با سلام خدمت دوستان چندین داستان نوشتم ولی یکی از بهترین سکس هام در بهار امسال اتفاق افتاد شاید درست نتونم توصیف کنم و غلط املایی داشت باشم ولی سعی میکنم جزئیات دقیق بگم کاملا واقعی
حامد هستم الان شدم ۴۲ سال پدر و مادرم فوت کردن بقیه برادر و خواهر هام ازدواج کردن منم در خونه ای که ارث بهم رسیده تنها زندگی میکنم
واسه یه کاری از بندر رفته بودم ۱۴۰ کیلومتری بندر یه ماشین ۲۰۶ دارم که کلی خاطره باهاش دارم بگذریم
کارم تموم شد دم عید بود جاده های مسیر بندرعباس شلوغ بود از مسافرهای نوروزی چند کیلومتری تو جاده بودم تقریبا ۸ صبح بود یه بارون نسبتا شدید هم گرفته بود بارون های فصلی چون بندر هیچ بارون نمیاد یه نخ سیگار روشن کردم نزدیک یک روستا تو مسیر بودم دیدم یک نفر لباس شیک پوشیده اول ورودی روستا منتظر ماشین بگیره
جلوتر یه پارکینگ بود ترمز زدم گفتم من که تنهام یه هم صحبت واسه ام هست وایسادم سری اومد طرفم گفت بندر میری گفتم آره سوار شو میرسونمت
احمد که تازه ازدواج کرده بود گفت ببخشید ما سه نفر هستیم اشکال نداره اول فکر کردم پدر و مادری کسی هست گفتم نه اشکال نداره همشهری باهم صحبت میکنیم هوا هم بارونی هست جاده هم شلوغ
تشکر کرد سوار شد گفت پس یکم جلوتر بریم من خانمم و خواهرم خانمم منتظر هستن من وسیله بگیرم
رفتیم جلوتر یه مغازه بین راهی بود که بعد فهمیدم مال برادر خانمش هست
یه کیف بزرگ داشت که به زحمت تو جعبه عقب جا دادیم
با یه مقدار وسیله که آورد جلو
یه دفعه چشمهام برق زد خانومش و خواهر خانمش از مغازه اومدن بیرون سلام علیک کردن سوار شدن
وای چه می دیدم دختر آفتاب مهتاب ندیده هر دو تقریبا شبیه هم بودن فقط خانم احمد تازه عروس بود مشخص بود خواهر خانمش با یه مانتو کوتاه شلوار جین نگاهم قفل شده بود بهش که احمد گفت بفرما داخل مغازه چیزی لازم داری واسه تو راه بردا تشکر کردم که برادر خانمش اومد بیرون تشکر کرد
حرکت کردیم محدثه خواهر خانمش پشت سر من نشست و خانم احمد کنارش حرکت کردیم بارون شدید بود منم یواش میرفتم آینه به طرف محدثه کردم با اینکه جاده شلوغ بود ولی من فقط نگاه عقب میکردم
احمد هم تعریف کرد تازه ازدواج کردن یعنی چند ماهی میشه توی اسکله کار میکنه یه خونه رهن کرده وسایل بردن اومده بود دنبال خانمش و خواهر خانمش که کمکشون بده به چیدمان خونه
حرف کرایه زد منم گفتم بزار به پای کادو ازدواجتون خانمش هم تشکر کرد فاصله صندلی های ۲۰۶ کمه محدثه هم متوجه نگاهای من شده بود هی با زانوش میزد به صندلی من و ریز میخندید
تو مسیر با احمد شمارهامون رد و بدل کردیم گفتم من هفته ای یکبار میرم این مسیر ماموریت معمولا
خانمش گفت مسافرکشی می کنید خندیدم گفتم نه از طرف اداره … ماموریتی میام بلاخره به هر زحمتی بود رسیدیم
بهش گفتم کاری داشتی خبر بده کلی تشکر کردن خداحافظی کردیم شماره منو محدثه از توی گوشی احمد به کمک خواهرش بیرون آورده بود دیدم خط ناشناس پیام داد پرسیدم شما خودشو معرفی کرد محدثه ۲۷ سالش هست قد تقریبا ۱۶۸ و اندام عین مانکن میخواستم بگم شماره منو کجا آوردی خودش جریان گفت
چند روز باهم چت میکردیم تا جای که موقع خداحافظی استیکر لب می فرستاد خیلی جذاب بود گفت میخوام برم روستا به خواهرم گفتم به احمد بگه تو منو برسونی هر موقع مسیرت خورد به شوخی بهش گفتم خرج داره خرجش هم درد داره گفت درد تو خوشه به جون میخرم کلی استیکر لب و و و
تا چند روزی گذشت احمد بهم زنگ زد گفت حامد شرمنده مزاحمت شدم میخواستم ببینم کی میری سمت … گفت زحمتی نیست خواهرخانمم هم تا همون مغازه بین راهی نزدیک روستا برسونی گفتم چشم خبرت میدم سرکار مرخصی گرفتم رفتم حموم بدنم شیو کردم یه قرص تاخیری گرفتم هرچه باد آ باد
شب به محدثه پیام دادم گفتم میخوام به احمد زنگ بزنم بگم فردا میرم میدونستم احمد ساعت ۶ صبح میره سرکار من میگم ساعت یک بعدازظهر میرم ولی ساعت ۷ صبح میام دنبالت اوکی داد به احمد زنگ زدم گفتم من صبح زود میرم اشکال نداره کلی بیچاره تشکر کرد گفت پس زحمتی نیست آدرس که بلدی من سرکارم احتمالا اون موقع الان میگم وسایلش جمع کنه شما رسیدین الاف نشین
شب خواب درست نرفتم کلی با محدثه چت کردیم
ساعت نزدیک به ۷ صبح بود محدثه زنگ زد گفت حامد بیا احمد رفته خواهرم هم اوکی هست میدونه
سری رفتم سوارش کردم مستقیم رفتم خونه در باز کردم با ماشین رفتم داخل پارکینگ محدثه پیاده شد وارد خونه که شدیم سری بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش لبهامون از هم جدا نمی شد
محدثه گفت حامد زن میخوای این خونه ات بهم ریخته هست جمع کنه گفتم حالا تو زنم جمع میکنی کلی خندیدیم بغلش کردم بردمش توی اتاق انداختمش روی تخت محکم بغلش کردم بیچاره نمیدونست چی تو راهشه سری لختش کردم وای چه بدنی سفید هرجا دست میذاشتم جای دستم قرمز روی بدنش بود بدون مقدم شرتش بیرون آوردم لخت شدیم تو بغل هم خوابیدیم یکسره دستم روی کصش می مالیدم و لب هاش میخوردم سینه هاش چنگ میزدم واقعا بین این همه کص کرده بودم این متفاوت بود عین چینی ها فقط کصش یه خط داشت انگشتم میکردم آروم آروم داخل کصش محدثه هم جون عشقم کاشکی شوهرم بودی اینجا پیشت بودم واسه همیشه کیرم داشت شرتم پاره میکرد تحمل نکردم شرتم بیرون آوردم آروم می کشیدم روی خط کصش پاهاش بالا گرفتم کیرم گذاشتم روی کصش شروع کردم به خوردن لبهاش بیچاره خوردن بلد نبود دو سه باری هی کیرم میکرد تو دهنش ولی دندون میزد
برعکس من آروم زبونم می کشیدم به شیار کصش می فرستادم بره داخل کصش بدجور حشری شده بود سر کیرم آروم گذاشتن لبه کصش یه ذره فشار دادم گفتم محدثه پرده ات بزنم دیدم یه اشک ریزی ریخت گفت من پرده ندارم با پسر خاله ام تو عقد پرده ام زد بعد جدا شدیم یکدفعه کل کیرم فرو کردم تو کصش یه جیغ زد حامد جررررر خوردم آخ حامد یه لحظه نگهش داشتم لبهاش خوردم سینه هاش مالیدم آروم آروم جلو عقب میکردم دیگه تو حال خودش نبود آخ حامد بکن جرم بده میخوام کلی ارضام کنی پاهاش دور کمرم حلقه کرده بود همزمان خودش هم فشار میدادم با تمام قدرت تو کصش تلمبه میزدم آب کصش از لب های کص نازش سرازیر شده بود محدثه پاهاش آزاد کرد منو بغل کرد کیرم تنظیم کرد نشست روی کیرم بالا پایین میکرد کامل کیرم تو کصش میزاشت یه قوسی میداد بدجور حشری شده بود برگشت همون جور که من دراز کشیده بودن دستش گذاشت کف پاهام برعکس نشست روی کیرم بالا پایین میکرد خودشو شست پام مک میزد گاز میگرفت یه حس جدید بهم دست داد منم دستم دوطرف پهلوهاش بود بالا پایین میکردمش نزدیک نیم ساعت تو کصش تلمبه میزدم پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم آبم داشت میومد محدثه عشقم آبم کجا بریزم هرجا دوست داری بریز مال خودتم عشقمممم کشیدم بیرون روی لبهاش همون جور که دهنش بسته بود یکدفعه فوران کرد که روی چشم هاش یکم موهاش ریخته بی هوش افتادم بلند شد بده صورتش بشوره تازه چشمم به کونش افتاد ولی نای بلند شدن نداشتم محدثه صورتش شست اومد تو بغلم تازه ساعت ده شده بود همنجور که لخت بود بلند شد یکم خونه جمع جور کرد ظرف ها شست خونه کاملا تمیز کرد
هر کاری میکرد که دلبری کنه
از توی یخچال یه دلستر انگور قرمز آوردم خواست لباسهاش بپوشه نذاشتم فقط شرت هامون پامون بود
رفت دلستر بزار تو یخچال دید قوطی آبجو حامد تو مشروب هم میخوری گفت هرز چند گاهی
گفتم میخوری گفت نخوردم بعدش هم میبینی دهنم بو میده بلاخره راضی کردمش یه لیوان بهش دادم خورد بدنش گرم شده بود رفتیم توی اتاق همدیگرو بغل کردیم لبهاش میخوردم اونم با کیرم بازی میکرد
آروم انگشتم خیس کردم به سوراخ کونش فشار میدادم یکم تنگ بود انقدر بازی کردم یکم تو حال خودش هم نبود انگشتم کامل تو کونش میچرخوندم
برش گردوندم بالشت گذاشتم زیر شکمش باسنش باز کردم جوووون عجب کونی زبون میزدم یه سوراخ قهوه ای بین باسن سفیدش بدجور منو حشری میکرد چند دقیقه ای کونش زبون زدم یه تف زدم
محدثه حامد درد داره انگشتت هم درد داشت گوشم بدهکار نبود سر کیرم که رفت تو کونش جیغ زد دست پا میزد حامد تورو خدا درش بیار تا نصف رفته بود تو کونش محکم بغلش کردم تکون نخوردم جا باز کنه
عشقم نفسم دوستت دارم نکنم بیضه هام درد میکنه کم کم دردش هم کمتر شد دوبار تف زدم آروم آروم کامل جا دادم تو کونش اخ عشقم میسوزه انقدر تنگ بود دوستان که قشنگ لب های کونش همزمان با کیرم بالا پایین میشد پاهاش بالا گرفتم روی شانه هام مچ دست هاش محکم گرفتم با شدت تمام تو کونش تلمبه میزدم فقط ناله میکرد محدثه
با دستم کصش می مالیدم دیدم اه اه ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی کونم جر دادی چندتا تلمبه محکم زدم کامل تو کونش خالی کردم محکم بغلش کردم لبهاش میخوردم تا کیرم خوابید آب کیرم از کونش سرازیر شد کونش بسته نمی شد رفت خودشو شست اومد تو بغلم انگشتش کرد تو کونش راحت رفت تو کونش گفتم ناراحت نشو خودش دوباره بسته میشه ساعت نزدیک ۱۲ بود خواهرش زنگ زد گفت هنوز نرفتین به حامد بگو به احمد زنگ بزنه
گوشی برداشتم به احمد زنگ زدم گفتم من یکساعت دیگه میرم بگو آماده بشه خواهر خانمت بنده خدا آدم ساده روستایی کلی تشکر کرد گفت چشم بعدا فهمیدم یک کارگر ساده هست به زحمت اجاره خونه و خرج خونه میده اگر کرایه چیزی هم بخواد بده سنگین هست براش اول زندگی سخت بود براش
چندتا عکس تو بغل هم با محدثه گرفتیم که دلم تنگ شد نگاهت کنم
رفتیم حموم توی حموم کلی زیر دوش لب گرفتیم همونجا دست هاش تکیه داد به دیوار کردم تو کصش زیر دوش محکم تلمبه میزدم چند ماه بود سکس نداشتم حسابی تو حموم کصش کردم کشیدم بیرون ریختم روی پاهاش محکم بغلم کرد خودشو شست منم تو بغل خودش شست اومدیم بیرون زنگ زد به خواهرش که با حامد کم کم حرکت میکنیم
وای کی میره این همه راه ولی ارزش داشت لباسامون پوشیدیم حرکت کردیم تو مسیر خواهرش دوباره زنگ زد گفت احمد زنگ زده که محدثه رفت بعد گوشی داد به من مریم خواهر محدثه با صدای نازش گفت آقا حامد بهت خوش گذشته جون تو جون خواهرم منم گفتم چشم نگران نباش سری حرکت کردیم دور زدم دور بر گردون تازه یادم اومد مغازه دار داداش هست رفت عقب نشست
محدثه پیاده شد داداش نگاهی کرد گفت چرا همون دست پیاده نکردی حالا باید بدی خیلی جلوتر دوربرگردان
گفتم نمی شد اینور ماشین زیاد هست خطرناک بود بنده خدا کلی تعارف کرد گفتم عجله دارم محدثه هم خداحافظی کردیم با حالت خستگی کامل تنها برگشتم
ببخشید طولانی شد داستان کاملا واقعی هست اگر استقبال بشه سکس بعدی با مریم و اتفاق های که افتاده می نویسم با تشکر از صبوری تمامی دوستان
حامد هستم الان شدم ۴۲ سال پدر و مادرم فوت کردن بقیه برادر و خواهر هام ازدواج کردن منم در خونه ای که ارث بهم رسیده تنها زندگی میکنم
واسه یه کاری از بندر رفته بودم ۱۴۰ کیلومتری بندر یه ماشین ۲۰۶ دارم که کلی خاطره باهاش دارم بگذریم
کارم تموم شد دم عید بود جاده های مسیر بندرعباس شلوغ بود از مسافرهای نوروزی چند کیلومتری تو جاده بودم تقریبا ۸ صبح بود یه بارون نسبتا شدید هم گرفته بود بارون های فصلی چون بندر هیچ بارون نمیاد یه نخ سیگار روشن کردم نزدیک یک روستا تو مسیر بودم دیدم یک نفر لباس شیک پوشیده اول ورودی روستا منتظر ماشین بگیره
جلوتر یه پارکینگ بود ترمز زدم گفتم من که تنهام یه هم صحبت واسه ام هست وایسادم سری اومد طرفم گفت بندر میری گفتم آره سوار شو میرسونمت
احمد که تازه ازدواج کرده بود گفت ببخشید ما سه نفر هستیم اشکال نداره اول فکر کردم پدر و مادری کسی هست گفتم نه اشکال نداره همشهری باهم صحبت میکنیم هوا هم بارونی هست جاده هم شلوغ
تشکر کرد سوار شد گفت پس یکم جلوتر بریم من خانمم و خواهرم خانمم منتظر هستن من وسیله بگیرم
رفتیم جلوتر یه مغازه بین راهی بود که بعد فهمیدم مال برادر خانمش هست
یه کیف بزرگ داشت که به زحمت تو جعبه عقب جا دادیم
با یه مقدار وسیله که آورد جلو
یه دفعه چشمهام برق زد خانومش و خواهر خانمش از مغازه اومدن بیرون سلام علیک کردن سوار شدن
وای چه می دیدم دختر آفتاب مهتاب ندیده هر دو تقریبا شبیه هم بودن فقط خانم احمد تازه عروس بود مشخص بود خواهر خانمش با یه مانتو کوتاه شلوار جین نگاهم قفل شده بود بهش که احمد گفت بفرما داخل مغازه چیزی لازم داری واسه تو راه بردا تشکر کردم که برادر خانمش اومد بیرون تشکر کرد
حرکت کردیم محدثه خواهر خانمش پشت سر من نشست و خانم احمد کنارش حرکت کردیم بارون شدید بود منم یواش میرفتم آینه به طرف محدثه کردم با اینکه جاده شلوغ بود ولی من فقط نگاه عقب میکردم
احمد هم تعریف کرد تازه ازدواج کردن یعنی چند ماهی میشه توی اسکله کار میکنه یه خونه رهن کرده وسایل بردن اومده بود دنبال خانمش و خواهر خانمش که کمکشون بده به چیدمان خونه
حرف کرایه زد منم گفتم بزار به پای کادو ازدواجتون خانمش هم تشکر کرد فاصله صندلی های ۲۰۶ کمه محدثه هم متوجه نگاهای من شده بود هی با زانوش میزد به صندلی من و ریز میخندید
تو مسیر با احمد شمارهامون رد و بدل کردیم گفتم من هفته ای یکبار میرم این مسیر ماموریت معمولا
خانمش گفت مسافرکشی می کنید خندیدم گفتم نه از طرف اداره … ماموریتی میام بلاخره به هر زحمتی بود رسیدیم
بهش گفتم کاری داشتی خبر بده کلی تشکر کردن خداحافظی کردیم شماره منو محدثه از توی گوشی احمد به کمک خواهرش بیرون آورده بود دیدم خط ناشناس پیام داد پرسیدم شما خودشو معرفی کرد محدثه ۲۷ سالش هست قد تقریبا ۱۶۸ و اندام عین مانکن میخواستم بگم شماره منو کجا آوردی خودش جریان گفت
چند روز باهم چت میکردیم تا جای که موقع خداحافظی استیکر لب می فرستاد خیلی جذاب بود گفت میخوام برم روستا به خواهرم گفتم به احمد بگه تو منو برسونی هر موقع مسیرت خورد به شوخی بهش گفتم خرج داره خرجش هم درد داره گفت درد تو خوشه به جون میخرم کلی استیکر لب و و و
تا چند روزی گذشت احمد بهم زنگ زد گفت حامد شرمنده مزاحمت شدم میخواستم ببینم کی میری سمت … گفت زحمتی نیست خواهرخانمم هم تا همون مغازه بین راهی نزدیک روستا برسونی گفتم چشم خبرت میدم سرکار مرخصی گرفتم رفتم حموم بدنم شیو کردم یه قرص تاخیری گرفتم هرچه باد آ باد
شب به محدثه پیام دادم گفتم میخوام به احمد زنگ بزنم بگم فردا میرم میدونستم احمد ساعت ۶ صبح میره سرکار من میگم ساعت یک بعدازظهر میرم ولی ساعت ۷ صبح میام دنبالت اوکی داد به احمد زنگ زدم گفتم من صبح زود میرم اشکال نداره کلی بیچاره تشکر کرد گفت پس زحمتی نیست آدرس که بلدی من سرکارم احتمالا اون موقع الان میگم وسایلش جمع کنه شما رسیدین الاف نشین
شب خواب درست نرفتم کلی با محدثه چت کردیم
ساعت نزدیک به ۷ صبح بود محدثه زنگ زد گفت حامد بیا احمد رفته خواهرم هم اوکی هست میدونه
سری رفتم سوارش کردم مستقیم رفتم خونه در باز کردم با ماشین رفتم داخل پارکینگ محدثه پیاده شد وارد خونه که شدیم سری بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش لبهامون از هم جدا نمی شد
محدثه گفت حامد زن میخوای این خونه ات بهم ریخته هست جمع کنه گفتم حالا تو زنم جمع میکنی کلی خندیدیم بغلش کردم بردمش توی اتاق انداختمش روی تخت محکم بغلش کردم بیچاره نمیدونست چی تو راهشه سری لختش کردم وای چه بدنی سفید هرجا دست میذاشتم جای دستم قرمز روی بدنش بود بدون مقدم شرتش بیرون آوردم لخت شدیم تو بغل هم خوابیدیم یکسره دستم روی کصش می مالیدم و لب هاش میخوردم سینه هاش چنگ میزدم واقعا بین این همه کص کرده بودم این متفاوت بود عین چینی ها فقط کصش یه خط داشت انگشتم میکردم آروم آروم داخل کصش محدثه هم جون عشقم کاشکی شوهرم بودی اینجا پیشت بودم واسه همیشه کیرم داشت شرتم پاره میکرد تحمل نکردم شرتم بیرون آوردم آروم می کشیدم روی خط کصش پاهاش بالا گرفتم کیرم گذاشتم روی کصش شروع کردم به خوردن لبهاش بیچاره خوردن بلد نبود دو سه باری هی کیرم میکرد تو دهنش ولی دندون میزد
برعکس من آروم زبونم می کشیدم به شیار کصش می فرستادم بره داخل کصش بدجور حشری شده بود سر کیرم آروم گذاشتن لبه کصش یه ذره فشار دادم گفتم محدثه پرده ات بزنم دیدم یه اشک ریزی ریخت گفت من پرده ندارم با پسر خاله ام تو عقد پرده ام زد بعد جدا شدیم یکدفعه کل کیرم فرو کردم تو کصش یه جیغ زد حامد جررررر خوردم آخ حامد یه لحظه نگهش داشتم لبهاش خوردم سینه هاش مالیدم آروم آروم جلو عقب میکردم دیگه تو حال خودش نبود آخ حامد بکن جرم بده میخوام کلی ارضام کنی پاهاش دور کمرم حلقه کرده بود همزمان خودش هم فشار میدادم با تمام قدرت تو کصش تلمبه میزدم آب کصش از لب های کص نازش سرازیر شده بود محدثه پاهاش آزاد کرد منو بغل کرد کیرم تنظیم کرد نشست روی کیرم بالا پایین میکرد کامل کیرم تو کصش میزاشت یه قوسی میداد بدجور حشری شده بود برگشت همون جور که من دراز کشیده بودن دستش گذاشت کف پاهام برعکس نشست روی کیرم بالا پایین میکرد خودشو شست پام مک میزد گاز میگرفت یه حس جدید بهم دست داد منم دستم دوطرف پهلوهاش بود بالا پایین میکردمش نزدیک نیم ساعت تو کصش تلمبه میزدم پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم آبم داشت میومد محدثه عشقم آبم کجا بریزم هرجا دوست داری بریز مال خودتم عشقمممم کشیدم بیرون روی لبهاش همون جور که دهنش بسته بود یکدفعه فوران کرد که روی چشم هاش یکم موهاش ریخته بی هوش افتادم بلند شد بده صورتش بشوره تازه چشمم به کونش افتاد ولی نای بلند شدن نداشتم محدثه صورتش شست اومد تو بغلم تازه ساعت ده شده بود همنجور که لخت بود بلند شد یکم خونه جمع جور کرد ظرف ها شست خونه کاملا تمیز کرد
هر کاری میکرد که دلبری کنه
از توی یخچال یه دلستر انگور قرمز آوردم خواست لباسهاش بپوشه نذاشتم فقط شرت هامون پامون بود
رفت دلستر بزار تو یخچال دید قوطی آبجو حامد تو مشروب هم میخوری گفت هرز چند گاهی
گفتم میخوری گفت نخوردم بعدش هم میبینی دهنم بو میده بلاخره راضی کردمش یه لیوان بهش دادم خورد بدنش گرم شده بود رفتیم توی اتاق همدیگرو بغل کردیم لبهاش میخوردم اونم با کیرم بازی میکرد
آروم انگشتم خیس کردم به سوراخ کونش فشار میدادم یکم تنگ بود انقدر بازی کردم یکم تو حال خودش هم نبود انگشتم کامل تو کونش میچرخوندم
برش گردوندم بالشت گذاشتم زیر شکمش باسنش باز کردم جوووون عجب کونی زبون میزدم یه سوراخ قهوه ای بین باسن سفیدش بدجور منو حشری میکرد چند دقیقه ای کونش زبون زدم یه تف زدم
محدثه حامد درد داره انگشتت هم درد داشت گوشم بدهکار نبود سر کیرم که رفت تو کونش جیغ زد دست پا میزد حامد تورو خدا درش بیار تا نصف رفته بود تو کونش محکم بغلش کردم تکون نخوردم جا باز کنه
عشقم نفسم دوستت دارم نکنم بیضه هام درد میکنه کم کم دردش هم کمتر شد دوبار تف زدم آروم آروم کامل جا دادم تو کونش اخ عشقم میسوزه انقدر تنگ بود دوستان که قشنگ لب های کونش همزمان با کیرم بالا پایین میشد پاهاش بالا گرفتم روی شانه هام مچ دست هاش محکم گرفتم با شدت تمام تو کونش تلمبه میزدم فقط ناله میکرد محدثه
با دستم کصش می مالیدم دیدم اه اه ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی کونم جر دادی چندتا تلمبه محکم زدم کامل تو کونش خالی کردم محکم بغلش کردم لبهاش میخوردم تا کیرم خوابید آب کیرم از کونش سرازیر شد کونش بسته نمی شد رفت خودشو شست اومد تو بغلم انگشتش کرد تو کونش راحت رفت تو کونش گفتم ناراحت نشو خودش دوباره بسته میشه ساعت نزدیک ۱۲ بود خواهرش زنگ زد گفت هنوز نرفتین به حامد بگو به احمد زنگ بزنه
گوشی برداشتم به احمد زنگ زدم گفتم من یکساعت دیگه میرم بگو آماده بشه خواهر خانمت بنده خدا آدم ساده روستایی کلی تشکر کرد گفت چشم بعدا فهمیدم یک کارگر ساده هست به زحمت اجاره خونه و خرج خونه میده اگر کرایه چیزی هم بخواد بده سنگین هست براش اول زندگی سخت بود براش
چندتا عکس تو بغل هم با محدثه گرفتیم که دلم تنگ شد نگاهت کنم
رفتیم حموم توی حموم کلی زیر دوش لب گرفتیم همونجا دست هاش تکیه داد به دیوار کردم تو کصش زیر دوش محکم تلمبه میزدم چند ماه بود سکس نداشتم حسابی تو حموم کصش کردم کشیدم بیرون ریختم روی پاهاش محکم بغلم کرد خودشو شست منم تو بغل خودش شست اومدیم بیرون زنگ زد به خواهرش که با حامد کم کم حرکت میکنیم
وای کی میره این همه راه ولی ارزش داشت لباسامون پوشیدیم حرکت کردیم تو مسیر خواهرش دوباره زنگ زد گفت احمد زنگ زده که محدثه رفت بعد گوشی داد به من مریم خواهر محدثه با صدای نازش گفت آقا حامد بهت خوش گذشته جون تو جون خواهرم منم گفتم چشم نگران نباش سری حرکت کردیم دور زدم دور بر گردون تازه یادم اومد مغازه دار داداش هست رفت عقب نشست
محدثه پیاده شد داداش نگاهی کرد گفت چرا همون دست پیاده نکردی حالا باید بدی خیلی جلوتر دوربرگردان
گفتم نمی شد اینور ماشین زیاد هست خطرناک بود بنده خدا کلی تعارف کرد گفتم عجله دارم محدثه هم خداحافظی کردیم با حالت خستگی کامل تنها برگشتم
ببخشید طولانی شد داستان کاملا واقعی هست اگر استقبال بشه سکس بعدی با مریم و اتفاق های که افتاده می نویسم با تشکر از صبوری تمامی دوستان
نوشته: حامد
14 پاسخ به “حامد و دختر روستایی”
🥴🥴🥴🥴🥴
اخرش اشتباهی اسم واقعیش و گفتی که مریم
جالب بود حتما بنویس
دختر بندری که بگه واای جر خوردم وجود نداره . دختر بندری قابلیتش بالاتراز این حرفاس .
از اونجا که گفتی “سوار شدن، وای چی میدیدم!” دیگه نخوندم. این جو دادن کسشعر با شیوه کسشعر تر داستان رو خراب میکنه.چی میدیدی؟ لخت بود مگه ک میگی وای چی میدیدم؟ تا حالا جنس مونث ندیدی؟
داشی خر خودتی. از همون جایی که گفتی مثل یک شیار باریک معلوم شد که هنوز از نزدیک ندیدی. تو که نهایت کارت این بوده که انگشتهای دستتو سفت تر دور اون چیزت بیاری.چی تعریف میکنی. حواست باشه خفه نکنی اون…رو🙃😐
کیر شیخ های عرب یکی یکی تو در عقبت
اون کاغذ آچارا هستخودت واردی دیگه ، به یاد گذشته کپسول و کولر گازیم یطور جا بدهمخنت
حتما مال سمت رودخونه بوده، فقط اونجا زناشون شوهردوست باعشق میدن…
خوبه ادامه بده
ronin555 احتمال خیلی زیادی ایشیتن ولی آدرسی که ای ادادن به اونطرف ناخوردن.ادونی شاید سمت حسن لنگی بشه .ولی باز هم ای وقتی که از طرف بندر بره یا باید مغازه دست خودش بشه که زیرش بکن یا اون دست .ای اگفتن بیچه همو دست زیرش ادنکه حالا باید بری دور بزنی.نه کاکا اصلا آدرسی که ای ادادن با جهت گیری جاده ای خومو جور در نتا
الاف 👎 علاف 👍
آقا نوازش که زوج هستین و یه سایت باحال دارین
خب یکاری کن آبجیتو بیار پسرای به قول تو روستایی یه حالی بهش بدن تا اونام بقیه داستان تعریف کنن برامون نظرت چیه