ساعت زنگ خورد،از وقتی رفته بود به همه چیز و همه كس فحش ناموس میدادم
به خودم به آیینه به همه چی و زنگ ساعتمم از این قاعده مستثنا نبود ولی وقتی یادم افتاد كه این زنگ كیری چرا صداش در اومده و باعث شده رویای امیر تو ذهنم محو بشه یه ذره آروم شدم
باید خودمو حاضر میکردم،باید خوب به نظر می رسیدم
دوش گرفتمو دور موهامو با موزر سفیدتر كردم و وسط موهامم صاف،صدقه سر یكی دوماه آموزش آرایشگری كه دیده بودم دیگه لازم نبود وقتمو تو این ارایشگاه و اون ارایشگاه هدر بدم
بالای موهامو بستمو گوشواره گوش راستمو انداختم،به هیكلم كه نگاه كردم دیدم چه كردم با خودم این چهار ماه،از وقتی رفته بود اینقدر بی اشتها شده بودم كه ترقوه هام كه همیشه یه گودی كوچولو داشت الان شده بود چاله،میتونستم توش اب بریزم روش قایق کاغذی بذارم
مثل وقتایی كه با پدرم میرفتیم رامسرو بعد از هر بار كه بارون میومد گیر میدادم به بابام كه برام چندتا قایق درست كنه و من با اونا تك تك چاله های آب شهرو پر میکردم
ولی دست آخر همشون از هم باز میشدن و من برا تك تكشون قصه میخوردم
آخرین باری كه اینکارو كردم دیگه پدرم پیشم نبود،با امیر بودم
حدود صد تا از این قایق را درست كردیم و به نشانه احترام برای روح پدرم توی رودخونه رامسر رها كردیم
بگذریم،من كه لباسام گشاد بود،هیكل سوء هاضمه زدمو كسی نمی دید بر فرضم میدیدن
كیری های مادر خراب كی بودن كه بخوام واسشون فكرمو درگیر كنم،یه مشت اسپانسر پولدارو به قول امیر مرفه بی درد
ولی باید دوباره می آوردم خودمو رو فرم،اینجوری نمیشد
یه ركابی بلند مشكی كه یه ذره بالاتر از زانوم بود و یه پیرهن چهارخونه مشكی و خاكستری روش پوشیدم و چون دستام زیادی لاغر شده بود آستینمو دادم پایینو دكمشو بستم
تو فكر شلوار بودم كه گوشیم زنگ خورد،اردلان بود
این چرا اینقدر كَنَس؟مدیر برنامه به این رو مخی من نمیدونم امیر از كجا پیدا كرده بود ولی چون آخرین چیزی بود كه جزو خاطرات و یادگاری های زنده اون حساب میشد منم دیگه عوضش نكرده بودم
صداش میلرزید هیجان زده بود
داد زد كی میای پس!چند دقیقه دیگه باید بریم واسه ضبط
الكی گفتم ترا هم و ترافیكه و به هر بدبختی بود بهش اطمینان دادم كه تا یه ساعت دیگه پُرپُرش خودمو میرسونم اونجا
یه شلوار پارچه ای خاكستری پوشیدمو پایینشو تا بالای ساق پام تا زدم و یه وَنس سفید مشكیم پام کردم و راه افتادم
وقتی رسیدم در كه باز شد همه جا تاریك بود
دنبال چراغ گشتم و خواستم روشنش كنم ولی نمیشد
در پشت سرم بسته شدو من از گیجی چشمام جوری باز شده بود كه داشت از حدقه بیرون میزد،دنبال اردلان میگشتم ولی انقدر تاریك بود كه دست و پای خودمم نمیدیدم چه برسه اونو،صداش زدم ولی جواب نمیداد
صدای نفس میومد،نفس تند،مثل سگ ترسیده بودم و اینقدر خودمو كشیدم عقب كه رسیدم به دیوارو با توام اینكه كسی پشت سرمه یه مشت خوابوندم وسط دیوارو یه آه خفیف كشیدم
تکیه دادم به دیوارو از ترس پاهامو تو دلم جمع کردم و سر و گوشامو با دوتا دستم گرفتم كه دیدم چراغا روشن شدو سی چهل نفر با هم داد زدن تولدت مبارك و شروع كردن خندیدن و دست زدن
چی؟
تولد؟
تولد من؟
مگه امروز چندم بود؟
خدایا امیر،چیكار كردی با من كه حتی تولدمم یادم رفته بود
اردلان اومد سمتمو از زمین بلندم كرد،منم مصنوعی میخندیدمو خودمو خوشحال و هیجان زده نشون میدادم و یه سریا كه لازم البقل بودنو چند سال بود كه رفیق بودیمو بغل کردم و بقیه رو هم كه یه سری غریبه بودن و زیر چشمی معلوم نبود به كجا نگاه میکنن و وقتی حواسم پرت میشه دست به كجا میزدنو خیلی ریز میپیچوندم كه بین اون صداها و لفظا و صورتا چهره یكی آشنا اومد
اشنا كه نه،چهره یه نفر راه نفسمو بست و خیره واسه چند لحظه وایسادم به نگاه كردنش
خیره نگاه می كردم به كسی كه یه دوره زندگیم بود و خودش میگفت دلیل نفساشمو چه قدر راحت نفسشو به یه زن پولدار بیست و چند سال از خودش بزرگتر فروخته بود چه قدر راحت اون شبا و عشق بازیا و خوشیا و قهقهه ها و مهمانی هایی كه میرفتیم و تمام مدت همه،حتی كسایی كه از هم جنس گرایی خوششون نمیومد با هم بودن مارو تحسین می کرد و فراموش كرده بودم با یه جنده از خود راضی ریخته بود رو هم
نمیخواستم نگاش كنم ولی نمیشد،میخواستم یه تف بندازم تو صورتشو تا میتونستم دور بشم از خودشو دروغاش ولی نمیشد
میخواستم؛لعنتی؛میخواستم بغلش كنم و قفل كنم لبامو رو لباش ولی بازم نمیشد
فقط باید یه دست معمولی میدادم بهشو بی تفاوت از كنارش رد میشدم،تو این كارمم موفق بودم ولی كی اونو دعوت كرده بود اینجا؟
بازوی اردلانو كشیدمو بردمش تو بالكن،گفتم كی این مرتیکه رو دعوت كرده اینجا هان؟
نمیدونی حالم ازش به هم میخوره؟
ندیدی چطوری رهام كرد وقتی همه چی خوب بود و چطوری منو فروخت؟
زبونم داشت بند میومد از عصبانیت و حس میکردم سرم داره میترکه
گریم گرفت،مثل بچه ها گریم گرفتو سرم برگردوندم سمت خیابونو اردلان هاج و واج نگاهم میکرد،گفت فكر ميكردم خوشحالت میکنم با این كارم و معذرت خواست و وقتی دید جوابی نمیدم بدنمو بین بازوهاش جا كرد
اروم كه شدم وقتی اومدم از بغلش بیرون امیرو دیدم كه وایساده و زل زده بهم
خدا خدا میکردم كه اشكامو ندیده باشه و مدام خودمو سرزنش میکردم بابت ضعفم
از بالكن رفتم بیرون و شروع كردم به گرم گرفتن با مهمونا و بگو بخند ای تصنعی و اینقدر سنگینی نگاهشو حس میکردم رو خودم كه آخر سر كفری شدم و رفتم پیشش و با یه لحن خشك و بی روح بهش گفتم:
آدم ندیدی اینجوری زل زدی بهم؟
چرا دیدم این مدلیشو ندیدم تاحالا
چه مدلی دقیقا؟
اینقدر…
لباشو گاز گرفت و سیگارشو اتیش زد
گفتم بگو خجالت نكش تو كه عادت داری گند بزنی به همه چیز،الانم میخوای منو خورد كنی،بكن من دیگه چیزی ندارم واسه از دست دادن لعنتی،دوست دخترت نیومده راستی نه؟
ولت كرد رفت هان؟اره دیگه كی مثل من خر پای تو وایمیسه
یا شایدم دلت واسه یكی دیگه رفته و هنوز نمیخوای علنیش كنی
هان لاشی؟جواب نمیدی نه
سرش پایین بود و عصبانیتشو بدون دیدن صورتشم میتونستم درك كنم
سرشو اورد بالا و نگام كرد،با نگاش لرزید تنم،گفت اره من لاشی
یه لاشیه مادر خراب كه حتی رفتنم با اون عجوزه هم بخاطر تو بود،یادته شبا تو خلوتمون تو میخوندی من غرق صدات میشدم؟یادته میگفتم دستم خالیه وگرنه خودم جای بابات اسپانسر كارات میشدم مِستِر هنرمند؟…
یهو صدای بلندگو رفت بالا و اردلان اسم منو صدا زد:
یه هنرمند خاص كه تا اینجای كارو دست خالی اومده بالا
كسی كه موسیقی و رپ تهرانو ایران و كلا تركونده و امشبم میخواد بترکونه…
بازار گرم كن عوضی،من اینقدرام كه تو میگی خوب نبودم
چشما رو من بود ولی اینقدر محو حرفای امیر بودم كه نمیخواستم جدا شم ازش
اگه راست میگفت پس چرا یه بار تو این چهار ماه بهم نگفت اوضاع از چه قراره
چرا لال شده بود؟
رفتم و میکروفونو گرفتم دستم،تو تمام مدت اجرا با افسوس بهم نگاه میکرد
آهنگ اخرو كه واسه خودش نوشته بود رو خوندم
و وقتی تموم شد صدای دستا رفت بالا،چیزی كه از این مرفه های خودخواه و خودبین بر نمی اومد ستایش كردن بود
اونم به خاطر اینکه اگه قراره اسپانسری تو قبول كنن توی توقع نندازنت كه فكر كنی پخی شدی و میتونی خلاف حرفشون حرف بزنی،بالاخره واسه هنرت داشتن پول خرج میكردن و صاحب نظر بودن
ولی این سری فرق میکرد،همشون تحت تاثیر قرار گرفته بودنو پیشنهاد كار میدادن
كار رو سپردم به اردلانو از اون جو مسخره زدم بیرون
بارون میومد،اونم به تقویم فارسی وسط مرداد
داشتم راه میرفتم واسه خودمو اهنگ گوش میدادم و به امیرو حرفا و چهار ماهی كه ازش دور بودم فكر ميكردم كه احساس كردم خیسی بارون رو سرم كم شده
اینقدر محو افكارم بودم كه حضورشو حس نكرده بودم،با یه چتر كنارم راه میرفت دستشو گذاشت رو شونه هامو بی مقدمه گفت:
الان كه پول داریم لازم نیست به هیچ كدوم این عوضیا اعتماد كنی،یادته قول دادم بهت خودم كاراتو ردیف میکنم برات عشقم؟
عشقم؟نه من عشقش نبودم،عشق اون یه عجوزه بد قواره و خراب بود
گفتم اسم عشقو به گه نكش،تو عاشق نیستی اگه بودی رهام نمیکردی دقیقا جایی كه احتیاج داشتم بهت
حس میکردم چشمام سرخ شده از قرمزی و گوشامم داغ كرده بود،دستامو از عصبانیت مشت کردم و میکوبیدم به سینش،فریاد زدم: مگه من از تو پول خواستم؟
من تورو میخواستم،تورو لعنتی ولی تو…
مچ دستامو گرفت و لباشو گذاشت رو لبام
یه جورایی حكم خفه شو رو داشت ولی احساسی تر
بعد چهار ماه زندگی میکردم لباشو،نفساشو،گرمای تنشو
لبامو جداكردم ازش و اون نسخ دنبال لبام صورتشو اورد جلو
گفت دیگه به هیچ قیمتی تركت نميكنم لعنتی،این چهار ماه مردگی كردم بدون تو
ولی كار درستو كردم،نمیزارم بازیچه دست این آشغالا بشی،خودم هواتو دارم تا تهش
زیر بارون مثل موش آب كشیده زل زده بودم بهش و وقتی حرفش تموم شد دستشو گرفتم و شروع كردیم دویدن تا ماشین
راه افتادیم سمت خونه من و كاملا میدونستم كه امشب قراره چی بشه
از پله ها دو تا یكی می رفتیم بالا و وقتی رسیدیم به در لباشو به لبام قفل كرد و من بین بوسه ها میخندیدم و خودمو ازش میگرفتم،میخواستم تمنارو تو چشماش ببینم
وقتی رفتیم تو چنگ زدم به تی شرت خیسشو درش اوردمو سینه های سبزه و عضلانیشو آروم لمس میکردم،پایین تنه هامونو به هم میمالیدیم و اون كمرمو سفت چنگ میزد
دستمو از روی شلوار به كیرش میكشیدم و اون دست انداخت توی پیرهنم و بعد دوسه دقیقه پیرهمنو از وسط جر دادو من میدونستم عاقبتم امشب مثل اون پیرهنه
دكمه های شلوارشو باز كردم اروم رفتم سمت كیرش
دست انداختم كیرشو از شورتش دراوردمو با ولع شروع كردم خوردن
موهامو از پشت سرم باز كرد و نوازشش میکرد،جوری آه میکشید كه یه لحظه دلم خواست جای اون باشم
از زمین بلندم كرد لبمو بوسید و شروع كرد گردنمو گاز گرفتن،دستشو لای كونم حس ميكردم كه بالا پایین میرفت و چنگ مینداخت بهش
جلو پام زانو زد و مثل همیشه اماتور مانند شروع كرد ساك زدن،دیدن ته ریش مشكیش و اون هیكل مردونه ای كه داشت برام ساك ميزد از هر چیز دیگه ای تو دنیا برام قشنگ تر بود
بلند شد،بغلم کرد و رفتیم سمت اتاق خواب
انداختم رو تخت و شلوارشو در اورد از پاش
پاهاش
پاهاش
نگام رو پاهاش بود و خودمو اروم میکشیدم سمت بالشت و چوب بالای تخت
اومد تو تخت و من نسخ نگاش میکردم و لبمو گاز میگرفتم
این نسخی شهوتشو بیشتر می کرد و وقتی اومد جلو كه ازم لب بگیره نذاشتمو اروم در گوشش گفتم عشق بازی بسه؛جرم بده لعنتی
یه لبخنده دیوث وار زد و منو برگردوند
گرمای کیرشو حس میکردم
بعد چهار ماه كه مثل راهبه ها تنگ شده بودم اون كیر برام كابوس بود ولی شهوتم جوری زده بود بالا كه دلم میخواست اون كابوسو تا اخر اون شب هزار بار ببینم
دستای پهنشو میكشید به كونم و باهاش ور میرفت كه یهو كیرش تا ته رفت تو و من یه فریاده خفه زدم و سرمو انداختم پایین از درد
با دست راستش گردن و سرمو كشید بالا و گفت فدای اون فریادات بشم آقا
اقاشو كشید و با این كارش شهوت من داشت از كنترل خارج میشد
كیرشو پشت هم و بدون مكس میکرد تو و صدای ناله های من تو خونه پیچیده بود
دست میکشید به كمرو موهامو شونه هامم از پشت چنگ میزد
پوزیشنو عوض كردیم،دراز كشیدم و وقتی اومد روم سرمو تو بالشت فشار دادم و از درد پیچیدم به خودم اون محكم دستاشو قفل كرد به دستامو لبمو بوسید
یه قطره اشك از چشمام سرازیر شد بعد یه ربع ارضا شدم و اونم بلافاصله بعد من ارضا شد
لش افتاد بغلم و شروع كردم به بازی كردن با موهاش
تنم اروم شده بود،بعد چهار ماه بیقراری و شب بیداری و گریه امشب تو اوج بودم
درد داشتم ولی امیر تسكین همه دردا بود
سیگارمو روشن کردم و زدمش كنار
شورتمو پوشیدم و رفتم سمت بالكن كه امیر از پشت بغلم كرد و لباشو گذاشت رو شاه رگم
گفت به چی فكر میكنی؟
گفتم به آینده،به خودمون به موسیقی
صورتشو اورد جلو نزدیك لبام كه شد گفت اینده رو كه میسازیم با هم،منو توام كه معلومه تکلیفمون میمونه یه موسیقی،كه قضیشو با پولای اون جنده ردیفش میكنیم
گفتم چطوری؟
گفت یه نقشه ناب دارم كه میگم برات…
به خودم به آیینه به همه چی و زنگ ساعتمم از این قاعده مستثنا نبود ولی وقتی یادم افتاد كه این زنگ كیری چرا صداش در اومده و باعث شده رویای امیر تو ذهنم محو بشه یه ذره آروم شدم
باید خودمو حاضر میکردم،باید خوب به نظر می رسیدم
دوش گرفتمو دور موهامو با موزر سفیدتر كردم و وسط موهامم صاف،صدقه سر یكی دوماه آموزش آرایشگری كه دیده بودم دیگه لازم نبود وقتمو تو این ارایشگاه و اون ارایشگاه هدر بدم
بالای موهامو بستمو گوشواره گوش راستمو انداختم،به هیكلم كه نگاه كردم دیدم چه كردم با خودم این چهار ماه،از وقتی رفته بود اینقدر بی اشتها شده بودم كه ترقوه هام كه همیشه یه گودی كوچولو داشت الان شده بود چاله،میتونستم توش اب بریزم روش قایق کاغذی بذارم
مثل وقتایی كه با پدرم میرفتیم رامسرو بعد از هر بار كه بارون میومد گیر میدادم به بابام كه برام چندتا قایق درست كنه و من با اونا تك تك چاله های آب شهرو پر میکردم
ولی دست آخر همشون از هم باز میشدن و من برا تك تكشون قصه میخوردم
آخرین باری كه اینکارو كردم دیگه پدرم پیشم نبود،با امیر بودم
حدود صد تا از این قایق را درست كردیم و به نشانه احترام برای روح پدرم توی رودخونه رامسر رها كردیم
بگذریم،من كه لباسام گشاد بود،هیكل سوء هاضمه زدمو كسی نمی دید بر فرضم میدیدن
كیری های مادر خراب كی بودن كه بخوام واسشون فكرمو درگیر كنم،یه مشت اسپانسر پولدارو به قول امیر مرفه بی درد
ولی باید دوباره می آوردم خودمو رو فرم،اینجوری نمیشد
یه ركابی بلند مشكی كه یه ذره بالاتر از زانوم بود و یه پیرهن چهارخونه مشكی و خاكستری روش پوشیدم و چون دستام زیادی لاغر شده بود آستینمو دادم پایینو دكمشو بستم
تو فكر شلوار بودم كه گوشیم زنگ خورد،اردلان بود
این چرا اینقدر كَنَس؟مدیر برنامه به این رو مخی من نمیدونم امیر از كجا پیدا كرده بود ولی چون آخرین چیزی بود كه جزو خاطرات و یادگاری های زنده اون حساب میشد منم دیگه عوضش نكرده بودم
صداش میلرزید هیجان زده بود
داد زد كی میای پس!چند دقیقه دیگه باید بریم واسه ضبط
الكی گفتم ترا هم و ترافیكه و به هر بدبختی بود بهش اطمینان دادم كه تا یه ساعت دیگه پُرپُرش خودمو میرسونم اونجا
یه شلوار پارچه ای خاكستری پوشیدمو پایینشو تا بالای ساق پام تا زدم و یه وَنس سفید مشكیم پام کردم و راه افتادم
وقتی رسیدم در كه باز شد همه جا تاریك بود
دنبال چراغ گشتم و خواستم روشنش كنم ولی نمیشد
در پشت سرم بسته شدو من از گیجی چشمام جوری باز شده بود كه داشت از حدقه بیرون میزد،دنبال اردلان میگشتم ولی انقدر تاریك بود كه دست و پای خودمم نمیدیدم چه برسه اونو،صداش زدم ولی جواب نمیداد
صدای نفس میومد،نفس تند،مثل سگ ترسیده بودم و اینقدر خودمو كشیدم عقب كه رسیدم به دیوارو با توام اینكه كسی پشت سرمه یه مشت خوابوندم وسط دیوارو یه آه خفیف كشیدم
تکیه دادم به دیوارو از ترس پاهامو تو دلم جمع کردم و سر و گوشامو با دوتا دستم گرفتم كه دیدم چراغا روشن شدو سی چهل نفر با هم داد زدن تولدت مبارك و شروع كردن خندیدن و دست زدن
چی؟
تولد؟
تولد من؟
مگه امروز چندم بود؟
خدایا امیر،چیكار كردی با من كه حتی تولدمم یادم رفته بود
اردلان اومد سمتمو از زمین بلندم كرد،منم مصنوعی میخندیدمو خودمو خوشحال و هیجان زده نشون میدادم و یه سریا كه لازم البقل بودنو چند سال بود كه رفیق بودیمو بغل کردم و بقیه رو هم كه یه سری غریبه بودن و زیر چشمی معلوم نبود به كجا نگاه میکنن و وقتی حواسم پرت میشه دست به كجا میزدنو خیلی ریز میپیچوندم كه بین اون صداها و لفظا و صورتا چهره یكی آشنا اومد
اشنا كه نه،چهره یه نفر راه نفسمو بست و خیره واسه چند لحظه وایسادم به نگاه كردنش
خیره نگاه می كردم به كسی كه یه دوره زندگیم بود و خودش میگفت دلیل نفساشمو چه قدر راحت نفسشو به یه زن پولدار بیست و چند سال از خودش بزرگتر فروخته بود چه قدر راحت اون شبا و عشق بازیا و خوشیا و قهقهه ها و مهمانی هایی كه میرفتیم و تمام مدت همه،حتی كسایی كه از هم جنس گرایی خوششون نمیومد با هم بودن مارو تحسین می کرد و فراموش كرده بودم با یه جنده از خود راضی ریخته بود رو هم
نمیخواستم نگاش كنم ولی نمیشد،میخواستم یه تف بندازم تو صورتشو تا میتونستم دور بشم از خودشو دروغاش ولی نمیشد
میخواستم؛لعنتی؛میخواستم بغلش كنم و قفل كنم لبامو رو لباش ولی بازم نمیشد
فقط باید یه دست معمولی میدادم بهشو بی تفاوت از كنارش رد میشدم،تو این كارمم موفق بودم ولی كی اونو دعوت كرده بود اینجا؟
بازوی اردلانو كشیدمو بردمش تو بالكن،گفتم كی این مرتیکه رو دعوت كرده اینجا هان؟
نمیدونی حالم ازش به هم میخوره؟
ندیدی چطوری رهام كرد وقتی همه چی خوب بود و چطوری منو فروخت؟
زبونم داشت بند میومد از عصبانیت و حس میکردم سرم داره میترکه
گریم گرفت،مثل بچه ها گریم گرفتو سرم برگردوندم سمت خیابونو اردلان هاج و واج نگاهم میکرد،گفت فكر ميكردم خوشحالت میکنم با این كارم و معذرت خواست و وقتی دید جوابی نمیدم بدنمو بین بازوهاش جا كرد
اروم كه شدم وقتی اومدم از بغلش بیرون امیرو دیدم كه وایساده و زل زده بهم
خدا خدا میکردم كه اشكامو ندیده باشه و مدام خودمو سرزنش میکردم بابت ضعفم
از بالكن رفتم بیرون و شروع كردم به گرم گرفتن با مهمونا و بگو بخند ای تصنعی و اینقدر سنگینی نگاهشو حس میکردم رو خودم كه آخر سر كفری شدم و رفتم پیشش و با یه لحن خشك و بی روح بهش گفتم:
آدم ندیدی اینجوری زل زدی بهم؟
چرا دیدم این مدلیشو ندیدم تاحالا
چه مدلی دقیقا؟
اینقدر…
لباشو گاز گرفت و سیگارشو اتیش زد
گفتم بگو خجالت نكش تو كه عادت داری گند بزنی به همه چیز،الانم میخوای منو خورد كنی،بكن من دیگه چیزی ندارم واسه از دست دادن لعنتی،دوست دخترت نیومده راستی نه؟
ولت كرد رفت هان؟اره دیگه كی مثل من خر پای تو وایمیسه
یا شایدم دلت واسه یكی دیگه رفته و هنوز نمیخوای علنیش كنی
هان لاشی؟جواب نمیدی نه
سرش پایین بود و عصبانیتشو بدون دیدن صورتشم میتونستم درك كنم
سرشو اورد بالا و نگام كرد،با نگاش لرزید تنم،گفت اره من لاشی
یه لاشیه مادر خراب كه حتی رفتنم با اون عجوزه هم بخاطر تو بود،یادته شبا تو خلوتمون تو میخوندی من غرق صدات میشدم؟یادته میگفتم دستم خالیه وگرنه خودم جای بابات اسپانسر كارات میشدم مِستِر هنرمند؟…
یهو صدای بلندگو رفت بالا و اردلان اسم منو صدا زد:
یه هنرمند خاص كه تا اینجای كارو دست خالی اومده بالا
كسی كه موسیقی و رپ تهرانو ایران و كلا تركونده و امشبم میخواد بترکونه…
بازار گرم كن عوضی،من اینقدرام كه تو میگی خوب نبودم
چشما رو من بود ولی اینقدر محو حرفای امیر بودم كه نمیخواستم جدا شم ازش
اگه راست میگفت پس چرا یه بار تو این چهار ماه بهم نگفت اوضاع از چه قراره
چرا لال شده بود؟
رفتم و میکروفونو گرفتم دستم،تو تمام مدت اجرا با افسوس بهم نگاه میکرد
آهنگ اخرو كه واسه خودش نوشته بود رو خوندم
و وقتی تموم شد صدای دستا رفت بالا،چیزی كه از این مرفه های خودخواه و خودبین بر نمی اومد ستایش كردن بود
اونم به خاطر اینکه اگه قراره اسپانسری تو قبول كنن توی توقع نندازنت كه فكر كنی پخی شدی و میتونی خلاف حرفشون حرف بزنی،بالاخره واسه هنرت داشتن پول خرج میكردن و صاحب نظر بودن
ولی این سری فرق میکرد،همشون تحت تاثیر قرار گرفته بودنو پیشنهاد كار میدادن
كار رو سپردم به اردلانو از اون جو مسخره زدم بیرون
بارون میومد،اونم به تقویم فارسی وسط مرداد
داشتم راه میرفتم واسه خودمو اهنگ گوش میدادم و به امیرو حرفا و چهار ماهی كه ازش دور بودم فكر ميكردم كه احساس كردم خیسی بارون رو سرم كم شده
اینقدر محو افكارم بودم كه حضورشو حس نكرده بودم،با یه چتر كنارم راه میرفت دستشو گذاشت رو شونه هامو بی مقدمه گفت:
الان كه پول داریم لازم نیست به هیچ كدوم این عوضیا اعتماد كنی،یادته قول دادم بهت خودم كاراتو ردیف میکنم برات عشقم؟
عشقم؟نه من عشقش نبودم،عشق اون یه عجوزه بد قواره و خراب بود
گفتم اسم عشقو به گه نكش،تو عاشق نیستی اگه بودی رهام نمیکردی دقیقا جایی كه احتیاج داشتم بهت
حس میکردم چشمام سرخ شده از قرمزی و گوشامم داغ كرده بود،دستامو از عصبانیت مشت کردم و میکوبیدم به سینش،فریاد زدم: مگه من از تو پول خواستم؟
من تورو میخواستم،تورو لعنتی ولی تو…
مچ دستامو گرفت و لباشو گذاشت رو لبام
یه جورایی حكم خفه شو رو داشت ولی احساسی تر
بعد چهار ماه زندگی میکردم لباشو،نفساشو،گرمای تنشو
لبامو جداكردم ازش و اون نسخ دنبال لبام صورتشو اورد جلو
گفت دیگه به هیچ قیمتی تركت نميكنم لعنتی،این چهار ماه مردگی كردم بدون تو
ولی كار درستو كردم،نمیزارم بازیچه دست این آشغالا بشی،خودم هواتو دارم تا تهش
زیر بارون مثل موش آب كشیده زل زده بودم بهش و وقتی حرفش تموم شد دستشو گرفتم و شروع كردیم دویدن تا ماشین
راه افتادیم سمت خونه من و كاملا میدونستم كه امشب قراره چی بشه
از پله ها دو تا یكی می رفتیم بالا و وقتی رسیدیم به در لباشو به لبام قفل كرد و من بین بوسه ها میخندیدم و خودمو ازش میگرفتم،میخواستم تمنارو تو چشماش ببینم
وقتی رفتیم تو چنگ زدم به تی شرت خیسشو درش اوردمو سینه های سبزه و عضلانیشو آروم لمس میکردم،پایین تنه هامونو به هم میمالیدیم و اون كمرمو سفت چنگ میزد
دستمو از روی شلوار به كیرش میكشیدم و اون دست انداخت توی پیرهنم و بعد دوسه دقیقه پیرهمنو از وسط جر دادو من میدونستم عاقبتم امشب مثل اون پیرهنه
دكمه های شلوارشو باز كردم اروم رفتم سمت كیرش
دست انداختم كیرشو از شورتش دراوردمو با ولع شروع كردم خوردن
موهامو از پشت سرم باز كرد و نوازشش میکرد،جوری آه میکشید كه یه لحظه دلم خواست جای اون باشم
از زمین بلندم كرد لبمو بوسید و شروع كرد گردنمو گاز گرفتن،دستشو لای كونم حس ميكردم كه بالا پایین میرفت و چنگ مینداخت بهش
جلو پام زانو زد و مثل همیشه اماتور مانند شروع كرد ساك زدن،دیدن ته ریش مشكیش و اون هیكل مردونه ای كه داشت برام ساك ميزد از هر چیز دیگه ای تو دنیا برام قشنگ تر بود
بلند شد،بغلم کرد و رفتیم سمت اتاق خواب
انداختم رو تخت و شلوارشو در اورد از پاش
پاهاش
پاهاش
نگام رو پاهاش بود و خودمو اروم میکشیدم سمت بالشت و چوب بالای تخت
اومد تو تخت و من نسخ نگاش میکردم و لبمو گاز میگرفتم
این نسخی شهوتشو بیشتر می کرد و وقتی اومد جلو كه ازم لب بگیره نذاشتمو اروم در گوشش گفتم عشق بازی بسه؛جرم بده لعنتی
یه لبخنده دیوث وار زد و منو برگردوند
گرمای کیرشو حس میکردم
بعد چهار ماه كه مثل راهبه ها تنگ شده بودم اون كیر برام كابوس بود ولی شهوتم جوری زده بود بالا كه دلم میخواست اون كابوسو تا اخر اون شب هزار بار ببینم
دستای پهنشو میكشید به كونم و باهاش ور میرفت كه یهو كیرش تا ته رفت تو و من یه فریاده خفه زدم و سرمو انداختم پایین از درد
با دست راستش گردن و سرمو كشید بالا و گفت فدای اون فریادات بشم آقا
اقاشو كشید و با این كارش شهوت من داشت از كنترل خارج میشد
كیرشو پشت هم و بدون مكس میکرد تو و صدای ناله های من تو خونه پیچیده بود
دست میکشید به كمرو موهامو شونه هامم از پشت چنگ میزد
پوزیشنو عوض كردیم،دراز كشیدم و وقتی اومد روم سرمو تو بالشت فشار دادم و از درد پیچیدم به خودم اون محكم دستاشو قفل كرد به دستامو لبمو بوسید
یه قطره اشك از چشمام سرازیر شد بعد یه ربع ارضا شدم و اونم بلافاصله بعد من ارضا شد
لش افتاد بغلم و شروع كردم به بازی كردن با موهاش
تنم اروم شده بود،بعد چهار ماه بیقراری و شب بیداری و گریه امشب تو اوج بودم
درد داشتم ولی امیر تسكین همه دردا بود
سیگارمو روشن کردم و زدمش كنار
شورتمو پوشیدم و رفتم سمت بالكن كه امیر از پشت بغلم كرد و لباشو گذاشت رو شاه رگم
گفت به چی فكر میكنی؟
گفتم به آینده،به خودمون به موسیقی
صورتشو اورد جلو نزدیك لبام كه شد گفت اینده رو كه میسازیم با هم،منو توام كه معلومه تکلیفمون میمونه یه موسیقی،كه قضیشو با پولای اون جنده ردیفش میكنیم
گفتم چطوری؟
گفت یه نقشه ناب دارم كه میگم برات…
نوشته: وحدت
3 پاسخ به “پیرهن چهارخونه”
باز هم ولع پرتابیان پیداش شداَبُلَه 😂👉
درسته که فحش دیالوگ ها رو باور پذیر و طبیعی تر میکنه اما از حدی که بیشتر شه ویا فاصله تکرارش که کمتر از یه حدی شه بدتر متن رو مصنوعی میکنه
واات