حامد و اسما

سلام دوستان بکن تو امیدوارم از غلط املایی اگر داشتم عذر میخوام
من در بندر زندگی میکنم یه مرد تقریبا معمولی ولی همیش سعی میکنم مرتب باشم یک روز از سرکار که بر می گشتم خیلی هوا گرم بود خونه هم تنها بودم رفتم رستوران که غذا سفارش بدم حدود ساعت یک میشد خانمی که پشت صندوق بود پرسیدم چی دارین گفت با عرض معذرت نهار تموم کردیم با حالتی ناراحتی اومدم برم بیرون که صدام زد اسمش اسما بود گفت چند پرس غذا میخوای بهش گفتم یک پرس رفت پشت بعد از چند لحظه برگشت گفت غذا گذاشته بودم واسه خودم بفرما ببرید دیگه در حال تعطیل کردن بودن اول ازش قبول نکردم گفت اشکال نداره من میرم خونه چیزی آماده ای میخورم ازش تشکر کردم گفتم اگر میخواین برسونمتون اسما خانم گفت مزاحم نمیشم چون باید وسایل جمع کنم گفتم اشکال نداره گفت اگر معطل نمیشین الان لباس عوض کنم میام رفتم تو ماشین نشستم همش تو فکر این بودم بهش پیشنهاد بدم بیات خونه تو همین موقع دیدم اومد وای خدای من یه شلوار جین زنانه چسپون با یه مانتو جلو باز شال هم انداخت دور گردنش مستقیم اومد جلو نشست حرکت کردیم گفتم کجا برسونمتون اسما خانم گفت سمت پارک کنار دریا خونمون هست بهش گفتم سختت نیست بخوای یک نیم دو بری عصر هم ساعت پنج برگردی گفت کار هر روزم هست بعضی وقتا بخاطر مهمان های نوروزی مجبورم بمونم بهش گفتم منم تنهام راهم نزدیکه تو هم نهار نخوردی بیا باهم میریم میخوریم اول یکم سر سختی کرد ولی بعدش قبول کرد گوشیش برداشت زنگ زد خونه که رستوران شلوغه مامان نمیتونم بیام خونه سری قطع کرد به سرعت رفتم سمت آپارتمان ماشین پارک کردیم رفتیم داخل مانتو بخاطر گرما در آورد فقط با یه تاپ شلوار جین بود ازم اجازه خواست بره آشپزخونه وسایل نهار آماده کرد نشستیم باهم خوردیم (البته ناگفته نماند من همیشه از این رستوران غذا میگرفتم و تقریبا منو می شناخت ) نهار خوردیم ظرفهای جمع کردیم یه نخ سیگار روشن کردیم کنار هم نشسته بودیم منم با یه رکابی و شلوارک که کیرم راست شده بود با خنده گفت آقا حامد اون چی میگه دل و زدم به دریا گفتم تورو دیده اینجور شده آروم دستم بردم دور گردنش جوری که نفس های هم می شنیدیم لبهام گذاشتم رو لبش اونم بدون هیچ ممانعتی شروع کرد به لب گرفتن آروم دستم بردم زیر سوتین سینه هاش می مالیدم با یک دستم لای پاهاش بود اونم آروم دستش گذاشت روی کیرم بالا پایین میکرد شلوارک ام در آوردم اومد جلوم زانو زد شروع کرد به خوردن کیرم جوری میخورد که دیونه ام کرده بود همزمان تخم ها زبون میزد شلوارش در آورد جون عجب کصی تپلی 69 شدیم هم زمان منم کصش میخوردم که صدای ناله هاش بلند شد یه ربع فقط می خوردیم طاقت نیاورد گفت حامد دراز بکش اومد روی کیرم بالا پایین میکرد خودش ناله های ریز میکرد هم زمان نوک سینه هام زبون میزد کم کم داشت آب میومد که با اشاره بهش گفتم داره میات سری بلد شد سر کیرم گرفتم تو دهنش اینقدر مک زد تا کامل آبم تا قطره آخر خورد هر دو ولو شدیم نیم ساعتی گذشت دستش روی سینه ام بود که کم کم دوباره کیرم بلند شد گفتم اسما دوباره سالار تورو میخوات بغلم کرد لبهاش گذاشت رو لبم گفت جون مال خودمه امروز اومد کامل روم خوابید لبهام میخورد کم کم رفت تا پایین شروع به خوردن کیرم کرد دوباره شق شق کردم بهش گفتم اسما اجازه هست از عقب بکنم گفت درد داره اذیت میشم بعد از کلی خواهش راضی کردمش گفت به شرطی اول کصم بخوری و بکنی بعد از عقب بکنی از بس تو فکر کون ژله ایش بودم متوجه نشدم پاهاش حلقه کرد دور کمرم تا دسته دارم میکنم تو کصش چون بار دومم بود آبم دیرتر میومد آروم برش گردوندم بالشت گذاشتم زیر شکمش کامل کونش قمبل شد جلوم یکم چربش کردم واقعا راست میگفت به محض اینکه سر کیرم میرفت جیغش در میومد گفت حامد نمیتونم هر کار کردم درد داشت نمی تونستم بکنم تو کونش بیخیال شدم بهم گفت برو کیرت بشور بیا سری شستم کیرم نیم خوابیده بود دوباره شروع کرد به خوردن راست شد کصش گشاد شده بود بهم گفتم یه بالشت بزار زیر کونم پاهاش بالا گرفت کامل جا دادم تو کصش پاهاش آورد پاین روی هم گذاشت به طور عجیبی کصش تنگ تنگ شده بود شروع کردم به تلمبه زدن عرق جفتمون در اومده بود دو سه بار بدنش لرزید ارضا شد کم کم داشت آبم میومد که گفت نگهش دار زبونش آورد زیر کیرم تا قطره آخر ریختم تو دهنش بازم تا قطره آخر خورد یک ساعتی تو بغل هم دیگه خوابیدیم بلند شدیم لباسهامون پوشیدیم رفتیم جلو بازار ماهی فروش ها بستنی خوردیم یکم دور زدیم رسوندمش از اون روز به بعد هرجا فرصت میشد سکس میکردیم تا اینکه رستوران تعطیل شد اونم با خانواده رفتن کرمان دیگه مثل اسما گیرم نیومد اگر خانمی از بندرعباس هست تو بکن تو خواهشا کامنت بزاره
امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه کاملا واقعی بود خواهشا در کامنت ها به شعور خودتون احترام بزارید

نوشته: حامد

بازدید 2,109

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “حامد و اسما”

  1. یکدفعه گفتی بریم خونه ناهار بخوریم اونم اومد…کله قشنگ جان من که باورکردم…تو به شعورما احترام بزار ماهم احترام بزاریم…کص تفت نده

  2. بابا یه چیزی بگو که با عقل جور در بیاد،اگر به این باشه که تا با طرف دست میدی،طرف لخت میشه و می‌خوابه میگه بکن توش،این داستان تو نه در واقعیت و نه در مخیلات نمیگنجه،در ضمن ساقیتو عوض کن

  3. مهم نیست که واقعی باشه اماااتو خیالات هم اینجوری نیستباید حس لذت رو انتقال بدهکه اصلا خوب نبود و کشش نداشت

  4. تو جشنواره خیال پردازان جقی شرکت کن مطمئن باش سیمرغ بلورین نفر اول جشنواره را میگیریشماها واقعا انتظار دارید کسی حرفها تونو باور کنهفقط این خیال پردازی ها کار یه آدم جقی میتونه باشه که شب و روز کارش جق زدنه با تصور کردن سکس با دیگران تو ذهنش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید