تا یه شب که دوستش تماس گرفت و گفت پارتی داریم برگزار میکنیم بین دوستانی که برده دارن و باید با برده هاشون شرکت کنن.پارتی یکی از ویلاهای خارج از تهران بود که بعد از تحقیقاتم متوجه شده بودم که از اون مکان همیشه برای این کار استفاده میکنن چون خیلی خلوته و کسی اون اطراف نیست.
محمد وقتی دوستش بهش زنگ زد یه کم من من کرد تا جواب بده و با اصرار دوستش اوکی داد.
تا اینجا نمیدونستم چیه،ازش پرسیدم چرا بهم ریختی!انگار مطلب خوبی بهت گفته نشد!درسته؟
گفت نه مهم نیست ،مشکلات شرکته و رفت …
خیلی کنجکاو بودم که داستان چیه
برای عصر ازش اجازه گرفته بودم که برم مدل موهامو تغییر بدم،تاکید کرد که اجازه کوتاهی ندارم و فقط یه کم نوک گیری کنم ولی من قصد داشتم مدلشو تغییر بدم،گفت راننده میفرستم باهاش میری و برمیگردی،گفتم چشم.
موقع رفتن یه لحظه برگشت و نگام کرد و گفت امشب یه شام عالی میخوام ازت،ببینم چیکار میکنی
و فکر میکنم خیلی خسته و کوفته و احتمالا عصبانی باشم امشب وقتی برمیگردم،اینارو گفتم حواست باشه
و رفت شرکت.
یهویی دلم ریخت ،ترسیدم،حس کردم بوی تنبیه میاد.گاهی که از جایی عصبانی باشه کوچیکترین چیزو بهانه میکنه که عصبانیتشو سرم خالی کنه.ولی امروز داشت تمام تلاششو میکرد من عصبانیش نکنم.انگار بین یه پارادوکس رفتاری تنبیه کردن و دلسوزی مونده بود.
رفتم آرایشگاه و موهامو خورد کردم و مدلشو به کل عوض کردم،خیلی خوب شده بود ولی یه ترسی تو دلم نشست و سریع با راننده برگشتم خونه
به شام کلی فکر کردم از صبح.خوراک مرغ با سبزیجات گذاشتم،چون یه مدت بود رژیم داشت و باید رعایت میکرد ولی با یه دیزاین خیلی خوب و تزئینات عالی درستش کردم،بنظرم خودم طعمش و ظاهرش خیلی خوب بود.میز رو کامل چیدم و غذا رو هم داخل ظرف وارمری گذاشتم که گرم بمونه
استرس عجیبی تمام ذهنمو مشغول کرده بود.
رفتم نوشیدنی آماده کنم و بزارم داخل باکس یه روی میز که پام گرفت و بطری از دستم افتاد و شکست،خیلی سریع جمعش کردم ،موقع جمع کردن دستام میلرزید ،واقعا انگار داشتم آماده میشدم برای تنبیه،کف زمین خشک کردم و چند تا بطری نوشابه داخل یخ گذاشتم.
صدای ماشینش اومد
چرا اینقدر استرس دارم من امشب🥺
اومد داخل،رفتم سمتش و سلام کردم و کیفش رو گرفتم.خواستم بغلش کنم و ببوسمش که گفت فعلا نه و رفت سمت اتاق خواب که لباس عوض کنه،خشکم زد و نگاه میکردم به رفتنش،خدایا امشب بخیر بگذره،عصبانیت و خستگی از قیافش میبارید،
داد زد گفت یه تشت آب گرم آماده کن پاهامو ماساژ بده
گفتم چشم و سریع آوردم زیر پاهاش ،با یه حوله،داخل آب هم یسری مواد که واسه پاکسازی پا هست ریختم،نشستم زیر پاهاش و شروع کردم به شستن و ماساژ دادن ،خشکشون کردم و پاهاشو کردم داخل دمپایی.یه ده دقیقه ای طول کشید،تمام این مدت سرشو از عقب به کاناپه تکیه دادت بود و چشاشو بسته بود،منم از ترس یه چند بار زیر زیرکی نگاش کردم،حتی یه کلمه هم حرف نزدیم،تووم که شد گفتم محمد میز شام آمادست
بریم بخوریم؟
سرشو بلند کرد و یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به میز،دستشو گرفت زیر چونم ،یه لحظه رفتم عقب،فکر کردم میخواد بزنه،گفت بریم
در ظرف رو برداشتم و رفتم بکشم براش که گفت صبر کن،غذات اینه؟گفتم آره،دوست نداری؟خیلی سعی کردم خوش برو طعم باشه
ببین اگه دوس نداری الان یه چیز دیگه سریع برات گرم میکنم
نگام کرد و با اخم گفت گرم میکنی؟!!!
به ته ته په ته افتادم
گفت موهات چقدر قشنگ شده
واقعا میگی؟خوشت اومد؟
آره ولی کوتاه کردی،اجازه داشتی برای اینکار؟
نه ولی خواستم تنوع بشه،حالا زودی بلند میشه،یعنی …یعنی معذرت میخوام محمد،ببخشید
محمد چرا اینقدر عصبانی هستی؟دارم میترسم ازت🥺
گفت یه تیکه برام غذا بکش و گفت میدونی این نوشابه ها رو الان نمیخورم ،نوشیدنی مخصوص مو بیار
گفتم راستش داشتم آماده میکردم که پام گیر کرد و از دستم افتاد شکست
معذرت میخوام و سرمو انداختم پایین
از صندلی بلند شد و گفت دیگه چه چیزایی داری برای عذرخواهی؟!
خوبه گفتم شب خیلی خستم وقتی میام،گفتم یا نه؟
آره گفتی،بخدا حواسم نبود و پام گرفت و افتاد شکست
چونمو داد بالا که تو چشاش نگاه کنم،یبار دیگه ازت میپرسم درست و حرفه ای جوابمو بده
اینجا فهمیدم که باید برده بشم،حدسم درست بود ،این امشب نیت کرده بود برای تنبیه
پرسید بهت گفتم یا نه
گفتم بله ارباب گفتین،معذرت میخوام،غلط کردم
ارباب جبران میکنم بخدا
هر کاری بگی میکنم ،فقط اینقدر عصبانی نباشین خواهش میکنم
ارباب🥺من میترسم
از چی میترسی؟
تنبیه
از تنبیه ارباب
خواهش میکنم
گفت از کدوم یکی بگذرم؟موهات؟شامت؟شکستن بطری؟
نشستم زیر پاش به حالت التماس،خواهش میکنم ارباب،جبران میکنم
پاشو لیلی،پاشو برو داخل اتاق و لباسهاتو کامل در بیار و رو به دیوار وایستا و کف دستات هم روی دیوار.
رفتم و هرچی گفت انجام دادم
شاید پنج دقیقه همونجوری ایستادت بودم تا اومد
گفت برگرد خم شو روی میز وکف دستت و صورتت بچسبه روی میز،رفت از داخل کشو اسباب بازی دوتا پلاک آورد یه کم چربشون کرد اولیو گذاشت داخل کونم ،رفتم داد بزنم که با دستش دهنمو گرفت و گفت صدات در نیاد و بعدیشو گذاشت داخل کسم،بعد یه شرت چرمی کرد پام که به هیچ وجه نمیذاشت این دو تا پلاک دربیاد و گفت امشب تا صبح با این میخابی و دیگه باهات کاری ندارم.
فردا یه پارتی دعوتیم و تو اونجا تنبیه میشی
گفتم ارباب چی گفتین؟متوجه نشدم،من داخل پارتی تنبیه کنین ؟جلوی بقیه؟
اومد جلو گفت آره ،دقیقا،پس متوجه شدی
محمد 🥺نه توروخدا،خواهش میکنم
همین که گفتم
محمد تو میتونی منو جلوی دیگران تنبیه کنی؟
من حاضرم تا صبح همینجا زیر شلاقت بمیرم ولی حتی یه شربه جلوی دیگران بهم نزنی
خواهش میکنم محمد،التماس میکنم این کارو نکن با من
گفت چرا اسممو صدا میکنی؟تایم برده هستی،مثل اینکه یادت رفت ،حق نداری اسم صدا کنی
گفتم نه دیگه به حرفات گوش نمیدم ،اگه قراره منو ببری پارتی،اینم برخلاف قراردادمونه،من دیگه بردت نمیشم
و شروع کردم به هق هق گریه
گفت فعلا تو اشتباه کردی و حق انتخاب نداری،در ضمن خیلی گستاخ شدی پاشو بیا روی پاهام ببینم
نشست روی تخت و منو دمر گذاشت رو پاهاش.دستامو آورد پشتم و محکم نگه داشت و شروع کرد به اسپنک زدن،گفت بشمار
نشمردم
گفت بهت میگم بشمار
و محکم تر میزد
ولی نشمردم
تا میتونست محکم تر میزد ولی درده فکر کردن به اون پارتی بیشتر از اسپنک بود
جیغ میزدمو گریه میکردم ولی نمیشمردم،خیلی ضربه زد ،شاید سی چهل تا.فقط یبار وسط گریه هام آروم گفتم بسته که دست کشید و ادامه نداد،انگار منتظر بود،میدونستم خودشم دوس نداره منو ببره پارتی
نفهمیدم چرا می خواست این کارو کنه
ولم کرد و شب رفت روی کاناپه خوابید
نصفه شب به سرم زد گوشیشو چک کنم و انجام دادم و دیدم داخل قمار باخته و هر چیزی اونا گفتن باید انجام میداد و تازه فهمیدم داستان چیه…
صبح بیدار شد اومد سراغم ،بیدار بودم ،از درد پلاکها نتونستم راحت بخوابم،چند بار چرت زدم ولی صبح بی حال و خسته بودم،چشام پف داشت
شرت چرمی کشید پایین و پلاکهارو دراورد ،دوباره اشکم در اومد،رفت بلندشه دستاشو گرفتم
گفتم میام باهات.میدونم مجبوری به انجام این کار و هر چی بگن اونجا گوش میدم و انجام میدم ولی بعد از اونجا برگشتیم ممکنه من دیگه آدم سابق نشم و ممکنه از پیشت برم،نمیدونم چه تصمیمی میگیرم
یهو برگشت بغلم کرد و گفت نمیزارم ولم کنی
حالا برو دستشویی و آماده شو بریم…
ادامه در داستان بعدی
ممنون که احترام میزارین
نوشته: لیلی