فرشته یا هیولا؟ (۱)

کامی به دختر چشم ابرو مشکیِ سفید و ریزه ولی توپری که حدس میزد ایرانی باشه نگاه کرد و به فارسی گفت.

+هی کوچولو.چرا گریه میکنی؟

نبات که بخاطر پلاگی که داخل کونش بود روی زمین دو زانو نشسته بود و از درد گیره های فلزی که میتونست بگه پوست سینه هاش رو پاره کرده وارد گوشتش شده گریه میکرد،سرشو بالا گرفت و از پایین به کامی کت و شلوار پوش که روی مبل کنارش نشسته،پا روی پا انداخته بود و با انگشتر دستش بازی میکرد نگاه کرد.

حتما یا یکی از ارباب ها بود یا یکی از مهمون ها که اکثرا برای اجاره برده هایی مثل نبات به اینجور مهمونی ها می اومدن.

نبات که وضعیت دردناکش بخاطر بی احترامی به دوست صاحب مهمونی بود جرات نکرد سوال مرد رو بی جواب بزاره.کوتاه و با بغض گفت

_درد دارم آقا

کامی گونه‌ی نبات رو نوازش گونه لمس کرد و با چشم به سینه های نبات که مشخص بود زیر اون کراپ سفید چیزی شبیه گیره به سینه های دختر وصل شده و درد به تنش تزریق میکنه اشاره کرد.

+چیکار کردی که تنبیه‌ت کردن؟

نبات که بعد یک ماه تنبیه و شکنجه های سخت که برای تبدیلش از یه دختر چموش و لجباز ،به یه برده مطیع و مطابق میل اجاره کننده هاش،اولین باشه اولین بار بود کسی با این لحن باهاش حرف میزد ازش سوال میپرسید و همچنین از نوازش دست مرد روی گونش حس حمایت گرفته بود،با هق هق شروع کرد برای مرد مقابلش به تعریف ناحقیی که امشب در حقش شده بود.

_بخدا تقصیر من نبود…هع…یه پسری میخواست با سگش منو اذیت کنهه…هع…میگفت باید با سگم جفتگیری کنی و توله بیارییی…هععع…بخدا…بخدا…من هیچی نگفتم فقط سگشو هول دادم و فرار کردممم…بعد اون پسره با صاحب مهمونی اومد پیش حنیف و بهش گفت…هق…گفت من سگشو و زدم خودشو فحش دادم…هععع…تازشم حنیف تهدید کرده امشب که برگردیم خونه بیشتر تنبیهم میکنههه…

کامی از اینکه دختر نق نقوی روبروش با تمامی ترسی که از اربابش داره اونو با اسم صدا میزنه تک خنده ای کرد،دو ضربه روی پاش زد و گفت

+بیا رو پام بشین ببینمت کوچول

نبات خجالت زده سر پایین انداخت

_نمیتونم بشینم.

کامی که از خجالت ،حالت نشستن و تکون خوردن های نبات یه حدس هایی زده بود،پرسید

+نمیتونی؟یعنی اجازه نداری یاااا…

نبات از اینکه مرد روبروش ممکنه از پلاگ داخل کونش اطلاع داشته باشه بیشتر خجالت کشید،تو خودش جمع شد،اشکاش تندتر رو صورتش ریخت و زار زد.

کامی نچی کرد و از روی مبل بلند شد،بازو های نبات رو گرفت و مجبورش کرد بلند شه، پیشونی نبات رو به سینش تکیه داد و همینطور که کمر لختش رو نوازش میکرد سعی کرد اونو اروم کنه.

+هیشششش.گریه نکن،گریه نکن دختر کوچولو.خودم با صاحب صحبت میکنم که هم پلاگ رو هم گیره هارو برداره.ارومممم،آروم باش عزیزم،نریز اون اشکارو…

بعد هم بوسه ای رو سر نبات زد و موهاش رو ناز کرد.

ولی نبات حالا که کسی رو پیدا کرده بود که پای گریه هاش بشینه و نازش رو بکشه بیشتر گریه کرد.

بعد چند دقیقه که نبات اروم شد کامی اونو از خودش فاصله داد و صورتش رو نگاه کرد.

نبات به شدت کنجکاو بود که هویت این مرد مهربون رو بین این همه ادم گرگ صفت و هوس‌باز بفهمه‌.ارباب یکی از برده ها بود؟یا مهمون ؟اسمش چیه؟اصلا شاید خود مرد یه ساب بود که اینطور مهربون رفتار میکرد.

با اینکه میدونست حنیف بفهمه دیگه مراعاتش رو نمیکنه تا سر حد مرگ شلاقش میزنه ولی شروع کرد به پرسیدن.

_شما یه ارباب هستین آقا؟

+منظورت از ارباب چیه دقیقا؟

_منظورم اینه صاحب یکی از برده های اینجایین؟

کامی خودشو رو مبل میندازه و ریلکس میگه.

+نه من خوشم نمیاد برده داری کنم.

بعد حرفش به نبات اشاره میکنه که جلوتر بره.

نبات مطیعانه حرف کامی رو گوش میده و در حین پرسیدن بقیه سوالاش تا حد امکان به کامی نزدیک میشه

_یعنی اینجا مهمونید؟چرا اومدین؟

+اره.اومدم یه دختر خوشگل و ریزه میزه پیدا کنم به سرپرستی بگیرم

نبات متعجب ابروهاش بالا میوفته

_یعنی چی که به سرپرستی بگیرید؟

کامی در حالی که پا روی پا انداخته بود و بازوی لخت نبات رو نوازش میکرد گفت

_یعنی ببرمش خونم،مراقبش باشم،غذا بزارم دهنش،باهاش بازی کنم،لوسش کنم،تو بغلم بخوابونمش

نبات بی خبر از همه جا از ته دل به دختر خوش‌شانسی که قرار بود توسط مرد انتخاب بشه غبطه خورد و سر پایین انداخت تا چشماش حسرتی رو که توی عمق مردمک هاش بود لو ندن.

کامی دستشو سمت سینه‌ی نبات برد و اروم روش دست کشید،ولی همین حرکت باعث شد نبات دوباره یاد درد هاش بیوفته و از ته دل ناله کنه.

_آیییییی

+اسمت چیه؟

_نبات آقا

کامی هومی کشید و در کنار چشمکی که به نبات زد گفت

+مثل نبات هم شیرین به نظر میرسی کوچولو.چند سالته خانوم خانوما؟

_تازه ۱۵ سالم شده

کامی ابروهاش بالا پرید، با اندامی که نبات داشت به هیچ وجه نمی تونست حدس بزنه ۱۵ سالشه‌.

فهمیده بود نبات توی این دنیای جدید تازه کاره ولی فکر میکرد بلای ۱۸ سال سن داره و چهره‌ش بیبی فیسه‌ نگو خودشم بچست.

+تو که خیلی بچه ای کوچولو.دوس داری با من بیایی امشب؟

نبات با بهت و دل خوشی از اینکه مرد اونو برای به سرپرستی گرفتن انتخاب کرده پرسید

_بیام؟چرا بیام آقا؟

آقا هایی که نبات گاهی ته جمله هاش میزاشت از ناخودآگاهش بیرون میومد و نتیجه‌ی آموزش های دردناک حنیف بود.

+انقد نگو آقا کوچولو‌.اسم من کامیه ولی تو عمو صدام کن.باشه عزیزم؟

نبات متعجب از این لفظی که برای خطاب مرد براش انتخاب شده بود باشه ارومی گفت.

هرچند اگه هنوز زندگی دو ماه قبلش رو داشت و کامی رو که به نظر سی سال رو رد کرده جایی میدید اونو عمو صدا میکرد ولی طبق آموزش های حنیف کامی باید میخواست نبات اونو ددی صدا کنه ولی اهمیتی نداد و اسمش رو توی ذهنش مرور کرد.

+خب نظرت چیه نباتِ عمو؟میایی باهام؟

کلمه‌ی نبات عمو جوری نبات رو طلسم که مسخ شده فقط به معنای تایید سر تکون داد.

+خب حالا نشونم بده ببینم این حنیف کجاست؟

نبات توی جمعیت چشمی چرخوند و حنیف رو در حالی که با یه لیوان نوشیدنی تو دستش کنار دو مرد دیگه ایستاده بود زیر چشمی به اون و کامی نگاه میکرد پیدا کرد و به کامی نشونش داد‌.

کامی از نبات فاصله گرفت و به سمت حنیف رفت.

حنیفی که از اول شاهد گفت و گفت‌وگو و ناز نوازش های کامی با نبات بود.تعریف کامی رو شنیده بود،ته دلش کمی برای نباتی که تو دام اون مرد افتاده بود سوخت ولی تصور پولی که از کامی میگرفت میتونست اون سوزش رو خنک کنه.

از طرفی بهتر بود نبات همین اول کار می فهمید هیولا ها قرار نیست همیشه مثل حنیف ظاهر بشن گاهی هم مثل یه فرشته میان سمتت.

ولی کاش نبات اولین ضربه رو از این فرشته نمیخورد.
یه لحظه به ذهنش رسید این ظلم رو در حق اون دختر بچه نکنه و اجازه نده اولینش کامی باشه ولی بعد با این بهونه که بعد از تموم شدن موعد اجاره‌ش توسط حامی یک هفته بهش استراحت میده تا نبات سرپا شه خودش رو اروم کرد.

کامی که به حنیف رسید،یک کلمه گفت.

+میخوامش

خودکامی میدونست به اندازه ای شناخته شده هست که توضیح دیگه ای لازم نباشه حتی برای حنیفی که تازه وارد این کار شده بود

:قیمتش بالاست.هنوز باکره‌ست.کونش هم فقط در حد پلاگ سه سانتی باز شده.

+قیمت ۱۲ ساعتش؟؟

نبات با استرس به حنیف و کامی نگاه میکرد.

با خودش فکر میکرد که نکنه حنیف اجازه نده کامی اونو با خودش ببره؟چون میخواست اونو بخاطر امشب تنبیه کنه
.
کامی با لبخند مهربونی کنارش اومد و گفت.

+اوکی شد.حالا بریم از شر اون گیره ها و پلاگ راحتت کنم
انقدر حواسش پرت شده بود که گیره ها و پلاگ رو فراموش کرده بود.

کامی دستش رو گرفت و اونم سمت یکی از اتاق های خالی برد…

به نرمی نبات رو روی تخت خوابوند.
کراپش رو بالا داد و به سینه های خوش فرم نبات که بخاطر گیره ها قرمز شده بودن و به زودی کبود میشدن نگاه کرد.

میدونست جدا کردن گیره ها درد زیادی داره پس اروم با لطافت روی سینش دست کشید و سعی کرد با کمترین میزان درد گیره هارو باز کنه ولی همین که دستش به اولین گیره خورد و کمی بازش کرد جیغ بلند نبات بلند شد.

_جییییییییییغغغغغغغغغغغغ

اهمیتی نداد و گیره‌ی بعدی هم برداشت.نبات جیغ میکشید و گریه میکرد.

_اخخخخخخ‌…هققق‌‌…ایییییی

دستش رو سمت سینه هاش می برد ولی جرات نمیکرد دست بزنه‌.کامی خم شد سینه هاشو خیس و نرم بوسید تا نبات اروم تر شه.

بعد نبات رو دمر کرد شورتک تنگ و کوتاهِ جینی که پاش بود رو پایین کشید.
شورت هم نداشت پلاگ رو هم از کونش بیرون کشید که صدا واییی گفتن نبات بلند شد ولی بهتر بود یکباره درداش تموم شه.

بعدش شروع به نوازش و قربون صدقه رفتن نبات کرد‌.

+الهییی‌عزیزم.گریه نکن‌.تموم شد.هیشش تموم،تموم.

نبات که کمی آروم شد،کامی اونو تو بغلش گرفت بیرون رفت.
کنار در حنیف ایستاده بود که با دیدنشون گفت

:ماشین دم در منتظره.فردا ساعت ده میام دنبالش.

کامی از کنارش رد شد و گفت

+۱۲ میتونی پسش بگیری

نبات که آروم گرفته بود بی صدا تو بغل کامی نظاره‌گر بود و به خیال خودش بدترین دردی که امشب تحمل کرده درد همین گیره ها بوده که تموم شده و قراره تا فردا طبق تعریف های کامی مثل یه دختر کوچولو ازش مراقبت بشه و وقتش رو بگذرونه‌.البته که حرف های کامی درست بود ولی به سبک خودش.به سبک عمو کامی

ادامه…

نوشته: بوو کوچولو

بی دی اس ام
ارباب و برده
لیتل گرل

بازدید 19,839

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “فرشته یا هیولا؟ (۱)”

  1. داستان نرمال و قابل خوندنیه.مشخصه طرف وارده ب قضایا BDSM و تایید.کارت درسته بچه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید