دقیقا پنجاه سال پیش یعنی سال ۵۴ سه سال قبل از شورش ۵۷ توسن ۱۴ سالگی اولین کوسمو کردم! آخ چه مزه داد، آخه طرف یه کوس جا افتاده آجری بود لاکردار! حالا واستون میگم، صبر داشته باشین.
اون زمان بین نوجوونا مد بود موتور یاماها هشتاد بخرن، که بهش میگفتن مینی هشتاد، جمع و جور و خوشگل و تیز بود باکشم سه خط راه راه در سه رنگ میومد قرمز، سبز، و البته آبی رنگ مورد علاقه حاجیت، یعنی خودم! واسه همین وقتی با موتورم میومدم تو محل بروبچ میگفتن رخش ابی باسماتی اومد! باسماتی لقبمه، که اونم داستان داره و بعدأ بهتون میگم، اسمم هم آرمانه بچه و چاکر و خاک پای همه بچه ایرونیای گل !
منم عین بقیه نوجوونای هم سن و سالم تو کف موتور مینی هشتاد بودم! مرحوم آقام هیچ رقم رضایت نمی داد من موتور بخرم و میگفت جوون مرگ میشی ننت دق میکنه، والا من اصن تخمم هم نی ! آخه کونکش حاجی بازاری بود از اون پاستوریزه هاش، طوری که ۵۰ سال از خونه تا بازار پیاده میرفت اوضاع مالیش هم توپ بود اما هر روز باعاس پیاده میرفت دوکون، حتی بعد از اینکه واسه دااشم یه بنز ۲۸۰ چراغ جدید خرید بازم عین قاطر امامزاده داوود صبح سحر پاشنه هاشو ور میکشید و جلو در خونه یه فین جواد از ته دل میکرد و دستشم میمالید به آجر دیفال تمیز بشه و یا علی سورتمه میرفت طرف میدون شاپور و از زیر بازارچه سر میخورد سر بازار پاچنار بازار کفاشا و بعدم سرای امیر که حجرش بود! وقتی از حاجی یه دنده ناامید شدم رفتم سراغ ننم! آخ که من غلام همه ننه های دنیام، اصن غضروف ندارن، همش لطفن و همش عشق! اول زر زرای آقامو قرقره کرد، اما وقتی غصه و ناامیدی رو تو چشمام دید گفت باشه خودم واست میخرم اصن تو بچه ی منم هستی فقط حاجی که تورو بزرگ نکرده، اما مادر تابستون واست موتور میخرم مبادا حواست از درس و مشق بپره به موتور و تجدید بشی! تابستون شد و خبری از موتور نشد، هفته دوم رفتیم مشهد، اون موقع ها امام رضا خیلیارو حاجت روا میکرد آخه زمان شاه حرم زنونه مردونه نداشت و مجردا تقریبا همه تو بمال بمال ازدحام جمعیت حاجت روا و دوش لازم میشدن، 😂 واسه همین امثال مادرم که سنی ازشون گذشته بود و ملاحظه کارتر بودن از همون دور سلام میدادن و زیارت میکردن! منم فرصتو غنیمت دیدم و گفتم ننه، یادته به همین امام رضا قسم خوردی واسم موتور بخری؟ گفت من کی قسم خوردم، گفتم میخرم، اما قسم نخوردم!
بهش گفتم من اونچه رو که باید میگفتم، گفتم دیگه باقیش بین خودتونه! گفت بین کی؟ گفتم خود شما و شکستن قسم امام رضا! یهو گفت یا امام رضا دروغ میگه من قسم نخوردم اما برگردم تهران واسش میخرم، تورو به جدت غضبم نکنیا یا ضامن آهو! خلاصه این خرافات اولین بار اونجا به دردم خورد و ننه ساده دل و خدا ترسم از همون راه آهن که از قطار پیاده شد یکراست بردم میدون گمرک و رخشابیمو واسم خرید ! 😂👍
آقا اونسال تابستون تا دلت بخواد تو کوچه و خیابونای تهرون با این موتور با بقیه رفیقام ده دوازده تا مینی هشتاد سوار کونی دادیما ! 😂
یه روز ۲ بعدازظهر که محل خلوت بود سر کوچه موتورمو زده بودم رو جک و روش نشسته بودم تو سایه خرچرت میزدم تا رفیقام بیان ! یهو اصغر استوار معاون کلانتری ۱۲ که بچه محلمون بود و سنی ازش گذشته بود زد پس گردنم و گفت پسر حاجی تو هم لات شدی؟ ترسیدم و فورأ گفتم چتو مگه اصغر آقا؟ گفت واسه چی افتادی دنبال ناموس مردم؟ برگشتم دیدم نازی خانوم میگه! باورم نشد، نازی خانم یه کوس حدود چهل و دو سه ساله قد بلند رونای پهن کون روفرم و پهن کمر باریک سینه ها طالبی اما ازون سفتاش! آخ خیلیا تو کف نازی بودن اما نه به سن من یه نوجوون ۱۴-۱۵ ساله! گفتم اصغر آقا من بچم اصلا اهل این حرفا نیستم اشتباه شده! اصغر استوار رو کرد به نازی پرسید همین بود خانم، نازی هم که خیلی به اصغر آقا احترام میزاشت چون همسن باباش بود با خجالت گفت: خدا مرگم بده اشتباه شده، این اون نیست اون به این جوونی نبود! اصغر استوارم با رندی گفت این دفعه رو شانس آوردی برو به بقیه رفیقای موتور سوارت بگو بالاخره پیداش میکنم!
آقا کاشف عمل اومد که نازی خانم شوهرش یخورده کم داره و نازی هم مطلقه بوده چون اجاقش کوره و بچه دار نمیشه و خونه پدریش تو شهر ری بود و پدرشوهرش هم فرش فروش بود تو بازار ری و همین یک پسر رو داره که اونم کوسش تاب داره و شدیدا هم بچه ننه هست و نازی بخاطر نازائیش زن این عبدلبوکوس شده که اونم هفته ای چهار روز میره خونه ننه باباش! خلاصه طرف مشنگ که بود هیچ، کوس حروم کن بود! آخه کونی آدم هفته ای چهار روز یک همچین کوسی رو ول میکنه میره خونه ننش آن، مان، نباران بازی میکنه ؟
هفت هشت روز بعد نازی رو تو صف نون سنگکی دیدم، اومد جلو و پولشو بهم داد و گفت یه نونم واسه من بگیر من بیرون وایمیسم ! منم نون و گرفتم دادم بهش، گفت وایسا باهم بریم تا محل، تو راه گفت من نخواستم آبروت بره جلو اصغر آقا اما خودت اون شب تو تاریکی تو کوچه درختی پیچید جلوم ! خیلی بی حیایی! گفتم شما راجع به چی صحبت میکنی؟ گفت راجع به اونکه دستو بردی زیر چادرم و…. فکر کردی تو تاریکی نشناختمت؟
دیگه رسیده بودیم به محل گفت بعدا فرصت پیش بیاد یجا خلوت بهت میگم!
ما دو تا خونه داشتیم تابستونها میرفتیم خونه باغشاهیمون که نزدیک میدون حر میشه که اون زمان باغ بود و خنک و اونجا یک زن و شوهر همدانی سرایدارش بودن، ته باغ یک واحد سرایداری آقام براشون درست کرده بود و اونجا زندگی میکردن و سرتاسر سال مواظب خونه بودن و شوهره باغبونی بلد بود و به درختها میرسید اومده بودن تهران چون شوهره پزشکی قبول شده بود و هفت هشت سالی به باغ می رسید تا دکتر شد، واسه زوج دانشجو عالی بود چون اجاره نمیداد و حقوق هم از اقام میگرفت!
بهر حال خانواده طبق معمول هر تابستون تا هوا گرم شد رفتن خونه باغشاهی، اما من رفیقام همه امیریه بودن و بیشتر با موتورم میومدم محل، مادرم هم بهم کلید خونه امیریه رو داده بود که هم گلدونای تو حیاط و آب بدم و هم گرمم شد برم اونجا، هنوزم نوجوون بودم و نگران نبودن که خونه رو بکنم مکان! 😂
سرتونو درد نیارم دوباره ظهر بود و با موتورم سر محل بودم که باز نازی خانم از اون دور اومد و چادرشم باد میداد و کوس و کون محشرشو بهم نمایش میداد! اومد جلو گفت کی وقت داری با هم یجا قرار بزاریم بریم پارک و راجع به اون شب بهم توضیح بدی؟ گفتم کدوم شب؟ بخدا اشتباه میکنی! گفت اشتباه نمیکنم اصلا همین الان بریم، گفت تو برو تو همون کوچه درختی منم میام اونجا و با موتورت بریم پارک! خلاصه اومد و ترکم نشست و دوتا کوچه جلوتر گفت وایسا اون زنها آشنا هستند برگرد! گفتم خب میخوای بریم خونه ما حرف بزنیم؟ پرسید کدوم خونه؟ جریان خونمونو واسش گفتم، یهو چنان حالت چشماش عوض شد که بیا و ببین یه حشر خاصی اومد تو چشماش، گفت اگه همسایه ها ببینند چی؟ گفتم من با موتور یواش میرم جلو، موتورو که بردم تو حیاط در رو باز میزارم تو هم دورتر بیا و دور و ور رو نگاه کن وقتی کسی نبود بچپ تو خونه و در رو ببند!
وااااای، از لحظه ای که صدای بستن در حیاط رو از پشت سرم شنیدم کیرم راست شد!
اون زمان بین نوجوونا مد بود موتور یاماها هشتاد بخرن، که بهش میگفتن مینی هشتاد، جمع و جور و خوشگل و تیز بود باکشم سه خط راه راه در سه رنگ میومد قرمز، سبز، و البته آبی رنگ مورد علاقه حاجیت، یعنی خودم! واسه همین وقتی با موتورم میومدم تو محل بروبچ میگفتن رخش ابی باسماتی اومد! باسماتی لقبمه، که اونم داستان داره و بعدأ بهتون میگم، اسمم هم آرمانه بچه و چاکر و خاک پای همه بچه ایرونیای گل !
منم عین بقیه نوجوونای هم سن و سالم تو کف موتور مینی هشتاد بودم! مرحوم آقام هیچ رقم رضایت نمی داد من موتور بخرم و میگفت جوون مرگ میشی ننت دق میکنه، والا من اصن تخمم هم نی ! آخه کونکش حاجی بازاری بود از اون پاستوریزه هاش، طوری که ۵۰ سال از خونه تا بازار پیاده میرفت اوضاع مالیش هم توپ بود اما هر روز باعاس پیاده میرفت دوکون، حتی بعد از اینکه واسه دااشم یه بنز ۲۸۰ چراغ جدید خرید بازم عین قاطر امامزاده داوود صبح سحر پاشنه هاشو ور میکشید و جلو در خونه یه فین جواد از ته دل میکرد و دستشم میمالید به آجر دیفال تمیز بشه و یا علی سورتمه میرفت طرف میدون شاپور و از زیر بازارچه سر میخورد سر بازار پاچنار بازار کفاشا و بعدم سرای امیر که حجرش بود! وقتی از حاجی یه دنده ناامید شدم رفتم سراغ ننم! آخ که من غلام همه ننه های دنیام، اصن غضروف ندارن، همش لطفن و همش عشق! اول زر زرای آقامو قرقره کرد، اما وقتی غصه و ناامیدی رو تو چشمام دید گفت باشه خودم واست میخرم اصن تو بچه ی منم هستی فقط حاجی که تورو بزرگ نکرده، اما مادر تابستون واست موتور میخرم مبادا حواست از درس و مشق بپره به موتور و تجدید بشی! تابستون شد و خبری از موتور نشد، هفته دوم رفتیم مشهد، اون موقع ها امام رضا خیلیارو حاجت روا میکرد آخه زمان شاه حرم زنونه مردونه نداشت و مجردا تقریبا همه تو بمال بمال ازدحام جمعیت حاجت روا و دوش لازم میشدن، 😂 واسه همین امثال مادرم که سنی ازشون گذشته بود و ملاحظه کارتر بودن از همون دور سلام میدادن و زیارت میکردن! منم فرصتو غنیمت دیدم و گفتم ننه، یادته به همین امام رضا قسم خوردی واسم موتور بخری؟ گفت من کی قسم خوردم، گفتم میخرم، اما قسم نخوردم!
بهش گفتم من اونچه رو که باید میگفتم، گفتم دیگه باقیش بین خودتونه! گفت بین کی؟ گفتم خود شما و شکستن قسم امام رضا! یهو گفت یا امام رضا دروغ میگه من قسم نخوردم اما برگردم تهران واسش میخرم، تورو به جدت غضبم نکنیا یا ضامن آهو! خلاصه این خرافات اولین بار اونجا به دردم خورد و ننه ساده دل و خدا ترسم از همون راه آهن که از قطار پیاده شد یکراست بردم میدون گمرک و رخشابیمو واسم خرید ! 😂👍
آقا اونسال تابستون تا دلت بخواد تو کوچه و خیابونای تهرون با این موتور با بقیه رفیقام ده دوازده تا مینی هشتاد سوار کونی دادیما ! 😂
یه روز ۲ بعدازظهر که محل خلوت بود سر کوچه موتورمو زده بودم رو جک و روش نشسته بودم تو سایه خرچرت میزدم تا رفیقام بیان ! یهو اصغر استوار معاون کلانتری ۱۲ که بچه محلمون بود و سنی ازش گذشته بود زد پس گردنم و گفت پسر حاجی تو هم لات شدی؟ ترسیدم و فورأ گفتم چتو مگه اصغر آقا؟ گفت واسه چی افتادی دنبال ناموس مردم؟ برگشتم دیدم نازی خانوم میگه! باورم نشد، نازی خانم یه کوس حدود چهل و دو سه ساله قد بلند رونای پهن کون روفرم و پهن کمر باریک سینه ها طالبی اما ازون سفتاش! آخ خیلیا تو کف نازی بودن اما نه به سن من یه نوجوون ۱۴-۱۵ ساله! گفتم اصغر آقا من بچم اصلا اهل این حرفا نیستم اشتباه شده! اصغر استوار رو کرد به نازی پرسید همین بود خانم، نازی هم که خیلی به اصغر آقا احترام میزاشت چون همسن باباش بود با خجالت گفت: خدا مرگم بده اشتباه شده، این اون نیست اون به این جوونی نبود! اصغر استوارم با رندی گفت این دفعه رو شانس آوردی برو به بقیه رفیقای موتور سوارت بگو بالاخره پیداش میکنم!
آقا کاشف عمل اومد که نازی خانم شوهرش یخورده کم داره و نازی هم مطلقه بوده چون اجاقش کوره و بچه دار نمیشه و خونه پدریش تو شهر ری بود و پدرشوهرش هم فرش فروش بود تو بازار ری و همین یک پسر رو داره که اونم کوسش تاب داره و شدیدا هم بچه ننه هست و نازی بخاطر نازائیش زن این عبدلبوکوس شده که اونم هفته ای چهار روز میره خونه ننه باباش! خلاصه طرف مشنگ که بود هیچ، کوس حروم کن بود! آخه کونی آدم هفته ای چهار روز یک همچین کوسی رو ول میکنه میره خونه ننش آن، مان، نباران بازی میکنه ؟
هفت هشت روز بعد نازی رو تو صف نون سنگکی دیدم، اومد جلو و پولشو بهم داد و گفت یه نونم واسه من بگیر من بیرون وایمیسم ! منم نون و گرفتم دادم بهش، گفت وایسا باهم بریم تا محل، تو راه گفت من نخواستم آبروت بره جلو اصغر آقا اما خودت اون شب تو تاریکی تو کوچه درختی پیچید جلوم ! خیلی بی حیایی! گفتم شما راجع به چی صحبت میکنی؟ گفت راجع به اونکه دستو بردی زیر چادرم و…. فکر کردی تو تاریکی نشناختمت؟
دیگه رسیده بودیم به محل گفت بعدا فرصت پیش بیاد یجا خلوت بهت میگم!
ما دو تا خونه داشتیم تابستونها میرفتیم خونه باغشاهیمون که نزدیک میدون حر میشه که اون زمان باغ بود و خنک و اونجا یک زن و شوهر همدانی سرایدارش بودن، ته باغ یک واحد سرایداری آقام براشون درست کرده بود و اونجا زندگی میکردن و سرتاسر سال مواظب خونه بودن و شوهره باغبونی بلد بود و به درختها میرسید اومده بودن تهران چون شوهره پزشکی قبول شده بود و هفت هشت سالی به باغ می رسید تا دکتر شد، واسه زوج دانشجو عالی بود چون اجاره نمیداد و حقوق هم از اقام میگرفت!
بهر حال خانواده طبق معمول هر تابستون تا هوا گرم شد رفتن خونه باغشاهی، اما من رفیقام همه امیریه بودن و بیشتر با موتورم میومدم محل، مادرم هم بهم کلید خونه امیریه رو داده بود که هم گلدونای تو حیاط و آب بدم و هم گرمم شد برم اونجا، هنوزم نوجوون بودم و نگران نبودن که خونه رو بکنم مکان! 😂
سرتونو درد نیارم دوباره ظهر بود و با موتورم سر محل بودم که باز نازی خانم از اون دور اومد و چادرشم باد میداد و کوس و کون محشرشو بهم نمایش میداد! اومد جلو گفت کی وقت داری با هم یجا قرار بزاریم بریم پارک و راجع به اون شب بهم توضیح بدی؟ گفتم کدوم شب؟ بخدا اشتباه میکنی! گفت اشتباه نمیکنم اصلا همین الان بریم، گفت تو برو تو همون کوچه درختی منم میام اونجا و با موتورت بریم پارک! خلاصه اومد و ترکم نشست و دوتا کوچه جلوتر گفت وایسا اون زنها آشنا هستند برگرد! گفتم خب میخوای بریم خونه ما حرف بزنیم؟ پرسید کدوم خونه؟ جریان خونمونو واسش گفتم، یهو چنان حالت چشماش عوض شد که بیا و ببین یه حشر خاصی اومد تو چشماش، گفت اگه همسایه ها ببینند چی؟ گفتم من با موتور یواش میرم جلو، موتورو که بردم تو حیاط در رو باز میزارم تو هم دورتر بیا و دور و ور رو نگاه کن وقتی کسی نبود بچپ تو خونه و در رو ببند!
وااااای، از لحظه ای که صدای بستن در حیاط رو از پشت سرم شنیدم کیرم راست شد!
ادامه دارد
نوشته: باسماتی
10 پاسخ به “باسماتی (۱)”
بنظر قشنگ میاد…
جالب بود
حاجی کاری به داستانت و یا راست و دروغش ندارم خوب مینویسی،فقط یه چیز ذهنمو مشغول کرده، چیزی ک تو میگی الان باید 64/65 سنت باشه، به جای باقیات صالحان اومدی از کس کنی حرف میزنیبعدش موقع عَنقُلاب 17 سنت بوده، پَ میشه گفت امثال شماها بودید که کشور الان بگای عالم رفته، همون رفقا ک میگی مینی ۸۰ داشتید تعدادتون زیاد بود ، رو موتورا دو تَرک سوار میشدید میرفتید تو خیابون فک کنم شاه میتونست بیشتر و یا کلا بمونه و اگه میموند شماها هم به جای لاس زدن اینجا الان دیسکو داشتیدالبته با این سنت نمیخوام بی احترامی کنم، پذیرای عذر بنده باش
داستان جالبی هست می تونه ادامه داشته باشه
Chibegamazkojaداره میگه داستان برای سال ۵۴هست که ۱۴سالش بوده پس متولد ۴۰ هست
من ۱۳۴۷ ام انقلاب ۱۰ ساله بودم ببین رفیق الان ۶۰ و ۶۱ سالته ۱۴۰۴ متاهلی یا از جوونای دیروز که چشش شون هیزه و تو کس وکون میلف ها و یا دنبال گی بازی با بچه مچه های کم عقل و کم خرد که مخشون میزنن و میبرن تو خونه های قدیمی و تق شون میزنن و طرف میاد تو همین بکن تو داستان وخاطره میزنه و با اب و تاب میگه اولین کونی که به پیرمرده دادم .فلان و بهمان ای اینطوری فرو کرد و 🤣🤣 زیرش گوزیدم و وووووو مام بیکار واسه اینکه حوصله مون سر نره می خونیم و یه دستی به سردار میزنیم و یه جوووون کش دارهم .می گیم / فقط حاجی سر جدت قسم حاجی به جمال و به کمالت قسم فووش کشونمون نکن / ولی ننه ات خرفاتی نبوده و خیلی هم دانا و عاقل هم بود قدیمی ها اینقدرمعتقد بودن که نفرینشون می گرفت و دعای حقشون و نفس شون هم مستجاب حالا تو هی دعا کن و هی زور بزن که خدا اینکار بکن برام چون نیت مون پاک نیست ول معطلیم قربون اون چادر نمازها شون و تعظیم و احترام به اون اعتقاد های پاک و خالص شون .زت زیاد
پدر جان بجای اینکه بیای اینجا ذر ذر عه چیز روده درازی کنی برو واسه گوهی که تو و همسن و سالات سه سال بعدش به زندگی ما و مملکت زدین برو استغفار کن گوش تیز کنی صدای کلنگ قبرت داره میاد فقط نگو نه که باور کن شاکی میشم
آقای mardimorade در جوابت باید بگم:چوس توهم، اولا اگه یکم سواد بخرج بدی و روزنامه ها و فیلمها و مقالات اون زمان رو سرچ کنی میبینی سال ۵۷ تقریبا ۹۰ در صد مردم در تظاهرات ضد رژیم حضور داشتن، چون چاره ای نداشتند و همه چیز و همه جا تعطیل و راکد بود، پس خود ابلهت هم از کمر یک ۵۷ صد در صد از همون ناخالصاش در اومدی! دومأ همون نسل با خایه ۵۷ ، برعکس امثال تو، در مدت کمی بعد از شورش ۵۷ مبادرت به مبارزه مسلحانه با رژیم کردند و بیش از ۳۰ هزار جوون پنجاه و هفتی توسط رژیم کشته و اعدام شدند، تازه اون نسل فقط فریب خمینی ملعون رو خورده بودند و انقدر با غیرت جنگیدند که تو اصلا شعور فهمیدنشو نداری! حالا هم بی غیرتی و بی عرضگی خودتونو هی میندازین گردن نسل ۵۷ این مختصر خیزش اخیر هم دخترها بودن که زن، زندگی، آزادی رو بوجود آوردن، نه توی بی تخم ! نسل تو خیلی جوون داشته باشه ۴۰ میلیون که ۳۰ میلیونش فالورهای دو تا کونی، تتلو و ایسان اسلامی هستند و روی هم در مبارزه علیه رژیم آخوندی کوسکش سه نسلتون روی هم زیر ۵ هزار شهید داد و ادعاتون کون خرو پاره میکنه، اما نسل من همون پنجاه و هفتی های مظلوم و بی ادعا و با غیرت بیش از ۳۰ هزار شهید داد در مبارزه علیه خمینی کوسکش ! حالا یاد بگیر قبل از اینکه زر بزنی کمی مطالعه کن !
اولا که به نظرم نویسنده جوونهدوما تو که به بابات توهین میکنی حرفات برام ارزش شنیدن نداره
کص زمان شاهنشاهی کردی فکر کنم جنس اونوقتا کیفیت بهتری داشت