راضی شدن عمو برای کردن سپیده (۱)

سلام . من الان ۲۹سالمه . بیوه . بچه یکی از شهرهای استان گیلان. .داستان زندگیمو خیلی خلاصه مینویسم . که حوصله خواننده ها سر نره. تقریبا ۲ ماهه که با سایت بکن تو آشنا شدم . گفتم داستانم رو بنویسم. (خواهشا ایراد نگیرید از نوشتارم.).
من سپیده . خانمی سفید رو و خیلی هات هستم.
تو ۱۹ سالگی با پسری از یکی از شهرهای لرستان تو تهران تو محله مون آشنا شدم .
ما عاشق هم شدیم و اون تو بازار پیش عموش کار می‌کرد و خوانوادشم همه تو شهرستان بودن .
اون منو بعد یک سال به زن عموش معرفی کرد و گفت منو میخواد…وعاشقمه.
اونم با خانواده صحبت کرد و اومدن خواستگاری.
و خوانواده منم موافقت کردن و دیدن واقعا پسر خوب و کاری و اهل زندگی است . شوهرم امیر مرد قد بلند و خوش هیکل و کمی سبزه بود و سبیل میذاشتم و من خیلی استایلشو دوست داشتم .
خلاصه . خونه ای اجاره کرد و عروسی گرفت و رفتیم سر خونه زندگیمون .
بعد ۲ سال بچه دار شدیم و صاحب یه دختر خوشگل .
امیر هم تو بازار خوب کار می‌کرد و هر روز وضعمون بهتر میشد .
عموش رفته بود تو کار ساخت و ساز و مغازه رو سپرده بود به امیر با پورسانت خوب و درآمد عالی. و امیر هم خوب مغازه رو به رونق انداخته بود .
عموش تو یه ساختمانی که میخواست بسازه . به امیر پیشنهاد پیش خرید داد . وامیر هم استقبال کرد و ما صاحب خانه شدیم .
و ساختمون خیلی خوبی بود و چون عموش هم می خواست بیاد تو اون ساختمون . به خاطر این هم خوب ساخته بود .
ساختمان آماده شود و ما رفتیم ط۶ . و عموش هم ط۵ بود . و باقی واحد هارو هم فروخته بود .
خانواده من به خاطر بیماری آسم مادرم . مجبور شدند کوچ کنن به شهرستان خودشون . و من تنها موندم .
الان نه من خانوادم تهران بود و نه امیر .
ما کل فامیلمون فقط عموی امیر بود . و با اونا رفت و آمد داشتیم . عموی شوهرم هم تقریبا ۵۵ سالش بود و ۲ تا عروس و یه داماد داشت.
عموم و زن عموم همدیگرو خیلی دوست داشتند و برای هم می‌مردند.و همه حسرت عشق اینارو می‌خوردند.
و باما هم خیلی مهربون بودند و همیشه هر دو به ما محبت می‌کردند.
خلاصه . دخترم ۵ سالش شده بود و ما . هر سال تابستون میرفتیم خونه بابای امیر لرستان . و عید ها هم می رفتیم شمال خونه بابای من .
امیر هم مثل من خیلی داغ و سکسی بود و خیلی باهم رابطه داشتیم. طوری که شهرستان هم میرفتیم . نمیتونستیم تحمل کنیم . و حتی از یه فرصت کوچک استفاده میکردیم و تو یه موقعیت خوب که کسی خونه نبود . و من سریع می کشیدم پایین و امیر اون کیر کلفتشو و درازشو میکرد تو کسم و. یه حال کوچیکی با هم میکردیم …
اون سال که تقریبا ۷ سال از زندگیمون می‌گذشت و من ۲۷ سالم بود . و امیر ۳۱ ساله بود . تابستون که رفتیم لرستان .
یه هفته ای موندیم و خواستیم بیاییم که دخترم گریه کرد و گفت که بمونیم . دخترم عاشق گوسفند و مرغ و محیط دهات بود .و
شوهرم گفت بمون . خونه کاری نداریم . منم میرم تهران به کارم میرسم ‌ بعد میام میبرمتون .
و امیر رفت .
و منم بعد ۲ روز دیدم نمیتونم تحمل کنم . زنگ میزدم و میگفتم بیا مارو ببر .
من از دوری بغلت نمیتونم بخوابم. من دلم برا کیرت تنگ شده . و هر روز که به امیر زنگ میزدم بعد احوالپرسی از دلتنگی میگفتم و باهاش حرفهای سکسی میزدم.
تقریبا بعد ۲۰ روز اومد دنبالمون. … اما کاش نمیومد .
جیگر منو سوزوند .
بعدازظهر راه افتاده بود از تهران و شب رسیده بود لرستان و تو مسیر دهات . مثل اینکه خوابش میبره و میره تو دره . و صبح پیداش می‌کنند. که دیگه تو ماشین پرایدش له شده بود و مرده بود .
حال روحیم خوب نبود و تا چهلمش موندم دهات و گفتم دیگه میرم خونم .
که پدر مادرش اصرار که اینجا بمون.
حتی اونجا برام شوهر هم پیدا کردند . یکی از اقوام که زنش به خاطر سرطان خون مرده بود و ۲ تا بچه هم داشت .
و می‌گفتند زن این شو . که من قبول نکردم .
و عموی شوهرم و زن عمو . گفتند که ما حواسمون بهش هست .
و منو آوردن تهران .
خلاصه . عمو و زن عمو خیلی هوامو داشتند و به منو دخترم میرسیدن. و عمو سهم شوهرمو داد از کار و من گذاشتم بانک و هر ماه سودجو میگرفتم . که سود خوبی بود و زندگیمو خیلی خوب میچرخوندم .
یه یک سالی از این قضیه گذشت و سال امیر هم تموم شد .
اما من یه زن جوون بودم و خیلی هم داغ . و حالم هر روز بدتر میشد . و عصبی تر میشدم . و چون کاری هم که نداشتم و میخوردم و می خوابیدم . و همش تو فکر سکس با امیر بودم و نداشتن رابطه به من خیلی فشار اورده بود . طوری که حوصله دخترمم نداشتم و همش دعواش می‌کردم. و بعد از رفتار بدم پشیمون میشدم.
یه روز که زن عمو اومده بود بالا .
سر یه چیز خیلی الکی عصبی شدم و گرفتم جلوی زن عمو .
دخترمو حسابی زدم . که زن عمو اومد و اونو از من گرفت .
و گفت چته سپیده . اینجوری که هم خودتو دیوونه میکنی هم بچتو.
چرا دکتر نمیری .
بغلم کرد و گریم گرفت و حسابی تو بغلش گریه کردم .
و گفتم حالم خیلی بده . دوری از امیر یه طرف . بیوه بودنم و نگاه مردم یه طرف و فشار جنسی هم یه طرف . اصلا آرامش ندارم .
گفت که چرا با پسر دایییه امیر ازدواج نمیکنی .هم بچه اونو نگه میداری هم بچه خودتو .
گفتم آخه زن عمو . رابطه و ازدواجی که توش عشق نباشه . که
زندگی نیست . عذابه . من برم تو دهات با اون مرد زندگی کنم . به خاطر چی… فقط یه رابطه . هرگز .
تو هم میدونی ازدواجم با اون فایده ای نداره.و اون باید از دهات زن بگیره.

زن عمو بوسم کرد و گفت درک میکنم چی میگی .و کمی گریه کرد و گفت امیر پسر خوبی بود و زود از پیش ما رفت .
و کمی از عمو و عشقش با عمو صحبت کرد .
و وقتی حرف می‌زد چشماش برق میزد .
و گفت شام بیایید پایین .و رفت .
خلاصه ۲ روز بعد اومد بالا . و گفت بیایید بریم پارک .
تو پارک شروع کرد حرف زدن و اینکه از خودش و شوهرش و عشقشون و سکسهای جذابشون . و چنان با آب و تاب از کردن شوهرش و از کیر کلفتش تعریف می‌کرد.
من خیلی بدم اومد. احساس کردم داره فخر فروشی میکنه و داره منو میسوزونه .
اما نمیدونستم چرا ? فهمید ناراحت شدم .
گفت ؛سپیده جان .
من تو این دوروز خیلی فکر کردم . و این حرفی که میخوام بهت بزنم . میدونی که برای هر زنی سخته . اما خیلی دوست دارم . و نمیخام هم که تو دام آدمهای بد بیفتی . به خاطر نیاز طبیعی .
که تو تمام آدمها است .
من رحممو ۲ سال پیش در آوردم .و اصلا هم حس رابطه ندارم .
چون تو رابطه الان خیلی درد میکشم و زیاد هم حالم خوب نیست .و حاج حسین هم چون عاشق منه . هیچ موقع سراغ کسی نمیره . و تو هم میدونی هم موقعیتشو داره و هم پولشو.
اما عشق منو شوهرم خیلی عمیقه و همه هم ميدونند. …
که من گفتم آره.درسته… بعد گفت :
من با حاج حسین صحبت کردم و قضیه تو رو گفتم و دیروز خیلی دعوا کرد با من .و حالش خیلی بعد شد …در کل قانعش کردم ولی گفت . که این کارو نمیکنه.
و خلاصه . من از رو نیمکت پارک بلند شدم و از کارش عصبانی شدم . و گفتم جالبه به اونی که حرف دلتو میزنی . آدمو تحقیر میکنه و براش تصمیم میگیره .و رفتم طرف دخترم و برداشتم و اونم با گریه دنبالم اومد. و رفتم خونه .
و زن عمو هرچی صدام کرد محل ندادم.
تو خونه خیلی ناراحت بودم . و احساس حقارت کردم .
زن عمو فردا اومد خونمون و رومو بوسید و معذرت خواهی کرد .و گفت . تو که میدونی برای من و هر زن دیگه ای چقدر سخته .
فعلا هم که حاج حسین قبول نکرده. و اون نمیدونه که من بهت گفتم. پس ناراحت نباش . فکراتو بکن . خواستی بگو . رو عموت کار کنم .
حاج حسین مثل شوهرم امیر قد بلند . درشت و سبیل کلفت بود و همیشه سیبیلشو می‌تاباند و از نظرچهره هم شبیه امیر بود و خوشتیپ و خیلی مهربون .
خلاصه رفت رو مخم و افتاد تو افکارم و بعضی وقتا که حشری میشدم و واقعا نمیتونستم تحمل کنم بهش فکر میکردم .
بعد یه ۱۰ روزی که گذشت . رفتم پایین پیش زن عمو و گفتم باشه باهاش صحبت کن . اما من اصلا روم نمیشه و نمیدونم چیکار کنم .
و زن عمو قبول کرد و بعد چند روز دیگه گفت . من میخوام برم پارک با همسایه ها دخترتو بده ببرم .
منم دادم .
نیم ساعت بعد . زنگ در خورد . در رو که باز کردم . عمو بود . میوه خریده بود . داد بهم و من تشکر کردم و گفتم بفرمایید تو . و اونم اومد .
رفتم چایی ریختم . اومدم نشستم . اومد سر حرف رو باز کرد و گفت که زن عمو چنین چیزی گفته .
و از من خواست کمکت کنم . که من سرخ شدم و ناراحت شدم و گفتم الان عمو اومدی به من دل سوخته رحم کنی .
من این تحقیر و نمیخوام .
اومد پیشم . و نشست کنارم و دستمو گرفت و گفت . این فکرو نکن .
من وزن عمو تو رو دوست داریم .و نمیخاییم آسیب ببینی و به برادرم قول دادم حواسمون بهت باشه .
دستمو آورد بالا و بوسید. و بلند شد و اومد جلوم نشست و دستمو فشار میداد .
و گفت این فکرو نکن .
من دوستت دارم و در کنار مردی به سن من . داشتن خانمی به جوانی و زیبایی ای به سن تو که در کنارش باشه . یعنی رفتن تو بهشت … و یعنی اوج خوشبختی.
پس فکر بد نکن .
بعد تو چشمام نگاه کرد و دستمو بوسید . و گفت . سپیده خانم . منو به نوکری و غلامی خودت قبول میکنی . و افتخار هم آغوشی خودت رو به من بده .
عشق رو تو چشماش دیدم و هیچ حالت ترحم تو وجودش نبود .
خندیدم .
بعد دستمو بوسید و بو کرد و نشست‌ کنارم .
و تو صورتم نگاه کرد و لبخند زد .
و بعد از جیبش یه کاغذ در آورد.و جمله صیغه بود . اونو خوند و منم خوندم با هم تکرار کردیم . و گفت الان به هم حلالیم و گناهی نکردیم .
و گفت مهریه چقدر باشه گفتم یه شاخه گل .
مهریه رو گفت‌و یک گردنبند طلا هم خودش اضافه کرد …
و منو محرم خودش کرد و بعد بهم نزدیک شد و منو بغل کرد .
تپش قلبم رفته بود بالا و قلبم داشت از قفسه سینم در میومد .
کتشو در اورد و منو کشید تو بغلش و فشار میداد و موهامو بو می‌کرد و می‌بوسید .
و آروم سینمو فشار میداد .
حالم کامل دگرگون شد و خیلی از تو داشتم میلرزیدم.
آبم کاملا را افتاده بود و شورتم کاملا خیس شده بود . و عمو هم سینمو فشار میداد و گردنمو میبوسید و اون سیبیلای کلفتش که بهم می‌خورد. قلقلکم میومد و تو اوج بودم و آروم دستشو آورد رو شکمم و در همون حین هم یکی از سینه هامو میمالید هم گردمو می‌خورد و آروم با اون یکی دستش شکممو میمالید .
و آروم دستشو رسوند به کسم و کمی ازم فاصله گرفت و من سرمو رو پاش گذاشتم . زیپو شلوارمو باز کرد و دستشو کشید رو کسم و کسم پر آب شد بود . دستشو آورد بیرون و شروع کرد بو کردن و بعد انگشتشو کرد تو دهنش .
و من فهمیدم که داره از من لذت میبره . و بعد دستشو آورد رو کسم و شروع کرد کسمو مالیدن و انگشت کردن و با اون یکی دستشم سینمو میمالید و سرشو آورد پایین و گذاشت رو لبم و لبمو داشت میک میزد . و زبونشو کرد تو دهنم .
نفس نفس میزدم و جیغم در اومده بود .
که یک دفعه به شدت لرزیدم و من بعد این همه وقت بی کسی و خود ارضایی یه ارضا شدید شدم .
و تو اوج لذت بودم . آروم دست عمو رو از رو کسم کشیدم .
چون احساس کردم نمیتونم دیگه . لمسشو تحمل کنم .
و اونم از کارش دست کشید . و ناخود آگاه شروع کردم به گریه کردن .
یه کوسن برداشت گذاشت زیر سرم .و اومد جلوی مبل و جلوم زانو زد و دستمو رو شروع کرد به بوسیدن و رو مم بوسید و سرشو عین یه بچه گذاشت رو مبل جلوی سینم و دستمو گذاشت رو سرش.
بعد که کمی بهتر شدم . بلند شد و منو بوسید .
ازم تشکر کرد و گفت من میرم .
بلند که شد دیدم . کیرش چنان شق شده که داره شلوارشو پاره میکنه . و معلوم بود که کیر گنده ای داره زیر شلوارش و بلندیش و کلفتیش کامل معلوم بود .
دوباره خم شد و صورتمو بوس کرد و رفت .
موقع رفتن گفتم ممنون عمو .
یه نیم ساعتی خوابیدم و رفتم حموم و دوش گرفتم .
چقدر لذت بردم و چه عاشقانه عمو باهام بازی کرد و نوازشم کرد و منو تو اوج برد و معلوم بود که خودش داره لذت میبره .
اما پیش خودم گفتم حیف شد نتونستم . عمو رو از خودم راضی کنم .و به کیرش حال بدم.

یه ساعت بعد بود که زن عمو و دخترم از پارک اومدن و زن عمو اومد بالا و اومد تو و تو صورتم نگاه کرد و منو بوسید و گفت چی شد .
منم خندیدم و گفتم ممنون زن عمو . تو خیلی مهربونی . کاری که تو در حق من کردی . کسی برای کسی نمیکنه .
گفت راضی بودی . گفتن آره. آروم شدم .
گفت :دیدی هرچی از عموت گفته بودم . راست بود .
حالا که کاری باهات نکرده هنوز . اگه خواستی ببین بعدا باهات چیکار میکنه . و تورو تو بهشت میبره
اینجوری هم من خیالم از حاجی راحته و هم تو آروم میشی و به زندگیت میرسی . تا یه مرد مناسب پیدا بشه . که ازدواج کنی. که باهاش زندگی کنی .
عمو میتونه نیازتو برطرف کنه.
بعد رفت . و من موندم با تجسم کیرو سکس با حاج حسین.

ممنون از کسایی که خوندن داستانمو .
اگه مورد پسند خواننده ها بود تو قسمت بعدی از سکسهام و اتفاقات بینمون براتون تعریف میکنم.

نوشته: سپیده

بازدید 16,751

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “راضی شدن عمو برای کردن سپیده (۱)”

  1. کیرم دهنت گ.زیاد دراز نیست ولی به قاعده تقریبا یه شیشه نوشابه کلفتیشه.فعلا با این مشخصات جق بزن تا حاجی بیاد

  2. زن دیگه مثل رزق و روزی میمونه،بعضی روزی زیادی دارند حتی اگر زیاد کار و فعالیت نداشته باشند و از در و دیوار پول و درآمد میاد واسشون کوس و زن هم دقیقا همین جوری هستش از هر جای واسه بعضی ها جور میشه خود به خود و اصلا هم به تیپ و قیافه هم ربط نداره اما بعضی زن خودشون هم هفته ای یک بار بیشتر هوس سکس نداره

  3. اونجا که نوشتی (اون‌کیر کلفت شو …)خراب کردیدو بار تکرار کردی و داستانت رو خراب کردینتو نستم تا آخر بخونم ،اگر چه کل داستان خوب بوددیسلایک

  4. نویسنده یک ان فراموش کرد نوشت سیبیل میزاشتم 😂😂😂دیوث

  5. باحال بود جالبه تو یه داستان زن شوهر دار از شهرشتان میره تهران جنده میشه تو یه داستان زنی که شوهرش مرده یکسال بی کیر میمونه و وضعش خوبه ولی جنده نمیشه

  6. توضیح نمیدم چرا ولی می گم این تخیلات را یه پسر نوشته که تجربه رابطه جنسی با زن را نداره و زنان را هم از نظر شخصیتی نمی شناسه .

  7. سلام داستان بسیار خوبی بود، عالی به نگارش در آمده بود، قلم بسیار ساده و روانی دارید، ادامه دهید، خوشحال میشم قسمت بعدی رو با اشتیاق بیشتر بخونم، از الان مشتاقانه منتظر قسمتی بعدی هستم.

  8. بهترین وبه نظر من کاملا دوستان واقعی بود.مرسی لطفا بقیشم بنویس 💋

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید