناز و تپلی، چهره اش که بی‌نظیر بود صورت گرد و سفید و غبغبه،زیبای خوشگل چشمای درشت و قهوه‌ای…لبهای گوشتی و دهن کوچیک که رژ سرخ پررنگی زده بود و جذابترش کرده بود. قدش متوسط بود ولی واسه من قد کوتاه حساب میشد…اون روز گذشت و فرداش ظهر بود کلی کار داشتم…و دوتا تریلی بار نامه نوشته بودیم واسه ترکمنستان…آماده سفر بودند.دم در گاراژ ماشین‌ها رو همه رو دور کردیم تا تریلی ها بیرون بیان…همین دختر خوشگل و کوچولو که اسمش هم پناه خانومه تا منو دید.از دور دویید اومد طرفم…بخدا سریع دوییدم بغلش کردم. گفتم خب داری کجا میایی خطرناکه ماشین گنده داره میاد.از توی جیبش۱شکلات در آورد گفت…مامانم ۲تا داد…یکیش رو آورد واسه شما.خیلی با ادب بود.دست کوچولوش رو بوسیدم گفتم آفرین خوشگل خانوم اسمت چی بود.گفت پناه…گفتم چی اسمت هم مث خودت خوشگله.توی بغلم بود.تریلی ها
رفتند و من باهاش شکلات خوردم.توی بغلم بردمش سمت موسسه معلولین محل کار مادرش…تا منو دید که پناه توی بغلمه،گفت وای پناه کجا بودی،؟گفتم اومده بود واسم شکلات آورده بود.گفت وای مگه نگفتم نرو بیرون ماشین میاد دزد میاد.چرا گوش نمیدی…عصبی بود.گفتم مهتاب خانوم بچه است گناه داره.چقدر زود عصبی میشی.گفت بخدا حاجی اگه طوریش بشه چطوری جواب مادر شوهرم رو بدم…کاری که واسش نمی‌کنند فقط ادعا دارند…گفتم من میبرمش دفتر ظهر بیایید از اونجا بگیرینش،گفت نه بخدا اذیتتون میکنه.گفتم نه خانومه مهربونه.با خودم آوردمش دفتر خودم.سعید آقا منشیم از روی لب تاپش کارتون براش ریخت روی فلش و گذاشت توی TVتا تماشا کنه.‌.ساعت۱بود زنگ زدم پیتزا آوردند… باهم خوردیم.بعدش روی کاناپه خوابش برد.ساعت۲بود و اکثر پرسنل میرفتن خونه یا میرفتن نمازخانه چرتی بزنند تا ساعت۴که دوباره کار شروع بشه…البته ما بخاطر بارنامه و باربری شبها هم هستیم و خوابگاه راننده هم داریم…من و پناه تنها بودیم کیف و گوشیم رو جمع کردم و اومدم ببینم مادرش کجاست که دیدم رسید.گفت ببخشید ها حاج اقا…میشه پناه رو بیارید.گفتم بشین توی ماشین خوابه.میرسونمت.گفت نه بخدا راه دوره اذیت میشین.گفتم نه برو بشین ریموت رو زدم.گفتم بشین جلو…بچه رو دادم بغلش.لحظه آخر که دستمو از زیر پناه کشیدم بیرون.دستم خورد به ممه نرم و بزرگش…خیلی کیف کردم…سوار شدیم و بهش گفتم ناهارشو خورده کارتونش رو دیده…گفت ممنونم حاجی،.رسوندمش هنوز پیاده نشده بود.رک بهش گفتم مهتاب خانوم…دوست داری دوباره ازدواج کنی،گفت والله چی بگم.اصلش پناه دخترم مهمه…خواستگار زیاد دارم و داشتم ولی اکثرا دخترم رو نمیخان.میگن خرج خودمون رو به زور در میاریم چه برسه به دختر مردم.گفتم نه من دخترت رو میخوام و دوستش دارم.گفت وای حاجی منو واسه خودت میخوای،؟گفتم آره مگه من چمه؟کج و کوله ام،یا شل و پل،،گفت نه بخدا شوکه شدم.اخه چرا من؟گفتم چون خوشگلی،ولی بددهن و بداخلاقی ولی باید قول بدی مهربون بشی.واسم بچه خوب و با ادب بیاری.گفت میخوای عقدم کنی،؟گفتم بله پس چی؟گفت خانومت چی؟گفتم من جدا شدم.گفت چرا بعد این همه سال جدا شدی.چون شنیدم بچه بزرگ داری،گفتم رک بگم مهتاب من عاشق سکس هستم خانومم سرد بود.صیغه ای داشتم فهمید ازم طلاق گرفت.فقط همین…گفت چی بهتر من هم دختر داغی هستم.گفتم فقط اخلاقت.گفت حاجی بخدا از بی کسی و بی پولی و بدبختی اعصابم بهم ریخته…خودتو بزار جای من.اول زندگی با یک بچه با۹تومن حقوق و یارانه خودتو راه ببری…چی به سرت میاد.‌همه هم میخان…بیان دو روز باشند عشق و حالشون رو بکنند و برند…اولین نفری که میخاد عقدم کنه تویی.همه صیغه می‌خواستند.پرسیدم چندبار صیغه شدی؟راستشو بگو.دست گذاشت روی پیشونی دخترش گفت به جون همین پناه از وقتی همسرم فوت شد.دست هیچ مردی بهم نخورده و صیغه کسی نشدم.گفتم خوبه…فردا صبح پدری برادری هر کسی رو داری بردار بیا این محضر.ادرس دادم بهش…گفت باشه…گفتم مهتاب منو باید واسه خودم بخای ها نه فقط ثروتم…ببین هنوز جوون و خوشتیپم،گفت حاجی بخدا شوکه شدم منو پسندیدی،گفتم آفرین پس برو دیگه هم نمیخواد کار کنی.گفت حیف نیست…گفتم دختر خوب همین دربون گاراژ من برجی۲۰تومن میگیره.من همسرم رو بزارم واسه۹تومن کار کنه.خندید گفت مرسی.حاجی جون.گفتم جونم…بدو برو خوشگل و موشگل مث عروس خانوما میایی ها…گفت باشه. خلاصه صبح با مهریه۳۰تاسکه با حضور پدر مادرش.عقدش کردم و مستقیم بردمش خرید کردم واسه خودش و دخترش و بعدشم خونه ویلایی بزرگه خودم…گفتم این همه خونه جدیدت.مادرش مث خر کیف می‌کرد.گفت حاجی جون.گفتم فقط علی جون.گفت حاج علی جون.گفتم جونم.گفت عصر برم آرایشگاه.گفتم صددرصد…برگشتم مث عروس ببینمت…خلاصه شب با مهمونی کوچیکی…گذشت…توی تخت.دخترش کنارمون بود.کمی بازی کرد و بعدش خوابش برد.گذاشتمش توی اتاق خودش…برگشتم عشقم لخت بود.اخ خدا چه سینه هایی…اینجا نشسته میخنده مینویسه،،نمیدونستم ممه بخورم ببوسمش گازش بگیرم.چکارش کنم.هول شده بودم.آخه خیلی هم سفیده.با دستای نازش محکم بغلم گرفته بود.خیلی به نوک ممه هاش حساس بود.گفتم مهتاب جونم دیگه طاقت ندارم… اسلحه رو کشیدم بیرون. گفت اوه چه خبرته…چقدره…علی آروم ها.گفتم باشه نترس…خندید…خیسش کردم.کوس تپل و نازش از مالوندنام از قبل خیس شده بود…با یک فشار نصف بیشترش رو دادم داخلش.گفت وای علی جان پاره شدم.۳ساله کیر ندیدم بی رحم جرم دادی، آخ مامان…بخدا منه کمر سفت از صدای ناله قشنگش.یک دقیقه نشد آبم اومد تمامش رو ریختم داخلش…خودم ازش خیلی خجالت کشیدم…آخه واسم سابقه نداشت به این زودی آبم بیاد.البته خودم هم چند وقتی بود شیطونی نکرده بودم.گفتم مهتاب جون ببخشید بخدا شرمنده ام اینقدری که خوشگلی و صدای ناله ات خوشگلتر بود…و چند وقته رابطه نداشتم نتونستم خودمو کنترل کنم.بغلم کرد بوسم کرد و گفت علی جون این حرفها چیه خودم،همون اولش فهمیدم هول شدی و عجله داری.فدات شم وقت زیاده…قربونت بشم…مال تو بزرگ و کلفته من هم نمیتونستم زیاد تحملش کنم.خوب شد زودی آبت اومد.خدا بهم رحم کرد.رفت سرویس برگشت.گفت علی باور کن یک لیوان آب ازم ریخت بیرون.گفتم دوست دارم حامله بشی.گفت انشالله میشم.بزار پریود بشم بعدش بهت میگم بکن…زودی نطفه میگیره…گفتم انشالله…اونشب برای اینکه کم نیارم تا صبح دوبار دیگه کردمش.هر دفعه هم بیشتر از قبل…فرداش بردمش به خانواده خودم و پرسنلم نشونش دادم و کلی شیرینی دادم.و همه ناهار مهمونم بودند.توی گاراژ جشن کوچیکی گرفتند و زدن رقصیدن…آخه راننده جماعت لوطیه،خلاصه شد همسرم…بزارید یک جریان دیگه رو بگم واستون…ماه عسل بردمش کیش…شب توی هتل بودیم تا دخترش خوابید…ژلی که پنهونی ازش خریده بودم واسه کون نازش رو باز کردم.دمر بود زدم کونش.خودش فهمید نقشه ام چیه…روی رون پاهاش نشسته بودم لخته لخت بود و دمر بود.اومد فرار کنه.خودمو انداختم روش گفتم هیس…آروم باش.نترس آروم میکنمت.گفت علی علی بقران پاره ام میکنی…من جلو رو نمیتونم تحمل کنم…وای از پشت میمیرم.خوابیدم روش در گوشش ازش پرسیدم…چقدر علی رو دوست داری،؟گفت خیلی بخدا خیلی.گفتم پس بخاطرم تحمل کن.شلش بگیر نترس…ژل زدم.دخترش تخت کناریمون بود.نور آباژور کنارمون شب خواب بود…خوب بود تاریک بود.کیرم مث گرز شده بود سفت بلند و سر گنده…آروم و خیلی آروم سرش رو جا کردم توی کونش…بی دین یک جیغی زد.من فک کنم مدیر هتل هم از خواب بیدار شد.چی برسه به دخترش.زودی ازش کشیدم بیرون واومدم کنارش دراز کشیدم…دخترش بلند شد و مامان مامان می‌کرد.رفت بغلش گرفت…پرسید مامان صدای چی بود.گفت هیچچی عزیزم خواب دیدی…برو بگیر بخواب.پرسید چرا لختی؟گفت میخوام برم دوش بگیرم…با بدبختی بغلش گرفت و خوابید.برگشت کنارم.مثلا که قهرم…الان که مینویسه میخنده و نیشگونم گرفت.گفت علی جون من دردم اومده تو قهری،گفتم ابرو مون رو بردی.خیلی بدی مهتاب.بوسم کرد گفت علی جون به قرآن یکهو دردم اومد.انگار با چاقو زدن بهم…درد و سوزش زیاد با هم گرفتم.گفتم یعنی نمیخوای بهم بدی.گفت علی یعنی میخوای دوباره بکنی.میمیرم.گفتم خدا نکنه…گفت بریم توی حموم.اروم بکن…خودش شامپو بچه رو برداشت…چون چشم رو نمیسوزونه چی برسه به کون…اولش زیر آب گرم بودیم…بعدش خم شد لبه وان…قنبل کرد.مدل اسبی سرپا خم شد.شامپو رو زدم.خودش سوتینش رو به دندونش گرفت…آخ آروم فشار دادم رفت توش.چقدر تنگ بود.نرم نرم تلمبه میزدم.گفتم خوبه.برگشت سوتین توی دهنش بود تا جیغ نزنه…چشماش قرمز بودن و اشک آلود.فهمیدم خیلی درد میکشه.ولی چون دوستم داره ساکته.کشیدم بیرون.سوراخش باز مونده بود.سوتین رو از دهنش در اوردم.گفتم برگرد.برگشت.لبهاشو خوردم.گفت دیگه نمی کنی،گفتم نه دردت میاد گناه داری،لبهامو بوسید گفت مرسی همسر عزیزم…نشست زیر پام کیرمو خورد…حتی ابشم برای اولین بار خورد.فهمیدم که واقعنی دوستم داره…چند ماهی گذشت و حامله شده بود.زنگ زد.علی جون وقت دکتر گرفتم تو هم باهام میایی بریم مطب دکتر.نمیخام فک کنند من بی کس هستم.گفتم چشم عزیزم.ساعت۶ بوددست پناه توی دستم بود.با هم از مطب خانوم دکتر اومدیم بیرون.تیپ نازی زده بود معلوم بود که همسر یک حاجی پولداره…در ضمن من هر ماه پول خوبی واسه همسر سابقم کارت به کارت میکردم.خیلی زیاد میدونستم به دختر و پسرم هم کمک میکنه،چندین برابر نفقه اش.هیچوقت دوتا همسرم همدیگه رو از نزدیک ندیده بودند.ولی فک کنم فهمیده بود ازدواج کردم…۲سال بود دخترم زاییده بود نوه‌ام رو ندیده بودم.۳سال بیشتر بود خودش رو ندیده بودم…تا از در مطب اومدیم بیرون و وارد اتاق انتظار شدیم.و مهتاب از منشی خداحافظی کرد.همسر اولم چادر به سر با دخترم که سنگین بود.معلوم بود دوباره حامله است.دختر کوچولوی خوشگلی هم بغل خانومم بود.مطب هم شلوغ بودمنتظر نوبتشون بودند.ما رو دیدند.من دست پناه رو گرفته بودم.یکهو چشم توی چشم شدیم.هر دو بلندشدن سرپا…همسرم گفت حاج علی اینها کی هستند.گفتم صدیقه خانوم.ایشون همسرم مهتاب خانوم هستند بارداره و ایشون هم دختر خوشگلش پناه خانوم…پناه سلام قشنگی داد.بیشعور محکم زد زیر گوشم.گفت ایشون دختر بزرگت مهدیه هستن.دوباره حامله هستند.و ایشون هم بگیر بغلت نوه خوشگلت.ملیکا هستش که هنوز ندیدیش.و کره مردم رو بغل گرفتی.و خود بدبختم هم همسر سابقت هستم…مهتاب چیزی نگفت.گفتم صدیقه خیلی نامردی.آبروم رو بردی.گفتم مهتاب بیا بریم مهدیه دخترم تا اون موقع ساکت بود.ولی بلند گفت بابا جون نرو دلم واست یه ذره شده…مامان نکن این کار ها رو…تو با این کارات باعث شدی۳ساله بابام رو نبینم…بغلم کرد ازم کلی معذرت‌خواهی کرد. تند تند بوسم می‌کرد… باباجون بخدا ما رو ببخشید همش تقصیر دایی جواد بود اومد پیش مامان چندتا دروغ هم گفت…سوسه اومد ما رو تحریک کرد.بابا…ببین بچه امو.همیشه بغلم میکردی میگفتی مهدیه تو
اینقدر خوشگلی ببین دخترت چقدر خوشگل تر بشه…حالا اینم دخترم…هر دو رو بغل کردم بوسیدمشون.گفتم مبارکت باشه دخترم…ولی حالا توی این جمع بگو دوتا بچه دارم۳ساله بهم سلام هم ندادین.۳ساله بهم زنگ نزدین.۴تا عیده نیومدین به پدرتون تبریک بگین…توی دعوای من و مادرتون شماها نباید دخالت میکردین و باید وسط کار رو میگرفتین.نه که همه منو مقصر میدونستین.الان خودت مادر شدی…همسر یک مرد هستی…مهدیه دوماه بغل شوهرت نخواب.دوماه باهاش رابطه نداشته باش شوهرت چکارت میکنه.گفت وای مامان بابا راست میگه،گفت اون موقع من تازه از حج برگشته بودم.حالم جور دیگه بود.گفتم همون حالت زندگیمون رو بهم ریخت.الان هم برو پی همون حالت…ببین الان زدی توی گوشم.میتونم ازت شکایت کنم.ولی محض خاطر دخترم بهت چیزی نمیگم.دست مهتاب و بچه اش رو گرفتم اومدیم بیرون…به مهدیه گفتم.بدون مادرت فردا با شوهرت و داداشت میایین،گاراژ کار دارم باهاتون،گفت چشم بابا جون…توی راه خونه ساکته ساکت بودم.خیلی خجالت کشیدم. توی خونه لباس در می‌آوردم.مهتاب گفت علی جون ناراحت نشو.اون خانوم اونجا اینقدری حسودیش شد وقتی منو و تو رو و پناه رو دید.نتونست خودشو کنترل کنه.به خاطر من ببخشش…فردا صبح ساعت۹بود سرم شلوغ بود.یهو یک ماشین پژو اومد توی گاراژ.دخترم بچه بغل با شوهرش از جلوی ماشین پیاده شدند…پشت سرشون پسرم اومد پایین خیلی وقت بود ندیده بودمش.باور کنید من ازش خوشگل و خوشتیپ تر بودم…ریش سیاه متوسطی گذاشته بود.نسبت به تیر و طایفه ای که داشت و پسر و نوه حاجی بود اصلا تیپ خوبی نداشت.معلوم بود خسته و افسرده است.دومادم تا منو دید با زن و بچه اومدن پیشم خم شد دستمو بوسید پسر خوبیه…دخترم دوباره بغلم کرد و گریه کرد و ازم معذرت خواست…گفت بابا جون مهدی خجالت میکشه،گفتم گوه میخوره…همون وقت پدرم بنده خدا عصا به دست اومد دست پسره رو گرفت آورد… پسرم خم شد دستمو بوسید کلی معذرت‌خواهی کرد…گفت بابا بقران فقط دایی جواد مقصره…گفت بابا بگم مامانم بیاد پایین.گفتم نه من دیگه به اون کاری ندارم.پدرم گفت علی گناه داره.گفتم آقاجون زن عقدی دارم.حامله است…گناه نداره…گفت چرا صددرصد…ولی مهتاب دختر خوبیه…من باهاش حرف میزنم.بزاره دوباره صدیقه رو عقد کنی،گفتم اگه نخوام چی،؟دختر پسرم گفتند بابا تو رو خدا.گفتم حاجی این زندگی منو بهم میریزه ها…پسرم گفت بهت قول میدم اصلا کارت نداشته باشه…دیشب گریه میکرد میگفت خودم کردم که لعنت بر خودم باد…من کاری به زن و بچه جدیدش ندارم…خدا کنه دوباره عقدم کنه…خلاصه که با رضایت مهتاب جون صدیقه خانوم رو عقدش کردم…و باور کنید شب اول بعد چند سال به عقده ای که داشتم طوری ترتیبش رو دادم…صبح نمیتونست تکون بخوره…گفت وای علی دارم از درد میمیرم…یکشب میام پیش مهتاب یکشب صدیقه…ناکس صدیقه نمیخواست کون بده…با کلک طوری گاییدمش کونش خونی شد…خیلی ازش کفری بودم.چند سال عمر منو هدر داد.الان حاج خانوم از لجش میگه من هم بچه میخوام.آدم شده ساک میزنه بهم کون میده.لباس شیک میپوشه.شنا و باشگاه میره…از لج مهتاب پدرسوخته.رفته گواهینامه گرفته.ماشین خریده…پسرم عاشق دختره کسی بود بهش نمیدادند…بخدا وقتی واسش یک شاسی بلند گرفتم و آوردمش دفتر کنار خودم با اولین بار خواستگاری دختره رو بهش دادند.جلوی همه باز هم ازم عذرخواهی کرد.و فهمید پدر داشتن چقدر خوبه…خوبی صدیقه این بود که چون مهتاب حامله بود هر وقت سکس میخواستم میرفتم پیش صدیقه…ازش هنوز ناراحت بودم…تاخیری میخوردم طوری تلمبه میزدم.میگفت علی علی جان بخدا غلط کردم.اینجوری نکن رحمم زد بیرون.من بچه میخام ها.اینجوری مریض میشم.بار آخری داگی بود…یهو چنان از کوسش کشیدم بیرون فرو کردم توی کونش.این مهتاب قسم میخوره میگه من طبقه پایین صداشو شنیدم…خونه ویلایی من دوبلکس خیلی بزرگه هر دوتا خانوم یکجا هستند…اتاقهای بالا صدیقه…پایین مهتاب جون…ولی ولش نکردم کونشو جر دادم.هنوزم ازش دلخورم چون منو فروخت به حرفهای برادر کوسکشش…این هم ماجرای من بود…ولی جوون‌ها خواهش دارم توی دعوای والدین شما بی طرف باشین،از قدیم میگن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند…شب و روزگار خوش.

نوشته: حاجی

بازدید 15,954

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

24 پاسخ به “دوبار بهم سیلی زد”

  1. خدارحمی جاکشدست بردار از این عقده گشایی هاتپولدار ،کیرکلفت ، حاتم طائی، بسیار دیرانزال و …درکل خودشیفته به تمام معنا

  2. کاش همینطوری باشه زندگیت که نوشتی ولی تجربه نشان داده که هیچکس تو بکن تو همه این چیزهای که راجب خودت گفتی با هم نداره ثروت زیاد،سلامتی،سایز بزرگ،تیپ خوب و غیره

  3. برای حاجی معتبر اینگونه بلغور کردن با تمام جزییات سخته .چون ممکنه پسر و دختر و دامادش هم تو سایت باشند بشناسنش

  4. برای عذاب دادن خودم تا آخر خوندم… آخه مرتیکه کیری شرط می‌بندم ی زن تورو تو خیابونم ببینه تف ک‌هیچ گوهشم نمی‌ده بخوری کییییییییری کمتر جق بزن

  5. ما که نوشسنده را میشناسیم و داستانهای خوبی مینویسی اما تو همه داستنها کیر کلفتی و پولدار و حاجی باباته پس چرا میگی‌مهتاب کنارم نشسته این داستو خراب میکنه

  6. خدارحمتی معروف از پزشک متخصص و جراح و خلبان جنگنده ، دوباره به اصل خویش باز می گردد . گاراژدار و حاجی بازاری . همین کاراکترها بیشتر بهت میاد خدارحمتی جان .قدرت پرواز ذهن تو همینقدره دیگه . پولدار بودن ، شاسی بلند سوار شدن ، ملک و املاک داشتن ، از دَبر وَطی کردن ، آلت بزرگ و … . خدا یه ذهن باز به تو عنایت کنه یه پول کلفتی هم به ما .

  7. صدتا دیگه هم داستان تکراری بنویسی بازم ذهنت فقیرهچشمت به دست بابا و جد و آبادتخودت هیچ پخی نیستییه مشهدی انگل

  8. دوستان خدا رحمتی نه ، خدا رحمیاین یارو عقده پولدار بودن و لکن بودن دارهبزارید خوش باشه و انقدر نرینین بهش😂

  9. حقیقتش ناراحتم ازتچرا ارث نخوردی؟ کسیم خدا رحمتی نشدای بابا اینا امضای آثارتن فدای تورعایت کن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید