سلام به همه خوبان.امیرحسین هستم و الان که این خاطره رو مینویسم دیگه سن و سالی ازم گذشته…چند ساله توی دلم مونده نه جرات تعریف کردنش رو برای دیگران داشتم و نه که میتونستم بگم.تازه مدرک گرفتم که به کمک ارثی که از مادر عزیزم بهم رسید و کمک خیلی کمی که پدرم کرد وارد کاری شدم که الان دیگه واسه خودم سری توی سرها در آوردم.توی۲۴سالگی با توران ازدواج کردم پدرش حاجی بسیار سرشناسی بود و خوب پولدار بود.با مهر و محبت اومدیم سر خونه زندگی خودمون.توران هم کارمند شد ولی نمیتونم بگم کدوم اداره و چکاره شد.توی مسائل سکسی شخصی کار همدیگه رو خوب راه میانداختیم… ولی زیاده روی نمیکردیم… ساده و بی آلایش مث تموم زوجهای سنتی ایران…اهل سکس پشت نبود اما گاهی بهم یک حالی میداد و ساکی هم میزد و اجازه دخول از پشت هم میداد.در ضمن خوشگل و کمی تپل و سفید مفید بود.و در ضمن دختر حاجی و محجبه بود…اصلا شارلاتان و دریده نبود…حاصل ازدواجمون۱دختر خوشگل به اسم سارا بود و هست…اما اصل ماجرا…چند وقتی بود خیلی بد بیاری میآوردم… پدرم کمی بهم کمک کرده بود و انتظار داشت شغلی که تموم جوونیم رو پاش گذاشته بودم رو دو دستی تقدیم برادرم کنم و شریک۵۰درصدی خودم بکنمش.من هم زیر بار نمی رفتم و بالاخره پدرم گفت سهم منو بده من اندازه کافی کمکت کردم.حساب کردیم فقط۱۵درصد پدرم شریک بود و بیشتر از سهمش هم ازم گرفته بود…گفت دیگه نمیخوام شریکت باشم.سهمش کم نبود ها.توی اواسط دهه۹۰چندمیلیارد پول بود که دادم بهش…یهو سرمایه ای ازم گرفت خیلی ازش دلخور شدم…از اولش هم برادرم رو از من بیشتر دوست داشت…اشکالی نداره من هم سپردم به خدا…توی این حین درخواست وام داده بودم کارهاش تموم بود اما بی پدرها وام منو واریز نمیکردند.تا بتونه جبرانی بشه به جای اون سهم پدر دیوسم…بدبختی کلی جنس با سرمایه خودم برای رفیقم و شریکش وارد کردم که نصفش رو تحویل گرفته بودند.و از پول همون نصفه نصفش رو داده بودند.و بقیه مونده بود توی انبار ما و خاک میخورد و منتظر بودم بیاد تحویل بگیره چند ماه بود خبری ازش نبود…خیلی عصبی بودم توی آستانه ورشکستگی کامل بودم…درست یادمه ۱۳خرداد بود.صبح دخترم کلاس دهم بود،میخواست بره امتحان بده گفت بابا…مامان چون داره بعدنهار از خود اداره با تور زیارتی میره قم…من قبل ظهر از سر امتحانم میام پیش تو با هم ناهار بخوریم…فردا و پسفردا هم که تعطیلیم.گفتم باشه عزیزم بیا…گفتم خب تو هم با مامان میرفتی قم.اونها که همه خانوم هستند.گفت اولا منو نبرد.گفت همه سن بالا هستند و کسی بچه نمیاره و۲روز بیشتر طول میکشه…دوما بابا خودم دوست دارم پیش تو بمونم از اون مذهبی بازیها بدم میادش.سوما بعد تعطیلات امتحان زبان دارم سخته میخام بمونم بخونم و تو هم کمکم کنی.گفتم باشه بیا،اگه نبودم هم برو توی اتاق خودم بمون در رو هم ببند کسی نیاد داخل…به خاله اکرم میگم حواسش بهت باشه…اکرم خانوم،زن سن بالایی بود که منشی و آچار فرانسه من بود.خلاصه بعد قرار مدار با دخترم و رسوندنش به مدرسه و خداحافظی از همسرم رفتم شرکت.یک آبدارچی داشتم.گفت امیرخان خاگینه میخوری.گفتم اون چیه گفت تخم مرغه با کمی مخلفات…گفتم بیار ببینیم چیه…آقا یک صبحونه تخمی بود که نگو…هنوز سر صبح بود.و۹صبح بود.حالم بد شد چندباری بالا آوردم… توی این حین از بانک زنگ زدن…بدبختی چک بزرگی داشتم…نمیدونستم چیکار کنم.از طلبکارم معذرت خواهی کردم و گفتم بهم۱۰روز مهلت بده تا ویلا رو بفروشم.با خودم گفتم برم خونه،سندش رو بردارم برم بزارمش فروش شاید گوشه ای از گره مشکلاتم رو باز کنه…رسیدم خونه…طبقه۵از۱برج بزرگ بود.رفتم برم سراغ گاو صندوق.که دیدم صدای موزیک آرومی از اتاق خوابم میومد.تعجب کردم.در نصفه باز بود.اومدم برم داخل دیدم توران لخته مادرزاد رد شد اصلا متوجه من نبود.فک کردم اومده لباس مباس هاش رو جمع کنه.اما یهو صدای مردی اومد.بجنب دیگه توران کشتی منو…اه اه تو همیشه اینقدر موقع سکس ناز داری،اعصابم خورد میشه.توران گفت مسعود چرت نگو ما الان نیومدیم که سکس کنیم اومدیم من دوش بگیرم لوازم شخصیم رو جمع کنم تا راه بیفتیم…گفت خانوم خانوما اولا من اگه الان نکنمت…نمیتونم تا شمال رانندگی کنم همش باید کیرم شق باشه و دستم لای پاهات…دوما تو باید دیشب ساک و چمدونت رو جمع میکردی…گفت مسعود عوضی میخواستی جلوی بچه و شوهرم لباس زیر و لوازم آرایشم رو بردارم بگم میرم زیارت قم…اونوقت اونها هم باور میکنند… گفت حالا هم مث پسر خوب بیا آروم بکن تا تموم بشه بریم.گفت جانمی جان باشه…آخ ولی اول باید این کوس تپل و سفیدت رو حسابی لیسش بزنم.و شروع کردن لیسیدن…من گوشیم رو در آوردم و راحت ازشون فیلم میگرفتم اصلا متوجه پشت سرشون نبودند…نشستم پایین و دراز کش از زیر در ازشون فیلم گرفتم…توران داگی بود پسره رو دیده بودم جوون بود و چند ماهی بود توی اداره،همکارش بود.پسره قد بلند و کمی سیه چرده بود.بی پدر کیرش رو در آورد اندازه مال خر بود.من خودم کیرم کوچیک نیست اقلا کمه کم۱۵سانت و کلفته.اما پیش مال این دودول هم نبود…از پشت با یه ذره تف چنان چپوند توی کوس توران که جیغش بلند شد.گفت حیوون عوضی صدبار گفتم اولش آروم بکن…اون کیر خریت رو…صدای خنده پسره بلند شد…بی پدر طوری تلمبه میزد انگار برده گیر آورده… حالا مگه آبش هم میومد…یهو دیدم توران گفت نه نه مسعود عقب نه…میخوام بریم سفر نمیتونم بشینم پاره میشم…گفت پس بخورش آبش رو هم باید بخوری تا بهم بچسبه…گفت باشه…بی پدر طوری ساک میزد و آب کیر پسره رو خورد از حسادت داشتم میترکیدم…کیرم هم بد جور شق شده بود…بشدت عصبی هم بودم…کارشون تموم شد.گفت بیا بریم دوش بگیریم.بعد بریم.پسره گفت لوس نشو دیگه.تازه از حموم اومدی وقت نداریم جاده هم داره شلوغ میشه تازه هوا بارونی هم هست…میمونیم توی ترافیک چالوس…گفت باشه…من از خونه زدم بیرون داشتم دق میکردم.نمیدونستم چیکار کنم…رفتم مستقیم پیش رفیقم که وکیل بود.با چشمای پر اشک و خجالت جریان رو گفتم…گفت اینکه اونها جرم کردند با فیلمی که داری محکوم هستند.اما باید صد درصد مهریه رو بدی…مهریه اش هم تعداد سکه هاش اندازه سال تولدش بود۱۳۵۸تا…اگه میخواستم بدم دیگه با خاک یکسان میشدم…اومدم برم پیش پدر زنم اما خیلی مرد خوبی بود.نمیدونستم چیکار کنم.رسیدم دم شرکت دخترم از تاکسی پیاده شد…به قران اگه شباهتش مثل مادرم و خواهرم نبود به این که این هم بچه من باشه شک میکردم…آخه خدایا توران زن بی غل و غش من…چطوری آلوده این خیانت شده.اون خانواده و این اتفاق…آخه خدایا چکار کنم…الان داد دلمو به کی بگم…همون موقع صدای اذون اومد.ظهر بود کنار شرکتم۱مسجد بود…همیشه ظهر میرفتم نماز توی مسجد…اما با خودم زمزمه کردم خدایا تا تقاص منو از اینها نگیری دیگه پامو توی هیچ مسجدی نمیزارم…خیلی داغون و پکر بودم…دلم میخواست همون موقع زمین دهن باز میکرد و من رو میبلعید راحت میشدم از این همه مشکلات…رفتم داخل پیش دخترم…چون فردا پسفردا هم تعطیل بود…همه رو زود تعطیلشون کردم.و ساعت۱بود تا اومدم درشرکت رو ببندم پدرخانومم.رسید.خیلی داغون بودم…در مورد مسائل کاری ازم پرسید. و دخترم رو دوستش داشت…کمی طول کشید.گفت امیر پسر جان چیکارت شده.چته،گفتم هیچچی حاجی…گفت یعنی من غریبه ام…گفتم مشکلی دارم خودم رفعش میکنم…گفت راستش من میدونم امروز چکت وا خورده…بیا این۱۵تومن(میلیارد بود) رو فعلا داشته باش هر وقت وامت رو دادن پس بده.نخواستم بگیرم اما شیطون اومد توی جلدم.با خودم گفتم حالا که میخوام دخترش رو طلاق بدم حق هم با منه.پس چرا با پول خودشون طلاقش ندم.ولی باز هم دلم نیومد.گفتم حاجی بزار بهت چک بدم…گفت خجالت بکش تو هم جای پسرمی،اصلا این پول رو به تو ندادم که…دادم به این دخترم.بعدشم سارا رو بوسید و بلند شدیم راه افتادیم.بانک دوتامون یکجا بود.هنوز باز بود چک رو گذاشتم حسابم…وقتی فهمید توران نیست و میخواد بره سفر.ظهر ما رو برد خونه خودش برای ناهار…ولی من دلم از جای دیگه پر بود.باز هم رسیدم خونه وضو گرفتم و رفتم سر نماز…توی اتاق پدر زنم نماز میخوندم سر نماز توی سجده طوری گریه میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم.هیچ پناهی جز درگاه خدا نداشتم.مشکل بزرگی رو دچارش بودم.اصلا نمیشد پیش کسی بگم…مرد دعوا و جار و جنجال هم نبودم…پدرزنم اومد داخل گفت چته پسر جان…گفتم هیچچی حاجی سجده شکر کردم که آبروم رو خریدی…بوسم کرد گفت ولی چشات اینو نمیگه.دلم نمیومد بهش بگم چون صددرصد سکته میکرد مرد آبرومندی بود.بعد ناهار چرتی زدم و از صدای وحشتناک رعدوبرق بیدار شدم…با اجازه پدر زنم با دخترم برگشتیم خونه…بارون شدیدی میبارید.چند باری توران زنگ زده بود برنداشتم…دیگه اصلا دلم نمیخواست صداش رو هم حتی بشنوم…توی خونه خودمون بودیم متوجه شدم…داره با دخترم حرف میزنه.دخترم گفت بابا مامان کارت داره…گفتم بگو بابا خودش بعدا بهت زنگ میزنه…دیگه باهاش حرف نزدم…کمی زبان با دخترم کار کردم و…باوجودیکه بارون بود.دخترم گفت بریم دور دور…بردمش چرخوندمش.گفت باباجون از چی ناراحتی…اصلا سرحال نیستی…گفتم بریم سینما.گفت آره… بردمش سینما اصلا نفهمیدم فیلمش چی بود و چی شد.فقط میخواستم وقت بگذره.تاریک بود و بارونی از سینما مستقیم رفتیم پیتزا خوردن.و تا برگشتیم شد.۱۰شب.دخترم گفت بابا هرچی زنگ میزنم…میگه گوشی مامان خاموشه…گفتم خب روشنش کنه بهت زنگ میزنه…خلاصه تا۲شب با هم پلی استیشن بازی کردیم و من همش میباختم…آخه اصلا حال بازی نداشتم…گفتم دیگه وقت خوابه…رفت اتاقش و من هم روی تختم بودم و همش با خودم فک میکردم کجای راه زندگیم رو اشتباه رفتم…که دوباره رعدوبرق شدیدی شد.تازه داشتم دوباره فیلم سکس اونها رو میدیدم.که دخترم اومد پیش من گفت بابا خیلی وحشتناکه من میترسم…صداش اتاقم رو میلرزونه.نمیتونم بخوابم…این دختر من۱۶سالش بود و تپل و خوش قدوبالا.سفید و مهربون…شلوارک پوشیده بود با یک تیشرت گشاد.گفتم بیا بخواب پیش من…خوشحال شد و پرید توی تختم.من هم خوابم برد…ساعت۶صبح بود آفتاب زده بود اون سروصدای دیشب تموم شده بود.سارا قشنگ توی بغلم بود قشنگ کونش چسبیده به کیر شق شده ام بود…درست افتاده بود لای کونش…نمیدونم کی این جوری شده بود.اولش فک کردم من شاشیدم به خودم.ولی آروم دست زدم دختره لای پاهاش خیسه خیس بود…کوسش رو آروم دست گرفتم تپل بود شلوارکش و حتی کمی از تشک تخت خیس بودن.ولی من همینجور موندم.اخه جای کیرم خوب بود…خیلی لای پاش نرم بود.محکم تر بغلش کردم اونم خودشو چسبوند بهم.طوریکه قشنگ کیرم کامل لای پاهاش بود.دوباره خوابم برد.بیدار شدم نبود حمام بود.اومد بیرون من رفتم حموم…برگشتم.گفت بابا گوشیت خیلی زنگ میخوره…برداشتم.گفت از راهداری جاده چالوس تماس گرفتم…شما صاحب پلاک خودروی ماکسیما نقره ای فلان هستید.گفتم بله…ماشین دست خانومم بود.گفت زودتر خودتون رو برسونید این آدرس… خلاصه دختره رو گذاشتم پیش پدربزرگش و رفتم اونجا…شلوغ بود جاده سیل اومده بود کوه ریزش کرده بود.ماشین من روی جرثقیل بود.یارو گفت.جناب خانوم شما تا نیمساعت قبل هم به هوش بود.دیشب سنگ خورده بهشون پرت شدن ته دره.سرنشین آقا کنارشون فوت شده…ولی خودشون خونریزی شدید داشتن ولی هوشیار بودن شماره شما رو هم خودشون دادند ولی فک کنم…از خونریزی زیاد بیهوش شدن.از دیشب تا الان امکان امداد رسانی نبود تا صبح کشیدنشون بالا…الان با آمبولانس بردنش بیمارستان…زمانی رسیدم فوت شده بود.خدای بزرگ انتقام منو ازشون گرفت…هر چند سوال و سوال پرسی شد که با مرد غریبه کجا بوده و میرفته… تا اینکه مراسمات تا شب هفتم تموم شد.ولی من اصلا وابدا ناراحت نبودم…دخترم خیلی گریه میکرد…تا اینکه دو هفته ای رد شده بودمن کارهای بیمه رو انجام دادم.و پدر زنم اومد شرکت.گفت راستش رو بگو جریان چی بود.گفتم آقاجون خودمم هم…اون روزی که سر سجده گریه میکردم متوجه خیانت توران شدم…به من گفته بود میره تور زیارتی قم.اما رفتم خونه دیدم لختی با همون مرتیکه گور به گوری بودن…بخدا من فقط بخاطر تو و مادر جون و آبروی دخترم صداش رو در نیاوردم…آقاجون دلم شکست…از خدا خواستم حسابشون رو برسه…بخدا دروغ نمیگم ازشون فیلم هم گرفتم…خدا همون شب جواب خیانتشون رو داد.اگه میخوای فیلمشون هست خودم با گوشیم گرفتم…بدبخت لال شده بود.دستاش میلرزید…بردمش درمونگاه گفت سکته ناقص زده…دو روزی موند حالش بهتر شد.بنده خدا چند روز بعد اومد دست دخترم رو گرفت برد محضر کلی ملک و املاک بنامش زد.گفت حقته…کلی از من حلالیت طلبید و تشکر کرد که آبروش رو نبردم…اون پولش رو هم حلالم کرد.بماندکه۶ماه بعد فوت کرد…اما مرگ همسرم باعث تنهاییم شد.دنبال کارهای بیمه بدنه و سرنشین ماشین بودم…که زنی اومد دم در شرکت…چقدر زیبا بود قدمتوسطی داشت و خوش تیپ کمی ارایش داشت عینکی بود و مانتو کوتاهی تنش بود.معلوم بود سینه های درشتی داره…گفت من همسر مرحوم مسعود…هستم…نمیدونم اون شب اونها باهم کجا میرفتن واسم معما شده…ولی الان واسه مسئله بیمه فوتش اومدم.گفتم کار ماشین تموم بشه حق شما سرجاشه دادگاه رسیدگی میکنه…ولی اول میشه اسمتون رو بدونم.گفت بله ببخشید.سعیده…هستم…گفتم سعیده خانوم شما جوونی وفک کنم۲۲ یا۳سال بیشتر نداری…گفت آره تقریبا نزدیک۲۴سالمه و دوسال بود باهاش ازدواج کرده بودم…گفتم ولی من نزدیک۱۷سال بیشتر با همسرم بودم.اون دوتا گور به گوری به من و شما خیانت میکردن…خدا هم گذاشت توی کاسه اشون…گفت نه فک نکنم…حالا که فوت شدن ماها نباید بهشون شک کنیم…آخه هم سن وسال که نبودند.گفتم پس به حرفم شک داری؟گفت آره بخدا…گفتم پس بیا ببین…تا فیلمو دید.چشاش داشت از تعجب۴تا میشد.بعدشم اشکش اومد.و بعدشم ناله نفرین کرد.گفتم نگران نباش…حالا موقع عشق و حال من و شماست.نگاهم کرد.من خودم نفهمیدم چی گفتم.گفت یعنی چی…یعنی من هم با شما…بقیه حرفش رو خورد.خندیدم گفتم…اولا مگه من چم شده.؟دوما نه بد برداشت نکنید…منظورم اینه دیه اش رو بگیر حقوقش هم که هست زندگی خوبی برای خودت شروع کن…گفت آخه تنهایی خیلی بده.گفتم میدونم…پس بیا قول بده فعلا تا کسی نفهمه مدتی با هم باشیم.چشاش اشک داشت.پاکشون کرد.لبخند نازی زد.گفت باشه.ولی تا با هم هستیم لطفا شما بهم خیانت نکن.گفتم مطمئن باش…شما هم همینجور.شماره رد و بدل کردیم و رفت.چند روز بعدش از بیمه بهم زنگ زدن و رفتم اونجا سعیده
خانوم هم بود.دوتایی رفتیم دادگاه و کمی سوال جواب کردن و دیگه اومدیم بیرون…ماشین نداشت آخه تازه فهمیدم اون شوهر کسکشش هم بی ماشین بوده حتی خونه هم مستاجر بودن.حتی کارمند رسمی نبوده و قراردادی بوده…فقط چیزی که هست همین خوشگل خانوم توی۱کلینیک خصوصی پرستار بود.حقوقش
از اون بی شرف بیشتر بود.خیلی به ظهر مونده بود.گفت امیر آقا میتونید همون فیلم لعنتی رو واسم بلوتوث کنید…گفتم نه شرمنده ام…آخه نمیتونم فیلم بی آبرویی همسرم رو بفرستم براتون که…هر چی نباشه مادر دخترم که بود و هست…گفت میشه دوباره ببینمش.گفتم باشه اشکال نداره…توی ماشین بودیم حین حرکت.شاید چند بار فیلمو نگاه کرد…گفتم زیاد نگاهش نکن…دو حالت بیشتر نداره با عصبی میشی یا تحریک میشی.گفت تو هم اینجوری میشی؟گفتم آره اونم بدجور…گفت بعدا چیکار میکنی.گفتم هیچچی وقتی عصبی میشم مث بدبختها توی خودم خون خودمو میخورم…گفت اگه تحریک بشی چی،گفتم میرم حموم خودارضایی میکنم…بعدشم خندیدم…اونم اول نگاهم کرد بعد خندید…گفت معلومه تو هم مث من توی اینجور کارها بی دست وپایی،آخه توی خر پول با این دک و پز…با این دم و دستگاه میتونی هر وقت هر خانومی رو خواستی تور کنی…تو دیگه چرا تنهایی…گفتم خودت هم خوشگلی وایستی گوشه خیابون هزار تا ماشین واسه تو ترمز میزنند.گفت وای خدا نکنه.مگه من هر جاییم،گفتم عه پس فک کردی من خانوم بازم…من مرد کار و زندگی هستم…عاشق زن و زندگیم بودم…اون لعنتی خطا کرد…گفتم ولش کن…حالا دوست داری با هم باشیم…گفت یعنی ازدواج کنیم…گفتم فعلا نه…چون هم شوهر تو هم زن من تازه چندماه نیست که فوت شدن.هم دولت و هم مردم فکر بد میکنند… بیا دوستانه عاشقانه با هم باشیم.گفت پس قول بده مواظبم باشی و بهم آسیبی نزنی.گفتم چشم خوشگل خانوم…گفتم حالا میایی بریم خونه من.گفت الان؟؟گفتم مگه چی میشه.گفت باشه برو…ساختمون ما بزرگه و کسی کاری به کسی نداره… من هم میخواستم از اونجا کوچ کنم برم جای دیگه…خلاصه رفتیم بالا.دخترم کلاس اسکیت بود.میدونستم خونه نیست…رسیدیم خونه…خودش مانتو و شالش رو در آورد…خوب خوشگل بود.من هم بغلش از پشت کردم.نسبت به زن سابقم.خیلی خوش قدوبالا تر و جوانتر بود.با دستام سینه هاشو گرفتم…گفت نوکشون رو آروم بمال.گفتم چشم عزیزدلم.چقدر موهات بوی خوبی میدن.گفت مرسی.ادکلن تو هم با بوی بدنت قاطی شدن مستم میکنه…آخ امیر جان بمال منو…برگردوندمش لبهاشو بوسیدم.خودش دوباره لباشو چسبوند به لبم…از روی شلوار جین تنگش کوسشو محکم گرفتم گنده قلمبه بود.گفت چیه دلت تنگ شده…دوست داری؟گفتم آره خیلی.گفت پس چرا بغلم نمیکنی منو ببری توی تختت.گفتم چشم عزیزم…بلندش کردم روی دستم بردمش توی تختم…خودش لباس در آورد.اخ چه بدنی داشت.من هم لباس در آوردم… اومد جلو خودش شورتمو در آورد گفت خوبه سایز کیرت خیلی خوبه کلفت و متوسط…گفتم ولی میدونم مال شوهر قبلیت بد بزرگ بود.گفت فک کردی خوب بود یا میتونستم ازش لذت ببرم.دلش سکس عقب میخواست که کلا نمیشد بهش بدم…از جلو هم میتونستم تمومش رو داخلم تحمل کنم…چرا فیلمو چندبار دیدم…آخه خانومت خیلی قدرت تحمل دردش بالا بود…گفتم ولشون کن…واسم میخوری.خندید گفت تو چی؟گفتم بخدا فقط برنامه ام اینه از کجات شروع کنم…کوست کونت چشات سینه هات.گردنت لبهات.؟؟گیج شدم.گفت مرسی که اینقدر منو خوب و خوشگل میبینی…من دیگه مال خودتم…از هر جام دوست داری شروع کن…ولی وایسا…خودش شروع کرد ساک زدن.و عجب هم ساک میزد.گفتم کافیه خانوم خانوما…دراز کشید.اوف شورتش رو در آوردم… عجب کوسی داشت کمی گنده و تپل و زبونه دار…ولی خوب سفید بود…طوری کوسش و لیسیدم و مکیدم که چندین بار توی دهنم پر آب کوس شد…و قورتش دادم.اومدم بکنمش تلفنم زنگ خورد…از کلاس دخترم بود.زمین خورده بود پاش از مچ آسیب دیده بود…خواستند برم دنبالش…عصبی شدم.گفت امیر جان نترس عجله نکن.بزار واست بخورم ارضا شو بعد بریم.بوسیدمش گفتم مرسی ولی ببخشید که کارمون نصفه نیمه موند…گفت اشکال نداره اینقدر قشنگ خوردی چند بار ارگاسم خوب شدم.آبم اومد دمش گرم تمومش رو خورد رفت صورتش رو شست برگشت لباس پوشیدیم رفتیم دنبال دخترم.گفت بزار بیام من پرستارم سر در میارم.رسیدم دخترم گوشه ای نشسته بود چشاش گریون بود.منو دید خودشو لوس کرد بغلش کردم.مربیش گفت سرعتش زیاد شد نتونست کنترل کنه با دوستش برخورد داشتن.اون هم حالش میزون نیست…هر دوتا رو خودم بردم همین کلینیک خصوصی سعیده اینها…هر دو هم از مچ و ساق پاشون آسیب دیده بود…هر دو رو گچ گرفتن…پدر مادر اون هم اومدن کلی ازم تشکر کردن بخاطر درمان دخترشون.من هم از سعیده تشکر کردم و خداحافظی کردم.
نزدیک ناهار بود دخترم رو بردمش بالا رفتم پیتزا سفارش دادم و گفتم عزیزم بمون من یک دوش بگیرم میام.گفت بابا من هم کلی تمرین کردم عرق کردم.من چجوری باید دوش بگیرم.گفتم دخترم پات گچ داره نمیشه باید دو روزی که حتما آب نبینه.گفت باشه بابا…رفتم حموم و کارم تموم شد.برگشتم گوشیم زنگ میخورد… بالاخره رفیقم بود که اومده بود دنبال سفارشاتش.بنده خدا بخاطر سرطان همسرش رفته بود آلمان…ناهار رو خوردم و زدم بیرون و رفیقم رو دیدم.و با پرداخت تمام خسارتم همه پولم رو بهم داد…فرداش وام منو ریختند.کلا زندگی بر وفق مراد شد…چند روزی بود بهم خیلی خوش میگذشت…یادمه ساعت۱ظهربود گوشیم زنگ خورد.سعیده بود.گفتم جانم خانوم خانوما.گفت امیر جان چی شد دیگه بهم زنگ نزدی زود دلت رو زدم.گفتم نه بخدا اتفاقا داشتم فک میکردم دعوتت کنم رستورانی جایی باهم باشیم…چند روزی خداییش کار زیاد داشتم الحمدالله تمام مشکلاتم حل شد.دیگه میخوام عشق و حال کنم.تو الان کجایی نازنازی؟گفت کارم تموم شده میخوام برم خونه…گفتم بمون بیام دنبالت…یک ربعه خودمو بهش رسوندم.خوشتیپ تر لباس پوشیده بود…رفتیم رستوران. البته اینو بگم دخترم خونه خواهرم بود…با دخترش هم سن و سال هستند…چند روزی جایی نبرده بودم با اون پای داغونش دلش گرفته بود…خلاصه رستورانی رفتیم دوری زدیم.گفتم بریم خونه کار ناتموم رو تموم کنیم…گفت امیر فقط منو واسه عشق و حالت میخوای…گفتم نه بخدا واقعا دوستت دارم…دارم درموردم فک میکنم.ولی اگه دوست نداری باشه نمیرم خونه.گفت نه برو خودمم دلم میخواد…توی تخت خوابم لخت بود نمیتونستم از کوس و کونش دست بکشم هر چی میخوردم سیر نمیشدم.گفت امیر بکنش دیگه…بیزار شدم.دلم کیر میخواد.گفتم چشم عزیزم چشم…آخ چنان کوسی بهم داد جاتون خالی پا ها بالا.سینه ها ور قلمبیده کیر تا ته توی کوسش…ناله عاشقانه میزد آبم اومد پاشیدم توی کوسش…گفت وای ریختی توش.گفتم آره… زودی که حامله نمیشی…بعدشم قرص میخوری…خلاصه هر چند روز یکبار میدیدمش…۴ماه کامل باهم بودیم…دخترم مدرسه میرفت…صبح توی شرکت بودم جلسه کاری مهمی داشتم…میخواستم شراکتی با یک بانک خصوصی مقداری قطعه وارد کنیم…بی پدرها چند صد میلیارد پول توی حسابم بود هنوز میگفتند اعتبارت کمه…عصبیم کرده بودند…کم مونده بود بندازمشون بیرون…منشیم بهم اطلاع داد.سعیده خانوم بیرونه…کار مهمی باهاتون داره…کمی ناراحته.با عرض معذرت از جلسه اومدم بیرون…البته وکیلم پیششون بود…گفت امیر برو اون اتاق تنها باشیم…گفتم جانم چی شده سعیده جان…از توی کیفش برگه آزمایش در آورد گفتم چیه چی شده خدایی نکرده مریض شدی…گفت نه امیر حامله ام…گفتم چی؟چرت میگی؟گفت نه بخدا حامله ام.گفتم آخه مگه میشه.گفت امیر چندماهه باهات هستم هر دفعه هم میریزی داخلش.گفتم خب مگه قرص نمیخوردی؟گفت راستش نه…چند بار ریختی دیدم باردار نشدم…دیگه بعدش نخوردم…گفتم وای چیکار کردی سعیده…گفت امیر من کردم یا تو؟گفتم حالا مطمئنی بچه؟؟زد زیر گریه امیر بهم شک داری؟گفتم دیوونه میخواستم بپرسم حالا مطمئنی حامله ای…گفت اره دیگه آزمایش خون دادم…گفتم باشه دارویی چیزی میگیرم بندازش.گفت وای امیر چه بی رحمی مگه دوستم نداری.خب بچه خودمونه دیگه.گفتم یعنی می خوای زنم بشی…گفت امیر مگه من چمه که منو نمیخوای…حالا درسته تو ماشاالله پولداری ولی خب من یک خانومم دیگه…گفتم عزیزم چکار به پولداری داری… اختلاف سنی ما زیاده.گفت اون که با من اختلافی نداشت چه گلی به سرم زد…عزیزم تو که از اون بهتر و جوانتر و مرد تر هستی…گفتم چشم…بمون الان میام…رفتم توی اتاق…سلام دادم صلوات فرستادند.گفتم چیه…وکیلم گفت امیر جان…دوستان تمام شرایط رو قبول کردند…اصلا باورم نمیشد…برگشتم پیش سعیده گفتم اگه توهم نخوای به زور میگیرمت…شکر خدا قدم خودت و بچه ات برام خیر بوده…گفت یعنی،،گفتم اره دیگه عزیزم عقدت میکنم…شب با دخترم صحبت کردم ولی نگفتم زنه کیه و از کجا اومده…ولی بهش گفتم همون پرستاره بود که پاتو کج گرفت…گفت مبارکه باباجون.بعد ازدواجم خیلی با دخترم با هم رفیق شدند.چون اختلاف سنی کمی باهم دارند.الان چند سال گذشته و دوتا بچه ازش دارم.خانوم خوبیه…چند سال بود این جریان سر دلم مونده بود نمیدونستم کجا بگم و به کی بگم.ولی دلم میخواست که بگم.اخه این ماجرا هم تلخ بود و هم شیرین…ولی از خدای مهربون متشکرم که هوامو همیشه داشته و داره…
خانوم هم بود.دوتایی رفتیم دادگاه و کمی سوال جواب کردن و دیگه اومدیم بیرون…ماشین نداشت آخه تازه فهمیدم اون شوهر کسکشش هم بی ماشین بوده حتی خونه هم مستاجر بودن.حتی کارمند رسمی نبوده و قراردادی بوده…فقط چیزی که هست همین خوشگل خانوم توی۱کلینیک خصوصی پرستار بود.حقوقش
از اون بی شرف بیشتر بود.خیلی به ظهر مونده بود.گفت امیر آقا میتونید همون فیلم لعنتی رو واسم بلوتوث کنید…گفتم نه شرمنده ام…آخه نمیتونم فیلم بی آبرویی همسرم رو بفرستم براتون که…هر چی نباشه مادر دخترم که بود و هست…گفت میشه دوباره ببینمش.گفتم باشه اشکال نداره…توی ماشین بودیم حین حرکت.شاید چند بار فیلمو نگاه کرد…گفتم زیاد نگاهش نکن…دو حالت بیشتر نداره با عصبی میشی یا تحریک میشی.گفت تو هم اینجوری میشی؟گفتم آره اونم بدجور…گفت بعدا چیکار میکنی.گفتم هیچچی وقتی عصبی میشم مث بدبختها توی خودم خون خودمو میخورم…گفت اگه تحریک بشی چی،گفتم میرم حموم خودارضایی میکنم…بعدشم خندیدم…اونم اول نگاهم کرد بعد خندید…گفت معلومه تو هم مث من توی اینجور کارها بی دست وپایی،آخه توی خر پول با این دک و پز…با این دم و دستگاه میتونی هر وقت هر خانومی رو خواستی تور کنی…تو دیگه چرا تنهایی…گفتم خودت هم خوشگلی وایستی گوشه خیابون هزار تا ماشین واسه تو ترمز میزنند.گفت وای خدا نکنه.مگه من هر جاییم،گفتم عه پس فک کردی من خانوم بازم…من مرد کار و زندگی هستم…عاشق زن و زندگیم بودم…اون لعنتی خطا کرد…گفتم ولش کن…حالا دوست داری با هم باشیم…گفت یعنی ازدواج کنیم…گفتم فعلا نه…چون هم شوهر تو هم زن من تازه چندماه نیست که فوت شدن.هم دولت و هم مردم فکر بد میکنند… بیا دوستانه عاشقانه با هم باشیم.گفت پس قول بده مواظبم باشی و بهم آسیبی نزنی.گفتم چشم خوشگل خانوم…گفتم حالا میایی بریم خونه من.گفت الان؟؟گفتم مگه چی میشه.گفت باشه برو…ساختمون ما بزرگه و کسی کاری به کسی نداره… من هم میخواستم از اونجا کوچ کنم برم جای دیگه…خلاصه رفتیم بالا.دخترم کلاس اسکیت بود.میدونستم خونه نیست…رسیدیم خونه…خودش مانتو و شالش رو در آورد…خوب خوشگل بود.من هم بغلش از پشت کردم.نسبت به زن سابقم.خیلی خوش قدوبالا تر و جوانتر بود.با دستام سینه هاشو گرفتم…گفت نوکشون رو آروم بمال.گفتم چشم عزیزدلم.چقدر موهات بوی خوبی میدن.گفت مرسی.ادکلن تو هم با بوی بدنت قاطی شدن مستم میکنه…آخ امیر جان بمال منو…برگردوندمش لبهاشو بوسیدم.خودش دوباره لباشو چسبوند به لبم…از روی شلوار جین تنگش کوسشو محکم گرفتم گنده قلمبه بود.گفت چیه دلت تنگ شده…دوست داری؟گفتم آره خیلی.گفت پس چرا بغلم نمیکنی منو ببری توی تختت.گفتم چشم عزیزم…بلندش کردم روی دستم بردمش توی تختم…خودش لباس در آورد.اخ چه بدنی داشت.من هم لباس در آوردم… اومد جلو خودش شورتمو در آورد گفت خوبه سایز کیرت خیلی خوبه کلفت و متوسط…گفتم ولی میدونم مال شوهر قبلیت بد بزرگ بود.گفت فک کردی خوب بود یا میتونستم ازش لذت ببرم.دلش سکس عقب میخواست که کلا نمیشد بهش بدم…از جلو هم میتونستم تمومش رو داخلم تحمل کنم…چرا فیلمو چندبار دیدم…آخه خانومت خیلی قدرت تحمل دردش بالا بود…گفتم ولشون کن…واسم میخوری.خندید گفت تو چی؟گفتم بخدا فقط برنامه ام اینه از کجات شروع کنم…کوست کونت چشات سینه هات.گردنت لبهات.؟؟گیج شدم.گفت مرسی که اینقدر منو خوب و خوشگل میبینی…من دیگه مال خودتم…از هر جام دوست داری شروع کن…ولی وایسا…خودش شروع کرد ساک زدن.و عجب هم ساک میزد.گفتم کافیه خانوم خانوما…دراز کشید.اوف شورتش رو در آوردم… عجب کوسی داشت کمی گنده و تپل و زبونه دار…ولی خوب سفید بود…طوری کوسش و لیسیدم و مکیدم که چندین بار توی دهنم پر آب کوس شد…و قورتش دادم.اومدم بکنمش تلفنم زنگ خورد…از کلاس دخترم بود.زمین خورده بود پاش از مچ آسیب دیده بود…خواستند برم دنبالش…عصبی شدم.گفت امیر جان نترس عجله نکن.بزار واست بخورم ارضا شو بعد بریم.بوسیدمش گفتم مرسی ولی ببخشید که کارمون نصفه نیمه موند…گفت اشکال نداره اینقدر قشنگ خوردی چند بار ارگاسم خوب شدم.آبم اومد دمش گرم تمومش رو خورد رفت صورتش رو شست برگشت لباس پوشیدیم رفتیم دنبال دخترم.گفت بزار بیام من پرستارم سر در میارم.رسیدم دخترم گوشه ای نشسته بود چشاش گریون بود.منو دید خودشو لوس کرد بغلش کردم.مربیش گفت سرعتش زیاد شد نتونست کنترل کنه با دوستش برخورد داشتن.اون هم حالش میزون نیست…هر دوتا رو خودم بردم همین کلینیک خصوصی سعیده اینها…هر دو هم از مچ و ساق پاشون آسیب دیده بود…هر دو رو گچ گرفتن…پدر مادر اون هم اومدن کلی ازم تشکر کردن بخاطر درمان دخترشون.من هم از سعیده تشکر کردم و خداحافظی کردم.
نزدیک ناهار بود دخترم رو بردمش بالا رفتم پیتزا سفارش دادم و گفتم عزیزم بمون من یک دوش بگیرم میام.گفت بابا من هم کلی تمرین کردم عرق کردم.من چجوری باید دوش بگیرم.گفتم دخترم پات گچ داره نمیشه باید دو روزی که حتما آب نبینه.گفت باشه بابا…رفتم حموم و کارم تموم شد.برگشتم گوشیم زنگ میخورد… بالاخره رفیقم بود که اومده بود دنبال سفارشاتش.بنده خدا بخاطر سرطان همسرش رفته بود آلمان…ناهار رو خوردم و زدم بیرون و رفیقم رو دیدم.و با پرداخت تمام خسارتم همه پولم رو بهم داد…فرداش وام منو ریختند.کلا زندگی بر وفق مراد شد…چند روزی بود بهم خیلی خوش میگذشت…یادمه ساعت۱ظهربود گوشیم زنگ خورد.سعیده بود.گفتم جانم خانوم خانوما.گفت امیر جان چی شد دیگه بهم زنگ نزدی زود دلت رو زدم.گفتم نه بخدا اتفاقا داشتم فک میکردم دعوتت کنم رستورانی جایی باهم باشیم…چند روزی خداییش کار زیاد داشتم الحمدالله تمام مشکلاتم حل شد.دیگه میخوام عشق و حال کنم.تو الان کجایی نازنازی؟گفت کارم تموم شده میخوام برم خونه…گفتم بمون بیام دنبالت…یک ربعه خودمو بهش رسوندم.خوشتیپ تر لباس پوشیده بود…رفتیم رستوران. البته اینو بگم دخترم خونه خواهرم بود…با دخترش هم سن و سال هستند…چند روزی جایی نبرده بودم با اون پای داغونش دلش گرفته بود…خلاصه رستورانی رفتیم دوری زدیم.گفتم بریم خونه کار ناتموم رو تموم کنیم…گفت امیر فقط منو واسه عشق و حالت میخوای…گفتم نه بخدا واقعا دوستت دارم…دارم درموردم فک میکنم.ولی اگه دوست نداری باشه نمیرم خونه.گفت نه برو خودمم دلم میخواد…توی تخت خوابم لخت بود نمیتونستم از کوس و کونش دست بکشم هر چی میخوردم سیر نمیشدم.گفت امیر بکنش دیگه…بیزار شدم.دلم کیر میخواد.گفتم چشم عزیزم چشم…آخ چنان کوسی بهم داد جاتون خالی پا ها بالا.سینه ها ور قلمبیده کیر تا ته توی کوسش…ناله عاشقانه میزد آبم اومد پاشیدم توی کوسش…گفت وای ریختی توش.گفتم آره… زودی که حامله نمیشی…بعدشم قرص میخوری…خلاصه هر چند روز یکبار میدیدمش…۴ماه کامل باهم بودیم…دخترم مدرسه میرفت…صبح توی شرکت بودم جلسه کاری مهمی داشتم…میخواستم شراکتی با یک بانک خصوصی مقداری قطعه وارد کنیم…بی پدرها چند صد میلیارد پول توی حسابم بود هنوز میگفتند اعتبارت کمه…عصبیم کرده بودند…کم مونده بود بندازمشون بیرون…منشیم بهم اطلاع داد.سعیده خانوم بیرونه…کار مهمی باهاتون داره…کمی ناراحته.با عرض معذرت از جلسه اومدم بیرون…البته وکیلم پیششون بود…گفت امیر برو اون اتاق تنها باشیم…گفتم جانم چی شده سعیده جان…از توی کیفش برگه آزمایش در آورد گفتم چیه چی شده خدایی نکرده مریض شدی…گفت نه امیر حامله ام…گفتم چی؟چرت میگی؟گفت نه بخدا حامله ام.گفتم آخه مگه میشه.گفت امیر چندماهه باهات هستم هر دفعه هم میریزی داخلش.گفتم خب مگه قرص نمیخوردی؟گفت راستش نه…چند بار ریختی دیدم باردار نشدم…دیگه بعدش نخوردم…گفتم وای چیکار کردی سعیده…گفت امیر من کردم یا تو؟گفتم حالا مطمئنی بچه؟؟زد زیر گریه امیر بهم شک داری؟گفتم دیوونه میخواستم بپرسم حالا مطمئنی حامله ای…گفت اره دیگه آزمایش خون دادم…گفتم باشه دارویی چیزی میگیرم بندازش.گفت وای امیر چه بی رحمی مگه دوستم نداری.خب بچه خودمونه دیگه.گفتم یعنی می خوای زنم بشی…گفت امیر مگه من چمه که منو نمیخوای…حالا درسته تو ماشاالله پولداری ولی خب من یک خانومم دیگه…گفتم عزیزم چکار به پولداری داری… اختلاف سنی ما زیاده.گفت اون که با من اختلافی نداشت چه گلی به سرم زد…عزیزم تو که از اون بهتر و جوانتر و مرد تر هستی…گفتم چشم…بمون الان میام…رفتم توی اتاق…سلام دادم صلوات فرستادند.گفتم چیه…وکیلم گفت امیر جان…دوستان تمام شرایط رو قبول کردند…اصلا باورم نمیشد…برگشتم پیش سعیده گفتم اگه توهم نخوای به زور میگیرمت…شکر خدا قدم خودت و بچه ات برام خیر بوده…گفت یعنی،،گفتم اره دیگه عزیزم عقدت میکنم…شب با دخترم صحبت کردم ولی نگفتم زنه کیه و از کجا اومده…ولی بهش گفتم همون پرستاره بود که پاتو کج گرفت…گفت مبارکه باباجون.بعد ازدواجم خیلی با دخترم با هم رفیق شدند.چون اختلاف سنی کمی باهم دارند.الان چند سال گذشته و دوتا بچه ازش دارم.خانوم خوبیه…چند سال بود این جریان سر دلم مونده بود نمیدونستم کجا بگم و به کی بگم.ولی دلم میخواست که بگم.اخه این ماجرا هم تلخ بود و هم شیرین…ولی از خدای مهربون متشکرم که هوامو همیشه داشته و داره…
نوشته: ناشر
19 پاسخ به “قصه ی تلخی بود و گذشت”
کسکش مغزم هنگ کرد معلوم نیست راسته یا دروغه
واقعاً پشمام ریخته اگه راس باشه،شبیه کلید اسرار بود بیشتر
سلام،بدننوشتی.اینکه حما واقعی باشه خیلی اهمیتی نداره و مهم نوشته یکدست و رووون با داستانی جالبه و اگر داستانی این سه گزینه رو داشته باشه داستان بدی نمیشه…ایکاش اگر واقعیه و اوضاعت روبه راهه بتونی دست یه عده رو بگیری مخصوصا با این اوضاع مزخرف اقتصادی واقعا خیلیا به نون شب محتاجن من خودم چندین خانواده میشناسم…داستانت اما داستان جالبی بود با اینکه بقول خودت تلخه اما آموزنده هم میتونه باشه و …مرسی
بیا برو کونتو مردیکه جقی این چ کصوشراییه سر هم کردیتا نصفش بیشتر نخوندم بس ک کص نالیدی چاقال آبکونتو گفتی با هم باشیم اون جنده هم از خدا خواسته گفت باشه؟بیا برو کیری مقام تورو چ ب مسجد و نماز خوندن ک بعدش بیای تو بکن تو کصتان آپلود کنی
بازاین پیداش شد ولکن جان ناموست عنشودراوردی هردفعه با سناریوهای مختلف خودشو کله گنده و. خرپول نشون میده بزن بچاک حالم بد شد
راستش دو نظر در باره داستان یا خاطراتت دارم. یکی اینکه نوشتار داستانی خوبی رو ارائه دادی. کمی اشتباهات املایی و دستوری بود ولی قابل چشم پوشی هستند. دوم روند اتفاقات و منش و دیدگاه تو بعنوان راوی داستان منو یه جاهایی گیج کرد. بنظر تو بعنوان یک شخص معتقد و درستکار از شرافت حرفه ای و اخلاقی برخورداری که بقول خودت سرت به کار و زندگیه، ولی خب در جایی با خوابیدن دختر ۱۶ ساله ات در کنارت از شق بودن کیرت و لای پای اون و خیس بودن کص تپلش حرف میزنی که واقعا معلوم نشد خیس بودن لای پای دخترت که خودش رو به کیر شق شده تو چسبونده بکجا رسید. من شخصا با تصورات پدوفیلی یک نفر مشکل دارم حالا اگر اون شخص پدر یک دختر باشه که فاجعه دو چندان خواهد بود. بهرحال خیانت ابدا کار درستی نیست و شما خوش شانس بودی که عدالت در مورد زنت زود اجرا شده…و عجیب است که چرا خدای باری تعالی همیشه هوای بنده های پولدار و بالای شهر رو از هر جهت داره…😄
کلید ادرار
تهش میفهمیم خدا رحمتی بوده کیرمون کرده
مثل همیشه خوب و روان نوشتی فارغ از تم تکراری داستانهای عالی مینویس و سخنی با باقی خواننده گان سایت اولا ددر داستان دنبال راس و دروغ داستان نباشید اگه خوشتون هم نمیاد دیسکایک بدین و فحاشی نکنید نمیدونم چرا ما ایرانی ها این فرهنگ بد رو داریم آقا دوست نداری دیسلایک بده این بهتره
خوب بود و واقعی به نظر میاد.
امیدوارم برات بهترین ها رقم بخوره. کاملا درک میکنم که گاها حسابی افراد آسیب میبینند و کلی مشکل براشون پیش میاد ولی نمیتونن مثل مورد شما جایی مطرح کنند و خوب ترجیحا فضای مجازی میتونه کمک کنه که فرد خودش رو کمی سبک کنه و از فشار اون خاطره بیرون بیاد.مراقب خودت باش دوست گرام.
دیگه قصه هات تکراری شدههمش دنبال ارث و میراث و دختر جوون هستیالبته میدونم در عالم واقعیت یه بخور و نمیر گیرت میاد و یه زن مسن هم داری که سگ هم نگاش نمیکنه.خسته نشدی انقدر از عقده هات نوشتی؟
مثل همیشه عالیبدون استفاده از لغات خارجیروون و پر کشش و تحریک کنندهاماااااا از نویسنده درجه یکی مثل شما بعید بود اون قسمت تخت و دخترت و … نوشتی😕
اکه واقعی یود که عااالی بود .خوشحالم خوشبخت شدی. اکه هم فانتزی بود عالی نوشتی دمت گرم حالمو خوب کرد. از جنبه سکسش هم بگزاریم بازم قشنگ نوشتی و سوژه خوب و قشنگی بود .عالی
عالی بود 👌
خدا رحمتی باز می گردد . بازگشت شکوهمندانه و البته تکراری . راستی این بار از آلت بزرگ و ورود از در عقب اونهم با زور و گریه زاری طرف مقابل خبری نبود . عجیب !
به به اقای خداراحمی پولدار کارخانه دار از این طرفا چه پولدار بیکاری هستی این همه تایپ میکنی
خدا بخاطر خیانت تو کاسه اونها گذاشت،و اون دو تا رو کشتاما بخاطر بچه بازی ،اون هم بچه خودت ،ناز و نعمت و ثروت باد آورده و خانم اونمرد رو تو کاسه تو گذاشت؟نتونستم این اراجیف متناقض رو کامل بخونم دیسلایک
عالی بود