گذشت و۲روزخانوادگی رفتیم شیراز وقتی رسیدم پیش خونشون در روبازکه کردن خونشون خیلی شلوغ بود رفتیم داخل کلی پذیرایی کردن درباره فاطمه سؤال کردم گفتن رفته آریشگاه من تعجب کردم گفتم واسه چی آرایشگاه همه خندیدن وگفتن مگه خبرنداری گفتن امشب عروسیشه من باورنکردم شب شدو فاطمه خانوم بالباس عروس ازماشین پیاده شد باورم نمیشد که یارمن بی وفاشده یه دسته گل توی دست من بودوقتی فاطمه جان سرخودشوچرخوند منو باچشمای پراز أشک دید وفهمیدکه باوربه ازدواجش نکردم ولی دیگه کار ازکارگذشته بود دسته گل رو به طرفتش پرت کردم سوارماشین شدم رفتم یه جای یک شیشه مشروب خریدم ورفتم تنها باخودم میگفتم که چی شد چرا واسه چی بی وفاشدبعداون اتفاق من دیگه ازشیراز رفتم کیش وازکیش وسایل خودموبرداشتم بدون اینکه به خانوادم بگم برگشتم خارج وتا ۶ماه موندم بعد برگشتم وقتی برگشتم خانوادم خیلی خوشحال شدن بعد ازمن سوال کردن که چرا رفتم اما من ساکت موندم وگفتم واسه کارمهمی بایدمیرفتم بعدرفتم اتاقم وقتربرگشتم بیرون فاطمه خانوم همراه باشوهروخانوادش ازتوماشین بیرون اومدن غم گذشته ای که فراموش کرده بودم برگشت سراغم ولی من ساکت موندم که یه دفعه شوهرفاطمه خانوم اومدکنارم وگفت ارش جان چندوقت پیدات نبودکه من درجوابش گفتم شرمنده خارج بودم وبعداون اتفاق دیگه همه چیز روفراموش کردم وبه خودم قول دادم که دیگه عاشق نشم ؛ ممنون ازاینکه داستان بدبختی منوخوندید مرسی
نوشت: آرش
6 پاسخ به “روزگار تلخ عاشقی و جدایی”
بی معنی بود وبی محتوا
اه خاک بر سرت با این داستان نوشتنت. موضوعش خوب بود حداقل یه ذره بهتر مینوشتی آدم حالش به هم نخوره
دل نبند کہ تش تلخیہ میشی مثہ من نفس تخلیہ
یادفیلمای هندی افتادمdash1
اینجا جای داستان سکسیه! نه جای داستان عاشقی تخیلی!معلومه زیاد فیلم هندی وترکیه ای میبینی :D(رفتم به مشروب خریدم) اقای چنار جان! مشروبواز بغالی سر کوچه فاطمه خریدی؟؟؟؟! وضع مالی توپ!خارج ! اینهمم از خودت تعریف کردی با این مشخصات کیو دیدی عاشق باشه؛ عشق چیست؟؟؟تو یه بچه ۷۸یی هستی که عاشق دخترخالت شدی ! اینجا همجای داستان عشقولی نیست بیخاصیت وقت مارووو نگیررررررر
این داستانو بفرستی هندوستان از روش یه فیلم توپ میسازنولی سر جدت قبل ارسال غلط های املاییشو تصحیح کن آبرومون نرهحاظر=حاضربهرین=بحرین