فمبویی که زنم شد

ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر یک روز جمعه در تابستون 1400 بود، هوای گرم، آتیش از آسمون می¬بارید، از محل کار اومدم بیرون، اسنپ یا تپسی گیرم نیومد و باید تا خیابون اصلی پیاده میرفتم. دو دقیقه ای عرق کردم، داشتم به هوا و اوضاع و همه چی فُحش میدادم که صدایی از یکی از کوچه ها نظرم رو جلب کرد، “تورو خدا! درد میکنه، مامان، آییییی کمک!”
سریع رفتم تو سایه تا چشام بهتر ببینه، انتهای کوچه پشت دو تا بشکه 220 لیتریِ کهنه، سر یک مرد معلوم بود، زیر نور آفتاب سفیدیِ موهاش براق تر به نظر می¬آمد، و مطمئنا پسری که ناله و التماس میکرد پشت اون بشکه ها بود، کیفم رو گذاشتم پشت یک سطل آشغال رو زمین و رفتم طرفشون، پسره هنوز ناله میکرد، صدای پام مرد رو متوجهم کرد، برگشت طرفم و گفت “پسرمه! تنبیهش میکنم#34;، من گفتم: “با گشاد کردن کونش؟”. یارو گفت:“تو هم بیا باهم …” پریدم تو حرفش”من کون تو رو میکنم تو برای اون رو” و در تمام این مدت به سمتشون میرفتم.
مَرده در یک آن دوید سمت من، جثه اش نسبت به من خیلی نحیف تر بود، تو دوگانگی بودم، بزنمش یا نه که متوجه برق چاقو شدم و خودم رو کنار کشیدم، ترسیدم واقعا، اما مثل اینکه یارو چیزی مصرف کرده بود و بین چاقو زدن به من و نزدن یک پاش به اون یکی پاش خورد و با سمت راست صورت زمین خورد، بلافاصله بلند شد و فرار کرد.
رفتم به سمت کیفم، برشداشتم و برگشتم سمت بشکه ها، دیدم یه پسر با موهای رنگی (سُرمه ای-بنفش) در حالی که هنوز خم مونده، و در شُک هست داره سعی میکنه چیزی رو از توی سوراخ کونش بیرون بِکِشه، گفتم: “چی کرده توش؟” با ناله گفت:“خیار!”. فهمیدم خیار در نمیاد. گفتم: “خودت نمیتونی!؟”، نگاهم کرد و چند لحظه تردید رو دیدم رو صورت خیس از اشک هاش! گفتم:“در بیارم برات؟ گفت: “خیلی رفته تو” گفتم میتونی راه بری؟ وقتی تو کونت مونده” گفت “نمیدونم!” گفتم دستشویی بشینی میاد بیرون.
ساکت بود، بعد چند ثانیه آروم قدش رو راست کرد و جورابهای زنونه اش رو بالا کشید! تازه متوجه موقعیتش شدم، دامن کوتاه تنش بود و آرایش داشت، مانتو اش را از زمین برداشت و پوشید، اگر خایه¬ها و دودولش رو ندیده بودم فکر میکردم یه دختر 14 یا 15 ساله هست. گفتم: “با این یارو …” گفت:“نمیدونم، فکر کردم لاغر و ضعیفه، گفت پول هم میده، نشون داد داره!”
تو یک لحظه سکوت نگاهش کردم و ضربان قلبم بالا رفت، کلمات خودشون از زبونم بیرون میومدن: “او که نشد، ولی من هم جوونترم، هم خونه دارم -اشاره کردم به کوچه- و پول، برای هر روز حقوق میدم بهت، کارای خونم رو میکنی، من هم تورو#34;
خیلی مستقیم رفته بودم سر اصل مطلب، بعد از 10 -15 ثانیه گفت: “خونت کجاست؟” گفتم: ” … فلانجا” و پرسیدم:“خونۀ تو کجاست؟ گفت ندارم، با دوستام خونه گرفتیم، اجاره هست”.
گفتم:” بریم؟”
با مکث قبول کرد.
وسط هفته بود، زنگ زدم محل کار گفتم تا شنبه مرخصی میخوام. مرخصی گرفتم که تا شنبه خونه باشم و خیالم راحتتر.
وقت ورود به خونه، مَهسا(اسمی بود که به جای اسم پسرونش-مهرام- انتخاب کرده بود) تو خونه -اما دم در- وایساده بود، بعد تلفن بردمش حمام، خیار بزرگی رو از کونش کشیدم بیرون، الان میفهمیدم چرا تو راه و ماشین اینقدر بی قرار بود. یکمی روغن زدم به باسنش و داخل سوراخش. تا شب طول کشید، که دیدم راحت شده، در این مدت برام تعریف کرد که اهل اطراف گنبد هست و بعد از اینکه مادرش برای بار دوم ازدواج کرده و زنِ سوم یکی از فامیلاشون شده، مهسا از خونه فرار کرده و الان سه ساله تهرانه، سال اول بوسیلۀ یکی از دوستاش با زن پوشی و سکس آشنا شده و … .
پرسیدم، کارخانه بلدی؟
گفت: بله، نُه ماه در ویلای یکی به عنوان کارگر کار کردم.
گفتم: کارت شناسایی داری؟
گفت: آره. و دراورد و گرفت طرفم.
گرفتم نگاه کردم. دیدم شونزده سالشه. گفتم این گرو پیش من. چند تا قانون هم هست، وقتی تو خونه تنها هستیم باید با کمترین لباس باشی و سکسی، وسایل آرایش و لباس و … برات می¬گیرم. وقتی مهمون هست کاملا پوشیده، مثل یک دختر با حجاب میشی، هیچ کس نباید بفهمه … و اولین خطا، مثل دزدی، ارتباط با دوستان قبلی و … اینجا موندنت کنسل هست. تا چند وقت اگر ببینم راضی هستم، یه سورپرایز دارم برات.
چشمای نوجوان و قهوه¬ای-سبز طورش -که خیلی باهوش به نظر می¬رسید و یکم محتاط- میدرخشید. با خودم نقشه داشتم اگر خوشم اومد بعد هجده سالگی ببرمش خارج و اونجا هر چیزی لازم باشه انجام بدم تا همونی بشه که می¬خواد.
یک ماه هیچ چیزی بینمون اتفاق نیفتاد تا یک شب سه شنبه در تعطیلات عید، از حموم اومدم بیرون حوله دورم بود و میرفتم که تو تختم لم بدم و بخوابم، وقتی لحاف رو زدم کنار زیر نور کم رمق چراغ های خیابون بدن دخترونش رو دیدم، کمر باریک و لگنی که در حالت نرمال باید برای یک دختر باشه! (پسرها لگنشون کوچکتر هست). پاهای کشیدش -نسبت به قدش- که با رونهای پر -نسبت به هیکلش و دستان ظریفش، با گردن بلند و صورت سفید و لبهای کوچیکش که میدونستم سُرخِ سرخ هستن، دیگه نمیتونستم از خودم دورش کنم، هفت ماه بود دست به سرش میکردم، هم او را هم خواسته¬ام را.
خزیدم کنارش، خودش رو چسبوند بهم، تو سینم غرق شد، من هم در عطر تنش و لذت لمس بدنش با همۀ تنم. کیرم میون باسن برجسته-اش رو خیس کرده بود، فشار رو که بیشتر کردم، داخلش شد، صدای آه نازکش -که حاکی از درد و لذت بود- همراه شد با چسبیدن کمر و سرش میون سینه¬ام.
گفتم: کیرم رو احساس می¬کنی؟ وجودم داره میره داخل وجودت!
با صدایی مثل کسی که داره درد میکشه و در عین حال تسلیم از لذت هست گفت: بله آقا، … آآآآآ … آخر زنت شدم! آآآآی¬ی¬ی…
دور اول شاید ده دقیقه یا یک ربع بیشتر طول نکشید که با صدای بلند -و آه دخترونه¬اش در جواب- آب مَنی¬ام داخلش خالی شد. و حرفهایی که آتیشمون رو زیاد میکرد.
دنیا صبح فرداش فرق داشت، از اون روز که کنارش بیدار شدم، الان که سه سال گذشته و در یک کشور اروپایی با هم ازدواج کردیم، هر وقت به قبل اون روز فکر میکنم -بعضی اوقات- فکر میکنم همش خوابم.

نوشته: ُSR

بازدید 3,779

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “فمبویی که زنم شد”

  1. ریدی… آنقَدَر که اگه بخوام به دونه دونه‌ش اشاره کنم باید یه دور از رو داستانت بنویسم… یهه موردش اینکه قبل حمام بک ماه بود که نکرده بودیش و بعد حموم شد هفت ماه، پیر شده شیش ماه تو حموم دلشتی چکار میکردی؟

  2. این از یکماه بهو رسیدن به هفت ماه رو به ریال حساب کردی‌دیگه🥴🥴🥴🥴🥴😂😂😂😂😂😂😂😂

  3. خالی از هر گونه حس درضمن اول داستان رو با یک دروغ شاخدار تقریباً شروع کردی

  4. ما که میدونیم پیرمرده ته کوچه پشت تانکرا با تیزی خفتت کرده خیارو تا دسته چپونده بهت جوری ک توهم اروپارو زدی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید