دختر خاله صاحبم شد (۱)

سلام ، من علی ام ۲۲ سالمه و میخوام اتفاقی که کل زندگیمو تغییر داد و براتون تعریف کنم .
فرناز دختر خاله ی من یه دختر نسبتا لاغر با بدنه خوش تراش و قیافه ایی معمولی که نه بد بود نه خیلییی خوب که فقط ۱ ماه از من بزرگتر بودو تقریبا کل بچیگیم در حال بازی یا دعوای بچگونه بودیم و همیشه اون سعی داشت ثابت کنه که ازم بهتره و منم همین قسطو داشتم تا اینکه بخاطر شغل شوهر خالم مجبور بودن خونشونو عوض کنن و اون لحظه بهترین اتفاق بچگیم بود …
حدود ۷ سال گذشت و من تقریبا به بلوغ رسیده بودمو گرایشام معلوم شده بود ، من با دیدن حتی یه کفش پاشنه بلندم حشری میشدمو بعدا فهمیدم اسمش فوت فتیش هست .
تعطیلات عید بود و او سال قرار بود خالم اینا سمته گیشا یه خونه بخرن و بیان تهران ، تو این مدت که دنبال خونه میگشتن قرار بود پیشه ما بمونن تقریبا کل ۱۳ روزه عید و من از فرناز فقط بازیایی که با هم میکردیمو یادم‌ میومدو زیاد پیگیر خالم اینا نبودم ، من طبق معمول از بیرون اومدمو فردا صب ساعت ۵ عید بود این یعنی کل شبو بیدار بودیم ، به در ورودی رسیدم و دیدم یه کفش زنونه و مردونه و یه کتونی سفید که یه مقدار خاکی شده بود جلوی در بود ، رفتم تو تا اومدم دهنمو باز کنم سلام علیک کنم فرنازو دیدم خشکم زد ، فرناز عوض شده بود و واقعا شده بود یه ایده ال واسه رویاهای سکسیم ، بلاخره به خودم اومدمو سلام کردمو نشستم پیش مهمونا .
فرناز واقعا همه جوره خوب شده بودو بیشتر از همه من زل زده بودم به جورابای سفیدش که تو پای بی مانندش مثه الماس جلو چشام تکون میخورد و با پاهاش بازی میکرد . من عرق کرده بودمو واقعا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که یهو بابام گفت که برم تا سوپری و نوشابه بخرم ، منم از خدا خواسته قبول کردمو رفتم از در بیرون . یهو چشام خورد به کتونیای فرناز و یاده اون پاهای بی عیبش افتادمو یه نفس عمیق از داخل کتونیش کشیدمو گردو خاکای روی کتونیشو با زبون لیس زدم و برق انداختم ، اونشب خالم اینا خسته بودنو زود خوابیدن ، منم با بوی کتونی فرناز تو دماغم و یه لبخند رو لبم او شبو گذروندم .
فرداش که بیدار شدم دیدم فرناز داره دستو صورتشو میشوره و من منتظر موندم تا بیا بیرون ، وقتی اومد بیرون من جز پاهای خوشگلش نمیتونستم به چیزی نگاه کنم اونم که فهمیده بود با یه لحن خنده گفت: این بالا ، سلامم . منم سلام و احوال پرسی کردمو تا داشتم میرفتم داخل گفت : بابت تمیز کردن کتونیام مرسی ، نمیدونستم انقد دلت تنگ شده بود !
منم نمیدونستم چی بگم جا خورده بودم و همینطوری که تو شک بودم گفت : امروز مامان و خاله اینا میرن واسه دیدن خونه من حوصله ندارم باهاشون برم ، اگه دوس داشتی بمون اگه بیکاری ۲ تا کفشه کثیف دیگه دارم برام تمیزشون کن
دیگه داشت باورم میشد که هنوز از خواب بیدار نشدم تا اینکه صدای در اتاق فرنازو شنیدم که بسته شد و رفت تو اتاق .
من که نمیدونستم چیکار کنم که هم ارزوم بوسیدن او پاها بود هم میترسیدم که خوانواده بفمن و روزگارمو سیاه کنن .
طرفای ظهر همه رفتن که خونه ی جدید پیدا کنن و من و فرناز تو خونه بودیم ، دل تو دلم نبود که ببینم چی میشه بعدش که بعده رفتن همه از تو اتاقم صدای لیوان از تو اشپزخونه شنیدم ، رفتم تو اشپز خونه دختر خالم گفت : قهوه میخوری؟ گفتم : اره
گفت : پس بشین رو زانو هات . جا خورده بودم و یبار دیگه اینسری با لحن بدی بهم گفت : گفتم بشین رو زانو هات باره اخره که تکرار میکنم . من نمیدونم چم شده بود ، انگار جلوش ناتوان بودم، غیر ارادی و مثل سگی که اموزشش دادن نشستم رو زانو هام . سرمو اوردم بالا دیدم با یه لبخند رو لبش شروع کرد قهوشو خوردن ، ته قهوشو از قصد ریخت زمین و گفت قهوه توام حاضره
منم بدون هیچ حرفی و دلیلی سرمو به حالت سجده بردم سمته قهوه تا صورتمو نزدیک کردم دیدم پاهای بی نقصشو گذاشت رو لکه ی قهوه من یه لحظه تو همون‌حالت موندم و منتظر حرفش بودم که با پاش صورتمو اورد بالا و پاشو گرفت جلوی صورتم و من بدون اختیار شروع کردم به پرستیدن پاهاش ، از بالا تا پایین پاهاشو لیس زدم و تک تک جاهای پاشو بوسیدمو اون فقط میخندید ، تو همون حالت محکم پاشو کوبید تو صورتم من به سمت عقب افتادمو بدون گفتن کلمه‌ ایی رفت تو اتاقش و منم مثله یه حیوون دست اموز چهار دستو پا دنبالش رفتم .
نشست روی لبه تخت و گفت که چمدونشو بهش بدم ، منم اطاعت کردم ، داخل چمدون یه جفت کتونی ورزشی و ۲ تا کفش پاشنه بلند بود که من با دیدن این صحنه داشتم از هوش میرفتم
به زبون اومدمو گفتم : فرناز التماست میکنم بزار بهت خدمت کنم بزار زیره کفشات واست جون بدم . یه نگاه زیر چشی بهم انداخت گفت : یه سری از لباسامو که واسه عید خریدم‌هنوز امتحان نکردم میخوام بپوشمشون . منم که مثل یه سگ چهار دستو پا پایین تخت فرناز داشتم میمردم از شهوت ، که یهو گفت : لباس و ساپورتمو از کشو بدم بهش منم اطاعت کردمو لباسو واسش بردمو بمن گفت : پشت در بمون صدات کردم بیا .
منم گفتم : چشم و رفتم . حدود ۲۰ دقیقه ۳۰ دقیقه بعد صدای پاشنه ی کفشش اومد که محکم کوبید رو زمین و منم فهمیدم که وقتشه که برم ، وقتی وارد اتاق شدم دیدم فرناز با یه لباس مجلسی و ساپورت مشکیه نازک و یه جفت کفش پاشنه ۱۰‌سانتی مشکی داره خودشو تو ایینه نگاه میکنه و وقتی چشمش بمن خورد دید من خشکم زده برگشت رو به منو در حالی که داشت میومد سمتم گفت : شروع کن و یه پاشو جلو تر از اونیکی پاش گذاشت .
منم که سجده کرده بودم جلوی دختر خالم که حالا همه ی زندگیمو زیره پاهاش میزارم و بهش مثل یه سگ خدمت میکنم و او پاهای بی نقصو تو کفشای سکسیش میپرستیدم
نوبت اون یکی پاش بود که اورد جلو تا سگس براش تمیز کنه و خدمت کنه بهش
در حالی که داشتم پاهاشو بوسه بارون میکردم یکی از پاهاشو گذاشت رو سرمو گفت که به بالا نگاه کنم .
تحقیر دوس داشتنی ایی بود ، لذت برتر بودنو تو صورتش میدیدم و ذوق میکردم

ادامه دارد…

نوشته: ali

بازدید 11,066

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “دختر خاله صاحبم شد (۱)”

  1. چقدر حقیرین شماهاازین عنتر بازیا فقط تو ایران دیده میشه و اونم فقط و فقط بخاطر نبود جاییه واشه خالی کردن شهوت

  2. اول جواب بعضی از نظر ها رو میگمکه به شما ها هیچ ربطی ندارد دیگران چطوری هستن و چطور زندگی میکنن و مطمئنا جای خالی هم توی این مملکت پیدا بشه بازم همین طور باقی میمونه و تو که دور تر از مشهد نرفتی نظر نده جا های دیگه این طوری هست یا نه، چون هست و همیشه خواهد بود، ما کم نیستیم و هر روز هم بیشتر می شیم

  3. دوم نظرم رو در مورد داستان میگمبا این که فوت فتیش دارم ولی هر گونه روابط جنسی رو با فامیل و خویشاوند ها رو قبول ندارم، بنظرم به آدما هیچ وقت نمیشه اعتماد کرد نه برای ابرو بلکه برای ثبات در تصمیم، و یه روزی میشه جفتتون متاهل می شید و توی چشم های هم دیگه نگاه نمی کنید و به بچه های هم دیگه هم با دید دیگه ای نگاه می کنید خلاصه اصلا رابطه با فامیل خوب نیست

  4. کصکش جق بزن پرچمو کردی تو خلا با این کارات کصلیس عنتر همین امثال تو کونی ی کاری کردن این دختر کیریا هم خودشونو میگیرن پا نمیدن

  5. عن‌آقا من اگه این حرف رو زدم بخاطر اینه که هم تو اروپا زندگی کردم هم آمریکا. الانم در حال حاضر آمریکا هستم. واقعا این عنتربازیا یا فقط تو فیلماست برا چهارتا جغی مثه تو یا واقعا تو ایران تازگی مد شده.هیچ کدوم غزین فتیشای جدید رو اینور نمیبینیsapiosexual@

  6. ننه بابات تربیت یادت ندادن ؟ (infernal.boy)دفعه بعدی که پیام میدی درست صحبت کن وگرنه خودم وضیفه پدرتو به عهده میگیرم آچار کشیت میکنموقتی بحث میشه همه اتون تو ۸۰ روز دور دنیا زدیناتفاقاً این چیزا هست خوبشم هست زیادم هست ظرفیتشم مردم خیلی بیشتر دارنو فعلا اونی که داره جق میزنه یه مرد ۳۴ ساله مجرده، پس کس نگو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید