جلال (۲)

دنباله دار
قسمت دوم
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
دو هفته ای از رفتن پدر و مادرم گذشته بود و با محبت هایی که معمار و زنش بهم می کردن کمتر دلتنگ و نگران مادر پدرم بودم. اکرم خانم زن خیلی مهربون و در عین حال سخت گیر و عصبی بود. وقتی از یه چیزی عصبانی می شد هیچکس جرات نمی کرد جلوی چشمش ظاهر بشه به همین خاطر تحت نظر بود و دارو مصرف می کرد.
یه شب معمار اومد خونه و چند تا بسته اسکناس هزار تومنی داد به مادر جلال و گفت: این پولا رو حاجی داده برای خرجی خانواده آقای بهرامی، یه جا قایمشون کن برگشتن بده بهشون. حاجی قراره چند تا ویلا بسازه تو شمال و منم همراهش می رم. خواهرم و بچه هاش می آن پیش شما تنها نباشید. اکرم گفت: یعنی چی آخه، پس شوهرش چی می شه؟ گفت: مرتیکه خودش رو انداخته وسط که جنس ارزون جور می کنه، حاجی هم گفته با ما بیاد. اکرم نفس محکمی از روی حرصش کشید ولی سکوت کرد.
از اینکه چند روزی با سارا تو یه خونه بودم کلی ذوق کردم. سریع به جلال گفتم، انتظار داشتم خیلی خوشحال بشه ولی بدتر رفت توی فکر، به نظرم رفتارش خیلی مشکوک بود.
صبح زود با سر و صدای آقا معمار از خواب بلند شدم. داشت آخرین سفارش ها رو به اکرم خانم می کرد. با صدای بوق ماشین در رو بست و رفت. فکر کنم شوهر عمه جلال اومده بود دنبالش. هر کاری کردم خوابم نبرد. بلند شدم از جام، ساعت تازه 7 صبح بود. اکرم تو آشپزخونه داشت کارهاش رو انجام می داد. سلام کردم، با خوشرویی جوابم رو داد و گفت: کورش، خاله چقدر زود بیدار شدی، حتما سرو صدای ما نذاشت بخوابی. برو یکم دیگه بخواب. گفتم: خوابم نمیاد خاله. گفت: برو یه آب به سر و صورتت بزن و بیا تا یه چایی برات بریزم، درد و بلات بخوره تو سر شوهر خواهر معمار که زندگی نذاشت برامون. اون از جلال که از راه بدرش کرد و جای مدرسه و دانشگاه برد برای دلالی اونم از شوهرم. معلوم نیست کی خبر از راه بدر شدنش رو بشنوم. بیچاره عمه جلال که چی میکشه از دست این مرد.
حسابی سرحال بودم. با یادآوری اینکه سارا قراره بیاد هر چند وقت یه بار یه لبخندی میومد روی صورتم. رفتم تو آشپزخونه پیش اکرم. برام یه لیوان چایی ریخت و دو تا تخم مرغ نیمرو کرد، نشست پیشم و با لحن دلسوزانه ای گفت: کوروش جان تو هم مثل جلالی برای من، باهاش حرف بزن بذار درسش رو ادامه بده یا حداقل از پیش اون مرتیکه خراب بیاد بیرون. خیلی نگران عاقبتشم. گفتم: خاله نگران نباش جلال خیلی زرنگه یه روزی خیلی پولدار می شه. گفت: وقتی که آدم هرزه ای بشه پول به چه درد میخوره؟ همیشه آرزوم بود جلال مثل تو درسخون و با ادب بشه ولی این لعنتی نمیذاره که. فکر کنم جلال رو می خواد برای دخترش. گفتم: سارا که خیلی خوبه، قشنگ هم هست. گفت: تو برای یه سری مسائل هنوز خیلی بچه ای، اگه یه تار موی مادرش تو تن سارا بود خودم برای جلال آستین بالا می زدم ولی حیف … همین موقع صدای پای جلال که داشت از اتاق زیر شیروانی خارج می شد، اومد. اکرم خانم خیلی سریع لبش رو گاز گرفت و با صدای خیلی آرومی گفت: به جلال چیزی نگیا، فقط حواست بهش باشه خواست بره سمت خلاف بهم بگو. چشم آرومی گفتم و مشغول خوردن صبحانم شدم.
خونه آقا معمار یه خونه دوبلکس بود که سقفش رو شیروانی کرده بود البته سقف یه قسمتش رو. یه اتاق زیرش در آورده بود. طبقه پایین یه پذیرایی خیلی بزرگ داشت با دو تا اتاق مهمان و یه آشپزخونه بزرگ. طبقه دوم که با یه پلکان چوبی مارپیچ به طبقه اول وصل می شد، چهار تا اتاق خواب داشت با آشپزخانه و لابی نسبتا کوچیکِ بالکن مانند. دقیقا بالای آشپزخونه همون اتاق زیر شیروونی بود که مخصوص جلال بود.
از پله ها که می رفتی بالا مستقیم وارد اتاق جلال میشدی، یه راهرو تقریبا دو متری کوچیک داشت که دید مستقیم به اتاق رو گرفته بود و سمت راستش سرویس بهداشتی و حموم بود. بعد اتاق بود که به یه تراس ختم می شد. این تراس با یه پلکان فلزی به تراس آشپزخونه و از اونجا به حیاط راه داشت. همه جور وسایل رفاهی توش بود. یه تلویزیون رنگی، آتاری و سگا، تا تخت خواب دو نفره و کتابخانه و یه طاقچه چوبی که تا دلت بخواد نوار ویدیو و نوار کاست روش بود و خلاصه هر جور تفریحی که تو اون زمان مد بود می تونستی تو اتاقش پیدا کنی.
جلال اومد تو آشپزخونه و با کف دست زد پشت من گفت: چطوری بچه درس خون؟ باز مامانم داره از من چغلی می کنه؟ گفتم: نه بابا چغلی چیه؟ جلال بی تفاوت به مامانش گفت: یه چایی برام بریز تا برم دستشویی و بیام.
بعد از خوردن صبحانه بهم گفت: چه کاره ای امروز؟ گفتم: هیچی کار خاصی ندارم. می خواستم کتاب های سال پیشم رو دوره کنم که اصلا حوصلش رو ندارم. گفت: پس پاشو بریم در مغازه کسی نیست، تنهام حوصلم سر میره. مغازه که نمی شد گفت، بیشتر شبیه یه دخمه بود ته بازار سید اسمال. اگه چراغش رو روشن نمی کردی واقعا نمی فهمیدی شبه یا روز. یه میز آهنی و دو سه تا صندلی آهنی تاشو توش بود و یه گاوصندوق گنده قدیمی. روی میز یه قالی دستبافت لاکی رنگ بود که اینقدر خاک گرفته بود به زحمت می شد رنگش رو تشخیص داد. یه سماور برقی و چند تا استکان که زرد شده بود و با یه یخچال فکسنی که صدای قارقار موتورش تا سر کوچه می رفت.
تا ساعت حدودای دو که در مغازه رو بستیم حدود دویست سیصد هزار تومانی جنس جابجا کرد و بعد از بستن مغازه گفت: خدا رو شکر ده هزار تومانی دست من رو میگیره این ماه. بعد خنده زیر زیرکی کرد و راه افتادیم به سمت خونه.
به خونه که رسیدیم عمه خانم و سارا هم رسیده بودن. سارا رو چند ماهی ندیده بودم. چه دافی شده بود برای خودش. با من و جلال دست داد و روبوسی کرد، چشم غره های عمه خانوم به هیچش نبود. عمه و اکرم خانم گرم صحبت بودن و من و جلال و سارا هم کرکر خنده راه انداخته بودیم. ناهار رو خوردیم و بعد از ناهار جلال گفت: بریم اتاق من. من و جلال که رفتیم سراغ سگا و فیفا بازی کردن و سارا هم با نوارها ور می رفت. یکی دو ساعتی که بازی کردیم خسته شدم ، کل کل های جلال با اینکه حسابی باخته بود رو مخم بود. بازی رو ول کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم. سارا اومد کنار من دراز کشید. یه پیراهن بلند تا مچ پا تنش بود، وقتی پیشم دراز کشید یه پاش رو انداخت رو پاش، پیراهنش تا بالای زانوش سر خورد و پاهای سفیدش معلوم شد. همین برای تحریک من کافی بود، مخصوصا اینکه لاک قرمزی که به پاش زده بود زیبایی پاهاش رو چند برابر کرده بود. با کمی مکث لباسش رو مرتب کرد و شروع کرد به صحبت کردن با من. تقریبا از حرفاش هیچی نفهمیدم. محو سفیدی و گرمای وحشتناک بدنش شده بودم . اکرم خانم صدامون کرد تا برای خوردن عصرونه بریم. کیرم حسابی شق شده بود و تو شلوار ورزشی بدجوری تابلو بود. جلال تلویزیون و دستگاه رو خاموش کرد و رفت پایین. سارا با شیطنت اصرار می کرد با هم بریم، خب با اون وضعیت روم نمیشه بلند شم. در حالیکه به خشتکم اشاره می کرد خنده ای کرد و رفت. حسابی خجالت کشیدم.
عمه خانم چادر سرش نبود، در کل زن با حجابی بود تقریبا مثل اکثر زن های جامعه، با اینکه جنگ تموم شده بود ولی حال و هوای مردم هنوز تو همون فاز بود. عمه هم همیشه جلوی من چادر سر میکرد، از اون چادر گل گلیا. برای اولین بار عمه رو بی چادر دیدم. موهای تا گردن، پوست سفید با بازوهای پر، سینه های نسبتا سفت و سر بالا و یکم شکم. یه پیراهن یه سَره تا پایین زانو پوشیده بود و یه جوراب بلند نسبتا ضخیم. کلا هیکل توپر قشنگی داشت. اگه سارا یکم تپل تر بود دقیقا شکل مادرش می شد.
تا من رو دید یه آخی گفت و سریع چادرش رو سرش کرد. اکرم خندید و گفت: بابا کورش بچه است چرا خودت رو اینقدر اذیت می کنی؟ عمه گفت: دیگه ریش و سبیلش در اومده وقت زن گرفتنشه، بعد با لبخند من رو نگاه کرد. سرم رو انداختم پایین. اکرم گفت: حالا نمی خواد خجالت بکشی بیا یه چیزی بخور. شیرینی هایی که درست می کرد حرف نداشت خیلی خوشمزه بود. بدون اینکه حرفی بزنم نشستم کنار جلال، سنگینی نگاه سارا رو رو خودم حس میکردم ولی جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم.
بعد از خوردن عصرونه به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاقی که بهم داده بودن. خودم رو با کتاب های سال قبل سرگرم کردم تا از فکر سارا و گندی که زده بودم بیام بیرون. نفهمیدم کی وقت شام شد. در اتاق زده شد و سارا گفت: اگه آروم شدی بیا شام، بعد خندید و رفت.
شام رو خوردیم و یکم دور هم نشستیم. اکرم خانم گفت: من باید قرصام رو بخورم و بعدش هم می خوابم. اتاق مهمان رو براتون آماده کردم و رفت. منم به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاقم. ساعت از نیمه شب گذشته بود، خیلی خسته شده بود. رفتم آشپزخونه آب خوردم و خواستم برم بخوابم ولی گفتم قبل از خواب برم یکم سربسر جلال بذارم. آروم آروم از پله ها رفتم بالا، لای در اتاق شیروونی یکم باز بود. آروم بازش کردم، برق خاموش بود ولی نور تلویزیون تا حد زیادی اتاق رو روشن کرده بود. گفتم حتما جلال داره فیلم سوپر میبینه، پاورچین پاورچین رفتم تو و از گوشه دیوار یه نگاه به تخت انداختم. از چیزی که شنیدم و دیدم حسابی جا خوردم. صدای خیلی آروم زنونه ای رو شنیدم و یکی که معلوم بود زنه ملحفه کشیده بود روش و داشت یه کارایی می کرد. فقط سر جلال معلوم بود که چشماش رو بسته بود و معلوم بود حسابی داره لذت میبره.
آروم سر جام نشستم تا ببینم چه خبره، داشتم با خودم می گفتم سارا داره برای جلال ساک میزنه حتما، چند دقیقه ای بود که داشتم نگاه می کردم که جلال تکونی به خودش داد و گفت: عزیزم بسه الان آبم می آد. از ترس اینکه من رو نبینن سریع رفتم عقب و روی زمین دراز کشیدم. یکم صبر کردم دوباره تو حالت درازکش سرم رو آوردم جلو تا بقیه ماجرا رو ببینم. از چیزی که می دیدم حسابی شوکه شدم، اون زن، سارا نبود، عمه خانم بود که حسابی داشت قربون صدقه جلال و کیرش می رفت. مات و مبهوت مونده بودم. مگه میشه آدم عمش رو بکنه؟ اونم این عمه رو که نماز می خوند و چادر از سرش نمی افتاد. عمه خانم کیر جلال رو گرفته بود دستش و داشت بازی می کرد باهاش. بعد آروم نشست روش و با یه آخ کشیده و حشری تا ته کرد تو کسش. یکم صبر کرد و بعد آروم آروم شروع کرد به بالا و پایین کردن خودش رو کیر جلال و یواش یواش سرعتش رو تندتر می کرد. بعد از یکم سواری رو کیر جلال بلند شد و دراز کشید رو تخت، کسش تو نور تلویزیون معلوم بود. حسابی آب انداخته بود یه کس تپل خوشگل. اولین بار بود تو عمرم از نزدیک می دیدم. سینه هاش هم خیلی قشنگ بود، یه جفت سینه درشت با هاله کرم روشن. پاهاش رو باز کرد و جلال کیرش رو کرد تو کسش و با سرعت شروع کرد به تلمبه زدن. عمه مدام قربون صدقش می رفت و می گفت: تندتر بکن جلال جان، عمه قربون کیر بزرگت بره جوون چه کُسی می کنی. جرم بده عشقم. عمت رو بکن. عمت رو جنده کردی بکن لامصب آبم رو بیار، می خوام آبم رو بریزم رو کیرت جان عمه. بعد جلال رو کشید تو بغلش و پاهاش رو حلقه کرد دور کمر جلال و در حالی که داشت ناله می کرد لرزید و محکم جلال رو بغل کرد. بعد به جلال گفت: قربون برم آبت رو بیار عزیزم تندتر بکن محکم تلمبه بزن و جلال کیرش رو بیرون کشید و با دادی که سعی می کرد خفش کنه آبش رو ریخت رو سینه های عمش، فشار آبش انقدر زیاد بود تا چونه عمش پاشید. عمش یکم آب کیر جلال رو مالید به سینش و بعد انگشتش رو کرد تو دهنش. من آروم آروم داشتم بلند میشدم که برم بیرون که صدایی از تراس اومد و سایه ای رو دیدم که از پشت پنجره رد شد. جلال سریع بلند شد لباسش رو پوشید و رفت سر تراس و بعد آروم گفت: فکر کنم گربه بود. منم آروم از اتاق اومدم بیرون …
ادامه دارد…

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 7,168

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “جلال (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید